بلوط @ballutt Channel on Telegram

بلوط

@ballutt


Contact: @Balootsbot
Duo!🦉: https://www.duolingo.com/profile/Amanondou?via=share_profile_link

بلوط (Arabic)

بلوط هو قناة تيليجرام ترحب بمحبي البلوط وعشاق الطبيعة. تضم القناة مجموعة متنوعة من المحتوى المثير حول الأشجار والنباتات، وتسلط الضوء على أهمية حماية البيئة والحفاظ على التنوع البيولوجي. ستجد في قناة بلوط مقالات مثيرة، صور جميلة، ونصائح للعناية بالنباتات في المنزل وفي الحدائق. يمكنك الاستمتاع بمشاهدة فيديوهات توعوية ومعلومات مفيدة عن فوائد الأشجار وكيفية العناية بها. تابع قناة بلوط لتكون على اطلاع دائم بكل ما يتعلق بالعالم الطبيعي وتعزيز وعيك بأهمية الحفاظ على البيئة للأجيال القادمة. اتصل بنا عبر @Balootsbot للمزيد من المعلومات والاستفسارات.

بلوط

16 Feb, 16:37


- A jazzy playlist to swing while cooking.

بلوط

16 Feb, 15:02


The wind is never weary.
-Feb

بلوط

11 Feb, 10:41


خب، همه‌ی برف‌‌ها آب شد. حالا به حالت کارخانه برمیگردیم. 
میخواستم از کثافتِ روزهایم بگم. از صبح، تا نزدیکِ صبحِ بعدی‌اش مشغول کار کردن هستم، اما هنوز هیچ غلطی نکرده‌ام. برنامه را چک میکنم، ۱۳ کارِ نحسِ عقب‌مانده.
درحالی که هرروز برنامه‌ی جدیدی برای پرکردن وقتت هست چطور باید کارهای انباشته‌ی قبلی را انجام داد؟ نمیدانم؛ و همین است که مثل خرِ تو گل مونده، این وسط مانده‌ام و کارها همینطور زیاد میشوند.
خودتنبیهی و خودتشویقی هم تاثیر چندانی نداشت. الآن نزدیک هفت روز است که حمام نکردم و یک ماه بیشتر که پا از خانه بیرون نبردم و تقریبا حالم از همه‌چیز بهم میخورد. هیچ غذا، هیچ فیلم و هیچ آدم تازه‌ای جالب نیست. با شلوار خونی پای جلسات درس نشستن که ابدا جالب نیست! خسته، غرغرو و عنق شدم. یک آدم‌برفیِ درحال آب شدن.

بلوط

09 Feb, 06:05


میخواستم بیام و از کثافت روزهام بگم. اما زودترش، از پشت پنجره دونه‌های سفیدِ پاکی رو دیدم که از آسمون می‌ریخت و حیاط رو پر کرده بود. دلم آب شد. این یه‌لایه سفیدِ نرمِ سرد چیکار می‌کنه با آدم؟!

بلوط

17 Jan, 10:31


در تنِ خورشید، برهنه‌ام
میان سایه و نور،
زنانگی‌ام را می‌بویم،
تنهایی‌ام را لمس می‌کنم.
گرمای ظهر بر پوست می‌لغزد،
چون رازی گمشده در سکوت،
و من،
آغوشم را به جهان بسته‌ و
به نور گشوده‌ام.

بلوط

17 Jan, 10:25


زنی بود، و زنی رقصید. زنی شعله‌ور شد. نور از پوست عبور کرد؛ زمان مرد، و جهان زاده شد!

بلوط

05 Dec, 20:10


خالیِ خسته‌ای هستم، کزخورده کنج کمد.
کمد از هر نوع‌اش محل اختفای من است؛ کمد لباس‌ها، کمد رختخواب، کمد به مثابهٔ انباری و باقی.
ولی کمی بزرگ شدم. به‌قدری که نمیشود پاهایم را کامل راست کنم، و به‌قدری که دیگر میدانم کمد دری مخفی به دنیایی دیگر نیست و مامان در بچگی گولمان میزد. بزرگ شدم؛ کمی هم عوضی.

بلوط

05 Dec, 15:54


یاسر گفت: بشاش توی حوصله، استراحت و رنج همه توی هنره.

بلوط

05 Dec, 15:52


«شکسته در شکسته»
۱۹ اکتبر/ ۲۰۲۴

بلوط

29 Nov, 20:25


«۷۹/۹/۹ یادت میمونه؟»

بلوط

25 Nov, 17:49


رقص عامه، رقص مقاومت‌است. مقاومت نسبت به تمام آن‌چه که در روز، برما‌ اتفاق می‌افتد.

بلوط

25 Nov, 17:46


"Dance, dance! Otherwise we are lost."
-pina bausch

بلوط

25 Nov, 17:39


🐚⭐️

بلوط

19 Nov, 10:57


A little life.

بلوط

19 Nov, 10:53


Remember that you're gonna die.

بلوط

19 Nov, 10:09


وای خدا عاشق اندرو اسکاتم!

بلوط

19 Nov, 10:07


“We’ll live through these endless, endless nights. We’ll take whatever life throws at us. And when it’s our time, we’ll die. In those last moments we’ll see our lives and what they were for. We’ll see that our lives hurt and that we cried and that it was so hard. But it was in our nature. Everything has its nature, and our nature is to try, and to never stop trying. And in those last minutes we’ll see that our lives are beautiful and dignified and it will fill our hearts and we’ll look back at how unhappy we are now. We’ll smile, we’ll laugh. I believe that with all my heart. We’ll see the sky full of diamonds, and we’ll see all our pain and all the horrors of this world just dissolving in the grace of the universe, and we’ll understand that our lives are quiet and gentle, sweet as a touch. I believe that. Just hold on! Hold on for a little bit longer.”

بلوط

16 Nov, 14:34


شاسوسا! شبیهِ تاریکِ من!
به آفتاب آلوده‌ام.
تاریکم کن. تاریک. تاریک.

بلوط

16 Nov, 07:28


A Glimpse of Sunset.

بلوط

15 Nov, 15:08


"Pale white"
Nov

بلوط

14 Nov, 17:17


آباژور خانگی، محصولِ قطعیِ برق.

بلوط

14 Nov, 16:24


خروار خروار کار روی سرم ریخته. کاش بجای دلم، کمی ماتحتم تنگ بود تا کارهای انبارشده‌‌ام را انجام دهم.

بلوط

13 Nov, 12:38


"A fleeting dream"
-Nov¹³

بلوط

13 Nov, 12:27


دلِ زارم، فغان کم کن...

بلوط

10 Nov, 13:18


Self-reflection
collection, Part I

بلوط

01 Nov, 15:38


- Cette robe blanche est-elle à toi ?

بلوط

01 Nov, 12:30


مامانم از تی‌بگ‌ام که دوبار باهاش چایی درست کردم عکس انداخته و فرستاده به دوستاش و گفته دخترم خیلی زنِ زندگی‌ایه و با همدیگه مسخره کردن و خندیدن... حالا دیگه نمیدونن من تازه بعد از یک‌بار استفاده‌ی دیگه از اون تی‌بگ، کیسه‌اش رو جدا میکنم و روش نقاشی میکشم و اون بیلبیلکِ سرش رو هم میچسبونم به دفترم!
Optimal consumption💅

بلوط

01 Nov, 07:01


Morning fatigué.

بلوط

31 Oct, 22:31


یادم میرود، یادم میرود، یادم میرود. چنگ میزنم به خاطرات، به افکار، به اتفاقات، مشتم را باز میکنم. خالی، خالی، خالی. من میترسم ری‌را. دستانم یخ زده‌اند. بندِ آخرِ انگشتانم گزگز میکنند و میسوزند. انگار که خاطرات از بندِ آخرِ انگشتانم خارج شوند، التهابِ عزیمتِ خاطره. میدانم چیزی فراموش شده، میدانم از قلم انداخته‌ای هست، باید بگردم. باید همینجاها باشد. مرور میکنم: بوی تیزِ بنزین، پله‌هایی که بنظر هیچوقت قرار نیست تموم بشن، درخت انگور، آبِ یخ، دویدن، دویدن، زدن زیر گریه، «من فکر کردم تو رفتی» و هیچ. از اینجا به بعد‌اش سفید است. کسی با پاکنِ بزرگی خاطراتم را پاک کرده و باز هم میکند. من میترسم از یاد ببرم، از یاد بروم و یادداشت‌هایم را گم کنم ری‌را. کاری از دستم ساخته نیست. دست از پا درازتر فقط میتوانم نصفه‌-نیمه نبش‌ِ خاطرات کنم.
[استیصال]

بلوط

30 Oct, 05:35


وقتی کسی مدت‌ها تنها زندگی کرده باشد، تنها راه برای اثبات اینکه هنوز وجود دارد، بیان فعالیت‌ها و دنیای پیرامونش با زبانی ساده‌ است: این چهره، این پاها که گام بر می‌دارند، این دهان، این دست که می‌نویسد.

چهره‌ها در شلوغی.

بلوط

30 Oct, 05:33


مرا همین هواهای زیبا نابود کرد،
کارمند اوقاف بودم
در چنین هوایی استعفاء دادم
در چنین هوایی
سیگاری شدم
در چنین هوایی عاشق شدم،
بردن نان و نمک به خانه را
در چنین هوایی فراموش کردم
همیشه در چنین هواهایی عود کرد
مرض شعر نوشتن من.
مرا همین هواهای زیبا نابود کرد.

_اورهان ولی، ترجمه‌ی رسول یونان

بلوط

21 Oct, 09:02


-Reflection of pine trees on the water

بلوط

21 Oct, 09:02


Rise to dance!

بلوط

19 Oct, 17:05


"In black and white photography, there are more colors than color photography, because you are not blocked by any colors so you can use your experiences, your knowledge, and your fantasy, to put colors into black and white."
_Anders Peterson

بلوط

19 Oct, 15:02


"The look"

بلوط

19 Oct, 00:20


ستادِ مقابله با کمال‌گرایی و وسواسِ‌فکری: دکمۀ ارسال را فشار داده و بعد تلفن خود را به دورترین نقطه‌ پرتاب کنید. D:

بلوط

19 Oct, 00:15


·یادداشت‌·
اولین بار حدود چهار ماه پیش اتفاق افتاد.
در گرگ و میشِ خواب و بیداری، گرمیِ دستی را روی سرم احساس کردم. مثل اینکه تمام موهای تن‌ات‌ سیخ‌ شوند. چشمم را به دنبال شخصی باز کردم. اطراف‌ام خالی بود. تو دلم هم خالی شد. مثل همیشه سعی کردم توضیحی منطقی برای اتفاق پیدا کنم. فکر کردم شاید رگی در قسمت پیشانی‌ام گرفته. انقباضی، انبساطی(؟) فعالیت‌های درونی و بی‌موقعِ اعضای بدن یا هر تعریفِ نامرتبط با اجنه‌ی دیگر که به ذهنم می‌رسید... خودم را آرام کردم و خوابیدم. و مثل شماری از چیزهای مشابه اهمیت ندادم و به کسی چیزی نگفتم. اما باز اتفاق افتاد. بعدتر‌ها نوازش‌های طولانی، و حرکت چیزی را روی بدنم واضحا حس میکردم. طوری که چندبار از خواب پریدم و فکر کردم احتمالا خواهرم سربه‌سر‌ام گذاشته و خواستم از تیر برق آویزان‌اش کنم.
اما رد و تورفتگی‌هایی که هنگام لمس روی پتو ایجاد میشد را حس میکردم.‌ و می‌گذشت. آزاری نبود. نوازش‌های گاهگاهی که دیگر به‌شان عادت کرده بودم. بعد از آنهمه، شب‌ِ گذشته طیِ صحبتی با دختر دایی‌ام مائده، گذر موضوع به ماوراء و اتفاقات عجیبی که برایش افتاده افتاد. من هم که لال نشوم، دچارِ خبطی شده، قضیه را برایش تعریف کردم. صبح فردایش همراهِ تیمِ پروپاگاندای فامیلی دوره‌ام‌ کردند و فقط کم مانده بود مراسم زارگیری را رویم پیاده کنند. داییِ بزرگم _جهان_ مرا به اتاقی کشاند و بازجویی‌ام کرد. من در طی این چندماه حتی کک‌ام هم به سختی کمی گزیده شده بود، اما با قشقرش‌های مادرم، و سوال جواب‌های دایی‌ام ترسم گرفت. لحظه‌ای تصویرِ تسخیر‌شده‌ی خودم را متصور شدم‌. موحش بود!

جواب میدادم: نه تاحالا سعی نکردم روحی رو احضار کنم. نه چیزی ندیدم فقط احساس کردم. بعضی‌وقتا صدای هلهله یا همهمه یا یه‌همچین‌چیزی. خب من همیشه سرم رو با پتو می‌کِشم. چندجا روی پاهام و دستم، ولی الان رد‌ش کمرنگ شده. من شمع و عود روشن کردن رو دوست دارم، آینه‌ها رو هم همینطور.
میپرسد خواب‌های عجیب هم میبینی، مثل خواب‌های جنسی؟
_نه. بعد خواب‌هایی که اخیرا دیدم در ذهنم مرور می‌شود. بالاخره آدم که نمی‌تواند به داییِ بزرگ‌اش _حتی به داییِ کوچک‌اش_ بگوید در خواب با مردی پنجاه ساله عشق‌بازی کرده. یا اینکه زنی در خواب معشوقه‌اش است...
خلاصه‌ اینکه بعد از طولانی‌حرف‌ها و فوت‌های حاملِ دعا توصورت و استنتاج‌های بیهوده، شب شد و همه رفتند و من ماندم و قرآنی بالای سرم و فکر اینکه هرلحظه مثل فیلم‌‌های ترسناک، روحی مرا ببلعد. البته دارم برای حسِ بیشتر غلو میکنم، چون من اصلا نترسیدم. و حتی کمی رنجیده و ناراحت هم بودم که بدونِ اجازه من جنِ عاشقی را از من رانده بودند. حالا بعد از عمری یک بیچاره‌ای می‌آمد و من را نوازش میکرد، این چه توفیری به حال بقیه داشت؟ همین هم برآیم زیاد دیدند و ریشه‌اش کندند. اه بابا‌.

بلوط

17 Oct, 11:37


بدون عنوان، سپتامبر ۲۰۲۴

بلوط

13 Oct, 20:41


(احساسات خیلی زودتر از بطری‌ِ شیرها فاسد می‌شوند.)

بلوط

13 Oct, 15:03


از همه‌چیز تنها اندکی ماند.

بلوط

13 Oct, 13:40


🧃

بلوط

13 Oct, 13:38


سلف پرتره با پنجره اتوبوس؟ چرا که نه

بلوط

11 Oct, 15:26


_accordion dances🪗