• لذت متن | ابراهیم سلطانی • @thepleasureofthetext Channel on Telegram

• لذت متن | ابراهیم سلطانی •

@thepleasureofthetext


آیا لذت نویسنده، لذت خواننده را تضمین می‌کند؟ هرگز. نویسنده فقط می‌تواند امیدوار باشد که مکانی «برای دیالکتیکِ اشتیاق»، برای «سرخوشی پیش‌بینی‌ناپذیر» بیافریند.

لذت متن | ابراهیم سلطانی (Persian)

با عرض سلام و خوش آمدگویی به همه‌ی علاقمندان به دنیای ادبیات و کتابخوانی. آیا همیشه به دنبال لحظاتی از آرامش و لذت در میان همه‌ی مشاغل روزمره‌ی خود هستید؟ آیا عشق شما به خواندن و دوست داشتن متون ادبی، جزو لذت‌هایی است که هیچ اثری نمی‌تواند زیر سوال برد؟ اگر پاسخ شما بله است، آنگاه کانال تلگرام «لذت متن | ابراهیم سلطانی» منتظر شماست

این کانال مورد توجه افرادی است که به دنبال جستجوی لذت و شیرینی در متون ادبی هستند. با عضویت در این کانال، شما فرصت خواهید داشت تا با نوشته‌های زیبا و پرمعنای ابراهیم سلطانی آشنا شوید و لذت خواندن را به اندازه کافی تجربه کنید

همچنین، در این کانال می‌توانید با دیگر دوستداران ادبیات ایران و جهان ارتباط برقرار کرده و درباره‌ی آثار مختلف گفتگو کنید. لذت متن به شما این فرصت را خواهد داد تا با دنیای گسترده و پرانگیزه‌ی ادبیات آشنا شوید و در کنار هم‌خوانی با سایر اعضا، لحظاتی شاد و پرمفهوم را سپری کنید

پس اگر علاقه‌مند به خواندن و بطور کلی، به دنیای جذاب ادبیات هستید، حتما این کانال را از دست ندهید. شما می‌توانید با عضویت در کانال «لذت متن | ابراهیم سلطانی» به لذت خواندن بیشتری دست یابید و با متون زیبا و الهام‌بخش، زندگی خود را رنگین‌تر و شاد‌تر کنید. منتظر حضور گرمتان هستیم. با تشکر

• لذت متن | ابراهیم سلطانی •

04 Feb, 17:47


در اولین‌ دیدار سعی کردم خودم را کوتاه معرفی کنم. دیدم کل زندگی‌ام در کمتر از پنج دقیقه به‌خوبی خلاصه می‌شود و هیچ‌ چیزِ مهمی ناگفته نمی‌ماند: یک عمر در پنج دقیقه. داستانکی بسیار کوتاه که خواننده‌ی چندانی ندارد.

#ابراهیم_سلطانی

@ThePleasureOftheText

• لذت متن | ابراهیم سلطانی •

03 Feb, 21:08


آدم‌ها را لزوماً نمی‌توان از روی «کلمات‌»شان شناخت، اما از «کلماتی که زیاد به‌کار می‌برند»، می‌شود حدس‌هایی درباره‌شان زد. کلماتِ فرد می‌توانند کِدِر (پنهان‌کار و فریبنده) باشند، اما زبانِ فرد، در مجموع، می‌تواند شفاف (روشنگر و روایت‌گر) باشد.

#ابراهیم_سلطانی

@ThePleasureOftheText

• لذت متن | ابراهیم سلطانی •

29 Jan, 17:20


شب، سرشار از سکوت و سکون و سایه است. به همین‌خاطر است که تاریخِ اندوه با تاریخِ شب گره خورده است. وقتی حافظ خبر می‌دهد که در آن «ظلمتِ شب» آبِ حیات‌اش دادند، گویی اندوهِ شب را به مرگ تشبیه می‌کند، چون رهایی از آن را بازگشت به زندگی می‌خواند: حیاتِ دوباره. در مصراعِ اولِ این غزل هم، همین نکته را روایت می‌کند: «دوش، وقتِ سحر از غُصه نجات‌ام دادند.» سحر، سایه/روشن است. سحر، پایانِ شب است: پایانِ غُصه.

#ابراهیم_سلطانی

@ThePleasureOftheText

• لذت متن | ابراهیم سلطانی •

19 Jan, 16:08


من
در تو
گریزان شدم
از
فتنهٔ خویش

مولانا به آن شرایطی اشاره می‌کند که کسی به دیگری/دیگران پناه می‌برد، به یک دلیل ساده: نمی‌داند با فتنه‌های خویش چه کند. شاعر برای چنین شرایطی یک نام درست انتخاب می‌کند: گریختن. به‌سوی دیگران «گریختن»، غالباً نشانه‌ی آن نیست که دیگران، پناهگاهِ مناسبی برای من هستند؛ نشانه‌ی آن است که من پناهگاهِ مناسبی برای خودم نیستم.

#ابراهیم_سلطانی

@ThePleasureOftheText

• لذت متن | ابراهیم سلطانی •

18 Jan, 21:09


یکی از جذابیت‌های عکاسی خیابانی، عکس گرفتن از آدم‌ها در دلِ پنجره‌ها، ویترین‌ها، علائم و نشانه‌ها، سایه‌روشن‌ها، رهگذران، و تمامی آن چیزهایی‌ست که خیابان، به مثابهٔ یک مکانِ مدرن، را برمی‌سازد. «انسان-در-خیابان»، چنان رنگارنگ و مدرن و غنی‌ست که هیچ موجود/موقعیت‌ِ دیگری نیست.

#ابراهیم_سلطانی

@ThePleasureOftheText

• لذت متن | ابراهیم سلطانی •

17 Jan, 18:19


۱. چرا وقتی کسی ناگهان می‌میرد یا به زندگی خود پایان می‌دهد، موجی از توجه برمی‌انگیزد؟ چرا ناگهان عده‌ی زیادی از او یاد می‌کنند؟ البته کمیت و کیفیتِ این توجه به عوامل متعددی بستگی دارد. از جمله به اهمیتِ آن فرد در زندگیِ برجاماندگان. و به این‌که آیا آن فرد، بازتابِ چیزی بزرگ‌تر از خودش بوده است یا نه: مثلاً بازتابِ نمادینِ تبعیدیانِ اندوهگین (به قول رومن گاری: “پرندگان می‌روند در پرو می‌میرند”).
۲. شاید یکی از دلایلِ‌ِ این توجهِ شدید و ناگهانی این باشد که «غیبتِ ابدی و ناگهانی»، نظم‌های آشنا را به هم می‌ریزد: حالا بازماندگان باید نقشه‌ای تازه از جهان‌شان طراحی کنند که فردِ غایب، دیگر در آن حاضر نیست ‌و نخواهد بود.
۳. توجهِ ناگهانی به مرگ یا خودکشیِ یک نفر، نوعی تأمل و سوگواریِ دسته‌جمعی هم هست. به ویژه اگر کسی که از دنیای زندگان برای همیشه می‌رود، مهاجر یا تبعیدی‌ای باشد که سال‌هاست در جمعِ دوستان و آشنایان‌اش نبوده است. او سال‌هاست که نیست، و حالا دیگر تا ابد نخواهد بود.
۴.دلیل دیگرش شاید این باشد که مرگ، نقطه‌ی پایانِ یک رمانِ بلند است. و وقتی رمان به پایان می‌رسد، می‌توان درباره‌ی کیفیتِ رمان قضاوت کرد. میشل دومونتنی در یکی از جستارهای خواندنی‌اش درباره‌ی مرگ (“فلسفه‌ورزی فراگیریِ چگونه مردن است”) همین استدلال را می‌کند: «معنا و مضمونِ زندگیِ یک فرد را نمی‌توان مورد قضاوت قرار داد، مگر پس از مرگ او، چون هر لحظه ممکن است چیزی رخ دهد که آن معنا و مضمون را عوض کند.» کسی که می‌میرد، یا از آن مهم‌تر، کسی که به زندگی خودش پایان می‌دهد، انگار دیگران را به قضاوتی غیرمنتظره دعوت می‌کند. و انگار در «قضاوت کردنِ دیگران» لذت و هیجانی نهفته است که به‌سختی می‌توان از آن چشم پوشید، به‌ویژه اگر خود او دعوت‌نامه را ارسال کرده باشد.
۵. و به هرحال، توجه به مرگ‌ِ دیگری، توجه به زندگیِ خویش ا‌ست: توجه به سرشتِ سوگناکِ زندگی (از آمدن و رفتنِ ما، سودی کو؟ از بافته‌ی وجودِ ما، پودی کو؟). توجه به این‌که زندگی هرچقدر هم بلند، باز چقدر کوتاه است، و گاه در عین‌کوتاهی، چقدر تحمل‌ناپذیر است، و گاه به‌رغمِ تحمل‌ناپذیر بودن، چقدر زیبا و یگانه است. انگار مرگ دیگران، تجربه‌ی تمام‌عیارِ زندگیِ ناتمامِ خویش است.

#ابراهیم_سلطانی

@ThePleasureOftheText

• لذت متن | ابراهیم سلطانی •

12 Jan, 19:39


وقتی نکته‌ای نوک زبان‌ام است، اما هنوز بهترین صورت‌بندیِ مفهومی و زبانی را پیدا نکرده، به یک قطعه موسیقی گوش می‌دهم. موسیقی، مثل یک مامای مهربان، جنین‌های کم‌رمقِ جان را به دنیا می‌آورد؛ با موسیقی دوپینگ می‌کنم.

#ابراهیم_سلطانی

@ThePleasureOftheText

• لذت متن | ابراهیم سلطانی •

07 Jan, 18:02


درد، گاه عمیق است، گاه دقیق. دردِ عمیق گسترده‌تر و مبهم‌تر از آن است که به واقعه‌ای خاص آویخته باشد؛ مثل دردِ وطن یا دردِ غربت. اما دردِ دقیق روی واقعه‌ای خاص متمرکز است؛ مثل دردِ پایی که به میز خورده یا دردِ دستی که به چیزی تیز خورده. دردهای عمیق می‌مانند. دردهای دقیق می‌آیند و غالباً می‌روند.

#ابراهیم_سلطانی

@ThePleasureOftheText

• لذت متن | ابراهیم سلطانی •

05 Jan, 15:48


در عکاسیِ خیابانی، به همان اندازه که لذتِ ناشی از کشف و ثبت و آفرینشِ لحظه‌های نابِ تکرارناشدنی وجود دارد، رنجِ از دست دادنِ چنین لحظه‌هایی هم هست. مثلاً، دو نفر که کنار هم‌ راه می‌روند، و برای چند ثانیه، از کنار دیواری رد می‌شوند که نقاشی دیواریِ روی آن با حال‌شان تناسبی خاص دارد. عکاس، فقط چند ثانیه فرصت دارد. اگر نجنبد، سوژه، به‌سرعتِ باد، بر باد می‌رود: موقعیت یکه و یگانه‌ای «برای همیشه» از دست می‌رود. از این‌ جهت، سوژه‌ی عکاسیِ خیابانی شبیهِ زندگی‌ست: چیزی زیبا که برای مدتی کوتاه هست، و اگر به نحوی خلاقانه ثبت‌اش نکنی، دیگر نیست.

#ابراهیم_سلطانی

@ThePleasureOftheText

• لذت متن | ابراهیم سلطانی •

01 Jan, 20:05


سه نفری، فارغ‌بال اما اندیشناک، گپ می‌زدند. بدون آن‌که بفهمند، عکس‌شان را گرفتم. بعد، متوجه شدند. برای دوربین ژست گرفتند: سر و سینه را صاف کردند و لبخند زدند. عکس دوم را گرفتم. در عکس اول، زندگی هست؛ در عکس دوم، نمایش. آیا بین زندگی و نمایش فاصله‌ای هست؟ یا زندگی چیزی نیست جز نمایشی بزرگ؟

#ابراهیم_سلطانی

@ThePleasureOftheText

• لذت متن | ابراهیم سلطانی •

31 Dec, 17:42


همکارِ آمریکایی‌ام، در کودکی، دو سال آلمان زندگی کرده بود و دیگر به آلمان نرفته بود تا وقتی که، برای شرکت در یک کنفرانس، با هم رفتیم. در پروازِ رفت، نگران بود که زبان آلمانی را کاملاً فراموش کرده باشد. به فرودگاهِ فرانکفورت که نزدیک شدیم، با تعجب گفت: «واژه‌ها دارند به من بازمی‌گردند.» انگار پرندگانِ مهاجر به خانه بازگشته باشند: جغرافیای خاطرات و فراموشی.

#ابراهیم_سلطانی

@ThePleasureOftheText

• لذت متن | ابراهیم سلطانی •

27 Dec, 19:25


بالاخره گفتم. درست نشنید. پرسید: «چی؟ چی گفتی؟» در همان چند ثانیه‌ی تردید و تأمل، در همان چند ثانیه‌ای که واژه‌ها «هنوز» در هوا معلق بودند، اما «هنوز» شنیده نشده بودند، نظرم عوض شد. گفتم: «هیچی.» در واقع، در فاصله‌ی دو «هنوز»، واژه‌ها «هیچ» شدند: پوچ و پراکنده. مثل حشراتی که فقط چند لحظه در این جهان زندگی می‌کنند: مثل Mayfly Americana.

#ابراهیم_سلطانی

@ThePleasureOftheText

• لذت متن | ابراهیم سلطانی •

26 Dec, 18:25


می‌گویند امیر نادری بلیطی یک‌طرفه خرید و از ایران برای همیشه رفت؛ رفت که برنگردد. به قول خودش: «کات!» اما خیلی‌ها از ایران رفتند که برگردند. نه نادری برگشت، نه آن‌ها. نتیجه یکی بود: بازنگشتن. بازنگشتن‌ها به هم شبیه‌اند، اما رفتن‌ها متفاوت‌اند: یکی با خیالِ خوشِ بازگشت می‌رود، یکی از خیالِ بازگشت، خالی‌ست.

#ابراهیم_سلطانی

@ThePleasureOftheText

• لذت متن | ابراهیم سلطانی •

25 Dec, 15:31


بسیاری از قطعه‌های موسیقی، کشتی‌هایی آواره‌اند؛ اما بعضی قطعه‌ها، قایق‌هایی کوچک‌اند که در بندری لنگر انداخته‌اند: در بندرِ یک حادثه، یک یاد، یک لحظه‌، یک شخص. سرنوشتِ این قبیل قطعات در دریایِ جانِ هر فرد، به سرنوشتِ آن بندر بستگی دارد.

#ابراهیم_سلطانی

@ThePleasureOftheText

• لذت متن | ابراهیم سلطانی •

22 Dec, 18:18


چند سالی‌ست که، به دلیلِ گسترش و نفوذِ شبکه‌های اجتماعی، پدیده‌‌ی «درس‌گفتار» رواج بی‌سابقه‌ای پیدا کرده است. این درس‌گفتارها را می‌توان به دو گروه بزرگ تقسیم کرد.

۱. در گروه اول، درس‌گفتارهای کسانی قرار می‌گیرد که در یکی از حوزه‌های علوم اجتماعی یا انسانی تخصص دارند و در درس‌گفتارهای‌شان گزارشی غیرتخصصی از حوزه‌ی کار و تحقیق و تخصص خود را به مخاطبانِ عام عرضه می‌کنند. مثلاً مورخی که درباره‌ی تاریخ ایران، یا جامعه‌شناسی که درباره‌ی وبر، یا روان‌‌شناسی که درباره‌ی مکاتبِ روان‌شناسی معاصر درس‌گفتاری برگزار می‌کند، در این گروه قرار می‌گیرد. این گروه از متخصصان، با استفاده از ابزارهای جدید، دستاوردِ سال‌ها تحصیل و پژوهش‌ و تدریسِ خود را در اختیار طیف بسیار وسیع‌تری از مخاطبانِ علاقه‌مند قرار می‌هند.

۲. گروه دوم ، اما به نحو چشمگیری، متفاوت است. مثلاً چند روز پیش دیدم کسی که هیچ تخصصی در ادبیات، و به‌طور خاص ادبیات غرب، ندارد، آگهی داده که می‌خواهد درس‌گفتارهایی درباره‌ی ده‌ها نویسنده‌ی مهم غرب از یونان باستان تا قرن بیستم برگزار کند. نمونه‌ها بسیار فراوان‌اند. قضاوت درباره‌ی این گروه بسیار سخت‌تر است. از یک سو، این افراد توان سخن گفتن و مخاطب پیدا کردن دارند و لابد مخاطبان از آن‌ها چیزک‌هایی یاد می‌گیرند که وقت و پول خود را در اختیارشان قرار می‌دهند. اما از سوی دیگر، رفتارِ این گروه، دست‌کم سه آسیب بزرگِ فرهنگی به‌بار می‌آورد.

یک. این قبیل افراد معمولاً با خواندنِ یکی-دو متن درجه دوم (secondary source) خود را شایسته‌ی تدریس می‌یابند. آن‌ها شایسته‌ی چنین مقامی نیستند. منظورم این نیست که فقط کسانی که مدرکِ دانشگاهی دارند، شایسته‌ی چنین موقعیتی هستند. اما تردیدی ندارم که کسی که در تمام یا بسیاری از زمینه‌های علوم اجتماعی و انسانی اظهار نظر می‌کند و درس می‌دهد، قطعاً شایسته‌ی چنین موقعیتی نیست. چطور ممکن است کسی بتواند در زمینه‌ی فلسفه و روان‌شناسی و علوم‌سیاسی و جامعه‌‌شناسی و ادبیات و عرفان و …به دیگران «درس» بدهد؟

دو. محصول کار چنین کسانی قابل اعتماد نیست. دانش و بصیرت درباره‌ی یک موضوع خاص، با خواندن یکی-دو متن به دست نمی‌آید. البته، فردی که مدام حرف می‌زند و مخاطبی برای خود دست و پا کرده است، می‌تواند با خواندن یکی-دو متن، چند جلسه درس‌گفتار برپا کند. اما آن‌چه در اختیارِ مخاطب خود قرار می‌دهد یا خلاصه‌ی دست و پا شکسته‌ی همان متن‌هاست یا ترکیبِ عجیب و غریب و غیرقابل اعتمادی از ایده‌های پراکنده و نامرتبط.

سه. از همه‌ی این‌ها مخرب‌تر، تبدیل کردنِ این درس‌گفتارها به کتاب است. کسی که دو-سه کتاب درباره‌ی یک موضوع می‌خواند، ده جلسه درباره‌ی آن موضوع حرف می‌زند، و بعد کسانِ دیگری آن حرف‌ها را پیاده می‌کنند و کتاب می‌سازند، تنها کاری که نمی‌کند، «نوشتنِ» کتاب است. اگر سخت‌ نگیریم، این کار کلاهبرداری فرهنگی‌ست. اگر سخت بگیریم، سرقت ادبی‌ست.

#ابراهیم_سلطانی

@ThePleasureOftheText

• لذت متن | ابراهیم سلطانی •

20 Dec, 19:26


«دکمه رو بده، من براش لباس می‌دوزم.» این بهترین تعریفِ آدمِ رؤیاپرداز و خیال‌اندیش است: کسی که در دلِ دکمه‌ها لباسی برازنده می‌بیند.

#ابراهیم_سلطانی

@ThePleasureOftheText

• لذت متن | ابراهیم سلطانی •

20 Dec, 05:51


بعضی مکالمات به راه رفتن روی یخِ نازک می‌مانند: هر لحظه ممکن است ترک بردارند و اهالیِ مکالمه به اعماقِ دریاچه‌ای بسیار سرد سقوط کنند که انتظارش را نداشتند. بعد، البته، دست و پا می‌زنند. و در نهایت، از دریاچه خارج می‌شوند. اما اهالی مکالمه، خیس‌اند و بادی موذی، که معلوم نیست از کجا می‌وزد، از درزهای لباس‌های‌شان به درونِ جان‌های‌‌شان می‌خزد.

#ابراهیم_سلطانی

@ThePleasureOftheText

• لذت متن | ابراهیم سلطانی •

20 Dec, 05:40


حافظ غزلی دارد که ردیفِ آن یک فعل سادهٔ منفی‌‌ست: «نشد». او در غزل ده بار می‌گوید: نشد، نشد، نشد، نشد، نشد، نشد، نشد، نشد، نشد، نشد:

«گداخت جان که شود کارِ دل تمام و نشد
بسوختیم در این آرزوی خام و نشد»

انگار جان و جهانِ خودش را خلاصه می‌کند: جانِ گداخته از کارهایی که آغاز شد اما تمام نشد؛ جانِ سوخته در حسرتِ آرزوهای وحشی و خامی که رام نشد. تأکید هم می‌کند «که من به خویش نمودم صد اهتمام و نشد.» بله، سعی کردم، اما نشد که نشد.

#ابراهیم_سلطانی

@ThePleasureOftheText

• لذت متن | ابراهیم سلطانی •

16 Dec, 21:16


مناسباتِ ما با دیگران سرشار از جزئیات است: گفتن‌ها، نگفتن‌ها، چگونه-گفتن‌ها، رفتن‌ها، نرفتن‌ها...و گاهی جزئیات آن‌قدر زیاد و مهم می‌شوند که نسبتِ ما با دیگری را یکسره دگرگون می‌کنند. جزئیات، مثل سیل می‌آیند و خانه را با خود می‌برند: کلیات، در سیلِ جزئیات غرق می‌شوند.

#ابراهیم_سلطانی

@ThePleasureOftheText

• لذت متن | ابراهیم سلطانی •

16 Dec, 20:37


گاهی دیدن‌ِ موهای سفیدِ تازه یا چروک‌ها و چربی‌های نا‌خواسته یا حتی دعوت نشدن به یک میهمانی، موجب می‌شود آدم به سن خودش فکر کند. اما آدم غالباً به سنِ خودش فکر نمی‌کند. «گویی» خارج از زمان ایستاد‌ه‌ است: به فراموشی سپردنِ ناگزیرترین واقعیتِ زندگی: به فراموشی سپردنِ پایان.

#ابراهیم_سلطانی

@ThePleasureOftheText

• لذت متن | ابراهیم سلطانی •

12 Dec, 19:05


۱. کنسرتِ پرستو احمدی در یک کاروانسرای تاریخی، که نمادی پیچیده از سنت‌های ایرانی‌ست، نمونه‌ای جذاب از «نافرمانی مدنی» بود. نافرمانی مدنی، اقدامی آگاهانه و غالباً غیرخشونت‌آمیز است که در فضای عمومی‌ (نه به صورت خصوصی و پنهانی) انجام می‌شود، و هدفِ اصلیِ آن نقد قوانین، مقررات یا سیاست‌های ناعادلانه‌ی حکومت است. کنسرت او تمام این ویژگی‌ها را داشت.
۲. کنسرتِ او تجسمِ «شجاعتِ خلاقانه» بود. شجاعت، به معنای رویاروییِ سنجیده با خطر، فضیلتی کم‌یاب است. شجاعتِ خلاقانه از آن هم کم‌یاب‌تر است: تخیلی بی‌پروا‌ست که نوآورانه با موضوعی پیچیده و قدیمی دست و پنجه نرم می‌کند.
۳. کنسرتِ او «نمایشی نمادین و مدرن» بود. نمایش (performance) بود، چون هر کنسرتی یک نمایش است و کنسرتی که برای شنوندگانی خیالی اجرا می‌شود، نهایتِ نمایش است. و نمادین بود، چون در کاروانسرایی خالی اجرا شد: کاروانسرایی برجامانده از جهانی بربادرفته که صدایی در آن نیست جز صدای زیبای زنی که می‌خواند. و مدرن بود، چون احمدی می‌دانست که ابزارها و امکاناتِ مدرن، صدای او را در جهان پخش خواهند کرد و کنسرتِ او بیش از هر کنسرتی ببینده خواهد داشت.

کنسرتِ پرستو احمدی، نمایشی مدرن و خلاقانه و شجاعانه و نمادین از نافرمانی مدنی بود.

#ابراهیم_سلطانی

@ThePleasureOftheText

• لذت متن | ابراهیم سلطانی •

11 Dec, 18:54


پژوهش‌های عصب‌شناختی نشان داده‌اند که روزانه حدود ۶۰۰۰ فکر در مغزِ هر فرد جریان می‌یابد. از این ۶۰۰۰ فکر، حدود ۸۰ تا ۹۵ درصدِ افکار (بر اساس پژوهش‌های مختلف)، تکراری هستند: افکاری هستند که دیروز هم در مغزِ همان فرد جریان داشته‌اند. این درصدِ بسیار بالای تکرار، یک کارکردِ مهم دارد: مغز در مصرفِ انرژی صرفه‌جویی می‌کند، چون تولید و پردازشِ افکارِ نو نیازمندِ صرف کردنِ انرژی بسیار بیشتری‌ست.

این یافته‌ی زیست‌شناختی، اهمیت فلسفی و روان‌شناختی هم دارد: ۱. این افکارِ تکراری، جهان را جایی آشنا جلوه می‌دهند: «جهان شبیه به دیروز و پریروز است.»؛ ۲. این تکرار ممکن است توضیحِ زیست‌شناختی قابلِ تأملی فراهم کند که چرا آدم‌ها احساسِ ملال می‌کنند: «جهان جایی تکراری‌ست.»؛ ۳. این افکارِ تکراری گاه می‌توانند نشانه‌ی وسواسِ باشند: «جهان تحمل‌ناپذیر شده است.»؛ ۴. اگر این افکارِ تکراری منفی‌بافانه باشند، ممکن است عامل اضطراب بشوند: «من از بن‌بست‌های جهان، راه گریزی ندارم: خروج ناممکن است.»

#ابراهیم_سلطانی

@ThePleasureOftheText

• لذت متن | ابراهیم سلطانی •

10 Dec, 18:02


فروپاشیِ نظام سیاسی سوریه، یک بار دیگر نمادهای فروپاشی را به چشم‌مان آورد: کاخ‌ها، زندان‌ها، مجسمه‌ها، و پرچم‌ها. ابزارهایی که برای جادویی‌کردن و جاودانه‌سازیِ اقتداری گذرا برساخته می‌شوند.

«کاخ‌ها»ی باشکوه دمشق و لاذقیه، با دیوارهای بلند و تزئینات طلایی، قرار بوده نشان‌دهنده‌ی قدرتِ لایزالِ نظم و نظامی زمینی باشند. اما بیش از هرچیز، نمادِ نابرابری و نابودی و فاصله بودند. تسخیرِ کاخ‌ها، همیشه بسیار فراتر از یک تسخیرِ فیزیکی‌ست: تصویرِ فرار و فروپاشی‌ست، تصویرِ زوال و زیاده‌خواهی‌ست، تصویرِ سرانجام کسانی‌ست که معمولاً سودای سرانجام را ندارند.

اگر وظیفه‌ی نمادینِ کاخ‌ها این است که ترسی باشکوه بیافرینند، وظیفه‌ی نمادینِ «زندان»‌ها این است که ترسی هولناک در دل شهروندان بنشانند. زندانیان سیاسی در این مکان‌ها شکنجه می‌شوند و امید دیکتاتور این است که به فراموشی سپرده شوند. باز کردنِ بی‌قید و شرطِ درهای این زندان‌ها، معمولاً لحظه‌ای تاریخی‌ست: ترس، موجبِ فراموشی نمی‌شود.

«مجسمه‌»های حافظ و بشار اسد، که در میادین شهرها قد کشیده بودند، آثار هنری نبودند. نمادهایی بودند که یک نظام سیاسی برای تقدس بخشیدن به قدرت خود برافراشته بود. سقوط مجسمه‌ها توسط مردم معترض، معمولاً تلاشی تازه برای بازنویسی حافظه جمعی و بازسازی هویت اجتماعی‌ست. صدای فرو ریختن این مجسمه‌ها، صدای پایانِ دوره‌ای از سرکوب است که معلوم نیست به چه سرانجامی خواهد رسید. صدایی که سیاستمدارانِ بعدی معمولاً نخواهند شنید.

پایین کشیدنِ «پرچم»‌های رسمی سوریه و روسیه و ایران، برافراشته بر فراز کاخ‌ها و میادین و سفارت‌خانه‌ها، هم شکلی از بازپس‌گیری ِ نمادینِ سیاستی‌ست که در بن‌بست‌ گرفتار آمده. به تعبیرِ بارت، «نمادها صدای تاریخ‌اند.» صدای پایین کشیدنِ پرچم‌ها، نمادِ یک دگرگونی تاریخی‌ست.

نابودیِ چنین نمادهایی، بیش از آن‌که تصویر روشنی از «آینده» بدهد، تصویرِ رنگارنگی از خشمی فروخفته می‌دهد که در «گذشته» شکل گرفته است. تخریب و جایگزینی نمادهای رژیم اسد، پایانی بر یک دوران تاریک و آغازی برای آینده‌ای ناشناخته است.

#ابراهیم_سلطانی

@ThePleasureOftheText

• لذت متن | ابراهیم سلطانی •

09 Dec, 19:41


الف. نظام‌های سیاسی اقتدارگرای ناکارآمد، به دلیل شیوه‌ی حکمرانی‌شان: ۱. مشروعیت سیاسیِ دموکراتیک ندارند، ۲. مردم را از حقوق بنیادین‌شان محروم می‌کنند، و ۳. رفاه به ارمغان نمی‌آورند. در چنین نظام‌هایی «رابطه‌ی نیروهای نظامی و سیاسی» نقش مهمی‌ در بقای آن نظام سیاسی بازی می‌کند. این نقش زمانی مهم‌تر می‌شود که آن نظا‌م‌ها با بحرانی بزرگ مواجه می‌شوند.
ب. چنین نظام‌هایی فقط در صورتی می‌توانند به حیات خود ادامه دهند که «اراده و توانِ سرکوب» هم‌چنان در نیروهای نظامی وجود داشته باشد. رهبرانِ سیاسی در چنین نظام‌هایی معمولاً از چند طریق وفاداریِ نیروهای نظامی را «می‌خرند» و هم‌زمان، آن‌ها را مدیریت می‌کنند: ۱. قبیله‌گرایی (ethnic favoritism): سپردن مقام‌های عالیِ نظامی به افسرانی که وابستگی خونی/ایدئولوژیک به رهبری نظام دارند؛ ۲. حمایتِ مالی و اعتباریِ مستقیم (regulated patronage): افزایش چشمگیر حقوق و مزایای نیروهای نظامی، خریدن تجهیزات نظامی، و تلاش برای افزایش اعتبار اجتماعی آن‌ها؛ ۳. حمایتِ مالی و اعتباریِ غیرمستقیم، اما سازمان‌یافته (unregulated patronage): سپردنِ بخش عظیمی از اقتصادِ کشور به دست نیروهای نظامی؛ و در نهایت: ۴. مهارِ مدیریتی نیروهای نظامی (tactical control): تغییرِ منظمِ فرماندهان نظامی، و ایجاد سازمان‌های امنیتیِ موازی برای کنترلِ نیروهای نظامی.
پ. در بهار عربی، شورش‌ها در تونس و مصر و لیبی، مسیر‌های متفاوت را طی کردند: در تونس، نظام سیاسی به سرعت سرنگون شد، در مصر، نیروهای نظامی پس از وقفه‌ای کوتاه، مجدداً مهار قدرت را در دست گرفتند، در لیبی، جنگ داخلی رخ داد.
برای توضیح این تفاوت‌ها، نشان دادنِ تفاوت‌های این سه نظام سیاسی از حیثِ «رابطه‌ی نظام سیاسی با نیروهای نظامی» بسیار مفید است. مثلاً، نظام سیاسیِ مصر، در مقایسه با تونس و لیبی، حمایت‌های مالی مستقیم و غیرمستقیم (موارد ۲ و ۳) بسیار گسترده‌تری برای ارتش فراهم آورده بود. اما از جهت مهارِ مدیریتیِ نیروهای نظامی (مورد ۴)، بسیار ضعیف بود. به همین‌خاطر، در بزنگاهِ بحران، ارتشِ مصر از نظام‌ سیاسی حمایت کرد و‌ بعد از وقفه‌ای کوتاه‌مدت، مهارِ قدرت را به ‌دست گرفت. اما ارتش‌های تونس و لیبی هیچ انگیزه‌ای نداشتند که مقابلِ مردم بایستند و از نظام سیاسی حمایت کنند. همین ملاحظات درباره‌ی ارتش سوریه هم صادق است. نظامِ اقتدارگرای سوریه به دلیل بحران‌های سیاسی و مالیِ سال‌های اخیر اساساً توانِ حمایتی همه‌جانبه از ارتش سوریه را نداشت و بقای آن در گروی حمایت‌های خارجی (ایران و روسیه) بود. به محض این‌که آن حمایت‌های خارجی سلب شد، ارتش سوریه هیچ انگیزه‌ای نداشت که در مقابلِ مردم بایستد. درست شبیه به ارتشِ تونس.

#ابراهیم_سلطانی

@ThePleasureOftheText

• لذت متن | ابراهیم سلطانی •

02 Dec, 17:10


چرا می‌گوییم «به امید دیدار»؟ در «دیدار» چه چیزِ امیدوارکننده‌ای هست که در «غیبت» نیست؟ در «دیدار»، خودِ جسم هست و خودِ کلمه. در «غیبت»، خاطرهٔ جسم هست، و خاطرهٔ کلمه. «غیبت»، ما را نوستالژیک می‌کند که موقعیتی تلخ/شیرین است. اما آیا در «حضور»، آیا در خودِ چیزها، بارقه‌ای از امید هست که در غیبت، که در خاطرهٔ آن‌ چیزها نیست؟

#ابراهیم_سلطانی

@ThePleasureOftheText

• لذت متن | ابراهیم سلطانی •

01 Dec, 20:04


زندگی شباهت‌های بسیاری به یک متن ادبی دارد:

۱. یک متن ادبی مجموعه‌ای از روایت‌های درهم‌تنیده است. هر کدام از ما هم مجموعه‌ای از روایت‌های درهم‌تنیده درباره‌ی زندگی خودمان و اطرافیان‌مان داریم.
۲. متن ادبی در دنیای نویسنده متولد می‌شود: از چشم‌انداز، نوع‌ نگاه، و تجربه‌های نویسنده سرشار است. و این دقیقاً همان چیزی‌ست که روایت‌های ما از زندگی‌مان را سامان و سازمان می‌بخشد: چشم‌انداز، نوع‌ نگاه، و تجربه‌هامان.
۳. متن ادبی تفسیرپذیر است. خوانندگانِ هوشیار و خلاقِ متن ادبی هرکدام تفسیر خویش از آن متن را دارند. روایت‌های ما از زندگی‌مان هم قابلِ تفسیر و بازتفسیر و تفسیرهای هزارباره‌اند. البته خواننده‌ی اصلیِ روایت‌های ما از زندگی‌مان، خودمان هستیم.
۴. نویسنده می‌تواند در متن خود دخل و تصرف کند. ما هم می‌توانیم روایت‌های‌مان از زندگی‌مان را ویرایش و پیرایش کنیم.
۵. متن ادبی مجموعه‌ی بی‌پایانی از روایت‌های درهم‌‌ریخته نیست: پی‌رنگ و ساختار و پایان دارد. روایت‌های ما از زندگی‌مان هم همین‌طورند: گزینش‌گرانه و ساختارمندند. و معمولاً هدفی خاص را دنبال می‌کنند.

من در این‌ متن، «زندگی» هر فرد را معادل «روایت هر فرد از زندگی خودش» فرض کردم. و به این فرض باور دارم: زندگی چیزی نیست جز روایت‌های معنادار کسی که آن زندگی را از سر می‌گذراند.

#ابراهیم_سلطانی

@ThePleasureOftheText

• لذت متن | ابراهیم سلطانی •

29 Nov, 20:00


هوا سرد شده است. برف می‌بارد. من از پنجره‌ی خانه، به شهر کوچک و ساکت‌ام چشم دوخته‌ام و این تکه از شعر یانیس ریتسوس (با ترجمه‌ی آزرم) را زیر لب زمزمه می‌کنم:

«زن ایستاده پشتِ میز و
با دست‌های غمگین‌اش
بُرش‌های کوچکِ لیمو را
برای چای آماده می‌کند،
مثلِ چرخ‌های زردِ کالسکه‌ی کوچکی که
برای بازیِ بچّه‌ها ساخته‌اند….
چیزی به تعویق افتاده
لحظه‌‌ای گذشته
دیر شده
چای را باید نوشید…»

گاهی در شعری که به ‌یاد می‌آوریم، هیچ چیز خاصی رخ نمی‌دهد، هیچ معجزه‌ی زبانی یا کشفِ زیبایی‌شناسانه‌ای در کار نیست. فقط برشی از یکی از لحظاتِ معمولی زندگی هست که با اکنونِ خواننده تناسبی مبهم و خلاقانه دارد. همین. و در این تناسبِ کوچک، نوعِ ویژه‌ای از گشایشی بی‌نام و نشان موج می‌زند.

@ThePleasureOftheText

• لذت متن | ابراهیم سلطانی •

20 Nov, 18:20


احساسات‌مان در قبالِ بسیاری چیزها (موقعیت‌ها، رفتارها، اشخاص) تقریباً روشن است. اما چیزهایی هم هستند که تکلیف‌مان با آن‌ها روشن نیست: انگار از خلالِ مهی غلیظ به آن‌‌ها چشم دوخته‌ایم. اما این ابهام، گاهی چندان بد هم نیست و بر یک پیچیدگی در درون‌مان نور می‌پاشد: «چرا تکلیف من با این موضوع روشن نیست؟» این ابهامی‌ست که اندکی وضوح به ارمغان می‌آورد: انگار «ابهام» روزنه‌ای‌ست که به آب‌انبارِ وجودمان اندکی نور می‌تاباند.

@ThePleasureOftheText

• لذت متن | ابراهیم سلطانی •

17 Nov, 18:19


• لذت متن | ابراهیم سلطانی • pinned «در جهان‌بینیِ بودایی، عواطف و احساسات (emotions)، میهمان‌هایی هستند که «می‌آیند و می‌روند.» برخی روان‌شناسانِ معاصر معتقدند که این درکِ دقیق و سالمی از مناسباتِ انسان‌ها با عواطف‌شان است. به دلایل مختلف: ۱. عواطف، معمولاً مستقل از اراده‌ی ما می‌آیند. رفتن‌شان…»

• لذت متن | ابراهیم سلطانی •

17 Nov, 18:05


در جهان‌بینیِ بودایی، عواطف و احساسات (emotions)، میهمان‌هایی هستند که «می‌آیند و می‌روند.» برخی روان‌شناسانِ معاصر معتقدند که این درکِ دقیق و سالمی از مناسباتِ انسان‌ها با عواطف‌شان است. به دلایل مختلف: ۱. عواطف، معمولاً مستقل از اراده‌ی ما می‌آیند. رفتن‌شان تاحدی به نحوه‌ی مواجهه‌ی ما با آن‌ها بستگی دارد، اما آمدن‌شان غالباً‌ مستقل از خواستِ ماست. همان‌طور که میهمان‌ها موجوداتِ مستقلی هستند. ۲. عواطف، از جهانِ درونی ما خبر می‌دهند. همان‌طور که میهمان‌ها از جهانِ بیرونی ما خبر می‌دهند. از طریقِ انواعِ رنگارنگِ عواطف‌مان است که می‌فهمیم درون‌مان چه خبر است: کجای سرزمینِ وجودمان چه اتفاقی در حالِ رخ دادن است. ۳. میهمان، دقیقاً به دلیل این‌که میهمان است، نمی‌ماند. می‌رود. عواطف هم، هرچقدر سخت و سنگین باشند، نمی‌مانند. می‌روند. ۴. لازمه‌ی میهمان‌نوازی این است که ما میزبانی مهربان و پذیرا و شنوا در قبال میهمانان‌مان باشیم. گوش سپردن به عواطف، به‌جای پس زدن یا سرکوب کردن یا فراموش کردنِ آن‌ها، ادبِ میزبانی‌ست: میزبانِ خوبِ خویش بودن.

@ThePleasureOftheText

• لذت متن | ابراهیم سلطانی •

03 Nov, 20:29


ناباکوف رمانِ کوتاهی دارد به نام «چیزهای شفاف»: داستانِ یک ویراستارِ آمریکایی که در طول عمرش چهار بار به دهکده‌ای در سوئیس سفر می‌کند. هر سفر، چیزهایی کدر را شفاف می‌کند: تکه‌ای از گذشته‌اش، گوشه‌ای از روابط‌اش، بخشی از تصورات‌اش درباره‌ی آینده را. انگار سفر است که نظم‌های آشنا را برای او به هم می‌ریزد و امکان دوباره دیدنِ چیزها را برای‌اش فراهم می‌کند. انگار سفر است که چیزها را کدورت‌زدایی می‌کند: آفرینشِ «چیزهای شفاف»:
Transparent Things

@ThePleasureOftheText

• لذت متن | ابراهیم سلطانی •

30 Oct, 19:57


تقریباً هیچ‌چیز مطابق پیش‌بینی‌های‌مان پیش نمی‌رود. دلیل‌اش شاید این است که در پیش‌بینی‌ها، معمولاً، رؤیاهایی سرکش و امیدهایی خوش‌بینانه، لانه کرده‌اند. به‌ عبارت دیگر، بسیاری از آن‌چه پیش‌بینی جلوه می‌کند، در واقع رؤیاهای دور و درازی هستند که زندگی امروز و اکنون‌مان را آسان‌تر و جذاب‌تر می‌کنند: فانتزیِ آینده‌ای که رخ نخواهد داد، اما امروز باید واقعی و دست‌یافتنی جلوه کند.

@ThePleasureOftheText

• لذت متن | ابراهیم سلطانی •

17 Oct, 20:02


«نوشتن» کارکردهای روان‌شناختی، جامعه‌شناختی، و معرفت‌شناختیِ متعدد و مهم و پیچیده‌ای دارد. اما هرچه بیشتر می‌گذرد، برای من در اینجا و اکنونِ زندگی‌ام، «نوشتن» از حیثِ معنابخشی و انگیزه‌بخشی اهمیت دارد: «معنا» بخشیدن به لحظه‌های کوتاه و سپری‌شونده‌ی زندگی‌، و «انگیزه» بخشیدن برای ادامه‌ دادن به ادامه دادن: «نوشتن»‌ به مثابه‌ی قایقی کوچک از کلماتی کم‌دامنه، روانه به‌سوی ساحلی که وجود ندارد.

@ThePleasureOftheText

• لذت متن | ابراهیم سلطانی •

17 Oct, 16:31


پسرم به سنی رسیده بود که دل‌اش می‌خواست از خانه برود. من سال‌ها بود که دل‌ام می‌خواست به خانه بازگردم. برای من، «خانه» در همین دیالکتیکِ عاطفی تعریف می‌شد: «خانه، مکانی‌ست که هم می‌خواهیم از آن بگریزیم، هم می‌خواهیم به آن بازگردیم.»

شاید دلیل‌اش این باشد که، به قول باشلار: «خانه سرپناه رؤیاهای ماست، خانه آن‌جاست که به رؤیابین مأوا می‌دهد.» آن‌که می‌خواهد از خانه‌ای بگریزد، رؤیای آینده‌ای دور-و-دراز را در سر دارد، و آن‌که می‌خواهد به خانه‌ای بازگردد، چه‌بسا رؤیای گذشته‌ای بر-باد-رفته و از-یاد-نرفته را.

ما از کابوس‌هامان به رؤیاهامان می‌گریزیم؛ به خانه‌های خیالی‌ و خیال‌انگیزمان.

@ThePleasureOftheText

• لذت متن | ابراهیم سلطانی •

15 Oct, 15:24


خانه‌ی آدم‌ها، تصویری از جان و جهانِ آن‌هاست: جوری که اشیا را می‌چینند (یا نمی‌چینند: به حال خود رها می‌کنند)، عکس‌هایی که به دیوارها می‌زنند (یا نمی‌زنند: عکس‌هایی که در آلبوم‌ها و قفسه‌ها و گوشی‌ها می‌پوسند)، بوهایی که در خانه شناورند (یا نیستند: چرا دیگر به غذاهای‌ات ادویه نمی‌زنی؟). اولین بار که خانه‌ی آدم‌های آشنا را می‌بینم، انگار اولین بار است که خودشان را می‌بینم.
و کسی که خانه ندارد (در اثر بمب‌ها و تبعیدها و جدایی‌ها)، بالاخره سرپناهی می‌یابد، اما «سرپناه» تصویر روشنی از جانِ او نمی‌دهد، هرچند که از جهان ِ او و ما خبرهای بسیار می‌دهد.

@ThePleasureOftheText

• لذت متن | ابراهیم سلطانی •

23 Sep, 19:57


گفت‌و‌گوی سقراطی تلاشی‌ست دیالکتیکی برای آشکار کردن نادانیِ مدعیانِ دانایی. بناست نتیجۀ این گفت‌وگو، «رهایی از جهل» مرکب باشد. گفت‌و‌گوی فرویدی تلاشی‌ست طبیبانه برای گشودن گره‌هایی که در اعماقِ تاریکِ جانِ بیمار او را مضطرب می کند. بناست نتیجۀ این گفت‌‌وگو، «رهایی از تنش» و اضطراب باشد. گفت‌وگوی گادامری تلاشی‌ست فیلسوفانه برای سفر به افق‌های فکریِ دیگران. بناست نتیجۀ این گفت‌وگو، «رهایی از موقعیتِ» خویش و درکِ بهترِ موقعیت دیگران باشد. به این ترتیب، گفت‌وگو، بیش از آن‌که راهی به حقیقتی باشد، راهی‌ست به گونه‌ای از رهایی.

@ThePleasureOftheText

• لذت متن | ابراهیم سلطانی •

21 Sep, 18:30


دایی بهمن، کلکسیون‌های دلربایی‌از سکه‌ها و تمبرهای خوش‌آب‌ورنگ داشت: کم‌نظیر، گرانبها، هوش‌ربا. آلبوم‌های رنگارنگی که حاملانِ خوش‌اقبالِ این سکه‌ها و ‌تمبرها بودند، در بالاترین قفسۀ کتابخانه جا خوش‌کرده‌بودند: دور از دسترس ما بچه‌های قد-و-نیم‌قدی که قدر«کلکسیون‌ها »را نمی‌دانستیم. به او غبطه می‌خورديم که آن گنجینه را داشت. در این کار او نوع ویژ‌ه‌ای از دلداگی به اشیا و ابژه‌ها مندرج بود: آن چه را دوست می‌داشت، با ترتیبی که دوست می‌داشت، از دلِ جهانِ درهم و برهمِ پیرامون بیرون‌می‌کشید، و در جایی دور از دسترس آن‌ها که قدردان نیستند، گِردِ هم می‌آورد: مجمع الجزایری از چیزهای دلربا به گزینشِ شخصِ شخیصِ خودش. این روزها با خودم فکر می‌کنم جمع‌آوری کتاب هم چیزی از همین قبیل است. روزگاری، سرشار از ناتوانى و حسرت، از خودم می‌پرسيدم با این همه کتابِ گردآورده، اما نخوانده، چه باید کرد. حالا دیگر حسرت نمی‌خورم؛ به آن عشق و شوری احترام می‌گذارم که دایی جانِ سکه‌باز و تمبرپرست را در همان طبقه‌ای قرار داد که منِ کتاب‌باز را: طبقۀ آدم‌هایی که اشیای محبوب‌شان را گرد هم می‌آورند و برای‌شان سرپناهی از مهر برمی‌سازند: کلکسیون‌بازها.

@ThePleasureOftheText

• لذت متن | ابراهیم سلطانی •

21 Sep, 15:09


گفت: «حالا دیگه وارد جزئیات نمی‌شم.» بعد وارد جزئیات شد و تا انتهای آن مکالمه‌ی یک‌سویه از جزئیات خارج نشد. سفری کوتاه و نه‌چندان دل‌انگیز به مردابِ جزئیاتِ بی‌پایان.

@ThePleasureOftheText

• لذت متن | ابراهیم سلطانی •

20 Sep, 19:36


همیشه درون‌مان مکالمه‌ای فعال، و غالباً بی‌سامان و نامسنجم اما مهم، با آدم‌های مهمِ زندگی‌مان جریان دارد. به تنهایی، در سکوت، قدم می‌زنیم، به اطراف‌مان نگاه می‌کنیم، و در همان حال مشغولِ مکالمه‌ای درونی با کسی هستیم: قدم زدن با ارواح.

@ThePleasureOftheText

• لذت متن | ابراهیم سلطانی •

19 Sep, 14:42


در آغاز سال تحصیلی، در اولین جلسه‌ی یکی از کلاس‌های‌ام، برای این‌که سر صحبت را با دانشجویان‌ام باز کنم (to break the ice)، از دانشجویان‌ام خواستم دسته‌-کلید‌های‌شان را روی میز بگذارند و‌ داستانی تعریف کنند. با خودم فکر کردم کلیدها برای باز کردن درها طراحی شده‌اند و من می‌خواهم درهای گفت‌وگو را باز کنم.
یکی از دانشجویان گفت: «من دو دسته کلید دارم. یکی برای محل کار و یکی برای خانه. این کار را کرده‌ام تا به خودم یادآوری کنم که فضاهای مختلفِ زندگی‌ام مرزهای خودشان را دارند.» دیگری گفت: «این تک کلید، کلید خانه‌ی پدربزرگ و مادربزرگ‌ام است که درگذشته‌اند، اما من کلید خانه‌شان را نگه داشته‌ام: یادگار عزیزِ دورانی که دیگر وجود ندارد.» سومی گفت: «این کلیدِ اولین ماشینی‌ست که خریده‌ام. با پول خودم.» و دیگری گفت: «پدر و مادرم پارسال از هم جدا شدند و من مجبور شدم از خانه‌ی کودکی‌ام به آپارتمانی کوچک نقل مکان کنم. این کلید، نمادِ پایان کودکی و آغاز دورانی تازه در زندگی من است.»
خلاصه این‌که بیست و چند داستان ساده‌ی ناب درباره‌ی کلیدهاشان شنیدم. در کلاس اندکی اندوه بود، اندکی نوستالژی، و درهایی نیم‌گشوده.

اشیائی که با خودمان حمل کنیم، بخشِ مهمی از داستان زندگی ما هستند؛ مهم‌تر و سنگین‌تر از آن‌چه ممکن است در ابتدا گمان کنیم.

@ThePleasureOftheText

• لذت متن | ابراهیم سلطانی •

10 Sep, 20:29


ما اکثر اوقات با زندگی درمی‌آمیزیم و یکی می‌شویم: فاصله‌ای بین ما و زندگی نیست. اما گاهی انگار پشتِ ویترینِ زندگی ایستاده‌ایم: دیگران و دنیاشان را می‌بینیم، اما انگار یک شیشهٔ نازک (یا ضخیم) و تمیز (یا کثیف) ما را از دنیاشان جدا می‌کند. تماشاگرانِ صامت.

@ThePleasureOftheText

• لذت متن | ابراهیم سلطانی •

08 Sep, 14:52


یکی از ترانه‌های مشهوری که در تئاتر موزیکالِ Annie خوانده می‌شود، «فردا»ست. این ترانه نوعی ادای احترام و ابراز عشق به «فردا»ست:

«فردا»
خورشید دوباره طلوع خواهد کرد
«فردا»! من عاشق توام
و تو
همیشه یک روز با من فاصله داری.

«فردا» دست‌نیافتنی‌ست. همیشه یک روز با ما فاصله دارد. آن‌چه امروز «فردا» می‌خوانیم‌اش، به محض این‌که فرا برسد، دیگر «فردا» نیست، «امروز» است. به همین دلیل، «فردا» یک روز معمولی نیست. خودِ آینده است، با تمام امکانات، اضطراب‌ها، و رنج‌های‌اش. کی‌یر‌کگور توجه ما را به این نکته جلب کرد که فردا سرشار از امکاناتِ بی‌پایانی‌ست که هم به ما آزادی می‌بخشد، هم برای ما اضطراب می‌آفریند. هایدگر هم به دقت نشان داد که ما هستی-معطوف-به-آینده‌ایم، ما زندگانی-رو-به-مرگ‌ایم. و این آگاهیِ ما به آینده، سامان‌بخشِ هستی ماست.

«فردا»! من عاشق توام
و تو
همیشه یک روز با من فاصله داری.

@ThePleasureOftheText

• لذت متن | ابراهیم سلطانی •

05 Sep, 21:07


«سکوتِ سنگین» چه تعبیر دقیقی‌ست. سکوت گاهی از هر کوه‌یخی سنگین‌تر و سردتر است. سکوت، «فقدان» صدا نیست؛ خودش «موجود»ی مستقل است.

@ThePleasureOftheText

• لذت متن | ابراهیم سلطانی •

04 Sep, 19:15


تعطیلات، مثل چراغ‌های کوچکی هستند که با رشته‌هایی ناپیدا در تقویم‌ها پراکنده شده‌اند‌. از روزهای خاموشِ معمولی می‌گذریم تا به یکی از این چراغ‌های کوچکِ روشن برسیم.

دوشنبه‌ای که گذشت، در آمریکا یکی از معدود تعطیلاتِ رسمی بود. من دوشنبه‌ها تدریس نمی‌کنم. و اصلاً حواسم نبود که آن روز تعطیل است. لباس ورزش به تن کردم و با دوچرخه به باشگاه رفتم. باشگاه تعطیل بود. دوباره به یاد آوردم که تعطیلات در آمریکا برای من تداعی‌کننده‌ی چیز خاصی نیستند. می‌آیند و می‌روند. تقویمِ آمریکای من چراغ‌های کوچکِ روشن ندارد. هیچ‌وقت نداشته. همین اتفاق برای تقویمِ ایران‌ام هم افتاده است. من سال‌هاست در ایران نیستم و این دوری، چراغ‌های تقویمِ ایران‌ام‌ را هم خاموش کرده‌اند. چراغ‌هایی که روزگاری روشن بودند، تداعی می‌کردند.

تقویم دارم. هم تقویمِ ایرانی و هم تقویمِ آمریکایی. روی گوشی‌ام. روی لپ‌تاپ‌ام. روی ساعت‌ام. همه‌جا. هر روز بارها، به دلایل حرفه‌ای، به تقویم‌های‌ام مراجعه می‌کنم. اما تقویم‌های‌ام مدت‌هاست چراغ‌های کوچکِ روشن‌شان خاموش شده‌اند.

@ThePleasureOftheText

• لذت متن | ابراهیم سلطانی •

02 Sep, 17:43


«عمیق» یعنی چه؟ در روان‌کاوی فرویدی، «عمیق»شدن یعنی کشف کردنِ نخستین اتفاقاتِ اضطراب‌آفرین زندگی هر فرد. تحلیلِ عمیق، یعنی اکتشافِ این‌که کدام تعارضات در نخستین مراحلِ تکاملی فرد، سرچشمه‌‌ی رنج‌ها و اضطراب‌های بعدیِ او بوده‌اند. اما در روان‌کاوی اگزیستانسیال، «عمیق»شدن یعنی از ورای اضطراب‌های زندگی روزمره، دغدغه‌های بنیادین و اضطراب‌آفرین زندگیِ فرد را دیدن. به این ترتیب، روان‌کاوی فرویدی یک‌جور «باستان‌شناسی» است: اکتشاف و بازآفرینی «گذشته». اما روان‌کاوی اگزیستانسیال یک‌جور تأمل «فلسفی»‌ست: تحلیلِ اضطراب‌های ناشی از مرگ‌اندیشی، تنهایی، و بی‌معنا بودنِ زندگی .

@ThePleasureOftheText

• لذت متن | ابراهیم سلطانی •

31 Aug, 17:13


در هر عکس، فقط سوژه نیست که به حیاتِ خود ادامه می‌دهد. عکاس هم در حافظهٔ سوژه و در جزئیاتِ قاب، همچنان زندگی می‌کند: «این عکس را تو از من گرفتی. چه عکس خوبی!»

@ThePleasureOftheText

• لذت متن | ابراهیم سلطانی •

31 Aug, 14:27


روزگاری که آدم‌ها به مشاهدات‌شان اطمینانِ بیشتری داشتند، به زمین و آسمان نگاه می‌کردند و با خیال آسوده نتیجه می‌گرفتند که زمین، مسطح است و ستاره‌ها دور زمین می‌گردند. اشتباه می‌کردند. زمین مسطح نیست؛ ستار‌ه‌ها از جای‌شان جُم نمی‌خورند. زمین، مستحکم و یکپارچه هم نیست: زمین، چیزی نیست جز تعداد زیادی صفحۀ سنگی که روی مواد مذاب شناورند. مناسباتِ آدم‌ها (دوستانِ ابدی، پارتنرهای ازلی)هم همین‌جوری‌هاست. تا وقتی زلزله نیامده، فکر می‌کنیم خانۀ مناسبات‌مان را روی مستحکم‌ترین و یکپارچه‌ترین زمینِ جهان ساخته‌ایم. زلزله که آمد، گسل‌ها که دهان باز کردند، موادِ مذاب که جاری شدند، تازه می‌فهمیم که خانه‌مان را روی گسل بنا کرده بودیم.‌ راه حل این نیست که خانه‌مان را نزدیک گسل‌ها نسازیم؛ گسل‌ها همه‌جا هستند؛ اصلا رابطه برقرار كردن، چيزي نيست جز ساختنِ گسلی بالقوه. راه حل این است که زمين‌شناس باشيم و فراموش نکنیم زمین چیزی نیست جز صفحاتی شناور بر اقیانوسی داغ: دانا و امیدوار.

@ThePleasureOftheText

• لذت متن | ابراهیم سلطانی •

27 Aug, 14:34


در آن مصراع مشهور که «بی باده کشیده بار تن نتوانم»، اشاره‌ای جذاب به وزنِ تن هست: تن، سنگین است. آدم برای آن‌که بتواند بار تن را بکشد، گاه به کمک احتیاج دارد: به شوقی، به شوری، به شرابی. و خب در آن دم که ساقی گوید: «یک جام دگر بگیر و من نتوانم»، گویی تن نا-تن و ناتوان می‌شود: تحمل‌پذیر، سبک، ساکن، ساکت.

@ThePleasureOftheText

• لذت متن | ابراهیم سلطانی •

25 Aug, 20:13


آدورنو: «آن که خانه‌ای ندارد، نوشتن خانه‌اش می‌شود.» کم نوشتن، کوتاه نوشتن و درست نوشتن، آراستنِ هنرمندانهٔ خانه‌ای‌ست که نداریم: معماریِ جهانِ واژه‌هاست در برهوتِ واقعیت‌های ویران؛ برساختنِ بنایی باشکوه است از جنس هیچ: نهایتِ مینیمالیسم است: خانه‌ای که نداریم.

@ThePleasureOftheText

• لذت متن | ابراهیم سلطانی •

24 Aug, 16:41


در شماره‌ی ۹۱ «اندیشه‌ی پویا»، مقاله‌ام‌ درباره‌ی زندگینامه‌های خودنوشتِ پل آستر منتشر شد: «آستر چرا دربارهٔ زندگی خودش می‌نوشت؟ او در کتاب هنرِ‌ گرسنگی توضیح می‌دهد که برای نجات دادنِ خودش از چنگالِ رازهای ناگفته، خاطراتِ ‌دفن‌شده، زخم‌های کودکی، و تراژدی‌های مکررِ زندگی‌اش بوده که دربارهٔ خودش می‌نوشته است: «برای من، نوشتن یک انتخابِ ‌آزادانه نیست، شرطِ بقاست.» اما «درباره‌ٔ زندگیِ خود نوشتن» چه معنایی دارد؟ زندگینامه‌ٔ خودنوشت، همواره، روایت کردنِ زندگی‌ای‌ست که هنوز تمام نشده است. بنابراین، چنین زندگینامه‌ای نوعی بنای زبانیِ ناکامل و گشوده است: هیچ نویسنده‌ای نمی‌تواند مرگِ‌ خود را بنویسد. او می‌تواند دربارهٔ احساسات و افکارش دربارهٔ مرگ بنویسد،‌ اما نمی‌تواند مرگِ خود را، که فصلِ‌ پایانیِ‌ زندگی اوست، روایت کند. به همین دلیل، زندگینامه‌های خودنوشت، وظیفه‌ای ناممکن دارند: روایت کردنِ‌ زندگیِ‌ نویسنده‌ای که هرگز پایانِ ‌زندگی خویش، یعنی پایان حضورِ‌ آگاهانهٔ‌ خویش در این جهان و البته غیبتِ ‌ابدی‌اش، را تجربه و روایت نخواهد کرد.»

@ThePleasureOftheText

• لذت متن | ابراهیم سلطانی •

21 Aug, 14:58


«از دست‌ دادن» یک چیز است، «در آستانه‌ی از دست ‌دادن ایستادن» چیزی یکسره متفاوت. از-دست-دادن، دری بسته است؛ در-آستانه‌ی-از-دست دادن-ایستادن، دری نیم‌گشوده. وقتی پشتِ دری نیم‌گشوده ایستاده‌ای، آهسته خیال‌پردازی می‌کنی، دلهره داری، و اندیشناک می‌پرسی: آیا این در برای همیشه بسته خواهد شد؟

@ThePleasureOftheText

• لذت متن | ابراهیم سلطانی •

15 Aug, 17:52


روان‌کاوی‌ای که با نام فروید گره خورده، بر «مکالمه و شنیدن» استوار است. اما مشهور است که فروید از مکالمه‌ی تلفنی بیزار بود. شاید مکالمه و شنیدن از طریق تلفن را مکالمه و شنیدن نمی‌دانست. شاید چون تلفن، بیش از آن‌که ابزاری برای نزدیکی و حضور باشد، تجسم و‌ تداعی‌گر دوری و غیبت است.

@ThePleasureOftheText