زآن سخنها عالَمی را سوختند
عالَمی را یک سخن ویران کند
روبَهانِ مرده را شیران کند
جانها در اصل خود عیسیدماند
یک زمان زخماند و گاهی مرهماند
(مثنوی معنوی، دفتر اول، تصحیح استاد موحد)
نوشتهها و گفتههایی هستند که ما را در تاریکیِ ظن و سرگردانیِ وهم فرو میبرند و گفتارها و نوشتارهایی هم هستند که ما را از تاریکیها میرهانند و میهمان آفتابمان میکنند.
و باز نوشتههایی هستند که رازهای روح آدمی را بر آفتاب میافکنند و بر زوایا و خفایای درون نور و روشنایی میپاشند، و به آبادی و آزادی جانها میکوشند. از آن سو کم نیستند نوشتههایی که گویی جز ابهام آفرینی و ظلمتافزایی و ویرانگری هنری و صنعتی ندارند.
بنابراين شاید بتوان گفت که در جهانِ انسانی سخن و نگاهِ خنثی و بیاثر نداریم؛ یا زخم میزنند و میخراشند، یا مرهم مینهند و مینوازند.
اهل باطن برآنند که جانِ و جهانِ ما دائم و نو نو در حال زایش و جوانه زدن هستند. و صد البته هر نوزاد و جوانهای نیاز به حِرز و جانپناه و مراقبت دارد. اگر مراقب نباشیم صَرصَر نگاهها و نظرهای نامؤمن و ایمنیگسل خرابی و ویرانی به بار خواهد آورد، و نوزاد نوپای دل و جانِ ما اسیر دیوانِ بدخواهی و اهریمنخویی خواهد شد.
تاریکاندیشان البته خصمِ نورِ وجودند. به عبارت دیگر خُفّاشانی هستند که چشمِ دیدن نور و روشنایی را ندارند و با همهی وجود میکوشند هرچه را که از جنس نور و سُرور است، خاموش کنند.
اما مولانا که خود از زُمرهی نوریان است، میگوید بسوی نومیدی نباید رفت، زیرا ظلمتپرستان گرچه شاید چند روزی جولانی کنند و های و هویی راه اندازند؛ اما:
هر که بر شمعِ خدا آرد پُفو
شمع کَی میرد؟ بسوزد پوزِ او
چون تو خفّاشان بسی بینند خواب
کاین جهان مانَد یتیم از آفتاب
موجهای تیزِ دریاهای روح
هست صد چندان که بُد طوفانِ نوح
ای بُریده آن لب و حلق و دهان
که کند تُف سوی مَه یا آسمان!
تُف به رویَش باز گردد بی شکی
تُف سوی گردون نیابد مسلکی
تا قیامت تُف بر او بارد ز رب
همچو تَبَّت بر روانِ بولهب
(مثنوی معنوی، دفتر ششم)
@golhaymarefat