کتابخانه اکنکار @eckankarlibrary Channel on Telegram

کتابخانه اکنکار

@eckankarlibrary


این کانال توسط ادمین اداره می‌شود.

برای ارسال پیام:
https://t.me/Mahmaadhu


وبلاگ شبدا:
https://shabdaa.blogspot.com

کتابخانه اکنکار (Persian)

کتابخانه اکنکار یک کانال تلگرامی فوق العاده برای علاقه‌مندان به عرفان و دین اکنکار است. این کانال توسط ادمین با تجربه و مطالعه عمیق در این حوزه اداره می‌شود. اگر شما هم به دنبال کتب و مقالات مرتبط با اکنکار هستید، این کانال انتخاب بسیار مناسبی برای شماست. اینجا شما می‌توانید به جستجوی اطلاعات مفید و کاربردی پیرامون اکنکار پرداخته و به عمق این حوزه فراگیر بپردازید. بنابراین، اگر به دنبال یادگیری بیشتر درباره اکنکار هستید، بهترین زمان برای عضویت در این کانال است. برای ارتباط مستقیم با ادمین، می‌توانید از لینک زیر استفاده کنید: https://t.me/Mahmaadhu. همچنین می‌توانید وبلاگ شبدا را نیز مطالعه کنید و از مقالات جذاب و الهام‌بخش آن بهره ببرید: https://shabdaa.blogspot.com

کتابخانه اکنکار

08 Feb, 17:28


‏┄┅═┅⊰※⊱┅═┅┄


این مستغرقی همچنان است که سهل را گفتند: «قوت چیست؟»
گفت: «ذکر حیّ ُ قیّوم است.»
گفتند: «تو را از قوام می پرسیم.»
گفت: «قوام، علم است.»
گفتند: «از غذا می پرسیم.»
گفت: «غذا ذکر است.»
گفتند: «از طعام تن می پرسیم.»
گفت: «دست از تن بدار و به صانع تسلیم کن.»

و عایشه پرسید از رسول که هیچ کس در درجهٔ شهیدان باشد؟
گفت: «باشد. کسی که در روزی بیست بار از مرگ یاد آورد.»


ڪـیـمـیـاے سـعـادٺ - دارو

‏┄┅═┅⊰※⊱┅═┅┄

کتابخانه اکنکار

08 Feb, 17:28


نورنگ کاتران ملتمسانه از سلطان باهو پرسید:
«ای مرشد گرامی، هدف اصلی تصور اسم ذات چیست؟»

سلطان باهو با لبخندی محبت‌آمیز پاسخ داد:
«هدف از تصور، خودشناسی در خداست. تصور اسم ذات، دری به سوی شناخت الهی است؛ عبادتی که آگاهی را دگرگون کرده و نیازمند ایمان عمیق به رحمت جاودان الهی است. مراقبه، والاترین راه ارتباط با خداوند است، زمانی که هیچ‌چیز میان قلب و پروردگار حائل نباشد. این راه به ذات الهی می‌انجامد که اقیانوسی بی‌کران است. سالک یا در آن غرق می‌شود یا روحش مانند ماهی‌ای شادمان به شنا می‌پردازد. هرچقدر هم که از این اقیانوس بنوشد، پایان نمی‌یابد، زیرا آغاز و پایان همه‌چیز در آن نهفته است.»

نورنگ پرسید: «آیا همه‌ی کسانی که بر نام حقّ مراقبه می‌کنند، به نتیجه می‌رسند؟»

سلطان باهو پاسخ داد:
«خیر، تنها شمار اندکی موفق می‌شوند. این راه بسیار دشوار و جذاب است. تصور حقّ، تمرکز، اخلاص و تلاش بسیاری را می‌طلبد. مراقبه، آغاز عروج معنوی است، اما این مسیر بدون راهنما پیموده نمی‌شود.»

«آنان که باوجود تلاش صادقانه موفق نمی‌شوند، ناامید نمی‌شوند؟»

سلطان باهو لبخند زد و گفت:
«خیر، آنان آرامش درونی ژرفی می‌یابند. مراقبه، نمازی عمیق و موهبتی الهی است. باید خود را بی‌قید و شرط به خداوند سپرد و دنیای مادی را پشت سر گذاشت و خود را در حضور پروردگار متعال تصور کرد. تصور در قلبی پاک، شگفتی بی‌پایانی در پیشگاه الهی است، همچون پناه جستن در رحمت بی‌کران او.»

سپس افزود:
«راه‌های بسیاری برای خلوت با خداوند وجود دارد و یکی از آن‌ها مراقبه است. در مراقبه، رازهای ژرف ذات آشکار می‌شود، زیرا خداوند اسرار خود را تنها به کسانی می‌نمایاند که بی‌وقفه بر او تفکر می‌کنند.»

سلطان حمید پرسید: «ای مرشد گرامی، آیا تصویر اسم ذات (هو) برای همیشه در قلب انسان باقی می‌ماند؟»

سلطان باهو با تأمل پاسخ داد:
«این بستگی به ایمان و خلوص قلب سالک دارد. اگر با اخلاص و انضباط معنوی محافظت نشود، این تصویر شروع به محو شدن خواهد کرد. هنگام مراقبه، باید تنها به خداوند اندیشید. تصور، شکلی مقدس از عبادت است و هر لحظه‌ای که در آن سپری شود، مقدس است. همه‌ی دعاها و افکار باید بر حقّ متمرکز باشد.»

باید دانست که تصوف، زبانی فراتر از کلمات دارد. بسیاری از آموزه‌ها در سکوت منتقل می‌شوند، چراکه همه‌ی معارف عرفانی را نمی‌توان با واژه‌ها بیان کرد. سلطان باهو در جلسات روزانه با مریدانش، ساعاتی طولانی را در سکوت سپری می‌کرد. این خاموشی، بیداری‌های معنوی‌ای را پدید می‌آورد که عمیق‌تر و ماندگارتر از هر سخنرانی‌ای بودند. او ولی‌ای زنده بود که همیشه در حضور خدا به سر می‌برد و به همین دلیل، برکت و نورانیت الهی از او ساطع می‌شد.

«ای مرشد گرامی، سالک چگونه راهی به سوی خدا می‌یابد و چگونه می‌تواند فن تصور را بیاموزد؟»

ملا مالی با کنجکاوی به سلطان باهو نگریست.

سلطان باهو پاسخ داد:
«تصور بر نام هو، تو را رو در رو با ذات الهی قرار می‌دهد. این مراقبه بر هو (اسم ذات) و دستیابی به خود ذات است. هنگامی که به این مقام رسیدی، به فیض و سعادت جاودانی دست خواهی یافت. زمانی که از نظر روحی آماده باشی، این فن را خواهی آموخت و راز مراقبه را درک خواهی کرد. هنگامی که حقیقتاً خدا را طلب کنی، او را در قلبت خواهی یافت.»

او نام «هو» را با خطاطی زیبای عربی می‌نوشت و به هر سالک تازه‌وارد می‌داد تا بر آن نظاره کند. همچنین به آنان توصیه می‌کرد که روزانه دست‌کم شصت‌وشش بار نام «هو» را بر تخته یا کاغذ بنویسند. او همواره بر اهمیت ذکر دائمی نام خداوند تأکید می‌کرد.

«ذکر نام او بهترین راه برای حفظ یادش در دل و ذهن ماست. خداوند در قرآن نود و نه نام دارد، اما برترین و والاترین نام، نام شخصی او، "هو" است. تمامی دیگر نام‌های وصفی، در این نام نهفته‌اند. نام "هو" هدیه‌ای عظیم از سوی خداوند برای انسان است، زیرا خداوند نه شکل دارد، نه بدن، نه صورت، و نه شبیهی. هیچ‌کس ذات او را نمی‌شناسد، چراکه او فراتر از درک و تصور ماست. از این‌رو، واژه "هو" تنها به ذات او اشاره دارد. از طریق تأمل بر این نام، می‌توان به حضور الهی دست یافت و به نور او نزدیک شد. خداوند خود نام‌هایش را بر ما آشکار ساخته، ازاین‌رو ذات او به‌گونه‌ای اسرارآمیز در این نام‌ها حضور دارد.»

هرگاه سلطان باهو درباره‌ی آموزه‌ی تصور (مراقبهٔ نام) سخن می‌گفت، حالتی از وجد و سرور بر مریدانش مستولی می‌شد، چراکه حضور او به‌تنهایی تجربه‌ی آنان را ژرف‌تر می‌ساخت.

#کتاب
#سلطان‌باهو

کتابخانه اکنکار

08 Feb, 17:27


وقتی سلطان باهو به قلعه‌ی حویلی رسید، جویندگان حقیقت از مناطق مختلف برای دیدن این درویش ساده که اشعار عرفانی‌اش دل‌های بسیاری را شعله‌ور کرده بود، گرد هم آمدند.

شورکوت به زودی به مرکز زیارت پیروان تصوف تبدیل شد. اشعار پرجذبه‌ی سلطان باهو، مسلمانان و غیرمسلمانان را به سوی حقیقت مطلق، عشق الهی و واقعیت خداوند جذب می‌کرد.

مردم باور داشتند که اشعار او فراتر از شعر بودند—آنها تجلیات الهی بودند. اشعار عرفانی او سالکان را از قید و بندهای تعصب دینی رها می‌کرد و آنها را قادر می‌ساخت تا مسیری درونی و عمیق را دنبال کنند، با این امید که رابطه‌ای شخصی و واقعی با خدا برقرار کنند.

مفهوم مرکزی در اشعار سلطان باهو، قدرت عشق را برتر از دانش نظری می‌دانست. او معتقد بود که «دیوانگی عشق» انسان را به سوی حضور الهی می‌کشاند.

اشعار او در هر مسجد، معبد و خانقاه خوانده می‌شد. روستاییان، چه در مغازه‌ها، چه در سایه‌ی درختان بانیان کنار جاده، و حتی در مراسم عروسی، این اشعار را همچون حماسه‌های عشق و عرفان زمزمه می‌کردند.

شورکوت مرکز برکات الهی بود و جایگاه آن به عنوان قطب معنویت هیچ‌گاه چنین رفیع نبوده است.

بزرگانی چون نورنگ کاتران، سلطان حمید، گل محمد سندھی، ملا مالی، ملا مصری، شیخ کالو، عالم شاه، شیخ جنید و دیگران، مجالس ذکر را چنان خالصانه و پرشور برگزار می‌کردند که یادآور روزهای نخستین اسلام بود.

بی‌بی راستی و همسر سلطان باهو، قلب و درهای قلعه‌ی حویلی را به روی درویشانی که خود را به سلطان باهو متصل کرده بودند، گشودند. هر روز تعداد بیشتری از سالکان روحانی برای دریافت تعلیمات عرفانی به شورکوت می‌آمدند.

اکثر مریدان او روستاییانی ساده—کشاورزان، دامداران و کارگران مزارع—بودند که ماه‌ها سفر کرده بودند و روستا به روستا، با پای پیاده حرکت کرده بودند، اما آتش درونی آنها که در جستجوی حقیقت می‌سوخت، هرگز خاموش نمی‌شد.

سلطان باهو که در هم‌نشینی مداوم با خداوند بود، بر این باور بود که باید علم تصوّر اسم ذات (مراقبه بر نام اعظم خدا) را در میان مردم گسترش دهد، حتی اگر همیشه در گمنامی و تواضع عمل می‌کرد.

در محفل درونی او، دو شاگرد برجسته و پیشرفته حضور داشتند: نورنگ کاتران و سلطان حمید.

نورنگ کاتران با شوق فراوان گفت:
«من سال‌ها آرزو داشتم کسی را بیابم که دست مرا بگیرد و مرا به سوی خداوند راهنمایی کند. ای مرشد گرانقدر، اکنون که شما را یافته‌ام، از هر زاویه که به آن بنگرم، تنها چیزی که می‌بینم، لطف خالصانه‌ی خداوند است.»

سلطان باهو چهره‌ای زیبا داشت که با نوری آشکار می‌درخشید. او گفت:
«یک مرشد از طریق تصور (نیرات، مراقبه با چشم سوم و دیدن نور) حضور الهی را درک می‌کند. این عمل، آگاهی را گسترش داده و فرد را برای جذب اشراقات الهی آماده می‌سازد. علم تصور، ذات خدا را با چنان نیرویی جذب می‌کند که حضور او به‌طور طبیعی و اجتناب‌ناپذیر تحقق می‌یابد. ذات الهی خود نگه‌دارنده‌ی همه‌ی اشکال و نیروهای عالم است. تصور، کلید شناخت خداست و کسی که در آن غوطه‌ور شود، در سعادت درونی جاودانه خواهد بود.

«عقل انسان به‌تنهایی قادر به درک حقیقت الهی نیست. تنها از طریق تأمل بر نام او، می‌توان به حقیقت وحدانیت خداوند و تجلی او در همه‌چیز پی برد. تصور، مؤثرترین روش برای جست‌وجوی بی‌نهایت است، چراکه از طریق آن، خدای حاضر و ناظر را می‌توان در دیداری مستقیم درک کرد.

«به یاد داشته باش که شریعت تنها نقطه‌ی آغاز است. فراتر از شریعت، طریقت است و در طریقت، تصور. وسیله‌ی رسیدن به خداست. تو باید هر چه بیشتر در روحِ مراقبه و ذکر، فرو روی. آنان که به یاد خدا هستند، پیوسته با او متحدند و در عبادتی بی‌وقفه به سر می‌برند.»

سلطان باهو درحالی‌که درباره‌ی راز نام و نامیده سخن می‌گفت، نگاهی ژرف و دوردست داشت:
«هو، اسم ذات است. هیچ نامی با آن برابری نمی‌کند، چراکه دل‌های پژمرده را احیا می‌کند و جان‌های افسرده را بازمی‌گرداند. تصور این نام، برترین معرفت وحدت را ارزانی می‌دارد و توانایی شناخت و درک حقیقت مطلق را فراهم می‌آورد. ذکر و تأمل بر نام هو، راهی مستقیم به ذات خداست. در مراقبه، هر لحظه‌ای که سپری می‌شود، زمانی است که در ابدیت با خداوند گذرانده شده است. هر دم از ذکر، ملاقات با خداست.»

کتابخانه اکنکار

08 Feb, 17:27


با شنیدن این سخنان، سلطان باهو اندکی متأثر شد و سپس گفت:
"برای من همسری برگزین، پاک‌ترین و اصیل‌ترین در نسب، که نه تنها در اخلاق، فرشته‌گونه باشد، بلکه واقعاً مورد عنایت الهی قرار گرفته باشد."

با شنیدن این درخواست، بهاالدین زکریا ابتدا حیرت کرد، سپس لبخند زد. نور وجودش محو شد و آرامگاه بار دیگر تنها با نور کم‌سوی چراغ روغنی روشن شد. اذان صبح در حال طنین‌انداز شدن بود. سلطان باهو نماز تهجد را به جای آورد و پس از اذان صبح، زیارتگاه را ترک کرد و به سوی شرق، به سمت رود چناب حرکت کرد.

در حین سفر، ناگهان احساس کرد کسی در پی او حرکت می‌کند. هنگامی که برگشت، سایه‌ی زنی جوان را دید که در سکوت و احترام از او پیروی می‌کرد. چهره‌اش پشت نقابی نازک پنهان بود، اما موهای مشکی بلند و پوست روشنش از دور نمایان بود. سرانجام، دختر با حالتی آمیخته به شرم و وقار، گفت:

«نام من نالینی است. دختر پرمجی مهاراج، ثروتمندترین بازرگان ملتان. من ارادتمند صادق حضرت بهاالدین زکریا هستم، کسی که او را باباجی می‌نامم. او در رویاهایم ظاهر می‌شود و بی‌قید و شرط همچون دختری محبوب، مرا دوست دارد. گمان می‌کنم که به سبب محبت چنین ولی بزرگی، مورد لطف الهی قرار گرفته‌ام.

شب گذشته، زمانی که در کنار مزار باباجی در حال مراقبه بودید، من شاهد تمام آن واقعه‌ی روحانی بودم. باباجی احترام و عشق عمیقی نسبت به شما نشان داد. پس از آنکه شما رفتید، باباجی در برابر من ظاهر شد و گفت: «دخترم، سلطان باهو دوست عزیز خداوند است. من همسری بهتر از او برای تو پیدا نمی‌کنم. با ازدواج و وقف خود برای او، خدا را گرامی بدار. دعای خیر من همیشه همراه تو خواهد بود.» از آن زمان، من فرسنگ‌ها بدون کفش به دنبال شما آمده‌ام. پاهایم خون‌آلود و پوشیده از غبار شده‌اند. رنج من چنان شدید است که دیگر نمی‌توانم این جدایی را تحمل کنم.»

سلطان باهو از این سخنان برای لحظه‌ای دچار شرم و حیرت شد، اما زمانی که به خود آمد، اولین چیزی که درک کرد، معصومیت او بود. همین برای توجه به او کافی بود. آن زن با حالتی خجول، سر را پایین انداخته و به سینه چسبانده بود، اما قلبش سرشار از هیجان بود. چهره‌اش نورانی شده بود و چشمان درشت و سیاهش با اشتیاق به سلطان باهو خیره شده بودند. او در انتظار بود؛ گویی احساس می‌کرد که تمام زندگی‌اش—چه در این دنیا و چه در آخرت—به پاسخی که دریافت خواهد کرد بستگی دارد.

سلطان باهو برای مدتی طولانی سکوت کرد و در حال گوش سپردن به الهام الهی بود. او دریافت که این ملاقات چیزی جز امری ماورایی نمی‌تواند باشد. او نشانه‌هایی از صداقت و حقیقت در او می‌دید. سکوتی طولانی برقرار شد.

سپس سلطان باهو با نگاهی روح‌بخش به او گفت: «پس از من تکرار کن: یاحقّ یا هو
آن زن سه بار شهادت ایمان را تکرار کرد و چشمانش با نور الهی درخشیدند. سپس گفت: «نور حقّ بر جانم بتابد و نوای هو، مرا برکت دهد.»

صدای او چنان زیبا بود که سلطان باهو را به گریه انداخت.

سپس، سلطان باهو او را به نزدیک‌ترین روستا برد. به خانه‌ی شهباز ملک، جاگیردار آن منطقه رفت. شهباز ملک با احترام فراوان از او استقبال کرد و مؤدبانه پرسید: «نام شما چیست؟»

سلطان باهو پاسخ داد: «نام من باهو آوان است و من پسر محمد بازید از شورکوت هستم.»

به محض اینکه شهباز ملک نام بازید را شنید، از جای خود برخاست و سلطان باهو را در آغوش گرفت و گفت: «بازید شریف‌ترین مردی بود که تاکنون دیده‌ام. من در ارتش مغول تحت فرمان او خدمت می‌کردم. ما در بسیاری از نبردها در کنار یکدیگر جنگیدیم. او فرمانده‌ای جسور و یکی از شجاع‌ترین جنگجویان هندوستان بود. او همیشه نسبت به من مهربان و سخاوتمند بود. او بارها جان مرا نجات داد و من تمام آنچه دارم را مدیون او هستم. خوشحالم که امروز اینجا هستید. چگونه می‌توانم به شما خدمت کنم؟»

سلطان باهو به‌سادگی پاسخ داد: «قصد دارم با این زن جوان که همراه من آمده ازدواج کنم. لطفاً هر چه سریع‌تر مراسم نکاح را ترتیب دهید.»

روز بعد، شهباز ملک تمام اهالی روستا را به جشن عروسی دعوت کرد و این رویداد را با شکوه جشن گرفت. او سپس هدایای زیادی به سلطان باهو تقدیم کرد و یک اسب سفید زیبا که به‌طور ویژه برای داماد تزئین شده بود، به او هدیه داد. همچنین یک کالسکه‌ی نفیس که با ابریشم و زربافت آراسته شده بود، برای انتقال عروس به شورکوت به او تقدیم کرد.

سلطان باهو با سپاسگزاری به او نگریست و در هنگام خداحافظی با مهربانی گفت: «برکات الهی بر تو باد. من نیز کاری برای تو انجام خواهم داد.»

شهباز ملک بی‌صدا ایستاده بود و امواج صلح و آرامشی که از این ولی خدا ساطع می‌شد، او را فراگرفت. ناگهان، درد مزمن پایش که سال‌ها او را آزار داده بود، کاملاً شفا یافت.

کتابخانه اکنکار

08 Feb, 17:27


فصل چهاردهم

عروس آسمانی


پس از ترک جشن عروسی، سلطان باهو به راه افتاد و در مسیر باریک و خاکی، که چاله‌های کوچکی داشت و دو طرفش را درختان بلند و خوش‌آمدگو فرا گرفته بودند، گام نهاد. مناظر در حال تغییر نوارهای سبز، مزارع پنبه، و فرسنگ‌ها باغ‌های انبه، او را به وجد آورد. از نسیم خنک روستا لذت برد، نسیمی که زمین را زنده می‌کرد. برای او، این نسیم نماد نفس‌ رحمان بود—نفسی که حیات می‌بخشد. آوازهای عاشقانه‌ی عندلیب و ندای فاخته‌ی حلقه‌دار—"کو، کو (کجاست، کجاست) معشوق؟"—همان موسیقی پیمان ازلی بود، زمانی که خداوند تمامی ارواح آفریده‌شده را خطاب کرد و فرمود: "آیا من پروردگار شما نیستم؟"

او آزادانه هر جا که می‌خواست، بی‌آنکه دغدغه‌ی مادی داشته باشد، گام می‌نهاد. زمین، هر آنچه نیاز داشت، برایش فراهم می‌کرد. در سیر و سلوک خویش از بسیاری روستاهای گِلی و خاکی گذشت و با جویندگان بی‌شماری از اقشار مختلف جامعه روبه‌رو شد که از او برکات معنوی بی‌حد و اندازه‌ای دریافت کردند. کار یک ولیّ خدا بر زمین، ارتقای مرتبه‌ی روحانی مردم و شفای رنج‌دیدگان است. با رفتاری ملایم، چهره‌ای جوان و دلنشین، سلطان باهو استادی بود که واقعاً دوست‌داشتنی و غرق در نور الهی بود.

چندین هفته سفرش را ادامه داد، اما در هیچ مکانی بیش از یک شب اقامت نکرد. سرانجام به حومه‌ی مُلتان رسید. در دوردست، در میان مه، گنبد سفید آرامگاه بهاالدین زکریا نمایان شد. شهر احتمالاً دو کیلومتر با او فاصله داشت. لذتی روحانی او را فرا گرفت و تمام خستگی سفر را از بین برد. ملتان از دیرباز مرکز تمدن و سرزمین نور معنوی و رونق مادی بود. این شهر، سرزمینی حاصلخیز و ثروتمند از لحاظ کشاورزی بود، جایی که کشاورزان گندم، پنبه، نیشکر، برنج، ذرت، توتون، و عدس می‌کاشتند. باغ‌های آن پر از انبه، مرکبات، گواوا و انار بود. این منطقه از لحاظ معادن نیز غنی بود، شامل زغال‌سنگ، سنگ آهک، گچ و نمک سنگی. پس از دهلی و لاهور، مملکت گورکانیان هند، این شهر سومین شهر بزرگ امپراتوری محسوب می‌شد.

در آن هنگام خورشید در حال غروب بود و شکوه شفق، زیبایی وصف‌ناپذیری داشت. ابرهای گسترده در آسمان، رگه‌هایی از بنفش داشتند که در نارنجی محو می‌شدند. به زودی تاریکی شب فرارسید. وقتی از حیاط معطر آرامگاه گذر کرد، از عظمت مقبره‌ی گنبدی‌شکل که در برابر افق شب ایستاده بود، شگفت‌زده شد. نور نرم و دلنشین دیه‌ها (چراغ‌های روغنی) دیوارهای حیاط را روشن کرده بود. درویشان و زائران، چه مسلمان و چه هندو، به این مکان کشیده شده بودند، زیرا بر این باور بودند که دعاها در اینجا به سبب نزدیکی صاحب مزار به حق‌تعالی پذیرفته می‌شود. در آن هنگام، ازدحام زائران و سالکان در حال آمد و شد بودند، چراکه شب، ساعتی بود که دعاها بیش از هر زمان دیگر به درگاه الهی اجابت می‌شد.

سلطان باهو نمازهایش را به جای آورد و در حالتی از آرامش الهی فرو رفت. او چنان غرق در ذکر و مراقبه‌ی نام هو شد که هنگامی که باز به خود آمد، نیمه‌شب گذشته بود. حیاط مقبره اکنون کاملاً خلوت بود. او برخاست و به درون آرامگاه رفت، جایی که تنها یک چراغ روغنی هنوز کم‌سو می‌سوخت. نور کم‌فروغ آن، بازتابی ملایم روی مزار می‌انداخت. او کنار سر مزار بهاالدین زکریا ایستاد و اذان گفت. سپس فاتحه و آیاتی از قرآن کریم را قرائت کرد.

چشمانش را به مزار دوخت و گفت:
"سلام بر تو، ای بنده‌ی خدا. به نام او تو را می‌خوانم که بر من ظاهر شوی."
سپس نشست و شروع به ذکر گفتن کرد، در حالی که تمام نیروی باطنی‌اش را به درون معطوف ساخت.

ناگهان مزار به لرزه درآمد و غرشی هولناک از آن برخاست. در همان لحظه، روح عظیم حضرت شیخ عبدالقادر گیلانی در عالم ارواح به روح بهاالدین زکریا نزدیک شد و فرمود:
"باهو، فرزند محبوب من است. با او با مهربانی و محبتی پدرانه رفتار کن."

سلطان باهو تمام ماجرا را با چشم باطنی‌اش مشاهده کرد. صاعقه‌هایی از نور در سراسر آرامگاه درخشید. مزار بهاالدین زکریا شکافته شد، و شخصیتی الهی با چهره‌ای فرشته‌وار و لبخندی ملایم در برابر او پدیدار گشت. چهره‌ای با محاسنی انبوه، چشمانی درخشان و دستانی در هم تنیده. او سلطان باهو را این‌گونه خطاب کرد:
"ای سلطان عزیز، به مکان من خوش آمدی. من همواره در خدمت تو هستم؛ هر زمان که مرا بخوانی، خواهم آمد. تو را از حمایت کامل معنوی‌ام مطمئن می‌سازم."

سلطان باهو با وقاری خاص پاسخ داد:
"من همواره با معشوق الهی‌ام در ارتباطم. از هیچ‌کس دیگر طلب یاری ندارم. برای من، تنها او کافی است."

بهاالدین زکریا، با احترام و فروتنی، گفت:
"ای محبوب من، برای من لذتی عظیم است که فرمان تو را اجرا کنم. از تو تمنا دارم که خدمت خالصانه‌ی مرا بپذیری."

کتابخانه اکنکار

08 Feb, 17:22


مرور – درس ۱۷۶
خدا جز عشق نیست، پس من نیز چنینم.
(۱۶۰) «من در خانه‌ام. ترس، بیگانه‌ای در اینجاست.»
خدا جز عشق نیست، پس من نیز چنینم.
معجزه‌ها مشترک‌اند. معجزه از یگانگی سرچشمه می‌گیرد و توهم ترس را از بین می‌برد و همه‌ی آفرینش را متحد می‌سازد.

‏---

مرور – درس ۱۷۷
خدا جز عشق نیست، پس من نیز چنینم.
(۱۶۱) «مرا برکت بده، ای فرزند مقدس خدا.»
خدا جز عشق نیست، پس من نیز چنینم.
(۱۶۲) «من همانم که خدا آفریده است.»
خدا جز عشق نیست، پس من نیز چنینم.
برکت‌ها، هدایایی هستند که همچنان در گردش‌اند، چراکه پیوندی ناگسستنی ایجاد می‌کنند هنگامی که به اشتراک گذاشته شوند. آفرینش الهی که بر اساس عشق است، شکست‌ناپذیر است و ما در نور او متحد ایستاده‌ایم.

‏---

مرور – درس ۱۷۸
خدا جز عشق نیست، پس من نیز چنینم.
(۱۶۳) «مرگی وجود ندارد. فرزند خدا آزاد است.»
خدا جز عشق نیست، پس من نیز چنینم.
(۱۶۴) «اکنون ما یکی هستیم با او که سرچشمه‌ی ماست.»
خدا جز عشق نیست، پس من نیز چنینم.
اکنون به حضور او درمی‌آیم—من فرزند مقدس خدا هستم.



مرور – درس ۱۷۹
خدا جز عشق نیست، پس من نیز چنینم.
(۱۶۵) «مگذار ذهنم اندیشه‌ی خدا را انکار کند.»
خدا جز عشق نیست، پس من نیز چنینم.
(۱۶۶) «من امین هدایای خدا هستم.»
خدا جز عشق نیست، پس من نیز چنینم.
تنها ذهنی که خود را جدا تصور می‌کند، می‌تواند اندیشه‌ی خدا را انکار کند. هدایای خدا با من به اشتراک گذاشته شده‌اند و از این رو، با همه تقسیم می‌شوند.

‏---

مرور – درس ۱۸۰
خدا جز عشق نیست، پس من نیز چنینم.
(۱۶۷) «تنها یک زندگی وجود دارد، و آن را با خدا سهیم هستم.»
خدا جز عشق نیست، پس من نیز چنینم.
(۱۶۸) «فیض تو به من عطا شده است. اکنون آن را مطالبه می‌کنم.»
خدا جز عشق نیست، پس من نیز چنینم.
به واسطه‌ی فیض است که فروتنانه زندگی را که با خدا سهیم هستم، دریافت می‌کنم. به واسطه‌ی فیض است که زندگی می‌کنم و نورم را با دیگران به اشتراک می‌گذارم.

‏---

مرور – درس ۱۸۱
خدا جز عشق نیست، پس من نیز چنینم.
(۱۶۹) «به واسطه‌ی فیض، زندگی می‌کنم. به واسطه‌ی فیض، رها می‌شوم.»
خدا جز عشق نیست، پس من نیز چنینم.
(۱۷۰) «هیچ ظلمی در خدا نیست و در من نیز نیست.»
خدا جز عشق نیست، پس من نیز چنینم.
ذات فیض نمی‌تواند اندیشه یا احساسی زیان‌آور را در خود جای دهد، چراکه با خدا سهیم است.


#کتاب
#دوره‌ای‌در‌معجزات

کتابخانه اکنکار

08 Feb, 17:22


مرور پنجم

همان‌طور که به بخش دیگری از مرور می‌رسی، مهم است که درک کنی عدم قطعیت در این مرحله طبیعی است. با تمرین، درک عمیق‌تری از آنچه درس‌ها به تو عرضه می‌کنند به دست خواهی آورد. با تلاش مداوم، ذهن خودمحور را از میان برخواهی داشت و ذهن را به یگانگی بازخواهی گرداند.

تو بخشی از یگانگی هستی، گرچه اکنون به نظر می‌رسد که از آن جدا شده‌ای (چرا که هنوز نمی‌شناسی که چه هستی) و در جسمی بیگانه که برای بهشت ناشناخته است، زندگی می‌کنی. اما خود برتر تو، هرگز تو را ترک نکرده است. خود برتر تو در دسترس توست. تنها کافی است که بخواهی آن را به یاد آوری، و با تمرین، چنین خواهی کرد. خدا تو را فراموش نکرده است و صوت اینجاست تا تو را به خانه بازگرداند.

ایده‌ی محوری این مرور، که بیانی از حقیقت است، تضاد و کشمکش را خاموش خواهد کرد. این جمله ذهن تو را آرام خواهد کرد تا بتوانی کلامی را که برای هر روز تمرین نوشته شده، دریافت کنی. همچنین، هر زمان که دچار آشفتگی احساسی شدی، می‌توانی از این عبارت استفاده کنی؛ چرا که تو را به حقیقت بازمی‌گرداند و مشکلات، خود به خود حل‌شده به نظر خواهند رسید:

«خدا جز عشق نیست، پس من نیز چنینم.»

کلماتی که در اینجا آمده‌اند، صرفاً واژه نیستند، بلکه بخشی از روشی برای رستگاری تو هستند. هر آنچه که اینجا انجام می‌شود، برای توست. چیزی جز هدایایی برای یاری رساندن به تو در اینجا نیست. بهترین روش این است که هر درس را تا جای ممکن تمرین کنی. اگر در طول روز نمی‌توانی، دست‌کم صبح هنگام بیدار شدن و شب پیش از خواب، به آن‌ها توجه کن.

‏---

مرور – درس ۱۷۱
خدا جز عشق نیست، پس من نیز چنینم.
(۱۵۱) «همه چیز پژواکی از ندای خداست.»
خدا جز عشق نیست، پس من نیز چنینم.
(۱۵۲) «قدرت انتخاب، از آنِ من است.»
خدا جز عشق نیست، پس من نیز چنینم.
من جهانی را که خود آفریده‌ام می‌بینم و می‌دانم که انتخاب با من است که آنچه را که می‌بینم، با خدا آشتی دهم.

‏---

مرور – درس ۱۷۲
خدا جز عشق نیست، پس من نیز چنینم.
(۱۵۳) «امنیت من در بی‌دفاعی من نهفته است.»
خدا جز عشق نیست، پس من نیز چنینم.
(۱۵۴) «من از خدمت‌گزاران خدا هستم.»
خدا جز عشق نیست، پس من نیز چنینم.
من در حقیقت ایستاده‌ام، جایی که امنیت من در آن نهفته است.

‏---

مرور – درس ۱۷۳
خدا جز عشق نیست، پس من نیز چنینم.
(۱۵۵) «کنار می‌روم و می‌گذارم که او راه را نشان دهد.»
خدا جز عشق نیست، پس من نیز چنینم.
(۱۵۶) «من در تقدس کامل، با خدا گام برمی‌دارم.»
خدا جز عشق نیست، پس من نیز چنینم.
من می‌دانم که اراده‌ی خدا، اراده‌ی من است، و او راهی کامل را برای بازگشت من به سوی خود می‌شناسد.

‏---

مرور – درس ۱۷۴
خدا جز عشق نیست، پس من نیز چنینم.
(۱۵۷) «اکنون به حضور او درمی‌آیم.»
خدا جز عشق نیست، پس من نیز چنینم.
(۱۵۸) «امروز می‌آموزم که همان‌گونه ببخشم که دریافت کرده‌ام.»
خدا جز عشق نیست، پس من نیز چنینم.
به واسطه‌ی پیام خدا، حضور او را دریافت می‌کنم. از طریق دریافت پیام خدا، توانایی بخشیدن پیام و سهیم شدن در هدایایی را که او به من ارزانی داشته است، خواهم داشت.

‏---

مرور – درس ۱۷۵
خدا جز عشق نیست، پس من نیز چنینم.
(۱۵۹) «من معجزه‌هایی را که دریافت کرده‌ام، عطا می‌کنم.»
خدا جز عشق نیست، پس من نیز چنینم.

کتابخانه اکنکار

08 Feb, 17:21


معجزه‌ها نمایانگر رهایی از ترس هستند.
معجزه‌ها وسیله‌ای برای از میان برداشتن ترس‌اند.
«اصلاح» در واقع به معنای «واگردانی» است.
«جبران کردن» یعنی «برطرف کردن».

از بین بردن ترس امری حیاتی برای
ارزش کفاره‌ای معجزه‌هاست.
تا اثر کامل معجزه‌ها تحقق یابد.

هدف جبران، بازگرداندن همه چیز به توست،
یا بهتر بگویم، بازگرداندن آن به آگاهی‌ات.
و یادآوری این حقیقت که تو هم‌اکنون همه چیز را داری.
هنگامی که آفریده شدی، همه چیز به تو داده شد،
همان‌گونه که به همه داده شد.
همه فرزندان خدا با ظرفیت نامحدود
برای بخشیدن و دریافت کردن آفریده شده‌اند.

زمانی که به شناخت وضعیت اولیه‌ی خود بازگردی،
به طور طبیعی بخشی از اصلاح خواهی شد.
با به یادآوردن خود حقیقی‌ات،
به صورت خودکار بخشی فعال از جبران می‌شوی.
هنگامی که دیگر نتوانی نبود عشق را
در خود و دیگران تحمل کنی،
باید به جنبش عظیمی برای اصلاح آن بپیوندی.
وظیفه‌ی تو این است که نشان دهی
عشق همیشه پاسخ نهایی است.

شعار این جنبش چنین است: «بشنو، بیاموز و عمل کن».
یا به عبارتی: «دقت کن، استاد شو و اجرا کن».
به ندای من گوش بسپار، اشتباه را بیاموز که چگونه از بین ببری،
استاد زدودن توهم شو و
دستورات راهنمای درونت را به اجرا درآور.
دو مورد اول به‌تنهایی کافی نیستند.
آن دو به‌تنهایی منجر به کمال نمی‌شوند.
اعضای واقعی گروه من، عمل‌کنندگان فعال‌اند.
ضروری است که دانش به عمل درآید.

قدرت انجام معجزه‌ها در وجود توست.
تو قدرت مطلق برای انجام معجزه‌ها را داری.
من فرصت‌های انجام آن‌ها را برایت مهیا خواهم کرد،
اما تو باید آماده و مشتاق باشی،
زیرا همین حالا نیز توانایی‌اش را داری.
با این حال، همیشه باید هوشیار و مطیع راهنمای درونت باشی.

انجام آن‌ها یقین را در توانایی‌ات تقویت می‌کند،
زیرا یقین در حقیقت از طریق عمل به دست می‌آید.
هنگامی که شروع به انجام معجزه‌ها کنی،
ایمان تو پیوسته افزایش می‌یابد،
زیرا از تجسم روح استاد سرچشمه می‌گیرد.

توانایی، پتانسیل است؛
دستاورد، تجلی آن؛
و اصلاج، هدف نهایی است.

نتیجه‌گیری

خودِ نفسانی (ذهن)
«درک نمی‌کنم که چگونه از بین بردن ترس، برایم معجزه به ارمغان می‌آورد.»
«چرا باید با کسانی که از آن‌ها بیزارم، یکی شوم؟»
«اما من همه‌ی کسانی را که شایسته‌ی عشق هستند، دوست دارم!»

تعلیم و تعلم
«من به‌طور کامل از همه‌ی راهنمایی‌هایی که به من داده می‌شود پیروی خواهم کرد، زیرا بیش از هر چیز مشتاقم که عمل‌کننده‌ی معجزه‌ها شوم.»

استاد
«قدردانی مرا در برمی‌گیرد، آنگاه که با آرامش، شاهد آخرین زدودنِ رفتارهای ظریفِ خودمحورانه هستم.»

کتابخانه اکنکار

08 Feb, 17:21


دوره‌ای در معجزات

اصل بیست‌وششم معجزه

کتابخانه اکنکار

08 Feb, 16:11


رؤیا:

درود و مهر

۱. در رویا شفا یافته بودیم.

۲. سیل جمعیت به سمت مقبره‌ای می‌آمد.
افراد قد بلند را تفکیک می‌کردند، بین آن‌ها بودم.
اطراف آن مقبره زیارت کردیم.
در هوا سوره توحید نوشته شده بود، با تلفظ متفاوت می‌خواندیم.

مقبره یک سازهٔ سنگی بسیار بلند بود که رنگ طوسی داشت و تراش‌خورده بود، روی آن پارچهٔ صورتی کشیده شده بود. بعضی افراد فقط روی آن را میدیدن و بعضی یک سر و گردن از آن بلند‌تر بودن.
در رویا هیچ شکل و جسمی نداشتم. لحظاتی نزدیک صورت‌ها بودم و لحظاتی از بالا می دیدم.

۳. در صندوق‌چه‌ای را باز کردم. یک پارچهٔ سفید و صورتی زیبا دیدم،
با خودم گفتم: چادر نمازم را بدوزم.
پارچه صورتی طرح گل‌هایی داشت که جان داشتن.

۴. برداشتم از دورهٔ معجزات تا کنون این است:
همهٔ آنچه وجود دارد، یک وحدت دارد و ذره‌های عشق هستند که به سوی منشا خود با سرعت‌های انتخابی خودشان حرکت می‌کنند.

۵. در مسیر معنوی چه وضعیتی دارم؟










جواب:

۱. شفا: درمان نفسانیت وابستگی.

۲. مقبره: راه معنوی

۳. صندوق‌چه: جهان درون
نماز: مراقبه

۴. درست است.

۵. خوب

#رؤیا
#سالک195

کتابخانه اکنکار

08 Feb, 16:07


رؤیا:

درود

۱. در شرکت بودم. تمام همکاران هم بودن. جشنی بود. پر از طبق‌های شیرینی روی میز که وسط حوض بود. قهر کردم و رفتم، ولی دوباره برگشتم و یه شیرینی بزرگ برداشتم و خوردم.
در قسمتی از اتاق ادرار کردم با این‌که همکارانم در سالن بودم اما برایم مهم نبود. بطری آب آوردم و اون گلیم بزرگ رو آب ریختم شستم. اثری نموند.

فرزند دوستم کنارم بود، از دیگران خواستم مراقبش باشن. هر چند که می‌دونستم اون خودش خیلی باهوشه و نیاز به این توصیه نداره ولی بازم خودم مراقبش بودم. شاد بود و داشت بازی می‌کرد.

۲. در مسیر معنوی هستم آیا در فضای معنوی هم هستم؟

۳. وضعیت چشم سوم.











جواب:

۱. شرکت: راه معنوی
جشن: پیشرفت معنوی
حوض: مراقبه
پاکسازی کارما

۲. خیر

۳. بسته

#رؤیا
#سالک192

کتابخانه اکنکار

08 Feb, 15:44


رؤیا:

درود

سوار تاکسی بودم،
راننده گفت: کرایه‌ات ۲۲۵ تومن می‌شه.
گفتم: همیشه این مسیرو میام ۲۰۰ می‌شه، ۲۰۰ رو دادم نگرفت و خیلی عصبانی شد.
گفتم: عیبی نداره. منو ببر جای دستگاه خودپرداز تا ۲۵ تومن رو هم بهت بدم.
برگشت عقب که منو بزنه.
منم داد زدم: وازی ماهانتا.
کمک خواستم. هر بار که ماهانتا رو صدا می‌زدم، قسمت دوم (تا) خیلی ضعیف ادا می‌شد.
بین من و راننده چیزی مثل غبار قرار گرفت. دیگه اونو نمی‌دیدم.
هم‌چنان داشتم کمک می‌خواستم.











جواب:

تاکسی: راه معنوی
راننده: استاد
کرایه: انرژی درونی که صرف راه‌ معنوی: مراقبه، ذکر و وصل ماندن به درون می‌شود.
کمتر دادن کرایه: کم گذاشتن انرژی برای راه معنوی
تقاضای استاد، صرف انرژی بیشتر برای راه بوده.
خودپرداز: مراقبه
کتک‌زدن: به بیداری رساندن

#رؤیا
#واصل67

کتابخانه اکنکار

08 Feb, 15:42


سؤال:

سلام و احترام 🪷

دو ماه ذکر من امشب تمام می شود

برکت باشد🪷

#سؤال
#سالک172

کتابخانه اکنکار

02 Feb, 21:26


دقیقاً دو روز از آغاز بیماری‌اش گذشته بود که، هم‌زمان با نخستین پرتوهای صبحگاهی که از میان مه نفوذ می‌کردند، بازید شصت‌وسه‌ساله آخرین نفسش را کشید. پرنده‌ی روحش از قفس خاکی‌اش پر کشید و به حضور الهی شتافت.

بازید به نظر می‌رسید که در خواب فرو رفته است، اما سکوتی عمیق همه‌جا را در بر گرفته بود. مرگ او، قلب بی‌بی راستی را از هم گسیخت. گریه‌هایش تشریفاتی نبود، بلکه دلش واقعاً شکسته بود. با شیونی جانکاه، بی‌بی راستی بر زانو افتاد. ظاهراً آرام بود، اما در درون، درد و رنج عظیمی را تحمل می‌کرد. با ناله‌هایی سوزناک، به چهره‌ی نورانی باهو نگاه کرد و احساس آرامش یافت.

باهو با صدایی معصومانه گفت: «نمی‌توانم باور کنم، و پذیرش این حقیقت که پدرم از دنیا رفته است برایم دشوار است. چیزهای زیادی برای فکر کردن دارم.»

بی‌بی راستی با چهره‌ای غمگین پاسخ داد: «بازید همسر من بود و من نیز او را دوست داشتم. ما با هم چیزهای زیادی را پشت سر گذاشتیم. هرگز فکر نمی‌کردم که این‌قدر زود از دستش بدهم. اما می‌دانم که این خواست خداوند بود. زندگی ما در این دنیا تابع تقدیر الهی است.»

اشک در چشمان مادر و پسر حلقه زد، زیرا می‌دانستند که دیگر هرگز بازید را در این دنیا نخواهند دید.

پیکر بازید را با گلاب و کافور شستند و برای دفن آماده کردند. اشک‌ها از گونه‌های بی‌بی راستی و باهو سرازیر شد، هنگامی که پیکر عزیزشان را در تابوتی ساده قرار دادند. هزاران نفر از مردم اطراف برای مراسم تشییع جنازه‌ی بازید حضور یافتند.

هنگامی که باهو و دیگر حاملان تابوت به محل دفن رسیدند، باهو صورتش را به سوی آسمان بلند کرد. آسمان تیره شده بود. ناگهان باران شروع به باریدن کرد؛ ابتدا قطرات درشت و سنگین، اما خیلی زود، بارانی سیل‌آسا به زمین فرو ریخت. لباس‌هایش خیس و به بدنش چسبیده بود. شاید این باران نشانه‌ای از رحمت الهی بود.

پس از نماز میت و مراسم خاکسپاری، جمعیت پراکنده شد. در راه بازگشت، باران برای مدتی قطع شد و در پرتوهای نور خورشید، آجرهای قلعه حویلی درخششی خیره‌کننده یافتند.

بی‌بی راستی از مرگ همسرش به شدت شکسته شده بود. محبت او به بازید، فراتر از عشق زناشویی، سرشار از همراهی و مشارکت در عشق الهی بود. بدون او، قلعه حویلی به مکانی متروک و یادآور اندوه او تبدیل شده بود؛ همان‌جا که دریای اشک‌هایش را در آن جاری ساخته بود.

باران‌های موسمی هنوز به پایان نرسیده بود. ابرهای تیره و سنگین آسمان را پوشانده بودند. نسیم‌های گرم شروع به وزیدن کردند. قطرات باران از آسمانی سربی فرو می‌ریختند و بر روی زمین ناهموار گودال‌هایی از آب تشکیل می‌دادند. باران‌هایی که هر بعدازظهر می‌بارید، سنگین و بی‌امان بود، گویی درهای آسمان گشوده شده بودند.

باران‌های سیل‌آسا روزها ادامه یافت و سیلاب گسترده‌ای، شهر شُرکُت و مناطق اطرافش را به دنیایی از آب تبدیل کرد. ده‌ها روستا به طور کامل در آب فرو رفتند. سیلابی که از نیمه‌شب آغاز شده بود، بدترین چیزی بود که مردم شُرکُت تاکنون به چشم دیده بودند. صدها نفر در سیلاب‌های خروشان جان باختند. دام‌ها غرق شدند و از بین رفتند. رودخانه‌ی چناب پر از آب شده و از بستر خود سرریز کرد. مردم در پشت‌بام‌ها گرفتار شدند. برخی به درختان پناه بردند. سیل هر چیزی را که در مسیرش بود، با خود برد. روستاییان تمام دارایی‌های خود را از دست دادند. خانه‌هایی که از خشت و چوب ساخته شده بودند، تاب مقاومت در برابر شدت آب را نداشتند و تخریب شدند.

آب‌های خروشان، مزارع را غرق و تمام محصولات را شسته و خانه‌ها را در خود فرو برد. این، فاجعه‌ای عظیم بود. در مجموع، نزدیک به دویست و پنجاه هزار نفر تحت تأثیر این بلا قرار گرفتند.

پس از بیش از یک هفته، باران‌های سیل‌آسا سرانجام متوقف شد. هرچند باران‌های سنگین قطع شده بود، اما ابرهای خاکستری و کم‌ارتفاع هنوز در آسمان نامطمئن شناور بودند. قلعه حویلی تنها ساختمانی بود که از سیل هیچ آسیبی ندیده بود. دیوارهای آجری آن، به ضخامت نیم‌متر و ارتفاع شش‌متر، در برابر حمله‌ی باران‌های تند و سیلاب‌های ناگهانی ایستادگی کرده بودند.

روستاییان، همراه با زنان و کودکانشان، برای پناه و غذا به قلعه حویلی هجوم آوردند. بی‌بی راستی درهای خانه‌اش را به روی همه گشود و از تک‌تک افراد استقبال کرد. قلعه حویلی فضایی وسیع داشت. بیش از بیست اتاق بزرگ در طبقه‌ی همکف آن بود. چهار انبار بزرگ، مملو از گندم، برنج و جو داشت. در محدوده‌ی قلعه، اصطبل‌هایی برای اسب‌ها و گاوها نیز وجود داشت. در مدت کوتاهی، بیش از پانصد نفر در حویلی اسکان یافتند.

کتابخانه اکنکار

02 Feb, 21:26


به‌محض اینکه مادرش او را دید، برخاست و حلقه‌ای از گل‌های همیشه‌بهار را دور گردنش انداخت و گفت:
«خوش آمدی، پسر خوش‌سیما و عزیزم. بیا کنارم بنشین. باید با تو درباره‌ی موضوع مهمی صحبت کنم. در حقیقت، مدت‌هاست که منتظر این لحظه هستم.»

او با نگاهی دقیق به باهو خیره شد. در ذهنش تصور کرد که تمام دختران شُرکُت او را خواستگاری بی‌مانند خواهند دانست. با خود اندیشید:
«شاید در گوشه و کنار جهان، جوانانی بلندقد و خوش‌چهره باشند، اما قطعاً نه در روستای ما و نه در روستاهای اطراف.»

او همچنان معصومیت فرشته‌گونه‌ی چهره‌ی فرزندش را می‌دید و آن را ارج می‌نهاد.

سلطان باهو با کنجکاوی منتظر بود تا بداند مادرش چه در سر دارد. بی‌بی راستی دستش را دور شانه‌ی او حلقه کرد و با لحنی مهربان گفت:
«پسرم، تو اکنون هفده ساله هستی و فکر می‌کنم وقت آن رسیده که ازدواج کنی. ازدواج، سنت مقدس پیامبر عزیزمان است و در اسلام، عملی عبادت‌گونه محسوب می‌شود. من دختری شایسته از قبیله‌ی خودمان را برایت برگزیده‌ام. او فاطمه، دخترعمویت است؛ دختری باهوش، هنرمند و باوقار. تو هم او را به‌خوبی می‌شناسی.»

سلطان باهو در اوج جوانی بود. چهره‌اش گلگون شد و چشمانش از شوق گشوده شد. او نتوانست هیجان خود را پنهان کند. در دلش، فاطمه را دوست داشت. او شیرین و دوست‌داشتنی بود. او موافقت خود را با مادرش اعلام کرد. این موضوع، قلب بی‌بی راستی را بار دیگر به تپش انداخت؛ اما این بار، نه از غم، بلکه از شوقی خالصانه که می‌خواست از سینه‌اش فوران کند.

با رضایت خانواده‌ی عروس، تاریخ عروسی تعیین شد. بی‌بی راستی سال‌ها برای رسیدن به این روز لحظه‌شماری کرده بود.

سرانجام، در روز عروسی، بی‌بی راستی سلطان باهو را با گلابی معطر که بارها بر آن قرآن خوانده بود، خوشبو کرد. او با دستان خود موهای مشکی و بلند پسرش را که در پس گردنش حلقه‌حلقه می‌شد، روغن زد. سپس دستار زردی را ماهرانه دور سر او پیچید.

او در چشمان درشت و سیاه پسرش خیره شد و لحظه‌ای آرامش در دلش نشست، چونان نسیمی خنک که سطح دریاچه‌ای آرام را نوازش دهد.
رویای مادرانه‌ی او، با این پیوند مقدس، به حقیقت پیوست.

عروسی‌ای باشکوه و سنتی به سبک پنجابی برگزار شد. تمام روستای شُرکُت به شور و هیجان آمده بود.

آن شب، دختران روستا در حیاط باشکوه قلعه حویلی، که با پارچه‌های رنگارنگ و چراغ‌های درخشان آراسته شده بود، گرد هم آمدند. آن‌ها دیاهای روشن را در دست گرفته بودند و نغمه‌های شاد عروسی را سر می‌دادند. در سرودهایشان، داماد و عروس را می‌ستودند و از خداوند، برای آنان برکت و سعادت طلب می‌کردند.

چهره‌ی بی‌بی راستی نورانی بود.
او چون مشعلی افروخته، از سر تا پا می‌درخشید.

زمانی که سلطان باهو با عمامه‌ای سبز بر سر و تاج‌گل بر چهره در میان جمعیت نمایان شد، اشک در میان مژگان بلند بی‌بی راستی حلقه زد.

چشمان ملتمس او، چهره‌ی معصومانه‌ی پسرش را نوازش کرد.

فضا آکنده از عطر یاس و گل سرخ بود.

مردم گرداگرد داماد حلقه زدند و در شور و شوقی وصف‌ناپذیر، به پایکوبی و رقص پرداختند.

دو ماه بعد، بی‌بی راستی با چهره‌ای شاد و دل‌خوش به سلطان باهو گفت:
«به لطف و عنایت خداوند، به زودی پدر خواهی شد.»
بی‌بی راستی با اشک‌هایی که در چشمانش حلقه زده بود، به سختی توانست احساسات خود را کنترل کند.

نه ماه بعد، نخستین فرزند سلطان باهو به دنیا آمد و او نامش را نورمحمد گذاشت. او پسرش را در آغوش گرفت و بر او دعا خواند:
«باشد که نور جاودان الهی بر تو بتابد.»

سلطان باهو به مادرش که در کنارش ایستاده بود، نگاهی انداخت. این، نخستین نوه‌ی او بود. چهره‌اش، سیمای فرشته‌ای را داشت که از شادی و افتخار لبریز است.

خانواده‌ی کوچک باهو در حال گسترش بود. سال بعد، همسرش فرزند دیگری به دنیا آورد که ولی‌محمد نام گرفت. سال بعد، پسر سومشان، لطیف‌محمد متولد شد.

سلطان باهو از زمانی که به جوانی رسیده بود، به امور جاگیر وسیع خود که از پدرش به ارث برده بود، توجهی نداشت. روزی به رفیق، سرپرست املاکش، گفت:
«می‌خواهم ببینم کشاورزان و کارگران چگونه زمین‌هایشان را کشت می‌کنند و مزارع را شخم می‌زنند.»

رفیق با لبخندی از این علاقه‌ی ناگهانی استقبال کرد و گفت:
«فردا صبح تو را به مزارع خواهم برد. فصل شخم زدن زمین و کاشت محصول است. این کار سختی است، اما نتیجه‌ی آن، بهترین پاداشی است که رونق و شادی ما به آن بستگی دارد. کشاورزان با زحمت و عرق جبین، روزی خود را کسب می‌کنند.»

روز بعد، خورشید از افق شرقی سر زد و سلطان باهو همراه با رفیق راهی مزارع شد. او از یکی از کشاورزان، گاوآهن و یک جفت گاو قرض گرفت و خود شروع به شخم زدن زمین کرد.

کتابخانه اکنکار

02 Feb, 21:26


خورشید بالا آمده بود و هوا گرم‌تر می‌شد. سلطان باهو تن‌پوشی ساده، شامل کُرتا و لُنگی، به تن داشت و دستاری بر سر بسته بود که از گرمای سوزان آفتاب محافظتش می‌کرد.

نزدیک ظهر، عرق پیشانی‌اش را پوشانده بود و کُرتایش از عرق خیس شده بود. در این هنگام، همسرش فاطمه بی‌بی را دید که با پسر سه‌ساله‌شان، نورمحمد، به سویش می‌آید.

با لبخندی بر لب، خانواده‌اش را خوش‌آمد گفت. او خسته و تشنه بود.

همسرش با لحنی آرام گفت:
«برای تو، ناهار کشاورزی آورده‌ام. نان تازه پخته‌ام و ساگ (اسفناج سرخ‌شده) درست کرده‌ام. یک کوزه لاسی (دوغ محلی) هم آورده‌ام، می‌دانم که نوشیدنی مورد علاقه‌ی توست.»

سلطان باهو پسرش را در آغوش گرفت و بر پیشانی‌اش بوسه زد. سپس دستار خود را باز کرد و آن را روی زمین گسترد. هر سه نفر نشستند و غذا خوردند.

پس از اقامه‌ی نماز ظهر، او دوباره به شخم زدن ادامه داد و فقط برای نماز عصر استراحت کرد.

او پیش از غروب آفتاب به خانه بازگشت، همان‌طور که گاوها و بزها به سوی طویله‌هایشان بازگردانده می‌شدند و سایه‌ی بوته‌های اطراف روستا بلندتر می‌شد.

وقتی از آستانه‌ی قلعه‌ی حویلی گذشت، خانواده‌اش در انتظارش بودند.

بی‌بی راستی حلقه‌ای از گل‌های همیشه‌بهار را دور گردنش انداخت. او همیشه در فصل بهار و اوایل تابستان، تا زمانی که گل‌های همیشه‌بهار شکوفا بودند، هر روز برای پسرش حلقه‌ای از این گل‌ها می‌بافت.

این نشانه‌ی عشق خالصانه و بی‌دریغ او نسبت به سلطان باهو بود.

دو هفته‌ی بعد، سلطان باهو هر روز از سپیده‌دم تا شامگاه به مزرعه می‌رفت و زمین را شخم می‌زد. او قطعه‌ای وسیع از زمین را آماده کرده و سپس بذر محصول آینده را کاشت.

در نزدیکی زمین سلطان باهو، مردی به نام الله‌دیتا مشغول کار بود. او کشاورزی فقیر از روستای شُرکُت و در اوایل چهل‌سالگی‌اش بود.

او سرپرست خانواده‌ای بزرگ بود که شامل والدین سالخورده، سه برادر، چهار خواهر و هفت فرزند خود می‌شد. همگی در یک خانه‌ی کوچک، به‌صورت خانوادگی زندگی می‌کردند.

الله‌دیتا، تنها نان‌آور این خانواده‌ی پرجمعیت بود.

در زمین کوچک خود، کلبه‌ای محقر داشت که عصرها در آن چای گیاهی درست می‌کرد.

او کتری سیاه و کهنه‌ای را بر روی آتش چوبی گذاشت، آب را جوشاند و چند گیاه دارویی در آن ریخت. سپس یکی از بزهایش را دوشید و شیر تازه‌ای به آن افزود.

بعد از آماده شدن نوشیدنی، از سلطان باهو دعوت کرد تا فنجانی چای با او بنوشد.

سلطان باهو دعوت او را پذیرفت و روی زمین کلبه نشست. الله‌دیتا چای را در یک فنجان سفالی ریخت و به او تعارف کرد.

نوشیدنی، برخلاف انتظار سلطان باهو، خوش‌طعم بود. الله‌دیتا به جای شکر، اندکی نمک به گیاهان افزوده بود، زیرا توان خرید شکر را نداشت.

هر دو در سایه‌ی کلبه نشستند و در سکوت، چای را مزه‌مزه کردند.

الله‌دیتا با سادگی و صمیمیت سخن می‌گفت:
«به لطف خدا، من صاحب این قطعه زمین کوچک هستم. خانواده‌ی بزرگی دارم که باید از آن‌ها مراقبت کنم. زندگی مسئولیت‌های زیادی دارد و پر از دشواری‌ها و سختی‌هاست، اما شکرگزارم که خداوند این زمین را به من داده تا بر آن کار کنم. با این حال، این دنیا ناپایدار است. گاهی فکر می‌کنم زندگی تنها یک رؤیاست. قبل از آنکه بفهمی، به پیشگاه خدا فراخوانده می‌شوی.»

الله‌دیتا با لبخندی محو بر لب، به دوردست خیره شد.

سلطان باهو از سادگی، صداقت و پاکی اندیشه‌های او تحت تأثیر قرار گرفت. با لحنی آرام گفت:
«در این دنیای مادی، دشمنان واقعی ما، هوس‌ها، خواسته‌ها، غرور و طمع ما هستند. هر وابستگی ما به این دنیا، منشأ رنج و درد ماست. ما خودِ حقیقی و منشأ اصلی‌مان، یعنی خدا را فراموش کرده‌ایم. تنها از طریق ایمان درست، دانش درست، و کردار درست می‌توانیم به سرمنزل مقصود، یعنی وصال با خداوند، برسیم.

خداوند، اقیانوسی بی‌کران از رحمت است و همه‌ی مخلوقاتش را دوست دارد.

تو درست می‌گویی: هرچقدر هم که به خانواده و دارایی‌های این دنیا دل ببندیم، در نهایت، مجبور به ترک آن‌ها خواهیم شد. لذت‌ها و خوشی‌های این دنیا زودگذر و ناپایدارند. تنها از طریق مسیر عشق است که می‌توانیم به خودشناسی و درک حقیقت الهی نائل شویم.»

روز آخر، سلطان باهو به الله‌دیتا رو کرد و گفت:
«تو مردی مهربان و زحمتکش هستی و مسئولیت خانواده‌ای بزرگ را بر دوش داری. لطفاً این زمین، این گاو، و این گاوآهن را به‌عنوان هدیه از من بپذیر. وقتی محصول آماده شد، آن را برای خودت درو کن و خانواده‌ات را از آن سیر ساز.»

الله‌دیتا از خوشحالی برق در چشمانش درخشید و با شور و هیجان گفت:
«باشد که رحمت‌ها و نعمت‌های خداوند، همچون باران بر تو نازل شوند.»

از آن پس، هرگاه سلطان باهو زمینی را شخم می‌زد، گاو، گاوآهن و کل محصول آینده را به نیازمندان می‌بخشید.

#کتاب
#سلطان‌باهو

کتابخانه اکنکار

02 Feb, 21:26


بی‌بی راستی دستورات اکیدی به رفیق و باهو داد: «هر کس که برای کمک به در خانه‌ی ما می‌آید، با روی خوش بپذیرید. با همه مهربان و محترمانه رفتار کنید. گاوها و بزها را ذبح کنید و غذای کافی آماده کنید. از مردان و زنان داوطلب بخواهید کمک کنند و در ازای کارشان به آن‌ها دستمزد بدهید.»

عصر همان روز، آشپزخانه‌ای عمومی برپا شد. خبر آن دهان به دهان گشت و جمعیت بیشتری را به سوی حویلی کشاند. در بیرون قلعه، چادرهایی برپا شد و روزی دو وعده غذا میان مردم توزیع شد. این روند بیش از یک ماه ادامه یافت.

به‌محض اینکه باران متوقف شد و آب‌ها شروع به فروکش کردند، بسیاری برای نجات آنچه از خانه‌هایشان باقی مانده بود، بازگشتند. بی‌بی راستی به رفیق و باهو گفت که به هر خانواده برای سه ماه، سهمیه‌ای از غلات (گندم، جو یا برنج) بدهند تا در این دوران سخت دوام بیاورند.

رفیق با نگرانی گفت: «ممکن است ذخایر ما برای تأمین غلات سه‌ماهه‌ی هر خانواده کافی نباشد.»

بی‌بی راستی سرش را به سوی آسمان بلند کرد و زیر لب دعایی زمزمه کرد. سپس چادرش را از سر برداشت و به باهو داد و گفت: «پسرم، برو و چادر مرا در انبار غله آویزان کن. امیدوارم و دعا می‌کنم که خداوند ذخایر ما را برای همه کافی کند.»

باهو طبق دستور مادرش عمل کرد. غلات میان تمام خانواده‌های شُرکُت توزیع شد. خبر سخاوت بی‌بی راستی همچون آتشی در میان مردم پیچید. از روستاهای دور و نزدیک، افراد نیازمند صف کشیدند تا سهمی از این کمک بگیرند. هزاران روستایی ناامید آمدند و با یک سطل غله به خانه‌هایشان بازگشتند. با این حال، ذخایر غله‌ی قلعه حویلی تمام نشد. این، معجزه‌ی بی‌بی راستی بود.

هنگامی که تاریکی شب فرارسید، مُسکان، دختر بزرگ رفیق، کارهایش را در آشپزخانه به پایان رساند. از زمان آغاز سیلاب، او در تهیه‌ی غذا برای مهمانان بی‌وقفه کمک کرده بود. او به سمت انباری که هیزم‌ها در آن نگهداری می‌شد، رفت تا مقداری چوب برای آشپزی روز بعد بیاورد.

آسمان ابری بود. در حیاط، چراغ‌های روغنی روشن شده بودند. نور کم‌رنگ، فضایی غمگین و وهم‌آلود ایجاد کرده بود. تشخیص اطراف برایش دشوار بود. نگاهی به اطراف انداخت. از میان باغچه‌های گل، راه باریکی را در پیش گرفت. واضح بود که خسته و خواب‌آلود است.

زمان به‌نظر کند می‌گذشت، یا شاید این‌طور به‌نظر می‌رسید. نسیمی برخاست. شعله‌های چراغ‌های روغنی لرزیدند. ناگهان، صدایی هیس‌مانند شنید. وحشت‌زده شد. پیش از آنکه بتواند واکنشی نشان دهد، دردی تیز و سوزاننده در پای چپش پیچید و در تمام بدنش گسترش یافت. فریادی از سر درد کشید و بیهوش بر زمین افتاد.

پدر و مادرش با شمع‌های روشن به سمت او دویدند. بدنش به‌شدت می‌لرزید و قلبش همچون نیی لرزان، می‌تپید. عرق از پیشانی‌اش جاری بود.

بی‌بی راستی به‌سرعت نزد او رفت. آرام سرش را بلند کرد و بر زانوان خود گذاشت. سوره فاتحه را زمزمه کرد و اندکی از آب دهان خود را روی جای نیش مار مالید. بلافاصله درد مُسکان ناپدید شد. چشمانش را با شادی و شگفتی گشود.

بی‌بی راستی با لحنی آرام که فقط مُسکان می‌توانست بشنود، گفت: «دخترم، حالت چطور است؟»

والدینش از خوشحالی لبریز شدند.

با پایان یافتن فصل باران‌های موسمی و بازگشت زندگی روستایی به حالت عادی، بی‌بی راستی رفیق و دیگر خدمتکاران را برای خرید صد رأس گاو نر و گاوآهن فرستاد. او آن‌ها را میان کشاورزان فقیری که دام و تجهیزات خود را از دست داده بودند، توزیع کرد. بی‌بی راستی هر کاری که در توان داشت، برای کمک به مستضعفان و نیازمندان شُرکُت انجام داد. او همچون مادری برای همه بود و چیزی را از کسی دریغ نمی‌کرد.

کتابخانه اکنکار

02 Feb, 21:26


فصل هفتم

رابعه‌ی زمانه‌ی خود

پس از درگذشت همسرش، بی‌بی راستی در اندوهی عمیق فرو رفت. دنیا و لذت‌های آن دیگر برایش هیچ جذابیتی نداشت. با گذشت سال‌ها، اشتیاق او برای پروردگار ژرف‌تر شد. هر صبح و شام قرآن را تلاوت می‌کرد و شب‌زنده‌داری‌هایش تا پاسی از شب ادامه داشت. بی‌بی راستی نمونه‌ای از زنی بود که مسیر عرفان را در پیش گرفت، مسیری که نه‌تنها شامل نقش اجتماعی متداول یک زن در خانواده بود، بلکه فراتر از آن می‌رفت. عشق شدید او به ذات مطلق، در نیایش‌هایش از عمق جان، رفته‌رفته جلوه‌ای دائمی یافت.

سلطان باهو مادرش را یکی از بزرگ‌ترین اولیای زمان خود می‌دانست که در درگاه الهی پذیرفته شده بود. اگر او در مورد چیزی اطمینان کامل داشت، این بود که مادرش رابعه‌ی زمان خویش است و لطیف‌ترین مراتب عرفان اسلامی را به نمایش گذاشته است. بی‌بی راستی سرشار از عشق صوفیانه بود و آن را نزدیک‌ترین راه به خداوند می‌دانست؛ خدایی که نه در آسمان‌ها، بلکه در اعماق قلب انسان یافت می‌شود. او بر این باور بود که اشتیاق جان برای وصال با خداوند، به‌اندازه‌ی اشتیاق عاشق به معشوق بی‌حدوحصر است، تا آنجا که به فنای نفس و غرقه‌شدن در معشوق می‌انجامد.

همین جستجوی «خدای درون» بعدها محور اصلی ابیات عرفانی سلطان باهو شد. بی‌بی راستی همان کسی بود که سلطان باهو را ترغیب کرد تا از ظواهر شریعت فراتر رود و به حقیقت عرفانی آن دست یابد. او به پسرش آموخت که عبادت خداوند نباید از روی فرمان‌برداری صرف باشد، بلکه باید از سر عشق ورزیدن به معبودی صورت گیرد که عشق او بی‌قیدوشرط است.

او بارها تأکید می‌کرد:
«اگر عشق را بشناسی، خدا را نیز خواهی شناخت، زیرا خدا چیزی جز عشق نیست.»

بی‌بی راستی نخستین مرشد سلطان باهو بود. او به پسرش گفت:
«تفکر در ذات الهی همچون کاشتن دانه‌ای در دل است؛ تو باید بذر اسم ذات (خدا) را در خاک دلت بنشانی و با ذکر فراوان آن را پرورش دهی. باید صبر کنی تا ریشه کند، رشد یابد، درختی تنومند شود و ثمر دهد. درختی که سال‌ها بار نمی‌دهد، اما این بدان معنا نیست که بی‌ثمر خواهد ماند. میان کاشتن بذر و درو کردن محصول، فاصله‌ای طولانی است. انتظار نداشته باش که امروز بکاری و فردا برداشت کنی. در حقیقت، انتظار پاداش آنی نداشته باش، و حتی ممکن است در این دنیا هیچ پاداشی دریافت نکنی. اما بدان که همه‌چیز برای آخرتت ذخیره خواهد شد. پسرم، مراقبه راهی طولانی و آرام است، و برای پیمودن آن باید صبر پیشه کنی. اما به یاد داشته باش که اولین قدم‌ها همیشه سخت و مأیوس‌کننده‌اند.»

مادرش این سخنان را با نوری آشنا در چشمانش بیان می‌کرد، نوری که همواره هنگام انتقال دانش وسیع عرفانی‌اش به باهو پدیدار می‌شد. او تأکید بسیاری بر اهمیت عشق الهی داشت:

«نه با زهد سخت‌گیرانه و نه با پوشیدن لباس پشمینه می‌توان به خدا رسید، بلکه تنها از طریق عشق به ذات مطلق، انسان می‌تواند به خودشناسی الهی دست یابد. زمانی که به روشنی روحانی رسیدی، خواهی توانست حجاب‌های دنیای کثرت را کنار بزنی و حقیقت را آن‌گونه که هست ببینی.»

عشقی که آن‌ها در دل برای خداوند داشتند، بر کسی پوشیده نبود. این شوریدگی عرفانی میان مادر و پسر مشترک بود.

سال‌ها سپری شد. زمانی که سلطان باهو به هفده‌سالگی رسید، اندامی کشیده، رنگی روشن و پوستی صاف داشت. او جوانی خوش‌چهره بود و چشمانش همواره درخشش خاصی داشت. بااینکه جوان بود، همیشه تلاش می‌کرد تا یاد پدرش را زنده نگاه دارد و انتظارات مادرش را برآورده کند. او مشاهده‌های روحانی و حالاتی از وجد عمیق را تجربه می‌کرد، اما تمام سعی‌اش را به کار می‌بست تا کسی متوجه نشود. بااین‌حال، این مکاشفات گهگاه حالتی از نشئه‌ی روحانی را در چهره‌اش پدیدار می‌کردند.

سلطان باهو تنها فرزند بی‌بی راستی بود و یگانه آرزوی او که در سراسر زندگی‌اش بر آن پایبند مانده بود، این بود که باهو را در حالی که هنوز زنده است، متأهل و سروسامان‌یافته ببیند.

روزی زیبا در فصل بهار بود. هوا دلپذیر و آسمان آبی صاف بود. سلطان باهو پس از ادای نماز جمعه به خانه بازمی‌گشت. به‌محض ورود به حریم قلعه حویلی، عطر آشنای یاس شکوفه‌زده و گل‌های خوشبو به مشامش رسید. او از میان باغچه‌هایی که پر از گل‌های زیبایی چون رز، سوسن، نرگس و نسرین بودند، گذر کرد. مادرش را دید که روی جانمازی در نزدیکی حوض دایره‌ای‌شکل نشسته بود. او غرق در ذکر روزانه‌ی خود بود، تسبیحی در دستش می‌چرخید و دعایش از عمق جان برمی‌خاست.

بی‌بی راستی زیبایی روح‌نواز باغ را دوست داشت و آن را تمثیلی از بهشت می‌پنداشت. این زیبایی همچنین خاطرات شیرین بازید را در ذهن او زنده می‌کرد.

کتابخانه اکنکار

02 Feb, 21:26


‏┄┅═┅⊰※⊱┅═┅┄

لشکر مردگان بر در شهر منتظر تواند و عهد کرده‌اند تا تو را نبرند برنخیزند.
و دوزخ و بهشت برای تو آفریده‌اند و
باشد که هم امروز تو را ببرند و اگر امروز نبرند فردا ببرند.
و کاری که بخواهد بود، ببوده گیر.
و مرگ با کس میعاد ننهد که به شب آیم یا به روز، زود آیم یا دیر، زمستان آیم یا تابستان و همه را ناگاه گیرد، وقتی گیرد که ایمن‌تر باشد، چون وی را ساخته نباشی چه حماقت بود بیش از این؟
ویحک یا نفس؛ همه روز به معاصی مشغولی!
اگر می پنداری که خدای تعالی نمی‌بیند، کافری و اگر می‌دانی که می بیند، سخت دلیری و بی‌شرم که از اطلاع وی باک نمی‌داری.


ڪـیـمـیـاے سـعـادٺ - مراقبت صدیقان و مراقبت پارسایان

‏┄┅═┅⊰※⊱┅═┅┄

کتابخانه اکنکار

02 Feb, 21:26


زندگی یک صوفی - بخش اوّل: بنیاد بی‌نقص


فصل ششم

اشک‌های اندوه


روزها می‌گذشتند. یک ماه آمد و رفت؛ ماه بعدی از راه رسید. به لطف خدا، بازید با خانواده‌اش در قلعه حویلی به راحتی ساکن شده بود و روزهایش را در آرامش و سعادت سپری می‌کرد. او مردی با توانایی‌های برتر بود و با راه و رسم زندگی در پنجاب آشنایی داشت، که او را برای موفقیت و محبوبیت آماده کرده بود. در واقع، بازید به عنوان یک عارف و دانشمند شناخته می‌شد. او اشتیاق فراوانی به علم داشت، اما هیچ شاگرد یا مریدی نمی‌پذیرفت. او به طور جدی در اداره مدارس مذهبی مشارکت داشت و آنها را به عنوان مراکزی فوق‌العاده برای دانش و معرفت می‌دانست. او همچنان هاله‌ای از شکوه بی‌سابقه را که شخصیتش را متمایز می‌ساخت، حفظ می‌کرد.

او معمولاً از بیماری رنج نمی‌برد. فردی فعال بود و در خوردن اعتدال را رعایت می‌کرد. به عنوان یک مبارز، همواره مراقب سلامتی و آمادگی جسمانی خود بود. اما سرنوشت سرنوشتی دیگر برایش رقم زده بود. ناگهان، در آغاز فصل باران‌های موسمی، بازید احساس ناخوشی کرد. او دچار استفراغ شد و تب و لرز شدیدی به سراغش آمد. چیزی جز جرعه‌هایی از آب را نمی‌توانست در معده نگه دارد. چهره‌اش رنگ‌پریده به نظر می‌رسید، اما دردی احساس نمی‌کرد. از همان شب، او کم‌کم نسبت به اطرافش بی‌توجه شد و بیشتر وقتش را در خواب سپری می‌کرد. حال او هر لحظه وخیم‌تر می‌شد. روز بعد، در حالتی از بی‌هوشی، ساکت و بی‌حرکت در بستر افتاده بود و دیگر هیچ چیز را درک نمی‌کرد.

بی‌بی راستی و باهو پیوسته کنار بستر او نشسته بودند. در لحظه‌ای، بی‌بی راستی از شدت غم فرو ریخت و باهو مجبور شد او را، که از اندوه به ستوه آمده بود، از اتاق خارج کند.

سرانجام، هنگامی که بازید به هوش آمد، رو به بی‌بی راستی کرد و گفت: «آیا آن‌ها را می‌بینی؟»
بی‌بی راستی با تعجب پاسخ داد: «چه چیزی را می‌بینی؟»
بازید گفت: «فرشتگان گروه‌گروه از آسمان پایین می‌آیند. می‌توانم آن‌ها را ببینم. صدای سرودشان را در ستایش خداوند می‌شنوم.» سپس به باهو نگریست و گفت: «زمان من فرارسیده است. برایم اندوهگین نباش، زیرا دارم به دیدار محبوب جاودان می‌روم؛ او در انتظار من است.»

چهره‌اش با نوری خلسه‌آمیز درخشان شد. پدر و پسر نگاهی طولانی و آخرین بار به یکدیگر انداختند. بازید آخرین نگاهش را با اشتیاق فراوان به باهو دوخت، گویی که برای همیشه از او خداحافظی می‌کرد. بیماری او به اوج خود رسید و دیگر هوشیاری‌اش را از دست داد. کنار بسترش کاسه‌ای از گلاب قرار داشت که شمعی در آن شناور بود. عطر گل‌های رز با صدای نفس‌های سنگین بی‌بی راستی در فضا آمیخته بود. عطر شیرین گل‌های شب، هوا را سنگین‌تر می‌کرد.

بی‌بی راستی به زانو افتاد و در دعا غرق شد. او شروع به خواندن آیات قرآن، به ویژه آیه «بازگشت به سوی پروردگار» کرد. صدایش آرام اما آهنگین بود. این آیات را بارها خوانده بود، اما اکنون به نظر می‌رسید که معنای جدیدی یافته‌اند. اشک‌هایش همچون قطرات باران از چشمان فندقی‌رنگش فرو می‌ریختند. او تلاش می‌کرد احساساتش را کنترل کند و به ناپایداری شادی‌های دنیوی بیندیشد. او احساس کرد که روزهای آرامش و صلح به پایان رسیده‌اند، که این دنیای فانی سرابی بیش نیست و گل آسایش آن در میان خاری از رنج و اندوه روییده است.

باهو نیز به زانو افتاد و گریست. او مدتی طولانی به چهره پدرش خیره شد و خاطرات روزهایی را که با او سپری کرده بود، مرور کرد. چنان به مادرش چسبیده بود که گویی می‌خواست او را از غرق شدن در دریای غم نجات دهد.

آن شب، هوا مرطوب بود و کرم‌های شب‌تاب مانند جواهراتی در تاریکی حیاط قلعه حویلی می‌درخشیدند. بی‌بی راستی به آسمان نگریست، جایی که ستارگان بیش از پیش می‌درخشیدند. در همان لحظه، ستاره‌ای دنباله‌دار از افق گذشت و ناپدید شد. شاید نشانه‌ای بود. شاید روح بازید بود که با شتاب به سوی رهایی می‌گریخت.

در واقع، هیچ‌کس نمی‌تواند بداند یا پیش‌بینی کند که چه زمانی و به چه شکلی به حضور خداوند فراخوانده خواهد شد، بی‌بی راستی در دل اندیشید.

شب چنان تاریک بود که او کاملاً حس زمان را از دست داده بود. تاریک‌ترین لحظه، درست پیش از سپیده‌دم فرا رسید. بی‌بی راستی متوجه شد که نفس‌های بازید به‌آرامی و با نظمی ملایم در حال بالا و پایین رفتن است. احساس کرد گویی درون چاهی عمیق در قلب زمین فرو می‌رود. دیدن او در چنین حالتی قلبش را به درد آورد. باهو به چهره مادرش که از غم شدید رنج می‌برد، همانند خودش، نگاه کرد و در آن لحظه‌ها موجی از محبت نسبت به او در دلش جاری شد.

در واپسین لحظات بیماری بازید، اشک‌ها از چشمان بی‌بی راستی جاری شد، در حالی که دست همسر عزیزش را گرفته بود و نفس آخر او را که از بدنش گریخت، به نظاره نشست. زندگی‌اش مانند دانه‌ای از قاصدک که در باد دمیده شود، در برابر چشمانش محو شد.

کتابخانه اکنکار

02 Feb, 18:29


درس ۱۳۵– «اگر از خود دفاع کنم، مورد حمله قرار می‌گیرم»

اگر خود را آسیب‌ناپذیر می‌دانستی، جهان نفس با قوانین علت و معلولش هیچ تأثیری بر تو نداشت. برای باور به جدایی، تو هویت خود را بر اساس مقایسه و تضاد با دیگران شکل می‌دهی. تفاوت‌ها از همین‌جا پدید می‌آیند، مانند ضعف و قدرت. این اندیشه‌های مقایسه‌ای، تصور آسیب‌پذیری را تقویت می‌کنند. اما این تصورات نادرست هستند و به آسانی می‌توان نادرستی آن‌ها را ثابت کرد، زیرا آنچه ضعف و قدرت را تعریف می‌کند، کاملاً به ادراک فرد بستگی دارد. آیا می‌بینی که مقایسهٔ مطلق ممکن نیست؟ زیرا معنای آن بسته به مقایسه‌های مختلف تغییر می‌کند و در نتیجه، همهٔ آن‌ها نادرست هستند. هیچ حقیقت یا هویتی در اینجا یافت نمی‌شود. این تنها یکی از خطاهای بنیادین نظام فکری نفس است. آنچه حقیقتاً هستی، فراتر از هر مقایسه‌ای است، زیرا آنچه که واقعاً هستی، همه‌چیز است.

نظام فکری نفس، زندگی تو را بر پایهٔ جدایی از خدا و آسیب‌پذیری در برابر مرگ ساختاربندی می‌کند. در این آسیب‌پذیری، جهانی را می‌بینی که در آن به دنبال محافظت از خود در برابر خطرات هستی. تو از جهان محافظت می‌طلبی، اما درون همان جهان! آیا می‌بینی که این، هرگز احساس امنیت ایجاد نمی‌کند؟ هیچگاه در چیزی که ناامن در نظر گرفته می‌شود، امنیتی وجود ندارد. این، ترسی عمیق و همیشگی در نفس ایجاد می‌کند که همواره آماده حمله است.

تو از چه چیزی می‌خواهی محافظت شوی؟ نمی‌دانی! هر چیزی ممکن است، زیرا محافظت همیشه برای حیاتی جستجو می‌شود که پایان آن، مرگ قطعی است. نظام فکری نفس، ظاهراً کامل به نظر می‌رسد: تو به دنیا می‌آیی و سپس می‌میری. هر تأخیری در این نتیجه، تنها یک تأخیر است. اما اگر پایان راه، مرگ باشد، این تأخیر هیچ معنایی به زندگی تو نمی‌افزاید. خوشحال باش که این، تنها توهم نفس است و حقیقت این است که تو هرگز نمی‌میری. تو ابدی هستی، اما نه به عنوان تجلی نفس، بلکه به عنوان آگاهی الهی و بنابراین مرگ، ناممکن است. ظاهر مرگ، تحت کنترل تو نیست. ترس، به این ترتیب موجه جلوه داده می‌شود و نفس، نقش خود را در محافظت از تو به‌طور وفادارانه بازی می‌کند. بنابراین، می‌توانی ببینی که چگونه این دنیای ظالمانه بر اصول جدایی، ناپایداری، خطر و دفاع بنا شده است.

هرچه خود را ضعیف‌تر بدانی، لایه‌های دفاعی‌ات بیشتر می‌شود، زیرا توهم، بر توهم افزوده می‌شود، تا آنجا که در نهایت، تنها و از همیشه جداافتاده‌تر به‌نظر خواهی رسید. نیاز تو به دفاع، همواره پاسخی برابر در قالب حمله به دنبال خواهد داشت. ترس، حمله را فرا می‌خواند، زیرا علت حمله از دل ترس زاده می‌شود.

اما بدنی که این‌چنین برای محافظت از آن تلاش کرده‌ای، نیازی به محافظت ندارد. تنها ذهن است که محافظت را ضروری و موجه می‌داند. بدن نمی‌اندیشد، بلکه صرفاً پوششی برای اندیشه‌های توست. این افکار تو هستند که اعمال بدن را شکل می‌دهند. این افکار تو هستند که به بدن نقش‌هایی می‌دهند که نیازی به آن‌ها ندارد.

اگر با منبع حقیقی خود ارتباط برقرار کنی، ذهنت از شادی، آرامش و لذت پر خواهد شد و بدن نیز تابع این کیفیات خواهد بود. این افکار ذهن تو هستند که به درمان نیاز دارند، تا درمان در هر آنچه می‌بینی و انجام می‌دهی، محقق شود. بدن به افکار شفابخش تو پاسخ خواهد داد، زیرا تو نیازی به انجام هیچ کاری جز شفای ذهن نداری. در حقیقت، این تنها دفاعی است که بدن می‌تواند داشته باشد. اگر ذهن شفایافته باشد، آنگاه دیگر نیازی به دفاع نخواهد داشت، زیرا می‌داند که قابل حمله نیست. این ذهن شفایافته است که واقعاً از آنچه که فناپذیر نیست، محافظت می‌کند. این حقیقت را می‌توان از طریق موارد درمان‌های ناگهانی که زمانی رخ داده‌اند که ذهن دیگر به مرگ باور نداشته، مشاهده کرد.

بخش بعدی درس، نشان می‌دهد که چگونه زمان و برنامه‌ریزی، به‌عنوان ابزاری دفاعی توسط نفس به‌کار گرفته می‌شوند. ذهن شفایافته، نه به گذشته می‌چسبد و نه به آینده، زیرا در آگاهی الهی، در لحظهٔ حال باقی می‌ماند. برنامه‌ریزی در زمان، مبتنی بر هدف دفاعی نفس است. نفس، ذهن تو را درگیر آینده می‌کند تا امنیت ظاهری بدن را تضمین کند. برنامه‌ریزی، روشی برای دفاع است که ذهن را از حضور در لحظه بازمی‌دارد. پیش‌بینی آینده، از طریق برنامه‌ریزی، از مفهوم زمان دفاع می‌کند، زیرا در تلاش است تا راهی برای مقابله با مرگ بیابد.

اما چه برنامه‌ای می‌تواند بهتر و برتر از برنامه خدا برای تو باشد؟ امروز از تو خواسته شده که برای دفاع از خود، برنامه‌ریزی نکنی و در عوض، ارادهٔ خدا را برای خود بپذیری. خدا، خواهان شادی توست، درحالی‌که این تنها خود تو هستی که رنج را برای خویش خلق می‌کنی. اگر دیگر به دنبال افکار گذشته و آینده نباشی، ارادهٔ خدا را خواهی یافت. بگذار او همین حالا وارد شود و تو را به سوی شادی و آرامش هدایت کند.
#کتاب
#دوره‌ای‌در‌معجزات

کتابخانه اکنکار

02 Feb, 18:29


درس ۱۳۳ – «من برای آنچه بی‌ارزش است، ارزشی قائل نخواهم شد.»

آنچه از این دنیا است، هیچ ارزشی ندارد، زیرا هر آنچه که می‌بینی، قوانین الهی را نقض می‌کند و از قوانین آشوب پیروی می‌کند. آنچه که فاقد ارزش است، هر چیزی است که جدایی را تعریف می‌کند. هر آنچه که می‌بینی و برای آن تعریفی قائل شده‌ای، از منبع نفس می‌آید—یعنی از اندیشهٔ جدایی. نفس نادرست است و بنابراین آنچه می‌بینی نیز نادرست است.

آنچه می‌بینی، توهم است. تنها باور تو به آن است که آن را واقعی جلوه می‌دهد. آنچه که در این توهم ارزشمند می‌دانی، همان چیزی است که تو را از حقیقت دور نگه می‌دارد. افکار گذشته، همهٔ آنچه را که با آن مواجه می‌شوی، تعریف کرده‌اند و تو به ادراکات گذشته چنگ زده‌ای، درحالی‌که در جستجوی معنای نایافتهٔ زندگی خود هستی. اما تنها معنای حقیقی، در زندگی ابدی‌ای نهفته است که با پدر خود و با تمام خلقت به عنوان یگانگی شریک هستی. هر چیزی که تو را به باور خلاف این ترغیب کند، تلاشی بیهوده برای مسدود کردن مسیر بازگشت تو به منبع حقیقی‌ات است که همان سعادت است. چرا بیش از این برای خوشبختی انتظار بکشی؟

آنچه را که ارزشمند می‌دانی، می‌آفرینی. اگر عشق الهی را ارزشمند بشماری، بهشت را در زمین خواهی دید. آنچه که از تو خواسته شده این است که هیچ را با همه چیز اشتباه نگیری! اگر درک می‌کردی که در حال مبادلهٔ هیچ با همه چیز هستی، این کار برایت آسان می‌شد. اما نفس به عقب بازمی‌گردد تا دربارهٔ معنای «هیچ» تأمل کند و آن را دوباره تعریف کند، سپس به برخی چیزها برچسب بی‌معنایی می‌زند و به برخی دیگر نه، و آنگاه این سؤال را مطرح می‌کند که چرا هنوز بینش مقدس به تو عطا نشده است. تا زمانی که برای آنچه در اینجا می‌بینی ارزش قائل باشی، نتیجه‌ای برایت حاصل نخواهد شد. هرگز تصور نمی‌کنی که چیزی از این جهان در بهشت ارزش داشته باشد، زیرا به سادگی چنین چیزی وجود ندارد. آنچه در این دنیای توهمی می‌بینی، هیچ جایگاهی در بهشت ندارد، چراکه اصلاً وجود ندارد. بنابراین، تنها چیزی که از تو خواسته شده این است که دروغ را با حقیقت مبادله کنی؛ وقتی دیگر به دروغ باور نداشته باشی، خودبه‌خود ناپدید خواهد شد.

این زمان را فرصتی برای پاکسازی ذهن خود از آشفتگی‌ها بدان. با دور ریختن آنچه که ذهن تو نیازی به آن ندارد یا نمی‌خواهد، جا برای آنچه که ارزشمند است باز کن. این فرایند در یک روز به پایان نمی‌رسد. بلکه آغاز فهمیدن وظیفه و هدف توست: بازگرداندن ذهنت به منبع حقیقی خود، به‌منظور پذیرش نجات خویش و یافتن شادی—همان پادشاهی که در درون توست.

درس ۱۳۴ – «بگذار بخشش را آن‌گونه که هست، درک کنم.»

بخشش، عفو محکومان نیست تا به کسانی که شایستهٔ آرامش نیستند، صلح عطا شود و تو احساس بهتری داشته باشی. بخشش، چشم‌پوشی از گناه و فراموش کردن آن به دلیل احساس گناه از گناهان خودت نیست. این نوع بخشش بر قوانین جدایی و آشوب استوار است و باور به اینکه گناهی واقعاً اتفاق افتاده را تقویت می‌کند. این همان بخشش نفس است. با این نوع بخشش، تو سرنوشت دوگانگی، یعنی نبرد خیر و شر را پذیرفته‌ای و این چرخه همچنان برایت ادامه خواهد یافت. این نوع بخشش، تنها توهمی در دل توهم می‌آفریند و می‌کوشد چیزی را که نادرست است، واقعی جلوه دهد. چنین بخششی شاید آسودگی موقتی به ارمغان آورد، اما تا زمانی که باور داشته باشی که گناه واقعی است، بخشش دوام نخواهد داشت و گناه بار دیگر بازخواهد گشت.

اما بخشش، آنگونه که حقیقتاً هست، می‌تواند توهم را با حقیقت محو کند و راهی به سوی خدا بگشاید. در بهشت، نیازی به بخشش نیست، زیرا مفهوم گناه در حقیقت جایی ندارد. در این دنیا، هر چیز باید بخشیده شود، زیرا هیچ‌چیز واقعی نیست. همه‌چیز بخشوده می‌شود، زیرا با بخشش رؤیا، تو به حقیقت وجودی خویش بیدار خواهی شد. همه‌چیز بخشوده می‌شود، زیرا تو آرامش خدا را می‌خواهی. اگر به گناه باور داشته باشی، حقیقت را نخواهی دید. اگر ذهنی نبخشاینده داشته باشی، آرامش خدا را نخواهی یافت. در جدایی و گناه، هیچگاه آرامش نخواهی داشت. تنها در آرامش خدا خواهی آسود. هیچ مکان، هیچ چیز، هیچ ایده، هیچ فرد و هیچ تصویری در این توهم وجود ندارد که نباید در این تمرین بخشش در نظر گرفته شود. اگر چیزی یا کسی را از این تمرین مستثنی کنی، در واقع همه را مستثنی کرده‌ای. اندیشهٔ بخشش حقیقی، همه را شامل می‌شود و چیزی را باقی نمی‌گذارد. خود را برای گناه قربانی مکن، چرا که خانهٔ حقیقی فرزند خدا، بهشت است.

کتابخانه اکنکار

02 Feb, 18:29


درس ۱۳۲ – «من جهان را از تمام آنچه که گمان می‌کردم هست، رها می‌کنم.»

این باورهای تو هستند و تنها باورهای تو که امکان می‌دهند دنیای توهم دیده شود. تا زمانی که آنچه را در این جهان می‌بینی ارزشمند بدانی، در آرزوی تجلی آن خواهی بود. برای واقعی جلوه دادن چیزی، باید برای آن ارزش قائل شوی. مهم نیست که این ارزش مثبت باشد یا منفی. ترس، ترس بیشتری را به وجود می‌آورد و عشق، عشق بیشتری را. اما اگرچه پیامدهای منفی ترس، تو را از ارزش قائل شدن برای آن بازمی‌دارد، ترس به خودی خود بی‌طرف نیست و بنابراین حامل ارزش است.

هر فکری که خنثی نباشد، دارای ارزش است. افکار از دو منبع سرچشمه می‌گیرند. تو می‌توانی انتخاب کنی که از کدام منبع بیافرینی، زیرا دارای ارادهٔ آزاد هستی. اگر منبع حقیقی خود را در خدا انتخاب کنی، از این جهان رها خواهی شد. اما اگر منبع نادرست، یعنی نفس، را انتخاب کنی، خود را محکوم به ماندن در این جهان کرده‌ای. آنچه را که در توهم جستجو می‌کنی، حقیقت نیست و فقط تو را از حقیقت و از آرامش الهی دور نگه می‌دارد. این بازی جنون‌آمیزی است که تو در حال انجام آن هستی. تو خود را بردهٔ آفریده‌هایت کرده‌ای، به جای آنکه آزاد باشی، همان‌گونه که خلقت الهی تو را آزاد آفریده است. تو یا از نفس زاده شده‌ای یا از خدا. یکی دروغ است و دیگری حقیقت. یکی ادراک است و دیگری مطلق. یکی مرگ است و دیگری زندگی جاویدان.

خبر خوب این است که نظام فکری نفس را می‌توان با حقیقت جایگزین کرد. تو می‌توانی افکار ترس و مرگ را با عشق و زندگی ابدی مبادله کنی! تنها با باور و پذیرش منبع حقیقی‌ات است که از این جهان رها می‌شوی. این همان راهی است که روح‌القدس بینش مقدس را به تو عطا می‌کند. بینش مقدس همواره در حال گسترش است، زیرا ذات آن این‌گونه است. بینش مقدس گسترده است، زیرا همه چیز را در بر می‌گیرد. آنچه که به عنوان جدایی دیده می‌شد، اکنون به عنوان وحدت درک خواهد شد. تو لازم نیست کاری انجام دهی جز آنکه ذهن خود را تغییر دهی. سپس افکارت در راستای باورهایت بالا خواهند رفت و بدین ترتیب، تو نجات خواهی یافت. در نتیجه، جهان نیز نجات خواهد یافت، زیرا همان‌گونه که تو رها می‌شوی، همه چیز با تو آزاد خواهد شد؛ چراکه افکار تو، وقتی از منبعی نشأت گرفته باشند که همه چیز را در بر دارد، نمی‌توانند جدا و منفرد باشند.

حال، فراتر از زمان است و آنچه که فراتر از زمان است، با خدا به اشتراک گذاشته می‌شود. آنچه تو از زمان درک می‌کنی، نیرنگی از سوی نفس است که می‌خواهد مرگ تو را تضمین کند. زمان، وسیله‌ای است برای رسیدن به پایان، نه آغازی واقعی. فقط در دنیای زمان است که می‌توانی چنین تصوری از آغازها و پایان‌ها داشته باشی. اما حقیقت، قوانین زمان را نمی‌بیند، درک نمی‌کند و از آن پیروی نمی‌کند. هنگامی که ذهن خود را از جهان زمان رها سازی، همه چیز به تو عطا خواهد شد.

کتابخانه اکنکار

02 Feb, 18:28


درس ۱۳۰ – «دیدن دو جهان غیرممکن است.»

دیدن دو جهان غیرممکن است، زیرا نمی‌توانید ترس و تاریکی را همراه با عشق و نور ببینید. این دو جهان، یکی از تاریکی و دیگری از نور، هیچ نقطه‌ی مشترکی ندارند و با یکدیگر ترکیب نمی‌شوند. یکی مرگ را می‌بیند و دیگری زندگی ابدی را. شما نمی‌توانید هر دو را ببینید و همچنان در آرامش خداوند باشید.

این همان ذهن جدایی است. ذهنی که جدایی را تنها در اندیشه‌ی خود ایجاد کرده است. این ذهن، شکافته شده و در نقطه‌ای قرار دارد که بین دو فکر یکی را برمی‌گزیند، زیرا این دو اندیشه نمی‌توانند در وحدت قرار بگیرند. انتخاب شما تعیین می‌کند که چه چیزی را ببینید، زیرا این درک شماست که بینش شما را می‌سازد.

اکنون باید انتخاب کنید؛ افکار خود را با تاریکی تغذیه کنید یا با نور، و انتخاب شما دنیای شما خواهد شد.

برای آنکه این افکار در شما بمانند، باید در آن‌ها ارزشی بیابید.

چه ارزشی در ترس، مرگ و جدایی می‌بینید؟
چه ارزشی در عشق ابدی، صلح و شادی می‌یابید؟

آنچه برایش ارزش قائل هستید، همان چیزی است که آرزویش را دارید، و آرزوی شما در آنچه می‌بینید، تجلی می‌یابد. اگر عشق خداوند را برگزینید، این همان هدیه‌ای است که به شما داده می‌شود، زیرا در این انتخاب، عشق، صلح و شادی را دریافت می‌کنید.

خواست شما برای دیدن با عشق خداوند، بار دیگر شما را در آرامش فرو خواهد برد.

عشق خداوند، ترس را در بر نمی‌گیرد.
جدایی چیزی جز ترس از عشق پدر آسمانی شما نیست.
این مضحک به نظر نمی‌رسد؟
اما این همان اندیشه‌ای است که جهانی را که می‌بینید، پدید آورده است.

کسی که از عشق خداوند هراس دارد، خود و برادرانش را گناهکار می‌پندارد.
همین احساس گناه است که جدایی را در ذهن شما ایجاد کرده، زیرا خود را بخشی از خداوند نمی‌دانید.
اما در عشق خداوند هیچ گناهی نیست.
گناه تنها در ذهن شماست و صرفاً اندیشه‌ای اشتباه است.
اما اگر آن را باور کنید، ذهن (نفس) همچنان به دنبال اثبات آن خواهد بود،
از طریق آنچه ذهن شما برون‌فکنی می‌کند.

شما نمی‌توانید دو ذهن داشته باشید، همان‌طور که نمی‌توانید در دو جهان باشید.
یکی نادرست است و دیگری حقیقت.
یکی به‌خاطر ارزشی که برایش قائل شدید، واقعی به نظر می‌رسد،
درحالی‌که دیگری ابدیت در انتظار شماست.

هنگامی که این انتخاب را انجام دهید، شکست نخواهید خورد، زیرا این تنها واقعیت حقیقی است و به شما عطا خواهد شد.

‏---

درس ۱۳۱ – «هیچ‌کس در جست‌وجوی حقیقت، شکست نخواهد خورد.»

در حقیقت، هیچ شکستی وجود ندارد.
شکست تنها زمانی رخ می‌دهد که چیزی را بجویید که نمی‌توان به آن دست یافت.

شما نمی‌توانید آرامش خداوند را در جهانی که خود آفریده‌اید، بیابید.
اما اگر در جست‌وجوی حقیقت باشید، شکست نخواهید خورد، زیرا حقیقت، تنها چیزی است که وجود دارد.

تنها باور شما به جدایی است که حقیقت را از شما پنهان می‌کند.
شما از جدایی محافظت می‌کنید، زیرا آن را واقعیت خود می‌دانید.
شما از چیزی که خود ساخته‌اید، محافظت می‌کنید،
و چون آفریده‌ی خودتان است، آن را عزیز می‌شمارید.

اما آیا می‌بینید که در واقع، شما در جدایی به دنبال مرگ خود هستید؟
هیچ نتیجه‌ی دیگری از این باور حاصل نمی‌شود،
و بااین‌حال، شما همچنان در جهانی که معنایی ندارد، به‌دنبال معنای زندگی می‌گردید.

زندگی شما چه معنایی دارد، زمانی که در زنجیر زمان است و می‌تواند در یک چشم بر هم زدن از شما گرفته شود؟

مرگ، دشمنی است که در این جهان نمی‌توان بر آن غلبه کرد.
در این جهان، تنها برای مردن زندگی می‌کنید.
اما این، واقعیت حقیقی شما نیست.

هنگامی که باورهای شما تغییر کند و بپذیرید که این جهان، واقعیت حقیقی شما نیست،
دیگر از جهان تاریکی خود محافظت نخواهید کرد و دیگر حقیقت را در جایی که حقیقتی وجود ندارد، جست‌وجو نخواهید کرد.

دیگر در جهانی بی‌معنا، ارزشی نخواهید یافت—جهانی از رویاها که تنها مرگ را وعده می‌دهد.

شما نمی‌توانید در جست‌وجوی حقیقت شکست بخورید، زیرا برنامه‌ی خداوند برای شما شکست‌ناپذیر است.
تنها چیزی که پذیرش رهایی شما را به تأخیر می‌اندازد، زمانی است که برای این پذیرش صرف می‌کنید.

پس از پذیرش، همه‌چیز از زمان خارج خواهد شد؛ رهایی در همین لحظه است، بی‌زمان و ابدی، زیرا حقیقت مطلق است.

خداوند نمی‌تواند شکست بخورد، زیرا در خداوند هیچ تضادی وجود ندارد.
هیچ نیروی مخالفی در برابر چیزی که همه‌چیز است، وجود ندارد.

انتخاب به شما داده شده است؛ دستان خود را بگشایید و حقیقت را ببینید،
همان‌گونه که نور ذهن شما را روشن می‌کند و می‌درخشد،
تا جایی که دستی که روزی آن را بسته نگاه داشته بود، دیگر وجود نداشته باشد.

کتابخانه اکنکار

02 Feb, 18:28


درس ۱۲۸ – «جهانی که می‌بینم، هیچ چیز ارزشمندی برای من ندارد.»

جهانی که می‌بینید، آینه‌ای است که انعکاس ذهنی را نشان می‌دهد که خود را جدا از همه چیز می‌پندارد و در این جدایی ارزش می‌بیند. این همان ارزشی است که شما به احساس ارزشمندی خود پیوند می‌دهید، و در نتیجه، جدایی شما را تعریف می‌کند. این جدایی ممکن است خوب یا بد به نظر برسد، اما هیچ‌کدام حقیقت ندارد.

آنچه برایش ارزش قائل می‌شوید، همان چیزی است که ذهن (نفس) به‌عنوان حقیقت در جهانی از توهم جست‌وجو می‌کند. مأموریت ذهن این است که رویای جدایی را ادامه دهد تا شما را از اندیشه‌ی وحدت با سرچشمه‌ی حقیقی‌تان دور نگه دارد. این جهان شما را به چیزهای بی‌معنا وابسته می‌کند و ذهن شما را مشغول به دست آوردن چیزهایی می‌کند که در واقع هیچ نیستند.

در آنچه اینجا جست‌وجو می‌کنید، هیچ ارزشی نیست.
چگونه ممکن است ارزشی در آن باشد، درحالی‌که تنها باورهای محدودی درباره‌ی خود دارید و رهایی را در همان طرز فکری جست‌وجو می‌کنید که شما را از آن دور می‌کند؟

این جهانی نیست که شما می‌خواهید.
چگونه ممکن است ارزشی حقیقی در آن باشد، زمانی که خود را با چیزهایی از این جهان تعریف می‌کنید؟
این چرخه‌ای دیوانه‌وار از نارضایتی و احساس نالایق‌بودن ایجاد می‌کند.

اما شما کامل هستید، زیرا فرزند مقدس خداوندید.
شاید این که خود را کامل بدانید، برایتان شوک‌آور باشد. اما از شما می‌پرسم:

چه کسی گفته که شما کامل نیستید؟
چرا باید خود را نالایق بدانید، درحالی‌که بخشی از سرچشمه‌ی خود، ذات عشق، صلح و شادی هستید؟

این جهان نمی‌تواند این حقیقت را به شما اثبات کند، زیرا چشمانی که این جهان را می‌بیند، تنها آنچه را که نادرست است، درک می‌کند. تنها خود شما می‌توانید حقیقت وجودتان را درک کنید، اما نه با چشمانتان، بلکه با تصمیمی که در درونتان می‌گیرید.

خداوند از پیش شما را آن‌گونه که هستید می‌شناسد و منتظر است که شما نیز نجات خود را بپذیرید.
این جهشی از ایمان است که خداوند منتظر آن است تا شما در نهایت در او آرام گیرید.
جست‌وجوی بی‌پایان برای آنچه در این جهان یافت نمی‌شود، به پایان رسیده است.
هیچ چیز در این جهان نیست که شما واقعاً بخواهید، زیرا تنها چیزی که نیاز به طلب آن دارید، پذیرش هویت حقیقی خود است.

رهایی خود را بپذیرید و شاد باشید که آزادید!

‏---

درس ۱۲۹ – «فراتر از این جهان، جهانی هست که من می‌خواهم.»

آنچه فراتر از این جهان نهفته است، همان جهانی است که شما خواهان آنید.
نیازی نیست که یک توهم را برای توهمی دیگر رها کنید، زیرا این کار هیچ چیز به شما نخواهد داد.

اما می‌توانید این جهان را کنار بگذارید و در ازای آن، همه چیز را دریافت کنید—همه‌ی آنچه که هست.
آن جهان، سرچشمه‌ی تمامی آفرینش است، کامل و تمام.
آن عشق ابدی، صلح و شادی بی‌پایان است.

پس می‌توانید با خوشحالی این جهان را کنار بگذارید!
زیرا با انجام این کار، آرامش و عشقی را که به شما عرضه شده است، خواهید پذیرفت.
این چیزی است که درک آن در جهان کنونی شما غیرممکن به نظر می‌رسد،
اما با این کار، جهانی را که واقعاً می‌خواهید، جایگزین جهانی که اکنون می‌بینید، خواهید کرد،
و برادران خود را در وحدت خواهید دید.

این همان معجزه است:
دیدنِ سایه‌هایی که به نور تبدیل می‌شوند، و آوردن بهشت بر زمین.
این همان دیدگاه مقدس است، دیدگاهی کامل، یکپارچه و بی‌زمان.

بهشت بدون محدودیت عطا می‌کند، و همان‌گونه که می‌بخشد، دریافت می‌شود.
وحدت کامل است.

آنچه فراتر از این جهان است، چیزی است که چشم‌های شما نمی‌توانند ببینند،
گوش‌های شما نمی‌توانند بشنوند، و هیچ مقایسه‌ای با جهانی که اکنون در آن هستید، ندارد.

شما نمی‌توانید چیزی که اکنون می‌شناسید را با چیزی که همه چیز است مقایسه کنید.
پس شما در حال مبادله‌ی آنچه گمان می‌کنید می‌دانید، با آنچه واقعاً هستید و تا ابد خواهید بود، هستید.

این مبادله صورت می‌گیرد، زیرا هیچ انتخاب دیگری وجود ندارد.
شما هیچ چیز را کنار نمی‌گذارید، بلکه در ازای آن همه چیز را دریافت می‌کنید.

این انتخابی بدون انتخاب است، زیرا سرنوشت شما پذیرش وحدت کامل است که در انتظار شماست.
اما این انتخاب نمی‌تواند به‌جای شما انجام شود، و بدون تصمیم شما امکان‌پذیر نیست.

کتابخانه اکنکار

02 Feb, 18:28


درس ۱۲۶ – «هرآنچه می‌بخشم، به خود می‌بخشم.»

درس امروز به شما معنای واقعی بخشش را می‌آموزد.
ذهن (نفس) بخشش را همچون صدقه‌ای می‌بیند: روشی برای گذشت کردن از دیگران از موضعی اخلاقی و برتر. این همان نقشه‌ی ذهن است تا شما را درباره‌ی جدایی و دوگانگی خیر و شر که گویی جهان را کنترل می‌کند، فریب دهد. در این دیدگاه، شما «نیک» و دیگری «بد» خواهید بود. اما این تعریفی وارونه و نادرست از بخشش است.
بخشش یعنی رها کردن اندیشه‌ی جدایی از خدا.

اگر جهان را جدای از خود ببینید، ذهن شما قاضی و داور همه‌چیز خواهد شد. اما باید درک کنید که آنچه در اطراف شما رخ می‌دهد، در حقیقت بازتابی از اندیشه‌هایی است که در ذهن دارید. بنابراین، زمانی که بخشش اتفاق می‌افتد، باید از درون شما نشأت بگیرد تا همگان شفا یابند.

بخشش کلید شفا است، زیرا همان‌گونه که می‌بخشید، دریافت می‌کنید.
هیچ‌کس از این جریان جدا نمی‌ماند، چرا که شما از خدا یا دیگران جدا نیستید.
خداوند نمی‌بخشد، زیرا گناه را نمی‌بیند. اما صوت کلید بخشش را به شما می‌دهد تا به‌وسیله‌ی آن، دیدگاه ذهن درباره‌ی گناه و جدایی را از بین ببرید.

به یاد داشته باشید، اگر شما بدون گناهید، دیگران نیز چنین‌اند.
خداوند عشق خود را به شما ارزانی نمی‌دارد و دیگران را کنار بگذارد.
اگر باور دارید که متفاوت یا خاص هستید، هرگز نمی‌توانید خود را نجات دهید.
شما باید اندیشه‌ی جدایی را با اندیشه‌ی بخشش جایگزین کنید تا در وحدت و در حضور خدا قرار گیرید.

درس ۱۲۷ – «هیچ عشقی جز عشق خدا وجود ندارد.»

آنچه تاکنون به‌عنوان عشق در قالب و شکل شناخته‌اید، در حقیقت عشق نیست.
شما عشق را با تمایزها و مقایسه‌ها می‌بینید، گویی که درجات و شدت‌های متفاوتی دارد.
این همان روش ذهن است برای واقعی جلوه دادن توهم:
دیدن خاص‌بودن در دنیایی تاریک که در آن یک یا چند نفر را برمی‌گزینید،
به این امید که عشقی را خارج از خود بیابید.

اما اگر عشق را خارج از خود جست‌وجو کنید، آن عشق حقیقی نیست.
بلکه این تلاش بیهوده‌ی ذهن برای نگه داشتن دل سرگردان و تنها‌ی شما در جست‌وجوی دائمی اما بی‌نتیجه است.

عشق خودخواهانه از طریق ادراک ذهن و بدن شناخته می‌شود، اما عشق خداوند از طریق خودِ والاتر شما درک می‌شود.
عشق ایگو جدایی و خاص‌بودن را طلب می‌کند، اما عشق خداوند نیازی به جست‌وجو ندارد، زیرا از پیش کامل است.
عشق خداوند تغییرناپذیر، بی‌زمان و نامحدود است.
تنها از طریق دیدگاه مقدسِ عشق می‌توان به‌طور کامل دید و همه‌چیز را یکی دانست.

عشق خداوند وابسته به اعمال هیچ‌کس نیست، بلکه همه‌چیز را دربرمی‌گیرد و جوهره‌ی هستی شماست.
این عشق قابل مقایسه با هیچ چیز نیست، زیرا تنها حقیقتی است که وجود دارد.
نه می‌توان از آن کاست، نه می‌توان به آن افزود، چرا که بی‌نقص است.

ذهن شما بر عشق ارزش‌گذاری می‌کند.
شما به یک فرد یا چیز به یک شکل عشق می‌ورزید و به دیگری به شکلی دیگر،
اما همچنان همه‌ی اینها را «عشق» می‌نامید.

اما معنای عشق، همان ارزشی است که به آن داده‌اید.
آنچه به‌عنوان عشق می‌شناسید، عشقی است که با منبع حقیقی آن متصل نیست،
زیرا از دریچه‌ی جدایی، قضاوت و تمایز نگریسته می‌شود.
این عشق حقیقی نیست، زیرا کامل نیست؛
بلکه شکسته و در قالب خاص‌بودن پنهان شده است،
که تنها برای مدتی محدود دوام دارد و ممکن است در یک لحظه تغییر کند.

آیا تفاوت را می‌بینید؟
آیا درک می‌کنید که ذهن برای شما عشقی خاص خلق کرده است تا شما را در توهم جدایی نگه دارد؟
آیا می‌بینید که هیچ عشقی جز عشق خدا وجود ندارد، زیرا عشقی که شما به آن باور دارید، خود تعریفِ جدایی است؟

اما شما این نیستید.
شما از خدا جدا نیستید، زیرا خودِ عشق و جوهره‌ی خالق خویش هستید.
پس عشق را در بیرون از خود جست‌وجو نکنید، چرا که تنها در درون شما یافت می‌شود.

احساس نکنید که با این درک، چیزی را از دست می‌دهید.
شما همه‌چیز را به‌دست خواهید آورد
اگر عشقِ خاصِ ذهن را به عشقِ الهی تبدیل کنید.
این نوع عشق است که قادر به انجام هر کاری است،
زیرا بی‌کران و پرقدرت است.

عشق خداوند، همان‌گونه که دریافت می‌شود، گسترش می‌یابد.
پس نترسید و امروز خود را به تجربه‌ی عشق خداوند بسپارید.

کتابخانه اکنکار

02 Feb, 18:28


معجزات آگاهی را بیدار می‌کنند که روح،
و نه جسم،
محراب حقیقت است.
حقیقت الهی با روی آوردن به روح یافت می‌شود، نه به جسم.
این همان شناختی است که به شفای درون می‌انجامد.
این درک، امکان اصلاح ترمیمیِ
قدرت معجزه را فراهم می‌آورد.

استدلال

نفس (ذهن)
«اما در حال حاضر، من در دنیای ماده زندگی می‌کنم. وقتی مُردم، به روح اولویت می‌دهم.»
«درد و رنج برای من واقعی‌تر از چیزی است که نمی‌توانم ببینم یا لمس کنم.»

آموزش و یادگیری
«وقتی هویت جسمانی را با هویت روحانی جایگزین می‌کنم، بلافاصله آرامش الهی را احساس می‌کنم.»
«اکنون درک می‌کنم که پیگیری‌های جسمانی تنها به نارضایتی همیشگی منجر می‌شوند.»

استادی
«آگاهی من از مفهوم نفس جدا شده است.
توجه من کاملاً بر ارتباط با حقیقت و گسترش عشق متمرکز شده است.»

کتابخانه اکنکار

02 Feb, 18:27


دوره‌ای در معجزات

اصل بیستم معجزه

کتابخانه اکنکار

03 Jan, 13:45


ڪـنـدا


ܭ‌ࡅ࣪ߺܥ‌۩۶۶۩ܥߺ࣪ࡅ‌ܭ‌‌‌




درون ناقوسے بایستید و ناقوس را بنوازید.
همراہ ارتعاشات، مرتعش شوید و ارتعاشات را در درون حس ڪنید.
ارتعاشات هر ڪالبد را جداگانہ ببینید و حس ڪنید.





#شبدا ۱۳۲

کتابخانه اکنکار

03 Jan, 13:44


سلوک به هر فرد اجازه می‌دهد تا به هر جنبه‌ای از زندگی بپردازد. این پرداختن می‌تواند به‌صورت تصاویری از عمل در هر سطحی باشد، چه در سطح فیزیکی، اختری، علّی، ذهنی، اثیری، و یا حتی در سطح روح و بالاتر از آن. فرد درمی‌یابد که زندگی دارمایی در سلوک با تصاویری از عمل با ماهیتی ظریف‌تر سروکار دارد. این تصاویر عملی فراتر از سطح معنوی-مادی هستند که پیش‌تر ذکر شد، جایی که پیش‌بینی این تصاویر توسط روح کنترل می‌شود. تفاوت بین خلق کنترل‌شدهٔ تصاویر عملی و خلق غیرکنترل‌شدهٔ تصاویر عملی، تفاوت میان بازآفرینی جهان‌های پایین یا عدم انجام این کار را نشان می‌دهد.

می‌بینیم که نوعی ارتباط میان جهان بیرونی آفرینش و درون فرد وجود دارد. این عامل برای چلا هنگامی آشکار می‌شود که او به نهمین مرحله آموزش (وصل نهم) دست یابد، جایی که درمی‌یابد او همه چیز را در زیر خود از طریق سروش خلق می‌کند. این آموزش عالی، تجربه واقعی بازآفرینندگی در آکشار را به فرد می‌دهد. این مسئولیت بزرگ، گاهی بازتابی از جمله رایج در جهان‌های پایین است که می‌گویند افراد موضوعات را به‌صورت شخصی برداشت می‌کنند. در نهایت، این حس شخصی دقیق است، اما دیگران آن را با توجه به تصاویر بیرونی اشتباه تفسیر می‌کنند، درحالی‌که آکشار تنها علت اصلی است.

افراد غیرواصل که می‌گویند «آن را شخصی نگیر»، تنها سعی می‌کنند خود را بالاتر از دیگران قرار دهند. این اظهارات الهی توسط غیرواصلین دزدیده و جعل شده‌اند. با این حال، خشم سوگماد لحظه به لحظه بر این افراد ناآگاه باقی می‌ماند.

ترس عظیمی برای انسان در مسیر دارما پدید می‌آید. او اغلب اعتماد خود را به هم‌نوعانش از دست داده و همه را از خود دور نگه می‌دارد. انسان گمان می‌کند که اگر خود را به زندگی دارمایی بسپارد، ممکن است به‌دلیل شک به خود دچار اشتباه شود. این وضعیت نشان می‌دهد که انسانی که ترس دارد، هرگز نمی‌تواند زندگی دارمایی را پیش ببرد. انسان ممکن است تصور کند که در حالی که همچنان ترس را در دل دارد، زندگی دارمایی را می‌گذراند، اما این درست نیست.

برای نوآموزی که در مسیر سلوک حرکت می‌کند و در سطح فیزیکی زندگی می‌کند، گاهی چیزی را تجربه می‌کند که به‌عنوان ترس تعریف شده است. سالک مبتدی با بازتعریف زندگی‌های گذشته خود درمی‌یابد که تناسخ‌های گذشته که باعث ایجاد ترس‌های ناخودآگاه شده‌اند، اکنون تنها ارتعاشات منفی هستند که تلاش می‌کنند سفر او را مختل کنند. در مسیر دارما، حتی این ارتعاشات منفی جهان‌های پایین‌تر نیز در سروش حل می‌شوند.

نکته اصلی که اکنکار می‌خواهد درباره دارما روشن کند این است که جهان‌های پایین در نهایت یک توهم هستند. این توهم قابل فراتر رفتن است و نیازی نیست که چلا به آن بپردازد، مگر برای اهداف آموزشی. اگر کسی بخواهد کارما را اندازه‌گیری کند یا آن را به‌نوعی واقعی بداند و به آن اهمیت بدهد، این فرد حقیقت موضوع را درک نکرده است. اکنکار به جهان‌های پایین می‌آید تا به چلا بیاموزد چگونه از آن‌ها رهایی یابد، نه اینکه آن‌ها را نادیده بگیرد. ضرب‌المثل قدیمی می‌گوید: «چلا می‌آموزد که در جهان باشد، اما از جهان نباشد

در همین حال، ماهانتا، استاد زنده اک، به چلا می‌گوید هنگام درک چنین تنهایی ظاهری: «هرگز نیازے نیست ڪہ احساس تنهایے ڪنی، زیرا من همیشہ با تو هستم



#کتاب
#اکنکار‌ـ‌علم‌باستانی‌ساهاجی

کتابخانه اکنکار

03 Jan, 13:43


دارما گزینه‌های متعددی را به چلا ارائه می‌دهد. یکی از این گزینه‌ها، طول عمر کنترل‌شده است که بارها در آثار اکنکار به آن اشاره شده است. وقتی فرد وارد دارما می‌شود، می‌تواند تا هر زمانی که بخواهد زندگی کند و به هر شکلی که مایل باشد ظاهر شود، بدون اینکه درگیر تغییرات افراطی برای جلب توجه شود. در عمل دارما، نمی‌توان اجازه داد که «خود کاذب» در زندگی فرد غالب باشد. «خود کاذب» همچنان بخشی از کارما است.

علاوه بر این، چلا که از کیهان‌شناسی واقعی آگاه است، می‌داند که انحلال‌های دوره‌ای وجود دارد، به‌طوری‌که در نهایت بدن فیزیکی باید به حالت استراحت درآید. اما اکیست (پیرو اکنکار) نیازی به تبعیت از محدودیت‌های زمانی بدن در فرهنگ‌های مختلف ندارد، مگر زمانی که انحلال رخ دهد. دو نوع انحلال وجود دارد؛ انحلال کوچک که به آن پرالایا (Pralaya) گفته می‌شود و انحلال بزرگ که به نام مهاپرالایا (Mahapralaya) شناخته می‌شود. پرالایا هر ۴.۳ میلیون سال یک‌بار رخ می‌دهد و مهاپرالایا هر ۴.۳ میلیارد سال یک‌بار.

بدن فیزیکی نمی‌تواند به طبقهٔ روح منتقل شود. صرف نظر از آنچه دیگر آموزه‌ها درباره جاودانگی بدن فیزیکی می‌گویند، واقعیت این است که بدن فیزیکی، موجودیت جاودانه حقیقی که روح نام دارد، نیست و در نهایت خواهد مرد (منحل خواهد شد). البته، ماندن در دوره‌های حفاظتی یا یوگاها برای میلیون‌ها سال به روح امکان زیادی برای تجربه طول عمر می‌دهد. گفته می‌شود استاد آساکی از سیارهٔ زهره، شصت هزار سال سن دارد و استادان بسیار قدیمی‌تری نیز وجود دارند که ناشناس باقی مانده‌اند.

هنگامی که یک مبتدی در حال تمرین دارما در سطح فیزیکی زندگی می‌کند، ابتدا یاد می‌گیرد که سهاجی (Sahaji) را تمرین کند. با اینکه سهاجی به‌ظاهر بسیار ساده است، ممکن است یادگیری آن برای برخی دشوار باشد، زیرا سادگی‌اش به حدی است که دشوار به نظر می‌رسد. با این حال، کاهش بار کارمایی در مسیر دارما، به روح آسایش می‌بخشد. تمرین سهاجی زندگی دارمایی مبتدی را بهبود می‌بخشد.

این بهبود به انسان کمک می‌کند که تغییرات زندگی خود را دیگر به‌عنوان یک مشکل بزرگ نبیند. اغلب، انسان از علم زندگی در آموزه‌های اکنکار به قدری ناآگاه بوده که به قربانی تبدیل شده است. از زمانی که انسان برای نخستین بار؛ چندین زندگی پیش، به آگاهی از خود و مرگ‌پذیری‌اش بیدار شد، گاهی بارِ این آگاهی را نادیده گرفته است. این ناآگاهی باعث شده که نیروهای منفی کنترل را در دست بگیرند. انسان گمان کرده که خداوند از او مراقبت خواهد کرد. در حالی که در آموزه‌های اکنکار، آکشار (AKSHAR) بدون صفت است و تنها خدایان و حاکمان پایین‌تر نظارت می‌کنند. به همین دلیل، انسان به این حاکمان یا سروران پایین‌تر دل می‌بندد و باور می‌کند که آن‌ها به او کمک خواهند کرد. تنها با ورود به مسیر سلوک، انسان توانسته است به خطای خود پی ببرد. در آموزه‌های غیر از اکنکار، انسان به اختلال روانی بزرگ و درک مکرر از یک بن‌بست واقعی رسیده است.

زندگی در مسیر دارما در سلوک به فرد اجازه می‌دهد که از چرخه تولد و مرگ، که به نام‌های مختلفی مانند چرخه بهواچاکرا (Bhavachakra)، چرخه ۸۴، چرخه سمسارا، چرخه آواگاوان و غیره شناخته می‌شود، رهایی یابد. چرخه ۸۴ به این معناست که روح در هر یک از ۱۲ نشانه تولد، ۸۴ لـَک زندگی را تجربه خواهد کرد (هر نشانهٔ تولد، شامل بسیاری از زندگی‌هاست، نه فقط یک زندگی). هر لـَک معادل ۱۰۰,۰۰۰ سال است و در مجموع برای تمام ۱۲ نشانه، این رقم به ۸,۴۰۰,۰۰۰ سال می‌رسد.

می‌توان دید که این میلیون‌ها زندگی گذشته دلیل دیگری بر اهمیت بالای دارما برای چلا است. در سلوک گفته می‌شود: «کارما به دارما تبدیل می‌شود.» بنابراین، زندگی دارمایی در مسیر سلوک به رهایی حقیقی روح منجر می‌شود.

برای تأکید بیشتر، می‌توان این کلمات را خواند و دارما را بدون تعهد به استاد زنده اک درک کرد، اما تا زمانی که فرد وارد مسیر سلوک نشود، نمی‌تواند دارما را تمرین کند. بنابراین، فردی که به آیین وارد نشده است، حتی اگر دارما را درک کند، همچنان زندگی کارمایی خود را برای زندگی دیگری در کنار زندگی کنونی ادامه می‌دهد. این فردِ غیرواصل نمی‌تواند از دست اربابان کارما رهایی یابد، مگر اینکه با خدای حقیقی، سوگماد، آشتی کند. این آشتی زمانی اتفاق می‌افتد که فرد مسیر سلوک را که توسط آکشار از طریق سروش و استاد زنده اک تعیین شده است، دنبال کند.

گاهی انسان گمان می‌کند که می‌تواند از کارما در اندیشه فرار کند، اما اندیشه نیز عملی در سطح ذهنی است. شاید بهتر باشد بگوییم همه فعالیت‌ها به‌عنوان تصاویر عملی در نظر گرفته شوند. این تصاویر عملی، شامل افکار و کلمات نیز می‌شوند. این بیانات خاص می‌توانند به پاسخ‌گویی به سؤالات خاصی که ممکن است فرد داشته باشد، کمک کنند.

کتابخانه اکنکار

03 Jan, 13:43


سلوک تعریف درست دارما را ارائه می‌دهد؛ هیچ آموزش دیگری این کار را نمی‌کند. ماهانتا؛ استاد زندهٔ اک، چنین حقایقی را بیان می‌کند و آن‌ها را به شاگردانش منتقل می‌نماید. دارما یکی از این حقایق است و زمانی که مبتدی به کارآموز و در نهایت به واصل حلقه‌ی اول اکنکار تبدیل می‌شود، زندگی دارمایی را در سلوک آغاز می‌کند.

معمولاً تازه‌کارها ممکن است ابتدا چیزی احساس نکنند، اما به مرور یاد می‌گیرند که ارتعاشات سروش را تشخیص دهند. بسیاری متوجه این موضوع می‌شوند، اما تا زمانی که دگرگونی، روشن‌گری یا بیداری – هر چه که بخواهید آن را بنامید – رخ ندهد، به درک واقعی نمی‌رسند. این روشن‌گری، تحقق نفس (خودشناسی) در سلوک است که با رسیدن به پنجمین بُعد، معروف به آتما لوک یا سات لوک، حاصل می‌شود. این تحقق نفس، اولین گام بزرگ در مسیر سلوک است. اگر یک آموزش، تحقق نفس را به عنوان بالاترین تجربه خود معرفی کند، می‌توان مطمئن بود که آن آموزش برترین آموزش نیست. زمانی که فرد اکنکار را بشناسد، دیگر نمی‌تواند به عقب بازگردد و تبدیل به "شکارچی بهشت" می‌شود.

علاوه بر این، حفظ دارما از طریق استاد زنده‌ی اک انجام می‌شود. همان‌طور که در فصل قبلی ذکر شد، کارمای فرد باید در چند سال اول در سلوک از بین برود. با این حال، در این مدت، کارمای تازه‌ای (کریامان کارما) به ندرت ایجاد می‌شود. به عبارت دیگر، تعهد به استاد زنده‌ی اک در نهایت به پایان کارمای جدید منجر می‌شود. همچنین، در همان چند سال اول، کارماهای آدی، پرابد و سینچیت به طور کامل حل می‌شوند. حتی بدن فیزیکی نیز بازسازی شیمیایی می‌شود و به سروش تبدیل می‌شود. این موضوع باعث می‌شود که درک کنیم حتی ماده نیز از سروش ساخته شده است. به عبارت دیگر، سالک به عنوان روح، بر کالبدهای مادی کنترل دارد و دیگر مجموع اعمال دوگانه‌ی زندگی‌های گذشته یا بازآفرینی اولیه‌ی اربابان کارما به حساب نمی‌آید.

برای فرد آماده، هیچ چیز معمایی نیست. اما برای «کانی» (فردغیرمعنوی)، همه چیز به صورت یک معما جلوه می‌کند. بنابراین، ما این حقایق را عمدتاً به کسانی خطاب می‌کنیم که می‌دانند و آن‌ها را به درستی تفسیر خواهند کرد. در حالی که «کانی‌ها» ممکن است با تمسخر یا در ناپاکی و جاه‌طلبی خود، آموزه‌های حقیقی ماهانتا؛ استاد زندهٔ اک را کوچک بشمارند و تحقیر کنند. خداوند در زمان نیاز به کانی کمک کند، چرا که آن لحظه همیشه نزدیک است و استاد زنده‌ی اک همواره آماده است تا زمانی که کانی به جوینده‌ی حقیقت در آموزه‌های سلوک تبدیل شود.

فرد آماده، سالک می‌شود که یاد می‌گیرد دارما را تمرین کند. حتی فرد آماده، پیش از اینکه قدم در مسیر سلوک بگذارد، تمام کارماهای زندگی خود را بازآفرینی می‌کند. اما برای کسی که پیش‌تر درباره‌ی یک زندگی مثبت سؤال کرده بود، باید بداند که کارمای مثبت یا خوب، او را به سوی ماهانتا؛ استاد زندهٔ اک هدایت خواهد کرد. این دیدار، آغاز سفر دشواری است که سالک در راه رسیدن به مهارت طی می‌کند. اگر سالک از آنچه در پیش دارد مطلع شود، شاید ترجیح دهد همان جایی که بود، باقی بماند و به سلوک متعهد نشود.

هیچ‌کس نگفته است که سفر زندگی آسان است یا به‌سادگی قابل فهم خواهد بود. این مسیر با اجساد کسانی پوشیده شده است که در جستجوی خدا شکست خورده‌اند. تنها وقتی انسان از جستجو دست می‌کشد، به استاد زنده‌ی اک می‌رسد.

استاد به مرید زندگی دارما را می‌بخشد، زندگی‌ای که هیچ مسیر دیگری نمی‌تواند ارائه دهد. با انجام تمرینات معنوی که توسط استاد تعیین شده است، فرد به‌طور امن وارد زندگی دارمایی می‌شود. تکنیک‌های مراقبه و تمرکز، توجه شاگرد را بر روی سروش متمرکز می‌کند و به او استقامت لازم برای دفع هرگونه منفی‌گرایی را می‌دهد. شاگرد به‌زودی می‌آموزد که با زندگی در دارما، مشکلات را رها کند.

گاهی پیروان مذاهب، دارما را «رحمت» یا «زندگی قدیسانه» نامیده‌اند. اما در اکنکار، ما اعمال زاهدانه یا ریاضت‌های غیرمنطقی را ترویج نمی‌کنیم، بلکه به سادگی توجه خود را بر سروش در درون خود و تمام موجودات متمرکز می‌کنیم.

تمرکز بر سروش به فرد آرامش و رهایی در زندگی دارمایی می‌بخشد. زمانی که انسان بتواند بدون نگرانی، درد، خستگی، یا ناراحتی در زندگی عمل کند، به رهایی دست می‌یابد. او با چشم‌های دارما به زندگی می‌نگرد، جایی که پیش‌تر با چشم‌های کارما می‌دید. تمام تجربیات تبدیل به تجربیات خالص می‌شوند، جوانی غالب می‌شود و زندگی دارما طول عمر کنترل‌شده و متعادلی را آشکار می‌سازد.

کتابخانه اکنکار

03 Jan, 13:42


دارما کلیدی به انسان می‌دهد تا بدون ایجاد کارما زندگی کند. اکنکار این دارما را از طریق استاد زندهٔ اک ارائه می‌دهد و اجازه می‌دهد که سازوکار کارما متوقف شود. حتی کارمای ذخیره‌شده یا «سینچیت»، همان‌طور که در فصل قبل توضیح داده شد، نیز برطرف می‌شود. انسان درمی‌یابد که ناظران کارمای سینچیت، ساخته‌های خود او هستند و با استفاده از سروش، در نهایت آن‌ها را از وظایفشان رها می‌کند.

دارما به‌عنوان عاملی برای تکامل، حکم‌فرماست. تکامل به‌عنوان یک فرایند طبیعی بدون اجبار و افراط پیش می‌رود. دیده‌ایم که طبیعت حتی زمانی که انسان از بین رفته باشد، مسیر خود را ادامه می‌دهد. قاره‌ها سرانجام از انحطاط انسان برمی‌خیزند. اکیست یعنی کسی که از این انحطاط‌ها فراتر رفته و به سطح بالایی از تکامل رسیده است، کسی که زمانی در آغاز، به‌طور ناخودآگاه، خود را به سروش الهی تسلیم کرده است. با این تسلیم، زندگیِ دارمای طبیعی به وجود می‌آید.

«اگر دارما این‌قدر ساده است، چرا همیشه عمل نمی‌شود؟» برای پاسخ به این پرسش باید به «اسناد کراس» نگاه کنیم؛ فصل ششم از کتاب شریعت دو. آکشار منبع سروش است. سروش منبع سلوک است که از معلمان خود برای نگارش کتاب مقدس شریعت استفاده می‌کند. کتاب‌های شریعت منبع سارواتاس هستند. کتاب‌های سارواتاس بر کیهان‌شناسی جهان تمرکز دارند و تخصصی به این موضوع می‌پردازند.

در کیهان‌شناسی واقعی، چرخه‌هایی از زندگی وجود دارند که در زبان سانسکریت به آن‌ها یوگا می‌گویند و در زبان‌های دیگر با اصطلاحاتی همچون ادوار، دوره‌ها، عصرها و غیره شناخته می‌شوند. در این یوگاها، پویائی‌های مختلفی از قطب‌های مثبت و منفی وجود دارد. در چرخه‌های بالاتر، دارما به‌طور گسترده عمل می‌شود، اما در چرخه‌های پایین‌تر کاملاً برعکس است. این پاسخ ساده باید ابهامات بسیاری را در فهم پرسش ابتدایی این فراز برای انسان برطرف کند.

هنگامی که برخی افراد درباره کارما می‌آموزند و بخش مثبت آن را کشف می‌کنند، ممکن است فکر کنند که تناسخ‌ها چندان هم بد نیستند. این افراد به شدت به دنیای مادی وابسته هستند و نمی‌دانند که بدون کنترل تناسخ‌ها، هیچ تضمینی برای داشتن یک زندگی مثبت وجود ندارد. نباید فراموش کنیم که کارمای ذخیره‌شده (سینچیت کارما) می‌تواند بدون دلیل ظاهری به انسان تحمیل شود. ممکن است زندگی فرد بسیار شاد و خوب پیش برود، اما ناگهان چیزی بسیار منفی اتفاق بیفتد. بدون استادی شخصی در سروش، اربابان کارما بر مسیر زندگی حکم‌فرما خواهند بود.

دارما (Dharma) در سلوک به‌عنوان کلید اصلی برای فراتر رفتن از نیروهای مثبت و منفی شناخته می‌شود. دارما، که حالت فعالیت آشکار نیروی خنثای سروش است، به فرد امکان می‌دهد کنترل زندگی‌اش را به دست گیرد. در حالت دارما، فرد در نام سوگماد عمل می‌کند و بنابراین دیگر فعالیت را تحلیل نمی‌کند. این عمل یا تفکر به فعالیتی خالص و بدون قضاوت قطبی تبدیل می‌شود. البته، تشخیص ذاتی برای محافظت که در سروش وجود دارد به‌شکلی غریزی در می‌آید و این طبیعت دوم در جایی قرار دارد که نیروهایی مانند پائو-چیا-زتی (pao-chia-zti) یا زره هاله‌ای سروش در آن ساکن هستند. این تسلیم واقعی در برابر سروش به‌تدریج به‌عنوان تسلیم واقعی در برابر خود فرد تحقق می‌یابد.

هر کسی می‌تواند مشارکت کند، اما تنها جوینده حقیقت به سلوک می‌رسد. تسلیم شدن به معنای واقعی، یعنی تسلیم در آغوش آکشار. این مفهوم به‌عنوان استعاره‌ای حقیقی از زندگی در نظر گرفته می‌شود، استعاره‌ای که چلا آن را برای همیشه درونی می‌کند. تصاویر آکشار در زندگی دارمایی اکنکار به چلا الهام می‌بخشد و ایمان او به زندگی، به خودش و به دیگران را تجدید می‌کند.

در زندگی دارمایی، فرد زنجیرهای ذهن را شل کرده و خود واقعی یا کالبد روح را کشف کرده است. تنها بازتاب‌های ارتعاشی که چلا ممکن است در زندگی دارمایی در مسیر رسیدن به استادی سروش تجربه کند، احساس همدلی برای کسانی است که هنوز آماده نیستند. پس از ورود به استادی سروش، چلای سوگماد درمی‌یابد که هنوز همدلی دارد، اما می‌داند که همه در نهایت به آکشار خواهند رسید. کلید زندگی دارمایی، بی‌زمانی را آشکار می‌کند، همان‌طور که در کتاب شریعت ذکر شده است. این بی‌زمانی، زندگی بدون وابستگی به زمان را توضیح می‌دهد و این‌که چگونه می‌توان به‌عنوان استاد زمان زندگی کرد.

کتابخانه اکنکار

03 Jan, 13:42


اکنکار: دانش باستانی سَهاجی


فصل ششم

زندگی دارما

هنگامی که ارواح برای اولین بار وارد بدن‌های فیزیکی شدند، شاید میلیون‌ها زندگی پیش، برخی از آن‌ها آدی-کارما دریافت کردند، که در فصل قبل توضیح داده و توسط زوخترهای مهاکال برهم (اربابان کارما) به آن‌ها داده شد. در نهایت، سوگماد این اربابان کارما را کنترل می‌کند، اما همچنین به آن‌ها اجازه می‌دهد وظایف خود را با کمترین دخالت انجام دهند.

علاوه بر این، آدی-کارما تصمیمی آگاهانه بود که این فرمانروایان جهان‌های پایین بر موجودات ناآگاه اعمال کردند. زمانی که آکشار این اتم‌های پیش‌تر آگاه را به جهان‌های پایین ناآگاه پرتاب کرد، برخی از این اتم‌ها به سلسله‌مراتب مدیریتی تبدیل شدند. در این ناآگاهی، درجات مختلفی وجود داشت؛ بنابراین، کسانی که کمتر ناآگاه بودند، کنترل‌کنندگان افراد بیشتر ناآگاه شدند.

سیستمی که این فرمانروایان ایجاد کردند، کارما بود و آن را میان انبوه اتم‌ها که در جهان‌های پایین پراکنده شده بودند، توزیع کردند. دوباره، این تجسم از سروش به موجودات، اشیا، مکان‌ها و غیره تبدیل شد که به‌عنوان جهان‌های مادّی زمان و فضا شناخته می‌شوند.

ناآگاهی روح، تنها روشی بود که حالت حرکت را در یک عصر طلایی توصیف می‌کرد. مردم در آن زمان‌ها بی‌خیال، سرخوشانه شاد و در حالت ناآگاهی پرسرور بودند. بنابراین، اصطلاح "ناآگاه" در واقع به معنای بی‌نیازی از هرگونه نگرانی بود. البته، این وضعیت به‌نوعی مشکل‌ساز بود، زیرا به‌طور طبیعی آکشار نمی‌توانست چنین ساده‌لوحی را در اطراف خود تحمل کند.

به عبارت دیگر، ارواح، پویایی آکشار که شامل "همه‌چیز" و "هیچ‌چیز" است را از دست داده بودند. این ارواح به‌طور انحصاری در "هیچ‌چیز" اقامت گزیدند. بنابراین، آکشار آن‌ها را به بیرون پرتاب کرد تا دوباره جنبه "همه‌چیز" این طیف را یاد بگیرند. از این رو، زمانی که اکنکار از اهمیت آگاهی صحبت می‌کند، این موضوع را روشن می‌کند که آکشار می‌خواهد همه ارواح دوباره این جنبه ضروری را بیاموزند.

در مسیر سفر به اعماق ناآگاهی برای بازآموزی آگاهی، سیستم کارما بنا نهاده شد. اما آکشار دریافت که با وجود این سیستم، هیچ راهی برای روح وجود ندارد تا به جهان‌های بالاتر بازگردد. از این رو، آکشار تنها پسر خود، استاد زنده اک را به‌طور دوره‌ای فرستاد تا به‌عنوان کُنِش‌یاری برای ورود مجدد روح به سطوح بالاتر رهایی عمل کند.

روح، هنگامی که با استاد زنده اک ملاقات کرد، دریافت که آکشار هرگز قصد نداشت آن را برای همیشه در جهان‌های پایین نگه دارد. اما پیش از ملاقات با استاد زنده، تمام چیزی که روح در اختیار داشت، امید و ایمان به این بود که خدا آن را رها نخواهد کرد. این امید شاید چندان استوار نبود، اما استاد زنده اک همیشه نزدیک بود. با این حال، انسان اغلب استاد را رد می‌کند. این رد کردن، واقعاً اندوه‌بار است. انسان تنها به این دلیل استاد را رد می‌کند که نمی‌فهمد. او باور دارد که همه‌چیز را خودش می‌فهمد، و این باور تا حدی درست است، اما در طول زندگی‌های متعدد، این ایمان به خود را به‌تدریج از دست می‌دهد.

سلوک، اغلب در لحظاتی ظاهر می‌شود که انسان به پایین‌ترین نقطه سقوط خود رسیده است، زمانی که در گل و لای و ناپاکی فرو رفته، در جاده‌های پر گرد و خاک و پرتگاه‌های زندگی قدم زده، و از خدایان طلب کمک و قوت کرده، اما به نظر می‌رسد که از سوی خدایی بی‌رحم (برهمِ جهان چهارمِ منفی) سرزنش شده است.

استاد زنده اک، اکنکار را به‌طور دوره‌ای تأسیس می‌کند (گاهی با نامی متفاوت) تا سامانهٔ کارما را با ساختاری بدون ساختار و تعالیمی فراگیر از میان بردارد. سلوک به انسان این فرصت را می‌دهد که زندگیِ دارما را تجربه کند.

کتابخانه اکنکار

03 Jan, 13:41


‏┄┅═┅⊰※⊱┅═┅┄

چنان‌که اصل عذاب قبر بشناختی که سبب وی دوستی دنیاست، بدان‌که این عذاب متفاوت است: بعضی را بیش بود و بعضی را کم بود، بر قدر آن که شهوات دنیا بوده باشد.
پس عذاب آن‌که در همه دنیا یک چیز بیش ندارد که دل در آن بسته است،
نه چنان باشد که عذاب کسی که ضیاع و اسباب و بنده و ستور و جامه و حشمت و همهٔ نعمت‌های دنیا دارد و دل در همه بسته.
بلکه اگر در این جهان کسی را خبر آورند که اسبی از آنِ وی ببردند، عذاب بر دل وی کم‌تر از آن باشد که گویند: ده اسب ببردند؛
و اگر همه مال وی بستانی، رنج بیش بود از آن‌که یک نیمه، و کمتر از آن بود که با مال به‌هم(همراه مال)، زن و فرزند و هرچه در دنیاست، همه را به غارت برند و از ولایت معزول کنند و وی را تنها بگذارند؛
و معنی مرگ این بود.


ڪـیـمـیـاے سـعـادٺ - در مـعـرفـٺ آخرٹ

‏┄┅═┅⊰※⊱┅═┅┄


#کتاب
#مرگ‌ـ‌داستانی‌از‌درون

کتابخانه اکنکار

03 Jan, 13:41


بہ ںـام مــقـام مـٮـعـال














شبدا

کتابخانه اکنکار

03 Jan, 13:40


شما در کنار هم چیزهای زیادی تجربه کرده‌اید، کارهای صمیمانه زیادی انجام داده‌اید—اتفاقات فوق‌العاده‌ای میان دو نفر رخ داده است. اما تا زمانی که آن‌ها زنده بودند، همیشه نکته‌ای کوچک یا مشکلی جزئی وجود داشت که به خاطر آن از آن‌ها دلخور یا مقاومت می‌کردید. حالا، با مرگشان، آن نکات کوچک و مقاومت‌ها از بین رفته‌اند. دیگر مشکلی وجود ندارد؛ آن‌ها دیگر حرف نمی‌زنند، بحث نمی‌کنند، مخالفتی با شما ندارند. اکنون، شما فقط باید جنبه‌های خوب و شگفت‌انگیز شخصیت آن‌ها را ببینید.

بله، آن‌ها مشکلاتی داشتند؛ جنبه‌هایی ناخوشایند در شخصیتشان وجود داشت. اما همه این‌ها فقط به این دلیل بود که آن‌ها ذهن و بدن داشتند. بنابراین اگر کسی از دنیا برود، شما باید کاملاً از عشق نسبت به او سرشار شوید. اما متأسفانه، شما با اندوه پر می‌شوید. اندوه نیرویی فلج‌کننده است، زیرا خلأ بزرگی در شما ایجاد می‌کند. سپس نمی‌دانید چه باید بکنید، زیرا زندگی را همان‌گونه که هست تجربه نکرده‌اید.

اندوه می‌تواند پایه‌ای وجودی نیز داشته باشد. اما این تنها در مواردی است که والدینی فرزندشان را از دست می‌دهند، و این مسئله بیشتر برای مادر اتفاق می‌افتد تا پدر. اگر مادری فرزندی زیر ۲۱ سال را از دست بدهد، این اندوه می‌تواند پایه‌ای وجودی داشته باشد. فراتر از این سن، اندوه بیشتر روان‌شناختی است.

بیشترین رنج از دست دادن فرزند زمانی است که کودک بین ۴ تا ۲۱ سال داشته باشد. تا سن ۴ سالگی، خاطره کودک چندان عمیق در ذهن ثبت نشده است. پس از ۲۱ سالگی، این خاطرات شروع به جدا شدن می‌کنند. اگر مرگ کودک در این بازه زمانی رخ دهد، حافظه فیزیولوژیکی والدین به یک نوع نشانگان ترک دچار می‌شود و رنج آن‌ها بسیار فیزیکی خواهد بود. البته این مسئله بسته به میزان ارتباط عاطفی و روانی و وابستگی هر فرد متفاوت است.

تجلی فیزیکی اندوه نیز میان دو همسری که ارتباط عمیقی داشته‌اند، ممکن است رخ دهد. وقتی یکی از آن‌ها از دنیا می‌رود، در بدن دیگری نوعی بازگشت یا پس‌رفت رخ می‌دهد که باعث رنج می‌شود. چنین افرادی ممکن است ظرف شش ماه پس از مرگ همسرشان از دنیا بروند. این مسئله لزوماً به دلیل شوک روانی نیست، بلکه به خاطر در هم تنیدگی زندگی آن‌هاست. اما این همیشه صادق نیست. افراد کمی به این حد از نزدیکی می‌رسند.

اغلب اوقات، اندوه بیشتر روان‌شناختی است تا وجودی. اما این بدان معنا نیست که روان‌شناختی کم‌اهمیت‌تر است. احساسات انسانی بخش قدرتمندی از زندگی هر فرد است. جنبه‌های روان‌شناختی و عاطفی به اندازه جنبه‌های جسمانی مهم هستند، یا حتی می‌توان گفت قدرتمندترند.

کتابخانه اکنکار

03 Jan, 13:40


مرگ: داستانی از درون - فصل نهم: از اندوه و سوگواری


بخش اوّل

ماهیت اصلی اندوه


در دنیای امروز، غلبه بر اندوه پس از مرگ یک عزیز، به مسئله بزرگی تبدیل شده است. اما باید بفهمید که اندوه شما به خاطر این نیست که کسی فوت کرده است. رفتن یک زندگی خاص برای شما معنای خاصی ندارد. هر روز هزاران نفر از دنیا می‌روند. نه فقط در جهان، بلکه حتی در شهر خودتان افراد بسیاری می‌میرند، مراسم تدفین برگزار می‌شود و دیگران در غم هستند. با این حال، این موضوع شما را تحت تأثیر قرار نمی‌دهد و خلئی در شما ایجاد نمی‌کند. شما همچنان در همان شهر مشغول به زندگی و جشن گرفتن هستید. مشکل اینجاست که مرگ این شخص خاص، خلائی در زندگی شما ایجاد کرده است.

به‌طور اساسی، شما اندوهگین هستید زیرا کسی که به روش‌های مختلف بخشی از زندگی شما بوده، از دست رفته است. بنابراین، بخشی از زندگی شما خالی شده و شما نمی‌توانید با این خلأ کنار بیایید. این موضوع مانند این است که گروهی از شما مشغول بازی باشید و ناگهان یک نفر از بازی کنار برود. به همین دلیل، شکافی در بازی ایجاد می‌شود و شما قادر به تحمل آن نیستید.

مشکل شما این است که این مرگ خاص، شما را ناقص کرده است. شما زندگی‌تان را بر اساس وجود این فرد ساخته بودید، در ذهن خود برنامه‌ریزی کرده بودید—اینکه با این شخص ازدواج کنم، دو فرزند داشته باشم، این فرزندان را به این و آن سمت هدایت کنم، و غیره. اما حالا که این فرد از زندگی شما ناپدید شده، ناگهان تمام آن رؤیاها فرو ریخته‌اند. شما نمی‌دانید با خودتان چه کار کنید. دچار سرخوردگی شده‌اید.

اگر دچار سرخوردگی شده‌اید، به این معناست که توهمات شما نابود شده‌اند. وقتی توهمات از بین می‌روند، مایا از بین رفته است—این زمان مناسبی است برای رسیدن به واقعیت. متأسفانه، اکثر مردم این وضعیت را به یک فرآیند بسیار دردناک و ویرانگر در درون خود تبدیل می‌کنند.

اندوه صرفاً به ناقص بودن شما مربوط می‌شود. شاید گفتن این حرف بی‌رحمانه به نظر برسد، اما حقیقت این است که بسیاری از مردم بیشتر رنج می‌برند اگر تمام پول یا منابع زندگی خود را از دست بدهند تا اینکه همسر، والدین یا فرزندشان را از دست بدهند. ممکن است این حرف بی‌رحمانه به نظر برسد، اما یک واقعیت است.

به همین دلیل است که اندوه می‌تواند حتی بدون مرگ کسی نیز به سراغ شما بیاید. مردم ممکن است تنها به دلیل اینکه موفق نیستند، دچار اندوه شوند. ممکن است به این دلیل اندوهگین شوند که نمی‌توانند به خواسته‌هایشان برسند. اگر خانه‌شان آتش بگیرد، ممکن است در اندوه فرو بروند. اگر ماشینشان را از دست بدهند، ممکن است دچار اندوه شوند. یک کودک ممکن است اگر خرس عروسکی‌اش را از دست بدهد، دچار اندوه شود. حتی ممکن است برای آن خرس عروسکی بیشتر از پدر و مادرش دلتنگ باشد. او ممکن است برای سگش بیشتر از پدربزرگش سوگواری کند. من این را دیده‌ام و مردم شوکه شدند، اما این کاملاً انسانی است. پیوند کودک با سگش عمیق‌تر از پیوندش با پدربزرگش است. چه باید کرد؟

باید بررسی کنید چرا وقتی کسی را از دست می‌دهید، احساس ناقص بودن می‌کنید. این زندگی به‌طور کامل آفریده شده است. اگر این زندگی را همان‌گونه که هست بشناسید، مسئله ناقص بودن مطرح نمی‌شود. این یک زندگی کامل است. اگر این زندگی ناقص باشد، یعنی خالق کارش را به‌درستی انجام نداده است. اما این‌طور نیست؛ کار او بسیار فراتر از آن چیزی است که اغلب مردم درک می‌کنند. این زندگی فوق‌العاده است.

اگر این زندگی را همان‌گونه که هست تجربه کرده باشید، هیچ‌چیزی نمی‌تواند در شما خلئی ایجاد کند، زیرا این زندگی کامل است. دیگر نیازی نیست این خلأ را با شغل، ماشین، خانه، خانواده یا چیز دیگری پر کنید. این زندگی می‌تواند با بسیاری چیزها تعامل داشته باشد، ارتباط برقرار کند و آن‌ها را شامل شود، اما به خودی خود یک زندگی کامل است. این‌گونه است که این زندگی طراحی شده است. اگر شما در این وضعیت و تجربه باشید، چه شغلتان را از دست بدهید، چه پولتان را، یا کسی که برایتان عزیز است، دچار اندوه نخواهید شد.

آیا این بدان معناست که هیچ احساسی نسبت به عزیزانی که از دنیا رفته‌اند، نخواهید داشت؟ خیر، شما عشق عمیقی به آن‌ها خواهید داشت. در حال حاضر، وقتی آن‌ها در کنار شما هستند، همیشه مقداری مشکل بین دو نفر وجود دارد. هر چقدر هم که کسی برای شما عزیز و نزدیک باشد، اگر بیش از چهار تا شش ساعت در کنار او باشید، می‌خواهید کمی فاصله بگیرید. حتی ممکن است به بهانه‌ای به دستشویی بروید تا کمی تنها باشید! شما بهانه‌ای برای دور شدن از آن‌ها نیاز دارید، هر چقدر هم که نزدیک و دوست‌داشتنی باشند. وقتی افراد در جسم خود هستند، دو بدن نمی‌توانند همیشه نزدیک باشند. اما وقتی آن‌ها از جسم خود جدا می‌شوند، عشق عظیمی به آن‌ها جاری می‌شود، زیرا این مانع جسمی دیگر وجود ندارد.

کتابخانه اکنکار

03 Jan, 13:40


مرگ: داستانی از درون

فصل ۹


از اندوه و سوگواری

می‌خواهم شما درک کنید که اندوه شما به این دلیل نیست که کسی از دنیا رفته است. رفتن یک زندگی برای شما معنای خاصی ندارد. روزانه هزاران نفر در جهان می‌میرند، اما این موضوع خلئی در شما ایجاد نمی‌کند. شما همچنان به زندگی‌تان ادامه می‌دهید و شاید حتی جشن می‌گیرید. مشکل اینجاست که رفتن این زندگی خاص، خلائی در زندگی شما ایجاد کرده است.

کتابخانه اکنکار

05 Dec, 17:51


سامادهی حالتی از تعادل است که در آن عقل از عملکرد عادی خود در تمایز فراتر می‌رود. این حالت، ارتباط انسان با بدن فیزیکی را کاهش می‌دهد و فضایی بین "شما" و بدن‌تان ایجاد می‌کند. مرگ به معنای از دست دادن کامل بدن فیزیکی است؛ دیگر هیچ ارتباطی با بدن وجود ندارد. اما سامادهی به این معناست که بدن فیزیکی سالم و دست‌نخورده باقی می‌ماند، اما ارتباط با آن بسیار محدود می‌شود.

برای فهم بهتر، سامادهی را به هشت نوع یا سطح مختلف تقسیم کرده‌اند. از این میان، به‌طور کلی به دو دسته ساویکالپا و نیرویکالپا تقسیم می‌شوند.
- ساویکالپا سامادهی: سامادهی‌هایی با ویژگی‌ها و کیفیت‌ها هستند. این نوع سامادهی بسیار لذت‌بخش، سرشار از شادی و وجد است.
- نیرویکالپا سامادهی: سامادهی‌هایی بدون ویژگی‌ها و کیفیت‌ها هستند. این حالت فراتر از لذت و رنج است.

کسانی که به حالت نیرویکالپا سامادهی می‌روند، معمولاً در شرایط محافظت‌شده نگه داشته می‌شوند، زیرا ارتباط آن‌ها با بدن فیزیکی بسیار کم می‌شود. کوچک‌ترین اختلال، مانند صدایی ناگهانی یا نیش یک سوزن، می‌تواند باعث شود آن‌ها از بدن خود جدا شوند. این حالت‌ها برای مدتی حفظ می‌شوند تا تمایز مشخصی بین فرد و بدنش ایجاد شود. این یک گام مهم در مسیر تکامل معنوی است، اما هنوز به معنای رسیدن به هدف نهایی نیست.

همان‌طور که پیش‌تر اشاره کردیم، گاهی سالکان برای دوری از شرایط خاصی در درون خود یا برای داشتن زمان بیشتر برای تسویه کارماهایشان به سامادهی عمیق می‌روند. برای مثال، اگر سالک بداند که شرایط زندگی‌اش به گونه‌ای است که روز بعد باید بدنش را ترک کند، اما کارمایش هنوز کامل نشده است، ممکن است نخواهد برود. در این حالت، او برای مدتی، مثلاً یک هفته یا ده روز، به حالت سامادهی می‌رود. این کار به او فرصتی می‌دهد تا کارهای ناتمام خود را به پایان برساند. این روشی است برای به تعویق انداختن زمان و فریب دادن چرخه زمانی (کالا چاکرا). وقتی کسی خود را نه ذهن و نه بدن بداند، می‌تواند از این چرخه زمانی فراتر رود و زمان بیشتری برای خود ایجاد کند.

اما سامادهی به خودی خود از نظر دستیابی به خودشناسی یا شناخت ذات حقیقی خود اهمیت چندانی ندارد. بسیاری از شاگردان گوتام بودا سال‌ها در سامادهی‌های عمیق بودند و از آن بیرون نیامدند. اما خود بودا هرگز این کار را نکرد، زیرا آن را غیرضروری می‌دانست. او تمام هشت نوع سامادهی را قبل از رسیدن به روشن‌بینی تجربه کرد و آن‌ها را کنار گذاشت. او گفت: «این راه نیست. این شما را به خودشناسی نزدیک‌تر نمی‌کند. این فقط شما را به سطحی بالاتر از تجربه می‌برد، و ممکن است حتی بیشتر در آن گیر بیفتید، زیرا زیباتر از واقعیت کنونی است.»

اگر هدف شما مشخص باشد و خودشناسی اولویت اصلی زندگی‌تان باشد، هر چیزی که شما را یک قدم به این هدف نزدیک‌تر نکند، بی‌معنا خواهد بود.


‏┄┅═┅⊰※⊱┅═┅┄

و گفت:
وقتی درویشی برِ ما آمد و بمُرد، او را دفن کردیم.
پس خواستم که روی او را باز کنم و بر خاک نهم تا خدای تعالی بر غریبی او رحمت کند.
چشم باز کرد و گفت: مرا ذلیل می‌کنی، پس از آنکه ما را عزیز کرده است؟
گفتم: یا سیّدی! پس از مرگ زندگانی؟
گفت: آری. من زنده و محبّان خدا زنده باشند. ترا ای رودباری فردا یاری دهم.



تـذڪرة الـاولـیــاء - ذڪـر شیخ علے رودبارے

‏┄┅═┅⊰※⊱┅═┅┄

#کتاب
#مرگ‌ـ‌داستانی‌از‌درون

کتابخانه اکنکار

05 Dec, 17:49


مرگ: داستانی از درون - فصل پنجم: ماهاسامادهی


بخش اول

سامادهی و مرگ


مردم اغلب سامادهی را با مرگ مرتبط می‌کنند. آن‌ها فکر می‌کنند سامادهی به معنای وضعیتی شبیه مرگ است. اما این تصور بسیار دور از حقیقت است. کلمه «سامادهی» به‌طور گسترده‌ای سوءتعبیر شده است. این کلمه از دو جزء «ساما» و «دهی» تشکیل شده است. «ساما» به معنای تعادل و «دهی» به معنای بودی یا همان عقل است. وقتی به حالتی از تعادل در عقل و ذهن برسید، به آن سامادهی می‌گویند.

ماهیت بنیادین عقل توانایی تشخیص و تمایز است. این ویژگی تمایز برای بقا بسیار حیاتی است. شما می‌توانید میان یک انسان و یک درخت تمایز قائل شوید، تنها به این دلیل که عقل شما در حال فعالیت است. اگر بخواهید سنگی را بشکنید، باید میان سنگ و انگشت خود تمایز قائل شوید. در غیر این صورت، انگشت خود را می‌شکنید. این قابلیت تمایز، ابزاری است که غریزه بقا را در هر سلول بدن پشتیبانی و اجرایی می‌کند.

اما اگر از عقل فراتر بروید، به حالتی از تعادل می‌رسید. این بدان معنا نیست که توانایی تشخیص خود را از دست می‌دهید. اگر عقل تمایزدهنده را از دست بدهید، دیوانه می‌شوید.

در حالت سامادهی، عقل تمایزی شما کاملاً فعال است، اما در عین حال شما از آن فراتر رفته‌اید. شما دیگر تمایزی قائل نمی‌شوید—شما صرفاً اینجا هستید و زندگی را همان‌گونه که واقعاً جریان دارد، می‌بینید. لحظه‌ای که از عقل فراتر بروید یا آن را پشت سر بگذارید، تمایز از میان می‌رود. همه چیز به یک کل واحد تبدیل می‌شود، که همان حقیقت است.

حالتی مانند این، شما را به تجربه‌ای از یگانگی هستی می‌رساند—وحدت همه چیز. در این حالت، زمان و مکان وجود ندارد. زمان و مکان ساخته ذهن شما هستند. وقتی از ذهن به‌عنوان یک محدودیت فراتر بروید، دیگر زمان و مکانی برای شما وجود ندارد. آنچه اینجاست، همان‌جاست. آنچه اکنون است، همان گذشته یا آینده است. برای شما دیگر گذشته یا آینده‌ای وجود ندارد. همه چیز در این لحظه حاضر است.

کتابخانه اکنکار

05 Dec, 17:49


مرگ: داستانی از درون

فصل ۵

ماهاسامادهی

ماهاسامادهی پایان بازی است. چرخه به اتمام رسیده است. دیگر سخنی از تناسخ در میان نیست؛ این یک انحلال کامل است. می‌توان گفت این فرد واقعاً دیگر وجود ندارد.

کتابخانه اکنکار

05 Dec, 17:48


به همان صورت که یک سالک سر خود را در برابر اراده استادش خم می‌کند، مانند جنازه‌ای که بی‌حرکت و بدون اراده مثل یک تپه خاک افتاده است، در چنین وضعیتی، بالاترین نوع ثروت معنوی به دست می‌آید. یکی از عارفان می‌گوید:
کسی که با شمشیر تیز تسلیم و فداکاری زخمی شده است، هر لحظه از نیروی مخفی خداوند زندگی تازه‌ای دریافت می‌کند.❝

بهاء گورداس می‌گوید:
هیچ‌کس تنها با سخن گفتن سالک واقعی نمی‌شود. اراده سالک باید مانند اراده یک انسان مرده باشد. او باید همان‌طور که خواسته می‌شود حرکت کند، همان‌طور که از او خواسته می‌شود عمل کند، و هرگز برخلاف اراده استادش عمل نکند.❝

تا زمانی که توجه خود را از خواسته‌های دنیوی برنگردانیم و از محدودیت‌های ذهن خود فراتر نرویم، نمی‌توانیم با معشوق خود ارتباط برقرار کنیم. عشق فراتر از همه محدودیت‌هاست و تنها پس از رها کردن آلودگی‌های ذهن و عقل به آن می‌رسیم. عاشق وقتی نور معشوق خود را می‌بیند که در شور و عشق، خود را فراموش کند و سپس او را در همه جا ببیند.

جنون شادی‌آور عاشق، دنیای جدیدی را به او نشان می‌دهد که فراتر از این جهان مادی و فراتر از قلمرو ذهن است. او هر سخن معشوق را به‌عنوان فرمانی شیرین می‌پذیرد. زندگی در او بالاترین و شیرین‌ترین اکسیر است، حتی عزیزتر از زندگی. جریان عشق انسان را فراتر از خیر و شر، ایمان و کفر، به حالتی می‌رساند که وصف‌ناپذیر است. کسی که در این حالت بی‌نظیر سرمستی غرق است – که هرگونه اندیشه جدایی یا وصل در آن از بین می‌رود – تجسم عشق می‌شود.

عشق واقعی اجازه نمی‌دهد انسان از خواسته‌های دل خودش پیروی کند. عشق واقعی همان پیروی بی‌چون‌وچرا از اراده معشوق و تمایل به خشنودی او با باقی ماندن در اراده‌اش است. در این حالت، عاشق دیگر به راحتی یا سختی خود فکر نمی‌کند، بلکه خود را برای آسایش معشوق محو می‌کند. او در سختی‌ها، شادی‌ای خاص و نادر احساس می‌کند که مردم دنیا قادر به تصور آن نیستند.

این بدان معنا نیست که تنها عاشق رنج می‌برد؛ بلکه معشوق نیز برای عاشق بیشتر رنج می‌کشد. پروانه تنها یک بار می‌سوزد و از درد آزاد می‌شود، اما شمع همیشه می‌سوزد.

در عشق، انسان باید از تمام دارایی‌های خود بگذرد و خود را کاملاً فراموش کند. جرقه‌ای از عشق واقعی جاودانه است و با آن، خود یا نفس کاملاً نابود می‌شود. عاشق ممکن است ظاهراً در رنج باشد، اما درون او خوشی‌ای برتر وجود دارد که هیچ‌کس دیگری نمی‌تواند آن را درک کند.

عشق واقعی زهر را به شهد، آتش را به یخ، مارها را به گل‌های زیبا، درد را به لذت، و سرزنش را به ستایش تبدیل می‌کند. برای یک عاشق، پوست از تن کندن چیزی جز بازی کودکانه نیست، زیرا برای او مانند برداشتن یک لباس است. رفتن به سوی مرگ با لبخند و فدا کردن جان چیزی است که در میدان عشق به‌عنوان برکت شمرده می‌شود. چگونه می‌توان این را توصیف یا درک کرد؟ کبیر می‌گوید:
ای کبیر! مرگی که همه دنیا از آن می‌ترسند، به دل من شادی می‌آورد، زیرا تنها با مرگ است که می‌توان به سعادت واقعی دست یافت.❝



هر که چیزی دوست دارد، جان و دل بر وی گمارد
هر که محرابش تو باشی، سر ز خلوت برنیارد

روزی اندر خاکت افتم، ور به بادم می‌رود سر
کان که در پای تو میرد، جان به شیرینی سپارد

من نه آن صورت‌پرستم، کز تمنای تو مستم
هوش من دانی که برده‌ست؟
آن که صورت می‌نگارد

عمر گویندم که ضایع می‌کنی با خوبرویان
وان که منظوری ندارد، عمر ضایع می‌گذارد

هر که می‌ورزد درختی در سرابستان معنی
بیخش اندر دل نشاند، تخمش اندر جان بکارد

عشق و مستوری نباشد، پای گو در دامن آور
کز گریبان ملامت، سر برآوردن نیارد

گر من از عهدت بگردم، ناجوانمردم نه مَردم
عاشق صادق نباشد، کز ملامت سر بخارد

باغ می‌خواهم که روزی سرو بالایت ببیند
تا گلت در پا بریزد و ارغوان بر سر ببارد

آن چه رفتارست و قامت، وان چه گفتار و قیامت
چند خواهی گفت سعدی؟ طیبات آخر ندارد


#کتاب
#طریق‌استادان

کتابخانه اکنکار

05 Dec, 17:48


عشق راه تسلیم و فداکاری است.
در عشق، هیچ قانونی جز خواست معشوق وجود ندارد.
هر چه معشوق امر کند یا فرمان دهد، عاشق سر به اطاعت فرود می‌آورد.
یک انسان ثروتمند نمی‌تواند در حالت عشق، حتی رویای فرمان دادن را در سر بپروراند، چرا که در عشق باید فروتنی اختیار کرد و به خدمتگزاری تن داد.
غرور و عشق نمی‌توانند در کنار هم بمانند.

کبیر می‌گوید:
اگر می‌خواهی شهد عشق را بچشی، نباید متکبر باشی.
دو شمشیر نمی‌توانند در یک غلاف جای بگیرند.


عاشق ترجیح می‌دهد زخمی تیرهای عشق شود تا اینکه کسی را با آنها زخمی کند.
عشق تنها می‌داند چگونه ببخشد؛ ویژگی اصلی آن تسلیم کامل جان و روح است.
عشق نمی‌داند چگونه فرمان دهد.
عاشق خوشبختی خود را در این می‌بیند که در بند فرمان دیگران باشد.

عشق واقعی عاشق را از دغدغه‌های لذت و درد، ستایش و نکوهش، فقر و ثروت رها می‌کند و او را به ورای این محدودیت‌ها می‌برد.
عشق در هر سلول عاشق نفوذ می‌کند و به او قدرت بی‌پایان می‌بخشد، به گونه‌ای که دیگر نیازی به ثروت یا شهرت، یا احترام یا نام ندارد.
او دیگر آرزوی این دنیا یا آخرت را ندارد.
عاشق از دام بهشت و جهنم آزاد می‌شود و دیگر فریفته آیین‌ها و تعلقات دنیوی نمی‌گردد.

طلب کردن راحتی‌های دنیوی از خدا، جدا شدن از هدف‌های عشق است.
اگر در شادی یا حتی در رنج از خواست او راضی نباشی، از بلندی‌های عبادت سقوط کرده‌ای.
عاشق فقط معشوق را دوست دارد، و معشوق برای او همه چیز است.
او تنها نور معشوق خود را در این جهان و آسمان بالا می‌بیند.
معشوق دنیای واقعی اوست.
نزدیکی به معشوق بهشت اوست و دوری از معشوق جهنمش.

تنها نام و ستایش معشوق بر زبانش جاری است – هیچ چیز دیگر.
تکرار همان نام، بی‌پایان است، و آه‌های جدایی زمانی که معشوق از او دور باشد، از جان و قلبش برمی‌آید.
او از معشوق چیزی جز خود معشوق نمی‌خواهد و مشتاق است که کاملاً خود را به خواسته‌های او بسپارد.
در وجد عشق و تسلیم کامل خود، فقر یا ثروت، درد یا لذت، سلامت یا بیماری و هر آنچه پیش آید را به‌عنوان هدیه‌ای از معشوق می‌پذیرد.
او بین لذت و درد تفاوتی نمی‌بیند.
به لطف عشق، از این چیزها فراتر می‌رود و از محدودیت‌های بدن آزاد می‌شود.

عشق واقعی خواهان تسلیم کامل است.
عاشق نه تنها باید تسلیم باشد، بلکه باید در خوشحالی معشوق خوشحال باشد و نخواهد که از اراده او فراتر رود.
برای او تمام چیزهای دنیوی بی‌ارزش‌اند و آنها را به کسانی واگذار می‌کند که به دنبالشان هستند.
او شیشه‌ی عقل خود را می‌شکند و تنها در اراده معشوق باقی می‌ماند.
او یک هدف بیشتر ندارد و آن یاد معشوق است.
زندگی او در اراده معشوق سپری می‌شود.

او نه خوشحالی می‌خواهد نه غم، بلکه در اراده او راضی است.
اگر مصیبتی به او برسد، درد آن را فراموش می‌کند.
مردم دنیا در مقطعی چیزی از خدا طلب می‌کنند.
اما عاشق فقط معشوق را می‌خواهد و بس.

شیخ سعدی می‌گوید:
مردم به من می‌گویند چیزی از معشوقم بخواهم، اما من تنها او را از او می‌خواهم – نه بیشتر.❝

کتابخانه اکنکار

05 Dec, 17:37


سؤال:

❁ بہ‌نام سـوگماد اڪ ماܣߊ‌‌نتـا ❁

درود

۱. مدت‌زمان ذکری که برای دریافت الهام داده بودید تمام شده.

چقدر پیشرفت کرده‌ام؟

درصورت نیاز ذکر دیگری بدهید.

۲. به‌غیراز تلاش بیرونی برای پیدا کردن کار، ازلحاظ درونی چه‌کار باید انجام دهم؟ (مراقبه، ذکر یا ...)

برکت باشد









جواب:

۱. پیشرفت‌تان خوب بوده.

۲. در واقع، اصل کار درونی‌ست. وقتی در درون به آگاهی رسیدید، در بیرون متجلی می‌شود.
روی قطع وابستگی‌ و استقلال شخصیت کار کنید.

#سؤال
#واصل40

کتابخانه اکنکار

05 Dec, 17:32


سؤال:

سلام و درود

۱. گفته‌شد با صوت ارتباط برقرار کنم و به استاد درون وصل باشم. چه‌طور؟
آیا مراقبه یا ذکر خاصی وجود دارد؟

۲. در ایران هستم. چه‌طور می‌تونم تعالیم رو پی‌گیری کنم تا بتونم وصل رو دریافت کنم؟
آیا منبع، کانال یا نشریه خاصی وجود داره معرفی کنید برای کسب آگاهی در این مسیر؟

برکت باشد








جواب:

۱. مراقبهٔ روزانه را که مرتب انجام دهید و سطح آگاهی‌تان بالا رفت، می‌توانید به صوت و استاد وصل شوید.

۲. فقط مراقبه و تمرین معنوی تا بتوانید به جهان درون بروید.

#سؤال
#سالک217

کتابخانه اکنکار

05 Dec, 17:29


رؤیا:

۱. دوبار تو رویا عدد ۱۳ برام تکرار شد:

بار اول که زمستون سختی بود، تو روستا بودم. پسر عمه‌ام رفت تو باغی و گم شد.
بابام گفت: برین دنبالش بگردین. محاله زنده بمونه. اگه مرده بود تا سیزده‌به‌در صبر می‌کنیم، بعد دفنش می‌کنیم.

بار دوم، دوازده نفر خوابیده بودیم. سری هار‌جی اومد وسط خوابید و گفت: من نفر سیزده‌ام، وسط می‌خوابم. بذار تعادل در بین این دوازده نفر برقرار بشه.

۲. آیا تو زندگی‌های قبلی تو مسیر بیداری بودم؟
آیا استادی داشتم از اساتید اک که بخوام با او کار کنم؟

برکت باشد








جواب:

۱. عدد سیزده: پاک‌شدن کارما و انرژی‌های منفی.
زمستان سخت‌: کارماسوزی
مردن: آگاهی اثیری. بالارفتن از سطح فیزیک
دفن کردن: پشت‌سرگذاشتن شخصیت قدیمی.

استاد و تعادل: راه معنوی

۲. بله. در مسیر معنوی بوده‌اید.
استاد داشته‌اید. برای وصل شدن به او، باید سطح آگاهی‌تان بالاتر رود و به وصل چهار برسید.

#رؤیا
#سالک202

کتابخانه اکنکار

05 Dec, 17:27


رؤیا:

به‌نام هو

درود و عرض ادب

۱. خواب دیدم امام زمان داره به‌ سمتم میاد. با خودم گفتم: پس وقت رفتن شده.

۲. تو خواب، یک‌نفر دستهایم رو گرفته بود و می‌خواست بلندم کنه. آروم‌آروم چشمم رو باز کردم. به سختی می‌تونستم بیدار بشم. هر تلاشی کردم ببینم کی بود متوجه نشدم. دیدم رو تختم کمی شناور شدم. یه آقایی اومد داخل اتاق. صدامون کرد. تازه دیدم دو نفریم. احساس کردم خانه‌ی خودم هست و دارند می‌سازند. یه آقایی رو دیدم حسین سعیدی. گفتم: این اینجا چیکار می‌کنه؟
یه سری سوغات از خارج، مجاهد؛ همسر سابقم آورده. یه سری آنها رو جدا کردند. با حسین رفتند. شاید برای کسی می‌بردند یا می‌خواستند هدیه بدهند.
یه سری ظروف و وسایل قدیمی بود. از خانه‌ی پدرش همه رو ردیف کرده بودند. تو خیابان بودیم و قرار بود ببرند به ارگانی، جایی هدیه بدهند. دوستشون داشتم، ظروف سبز شیشه‌ای بودند؛ دلم خواست.

۳. حیاط خونه مامان بود یا...
چیزی شبیه نهنگ دیدم. آبی رنگ بود و از سوراخی که داشت یه مار زرد رنگ که یه خط مشکی در بدنش بود خارج شد.
به سمتم اومد. خواهرم گرفتش و گردنش رو فشار داد. رفتم کمکش. دو دستی طرف گردنش رو گرفتم. اون سرش رو برگردند به طرف دستام، دندان‌هایش رو دیدم. می‌خواست منو گاز بگیره.

۴. چرا هنگامی که ذکر را شروع می‌کنم، مورد حمله قرار می‌گیرم؟
سری قبلی هم این اتفاق افتاد. به‌خاطر همین گروه رو ترک کردم. مورد حمله قرار گرفتم. تو بدن فیزیکی‌ام درد احساس می‌کردم، تا اینکه یه شب حس کردم کسانی به کمکم آمدند. آقایی گفت: تو گروهی بوده و از اون خارج شده. به‌خاطر همین حمله شده بود. سخت تونستم بالا بیارم، بعدش حالم بهتر شد....

کم‌کم به‌خاطر عذاب‌هایی که بهم وارد می‌شد، از هر چیزی به‌جز خواندن کتاب دور شدم؛ گاهی گیتا و گاهی کتاب طریق استادان و...

ترس حتی ذکر گفتن هم دارم. این رنج هست که نه می‌توانم مراقبه کنم و نه میتوانم کاری کنم.....
راهی برای شروع دوباره باید پیدا کنم.
می‌دانم خودم هم مقصر هستم. چون در گروه‌های مختلفی بودم و خارج شدم، ولی هر کدام آسیب خودشان را بر من داشتند.










جواب:

۱. امام زمان: کارماسوزی، پاک‌شدن انرژی‌های منفی

۲. سوغات از خارج: آگاهی جدید
ظروف قدیمی: افکار و الگوهای قدیمی که دارند دور می‌شوند.

۳. نهنگ: استاد
مار: خرد، دانش معنوی

۴. با گفتن ذکر، شروع به پاک‌سازی درون و بیرون خود می‌کنید. موجوداتی که از انرژی‌تان تعذیه می‌کنند، مجبور به دورشدن می‌شوند و این باعث تلاش‌شان برای ماندن در حریم شما می‌شود. حمله می‌کنند، از درون و بیرون تا ذکر گفتن را متوقف کنید و آن‌ها را بیرون نکنید.
اگر ادامه دهید و نترسید، مجبور به رفتن می‌شوند. ذکر مجبورشان می‌کند که بروند.
سال‌ها طول می‌کشد این‌همه موجود منفی را از خود دور کنید، ولی انجام می‌شود.

#رؤیا
#واصل165

کتابخانه اکنکار

05 Dec, 17:24


سؤال:

درود و وقت بخیر

ذکر شخصی می‌خواستم.

آیا وصل جدیدی گرفتم؟







جواب:

وصل، خیر.

#سؤال
#واصل135

کتابخانه اکنکار

05 Dec, 17:11


سؤال:

درود

۱. خواستم مطمئن باشم که هنوز در مسیر هستم؟
۲. آیا وصل دو را می‌گیرم؟
۳. چگونه می‌توانم در پیشبرد مسیر راه معنوی به خودم کمک کنم تا سریعتر پیش بروم؟










جواب:

۱. بله. در مسیر هستید.
۲. وصل دو، دو سال دیگر.
۳. مراقبهٔ مرتب

#سؤال
#واصل181

کتابخانه اکنکار

02 Dec, 18:44


فردی که این‌گونه انرژی‌های خود را به بازی می‌گیرد، معمولاً عمر طولانی ندارد، زیرا چنین کارهایی انرژی بسیار زیادی مصرف می‌کند. گفته می‌شود که شانکارا اندکی پس از این واقعه در سی و دو سالگی بدن خود را ترک کرد. در واقع، هیچ‌کس نمی‌داند که او چگونه یا کجا بدن خود را ترک کرد. آخرین بار او را در کدارنات دیدند. این اتفاق ممکن است فوت او را تسریع کرده باشد.

داستان مشهور دیگری نیز وجود دارد که به سالکی مربوط می‌شود که بعدها در تامیل نادو به نام «تیرو مولار» شناخته شد. نام اصلی او «سوندراناتار» بود. او اهل جنوب تامیل نادو بود و به کوه کایلاش سفر کرد. گفته می‌شود که در آنجا توسط خود شیوا به مقام والایی رسید. پس از گذراندن سال‌های زیادی در کوه کایلاش، به جنوب بازگشت تا با دوست حکیم معاصرش «آگاستیا مونی» که در تامیل نادو مستقر شده بود، ملاقات کند.

در راه بازگشت، هنگام عبور از جنگلی، با گله‌ای از گاوها مواجه شد که گریه می‌کردند، زیرا چوپان آن‌ها بر اثر نیش مار جان باخته بود. تحت تأثیر اندوه گاوها، او تصمیم گرفت به طور موقت بدن چوپان فوت‌شده را بگیرد و گاوها را آرام کند. او بدن خود را درون تنه درختی رها کرد و وارد بدن چوپان شد. گاوها خوشحال شدند و او آن‌ها را به روستا بازگرداند. سپس به درخت برگشت تا بدن خود را بازیابی و دوباره وارد آن شود، اما با کمال تعجب متوجه شد که بدنش دیگر وجود ندارد. بنابراین مجبور شد در بدن چوپان به زندگی ادامه دهد.

مردم روستا از دیدن این که چوپان سادهٔ آن‌ها، اکنون تعالیم معنوی می‌دهد و سرودهای معنوی زیادی می‌سراید، شگفت‌زده شدند. چون نام او مولار بود، از روی احترام او را تیرو مولار (تیرو یک عنوان افتخاری تامیل است) نامیدند و او به این نام معروف شد. بیش از ۳۰۰۰ سرود معنوی به تیرو مولار نسبت داده شده که حتی امروز نیز خوانده می‌شوند.

آیا چنین چیزهایی ممکن است؟ کاملاً ممکن است. در هند نمونه‌های بسیاری از «انتقال روح» وجود دارد. آیا این یک دستاورد است؟ نه واقعاً. تنها چیزی که لازم است، کمی درک از مکانیزم‌های زندگی درونی است. اگر کسی بخواهد وارد بدن فردی زنده شود، کار بسیار سخت‌تری است. فردی که بدنش را می‌خواهید، یا باید به اندازهٔ کافی توانا باشد تا فضای لازم را برای ورود شما فراهم کند، یا به شدت ضعیف شده باشد، مثلاً به دلیل بیماری یا چیزی شبیه به آن، که تقریباً در آستانه مرگ باشد. اگر بدن او کاملاً سالم باشد و هیچ آگاهی‌ای از انتقال نداشته باشد، این کار غیرممکن است.

همه این‌ها بخشی از علوم خفیه است و از نظر معنوی اهمیت چندانی ندارد. گاهی اوقات این کار برای اثبات به خود یا دیگران انجام می‌شود که چنین کارهایی ممکن است. در مواقعی، این کارها برای انجام کاری صورت می‌گیرد که نمی‌خواهید در بدن خودتان انجام دهید. دلایل انجام این کارها می‌تواند متفاوت باشد. «سادگورو شی براهما» نیز در پایان زندگی خود، برای تحقق رؤیای استادش، دست به چنین کاری زد.


‏┄┅═┅⊰※⊱┅═┅┄


و کسی ازو وصیتی خواست.
گفت: خداے را یاد می‌دار و فراموش مڪن، و اگر این نتوانی، مرگ را یاد می‌دار.


تـذڪرة الـاولـیــاء - ذڪـر شیخ ابراهیم شبانے

‏┄┅═┅⊰※⊱┅═┅┄

#کتاب
#مرگ‌ـ‌داستانی‌از‌درون

کتابخانه اکنکار

02 Dec, 18:44


مرگ: داستانی از درون - فصل چهارم: رمزگشائی مرگ



بخش سوّم


انتقال


فرهنگ‌های شرقی و بومی آمریکا به شدت به انتقال (بازپیدائی) باور داشتند — فرایندی که در آن فردی وارد بدن شخص دیگری، معمولاً یک فرد تازه فوت شده، می‌شود. در هند، این فرایند به نام "پراکایاپراوشا" شناخته می‌شود که به معنی "ورود به بدن دیگری" است. این عمل به‌عنوان یکی از آشتاسیدیس یا هشت توانایی بزرگ یک سالک در نظر گرفته می‌شود. در اسطوره‌های هندی، نمونه‌های متعددی از انتقال وجود دارد. یکی از مشهورترین این نمونه‌ها مربوط به آدی شانکارا است.

در هند باستان، نه کافری وجود داشت و نه کسی به خاطر باورهای شخصی‌اش مورد آزار و اذیت قرار می‌گرفت. اگر کسی ایده جدیدی برای ترویج داشت، وارد مباحثه با مخالفان خود می‌شد. در زمان خود، آدی شانکارا یکی از مباحثه‌کنندگان برجسته بود. منطق او بسیار قوی بود و بحث کردن با چنین فردی کار ساده‌ای نبود. یک‌بار، یک عالم مذهبی مشهور، شانکارا را به یک مناظره دعوت کرد و شکست خورد. سپس، همسر آن مرد وارد بحث شد. همان‌طور که می‌دانید، زنان به شدت از عزیزانشان محافظت می‌کنند. او گفت: «تو شوهر من را شکست دادی، اما او کامل نیست. ما دو نیمه از یک چیز واحد هستیم. بنابراین باید با من هم مناظره کنی.» چطور می‌توانی با این منطق مخالفت کنی؟

مناظره با زن آغاز شد. اما وقتی زن دید که در حال شکست خوردن است، شروع به طرح پرسش‌هایی درباره جنسیت و روابط انسانی کرد. شانکارا همچنان به مناظره ادامه داد تا اینکه زن وارد جزئیات بیشتری شد و سپس او را به چالش کشید و گفت: «تو چه تجربه‌ای از این مسائل داری؟» این یک دام بود، زیرا شانکارا یک سالک (مجرد و ریاضت‌کش) بود. او متوجه شد که این یک حیله برای شکست دادن اوست. پس گفت: «من یک ماه وقت نیاز دارم. مناظره را اینجا متوقف می‌کنیم و یک ماه بعد ادامه می‌دهیم.»

شانکارا به یک غار دورافتاده رفت و به شاگردانش گفت: «به هیچ‌کس اجازه ندهید وارد این غار شود، زیرا من بدن خود را ترک خواهم کرد و برای مدتی به دنبال یک امکان دیگر می‌روم.» همزمان، پادشاهی بر اثر نیش مار کبرا جان خود را از دست داده بود. به طور معمول، وقتی کسی می‌میرد، از لحظه‌ای که نفس کشیدن متوقف می‌شود، حدود یک ساعت و نیم طول می‌کشد تا "پرانا وایو" (نیروی حیاتی) کاملاً بدن را ترک کند. اما اگر علت مرگ نیش مار کبرا باشد، این فرایند ممکن است تا چهار ساعت و نیم طول بکشد. این شرایط برای کسی که بخواهد وارد بدن دیگری شود، بسیار ایده‌آل است.

شانکارا بدن خود را ترک کرد و وارد بدن پادشاه شد. او "ویانا" را در بدن خود باقی گذاشت تا بدنش حفظ شود و بتواند به آن بازگردد. او با بدن پادشاه به دنبال پاسخ سؤالات زن رفت و تجربیات لازم را کسب کرد. اما زمانی که حکیمان دربار مشاهده کردند که پادشاهی که مرده اعلام شده بود ناگهان زنده شده و پرانرژی است، مشکوک شدند. از رفتار او دریافتند که این همان فرد قبلی نیست. آن‌ها سربازانی را به سراسر پادشاهی فرستادند تا تمامی اجساد مردگان را پیدا کرده و بسوزانند. قصدشان این بود که اگر پادشاه زنده شده، دیگر نتواند بدن را ترک کند.

سربازان جسد شانکارا را در غار پیدا کردند و قصد داشتند آن را بسوزانند. شاگردان او تلاش کردند آن‌ها را گمراه کنند و گفتند که استادشان نمرده، بلکه در وضعیت "شاوآسانا" (حالت استراحت عمیق سالک) است و به زودی بیدار خواهد شد. اما سربازان با سوءظن، در همان غار هیزمی چیدند و جسد شانکارا را روی آن قرار دادند. درست پیش از اینکه آتش را روشن کنند، شانکارا شرایط را احساس کرد، بدن پادشاه را ترک کرد و به بدن خود بازگشت. پادشاه دوباره فوت کرد و شانکارا مناظره را ادامه داد و آن را برد.

کتابخانه اکنکار

02 Dec, 18:41


زندگی بدون عشق خدا بی‌ارزش است

چه فایده‌ای دارد نوشیدن شهد شیرین برای کسی که مزه‌ی اکسیر بی‌همتای عشق حقیقی را نچشیده است؟ چه فایده‌ای دارد زندگی برای کسی که خود را در راه عشق قربانی نکرده است؟ چه فایده‌ای دارد خواندن متون مقدس یا حتی تکرار آن‌ها اگر کسی معنای واقعی‌شان را درک نکرده باشد؟ چنین فردی تنها به‌صورت سطحی معشوق را با نام‌های عاشقانه صدا می‌زند، اما عشق واقعی را در درون خود برای او نیافریده است. چه فایده‌ای دارد گریه‌ی ظاهری اگر کسی برای معشوق، اشک‌های خاموش در درون نریزد؟

چه سودی دارد برای کسی که اَمریت (شهد الهی) بنوشد، اگر مزه‌ی اکسیر عشق را نچشیده باشد؟ چه فایده‌ای دارد برای کسی که خود را بر پایگاه عشق قربانی نکرده است؟

مردم دنیا جهان را دیده‌اند و از میوه‌ها و باغ‌های آن لذت برده‌اند. آن‌ها همچنین کتاب‌ها و متون مقدس را خوانده و تکرار کرده‌اند، اما تمام این‌ها بی‌فایده بوده است.

والی معشوق خود را بی‌وقفه صدا می‌زند، اما معشوق تسلیم قلب را می‌طلبد، و بدون آن نمی‌توان او را به دست آورد. بنابراین، گریه‌های والی در طول شب که می‌گوید: «ای معشوق من!» بی‌نتیجه است
.❝ (والی رام)

مردم دنیا در خواندن متون مقدس غرق شده‌اند، اما واقعاً آن‌ها را درک نکرده‌اند. اگر کسی تنها «دو و نیم» حرف از «عشق» را بخواند، آنگاه معنای واقعی عشق را خواهد فهمید. [در زبان هندی، کلمه‌ی پریم (عشق) از دو و نیم حرف تشکیل شده است.] مولانا می‌گوید:

روحی که عشق خدا را در خود ندارد، بهتر است که اصلاً وجود نداشته باشد؛ زیرا اگر چنین روحی در جسم انسانی زندگی کند، هیچ بهره‌ای از آن نمی‌برد و زندگی‌اش پر از شرمندگی است.

کسی که در رنگ عشق رنگین نشده باشد، در نظر خدا ارزشی بیش از یک تکه چوب یا سنگ ندارد.

زندگی‌ای که بدون عشق سپری شود، بی‌فایده است؛ زیرا عشق اکسیر قلب است
.❝

مولانا همچنین می‌گوید:

عشق تنها با خوشبختی بسیار زیاد به دست می‌آید. بدون آن، زندگی بی‌ثمر است. تنها تعداد اندکی از افراد بسیار خوش‌شانس با هدیه‌ی عشق برکت یافته‌اند. بخشی از زندگی که بدون عشق خدا تلف می‌شود، نباید حساب شود؛ زیرا تمام آن بی‌فایده است. اگر زندگی بدون عشق سپری شود، فرد در برابر معبد خدا شرمسار خواهد شد.❝

جناب کبیر نیز همین نکته را بیان می‌کند:

کسی که قلبش از عشق خالی است و نام خدا بر زبانش جاری نیست، بهتر از یک حیوان نیست و بدون آنکه بهره‌ای از تولد انسانی خود برده باشد، می‌میرد.

عبادت بدون عشق یک فریب است. افراد نادان با پر کردن شکم خود، مانند حیوانات، تمام فواید ارزشمند شکل انسانی خود را از دست می‌دهند. بدنی که در آن عشق وجود ندارد باید به مثابه یک گورستان تلقی شود. چنین کسی بدون زندگی نفس می‌کشد، مانند دَم‌آهنگر که بادی بی‌جان می‌دمد.


گورو ارژن می‌گوید:

ممکن است فردی بسیار خوش‌چهره باشد، به خانواده‌ای برجسته تعلق داشته باشد، بسیار ثروتمند و باهوش باشد و سخنوری توانمند باشد؛ اما اگر عشق و اخلاص به خدا را نداشته باشد، باید او را چیزی بیش از یک جسد به حساب نیاورد.❝

غیر از عشق الهی، همه‌ی انواع عشق‌ها بی‌ارزش هستند. تا زمانی که آنچه بیشترین وابستگی را به آن داریم، بر پایگاه عشق خدا قربانی نکنیم، نمی‌توانیم به رستگاری دست یابیم. روح ما گنجینه‌ی پنهان عشق است و بسیار ضروری است که توجه خود را از دنیا و اشیای آن برداشته و به سوی او معطوف کنیم.

#کتاب
#طریق‌استادان

کتابخانه اکنکار

02 Dec, 18:41


روش ایجاد عشق دنیوی و عشق معنوی

هرگاه بخواهیم عشق خود را به کسی ابراز کنیم، باید سعی کنیم بفهمیم معشوق چه نوع عشقی را ترجیح می‌دهد. سپس باید آن ویژگی‌ها یا رفتارهایی را که معشوق را خوشحال می‌کند، در خود ایجاد کنیم و همیشه درباره همان چیزهایی صحبت کنیم که معشوق از شنیدن آن‌ها لذت می‌برد؛ زیرا شنیدن این موضوعات به‌طور طبیعی او را به ما جذب خواهد کرد.

عشق تنها از طریق دیدن ایجاد نمی‌شود. عشق همچنین با شنیدن مداوم سخن یا آواز درباره معشوق و صحبت کردن درباره او بیدار می‌شود. وقتی بتوانید ویژگی‌هایی را که معشوق دوست دارد در خودتان پرورش دهید و او مطمئن شود که شما واقعاً آن ویژگی‌ها را ایجاد کرده‌اید، به‌طور طبیعی عشق خود را به شما عطا خواهد کرد. مثالی بزنیم:

اگر شما به نقاشی علاقه داشته باشید و در این هنر مهارت پیدا کنید، به محض اینکه یک عاشق هنر مهارت شما را ببیند یا درباره آن بشنود، به‌طور طبیعی به شما علاقه‌مند خواهد شد.

فرد دیگری ممکن است به موسیقی یا شعر علاقه داشته باشد و شما موسیقی یا شعر را مطالعه کنید و در آن مهارت پیدا کنید. در این صورت، هر زمان که آن فرد موسیقی یا شعر شما را بشنود، به‌طور خودکار به شما جذب خواهد شد.

در طبیعت مثال‌های زیادی از این دست وجود دارد. وقتی کسی به ویژگی یا رفتاری خاص جذب می‌شود، عاشق نیز باید همان نوع ویژگی یا رفتار را در خود ایجاد کند تا شایستگی عشق معشوق را پیدا کند.

روش‌های فوق برای توسعه عشق دنیوی است. اما اگر چنین عشقی با هدف ارضای خواسته‌های نفسانی خود یا با انگیزه‌های پنهانی ایجاد شود، موجب دلبستگی می‌شود و باید از آن اجتناب کرد. اگر کسی در این نوع عشق غوطه‌ور شود، نه‌تنها از ویژگی‌های خوب خود محروم می‌شود، بلکه پیشرفت او به سوی عشق واقعی را نیز کند می‌کند.

از سوی دیگر، اگر این عشق دنیوی از آلودگی لذت‌های نفسانی و انگیزه‌های خودخواهانه عاری باشد، در نهایت به عشق واقعی که خالص و الهی است، تبدیل خواهد شد.

جامی می‌گوید:
اگر عشقی جسمانی داشته باشید که تحت تأثیر انگیزه‌های خودخواهانه یا پنهانی نباشد، چنین عشقی مطلوب است، زیرا وسیله‌ای برای ایجاد عشق به خداوند در شماست.❝

عارفان نیز عشق جسمانی یا دنیوی را گامی نخستین به‌سوی عشق معنوی توصیف کرده‌اند. آنان می‌گویند:
عشق، چه مادی باشد و چه معنوی، باید در هر دلی وجود داشته باشد، زیرا در آینه عشق مادی، بازتابی از عشق معنوی دیده می‌شود. نور عشق دنیوی، مسیر عشق الهی را روشن می‌کند.

همه افراد، چه آگاهانه و چه ناآگاهانه، در جستجوی معشوق هستند. و هر مکانی برای عشق مناسب است، چه مسجد، چه معبد یا کلیسا. این جستجوی جهانی برای معشوق بازتابی از عشق الهی است.❝

حافظ می‌گوید:
عشق حقیقی مانند نوری درخشان است که پروانه در لحظه‌ای خود را برای آن قربانی می‌کند. این عشق همچون روشنایی ضعیف شمع نیست که خود نور نیز از آن خجالت بکشد.❝

آتش آن نیست که از شعلهٔ او خندد شمع
آتش آن است که در خرمنِ پروانه زدند


و باز می‌گوید:
ای خروس بلندآواز! چرا این‌همه هیاهو؟ باید از پروانه درس عشق می‌گرفتی که بی‌هیچ آهی می‌سوزد و جان می‌سپارد.❝

تا چند هم‌چو شمع زبان آوری کنی؟
پروانهٔ مراد رسید ای مُحِب، خموش

کتابخانه اکنکار

02 Dec, 18:39


رؤیا:

درود

۱. تو رویا رفتم تو صف ساندویچی. یکی از برادرام هم همراهم بود.
هر چی تو صف جلو می‌رفتم و از یه پلهٔ داخل ساختمان بالا می‌رفتم، به جاهای اشتباه می‌رفتم و به غذا فروشی نمی‌رسیدم. یکی دو جا هم بهش رسیدم، ولی نتونستم غذا بگیرم.
نمی‌دونم این کدوم خصلت و رفتار هست که باعث اشتباه می‌شه؟

۲. تو رویای دیگه توی یک خونه بودم. چند تا دختر هم بودند که یکیشون یه خالکوبی روی شانه چپش داشت. مثل یه گل بود با سه گلبرگ و کمی شبیه آلت زنانه یا اینکه من اینطور تصور کردم. خالکوبی‌اش را بوسیدم و خوابیدم که برای من هم بزنه. این وسط احساس شهوت هم داشتم نسبت به دختر و بغلش کردم. چند پسر آمده بودند، برایشان سخت بود که من اینجا هستم. در این وسط دختر رفت طبقه بالا که برگردد. منتظر نشسته بودم.









جواب:

۱. طمع

۲. شهوت
خالکوبی: اسیر الگوها و عادات قدیمی بودن

#رؤیا
#واصل18

کتابخانه اکنکار

02 Dec, 18:39


سؤال:

سلام

خدا رو شکر می‌کنم
از زمانی‌که ذکر رو دادید، تغییرات عجیب و به‌ظاهر بدی در زندگی کاری من اتفاق افتاده.
تقریبا کارم رو از دست دادم.
یک خطر حرفه‌ای که می‌تونست تعقیب کاری خیلی بد قانونی برام داشته باشه، پیش اومد.

ناآگاهانه چکار کردم یا دارم می‌کنم که این ذکر داره زندگی منو کن فیکون می‌کنه؟
آیا درست هست این‌جور برداشت کنم که داره پاک‌سازی می‌کنه؟
یا این‌که توهم هست و هیچ ارتباطی بین این مسائل وجود نداره؟












جواب:

ذکر، و در کل راه معنوی، آشکارساز باطن هست. آن‌چه در باطن نهان کرده‌اید، بیرون می‌آید و در برابر نور گسترده می‌شود تا بررسی، اصلاح و تقویت شود.
جریانی که اشاره می‌کنید، بدون ذکر و راه معنوی هم برای‌تان اتفاق می‌افتاد، منتها حالا با کمک آگاهی‌بخشیِ ذکر و راه، می‌توانید درس‌ها و آگاهی‌‌های لازم را کسب کنید و قدمی در خودشناسی پیش روید.
این ماجرا، مربوط به نفسانیت خودستائی می‌شود و قرار است درس تواضع و فروتنی به شما بیاموزد.
راه معنوی و ذکر، ماجرائی را رقم نمی‌زند، باعث ناراحتی کسی نمی‌شود، ولی وقتی اتفاقی می‌افتد، از آن به نفع جریان آگاهی استفاده می‌کند. یکی از دلائلی که افراد بعد از راه معنوی،‌ به جریانات زندگی‌شان، ارتباط بین آن‌ها و اثراتش روی درون و بیرون توجه می‌کنند، همین آگاهی به‌دست آمده از به درون رفتن و هشیارشدن است. همین هشیاری، معنوی‌شدن است. فرد به ارتباط بین اعمال خود، کارمای اعمالش و نقشی که ذکر و راه معنوی درین میان بازی می‌کند، هشیار و بینا می‌شود. که نتیجهٔ ارتباط با نور و صوت است.
راه معنوی، بدخواه کسی نیست. ذهن و بیماری‌هایش، باعث مسائل پیچیدهٔ زندگی آدم‌ها می‌شود.
نقش حمایتی استاد در راه معنوی باعث دلگرمی و اطمینان خاطر شخص می‌شود، به‌شرطی که رابطه را در هر شرایطی حفظ کند.

#سؤال
#واصل163

کتابخانه اکنکار

02 Dec, 18:38


سؤال:

درکارم با چالش‌های خیلی جدی، طاقت‌فرسا و سخت روبه‌رو شده‌ام.
در این زمان خیلی سخت... به راهنمایی و توصیه نیاز دارم.












جواب:

این شرایط، تا دو سال دیگر ادامه می‌یابد و پس از آن، زندگی رو به آرامش و راحتی می‌رود.
این تاریکی و سختی که در آن هستید، نتیجهٔ وابستگی‌ست. دو بیماری ذهنی دارید: شهوت و وابستگی. اما این شرایط سخت و بغرنج، نتیجهٔ وابستگی‌ست. در این دوران تاریک، یاد می‌گیرید که قدرت‌های خویش را پیدا کنید و وابستگی را به تعادل برسانید. قرار نیست وابستگی را کامل از بین ببرید، اما باید آن را به پنجاه درصد برسانید تا راهی برای عبور نور، صوت و زندگی باز شود. الآن این انحراف، مسیر زندگی را به بیراهه برده و باعث این دوران سخت شده.
بر این بیماری ذهنی که غلبه کردید، وارد دوران روشن زندگی خود می‌شوید که تا سال‌ها ادامه می‌یابد.
این ذکر را مرتب در طول روز تکرار کنید:

اَ لـْهاد

هرگاه فشار شرایط زیاد شد و به کمک نیاز داشتید، این ذکر را تکرار کنید. با تکرار مرتب این ذکر، مدت زمان دو سال باقی‌مانده از این دوران سخت،‌ به یک سال کاهش می‌یابد و زودتر می‌توانید از تاریکی به نور برسید.

#سؤال
#سالک187

کتابخانه اکنکار

02 Dec, 18:38


سؤال:

با سلام و عرض ارادت

سال ها پیش در روستای خیلی دوری تدریس می‌کردم
در سرویس مدرسه بودم.
در راه، روستایی رو از دور دیدم که روی تمامی خونه و ساختمان‌ها، طلا بود و از تمامی این‌ها، نور طلایی به آسمان می رفت.
ماشین در حال حرکت بود. هی چشامو پاک می‌کردم نگاه می کردم که آیا درست می‌بینم، دقایقی رو نگاه کردم؛ همون‌جوری نور طلایی به آسمان می‌رفت.
همکارم کنارم بود. ازش سوال کردم: اون جا رو می‌بینی، کجاست؟
گفت: سه ساله این راه رو می‌ریم، نمی‌شناسی؟
بعدش گفت: روستای تجرق هست.
همکارم که گفت، ساختمان‌های طلایی و نور طلایی محو شد.

برکت باشد











جواب:

دیدن نور طلائی: باز و فعال شدن چاکرای سوم.
دیدن این نور نشان می‌دهد مسیر انرژی از چاکرای یک تا سه باز شده.
هنوز این مسیر باز است و انرژی تا چاکرای سه می‌آید، اما بالاتر نرفته.

#سؤال
#واصل201

کتابخانه اکنکار

02 Dec, 18:38


رؤیا:

درود

۱. پدرم کربلا رفته بود. من و همسرم در مسافرت بودیم. از راه برگشت از سفر به سر راه پدرم که از کربلا برگشته بود رفتیم. من داخل آشپزخانهٔ خانهٔ پدرم، سینک ظرفشویی را تمیز می‌کردم و در کارهای خانه همکاری داشتم.

۲. آش رشته درست کرده بودم. بردم خانهٔ مامان همسرم. مادر گفت: آش‌ها کم هست. داخل آن آب کنید به همه برسد. گفتم: پس ای کاش بیشتر درست می‌کردم.

۳. باردار بودم. خواهر خانم پدرم از من مراقبت می کرد. بچه‌ام تکان می‌خورد. پای او را کاملا زیر پوستم لمس کردم. و خوشحال بودم.










جواب:

۱. کربلا، مسافرت: راه معنوی
آشپزخانه: مراقبه

رؤیا، حرکت در مسیر معنوی و پاک‌سازی روزانه را نشان می‌دهد.

۲. پختن آش: مراقبه
کم بودن آش: کم بودن مراقبه.
بیشتر مراقبه کنید تا نیرو و خرد بیشتری از درون دریافت کنید. میزان فعلی برای آگاهی‌سازی کم است.

۳. باردار: در حال رسیدن به آگاهی جدید

#رؤیا
#واصل116

کتابخانه اکنکار

29 Nov, 15:54


روی موتورسیکلت نشسته بودم و داشتم فکر می‌کردم به اینکه چه چیزی ممکن است در ذهن او گذشته باشد که در آن ساعت، در تاریکی، از خانه‌اش بیرون آمده و خودش را داخل چاه انداخته است. حتماً درگیر این بوده که چه بر سر فرزندان کوچک او خواهد آمد و چیزهایی از این قبیل. هرچه که بوده، رنجی که تجربه می‌کرده، باید بسیار سخت بوده باشد تا به این تصمیم برسد. مطمئنم از پریدن درون چاه ترسیده بود، اما با این حال این کار را کرده بود. احتمالاً به دیواره‌های چاه برخورد کرده یا به داخل آب افتاده و به‌آرامی غرق شده بود. نمی‌دانیم دقیقاً چه اتفاقی افتاده است.

هیچ‌کس برای بیرون آوردن جسدش به داخل چاه نرفته بود، بنابراین داوطلب شدم. با یک طناب، حدود ۲۵ تا ۳۰ متر به پایین چاه رفتم و جسد او را دیدم که حدود ۱ متر زیر آب شناور بود. زنی بسیار جوان بود، شاید در اواخر بیست‌سالگی‌اش. بیرون آوردن جسدش کار سختی نبود؛ تنها کاری که لازم بود انجام دهم، این بود که طناب را به بدنش ببندم و بالا بیایم. اهالی روستا جسدش را بیرون کشیدند.

بعد از آن، به سراغ صبحانه‌ام رفتم. از سنین پایین، لحظاتی که غذایم را می‌خوردم، برایم لحظاتی پر از عمق بوده‌اند. در این لحظات، چیزی متفاوت رخ می‌دهد—غذایی که می‌خورید کم‌کم تبدیل به بخشی از شما می‌شود. چیزی که پیش از این شما نبود، حالا تبدیل به شما می‌شود. چیزی که در جایی در زمین، در بازار، در ظرف یا روی اجاق بود، به‌طور ناگهانی بخشی از وجود شما می‌شود. این در واقع یک رابطه عاشقانه عظیم است. آن لحظات همیشه برای من پر از عمق بوده‌اند.

نشسته بودم و دوسایم را می‌خوردم، آرام می‌جویدم و این زن همچنان در ذهنم حضور داشت. عمیقاً درگیر او شده بودم. در واقع، داشتم تمام فرآیند زندگی او را تجربه می‌کردم—درد، ترس‌ها، رنج‌ها، و همه چیزهای دیگر. توصیف این تجربه بسیار دشوار است. تقریباً سه روز و نیم، در مزرعه نشسته بودم و هیچ کاری نمی‌کردم. بیشتر اوقات زیر یک درخت می‌نشستم؛ نه غذا می‌خوردم، نه می‌خوابیدم. وقتی کارگرهایم احساس می‌کردند که باید غذا بخورم، چیزی می‌آوردند و جلوی من می‌گذاشتند. غیر از آن، روز و شب زیر این درخت نشسته بودم. این زن ذهنم را پر کرده بود.

وقتی افراد جوان در اوج ناراحتی دست به خودکشی می‌زنند، معمولاً روحشان برای مدت طولانی در اطراف باقی می‌ماند. مردم معمولاً از رفتن به مکان‌هایی که چنین مرگ‌هایی رخ داده‌اند یا حتی عبور از آن‌ها می‌ترسند. اما مشکل در مکان نیست، بلکه در خود شخص است. اگر بتوانیم با روح شخص برخورد کنیم، آن مکان پاک می‌شود. این‌جاست که مراسمی مثل کالابهایراوا کارما که بعداً در مورد آن صحبت خواهیم کرد، بسیار مهم می‌شود.


‏┄┅═┅⊰※⊱┅═┅┄

و گفت: هر ڪہ دوستے مرگ در دل او جاے گیرد، هر چہ باقے است بر وے دوست ڪنند و هرچہ فانے است بر وے دشمن گردانند.

یکی وصیت خواست. گفت: توشهٔ بسیار ساز این سفر را ڪہ در پیش داری.


تـذڪرة الـاولـیــاء - ذڪـر ابوحمزہ خراسانے

‏┄┅═┅⊰※⊱┅═┅┄

#کتاب
#مرگ‌ـ‌داستانی‌از‌درون

کتابخانه اکنکار

29 Nov, 15:53


مرگ: داستانی از درون - فصل سوّم: کیفیت مرگ



بخش ششم

عواقب خودکشی


برای یک نفر که با خودکشی جان خود را از دست می‌دهد، این روش دردناکی برای رفتن است. اما از نظر زندگی، آیا تفاوتی دارد که چه اتفاقی برای او می‌افتد؟ باید بدانید، از دیدگاه زندگی، چه مرگ به‌علت خودکشی باشد، چه مرگ طبیعی، چه تصادف یا هر دلیل دیگر، اینکه چگونه بدن خود را شکسته‌اید اهمیت چندانی ندارد. چه کسی بدن خود را با تغذیه ناسالم تخریب کرده باشد، یا با سیگار کشیدن، یا با نوشیدن مفرط، یا حتی با دل‌شکستگی ناشی از عشق، یا با شلیک به خود—برای وجود (هستی)، چگونگی وقوع آن اهمیتی ندارد. مهم این است که بدن در حالی شکسته شده که کارماهای پرارابدا (کارماهای از پیش تعیین‌شده) هنوز فعال بوده‌اند. این تمام چیزی است که برای زندگی اهمیت دارد.

اما اینکه چگونه فرد به این نقطه رسیده نیز اهمیت دارد. فرض کنیم کسی با خوشی سیگار کشیده و جانش را از دست داده است. اما فرد دیگری به‌خاطر مشکل مالی دچار افسردگی شدید شده و با غم و اندوه قلبش را شکسته و جان داده است. این دو مرگ از نظر معنوی کاملاً متفاوت‌اند. فرد سیگاری که با لذت به این مسیر رفته، در شرایط بهتری است نسبت به کسی که با غم و اندوه این کار را کرده است. جامعه شاید این را نپذیرد که سیگاری، مشروب‌خوار یا معتاد می‌توانند در زمان مرگ در وضعیت بهتری باشند نسبت به کسی که با تلاش فراوان زندگی کرده است، اما این امکان وجود دارد. چرا که نحوه رسیدن به آن اهمیت دارد. وجود (هستی) هیچ قطب‌نمای اخلاقی ندارد. موضوع فقط زندگی و عناصر آن است، نه قضاوت‌های اجتماعی یا روانی. از دیدگاه اجتماعی، ممکن است فکر کنید بالاتر بودن از ده نفر دیگر چیز مهمی است، اما زندگی این‌گونه فکر نمی‌کند. تنها این اهمیت دارد که آیا زندگی را برای خود تجربه‌ای خوشایند ساخته‌اید یا ناخوشایند. عواقب نیز بر همین اساس رخ می‌دهند.

باید بفهمید که چه در خودکشی و چه در انواع دیگر مرگ، شما فقط بدن فیزیکی را از بین می‌برید. تنها چیزی که می‌توانید از بین ببرید بدن فیزیکی است، و با این کار تنها آنامایا کوشا (لایه فیزیکی) و بخش‌های آگاه مانومایا کوشا (لایه ذهنی) را پایان می‌دهید. اما نمی‌توانید آن را به‌طور کامل پایان دهید. برای این کار، باید لایه‌های ظریف‌تر بدن را نیز حل کنید که نیازمند فرآیند دیگری است. وقتی بدن فیزیکی را می‌کشید، بقیه بدن که هنوز سالم است، سعی خواهد کرد بدن فیزیکی دیگری پیدا کند. این کار محدودیت‌ها و دامنه خود را دارد و بر اساس آن، بدن جدید انتخاب خواهد شد. ممکن است فوراً بدن جدیدی پیدا کند یا پس از ده سال یا حتی صد سال. مدت زمان این فرآیند به عوامل خاصی بستگی دارد. تا زمانی که بعضی شرایط تمام نشوند، این انرژی نمی‌تواند بدن دیگری بیابد و در همین اطراف معلق می‌ماند؛ نه به این دلیل که خودکشی یا مرگ تصادفی یا سکته قلبی بوده، بلکه به این دلیل که کارمای تعیین‌شده هنوز کامل نشده است.

اگر خودکشی شما به زمانی برسد که کارمای پرارابدا شما تقریباً به پایان رسیده باشد، آن را می‌توان معادل مرگ طبیعی دانست. از این منظر، برای بدن این تفاوتی ندارد که کسی شما را کشته یا خودتان این کار را کرده‌اید، یا با پرخوری دچار سکته قلبی شده‌اید. اگر زندگی را درست نگذرانید، دچار بیماری می‌شوید و می‌میرید. آیا این را خودکشی می‌نامید؟ جامعه این را «گرایش به خودکشی» می‌نامد، اما خودکشی محسوب نمی‌کند. اما اگر از کوه بپرید یا خودتان را حلق‌آویز کنید، این دیگر خودکشی نامیده می‌شود. اما این‌ها صرفاً اصطلاحات اجتماعی، فنی و قانونی‌اند. از نظر زندگی، تنها چیزی که اهمیت دارد این است که آیا کارمای تعیین‌شده خود را به اتمام رسانده‌اید یا نه. این تنها عاملی است که اهمیت دارد و تعیین می‌کند بعد از آن چه اتفاقی می‌افتد.

حدود سی سال پیش بود. در آن زمان، من یک مزرعه نارگیل و انبه داشتم که از صفر ساخته بودم، در جایی بسیار دورافتاده. یک دریاچه بسیار زیبا روبه‌روی مزرعه بود. اوضاع خوب پیش می‌رفت. هیچ ساختمان مناسبی وجود نداشت، بنابراین هر وقت به مزرعه می‌رفتم، یک چادر برپا می‌کردم و در آن می‌ماندم. این وضعیت را دوست داشتم. آن روزها با موتور سیکلت رفت‌وآمد می‌کردم. گاهی کسی کمک می‌کرد و برایم چیزی می‌پخت؛ گاهی هم خودم پنج کیلومتر تا یک رستوران کوچک در نزدیک‌ترین روستا می‌رفتم و چیزی می‌خوردم. یک صبح که با موتور به سمت رستوران می‌رفتم، نزدیکی‌های رستوران دیدم گروهی از مردم دور یک چاه جمع شده‌اند. ایستادم تا ببینم چه اتفاقی افتاده است. گفتند زنی ساعت ۳:۳۰ یا ۴:۰۰ صبح به داخل چاه پریده و خودکشی کرده است.

کتابخانه اکنکار

29 Nov, 15:53


عشق به خدا و عاشقان او

همه آرزو دارند که مورد عشق کسی قرار بگیرند و همچنین می‌خواهند کسی را دوست داشته باشند. همه می‌گویند:
«من می‌خواهم کسی را دوست بدارم و همچنین می‌خواهم کسی مرا دوست داشته باشد، تا بتوانم برای او مفید باشم و او نیز به من یاری رساند

این نوع عشق حتی در میان حیوانات نیز وجود دارد. اما لازم است بدانیم که باید چه نوع عشقی داشت و با چه کسی پیوند عشق برقرار کرد که برای ما سودمند باشد.

همه می‌دانند که عشق به این دنیا، مردم دنیا و اشیاء دنیوی علت بسیاری از بدبختی‌هاست، زیرا این چیزها همگی موقتی هستند و دیر یا زود از ما جدا خواهند شد. ما نیز در هنگام مرگ آن‌ها را ترک خواهیم کرد. بنابراین، باید عشق خود را به موجودی بدهیم که فراتر از مرگ است و هرگز از ما جدا نمی‌شود، تا هرگز درد جدایی را احساس نکنیم.

چنین موجودی کسی نیست جز خود خداوند، یا تجلی او که روحش کاملاً در خدا محو شده و دارای زندگی ابدی است. بنابراین، خدا در قالب قدیسان او شایسته عشق ماست. خدا در درون هر یک از ماست و به همین دلیل، برخلاف اشیاء دنیوی، نمی‌تواند از ما جدا شود. عشق به او هرگز دردی ایجاد نمی‌کند. پس تنها خدا یا قدیسان او هستند که می‌توان با آن‌ها تا ابد عاشقانه زیست. اگر می‌خواهید همیشه عاشق باشید و مورد عشق قرار بگیرید، عشق خود را به خداوند از طریق تجلی او در این دنیا، که همان سات‌گورو (مرشد کامل) است، نثار کنید.

بزرگ‌ترین و والاترین نعمتی که هر کسی می‌تواند داشته باشد، عشق به خداست؛ اما تنها کسانی که خداوند بر آن‌ها لطف می‌کند، می‌توانند این موهبت متعالی را دریافت کنند. برای ایجاد عشق به خدا در دل، لازم است عشق به مرشد را در خود پرورش دهیم. اگر خدا را دوست داشته باشیم، او نیز ما را دوست خواهد داشت.

مولانا جلال‌الدین می‌گوید:
«اگر عشق به مرشد در قلبت باشد، مطمئن باش که خدا نیز تو را دوست دارد، زیرا مرشد بازتاب خداوند بر روی زمین است

قدیسی دیگر می‌گوید:
«شما نمی‌توانید لطف خدا را درک کنید. نگاه عاشقانه او همواره بر شماست، همان‌گونه که نگاه عاشق به معشوقش

در قرآن نیز آمده است:
«کسانی را که مرا یاد می‌کنند، یاد می‌کنم

توصیف عشق حقیقی به خدا بسیار دشوار است. برخی می‌گویند که عشق به خدا غیرممکن است و عشق به خدا تنها به معنای پیروی از دستورات اوست. چنین افرادی از حقیقت واقعی بی‌خبرند.

حضرت محمد می‌فرماید:
«هیچ یک از شما مرید حقیقی نیست، مگر این‌که عشق او به من از عشق به والدین، فرزندان و تمام اشیاء دنیوی بیشتر باشد

سپس دعا می‌کند:
«ای خدای من، عشق به خودت و عشق به آنانی که تو را دوست دارند، نصیب من کن. در من اشتیاقی ایجاد کن که مرا به عشق تو نزدیک‌تر کند. در من خواسته‌ای برای عشق به تو به وجود بیاور که مانند اشتیاق فردی تشنه برای نوشیدن آب سرد باشد – در واقع حتی شدیدتر از آن

کسانی که در دلبستگی‌های دنیوی غرق شده‌اند، چگونه می‌توانند چیزی درباره عشق خدا بدانند؟ تا زمانی که از این دلبستگی‌ها آزاد نشوند، نمی‌توانند طعم عشق خدا را بچشند. آن‌ها قادر به درک سخنان ارزشمند حضرت محمد نخواهند بود:
«من به خدای خود بسیار بیشتر از عطرهای خوشبو و حتی زیبائی‌های جهان، عشق می‌ورزم

#کتاب
#طریق‌استادان

کتابخانه اکنکار

29 Nov, 15:52


هنگامی که کسی عشق واقعی به استاد داشته باشد و در حضور او قرار گیرد، حالت او منحصر به فرد است و به دلیل شعله‌های آتش عشق که از دارشان (دیدار با استاد) ایجاد می‌شود، به نظر می‌رسد که به طور کامل به فردی متفاوت تبدیل شده است.

با نگاه به استاد، یاد خدا به طور خودکار در ذهن انسان پدیدار می‌شود و با جذب شدن در آن، روح به قلمروهای بالاتر اوج می‌گیرد و به حالتی از سرور وصف‌ناپذیر می‌رسد.

در این حالت، دو روح - روح استاد و روح سالک - با یکدیگر متحد می‌شوند. هر دو یکی می‌شوند. روح شاگرد وارد روح پر از عشق استاد (سات‌گورو) می‌شود و کاملاً در وجود او حل می‌شود و به حالت اوج عشق یا اتحاد کامل با او دست می‌یابد. سالک در رنگ عشق استاد غرق می‌شود و تمامی ویژگی‌های او را در خود جذب می‌کند. از آنجا که ویژگی‌های استاد فراتر از هر تصور انسانی است، شاگرد از این فرایند بهره عظیمی می‌برد.

این حالت عشق چنان وجدآور است که عارفان مسلمان آن را به حالت مستی حاصل از نوشیدن شراب تشبیه کرده‌اند. اما این سرور قابل توصیف نیست و تنها توسط مریدی که خود را کاملاً به سات‌گورو سپرده است، قابل درک است. در چنین حالتی، استاد با لطف خود در تمامی شرایط مرید را راهنمایی می‌کند. افرادی که در لذت‌های دنیوی غرق شده‌اند، نمی‌توانند این را درک کنند.

برای جلب عشق و لطف خدا، ضروری است که مرید عشق خود را به استاد غنی‌تر کند و لطف او را بخواهد.

ممکن است فردی ادعا کند که خدا را دوست دارد و فرد دیگری بگوید که استادش را دوست دارد. کدام یک از این دو به خدا نزدیک‌تر است؟ بدون عشق به استاد، عشق به خدا ممکن نیست، زیرا خدا ناپیداست. بنابراین، کسی که ادعا می‌کند خدا را دوست دارد، تنها به صورت سطحی این کار را انجام می‌دهد. خدا تنها از طریق تجلیاتش (استادان) قابل رؤیت است؛ بنابراین عشق به استاد، همان عشق به خداست. اگر خواهان عشق به خدا هستید، باید با عاشقان او همنشینی کنید.

جریان‌های عشق الهی به قلب شما وارد می‌شود و شما را به یک عاشق خدا تبدیل می‌کند. عشق به خدا به همان میزان افزایش می‌یابد که عشق به استاد رشد کند، و مرید شروع به دیدن نور درون می‌کند.

گاهی این نور به شکل برق، گاهی به صورت ستارگان، و گاهی ستارگان منفجر می‌شوند و خورشید و ماه دیده می‌شوند. گاهی نیز شکل درخشان و نورانی استاد در درون ظاهر می‌شود و این امکان را به روح می‌دهد که قلمروهای معنوی بالاتر را ببیند و از برهم و پاربرهم عبور کند.

استاد به مرید خود اجازه نمی‌دهد این اسرار را برای دیگران فاش کند، زیرا این کار برخلاف قانون خدا و طبیعت است. به لطف استاد، این دیدارهای درونی روز به روز در تعداد و شدت افزایش می‌یابند و با تأمل بر صورت استاد، عشق مرید به خدا نیز به تدریج عمیق‌تر شده و حالت خوشبختی او به لذتی ناب و خالص تبدیل می‌شود. چنین مریدی واقعاً خوشبخت است و اگر پس از رسیدن به این حالت، استاد نسبت به او بی‌اعتنا شود، زندگی‌اش به کابوسی تبدیل می‌شود که از صدها بیماری بدتر است.

کبیر می‌گوید:
اگر خدا از مریدی حقیقی ناراضی باشد، رنج و اندوهی برای او نیست، زیرا حمایت استاد را دارد. اما اگر استاد از او ناراضی شود، در این دنیا و آخرت هیچ پناهگاهی نخواهد داشت.❝

استاد نیروی مغناطیسی عشق را داراست، که مرید را به سوی خود می‌کشد و احساسی از بی‌تفاوتی نسبت به جاذبه‌های دنیوی در او ایجاد می‌کند. این نیروی مغناطیسی کیفیتی ذاتی در استاد است و از هر عمل و حرکت او ساطع می‌شود.
هر آنچه از استاد می‌تابد – نور چهره زیبای او، خطوط پیشانی‌اش، حتی بی‌اعتنایی او هنگام نارضایتی از مرید، درخششی که هنگام لبخند زدن در سخنانش نمایان می‌شود – همه به قلب مرید نفوذ می‌کند و او را به سوی استاد جذب می‌کند.
از درخشش چهره استاد، نور خدا می‌تابد و انسان خدا را در استاد خود می‌بیند. حافظ می‌گوید:
حتی سخنان تند که از لبان سرخ زیبای استاد جاری می‌شود، پر از عشق است.❝

این حالت عشق تنها نصیب آن عاشقانی می‌شود که خود را به طور کامل فراموش کرده و در معشوق خود کاملاً محو شده‌اند. اما برای رسیدن به این حالت باید از مراحل مختلفی عبور کرد.

گاهی استاد بی‌اعتنا به نظر می‌رسد و با چنین نشانه‌هایی سعی می‌کند غرور و تکبر را از ذهن مرید خود دور کند. گاهی عشق استاد به شاگرد آشکار است و بدین ترتیب عشق شاگرد تقویت شده و روح او به مقامات بالاتر صعود می‌کند.

گاهی عاشقان حقیقی استاد زندگی خود را تیره و تار می‌پندارند و اشتیاق شدیدی برای دیدار او دارند. در حالت جدایی از او، هر نفس برایشان به اندازه یک سال طولانی به نظر می‌رسد. برای آن‌ها این دنیا جایی هولناک است، شب و روز. این حالت درد غیرقابل تحمل قابل توصیف نیست و اگر کسی به توصیف آن گوش دهد، از شدت هول می‌لرزد.
ای خدا، چنین حالتی را نصیب هیچ‌کس مکن!

کتابخانه اکنکار

28 Nov, 17:43


اگر ایجاد شور و شوق در انرژی‌های فرد به‌طور فوری ممکن نباشد، بهترین کار بعدی این است که خودتان پرشور و شوق باشید. آیا درست نیست که اگر در یک دفتر کسل‌کننده و بی‌روح نشسته باشید و احساس کسالت کنید، و بعد وارد یک باغ زیبا شوید، همه‌چیز ناگهان شگفت‌انگیز می‌شود و حال‌تان بهتر می‌شود؟ بنابراین، لطفاً برای آنها مثل یک گل باشید. با مقداری عطر و زیبایی، حتی کسانی که احساس افسردگی یا ناراحتی می‌کنند کمی روحیه پیدا می‌کنند. افسردگی، اندوه و شادی همه مسری هستند. شما باید تصمیم بگیرید که می‌خواهید دنیا را به کدام یک آغشته کنید. اگر خودتان پرشور باشید و آنها در کنار شما باشند، این می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند. اما امروز، همه چیزی که حاضر هستید اختصاص دهید، یک شماره تلفن است. این هم ممکن است تا حدی کمک کند.

همان‌طور که قبلاً گفتم، شما این زندگی را خلق نکرده‌اید. بنابراین نباید درباره پایان دادن به آن صحبت کنید، مگر اینکه هویت شما به‌عنوان یک موجود یا یک شخص جداگانه از بین رفته باشد و شما با منبع آفرینش یکی شده باشید. اگر به این نقطه از تکامل برسید، آنگاه می‌توانید بدن خود را آگاهانه رها کنید. شما اجازه دارید این کار را انجام دهید. اما اجازه ندارید با آسیب زدن به بدن یا آویزان شدن از درخت این کار را کنید. وقتی مُردید، ما مشکلی نداریم که شما را زیر درخت دفن کنیم، اما آویزان شدن از درخت نه برای شما خوب است، نه برای درخت. علاوه بر این، چه زندگی معامله‌ای خوب بوده باشد یا بد، اگر هدفی بزرگ‌تر داشته باشید، هر چیزی می‌تواند پله‌ای برای رسیدن به رفاه نهایی‌تان باشد.

اکنون، زندگی برای هر کسی ارزشمند است. این به‌طور طبیعی همین‌طور است. اما اگر کسی فراتر از این رفته و سعی کرده است جان خود را بگیرد، اگر هنوز زنده است، من قاطعانه می‌گویم «نه» به خودکشی. اما اگر این اتفاق قبلاً افتاده، باید به تصمیم آنها احترام بگذاریم و موضوع را همان‌جا رها کنیم. با وجود اینکه زندگی ارزشمندترین چیز است، اگر کسی قدم به این شدت افراطی برداشته و جان خود را گرفته است، مهم نیست که چقدر برای من و شما احمقانه به نظر برسد، باید به تصمیم آنها احترام بگذاریم. چون این تنها کاری است که می‌توان انجام داد. اما برای کسانی که هنوز زنده هستند، شما هیچ حقی ندارید که این کار را انجام دهید.

از نظر ساختار کارمایی و تکامل روحی یک فرد، خودکشی ۱۰۰ درصد غیرقابل توجیه است—هیچ شکی در این باره نیست. شما باید هر موقعیت را به‌عنوان فرصتی برای حرکت به سمت آزادی ببینید، نه اینکه درگیر آن شوید. اگر از هر موقعیت به‌عنوان یک سکوی پرش استفاده کنید، دیگر مسئله خودکشی مطرح نمی‌شود. اگر یک فرآیند معنوی در جوامع فعال شود، خودکشی تقریباً به‌طور کامل ناپدید می‌شود، به‌جز در مواردی که اختلال روانی آسیب‌شناختی وجود دارد. در چنین مواردی، افراد ممکن است کاری انجام دهند که تحت کنترل خودشان نباشد.



‏┄┅═┅⊰※⊱┅═┅┄

نقلست که او گفت:
"شما می‌پندارید که مرگ من چون مرگ شما خواهدبود؛ که بیمار شوید و مردمان به‌عیادت آیند. مرا بخوانند اجابت کنم."
روزی می‌رفت.
گفت: لبّیک و سر بنهاد.
شیخ مزیّن گفت: من گفتم او را که بگوی لا اله الا الله.
تبسمی بکرد و مرا گفت:
"با من می‌گوئی که کلمه‌ای بگوی. به‌عزّت او که در میان من و او نیست الّا حجاب عزّت."
و جان بداد.
ابوالحسن مزیّن بعد از آن محاسن خود بگرفتی و گفتی: چون منی، اولیاء خدای را شهادت تلقین می‌کند. واخجلناه! و بگریستی.


تـذڪرة الـاولـیــاء - ذڪـر شیخ علے سهل اصفهانے

‏┄┅═┅⊰※⊱┅═┅┄

#کتاب
#مرگ‌ـ‌داستانی‌از‌درون

کتابخانه اکنکار

28 Nov, 17:42


بهترین کار این است که مردم این موضوع را درک کنند: شما زندگی را خلق نکرده‌اید، پس حقی هم ندارید که آن را بگیرید—چه زندگی خودتان باشد و چه دیگری. موضوع به همین سادگی است. شرایط زندگی متفاوت است؛ برخی خوب، برخی بد، و برخی وحشتناک. اما این به شما حقی نمی‌دهد که جان خود را بگیرید، چون نمی‌توانید زندگی خلق کنید. افرادی که می‌خواهند خودکشی کنند گاهی به دلسوزی نیاز دارند، اما بیشتر به کمی درمان و درجه‌ای محتاطانه از بی‌اعتنایی نیاز دارند.

زمانی پسری و دختری جوان در یک دانشکدهٔ محلی عاشق هم شدند. آنها به شدت شیفته و پرشور شده بودند. سپس، طبق معمول، خانواده‌های سنتی آنها به دلیل تفاوت‌های طبقاتی دخالت کردند. والدین گفتند: «به هیچ وجه، مگر این‌که از روی جنازهٔ ما رد شوید.» معمولاً این نوع اعلام‌ها از سوی والدین تنها تهدید است؛ آنها واقعاً نمی‌میرند. اگر خانواده‌ها مخالفت نکنند، بیشتر روابط عاشقانه خودبه‌خود پایان می‌یابند. اما وقتی مقاومت می‌کنند، این موضوع به یک هدف تبدیل می‌شود؛ انگار که آنها علیه بی‌عدالتی می‌جنگند و دیگران از آنها حمایت می‌کنند.

پس این داستان ادامه یافت و به یک رسوایی اجتماعی بزرگ تبدیل شد. وقتی این اتفاق افتاد، عاشقان فکر کردند که تمام این مشکلات به خاطر آنهاست، پس تصمیم گرفتند به زندگی خود پایان دهند. آنها به کوه‌های «ولیانگیری» رفتند. در بالای این کوه‌ها، جایی وجود دارد که می‌توانید بدن خود را رها کنید. از آنجا یک سقوط آزاد ۲۰۰–۳۰۰ متری وجود دارد که قبل از برخورد به سنگ‌ها با هیچ چیزی تماس نخواهید داشت. برخی افراد آگاهانه بدن خود را رها کرده‌اند؛ کسانی هم پرت شده و این کار را انجام داده‌اند.

پسر و دختر به بالای کوه رسیدند و دست در دست هم ایستادند. آنها درست در آستانه پریدن بودند که دختر گفت: «راجو، من خیلی می‌ترسم. تو اول بپر.» (انگار، آدم احمق در تمام فیلم‌های عاشقانه همیشه راجو است!) پسر جوّ گیر شده بود، پس گفت: «بیا، دستم را بگیر و با هم بپریم.» دختر گفت: «نه، تو اول بپر، بعد من می‌آیم. درست پشت سرت خواهم بود.» پسر که فیلم‌های هندی زیادی دیده بود، پرید. دختر در لبه پرتگاه ایستاد و فریاد زد: «اوه، راجو، من عاشقت هستم.» سپس شروع کرد به عملی فکر کردن. «حالا راجو رفت. عشقم تمام شد. همه مشکلات تمام شدند. وقتی مشکل خودش از بین رفته، چرا یک زندگی دیگر را تلف کنم؟»
او به پایین کوه برگشت و چون نمی‌توانست به خانه بازگردد، به بنیاد یوگای «ایشا» رفت و در آنجا ساکن شد.

برای بسیاری از افرادی که در آستانه خودکشی هستند، تنها یک لحظه حواس‌پرتی کافی است تا از این کار جلوگیری شود. بیشتر افرادی که از آن لحظه خاص عبور کردند، به زندگی طولانی ادامه دادند.

افرادی که واقعاً قصد خودکشی دارند، معمولاً آرام می‌شوند. در سنت‌های سلوک گفته می‌شود: اگر کسی تنها در اتاقی تاریک بنشیند، بدون روشن کردن چراغ یا شمع، این به معنای آن است که یا قصد خودکشی دارد یا می‌خواهد یک سالک شود. هر دو در نوعی ارتباط هستند. «من سالک شدم» به معنای آن است که به‌نوعی آگاهانه خودم را کشتم. حتی کسی که خودکشی می‌کند، قصد کشتن بدن را ندارد. او می‌خواهد خودش را بکشد. چون نمی‌داند چطور این کار را انجام دهد و چون فکر می‌کند بدن همان اوست، بدن را به دار می‌آویزد. در غیر این صورت، او فقط شخصیت خود را نابود می‌کرد.

بنابراین اگر کسی تنها بنشیند، بدون نور و با چشمان باز، بیشتر اوقات او در مسیر خودکشی است. اگر این اتفاق در دنیای بزرگ‌تر بیفتد، شاید یک درصد مواقع، اما اگر در مرکز یوگا باشد، ما می‌گوییم که ۱۰ درصد مواقع آنها به سمت چیزی بزرگ‌تر حرکت می‌کنند که یک امکان بزرگ‌تر است. شاید آنها فقط مشغول تمرین تمرکز باشند!

حالا، برای کسانی که به طور مزمن احساس خودکشی دارند چه می‌توان کرد؟ علم غربی تمایل دارد به گرایش‌های خودکشی تنها از زاویه روان‌شناسی و کالبدشناسی نگاه کند. اگرچه مداخلات آنها در حال بهتر شدن است، ذاتاً به این دو حوزه محدود هستند. در یوگا، روان‌شناسی و اندام‌شناسی تنها پیامد چیزی عمیق‌تر هستند. درمان پیامدها به‌تنهایی مانند درمان علائم بدون رفع بیماری است. در سلوک، گرایش به خودکشی نتیجه نوعی انحراف یا اختلال در سطح انرژی فرد تلقی می‌شود. برای چنین افرادی، تنها آوردن شور و هیجان به انرژی‌های آنها می‌تواند آنها را نجات دهد. ابزارها و روش‌هایی برای این کار وجود دارد و امکان بیرون آوردن بیشتر افراد از این حالت وجود دارد. تنها موانع، زمان، انرژی و سازمان‌دهی است.

کتابخانه اکنکار

28 Nov, 17:42


مرگ: داستانی از درون - فصل سوّم: کیفیت مرگ



بخش پنجم



کمک به افراد مستعد خودکشی

اگر صادقانه به موضوع نگاه کنید، در مقیاس کلی زندگی، شما در این وجود بی‌اهمیت هستید. آیا تفاوتی دارد که هزار حباب در هوا شناور باشند یا ۹۹۹ حباب؟ چند انسان مثل من و شما آمده‌اند و رفته‌اند؟ اما برخی افراد فکر می‌کنند خداوند به آن‌ها هدفی خاص داده و آن‌ها را برای کاری ویژه آفریده است. حالا وقتی اتفاقات مطابق این ایده‌ها پیش نمی‌رود، دچار بحران می‌شوند، چون تصورات بزرگی از خود دارند و در ذهنشان بیش از حد مهم شده‌اند.

وقتی در ذهن خود بیش از حد مهم می‌شوید، یا مثل یک مستبد رفتار می‌کنید و اعتمادبه‌نفسی غیرواقعی و پر از تکبر دارید، یا به دلیل همین افکار، افسرده و ناراحت می‌شوید. حالا بین این دو حالت، کدام احمقانه‌تر است؟ به نظر من، فرد افسرده احمق‌تر است، ولی مستبد می‌تواند درد بیشتری به دیگران وارد کند. فرد افسرده به خودش آسیب می‌زند، ولی فرد متکبر به همه آسیب می‌رساند.

البته، قصد ندارم شما را به خاطر این رفتار سرزنش کنم، زیرا کلمه «احمق» به معنای کسی است که مبهوت یا شگفت‌زده شده است. وقتی کسی تحت تأثیر نمایش‌های روانی ذهنش مبهوت می‌شود، ارزش شگفت‌انگیز زندگی را از دست می‌دهد. بنابراین، خودتان را با درام‌های ذهنی‌تان گیج و مبهوت نکنید.

بیشتر افرادی که قصد خودکشی دارند، این کار را نه به خاطر عذاب از سوی جهان، بلکه به دلیل عذابی که خودشان با افکار و احساساتشان به خود وارد می‌کنند، انجام می‌دهند. آن‌ها خود را به این نقطه می‌رسانند، فقط به این دلیل که تلاشی برای شناخت ماهیت اساسی وجود خود و سازوکار زندگی نکرده‌اند. افکار و احساسات کوچک و بی‌اهمیتی که خودشان ایجاد کرده‌اند، برایشان به یک جهان تبدیل می‌شود. وقتی این جهان فرو می‌ریزد، فکر می‌کنند باید به زندگی‌شان پایان دهند.

این به این دلیل است که در آن‌ها «حقیقت‌طلبی» نیست؛ آن‌ها تصمیم گرفته‌اند در تاریکی زندگی کنند. هر چیزی به آن‌ها بدهید، اهمیتی ندارد چیست، آن را به تاریکی و مشکل تبدیل می‌کنند. اگر یک فرایند معنوی به آن‌ها بدهید، آن را به مشکل تبدیل می‌کنند. اگر ازدواج کنند، مشکل می‌سازند؛ اگر طلاق بگیرند، مشکل می‌سازند. اگر تحصیل کنند، مشکل می‌سازند؛ اگر بی‌سواد باشند، باز هم مشکل می‌سازند. فقر، ثروت یا هر چیزی را به مشکلی تبدیل می‌کنند، چون در نادانی هستند.

نادانی در این زمینه به معنای ندانستن علم هسته‌ای نیست. نادانی یعنی چیزی درباره ماهیت زندگی خود نمی‌دانید. شما بدون اینکه چیزی درباره ماهیت زندگی کشف کنید، سعی می‌کنید زندگی کنید. مشغول افکار و احساسات و مسائل کوچک خود هستید که خودتان دور خودتان ساخته‌اید. شما در جهان خیالی خود زندگی می‌کنید. باید بدانید چیزی به نام «جهان شما» وجود ندارد. جهان شما توهمی بیش نیست.

به همین دلیل است که من برای همه دعا می‌کنم هرچه زودتر از این توهم بیرون بیایند، بهتر است. مردم می‌گویند: «ای وای، من توهمم را از دست دادم!» انگار این یک غم‌نامه است. نه، این یک امکان بزرگ است. با از بین رفتن توهمات، همه چیزهای خیالی شما از بین می‌روند. آیا این عالی نیست؟

کلمه‌ای مثبت برای توهم‌زدایی، روشن‌بینی است. روشن‌بینی زمانی اتفاق می‌افتد که تمام توهمات فرو بریزند. در حال حاضر، شما بعضی توهمات را نگه می‌دارید و بعضی دیگر را رها می‌کنید. اگر همه توهمات از بین بروند، شما به روشن‌بینی می‌رسید. اگر یاد بگیرید چطور با خوشحالی با توهم‌زدایی کنار بیایید، دیگر هیچ‌وقت افکار خودکشی به سراغتان نخواهد آمد.

بسیاری از افرادی که تهدید به خودکشی می‌کنند، این کار را تنها برای جلب توجه انجام می‌دهند. گاهی اوقات اوضاع به بدترین شکل پیش می‌رود—آنها فقط می‌خواستند کمی دردسر ایجاد کنند، اما اشتباه از آب درمی‌آید. این واقعاً وحشتناک است. همچنین درست است که آنچه افراد پیش از خودکشی تجربه می‌کنند، از مرگی که به دنبال آن می‌آید، بدتر است. بنابراین اگر کسی بخواهد خودکشی کند، مردم فکر می‌کنند: «اوه، این شخص به دلسوزی نیاز دارد.» اما اگر این رفتار را تأیید کنیم، آنگاه هر بار که کسی با مشکلی کوچک روبرو شود، ممکن است بخواهد خودش را بکشد. با هر چالش کوچک، افراد فکر می‌کنند که در سخت‌ترین شرایط قرار دارند و می‌خواهند از این دنیا بروند. اگر این پذیرش وارد ساختار اجتماعی و ذهنیت جامعه شود، افراد زیادی شروع به خودکشی خواهند کرد.

کتابخانه اکنکار

20 Nov, 18:44


لایه چهارم وجود، "ویجنانامایا کوشا" نام دارد. «جنانا» به معنای دانش است و «ویشه‌ش جنانا» یا «ویجنانا» به معنای دانش فوق‌العاده یا دانشی است که فراتر از ادراک حسی است. این غلاف، بدن اثیری است. بدنی گذرا که پلی میان فیزیکی و غیر فیزیکی است. نه کاملاً فیزیکی است و نه کاملاً غیر فیزیکی؛ بلکه مانند یک پیوند میان این دو عمل می‌کند. این لایه در سطح تجربیات کنونی شما قرار ندارد، زیرا تجربیات شما به پنج حس محدود است و این حواس قادر به درک ابعاد غیر فیزیکی نیستند. اگر بتوانید دسترسی آگاهانه به این بُعد پیدا کنید، توانایی شما در درک پدیده‌های کیهانی جهشی بزرگ خواهد داشت.

لایه پنجم، "آناندامایا کوشا" نامیده می‌شود. «آناند» به معنای سرور یا شادمانی عمیق است. این لایه هیچ ارتباطی با ابعاد فیزیکی زندگی ندارد. تنها آنچه فیزیکی است، می‌تواند «اینجا» یا «آنجا» باشد. هر چیزی که غیر فیزیکی باشد، نه اینجا است و نه آنجا. بلکه همه چیز است و درعین‌حال هیچ چیز. بنابراین، عمیق‌ترین هسته وجود، آن بُعدی است که فراتر از فیزیکی است. این بُعد چیزی نیست، یا به تعبیر دقیق‌تر، "هیچ-چیز" است. (میان «هیچ» و «چیز» یک خط فاصله بگذارید: "هیچ-چیز"). این بُعد نه شیء است و نه فیزیکی. فراتر از طبیعت فیزیکی قرار دارد. نمی‌توان آن را توصیف یا تعریف کرد. به همین دلیل، راه از آن تنها در قالب تجربه صحبت می‌کند. وقتی با آن بُعد فراتر از فیزیکی ارتباط برقرار می‌کنیم، به حالت سرور و شادمانی دست می‌یابیم. به همین دلیل، "آناندامایا کوشا" را «بدن سرور» می‌نامند. اما این‌طور نیست که یک حباب سرور در ساختار فیزیکی شما وجود داشته باشد. چنین چیزی نیست. بلکه وقتی به این بُعد غیر قابل تعریف دست پیدا می‌کنید، تجربه‌ای بی‌اندازه سرشار از سرور ایجاد می‌شود. این بُعد هیچ شکلی از خود ندارد.

وقتی کسی می‌میرد، تنها لایه‌های بیرونی او—"آنامایا کوشا" و بخش‌های آگاهانه از "مانومایا کوشا"—از بین می‌روند. او به‌طور کامل از بین نمی‌رود. بقیه ساختار همچنان باقی است؛ این ساختار به دنبال رحمی دیگر می‌گردد و بار دیگر در سطح فیزیکی تجلی می‌یابد. به همین دلیل، مرگ به معنای انحلال کامل نیست—خیلی زود دوباره بازخواهید گشت. اما اگر بدن انرژی، بدن ذهنی و بدن فیزیکی از بین بروند، بدن سرور نیز بخشی از کیهان خواهد شد. تنها زمانی که بدن انرژی، بدن ذهنی و بدن فیزیکی حضور داشته باشند، بدن سرور می‌تواند باقی بماند. وقتی این سه لایه دیگر وجود نداشته باشند، بدن سرور هم از بین می‌رود. در این مرحله، دیگر هیچ‌چیز باقی نمی‌ماند. این، داستان کامل زندگی، مرگ و انحلال است.



‏┄┅═┅⊰※⊱┅═┅┄


نقل است که حاتم گفت: هر روزی بامداد ابلیس وسوسه کند که
امروز چه خوری؟ گویم: مرگ.
گوید: چه پوشی؟ گویم: کفن.
گوید: کجا باشی؟ گویم: به‌گور.
گوید: ناخوش مردی.
مرا ماند و رفت.


تـذڪرة الـاولـیــاء - ذڪر ﺣاﺗﻢ اﺻﻢ

‏┄┅═┅⊰※⊱┅═┅┄

#کتاب
#مرگ‌ـ‌داستانی‌از‌درون

کتابخانه اکنکار

20 Nov, 18:43


مرگ: داستانی از درون - فصل دوّم: فرآیند مرگ


بخش سوم

درک زندگی و مرگ




برای اینکه بفهمید در هنگام مرگ چه اتفاقی می‌افتد، باید درکی از سازوکار ساختار یک انسان داشته باشید. در یوگا، ما به همه چیز به‌عنوان بخشی از بدن نگاه می‌کنیم. این بدن از پنج غلاف یا پوشش تشکیل شده است. این پنج غلاف که به آن‌ها "کوشا" گفته می‌شود عبارت‌اند از: "آنامایا کوشا"، "مانومایا کوشا"، "پرانامایا کوشا"، "ویجنانامایا کوشا" و "آناندامایا کوشا". هر یک از این غلاف‌ها ویژگی‌ها و کارکردهای خاص خود را دارند.

بیرونی‌ترین لایه یا غلاف انسان، بدن فیزیکی است که به آن "آنامایا کوشا" گفته می‌شود. «آنا» به معنای غذا است، بنابراین این غلاف را «بدن غذایی» می‌نامند. وقتی متولد شدید، وزنتان حدود ۲.۵ یا ۳ کیلوگرم بود. حالا وزنتان تقریباً ۲۰ برابر شده است. این افزایش وزن فقط از غذایی که خورده‌اید و مواد مغذی که دریافت کرده‌اید آمده است. بنابراین، آنچه بدن نامیده می‌شود، درواقع انباشتی از غذا است. به همین دلیل این نام به آن داده شده است.

لایه دوم، "مانومایا کوشا" است. «مانا» به معنای ذهن است. این غلاف بدن ذهنی است که شامل افکار، احساسات و تمامی فرآیندهای ذهنی آگاه و ناخودآگاه شما می‌شود. امروزه پزشکان بسیار درباره ماهیت روان‌تنی بسیاری از بیماری‌ها صحبت می‌کنند. این به این معناست که آنچه در ذهن رخ می‌دهد بر بدن تأثیر می‌گذارد. هر نوسان در سطح ذهن واکنش شیمیایی در بدن ایجاد می‌کند و هر واکنش شیمیایی در بدن نیز به نوبه خود نوسانی در سطح ذهن ایجاد می‌کند. وقتی از «ذهن» صحبت می‌کنید، اغلب تصور می‌شود که در یک نقطه خاص قرار دارد، اما این‌طور نیست. ذهن در یک مکان خاص قرار ندارد. ذهن دارای یک ساختار آناتومیکی کامل است. در هر سلول بدن حافظه و هوش وجود دارد. ذهن، یک بدن کامل است که ما آن را "مانومایا کوشا" می‌نامیم. این همان بدن ذهنی کامل است.

بدن فیزیکی و بدن ذهنی مانند سخت‌افزار و نرم‌افزار هستند. اما سخت‌افزار و نرم‌افزار بدون اتصال به نیروی حیاتی نمی‌توانند کاری انجام دهند. بنابراین، لایه سومی از خود وجود دارد که به آن "پرانامایا کوشا" گفته می‌شود. «پرانا» به معنای انرژی حیاتی است. این غلاف، بدن انرژی است که بدن فیزیکی ("آنامایا کوشا") و بدن ذهنی ("مانومایا کوشا") را تأمین و به حرکت وا‌می‌دارد.

هر سه این لایه‌ها—بدن فیزیکی، بدن ذهنی و بدن انرژی—ماهیتی فیزیکی دارند. درک فیزیکی بودن "آنامایا کوشا" آسان است، زیرا می‌توانید آن را ببینید و لمس کنید. اما "مانومایا کوشا" و "پرانامایا کوشا" نیز ماهیتی فیزیکی دارند. این موضوع را می‌توان به این صورت توضیح داد: شما می‌توانید به‌وضوح ببینید که یک لامپ فیزیکی است، اما برقی که از آن عبور می‌کند نیز فیزیکی است. حتی نوری که از لامپ منتشر می‌شود نیز فیزیکی است. به همین ترتیب، بدن فیزیکی به‌طور واضح مادی است، بدن ذهنی کمی ظریف‌تر است و بدن انرژی حتی ظریف‌تر از آن است، اما همه این‌ها همچنان در حوزه فیزیکی قرار دارند.

این سه بُعد فیزیکی از خود، تنها ابعادی هستند که در حال حاضر از آن‌ها آگاه هستید. تمامی این سه بُعد فیزیکی زندگی، اثرات کارما یا حافظه کارمایی را با خود حمل می‌کنند. کارما در بدن، ذهن و انرژی حک شده است. این ساختار کارمایی است که وجود انسان را به هم پیوند می‌دهد.

کتابخانه اکنکار

20 Nov, 18:33


عشق گرانبهاترین گنج‌هاست. بدون عشق هیچ‌چیز وجود ندارد و با عشق همه‌چیز معنا پیدا می‌کند. کسی که عشق در قلبش نیست، شایسته نیست که خود را انسان بنامد.

دنیا زیباست و ما به طور طبیعی به سوی آن جذب می‌شویم، زیرا خالق انسان و دنیا یک خداست، خدایی که خود عشق است. خداوند هم انسان و هم جهان را با جریان‌های عشق پر کرده و دنیا بر اساس عشق پایدار است. نیروی مغناطیسی عشق در سراسر جهان در حال عمل است. خورشید، ماه، زمین، ستارگان و آسمان همگی جریان‌های عشق را به دیگران می‌فرستند.

انسان به صورت خداوند آفریده شده و خداوند عشق است. بنابراین، ویژگی عشق در دنیا برتری دارد. از آنجا که انسان دارای ویژگی عشق در درون خود است، کل جهان که پر از جریان‌های نیرومند عشق است، او را به سوی خود جذب می‌کند.

هر جا که عشق باشد، زندگی هست. جایی که عشق نباشد، زندگی بی‌ارزش است. در واقع، انسان حقیقی کسی است که در درونش جرقه‌ای الهی از عشق داشته باشد. خداوند به شکل عشق در وجود هر فردی حاضر است. کسانی که چشمانشان باز است، همه انسان‌ها را تجلیات خداوند می‌بینند، مانند پرتوهای خورشید یا امواج اقیانوس. آنان می‌دانند که همین جرقه عشق همه را آفریده است.

پس چه کسی می‌تواند برتر باشد و چه کسی پایین‌تر؟ انسان‌ها، با وجود جایگاه‌های مختلفشان در زندگی یا تعلق به کشورهای متفاوت - چه یوگی، سنیاسی، برهماچاری، هندو یا ترک باشند - در نگاه او همه یکی هستند؛ و تفاوت‌های قوم، مذهب یا ملیت برای کسانی که ویژگی عشق را دارند، هرگز اهمیتی ندارد. در آسمان یک خدا و بر زمین یک خانواده وجود دارد.

مولانا می‌گوید:
«جریان عشق از یک خداوند در سراسر جهان جاری است. وقتی به چهره انسانی نگاه می‌کنی چه می‌بینی؟ با دقت نگاه کن. او انسان نیست، بلکه جریانی از ذات خداوند (عشق) است که در وجودش نفوذ کرده است

خداوند کریشنا می‌گوید:
«کسی که توانایی دیدن شکل مرا در همه‌چیز دارد، کسی که درک می‌کند بین موجودات تفاوتی وجود ندارد، در حقیقت، بینا است. چنین شخصی را هرگز نمی‌توانم فراموش کنم

خداوند به همه موجودات به یک چشم نگاه می‌کند. هیچ‌کس در نظر او بهتر یا بدتر از دیگری نیست. در نگاه او، هیچ ملیت، نژاد یا مذهبی وجود ندارد. برای او همه مخلوقاتش یکسان هستند. کسی که این حقیقت را درک کند، قادر به نفرت از هیچ‌کس نیست. او عاشق خداوند است که نورش در همه انسان‌ها می‌تابد. او همه را دوست دارد.

مردمان تمام ادیان - هندو، مسلمان، سیک و مسیحی - دریافت‌کنندگان عشق او هستند. تمام کتاب‌های مقدس، قدیسان و استادان همیشه این حقیقت را تعلیم داده‌اند: ما باید همه موجودات خلق‌شده را دوست بداریم.

طبق انجیل، مسیح گفت:
«شنیده‌اید که گفته شده همسایه‌ات را دوست بدار و دشمن خود را دشمن بدار. اما من به شما می‌گویم: دشمنانتان را دوست بدارید، برکت دهید کسانی را که به شما لعنت می‌کنند، به کسانی که از شما نفرت دارند نیکی کنید و برای کسانی که شما را به عمد مورد آزار قرار می‌دهند و شکنجه می‌کنند دعا کنید.» (متی ۵:۴۳-۴۴)

یک عاشق، با مثال خود، نشان می‌دهد که راه واقعی عشق ورزیدن به خدا از طریق اعمال ظاهری نیست. نزاع‌ها و اختلافات میان افراد با باورهای گوناگون ناشی از تنگ‌نظری و عدم تحمل است. کسانی که عشق خود را به کشور یا ملت خود محدود می‌کنند نیز گرفتار همان تنگ‌نظری هستند. اما کسی که ایده‌آل عشق را بالاتر از هر چیز دیگری در زندگی روزمره‌اش قرار می‌دهد، واقعاً فرمان خداوندش را دنبال می‌کند. او مورد محبت خداوند است.


‏┄┅═┅⊰※⊱┅═┅┄


هان ای طبیب عاشقان! دستی فروکش بر برم، تا بخت و رخت و تخت خود بر عرش و کرسی بر برم

بر گردن و بر دست من بربند آن زنجیر را، افسون مخوان! ز افسون تو هر روز دیوانه‌ترم

خواهم که بدهم گنج زر تا آن گواه دل بود؛ گرچه گواهی می‌دهد رخسارهٔ همچون زرم

ور تو گواهان مرا رد می کنی ای پرجفا! ای قاضی شیرین قضا! باری فروخوان محضرم

بی‌لطف و دلداری تو، یا رب! چه می‌لرزد دلم، در شوق خاک پای تو یا رب! چه می گردد سرم

پیشم نشین! پیشم نشان! ای جان جان جان جان!
پُر کن دلم گر کشتی‌ام، بیخم بِبُر گر لنگرم

گه در طواف آتشم، گه در شکاف آتشم، باد آهن دل سرخ‌رو، از دمگه آهنگرم

هر روزِ نو جامی دهد، تسکین و آرامی دهد، هر روز پیغامی دهد این عشق چون پیغمبرم

در سایه‌ات تا آمدم چون آفتابم بر فلک، تا عشق را بنده شدم، خاقان و سلطان سنجرم

ای عشق! آخر چند من وصف تو گویم بی‌دهن، گه بلبلم گه گلبنم گه خضرم و گه اخضرم


‏┄┅═┅⊰※⊱┅═┅┄

#کتاب
#طریق‌استادان

کتابخانه اکنکار

20 Nov, 18:32


طریق استادان
نوشتهٔ کِرپال‌سینگ



کتاب چهارم
بخش اول: ﻋﺷﻖ



منم بهشت خدا لیڪ نام من عشق است



درک عشق آسان نیست، زیرا طبیعت حقیقی و عظمت آن را نمی‌توان با کلمات توصیف کرد. عشق احساسی پاک و لطیف است که تنها کسی می‌تواند آن را تجربه کند که درگیر عشق شده باشد. بیان عشق از توان زبان و قلم انسان خارج است.

در واقع، عشق نام دیگری برای خداست. همان‌طور که نمی‌توان عظمت خداوند را به ابعاد فانی تقلیل داد، به همان اندازه توصیف عظمت و زیبایی بی‌نظیر عشق نیز با واژگان انسانی امکان‌پذیر نیست.

امروزه، بسیاری معنای عشق را به اشتباه برداشت می‌کنند. روح و معنای عشق تنها از یک عاشق حقیقی قابل فهم است، و فروغ یا جرقه‌ی آن تنها در چهره‌ی او دیده می‌شود. اگر می‌خواهید وصف عشق را بشنوید، باید از منصور یا مسیح بپرسید، هر دو با آرامش و شادی به استقبال مرگ رفتند. می‌توانید از میرابای نیز بپرسید که جام زهر را گویی چون شهد نوشید. همچنین می‌توانید از جناب آرجان بپرسید که بر صفحات داغ آهن نشست و گفت: "اراده‌ی تو شیرین است!"

تقدیم جان به راه عشق، به زندگی طعم و لذتی منحصر به فرد می‌بخشد که تنها یک عاشق یا کسی که چشمانش مملو از عشق است می‌تواند آن را احساس کند.

عشق تجربه‌ای زیبا و متعالی از قلب است. کتاب‌ها پر از واژه‌ی عشق هستند، اما در اشک‌های عشق، اقیانوس‌هایی سوزان جاری‌اند. در آه‌های عشق، هزاران طوفان نهفته است، و در دنیای عشق، حس زمان وجود ندارد. هر مکانی که عشق در آن باشد، به واسطه‌ی آن تقدس می‌یابد. در آن فضا جریانی قدرتمند از تعالی جاری است که تنها قلبی مملو از عشق قادر به احساس آن است.

اگر وظایف خانگی و دیگر کارهای دنیوی خود را با عشق انجام دهیم، زندگی را با آسایش و بدون نگرانی سپری خواهیم کرد، زیرا در حضور عشق، ذهن و عقل قدرتی برای برهم زدن آرامش درونی ندارند. عشق تنها بر انسان‌ها تأثیر نمی‌گذارد؛ حتی حیوانات و پرندگان نیز تحت تأثیر نیروی تعالی‌بخش عشق قرار می‌گیرند.

عشق درمان کامل هر نوع مشکلی است. مولانا می‌گوید:
شاد باش اے عشق خوش سوداے ما، اے طبیب جملہ علت‌هاے ما
اے دواے نخوت و ناموس ما، اے تو افلاطون و جالینوس ما

اگر عشق حقیقی را تجربه کنیم، خود پزشک خود خواهیم بود و می‌توانیم برای خود آرامش و شادی بیاوریم. آنگاه تمام درد و اندوه ناشی از جدایی از پروردگار، که به دلیل درک نکردن اصول عشق ایجاد شده‌اند، ناپدید خواهند شد و جریان‌های درخشان شادی ذهن ما را پر خواهند کرد.

تنها عشق است که می‌تواند آرامش و خوشبختی بیاورد. بدون عشق، زندگی خشک و بی‌ارزش است، و حتی شادی‌های بهشت نیز بی‌معنا خواهند بود. قصری برای کسی که از عشق محروم است، همچون گورستانی وحشتناک به نظر می‌رسد. اما حتی کلبه‌های ساده و ویران نیز با جرقه‌ی عشق زیبا می‌شوند. با عشق، حتی جنگل‌ها پر از زندگی شاد می‌شوند و بدون عشق، شهرهای پرجمعیت ممکن است سرد و خالی به نظر برسند.

کتابخانه اکنکار

20 Nov, 16:26


سؤال:

درودها و نور

۱. ذکر جدید بدید.
هم‌زمانی ذکر قبلی با گشایش گره‌های بزرگ‌ عمر من و رهایی بود. انگار کد پرتاب و اوج بود.
شکر رهایی ... آمین و برکت

۲. آیا ورودم به حیطه‌ی دستیاری پزشک اعصاب و روان، نوار مغز و... مسیر آگاهی و برکت یا درس و تسویه‌ی کارمیکی می‌تواند باشد؟








جواب:

۲. درس و تسویهٔ کارمیکی


#سؤال
#سالک188

کتابخانه اکنکار

20 Nov, 16:06


رؤیا:

یک برنامه بود که به هم زنگ می‌زدن یا مصاحبه می‌کردن که چه آرزویی دارید؟
تو ذهنم تو رویا می‌گفتم: من می‌خوام برم فرانسه.
دیدم کنار کوهی با تخته‌‌سنگ‌های زیبا نشستم.

در نور باشید










جواب:

برنامهٔ زنگ و مصاحبه، کوه: راه معنوی
رفتن به خارج: رشد آ‌گاهی. بیرون رفتن از شخصیت فعلی

#رؤیا
#سالک192

کتابخانه اکنکار

20 Nov, 16:05


رؤیا:

درود

در یک زمین کشاورزی بودم تکه‌ای کوچک از زمین را سبزی کاشتم مدتی بعد دیدم پدرم و چندنفر دیگر در زمین هستن درحال برداشت سبزی‌ها قسمت‌های خیلی بیشتری از زمین سبزی کاشته شده بود محصولات خوبی داده بود زمین خاک حاصل‌خیزی داشت خورشید در آسمان می‌تابید و من می‌دیدم سبزی‌‌های کوچک با سرعت رشد می‌کنن یک قسمت زمین یه نوع سبزی کاشته بودیم که فکر می‌کنم تره بود، ولی بافت و ظرافتش مثل چمن بود بالای سرمون در آسمان با نور جملاتی به فارسی نوشته شده بود نوشته‌ها با سرعت دور سرمون در آسمان می‌چرخید تلاش کردم جملات را بخونم و متوجه یک کلمه‌اش شدم اون کلمه DNA بود.











جواب:

زمین کشاورزی: راه معنوی
کاشتن سبزی: پیشرفت معنوی، رشد آگاهی
پدر و چندنفر دیگر: وابستگی. به‌خاطر بسته بودن به دیگران، انرژی‌های‌تان گرفته می‌شود.
این انرژی‌ها باید صرف پیشرفت در راه شود.
جملات نورانی:‌ وصل شدن به نور

#رؤیا
#سالک213

کتابخانه اکنکار

20 Nov, 16:04


رؤیا:

۱. خواهرم بالای تاب ایستاده بود، من پایین تاب را گرفته بودم، به‌حالت برعکس. جلو و عقب می‌بردم. می‌گفت: الان می‌افتیم. من اعتماد به نفس داشتم، می‌گفتم: نه. راه باریک بود. بعد چندبار هل دادن، ولش کردم و رفتم سمت شوهرم (اون‌جا زمین پهن بود.) به خواهرم گفتم ‌: من که گفتم نمی‌افتیم.

۲- یک نفر از لای دیوار ایوان مادربزرگم اومد بیرون سوار پراید شد، کلید زرین دستش بود و من گفتم: دستش کلید زرین هست و به شوهرم گفتم. شوهرم گفت: سند ماشین مشکوک هست. تو بازار پرسیدم مشکوکه. گفتم: پس بی‌خیال بشو

۳- دیدم خرچنگ رو دارن از وسط تیکه می‌کنن.
حشره هم دیدم.

۴- مار کبری دیدم. به مدرسه رفتم و به معاون مدرسه گفتم: اقای ذوالفقاری، ببین مار هست، و رفتم.
توی کلاس بودیم. معلم خانم شبیه معلم پسرم، کتاب شبیه کتاب پسرم. درس رو توضیح دادم به معلم.

۵- به‌نظرم لباس قرمز پوشیده بودم. یک جشن بود و موهام مثل اکثر اوقات (بلوند) شانه کشیده بودم و این صحنه چندین بار تکرار شد و من موهام رو شانه می‌کشیدم جلو‌ی آینه. دفعهٔ آخر موهام یکم مرتب وای نمی‌ایستاد؛ حالت پف داشت که یه خرده ناراحت بودم.

۶- سقف یک خونه، دوجاش داشت می‌ریخت، من و به‌نظرم شوهرم سعی کردیم فرد یا افرادی که بودن بکشیم کنار، خودم رو بیشتر می‌دیدم.
قسمت سوم سقف که ریخته بود چندین گربه بودن. من رفتم داخل اون خونه گربه‌ها رو دیدم، برگشتم که گربه پرید و اومد زیر پام. گربه‌ها چاق بودن و من نمی‌دونم چرا از گربه‌ها ترسیدم.












جواب:

۱. تاب: ذهن
جلو و عقب بردن ذهن:‌ مسائل مختلف زندگی
اعتمادبه‌نفس: در مسائل مختلف، قدرتمندانه عمل می‌کنید.

۲. کلید زرین: آگاهی

۳. خرچنگ: بیماری ذهنی وابستگی
حشره: بیماری ذهنی طمع

۴. مدرسه، کلاس و معلم: راه معنوی
مار کبری: خرد درونی
توضیح درس: رشد آگاهی

۵. شانه کردن موها: نظم دادن به ذهن و افکار. مرتب شدن زندگی
جشن: زندگی

۶. خانه:‌ ذهن
ریختن سقف: از بین رفتن الگوهای قدیمی. رشد شخصیت
گربه: وابستگی

#رؤیا
#واصل69

کتابخانه اکنکار

20 Nov, 16:03


سؤال:

به‌نام سوگماد اک ماهانتا

درود فراوان

ذکری در رؤیا دریافت کردم. توی حرف اخرش به شک افتادم.

برکت باشد







جواب:

حرف آخرش میم هست.
دو ماه، صبح بعد از بیداری در مراقبه به مدت بیست دقیقه تکرار کنید.
هنگام تکرار ذکر، به نور فکر کنید.

#سؤال
#واصل38

کتابخانه اکنکار

20 Nov, 16:02


رؤیا:

سلام و احترام 🪷

دهم  آبان
۱. مسابقه‌ای بود برای کودکان. در آن کودک از پله‌های سنگی بزرگ پایین می‌رفت؛ جوی آب بود و رعد و برق و کودک باید از آن عبور کند. شاید کودکان مجبور به گذراندن این آزمون بودند.
دختر بچه‌ای مسابقه را شروع کرد، مادرش تحمل نداشت و دوید سمت دختر. داخل آب شد و او را از گرداب ملایم آب کشید بیرون.
اشک بچه‌ها را روی گونه‌های آن‌ها می‌دیدم.
   پسربچه‌ای بالای پله‌ها ایستاد؛ از بالا او را می‌دیدم و اشک روی گونه‌‌اش را. از رعد  می‌ترسید. به او گفتم: رعدی وجود ندارد. کمی نور است و جوی آرام  آب، خیلی هم کیف دارد. برو! و او شروع کرد.
کودکان چهار الی شش‌ ساله به نظر می‌رسیدند.
بعد از بیداری حس سبکی و شیرینی داشتم.

یازدهم آبان
۲. دره‌ای پهناور بود؛ آبشار و رودخانه‌ای خروشان در آن جاری بود. دو مرد، یونیفرم کرم یا خاکی رنگ پوشیده و بالای صخره ایستاده  بودند، روبه روی هم. احساس کردم یکی از آنها برادرم باشد. یکی از آنها به داخل دره سقوط کرد. همراه او دختربچه‌ای با لباس صورتی بود و بعد مرد دیگر  سقوط کرد. پایین دره به دنبال دختر‌بچه بودیم، ولی پیداش نمی‌کردم. من دختری  ۸، ۹ ساله را دیدم با لباس صورتی که کمی لباس‌هایش گلی بود. به او گفتم: چرا این کار خطرناک را انجام داده؟ ولی او کتمان کرد و گفت: من آن دختربچه نیستم!
در خواب می‌دانستم خودش بود.

برکت باشد🍁🍂












جواب:

۱. مسابقه: راه معنوی
کودکان: روح‌ها
رعد و برق: نور و صوت
جوی آب: آگاهی معنوی

رؤیا، راه معنوی و رسیدن روح به آگاهی بالاتر را با کمک نور و صوت نشان می‌دهد. دیدن این رؤیا در نتیجهٔ افزایش آگاهی شماست.

۲. درهٔ پهناور: جهان فیزیک
صخره:‌ آگاهی معنوی
سقوط: از آگاهی معنوی به آگاهی فیزیکی رسیدن
دختربچه: خودتان بوده‌اید که به سبب وابستگی به برادر، همراه او سقوط می‌کنید.
این رؤیا، وابستگی را نشان می‌دهد که چه‌طور باعث می‌شود به‌خاطر بسته‌بودن به دیگران، همراه آن‌ها روبه پائین رویم.
انکار دختربچه: ذهن‌تان از قبول وابستگی به برادر و دنباله‌رو او بودن، سر باز می‌زند.
این رؤیا هم نتیجهٔ افزایش آگاهی و دیدن وضعیت وابستگی خویش است.


#رؤیا
#سالک172

کتابخانه اکنکار

20 Nov, 16:01


سؤال:

سلام

آن شخصی که سر مزارش رفته بودم؛ پدرِ مادر فعلی‌ام است(پدر بزرگ من از سمت مادری). به نظرم یک یا دو سال بعد از فوت این شخص به دنیا آمده‌ام.
گفته شد که دو تناسخ قبل‌تر این شخص بودم.
یعنی در مابین یک یا دو سال یک تناسخ دیگر داشته‌ام و بعد از آن، شخص فعلی شدم؟
همچنین یعنی قبلا من، پدرِ مادرِ فعلی‌ام بوده‌ام؟






جواب:

۱. بله. بعد از آن شخص، یک تناسخ دیگر داشته‌اید و بعد وارد این تناسخ شده‌اید.

۲. بله. پدر مادر فعلی. مشکلاتی هم که در رؤیا اشاره شد، به همین مربوط است که گاهی او را به‌جای دخترتان می‌گیرید و آن‌گونه رفتار می‌کنید.
در تناسخات مختلفی، پدر و مادر هم بوده‌اید.

#سؤال
#واصل105

کتابخانه اکنکار

20 Nov, 15:59


رؤیا:

سلام و احترام

۱. از یک سمینار بیرون آمدم. وسط خیابان ایستادم. افراد به دو گروه تقسیم شده‌ بودند. گروهی با لباس معمولی پشمی و گروهی با کت و شلوار، عینک دودی و اسلحه. مثل یک بازی بود. من در وسط خیابان و جمعیت بودم، به نظر می رسید منتظر فرمان بودن، داشتن من رو نگاه می‌کردن. دستام رو مثل شروع مسابقات ماشین سواری از بالا آوردم پایین و بازی شروع شد. همه شروع به حرکت کردیم.
گروه با لباس پشمی مثلا فرار می کردند و گروه با عینک دودی مثلا شلیک.
همینطور جمعیت کم می‌شد و از جاهای مختلفی عبور می‌کردم تا به یک روستای قدیمی رسیدم با خونه های سنگی. یک لحظه به خودم اومدم گفتم: چرا راه میرم، می‌تونم پرواز کنم. ایستادم، کاملا هوشیار شدم و همه چیز رو حس می‌کردم. پرواز کردم، باد رو احساس می‌کردم روی کالبدم. یک لحظه شک اینکه بتونم از در و دیوار رد بشم اومد سراغم و با خودم گفتم: امتحان می‌کنم و هر چی می‌خواد بشه. رفتم بالا و رد هم شدم. ولی نمی‌دونم چرا چشمام باز شد و از رویا خارج شدم. هر چی تلاش کردم برگردم نشد. ابتدا سنگینی بدنم رو حس می‌کردم ولی نمی‌تونستم تکانشون بدم.

۲. به یک مکان رفتم. چند نفر اونجا بودند. روی دست‌هام می‌ایستادم. خیلی سبک بودم و به راحتی بالا و پایین می‌رفتم. به همان بهانه همش تمرین می‌کردم. می‌خواستم دوباره تمرین کنم تا بتونم پرواز کنم، تا حدودی سبک می‌شدم ولی کامل نمی‌تونستم پرواز کنم.
رفتم خونهٔ باجناقم نشستم چایی بخوریم. خانمش با پیش‌بند ظرف‌شویی آمد، ولی از پشت لخت بود.
در رویا دیدم باجناقم انباری مغازه شوهر خاله‌ام رو برای وسایل‌هاش گرفته. گفت وسایل‌ها رو بیارم جای شما بذارم. دو دل بودم قبول کنم یا نه.

۳. داخل اتاق یک بچهٔ شرّ بود که موجودی داخل کالبدش رفته بود. به سمت من و فرزندم که در بغلم بود، می آمد. با گفتن هیو اون رو دور می‌کردم. شبیه همون بچه روی انگشتم با صورت کوچک هم بود.

۴. گوشی‌ام رو آپدیت کرده بودم. پسر عمم و رفیقش حسودی می‌کردن و گفتن گوشی ما هم آپدیت شده. دو تا گوشی رو با هم مقایسه کردم، آپدیت گوشی من بالاتر بود.

۵. در رویا خانم پرستار بچه‌ام به من گفت: برو لباست رو عوض کن. خجالت می‌کشیدم برم داخل بوتیک، یه خانمی داشت رد می‌شد، پرسیدم: میخواین برین داخل بوتیک؟ گفت: آره. گفتم: می‌شه برام بپرسین کاپشن آورده؟

شکر سوگماد متعال











جواب:

۱. سمینار: رشد آگاهی
خیابان: جهان منفی
جنگ لباس پشمی‌ها با کت‌وشلواری‌ها: جنگ روح با ذهن
رسیدن به روستا: دور شدن از جهان فیزیک، رسیدن به طبقهٔ اثیری
پرواز: رسیدن آگاهی به سطح طبقهٔ‌ اثیری

۲. پرواز: آگاهی اثیری
خانهٔ باجناق: بیماری شهوت
وسایل باجناق: بازکردن خویش به روی انرژی منفی افراد به‌خاطر ضعف‌های نفسانی(وابستگی، شهوت)

۳. بچهٔ شرّ: نفسانیت وابستگی

۴. آپدیت گوشی: افزایش آ‌گاهی. بالارفتن توان ارتباط با درون

۵. لباس: نقاب، نقش اجتماعی
عوض کردن لباس: به‌خاطر دیگران، مجبور به بازی کردن نقاب‌ها و نقش‌های مختلفی هستید.
به دیگران؛ به‌خصوص زن‌ها وابسته هستید. نفسانیت شهوت هم در این وابستگی نقش دارد.

#رؤیا
#سالک112

کتابخانه اکنکار

12 Nov, 21:18


ﭘﻳﺶ ﻭ ﭘﺲ اﺯ ﮔﻭﺭﻭ ﻧاﻧڪ

نان برای گرسنگان و آب برای تشنگان است. طبیعت، شیر را برای کودکی که پانصد سال پیش به دنیا آمد فراهم کرد، و همچنین برای کسی که هزار سال پیش به دنیا آمده بود. طبیعت اکنون نیز برای کودکانی که امروز به دنیا می‌آیند، شیر فراهم می‌کند. قانون طبیعت تغییرناپذیر است. این برخلاف قانون طبیعت است که بگوییم قبل از گورو نانک هیچ کمکی برای جوینده‌ی راه معنوی وجود نداشته، یا اینکه پس از گورو نانک نیز هیچ کمکی برای جویندگان نیست. این درست نیست که بگوییم گوروهای واقعی فقط برای دو یا سه قرن به این دنیا آمدند و دنیا قبل و بعد از آن‌ها بدون حضور ایشان بوده است. این نادرست است که بگوییم قانون «عرضه و تقاضا» فقط برای این دوره عمل می‌کرد.

آموزه‌های قدیسان برای همه‌ی جهان و همه‌ی زمان‌ها است. این آموزه‌ها محدود به دو یا سه قرن نیستند.

قدیسان بزرگ حقیقت‌هاے جاودانہ را براے همه‌ے جهان و همه‌ے زمان‌ها بیان می‌ڪنند.

در آیات «مول مانتر» و همچنین در جاهای دیگر در «آدی گرنت»، گوروها از این کلمات استفاده می‌کنند:

«او یڪے است و از طریق لطف استاد شناختہ می‌شود.»

این اعلامی آشکار است که خداوند بزرگ که در «مول مانتر» و دیگر جاهای آدی گرنت ذکر شده، از طریق لطف استاد شناخته می‌شود. این به عنوان یک اصل جاودانه و حقیقت آشکار بیان شده است.

در «انورگ ساغر»، کبیر گفته است که او در تمام چهار دوره به دنیا آمده تا نام (آوای الهی) را آموزش دهد. «بانی» (سرودها)ی بهگتاها (معتقدان بزرگ) حاوی آموزه‌های گوروهای زمان‌های پیشین است. از آدی گرنت و سرودهای بهائی گرداس، مشخص است که استادان کامل یا روح‌های بزرگ و کلام حقیقی یا «شبد»، باعث رهائی جویندگان در تمام اعصار بوده‌اند.

❞ڪریشنا و بال بادر در پاے استاد بہ مراقبہ پرداختند.

ناما، رنگرز، و ڪبیر، بافنده، از طریق استاد نجات یافتند.

ڪلام در تمامے چهار عصر بہ ندا آمد؛ پیام حقیقت ابدے را داد.

شبد حقیقے است، ڪلام حقیقے است. مومن ستایش آن را می‌خواند. او در تمامے اعصار آن را می‌خواند.

خوشبخت بود راجا هریش چندرا ڪہ تارا، همسر دلرباے خود را داشت. اما او ترجیح داد در همراهے قدیسان با خداوند باشد. او دستورات استادش را اجرا ڪرد.❝


در جانم ساکی بهائی بالا آمده که گورو نانک گفت که در عصر کالی (عصر آهن)، قدیسان باید با گرفتن تعداد زیادی تجسد، مردم را نجات دهند.

هفتاد بهگت و چهاردہ استاد ڪامل وجود خواهند داشت. آن‌ها هزاران نفر را بہ اقامتگاہ قدیسان خواهند برد. ڪسانے ڪہ لجوجانہ روے برمی‌گردانند، بہ سوے فاجعہ محڪوم‌اند؛ خودمحوران پذیرفتہ نمی‌شوند.

از نقل‌قول‌های فوق مشخص است که گوروها و آموزه‌هایشان همواره وجود داشته‌اند. گوروها در هر زمانی در جهان حضور دارند تا کسانی که در جستجوی خداوند هستند، بتوانند از طریق ایشان به او دست یابند.

در تمام اعصار، گوروها وجود داشته‌اند. در تمامے اعصار، استادان وجود دارند و مردان ایمان ڪہ پیرو نام‌اند.

در تمامے اعصار، قدیسان تو وجود داشته‌اند.


‌‏┄┅═┅⊰※⊱┅═┅┄

سیمرغ و کیمیا و مقام قلندری
وصف قلندرست و قلندر از او بری

گویی قلندرم من و این دل‌پذیر نیست
زیرا که آفریده نباشد قلندری

دام و دم قلندر بی‌چون بود مقیم
خالی‌ست از کفایت و معنی داوری

از خود به خود چه جویی چون سر به سر تویی
چون آب در سبویی کلّی ز کلّ پری

از خود به خود سفر کن در راه عاشقی
وین قصه مختصر کن ای دوست یک سری

نی بیم و نی امید، نه طاعت نه معصیت
نی بنده نی خدای، نه وصف مجاوری

عجزست و قدرتست و خدایی و بندگی
بیرون ز جمله آمد این ره چو بنگری

راہ قلندرے ز خدایے برون بود
در بندگے نیاید و نہ در پیمبرے

زینهار
تا نلافد هر عاشق از گزاف
ڪس را نشد مسلم این راہ و رہ برے


#کتاب
#طریق‌استادان

کتابخانه اکنکار

12 Nov, 21:18


طریق استادان
نوشتهٔ کِرپال‌سینگ



کتاب سوم

بخش ۸. ارجاعات تاریخی





هیچ‌کس نمی‌تواند بدون یک استاد به قلمروهای معنوی دسترسی پیدا کند. در متون مقدس هندو، هنگامی که ناراد ریشی به ویشنپوری (اقامتگاه خداوند ویشنو) رفت، به او اجازه ورود داده نشد چون او استاد نداشت؛ بنابراین مجبور شد استادی بپذیرد.

سوخدیو، پسر ود ویاس، حتی در رحم مادرش دارای دانش معنوی بود، اما وقتی به ویشنپوری رفت، از آنجا بیرون شد زیرا استادی نداشت. او نمی‌توانست به قلمروهای معنوی دسترسی پیدا کند و مجبور شد راجا جانک را به عنوان استاد خود بپذیرد.

هیچ سابقه‌ای در تاریخ وجود ندارد که نشان دهد کسی بدون استاد بتواند به صعود معنوی دست یابد. قدیسانی که از بدو تولد دارای دانش هستند نادرند. آن‌ها با این حال، بر خلاف سنت عمل نمی‌کنند و به همین دلیل نیز استادی را انتخاب می‌کنند. برای مثال، کبیر صاحب، گوساین راما ناند را به عنوان استاد خود پذیرفت. این یک حقیقت تاریخی است که چنین قدیسانی، با اینکه از زمان تولد دارای دانش بودند، در همراهی با دیگر قدیسان بوده و از آن‌ها بهره‌مند می‌شدند. گورو امرداس گفت که از ابتدای خلقت مقرر شده است که انسان نمی‌تواند بدون کمک استاد، خداوند را بشناسد.

از ابتداے خلقت مقرر شدہ است؛ هیچ‌ڪس نمی‌تواند بدون استاد او را بشناسد.

اگر چنین است برای کسانی که به عنوان قدیس به دنیا می‌آیند، واضح است که برای انسان‌های عادی نیاز به استاد بسیار ضروری‌تر است. بر اساس سنت، حتی تجسدهای خداوند ویشنو - لرد راما و لرد کریشنا، به ترتیب، ریشی‌های وشیست و گارگ را به عنوان استادان خود پذیرفتند. این مثال‌ها صرفاً برای سودمندی ما ذکر شده‌اند. راما و کریشنا که ارباب سه جهان بودند، مجبور به پیروی از قانون بودند؛ انسان‌های عادی نمی‌توانند استثنایی در این زمینه ادعا کنند. در تأیید این موضوع، جناب گورو نانک می‌گوید که هیچ‌کس تا کنون بدون استاد دانش نیافته است. او می‌گوید این حقیقت را از برهما، یا حکیمان بزرگ مانند ناراد و ودویاس بپرسید.

اے برادر، هیچ‌ڪس جز یڪ استاد نمی‌تواند راز خداشناسے را بگوید. می‌توانید این را از برهما، ناراد یا ودویاس بپرسید.

جناب تولسی می‌گوید:

هیچ‌ڪس بزرگتر از راما و ڪریشنا نیست؛ اما آن‌ها نیز استاد داشتند. آن‌ها ارباب سہ جهان بودند، اما بہ استاد وابستہ بودند.

هر کسی که در مسیر معنوی پیشرفت کرد، با راهنمایی یک مهاتما بود. اشتاوکار به راجا جانک دانش را منتقل کرد. گوراخ نات این دانش را از بهارتی هاری دریافت کرد، ارجون از لرد کریشنا و ویوکاناندا از راماکریشنا.

در میان سیک‌ها، این گورو نانک بود که دومین گورو، انگد، را الهام بخشید؛ گورو انگد، گورو امرداس را الهام بخشید؛ گورو امرداس به گورو رام داس الهام داد؛ گورو رام داس نور را به گورو ارجن منتقل کرد و همینطور تا گورو دهم، گورو گوبیند سینگ.

مولانا می‌گوید که شمس تبریزی بود که زندگی‌اش را دگرگون کرد.

سجدہ ڪنم بہ هر نفس از پے شڪر آنڪ حق در تبریز مر مرا بندہ شمس دین ڪند

فقط عالمی بودم، مرد خدا نشدم تا زمانی که برده شمس تبریزی شدم.

او دوباره می‌گوید:

ای استاد، به مولانا نظری لطف آمیز بینداز. من بدون خجالت یا تردید، مانند قلندران (شیدایان خدا)، می‌گویم که من برده شمس تبریزی هستم.

زاهد بودم ترانه‌گویم ڪردی
سر فتنهٔ بزم و باده‌خویم ڪردی
سجاده‌نشین با وقارے بودم
بازیچهٔ ڪودڪان ڪویم ڪردے

بسیاری از مهاتماها استادان خود را در سرودهایشان ذکر کرده‌اند، در حالی که برخی چنین نکرده‌اند. اما اصل موضوع یکسان است. استاد، نوری است که دیگری را روشن می‌کند و حیاتی است که زندگی دیگری را به وجود می‌آورد. برای ما که در مایا غرق شده‌ایم، بسیار ضروری است که از یک استاد حقیقی راهنمایی بگیریم.

کتابخانه اکنکار

11 Nov, 21:37


درون نور، نوری بزرگ‌تر بود که می‌توانستم به آن نگاه کنم. اما هر بار که چنین می‌کردم، به‌طور غیرقابل کنترلی به خنده می‌افتادم. آنچه به‌نظر می‌آمد ساعت‌ها طول کشید، بارها به نور نگاه می‌کردم و به خنده غیرقابل کنترل می‌افتادم و سپس به دلیل نیاز به مکث، رو برمی‌گرداندم. صدای بلند مردانه‌ای از بهشت در ذهنم طنین انداخت و گفت: «اگر خدا نگران این موضوع نیست، تو هم نباید باشی. همه چیز طبق نقشه او پیش می‌رود.» مانند همیشه، دوباره غیرقابل کنترل شروع به خنده کردم و فرشته‌ای که مقابلم ظاهر شد نیز با من خندید. او گفت: «فقط به انجام کاری که از تو خواسته‌ایم ادامه بده،» و با خنده‌ای بلند و پیوسته افزود، «نیازی نیست دلیلش را بدانی.»

‏┄┅═┅⊰※⊱┅═┅┄

کتابخانه اکنکار

11 Nov, 21:37


پس از گذراندن هفته‌ها کار روی پروژه‌ای که پیامبران، قدیسان، عارفان و خردمندان از هر دین و آیینی از سراسر تاریخ به من محول کرده بودند (تا کارم را به‌صورت رایگان برای دانلود روی وب‌سایتم قرار دهم)، هدیه‌ای عظیم به من اهدا شد.

برای چند هفته، آنها با درخواست‌هایشان نزد من آمدند و هر کدام از من سطح بالاتری از دانش فنی را می‌خواستند. دو بار تسلیم شدم، اما شب‌ها بازگشتند و اصرار کردند که این کار ممکن است و من باید راه‌حلش را پیدا کنم. پس از روزها و شب‌های بارگذاری و دانلود مداوم در وضعیت جسمی نامناسبم (نارسایی قلبی)، بالاخره موفق شدیم و شادی بزرگی در آسمان‌ها به پا شد.

آن‌ها مرا به بیمارستانی اثیری بردند، جایی که پزشکان روحانی روی روح و جان من کار کردند تا مرا بازسازی کنند. سپس مرا به خانه‌ام بازگرداندند. چند باری در طول زندگی‌ام به من اجازه داده شده بود که خطی از فرشتگان را ببینم که در اطراف خانه و ملک ما به عنوان محافظ بهشتی حضور دارند. به عنوان هدیه‌ای مقدس برای انجام این وظیفه، به من گفتند که بار دیگر اجازه دارم آن‌ها را ببینم.

همین که این را گفتند، خطوط فرشتگان از اتر ظاهر شدند. طلایی و درخشان بودند و با شادی فراوان لبخند می‌زدند که این مأموریت به انجام رسیده و کار خداوند اکنون به سراسر جهان منتشر شده است. حدود ۲۰۰ فرشته در اطراف ملک ما ایستاده بودند و در قالب یک مربع، سکوتی معنوی را به‌عنوان محافظ خانه‌مان حفظ می‌کردند. با قدردانی سر تکان دادم و به بدنم بازگردانده شدم.

‏┄┅═┅⊰※⊱┅═┅┄

کتابخانه اکنکار

11 Nov, 21:37


سوار هواپیمایی شدم که شفاف بود و پر از افراد گوناگون. در صندلی نشستم و دیدم که راهنمایی آماده می‌شود تا آموزشمان دهد. از دیدن دو کشیش در میان جمعیت شگفت‌زده شدم و خوشحال شدم که کشیش سابقم نیز در آنجا حضور داشت.

راهنما گفت: «این هواپیمای حقیقت و حکمت است» و با این جمله درس بلندی درباره اصول هدایت درست ارواح آغاز کرد. اگرچه مشخص بود که نمی‌دانستم چطور باید به نیازهای افراد پاسخ دهم، همچنین روشن بود که من هم از جمله کسانی هستم که باید این مهارت را بیاموزم. به خاطر اهمیت این موضوع، سه اصل مهم وجود داشت که باید آن‌ها را در این شب فرا می‌گرفتم.

راهنما چندین بار هواپیما را به آسمان هدایت کرد، که نمایانگر هدایت صحیح روحی بود که باید به پرواز خود ادامه دهد؛ سپس، برای تمرکز روی این نکات اصلی، هواپیما را به زمین نشاند. اولین چالش این بود که با ورود افراد جدید به گروه، دچار سردرگمی و بی‌تمرکزی می‌شدم. دومین چالش از رفتار کشیش سابقم ریشه می‌گرفت که در هدایتی بیش از حد به جمعیت خود به‌جای آموزش دلسوزانه، خطایی مرتکب شده بود که من نیز به آن مبتلا بودم. او به‌جای اینکه ابزار مورد نیاز افراد را با محبت به آنها ارائه دهد، گاهی تند و متکبر می‌شد و این امر موجب دور شدن آنها می‌گشت. سومین مشکل من طولانی شدن جلسات بود که منجر به وابستگی بیش از حد افراد به من می‌شد.

با درک این موضوع، به راهنما گفتم که می‌خواهم از کشیش بخاطر محبتی که نسبت به او دارم تشکر کنم. راهنما با کنجکاوی پرسید، «واقعاً؟ چگونه؟» مکث کردم و گفتم، «اوه... مثل یک پدر؟» احساس کردم که صداقت من مورد سوال است، زیرا گاهی برخوردهای تند او مرا به گریه می‌انداخت. او نیز به‌خوبی می‌دانست که من در برابر او احساسات متناقضی داشتم و بیان محبت من نسبت به او بی‌معنی و غیرضروری بود. این تمرین به من یادآوری کرد که باید با خودم صادق باشم.

در نهایت، به کلاسی در جهانی دیگر هدایت شدم، جایی که بسیاری از متفکران متافیزیکی جمع شده بودند. زنی مسن که معلم بود، به من اشاره کرد و گفت، «مطمئن شو که می‌توانیم فایل‌های صوتی تو را هم بشنویم.» شگفت‌زده شدم که آنها از کارهای من خبر دارند. با قدردانی گفتم: «ممنون.»

ناگهان خودم را در یک کتاب‌فروشی متافیزیکی یافتم، جایی که برای امضای کتاب‌ها آمده بودم؛ اما صاحب فروشگاه، رفتار فروتنانه من را نشانه بی‌ارزشی دانست و مرا برای مرتب کردن قفسه‌ها فرستاد. گیج و متعجب، کارم را شروع کردم. با دست‌کاری کتاب‌ها، ناگهان الماس‌ها از آنها بر زمین می‌ریختند. نگران شدم که صاحب فروشگاه فکر کند در حال دزدی هستم، تلاش کردم الماس‌ها را جمع کنم، اما تعدادشان بیشتر و بیشتر می‌شد.

چند قدم عقب رفتم و متوجه شدم که تمام فروشگاه به شکل واقعیت انرژیایی خود درآمده است. در یک سمت، قفسه‌های لباس پر از عقرب‌های انسان‌نما و عظیم آویزان از چوب‌لباسی بودند. از برخی کتاب‌های دیگر، موجودات خرچنگی بیرون می‌آمدند. چندین مشتری هم در فروشگاه بودند، یکی از آنها با ظاهری پر زرق‌وبرق، چهره‌ای خون‌آشام‌گونه داشت. در نهایت، به آرامی از در جانبی خارج شدم.

‏┄┅═┅⊰※⊱┅═┅┄

کتابخانه اکنکار

11 Nov, 21:37


در حالت خواب به‌صورت جسمی اثیری نشسته بودم و متوجه شدم که جسم روحانی همسرم، اندی، نیز در کنارم نشسته و به بیرون از پنجره نگاه می‌کند. کنجکاو شدم ببینم او به چه نگاه می‌کند و با تعجب دیدم که یک آتش‌نشان عظیم‌الجثه با قدی حدود دو متر بیرون از پنجره در حال مراقبت و حفاظت از اندی در کار جدیدش است. اندی اخیراً به مسئولیت رسیدگی به پرونده‌های جدی قتل و جنایات منصوب شده بود. لباس آتش‌نشان به رنگ قرمز تیره بود و چهره‌اش از جدیت و قاطعیت حکایت داشت.

ناگهان تصویری با او تداخل پیدا کرد: یک سرخپوست باستانی آنازازی بر روی سینه این مرد بزرگ ظاهر شد. موهای سیاه بلندی داشت که در باد می‌وزید. لباسی از چرم سفید بر تن داشت و به‌طور عمیق در چشمان من خیره شده بود؛ قدرت و جدیتی غیرقابل‌توصیف در نگاهش دیده می‌شد. نمی‌توانستم بگویم که این موجود زن است یا مرد، و نوعی حس عجیب وجود داشت که او هر دو بود. لحظاتی بعد، به حالت آگاهی نزدیک شدم و به تدریج به واقعیت برگشتم.

اما پیش از رسیدن به آگاهی کامل، در یک لحظه به هوا برده شدم و اکنون بالای سر دختر وسطی‌ام، ماری، ایستاده بودم. در اثیر، چهره‌ی پدربزرگم (پدربزرگ بزرگ او) را در دوران جوانی‌اش دیدم. سپس او با چهره‌ی خود به عنوان یک مرد مسن ادغام شد و با تعظیم، به ماری نگاه می‌کرد. در حالی که انگار می‌گفت: «می‌خواستم بدانی که من از همه شما مراقبت می‌کنم، اما به‌طور ویژه‌ای از ماری.» تقریباً با فریاد گفتم: «اوپا!» (نامی که در زبان آلمانی به پدربزرگ می‌گفتیم)، اما او به‌سرعت در اثیر ناپدید شد.

آخرین بادی معنوی مرا به خود فراخواند و از من خواست که به دو دخترم که در خواب بودند نگاه کنم. در دنیای روح، یک معنویت نادرست در برابر چشمانم به نمایش درآمد. نشان داده شد که با وجود اینکه دخترانم ظاهری معنوی داشتند، دنیای درونی‌شان خالی و مملو از دنیامداری بود. فرشته‌ای در گوشم نجوا کرد: «چقدر از آخرین باری که از خداوند پرسیده‌اند که او چه می‌خواهد آن‌ها انجام دهند گذشته است، در مقابل اینکه آنچه خود می‌خواهند انجام دهند؟ آیا واقعاً می‌خواهند خواست خدا را برآورده کنند، یا تنها خواسته‌های خودشان را؟ آیا خودشان برای خواندن متون معنوی تلاش می‌کنند، یا فقط وقتی تو اصرار می‌کنی؟ تو همیشه اینجا نخواهی بود تا راهنمایشان باشی؛ آن‌ها باید مسئولیت زندگی‌ای که انتخاب می‌کنند را بر عهده بگیرند. آیا می‌خواهند به خدا خدمت کنند یا به خودشان؟»

در درون، آن دو به‌طور کامل از کنترل خارج نشان داده شدند، به بسیاری از خواسته‌ها، هوس‌ها و امیال دنیوی تسلیم شده بودند؛ در حالی که در ظاهر از معنویت جعلی خود برای جلب توجه جنس مخالف یا برای به دست آوردن لطف افرادی که به معنویت واقعی ارزش می‌دادند، استفاده می‌کردند.

در حالی که به فرشته نگاه می‌کردم، سعی کردم به خواب ادامه دهم، اما بادهای اثیری اجازه نمی‌دادند. چندین بار بیدار شدم و در نهایت نتیجه گرفتم که این پیام باید در نیمه‌شب، به‌طور نمادین و به معنای واقعی «بیداری» بدن و روح، منتقل شود. هنگامی که کلمات فرشته را با آن‌ها در میان گذاشتم، هر دو سرشان را به نشانه تأیید و پذیرش گناه خود پایین آوردند.

بحث کردیم که خواندن معنوی، دعا و تأمل نباید کاری دشوار و سنگین باشد. می‌تواند به سادگی خواندن چند صفحه از یک متن مقدس در هر روز یا هر روز دیگر باشد (مانند کتاب *صعود به کوه کرمل* از سنت جان صلیب) و اجازه دادن به اینکه این کلمات در طول روز در ذهن و قلب شما نفوذ کنند، به طوری که به موضوعی برای تأمل، مراقبه و دعا تبدیل شوند. با اعمال چنین انضباط‌های کوچک در زندگی روزمره، این بذرهای درک به‌صورت قطره‌های آب به داخل ظرف وجودمان نفوذ می‌کنند و به تدریج در ذهن ناخودآگاه و خودآگاه ما اثر می‌گذارند. به‌آرامی، این کلمات بخشی از نحوه‌ی فکر کردن و بودن ما می‌شوند و در فرایندی تقریباً غیرفعال، دست روح‌القدس از کلمات استادان در طول زمان استفاده می‌کند تا ما را به آنچه باید باشیم، پرورش دهد. اما این نیازمند انضباط کوچکی از طرف ماست و انتخابی آگاهانه که هر روز این بذرها را در ذهن خود قرار دهیم و زمینه‌ای بارور برای کار خداوند در درون ما ایجاد کنیم.

‏┄┅═┅⊰※⊱┅═┅┄

> "آن‌ها ما را در هنگام پریشانی با کمک آشکار محافظت می‌کنند."

اوستا (زرتشتی، کلمات زرتشت)


> "چه کسی برای افکارم تازیانه‌ای خواهد گذاشت، برای ذهنم میله‌ی انضباط، تا از خطاهایم صرف‌نظر نشود و گناهان قلبم نادیده گرفته نشود."

کتاب مقدس آمریکائی جدید (مسیحیت، یهودیت)

‏┄┅═┅⊰※⊱┅═┅┄

کتابخانه اکنکار

11 Nov, 21:37


نگهبانی نامرئی دستم را گرفت و شروع به راهنمایی من کرد به مکانی که به‌صورت غریزی می‌دانستم نمادی از کلیسایی است که توسط کشیشی اداره می‌شود، پیامی درباره شاگردی دریافت کرده بودم. متعجب، به سمت یک صخره‌ی بلند راه می‌رفتیم. زمین گِل‌آلود و مرطوب بود و با هر قدم، پاهایم عمیق‌تر درون آن فرو می‌رفت؛ اما به حرکت خود ادامه دادیم.

زیر صخره به یک غار بسیار گل‌آلود رسیدیم. در این شکاف سنگی، اعضای جماعت در گِلی به عمق نیم‌متر نشسته بودند، بدون اینکه از آلودگی و کثافتی که آن‌ها را احاطه کرده بود آگاه باشند. به صورت غریزی فهمیدم که این کثافت، ماهیت واقعی نفس کشیش را نشان می‌دهد که خودخواه و نادرست شکل گرفته بود. در تجربه‌ای پیشین، خداوند به من نشان داده بود که این کشیش در حال خواب است در حالی که نوه‌اش در حال فرو رفتن در ظلمت بود. چون او برای مدتی مسئول مراقبت از این کودک بود، وظیفه داشت که به درستی او را تربیت کند، ولی وظیفه‌اش را انجام نمی‌داد و مسئولیت ابتدایی تعلیم درست فرزند در راه خداوند را به حاشیه رانده بود. برای کسی که یک کشیش است و این وظیفه‌ی اصلی را نادیده گرفته، این عمل به‌عنوان یک خطای شدید و تنبلی در وظایف محسوب می‌شود، که برای آن خشم ابدی به او تعلق می‌گرفت.

نگهبان فرشته‌گونه برای لحظه‌ای ظاهر شد، و با نگاهی نافذ به روح من اشاره‌ای کرد. او لباسی بلند و سفید به تن داشت، و جفتی بال سفید که به پشتش تا شده بود. موهایش کوتاه، فرفری و سفید بود. با نگاهی به او، فهمم را نسبت به آنچه دیده بودم به او بازگو کردم و در درون می‌دانستم که این کشیش و کلیسایش ناپاک بودند و باید از آنها دوری کنم. او ناپدید شد و من بلافاصله وارد جهانی دیگر شدم.

‏┄┅═┅⊰※⊱┅═┅┄

> "موجودات روشن‌بین همه چیز خود را می‌دهند، داخلی و خارجی، و همیشه موجب می‌شوند که ذهن‌شان برای همیشه پاک و عاری از تنگ‌نظری یا خصومت باشد... فضایل دادن زبانشان را به تمامی موجودات حسی اهدا می‌کنند، دعا می‌کنند که بر پایه‌ی این علت برتر، همه به زبان جهانی روشن‌بینان برسند."

> _کتاب مقدس گل زینتی، ده تقدیم (بودایی: مهایانه)

> "اگر عارفان از کسانی باشند که به جمال محبوب رسیده‌اند، این مقام، اوج آگاهی و راز هدایت الهی است. این مرکز راز است: 'او هر آنچه خواهد می‌کند، و آنچه او بخواهد حکم می‌راند."

> _هفت دره و چهار دره، دره چهارم (بهائی، سخنان بهاءالله)

‏┄┅═┅⊰※⊱┅═┅┄

کتابخانه اکنکار

11 Nov, 21:37


در نیمه‌شب، یک فرشته‌ی نگهبان بر روی باد تندی به سراغم آمد و یکی از گفته‌های عیسی مسیح را برایم بازگو کرد. دو بار آن را تکرار کرد، اما اکنون به خاطر نمی‌آورم چه چیزی گفته شد، هرچند که به‌خوبی به یاد دارم که کلمات عمیقاً در روح من نفوذ کردند. فرشته گفت: «این سخنان عیسی اکنون برایت بسیار مهم هستند.» سپس او در شب ناپدید شد.

در تلاش برای خدمت به خدا به بهترین نحو و با این آرزو که نوشته‌هایم را به راحتی و با هزینه‌ای کم در اختیار همه قرار دهم، با مشکلاتی در دنیای نشر مواجه شدم، زیرا هزینه‌ی تولید کتاب‌ها بالاست. در دعا از خدا پرسیدم آیا می‌توانم کاری بیشتر از ارائه‌ی نسخه‌های الکترونیکی برای دانلود رایگان انجام دهم. پاسخم با یک بینش همراه بود.

یک بار که به مرگ بسیار نزدیک شده بودم، تصویر گل‌های رز به شکلی زیبا و عمیق در برابر چشمانم ظاهر شد. آن هنگام، احساس حضور مریم مقدس را در پاسخ به تسبیحات برای شفایم داشتم. این گل‌های رز بار دیگر برای نخستین بار از آن لحظه تاکنون به من نمایان شدند، اما این بار سه گل رز بسیار زیبا، برجسته و پرنشاط بودند. درونی صدایی به من گفت: «خودت را نگران نکن، فرزندم، کارت را خوب انجام داده‌ای. خودت را با سه گل سرخ زیبا (فرزندانت) که خداوند به تو داده است مشغول کن. در آرامش باش.»

فرشته‌ی دیگری وارد اتاق شد و رابطه‌ی میان مادران مختلف و فرزندانشان را به من نشان داد. در مقابل، رابطه‌ی خودم با فرزندانم و عشق واقعی و عمیق آنان نسبت به من به نمایش درآمد. فرشته پرسید: «می‌دانی که چقدر نادر است که یک فرزند به این اندازه به والدین خود عشق بورزد؟» من که تاکنون به این مسئله فکر نکرده بودم، پاسخ دادم: «نه.» فرشته گفت: «تو به‌واسطه‌ی این موضوع موفقیت واقعی هستی... ناامید نشو و نگذار که دلسرد شوی.»

‌‏┄┅═┅⊰※⊱┅═┅┄

> "نانک می‌گوید: سه بار خوشا به حال آن همسری که با همسر شریف خود به سعادت رسیده است."

کتاب مقدس گرانت (سیک)


> "خوشا به حال مردی که همسر خوبی دارد، عمرش دو برابر می‌شود؛ یک همسر شایسته به شوهرش شادی می‌بخشد، زندگی‌اش آرام و پر از آرامش است. یک همسر خوب هدیه‌ای سخاوتمندانه است که به کسی که از خداوند می‌ترسد بخشیده شده است؛ خواه ثروتمند باشد یا فقیر، دلش خشنود است و لبخند همیشه بر لبانش."

کتاب مقدس آمریکائی جدید (مسیحیت، یهودیت)

‏┄┅═┅⊰※⊱┅═┅┄

کتابخانه اکنکار

11 Nov, 21:37


با کمترین مکثی، خود را نشسته در مراسم عشای ربانی با فرزندانم یافتم. مرد دیگری نیز آمده بود که غرق در حس خودبزرگ‌بینی بود. درست قبل از توزیع عشای ربانی، با صدای بلند گفت: "من در یک ساعت گذشته غذا خورده‌ام، اما قصد دارم عشای ربانی را بگیرم." در کلیسای کاتولیک، واجب است که حداقل یک ساعت قبل از دریافت عیسی در مراسم مقدس، روزه بگیرید، زیرا این عمل بی‌حرمتی است که غذای مسیح با غذای دنیوی مخلوط شود. کشیش به‌سادگی گفت: "نه، اگر روزه نگرفته‌اید، نمی‌توانید عشای ربانی دریافت کنید. کلیسا با صدها سال تحقیق به این قوانین رسیده تا مناسب‌ترین روش را برای اعطای مقدسات به مردم پیدا کند." مرد دوباره گفت: "تو نمی‌فهمی، من به هر حال قصد دارم عشای ربانی را دریافت کنم." سپس بلند شد و به من نزدیک‌تر شد و با یک کودک کوچک نشست. دقایقی بعد، به کودکش با صدای بلند گفت: "بسه دیگه، مثل احمق‌ها رفتار نکن!"

کشیش گفت: "کافیه، باید فوراً کلیسا را ترک کنی و درجه تو به کاتولیک درجه دوم تنزل یافته." مرد حاضر به ترک نبود. با آرامش به سمت مردی که همچنان مغرور و بی‌ادب باقی مانده بود، رفتم و گفتم: "الآن باید بروی." او پرسید: "چرا؟" و من پاسخ دادم: "می‌دانم که نمی‌فهمی، اما تو باید همین حالا بروی!" کلیسا و هرآنچه در آن بود به تدریج از بین رفت.

میزبانی فرشتگان به من نزدیک شد و به من گفت: "برخی مانند این مرد باور دارند که به دلیل جایگاه خود در این دنیا یا موفقیتی دنیوی، از دیگران بیشتر مستحق‌اند. آنها حتی به حدی پیش می‌روند که باور دارند از خدا نیز بیشتر از دیگران باید دریافت کنند و این کفر است. همه در چشم خدا برابرند، و ما همه باید خود را در برابر پروردگارمان و هم‌نوعانمان فروتن کنیم." این گونه افراد اغلب نمی‌توانند به چیزی که از دیگران انتظار دارند عمل کنند، زیرا خواسته‌های آنها از اطرافیان معمولاً بیش از حد است. اما این را در خود نمی‌بینند، چرا که خود را بالاتر از دیگران می‌پندارند؛ از این رو توقع دارند که برای آنها استثنا قائل شوند. این موضوع شبیه به داستان خادم ناسپاسی است که عیسی نقل کرد؛ کسی که بدهی عظیمی بر او بخشیده شد، اما او مردی را به خاطر بدهی کوچک به زندان انداخت.

‌‏┄┅═┅⊰※⊱┅═┅┄

"هرگاه از جایی بیرون می‌آیی، روی خود را به سوی قبله کن؛ و هر کجا که باشید (ای مسلمانان) روی خود را به سوی آن کنید (هنگام نماز) تا مردم دلیلی بر ضد شما نداشته باشند، مگر آنانی که ستم می‌کنند - از آنها نهراسید، بلکه از من بترسید! - تا نعمتم را بر شما کامل کنم، و شاید هدایت شوید."

قرآن کریم، سوره بقره، آیه ۱۵۰ (اسلام)


"از فقدان انضباط خواهد مرد، به سبب بزرگی حماقتش گم خواهد شد."

کتاب مقدس آمریکایی جدید (سخنان سلیمان)

‌‏┄┅═┅⊰※⊱┅═┅┄

کتابخانه اکنکار

11 Nov, 21:37


اندی تجربه‌ای داشت. او و من روبروی یکدیگر به حالت نیلوفر نشسته بودیم. بین ما یک سالاد ساده شامل کاهو و هویج قرار داشت، بدون هیچ سس یا افزودنی دیگری.

ناگهان، بدون هیچ هشداری، سالاد ناپدید شد و به اتاق دیگری رفت. همزمان با آن، من نیز چنین کردم. وقتی جلوی استاد ظاهر شدیم، حالا سالاد بین ما دو نفر قرار داشت. هر دو به حالت لوتوس نشسته بودیم و به‌آرامی تکه‌ای از غذا را برمی‌داشتیم و در این بین، نورهایی از نقاط مختلف بین ما در گردش بودند. تبادلی میان ما جریان داشت که اراده خداوند بود. این تبادل ابدی در ذات خود بود و با نورهای درخشان و ستاره‌هایی که به‌صورت دایره‌وار از هر یک از ما به دیگری منتقل می‌شد، نمایش داده می‌شد. در این وضعیت، من باید نقش معلم اصلی را ایفا می‌کردم، اما تبادلی بین ما در جریان بود که از آموزه‌های من فراتر می‌رفت.

اندی وسوسه شد که بسیار خشمگین و حسود شود، اما نیرویی بزرگتر از او مانعش شد. او بلافاصله فهمید که این اراده خداوند است و نباید دخالت کند. اتفاقی بسیار مهم در حال رخ دادن بود و او بلافاصله آن را درک کرد و پذیرفت. به‌نوعی به او آگاهی داده شد.

در نهایت، کسانی از ما که توسط فرشتگان و راهنمایان روحانی در آسمان هدایت می‌شوند، انتظار می‌رود که این هدایا را به دیگران منتقل کنند و به راهنمایان روی زمین تبدیل شوند.

‏┄┅═┅⊰※⊱┅═┅┄


#کتاب
#مجموعه‌دانش‌عرفانی

کتابخانه اکنکار

01 Nov, 18:10


ڪـنـدا


ܭ‌ࡅ࣪ߺܥ‌۩۵۷۩ܥߺ࣪ࡅ‌ܭ‌‌‌






زنگی را به صدا درآورید.
در اولین به صدا درآوردن، در پژواک(موج) سوم آن باشید.
دوباره زنگ را به صدا درآورید؛
پژواک‌هائی که تولید می‌شود را ببینید و این‌بار در پژواک دوم بایستید.
بار سوم، در پژواک اول بایستید.









#شبدا ۱۲۳

کتابخانه اکنکار

01 Nov, 18:10


رشته طلایی

اجداد مارجوری همچنان از طریق تأثیری که بر نگرش او به زندگی، استعدادها و علاقه‌هایش، عشقش به خدمت معنوی، و توجهش به اتفاقات جهان دارند، در زندگی او حضور دارند. همان‌طور که مارجوری با اشتیاق به تحقیق در مورد این تأثیرات از طریق خط‌های نَسَبی خود می‌پردازد، او به دقت اثر رخدادهای کلیدی در سطح جهانی را نیز پیگیری می‌کند. علاقهٔ مارجوری به جریان تاریخی وقایع جهان از شیفتگی عمیق او به شناسایی نادر «رشته طلایی» نشأت می‌گیرد. مارجوری توضیح می‌دهد که رشته طلایی، جریان رویداد یا فردی، شناخته‌شده یا گمنام، است که به‌طور چشمگیری انسانیت را تعالی می‌بخشد. این رشته خط ناملموسی است که پیشرفت معنوی بشریت را تسهیل می‌کند.

مارجوری در جستجوی آن رویدادها و افرادی است که به خدمت برای تمام زندگی می‌پردازند. او متوجه شده است که در طول تاریخ، انسان‌های زیادی بدون چشمداشت برای بهبود نژاد انسانی کار کرده‌اند؛ اکثر این افراد به خاطر این مأموریت، نیروی حیاتی و توان معنوی بیشتری کسب کرده‌اند. اغلب چنین افرادی مشهور شده و تأثیر بزرگی بر جا می‌گذارند. او افزود: «در مواردی که افراد برای قدرت بیشتر هدف معنوی خود را فدا می‌کنند، از هم‌راستایی با روح خارج شده و در نهایت در جهان بی‌اثر می‌شوند.» مارجوری به عنوان نمونه‌ای از این افراد، گایوس ژولیوس سزار را نام برد. او پرسید: «در حالی که ژولیوس سزار تأثیر عمیقی بر تاریخ داشت، چگونه بر اطرافیان خود یا کسانی که بر آن‌ها غلبه کرد، اثر گذاشت؟» او نتیجه‌گیری کرد: «او با استفاده از قدرت برای منافع خود، قانون عشق را نادیده گرفت و بسیاری از مردم از این موضوع آسیب دیدند.»

مارجوری مردم معاصر را تشویق می‌کند که قهرمان‌های گمنام زندگی روزمره باشند. او گفت: «ما به این دنیا آمده‌ایم تا بیاموزیم که عشق الهی را ببخشیم و دریافت کنیم. آیا ما با اراده به قدرت زندگی می‌کنیم یا با عشق الهی؟» مارجوری برای راه خود به سراسر جهان سفر می‌کند، سخنرانی می‌کند و در کنفرانس‌ها شرکت می‌کند. این سفرها به او فرصتی می‌دهد تا با مردم از ملیت‌ها و اعتقادات مختلف آشنا شود. او می‌گوید: «همیشه تحت تأثیر افرادی قرار می‌گیرم که به عنوان واسطه‌های عاشقانه برای روح، به نوعی جهان را به هم پیوند می‌دهند.»

#کتاب
#مارجوری‌کلمپ

کتابخانه اکنکار

01 Nov, 18:10


جان برگون

ژنرال جان برگون، یکی از اجداد پدری مارجوری، افسر ارتش بریتانیا، عضو پارلمان بریتانیا و نمایشنامه‌نویس بود. او همچنین قمارباز، ماجراجو و شخصیتی خوش‌پوش بود که گاهی با لقب «جان خوش‌رفتار» شناخته می‌شد. برگون با همسر اولش، دختر ارل دربی، فرار کرد و با او ازدواج کرد؛ آن‌ها صاحب یک فرزند شدند. پس از مرگ همسرش، او با یک خواننده اپرا به نام سوزان کالفیلد، صاحب چهار فرزند شد.

به عنوان افسر نظامی، برگون در جنگ‌های فرانسه و سرخپوستان موفق بود و در توسعه واحد سواره نظام سبک ارتش بریتانیا پیشرو بود. او تفکری خلاق و نوآور داشت و سربازانش را به ابتکار عمل تشویق می‌کرد. با این حال، برگون بیشتر به خاطر نقش خود در جنگ استقلال آمریکا شناخته شده است. به دلیل مشکلات تدارکاتی و تأخیر در رسیدن بخش اعظم ارتش او به دره رودخانه هادسون، درست در شمال ساراتوگا، نیویورک، دچار مشکلاتی شد. در سپتامبر ۱۷۷۷، برگون ارتش قاره‌ای را به عقب‌نشینی واداشت، اما سربازانش تلفات سنگینی دادند. بعداً، به دلیل نرسیدن نیروهای تقویتی بریتانیا و عدم تأمین منابع غذایی، او مجبور به تسلیم شدن در برابر ژنرال هوراشیو گیتس، فرمانده ارتش قاره‌ای در ساراتوگا، شد. این واقعه به نقطه عطف جنگ تبدیل شد.

مارجوری گفت: «شاید این اتفاق از روی حکمت الهی بود. اگر برگون در این نبرد شکست نمی‌خورد، شاید آمریکا موفق به پیروزی در جنگ استقلال نمی‌شد و ما اکنون زندگی کاملاً متفاوتی داشتیم.» یکی از نتایج موفقیت آمریکایی‌ها در ساراتوگا، پیوستن فرانسه به عنوان متحد آمریکا در جنگ بود.

بعد از بازگشت به بریتانیا، برگون به خاطر شکستش در ساراتوگا مورد انتقاد شدید قرار گرفت، اما در نهایت تبرئه شد. در آن زمان، او به کار موفقیت‌آمیز خود به عنوان نمایشنامه‌نویس بازگشته بود. دو نمایشنامه معروف او «دوشیزه بلوط» و «وارث» هستند. برگون که مردی صریح‌اللهجه و غیرمتعارف بود، به نقش‌های سیاسی خود بازگشت و تا زمان مرگش کرسی خود را در پارلمان حفظ کرد. مارجوری معتقد است که توانایی برگون در بازآفرینی خود و همچنین پایداری و خلاقیت او در مواجهه با مشکلات، روی او تأثیر گذاشته است. او افزود: «دوست دارم باور کنم که ترکیبی از خلاقیت و عمل‌گرایی برگون را دارم. ژنرال برگون همیشه زندگی خود را به شیوهٔ خودش و با کمال زندگی می‌کرد.» مارجوری گفت: «او فرد بزرگی است که در تاریخ گسترده خانواده‌ام جایگاه ویژه‌ای دارد.»

کتابخانه اکنکار

01 Nov, 18:09


رز آلین استرینگهام بورگون

مادر مارجوری، رز، وقتی که فرزندانش هنوز نوزاد بودند، دستش را روی ملاج‌های نرم آن‌ها قرار می‌داد و امیدوار بود که با این کار به آن‌ها کمک کند تا خاطرات دنیای آسمانی را که از آن آمده بودند، حفظ کنند. مارجوری گفت: «او می‌خواست ما به یاد بیاوریم از کجا آمده‌ایم.» رز باور داشت که رویاها معنای معنوی دارند و پیام‌های ویژه‌ای را منتقل می‌کنند و به همین دلیل فرزندانش را تشویق می‌کرد تا رویاهایشان را به خاطر بسپارند و درباره‌شان صحبت کنند. مارجوری به یاد آورد: «صبح‌ها مادرم با خوشحالی از ما می‌پرسید، "دیشب چه خوابی دیدید؟"»

گاهی اوقات رز فرزندانش را از رفتن به مدرسه باز می‌داشت. او آن‌ها را پای میز آشپزخانه می‌نشاند و برایشان لیوانی شیر با کمی قهوه می‌ریخت تا آن روز را برایشان به یک مناسبت خاص تبدیل کند. در این روزهای خاص، رز زمانی را برای فرزندانش در نظر می‌گرفت تا درباره موضوعاتی که برایشان اهمیت داشت صحبت کنند. او همچنین آن‌ها را با آثار بزرگ ادبی آشنا می‌کرد. مارجوری یادآوری کرد: «ما شعر می‌خواندیم و بخش‌هایی از کتاب مقدس و کتاب‌های نویسندگان بزرگ دنیا را می‌خواندیم.» رز همچنین فرزندان را به ماجراجویی‌های خیالی می‌برد و سوالاتی تحریک‌آمیز مانند «اگر یک میلیون دلار داشتی، چه می‌کردی؟» از آن‌ها می‌پرسید.

رز با وجود اینکه تحصیلات دبیرستانی خود را تمام نکرده بود، اغلب بسیار دانا و هوشمند بود. زمانی که مارجوری ده ساله بود و از اینکه کسی با او بازی نمی‌کرد شکایت کرد، مادرش به او یاد داد که چطور خشم خود را که گاهی مانع ارتباطات اجتماعی‌اش می‌شد، کنترل کند. او به مارجوری گفت: «خشم تو واقعاً به چه کسی آسیب می‌رساند؟» و به او توصیه کرد: «عصبانی نشو—بهترین باش، باهوش‌ترین باش.» او همچنین به مارجوری پیشنهاد کرد که برای جذب همبازی، یک توپ از کتابخانه امانت بگیرد و آن را در حیاط مدرسه به زمین بزند تا سایر دانش‌آموزان به او ملحق شوند. خیلی زود، دانش‌آموزان در هر زنگ تفریح با مارجوری بازی می‌کردند. مارجوری اظهار کرد: «من هنوز هم دارم آن توپ را می‌زنم. من پروژه‌هایی را شروع می‌کنم و به تدریج دیگران به من ملحق می‌شوند.»

کتابخانه اکنکار

01 Nov, 18:09


جرمایا استرینگهام و ماری‌آن برینکرف

مارجوری و خواهر و برادرانش در کودکی دربارهٔ جد بزرگ خود، جرمایا استرینگهام، و همسر دومش، ماری‌آن برینکرف، چیزهای زیادی شنیدند. جرمایا همراه برادرش، برایانت، به عنوان پیشاهنگ گروه پیشگامان مورمون که به رهبری بریگام یانگ به سمت یوتا می‌رفتند، خدمت می‌کرد. پس از رسیدن به سالت لیک سیتی در یوتا، برایانت در آنجا ماند اما جرمایا به غرب میانه بازگشت. بعدها، او با خانواده‌اش به شرق مرکزی یوتا مهاجرت کرد و تا پایان عمر خود در آنجا زندگی کرد. جرمایا پس از جدایی از همسر اولش، با ماری‌آن برینکرف ازدواج کرد؛ زن جوانی که بعدها هنگام زایمان درگذشت.

مارجوری ماری‌آن را به عنوان «انسانی فوق‌العاده» توصیف کرد که زندگی کوتاه خود را وقف خانواده‌اش و قبیله‌های سرخپوست محلی کرده بود. وقتی اعضای قبیله بیمار می‌شدند، او به روستاهایشان می‌رفت و آن‌ها را پرستاری می‌کرد تا بهبود یابند. مارجوری گفت: «ماری‌آن همچنین مادری مهربان برای شش فرزند جرمایا از ازدواج اولش بود، در کنار دو فرزند مشترکشان.» او افزود: «یکی از آن دو فرزند، پدربزرگ من بود!»

جرمایا به خاطر رهبری مستقل و رفتار انسانی‌اش در سازمان مورمون‌ها شناخته شده بود. او در برابر فشارهایی برای پیوستن به میلیشیای مورمون که بعدها مسئول کشتار کوهستان مدوز بود، به شدت مقاومت کرد و همچنین از مشارکت در چندهمسری که توسط جوزف اسمیت و بعدها بریگام یانگ ترویج می‌شد، امتناع کرد. داستانی از او نشان می‌دهد که هر سال دسته‌های چوب را برای بردن به کوهی در مرکز یوتا جمع می‌کرد. این سفر، مسافتی بیش از پنجاه مایل داشت و تنها به این منظور انجام می‌شد که یک بیوه سالخورده بتواند در ماه‌های سرد زمستان گرم بماند.

مارجوری گفت: «جرمایا به صدای درونی خود گوش می‌داد. او واقعاً مردی الهی بود.» هر دو، جرمایا و ماری‌آن، انسان‌هایی دلسوز بودند که زندگی‌شان را وقف خدمت به دیگران کرده بودند. مارجوری افزود: «من تا امروز الهام خود را از آن‌ها می‌گیرم و باور دارم که نوع خدمتی که انجام می‌دادند، از قانون عشق نشأت می‌گرفت.»

کتابخانه اکنکار

01 Nov, 18:09


آلیس آدلاین رز

مادربزرگ مادری مارجوری، آلیس آدلاین رز، زمانی که مارجوری ده ساله بود، به خانه خانواده آن‌ها آمد و زندگی کرد. «گرَم» در زمان طلاق والدین مارجوری، او و خواهران و برادرانش را بزرگ کرد. مارجوری گفت: «او شخصیت کلیدی در زندگی کودکی ما بود. گرَم در طول سال تحصیلی پیش ما می‌ماند و وقتی به خانه برمی‌گشتیم، خانه تمیز و بوی کوکی‌های تازه پخته شده همه‌جا پیچیده بود.» آلیس همچنین عشق به سفر و علاقه مارجوری به موضوعات عرفانی را تحت تأثیر قرار داد. «وقتی بچه بودم، مادربزرگم با مجله جغرافیای ملی من را به دنیای سفر علاقه‌مند کرد و همچنین نسخه‌های مجله فیت و دانش خود در زمینه طالع‌بینی را با من به اشتراک گذاشت.»

آلیس از نسل سرسختی بود: زمانی که مادرش به سل مبتلا شد، خانواده آلیس تصمیم گرفتند از کسب و کار چوب‌بری خود در واشنگتن دست بکشند و به آب‌وهوای خشک‌تری بروند. آن‌ها قصد داشتند با یک واگن پوشیده از دره مرگ عبور کنند، تا اینکه «یک معدنچی پیر به آن‌ها هشدار داد» گفت مارجوری، «که اگر از صحرا عبور کنند، هرگز زنده نمی‌مانند.» در نتیجه، مسیر خود را عوض کردند و در سن برناردینو، کالیفرنیا سکونت کردند. پس از بهبودی وضعیت سلامتی مادرش، آلیس و خانواده‌اش به واشنگتن بازگشتند تا کار چوب‌بری خود را بازسازی کنند. وقتی این کار شکست خورد، به آیداهو رفتند تا کشاورزی کنند.

مارجوری معتقد است که توانایی خود در گفتن داستان‌های رنگارنگ را از مادربزرگش به ارث برده است؛ کسی که داستان‌های شگفت‌انگیزی برای مارجوری و خواهران و برادرانش تعریف می‌کرد. مارجوری گفت: «آن‌ها همیشه داستان‌هایی آموزنده بودند.» یکی از داستان‌های آلیس مربوط به شرکت چوب‌بری پدر و برادرانش در نزدیکی سیاتل واشنگتن در اوایل دهه ۱۹۰۰ بود. آلیس برای نوه‌هایش تعریف کرد که وقتی کسی در کمپ‌های چوب‌بری آسیب می‌دید، آژیر به صدا در می‌آمد و مدرسه بچه‌ها را آزاد می‌کرد تا اگر یکی از اعضای خانواده‌شان آسیب دیده بود، همراه آن‌ها باشند. «روزی، یک درخت بر روی مردی افتاد و مادربزرگ من که آن زمان بچه بود، از مدرسه مرخص شد» مارجوری به یاد آورد. آلیس تعریف کرد که به مرد زخمی گفته شد که وقتی درخت از روی او برداشته شود، بلافاصله خواهد مرد. او با آرامش پاسخ داد: «می‌فهمم.» مارجوری گفت: «این داستان به ما نشان می‌داد که چطور مردم می‌توانند در شرایط سخت مقاوم باشند و چگونه می‌توانند با وقار و پذیرش آرام به استقبال مرگ بروند.»

کتابخانه اکنکار

01 Nov, 18:09


جیکوب همبلین

جیکوب همبلین که از طرف پدری با مارجوری نسبت دارد، در تاریخ جنوب غربی به عنوان پیشتاز و صلح‌جو شناخته می‌شود. همبلین با ایجاد جاده‌ای از جنوب یوتا به شمال آریزونا و در امتداد دره کلرادو که به عنوان «جاده جدید مورمون» شناخته می‌شود، اعتبار یافت. جیکوب که مبلغی مورمون، میانجی، شجاع، دلسوز و بی‌نهایت مؤمن بود، با قوم‌های سرخپوست پایوت، هوپی و ناواهو روابط مستحکمی برقرار کرد؛ پیوندهایی که به مورمون‌ها اجازه داد تا مناطق آریزونا را مسکونی کنند. به عنوان نماینده بریگم یانگ، همبلین به خاطر صداقت و شجاعتش شناخته می‌شد.
یک بار، زمانی که جیکوب و یکی از دوستانش توسط سرخپوستان ناواهو که از قتل و زخمی شدن چهار نفر از قومشان به دست سفیدپوستان خشمگین بودند، گروگان گرفته شدند، او به مدت یازده ساعت بر بی‌گناهی مورمون‌ها در این واقعه پافشاری کرد. او می‌دانست که نشان دادن ترس در آن موقعیت می‌تواند به مرگش منجر شود، حتی با وجود تهدید به مرگ دردناک در آتش. به دلیل سابقه صداقت جیکوب، سرخپوستان ناواهو در نهایت موافقت کردند که اجازه دهند او به همراه پدر مقتولین برود تا قتل‌ها را بررسی کند، به شرط اینکه با شواهدی که مورمون‌ها را از این حادثه تبرئه کند، بازگردد. و جیکوب همین کار را انجام داد.

جیکوب همبلین در سانتا کلارا، شهری کوچک در یوتا که به عنوان دروازه‌ای به پارک ملی زاین شناخته می‌شود، زندگی می‌کرد و اکنون خانه قدیمی او به موزه تبدیل شده است. این منطقه شامل مناظری بیابانی، صخره‌های سرخ‌رنگ، تپه‌های مرتفع، دشت‌های پیچان و کوه‌ها است. مارجوری به یاد می‌آورد که روزی، در حالی که با ماشین به این منطقه سفر می‌کرد، ناگهان یک پرده معنوی کنار رفت و صدها سرخپوست بومی را دید که بر روی تپه‌های اطراف در حال ادای احترام بودند. وقتی مارجوری در سکوت از آن‌ها پرسید چرا گرد آمده‌اند، صدای درونی شنید که می‌گفتند آن‌ها برای ادای احترام به او و اجدادش جمع شده‌اند. آن‌ها می‌خواستند از اقوام مارجوری، از جمله جیکوب همبلین، برای صداقت و انصاف در برخورد با سرخپوستان طی چند نسل تشکر کنند.

مارجوری در برخی جنبه‌ها راه جیکوب همبلین را در برخورد با دیگران و حتی با زندگی دنبال می‌کند. جیکوب مسیر زندگی‌اش را با صداقت و با ایمان به راهنمایی الهی که در نمازها، رؤیاها و نشانه‌های معنوی زندگی روزمره‌اش می‌دید، طی کرد. مارجوری نیز راهنمایی خود را در رؤیاها، مراقبه‌ها و «رؤیای بیداری» زندگی فیزیکی می‌یابد. او همچنین زندگی و کارهای جیکوب را الهام‌بخش خود می‌داند، زیرا جیکوب به بسیاری از مردم خدمت کرد. او گفت: «جیکوب همیشه راه دیگری برای انجام کاری یا حل مشکلی پیدا می‌کرد. او این کار را با اصول اساسی عشق، صبر و حقیقت انجام می‌داد.» مارجوری توضیح داد که مثال جیکوب در کار تیمی راهبردی به او کمک کرد تا عصبانیت خود را که در دوران کودکی مسئله‌ای برایش بود، کنترل کند. «تصمیم گرفتم که می‌توانم با دیگران بنشینم و از خودم بپرسم که چگونه می‌توانم این مسئله را حل کنم؟» امروزه، مارجوری این مهارت را در تعاملاتش با مردم در سراسر جهان به کار می‌گیرد و درست مانند جیکوب همبلین که به عنوان «حواری پوست‌آهو» در جنوب غربی آمریکا شناخته می‌شد، با وقار و دیپلماسی عمل می‌کند.

کتابخانه اکنکار

01 Nov, 18:09


شاخه تاریخی

مارجوری کلِمپ با نام اصلی مارگارت بورگون، در ۵ ژانویه ۱۹۴۲ در ردینگ، کالیفرنیا به دنیا آمد و بزرگ‌ترین فرزند از شش فرزند خانواده بود. در رگ‌های او روحیه‌ای ماجراجویانه، انرژی فراوان و نیروی سرسختانه‌ای از تلاقی غیرمنتظره‌ای از ماجراجویان، کارآفرینان و مصلحان دینی جریان دارد. پیچیدگی غنی درخت خانوادگی او، علاقه شدید مارجوری به رویدادهای تاریخی و شخصیت‌ها و نیز مطالعات او درباره فرهنگ‌های جهانی را شکل داده است. میراث اجدادی او در تحقیق‌های عمیقش در زمینه قانون اساسی و بین‌المللی، جغرافیای جهانی و نقشه‌های جهان باستان تجلی یافته است. تعهد مادام‌العمر او به رشد معنوی نیز به‌طور مستقیم به میراث معنوی چندین پیشگام مذهبی در تبارش برمی‌گردد.

بررسی ویژگی‌های اصلی مارجوری نشان می‌دهد که او به نوعی شاخه‌ای تاریخی از درختی عمیق و پرشاخه است. از این دیدگاه، ویژگی‌ها و علایق او را می‌توان به عنوان نتیجه زندگی نوآوران، افراد مستقل و بت‌شکنانی دانست که در تنه زنده اجدادش جای گرفته‌اند:

- حس گسترده آزادی در مارجوری، تا حدی از نیاکان آلمانی او ناشی می‌شود که در دوران اصلاحات مذهبی قرن شانزدهم، مارتین لوتر را در زیرزمین خانه‌اش مخفی کرد و او را از زندانی شدن یا احتمالاً مرگ به دلیل عقاید رادیکالش نجات داد.
– علاقه او به ماجراجویی شاید ریشه در زندگی یکی از نیاکان انگلیسی‌اش، سیلاس ایتون، داشته باشد که با کشتی می‌فلاور به آمریکا آمد و در پنسیلوانیا سکونت کرد و به کشاورزی مشغول شد.
– پذیرش بی‌باکانه‌اش نسبت به ناشناخته‌ها را می‌توان به نیای آلمانی‌اش از جنگل سیاه، به نام فن بورنین، نسبت داد که به طور مخفیانه سوار کشتی به مقصد آمریکا شد، در ارتش اتحادیه خدمت کرد و چندین ماه را در زندان بدنام اندرسونویل گذراند.
– جستجوی مادام‌العمر مارجوری برای افق‌های جدید، چه در زمینه‌های دنیوی و چه معنوی، از زندگی برادران براینت و جرمایا استرینگام تأثیر پذیرفته است که به عنوان دیده‌بانان برای بریگم یانگ در طول مسیر ۱۳۰۰ مایلی پیشگامان مورمون، از ایلینوی تا دره دریاچه بزرگ نمک، خدمت کردند.
– توانایی روایت داستان‌های جذاب به مارجوری از مادربزرگ مادری‌اش، آلیس آدلاین رز، به ارث رسیده که بیشتر عمر خود را در اردوگاه‌های چوب‌بری شمال غربی سپری کرده بود. مادربزرگ رز با داستان‌های رنگارنگ از زندگی چوب‌بری‌ها و سرخپوستان سوکومیش که به طور منظم به خانه‌اش می‌آمدند، مارجوری و خواهران و برادرانش را که روی یک تخت پر از پر جمع می‌شدند سرگرم می‌کرد.
– حس رسالت معنوی‌اش را مارجوری از اجدادی مانند جیکوب همبلین به ارث برده است که در اواسط قرن نوزدهم، یک مبلغ مورمون و دیده‌بان بود که به ایجاد سکونت‌گاه‌ها در یوتا، آریزونا و نیومکزیکو کمک کرد. او که به عنوان واسطه‌ای بین مهاجران مورمون و سرخپوستان عمل می‌کرد، مورد احترام و عشق قوم‌های هوپی، ناواهو و پایوت قرار داشت و به عنوان مردی خداوندی و صلح‌جو شناخته می‌شد.
– حس همدلی نسبت به شرایط دیگران از مادربزرگ مادری پدربزرگش، مری‌ان برینکروف، به مارجوری منتقل شده بود؛ کسی که از شش فرزند همسرش از ازدواج قبلی مراقبت می‌کرد و در عین حال سرخپوستان محلی را پرستاری و در مواقعی که گاوهای مهاجران مورمون را برای غذا می‌کشتند، آن‌ها را پنهان می‌کرد.
– ترکیب تأثیرات پدرش که بی‌اعتقاد بود و مادرش، رز، که زنی عمیقاً معنوی بود، به مارجوری ذهنی تیز و تحلیلی و رویکردی معنوی به زندگی بخشیده است. مارجوری آنچه را که نتواند ابتدا از طریق تجربه خود به آن یقین پیدا کند رد می‌کند و به این ترتیب، طبیعت عرفانی‌اش را با آنچه خودش «دیدگاه میسوری نشانم بده» می‌نامد، تلفیق می‌کند.

مارجوری گفت: «مثل الکس هیلی، که حماسه واقعی "ریشه‌ها" را نوشت، من هم خانواده‌ای داشتم که داستان‌های نیاکانم را روایت می‌کردند.» چند نفر از نیاکان مارجوری برای توجه ویژه انتخاب شده‌اند. آنچه در ادامه می‌آید داستان‌هایی از زندگی جیکوب همبلین، آلیس آدلاین رز، جرمایا استرینگام و مری‌ان برینکروف، رز آرلن استرینگام بورگون و جان برگوین است.

کتابخانه اکنکار

01 Nov, 18:09


فصل اول

پیوندهای خانوادگی: تبار مارجوری




❞هر انسان انعکاسی است از تمام نیاکان خود.❝
رالف والدو امرسون

❞تنها زندگی‌ای که در خدمت به دیگران باشد، ارزش زندگی کردن را دارد.❝
آلبرت اینشتین


‏┄┅═┅⊰※⊱┅═┅┄



مادربزرگ هر کسی

مارجوری کلِمپ زن کوچکی است که قدش تنها یک متر و پنجاه و چهار سانتی‌متر است. او در نگاه اول، معمولی به نظر می‌رسد؛ می‌تواند مادربزرگ هر کسی باشد. در یکی از مصاحبه‌های اولیه‌مان، او عکسی از بن فرانکلین که به دیوار آپارتمانش آویزان بود را به من نشان داد و اشاره کرد که چقدر به او شبیه است. با خنده گفت: «احتمالاً در یکی از زندگی‌های قبلی از بستگان او بوده‌ام.» مارجوری می‌تواند با طنز خوب بدرخشد، اما هم‌زمان رفتاری جدی و اقتداری آرام هم دارد. او در امور معنوی به‌طور شگفت‌آوری ماهر است، اما در عین حال، اهل عمل و قابل‌دسترس است. او دانش گسترده‌ای درباره بسیاری از موضوعات، به‌ویژه رویدادهای تاریخی و شخصیت‌های تأثیرگذار پشت آن‌ها دارد.

با وجود علاقه آشکار مارجوری به بیان داستان‌هایی از زندگی نیاکانش، زندگی فعلی‌اش و تجربه‌های به‌یادمانده‌اش در مسیر روح؛ همیشه آسان نبود که او ساعت‌ها برای مصاحبه‌های این کتاب وقت بگذارد. او به دلیل صدای غیرطبیعی مادرزادی قلب و مشکلات ناشی از تب روماتیسمی، در کودکی تحت عمل قلب قرار گرفته است؛ همچنین از انحنای ستون فقرات و آرتروز شدید زانوها رنج می‌برد و مشکلاتی در شنوایی و بینایی دارد.

چیزی که باعث می‌شود مارجوری با وجود این مشکلات جسمی به مسیرش ادامه دهد، تعهد او به خدمت به جهان است. از درخت خانوادگی گسترده‌اش، او افرادی را برگزیده تا در این کتاب معرفی کند؛ کسانی که زندگی خود را به عنوان «ابزارهایی برای روح» زیسته‌اند. این افراد از زمان‌ها، مکان‌ها و ادیان مختلف بودند و به «ندای روح» برای خدمت به دیگران، در مقیاس‌های کوچک و بزرگ، با عشقی بی‌چشم‌داشت پاسخ دادند.

کتابخانه اکنکار

01 Nov, 18:08


مقدمه


❞هر کسی می‌تواند بزرگ باشد، زیرا هر کسی می‌تواند خدمت کند.
برای خدمت کردن نیازی به مدرک دانشگاهی ندارید.
نیازی نیست که در گرامر و دستور زبان استاد باشید...
نیازی نیست که نظریه دوم ترمودینامیک را بدانید تا خدمت کنید.
تنها به قلبی پر از بخشش و روحی که از عشق برانگیخته شده باشد نیاز دارید.❝

مارتین لوتر کینگ، جونیور

❞من مداد کوچکی در دست خدای نویسنده هستم
که نامه‌ای عاشقانه به جهان می‌نویسد.❝

مادر ترزا (گونجا آگنس بوجاچیو)

برای نوشتن درباره زندگی مارجوری کلِمپ، زندگی قدیسانی همچون سنت ترزا آویلا، سنت فرانسیس آسیزی، سنت هیلدگارد بینگن، سنت کاترین سیه‌نا، جولیان نورویچ و دیگران را مطالعه کردم. وقتی به مارجوری گفتم که زندگی‌اش همچون زندگی قدیسان، هدیه‌ای برای دیگران است، او با فروتنی امتناع کرد. مارجوری با تواضع و فروتنی تمام، می‌خواهد دیگران را تشویق کند که زندگی خود را وقف خداوند کنند، نه اینکه خودش را به عنوان الگویی از روحانیت معرفی کند. با این حال، شباهت بین زندگی مارجوری و زندگی بسیاری از قدیسان را در رهبری زندگی‌ای مملو از خداوند دیدم؛ زندگی‌ای که آن‌قدر به اراده الهی آمیخته است که فرد به «انگشت خداوند» تبدیل می‌شود. یسوعی‌ها این حالت را «دیسپونیبله» می‌نامند؛ یعنی کاملاً آماده و در دسترس برای انجام اراده خدا بودن. و مانند قدیسانی که زندگی‌شان عشق در عمل را به نمایش گذاشت، زندگی مارجوری نیز ترکیبی از معنویت و عملگرایی است. او جوینده‌ای معنوی است که همگام با آنانی که پیام خدا را به جهان آوردند، برای تغییر آن به پا می‌خیزد. نکته مهم در پیام مارجوری به جهان این است که خدمت فروتنانه نباید محدود به قدیسان باشد؛ بلکه زندگی مدرن ایجاب می‌کند که در میان فعالیت‌های روزمره، به عنوان بخشی از رشد معنوی‌مان، یاد بگیریم که وجود خود را اهدا کنیم.

زندگی مارجوری و بسیاری از نیاکان او نشان می‌دهد که معنویت در بطن زندگی روزمره جای دارد. برخی از آنان در ترویج جنبش‌های مذهبی جدیدی مانند اصلاحات و دین قدیسان آخرالزمان نقشی چشمگیر داشتند.

به اشتراک گذاشتن داستان مارجوری، به معنای ارائه بینش‌هایی درباره مسیری است که او زندگی خود را به آن وقف کرده است: طریق اکَنکار. چنین داستانی به آنانی کمک می‌کند که به دنبال زندگی‌ای مملو از تجربیات معنوی زنده هستند، نه اسیر قوانین خشک دینی. مسیر زندگی مارجوری ما را تشویق می‌کند که، پیش از هر چیز، مانند توماس مرتون دریابیم که «ما که هستیم»، زیرا «راه قدوسیت، در بسیاری از موارد، راهی است برای خود بودن.» میل به قدوسیت (یا «کمال») با تمایل به خدمت به دیگران همسو است.

مسیر اکَنکار الگویی باستانی و در عین شگفتی مدرن برای کمال معنوی و خدمت است. این مذهب «نور و صوت» به تجلیات معنویت به عنوان جلوه‌های خداوند در زندگی روزمره می‌پردازد. فرد در این طریقت به عنوان روحی جاودانه و جرقه‌ای از خدا شناخته می‌شود که تا ابدیت زندگی می‌کند. اکَنکار به جای تأکید بر اصول و مفاهیم یا یگانگی همگانی، افراد را به تجربه نور و صوت روح ترغیب می‌کند؛ به تجربه ماجراجویی‌های واقعی معنوی که زندگی را غنی‌تر می‌کند و فهم را گسترش می‌دهد و به «همکار خداوند» تبدیل می‌کند. با گشوده شدن فرد به انرژی و عشق معنوی بیشتر، خدمت به دیگران به نیازی الزامی و نیروی محرکه‌ای در زندگی بدل می‌شود.

با به اشتراک گذاشتن زندگی خود و نیاکانش در این کتاب، مارجوری امیدوار است افراد را به یافتن راه‌هایی برای ابراز عشق و خدمت ترغیب کند. با پیروی از قانون عشق، افراد می‌توانند کانالی برای روح شوند، چه در باز کردن دری برای دیگری، نوشتن کارت تسلیت، صحبت با فردی تنها در صف فروشگاه، یا کمک به شخصی بیمار. مارجوری می‌گوید: «وقتی اعمال با عشق انجام می‌شوند، تمام جهان تعالی می‌یابد.»

‏┄┅═┅⊰※⊱┅═┅┄

یادداشت برای خواننده:
این کتاب بازتابی است از درک‌ها و دیدگاه‌های معنوی نویسنده و موضوع زندگی‌نامه‌ای/مصاحبه‌شونده کتاب. هدف این کتاب بیان هیچ مسیر معنوی، آموزگار یا دینی خاصی نیست. در این کتاب، نویسنده به‌طور موردی از برخی اصطلاحات همچون اکَنکار، اِک، ماهانتا، وایراگی و سفر روح استفاده کرده است که علائم تجاری اکَنکار هستند. نویسنده قصد داشته است که استفاده‌ای «منصفانه» از این اصطلاحات داشته باشد و اذعان دارد که حقوق مالکیت آن‌ها به طور کامل متعلق به اکَنکار است.

دکتر پاتریشیا آریادنه

‏┄┅═┅⊰※⊱┅═┅┄

کتابخانه اکنکار

25 Oct, 17:55


ڪـنـدا


ܭ‌ࡅ࣪ߺܥ‌۩۵۶۩ܥߺ࣪ࡅ‌ܭ‌‌‌






نور از آسمان روی کوه می‌ریزد
و به شکل جویبار و رود از کوه جاری می‌شود
تا به دریاچهٔ نور در پای کوه برسد.








#شبدا ١۲۲

کتابخانه اکنکار

25 Oct, 17:53


پایان کتاب همه‌چیز دربارهٔ اک

کتابخانه اکنکار

25 Oct, 17:49


خدامرد همیشه معجزات خود را در سکوت و زمانی که تعداد کمی، اگر اصلاً کسی باشد، نظاره‌گر هستند انجام می‌دهد. شفایی که بسیاری از او درخواست می‌کنند، آن‌چنان آرام و مرموز صورت می‌گیرد که کسانی که آن را دریافت می‌کنند، به سختی آن را تا مدت‌ها بعد تشخیص می‌دهند. این افتخار نصیب من شد که سال‌ها پیش در کنار سودار سینگ، استاد بزرگ اک، نشسته بودم، زمانی که مردی از او درخواست کرد که ورم مفصل پاهایش را درمان کند. استاد فقط لبخندی زد و درباره موضوعی دیگر صحبت کرد، در حالی که آن مرد با بی‌صبری اصرار داشت که درمان شود. سرانجام مرد ناامید شد و رفت، اما لنگشی که هنگام ورود به آشرام داشت، دیگر وجود نداشت. او اکنون مانند فردی بدون درد و رنج در پاهایش قدم می‌زد. گام‌های او مانند یک فرد سالم بود.

مرد خدا تنها یک هدف برای حضور در اینجا دارد؛ اینکه کسانی را که تمایل دارند به خانه آسمانی خود بازگرداند. این دنیا، جهانی از جنگ‌ها، بیماری‌ها و بدخیمی‌هاست که زمین تمرین برای روح است. هنگامی که هر کس آماده شود، استاد واقعی ظاهر می‌شود و با آموزش‌های خاص او را آماده می‌کند تا صعود به جهان‌های بالاتر را بیاموزد؛ یعنی یاد بگیرد چگونه در حالی که هنوز در جسم زندگی می‌کند، از حالت آگاهی فیزیکی خارج شود و در جهان‌های بالاتر ساکن شود. هر روز سالک با مرد خدا در این قلمروهای بالاتر وقت می‌گذراند، آنها را کاوش می‌کند و می‌آموزد که ابدیت چیست و چگونه زندگی خود را در آن سپری خواهد کرد.

مگر اینکه کسی بتواند در این زندگی استاد واقعی را پیدا کند، او در تناسخ‌های بعدی زندگی‌های بیشتری را صرف تکامل خود خواهد کرد، تا به مرحله‌ای برسد که مسیر اک برای او باز شود تا به جهان‌های آسمانی سفر کند.

پایان


#کتاب
#همه‌چیزدرباره‌اک

کتابخانه اکنکار

25 Oct, 17:48


سؤال درباره مسیحای عصر جدید همواره مورد بحث کسانی بوده که به مسائل معنوی و مذهبی دوران حاضر علاقه‌مندند. موضوع اصلی اینجاست که آیا مسیحای این عصر ظهور کرده است و چگونه می‌توانیم بفهمیم که او اکنون در میان ماست. برخی عوامل و رویدادها که در حال رخ دادن هستند، تا حدودی اثبات می‌کنند که ما از حضور او بهره‌مند هستیم.

از زمان ظهور "اکنکار" در جهان مدرن، که از حدود سال ۱۹۳۵ آغاز شد، بحران‌ها در امور انسانی شدت بیشتری یافته و اکنون به نظر می‌رسد در آستانه انفجار هستند. این آموزه باستانی که پس از قرن‌ها خاموشی دوباره به توجه جهانیان بازگشته، به نظر می‌رسد که هدفی دارد؛ و آن این است که نیروی معنوی قوی‌تری به همه کسانی که پیرو آن می‌شوند ببخشد.

موجود باستانی، نماینده خدا، که او را مسیحا یا "مرد خدا" می‌نامیم، با هر عصر جدید در جهان ظاهر می‌شود. اکنون او با آموزه‌های کهن "اک" ظهور کرده است که به نژاد انسانی نیروی معنوی جدیدی می‌بخشد و بسیاری را از بحران‌ها به قلمروی خداوند هدایت می‌کند. راه اکنون به طور کامل روشن است و بسیاری می‌توانند ببینند که مسیر الهی آنها را به کجا هدایت می‌کند.

در متون بودایی نیز از ماتریا (Matriya) صحبت شده است که برای این عصر می‌آید تا پیروان بودا را به سوی خدا بازگرداند. گفته می‌شود که او بر روی آ‌ب به دنیا می‌آید، جایی که اسب‌ها در کنار ساحل چرا می‌کنند و مزارع سبز است. او فردی غربی است که به جای نشستن در حالت نیلوفر (لوتوس)، بر روی یک صندلی صاف می‌نشیند و پاهایش را بر روی زمین قرار می‌دهد. بسیاری ادعا کرده‌اند که مسیحای فعلی جهان هستند، اما شواهدی برای این ادعا وجود ندارد. پیام جهانی رهایی باید یک آموزه کهن باشد.

اک مجموعه‌ای کامل از حکمت برتر است که سال‌ها به طور خاموش منتظر بازکشف بوده است و تعداد کمی توانایی یا شجاعت مواجهه با آن را داشته‌اند. بسیاری از استادان مشهور که خود را به عنوان رهبران در زمینه‌های مختلف دینی و فلسفی معرفی کرده‌اند، سعی کرده‌اند اک را به شکل یک مدرسه اسرار بازآفرینی کنند. اما آن‌ها ناکام ماندند، عمدتاً به این دلیل که مردم دورانشان برای پذیرش آن آماده نبودند.

ما همیشه همین مشکل را در طول تاریخ مذهبی جهان داشته‌ایم. اگر یک دین در بین رهبران سیاسی و دولت‌ها قدرت بیشتری می‌گرفت، اک مجبور بود زیرزمینی بشود به دلیل مشکلات آزار و اذیت. امروز دوباره بر صحنه جهانی ظاهر شده و تا حدی نادیده گرفته می‌شود و تحت آزار قرار می‌گیرد؛ زیرا رهبران در زمینه‌های مختلف دینی، سیاسی و حکومتی نمی‌خواهند که این آموزه گسترش یابد. آنها می‌ترسند که این آموزه تعادل اقتصادی مذهبی ملت‌های جهان را به هم بزند.

رهبرانی مانند من که در رأس جنبش فعلی اک قرار دارند، با همان مشکلی مواجه هستند که هر کسی که آموزه‌های واقعی را تأسیس کرده، با آن روبه‌رو بوده است. ما همه در موقعیتی قرار می‌گیریم که مردم به سراغ ما می‌آیند و همه چیز می‌خواهند جز خدا در زندگی‌شان. این مشکل اصلی زندگی است. حتی مسیح نیز با این موضوع مواجه بود. مردم به سادگی این افراد را به عنوان مردان خدا، نمایندگان سوگماد، موجود برتر که در جسم تجلی یافته، نمی‌شناسند. به عبارت دیگر، آن‌ها تنها به این فکر می‌کنند که چه چیزی می‌تواند برای خودشان انجام شود؛ معلول، ناراضی، زندانی نیروهای منفی، سرخورده از زندگی و بدون هیچ منبع درآمدی، آنها با خستگی به پای خدایان، جادوگران، عالمین علوم غریبه و دیگر فراپندارها می‌افتند، به امید درمان معجزه‌آسا.

مردان خدا که در واقع استادان «اک» هستند، می‌توانند هر معجزه‌ای که بخواهند انجام دهند، اما به ندرت این کار را می‌کنند، زیرا این امر باعث می‌شود که شاهدان به پدیده‌های جسمی و روانی ایمان بیاورند، به جای آنکه راه واقعی به سوی خدا را دنبال کنند.

جویندگان واقعی کمک‌های معجزه‌آسا دیر یا زود متوجه می‌شوند که یاری معنوی حقیقی به رشد درونی آنها بستگی دارد. هرچه فرد در مراحل بالاتری از توسعه معنوی باشد، درمان یا کمک معنوی به او برای استاد آسان‌تر خواهد بود. اما کسانی که هنوز به مرحله نجات نرسیده‌اند، هرگز آن معجزه‌ای را که در تمام زندگی خود به دنبال آن هستند، پیدا نخواهند کرد.

در عوض، وقتی به مرد خدا می‌رسند، در ناامیدی از او می‌خواهند که چیزی به آنها بدهد تا درمان شوند، کیسه‌های خالی‌شان پر شود و شادی مادی پیدا کنند. اما خدامرد با ملایمت به آنها یادآوری می‌کند که تنها چیزی که او دارد راهی به سوی وجود مطلق است و آنچه که آنها می‌خواهند در توان او نیست که به آنها بدهد. اکثر آنها با اندوه روی برمی‌گردانند و همچنان به دنبال آن معجزه می‌گردند که درمان همه مشکلاتشان باشد.

کتابخانه اکنکار

25 Oct, 17:47


آیا مسیحای عصر جدید در میان ماست؟

کتابخانه اکنکار

25 Oct, 17:47


یکی از اصول دیگری که نباید فراموش کنید این است که روح از دیدگاهی کروی عمل می‌کند، به‌طوری که تمام حواس از هر نقطه‌ای در امتداد این کره منشأ می‌گیرند. دیدن، شنیدن و دیگر حواس از یک عضو بدنی آغاز نمی‌شوند، بلکه از کل آگاهی سرچشمه می‌گیرند. به دلیل سردرگمی در این باره، برخی افراد ممکن است ابتدا در دیدن، شنیدن... یا حرکت کردن مشکل داشته باشند.

حرکت در بدن معنوی از طریق دو پا انجام نمی‌شود، بلکه به وسیله فکر صورت می‌گیرد. گاهی در ابتدا، روح ممکن است وسوسه شود که تلاش کند از طریق اتر معنوی «قدم بردارد»، اما این روش تنها تا حدی پیش می‌رود. روح باید ذهن را تربیت کند تا همه چیز از طریق فکر اتفاق بیفتد. با این کار، حرکت نه‌تنها آسان بلکه فوری خواهد شد... چرا که بدن نوری قادر به سفر با سرعت نور است.

به یاد داشتن اینکه اشیاء فیزیکی قابل نفوذ هستند، مهم است، اما باید توجه کرد که آن‌ها از نظر ارتعاشی بیشتر از هوا «محکم» هستند. عبور از میان اشیاء فیزیکی ممکن است و خواهد شد، اما این تجربه متفاوت از عبور از اشیاء غیر جامد خواهد بود.

دو نکته‌ای که ممکن است اول مسافر را شگفت‌زده کند، این‌ها هستند:
ابتدا، روح به‌سرعت متوجه توانایی جدیدی برای حس واقعیت ارواح و افرادی می‌شود که در حالت معنوی با آن‌ها روبرو می‌شود. روح می‌تواند افکار انسان‌ها و همچنین صدای بلند و گاهی اوقات غرق‌کننده‌ای از انبوه افکار بشر را در پس‌زمینه بشنود. با مشاهده یک موجود یا فرد، روح ممکن است اطلاعاتی در مورد گذشته، حال یا آینده آن‌ها دریافت کند... توانایی جدیدی برای درک واقعیت‌ها. روح می‌تواند زندگی‌های گذشته، وضعیت‌های کارمایی، نیازها و غیره را حس کند.

نکته دیگری که مطمئناً بیشتر افراد را شگفت‌زده خواهد کرد این است که در بدن معنوی... افکار به واقعیت تبدیل می‌شوند. به هر چیزی که فکر کنید... در برابر شما ظاهر خواهد شد. هر مکانی که به آن فکر کنید... شما را به آنجا خواهد برد. اگر به کسی فکر کنید... ممکن است تمثالی سه‌بعدی(هولوگرافیک) از او در برابر شما ظاهر شود، یا شما بلافاصله نزد او فرستاده شوید (یا بالعکس). به دلیل این واقعیت، مهم است که بتوانید تفاوت بین تصاویر سه‌بعدی از موجودات و موجودات واقعی را تشخیص دهید.

یک موجود واقعی طبق شیوه‌ای که او را می‌شناسید، رفتار خواهد کرد، یا به شکل بالاتری که ممکن است هنوز نشناسید، ظاهر خواهد شد. یک تصویر سه‌بعدی بر اساس افکار شما پاسخ می‌دهد.

گاهی روح باید بین تمثال‌های سه‌بعدی ایجادشده از ترس درونی خود، که می‌تواند در حالت معنوی هرج و مرج زیادی به همراه بیاورد، و یک آزار حقیقی تاریک یا شیطانی تمایز قائل شود که در فرآیند پاکسازی به همان اندازه رایج خواهد بود.

راه تشخیص تفاوت این است. یک شکل فکری که توسط ترس ایجاد شده باشد، به تصمیم روح برای تغییر شکل واکنش نشان خواهد داد، به عنوان مثال: «تو یک عقاب هستی، نه یک جانور وحشی!» اگر شکل تغییر کند، به احتمال زیاد این یک تصویرسه‌بعدی از ترس درونی است. اما اگر نیروی تاریکی باشد، طبق ترس‌ها و انگیزه‌های درونی شما یا خواست شما برای تغییر واکنش نشان نمی‌دهد. این نیرو به عنوان موجودی جداگانه، وحشی و ویرانگر عمل خواهد کرد. اگر به وجود یکی از این نیروها مشکوک شدید، نام استاد را تکرار کنید و به طور مداوم ذکر بگویید که آن‌ها را وادار به عقب‌نشینی می‌کند.

فراتر از خود تجربه، مجموعه‌ای از مواردی وجود دارد که یک روح اگر بخواهد مسیر پاکسازی کارمایی (راه صعود) را دنبال کند، اکنون تجربه خواهد کرد.

مراحل مختلفی که یک روح طی خواهد کرد عبارتند از: بیداری، هم‌آفرینی، تسلیم، آیین‌های گذار و دریافت اسرار، بروز کارما، بازتاب کارما، روشن شدن شعله ابدی و صعود.

فراتر از مسیر پاکسازی، مسیر تمییز (راه تغییر) قرار دارد که شامل این مراحل است: آیین‌های شفا، آیین‌های تکامل، تغییر واقعیت.

فراتر از مسیر تمییز، مسیر انضباط (راه رستگاری) قرار دارد که شامل این مراحل است: ورود انرژی به مسیرهای مقدس باستانی، ورود به دانش قلمروهای پایین‌تر، خودآزمایی، گناه نخستین و اسرار رستگاری. و پس از آن... اسرار مرگ، مرگ و زندگی پس از مرگ و هر آنچه که باستانی است!

از آنجا که دانش موجود در این مسیرها گسترده است، این دانش در چندین کتاب ارائه شده است. (همه این کتاب‌ها در این مجموعه آمده‌اند.) اما بگذارید بگویم: خوش آمدید، مسافر! به مسیر...

#کتاب
#مجموعه‌دانش‌عرفانی

کتابخانه اکنکار

25 Oct, 17:46


مجموعهٔ دانش عرفانی: سفر خارج از بدن
فصل دو


بخش هفتم



مکانیک‌ها
بیشتر افراد زمانی که وارد حالتی به نام «حالت ارتعاشی» می‌شوند، متوجه خواهند شد که در آستانه تجربه‌ای خارج از بدن هستند. اما برخی ممکن است با شنیدن صدایی مهیب و بلند، متوجه نشانه‌های اولیه این تجربه شوند. در هر دو صورت، این دو حالت در نهایت با هم ادغام شده و به گونه‌ای رخ می‌دهند که شما هم‌زمان در حال تجربه حالت ارتعاشی و شنیدن صدای مهیب خواهید بود.

حالت ارتعاشی زمانی رخ می‌دهد که روح از آگاهی فیزیکی جدا شده و به آگاهی معنوی بازمی‌گردد. از آنجا که ارتعاشات فیزیکی ذرات به‌ مراتب کندتر از ارتعاشات روح است، این تغییر چشمگیر بوده و ممکن است در دفعات اولیه ترسناک به نظر برسد. اما دلیل ترسناک بودن آن صرفاً به‌خاطر تفاوت شدید این تجربه با تجربیات عادی روح است و در نهایت این حالت به زمانی آرامش‌بخش و آسوده تبدیل می‌شود. در ادامه بیشتر درباره آن صحبت خواهیم کرد.

اگرچه ممکن است این حالت شبیه به صدای موتور جت در حال آماده‌سازی برای پرواز به نظر برسد، اما در واقع چیزی که روح می‌شنود تغییر فرکانس از عالم فیزیکی به عالم معنوی است؛ که دوباره باید گفت، این فرکانس به‌مراتب بالاتر از آن چیزی است که روح به آن عادت دارد. در جهان روح، ذرات با سرعتی به مراتب بیشتر ارتعاش می‌کنند و این حالت نیاز به عادت دارد.

معمولاً (ولی نه همیشه) روح بلافاصله پس از ورود به حالت ارتعاشی با آنچه می‌توان «ذهن خدا» نامید، ارتباط برقرار می‌کند. این تجربه‌ای بسیار قدرتمند است، چرا که شما به حالت «همه‌دانی» وارد می‌شوید، اگرچه متأسفانه نمی‌توانید آن را هنگام بازگشت به‌طور کامل با خود بیاورید. اما یکی از اهداف تجربه خارج از بدن این است که تکه‌های کوچکی از آن را به تدریج به دنیای خود ببرید، به‌طوری که در نهایت روح بیشتر به این منبع متصل شود تا به منابع زمینی. هنگامی که به این منبع متصل می‌شوید، روح احساس می‌کند تمام دانش در دسترس اوست. هر چیزی که روح ممکن است بخواهد بفهمد، در آن لحظه می‌فهمد. اما هنگام بازگشت، بسیاری از آن‌ها عقب‌نشینی می‌کنند.

در حین تجربه این ارتباط، روح ممکن است شروع به احساس اولین نشانه‌ها (یا حتی جریان کامل) از عشق بدون شرط خداوند کند. این تجربه واقعاً زندگی را تغییر می‌دهد و کاملاً غیرقابل بیان است.

این تجربه می‌تواند بارها به همین صورت ادامه یابد، یا روح ممکن است همان اولین بار از بدن خود جدا شود. در این جنبه از سفر، تنوع زیادی می‌تواند وجود داشته باشد. برخی ممکن است پیش از خروج از بدن، آنچه را که من «ارتعاشات بالارونده» می‌نامم، تجربه کنند، در حالی که برخی دیگر ممکن است خروج را تجربه کنند و سپس از طریق این ارتعاشات بالارونده آموزش داده شوند.

ارتعاشات بالارونده معمولاً در ابتدا گیج‌کننده هستند، زیرا روح به فرکانس معنوی بازمی‌گردد... و سپس دنیای روح شروع به بالا بردن آگاهی می‌کند. در واقع، موتورهای روح به فرکانس بالاتری هدایت می‌شوند که هدف آن این است که آگاهی، دیدگاه، چشم‌انداز و بدن فیزیکی روح را به سطح بالاتری برساند تا به شناخت و درک بیشتر دست یابد. دانش، انرژی است و با این که این مسئله سخت قابل درک است، با هر ارتعاش بالارونده، آگاهی روح به سطح بالاتری می‌رسد و درک‌ها به ایده‌آل‌های بالاتری تبدیل می‌شوند.

ارتعاشات بالارونده بسیار مهم هستند، زیرا اساس تکامل روح را تشکیل می‌دهند.

اجازه دهید از یک تشبیه استفاده کنم. اگر شما بتوانید آگاهی یک کودک سه‌ساله را به سطح یک مرد هشتادساله برسانید، این امر بسیار قابل‌توجه خواهد بود. اگرچه چنین چیزی در سطح فیزیکی مطلوب نیست، اما در سطح معنوی، بالا بردن آگاهی ما به سطح موجودات معنوی بالاتر، بسیار هدفمند است. این تنها به ما کمک نمی‌کند تا از انگیزه‌های کارمایی خود عبور کرده و از این دنیا به جهان‌های بالاتر صعود کنیم، بلکه ما را آماده می‌سازد تا در پادشاهی خداوند که شامل این جهان و تمام جهان‌های بالاتر و پایین‌تر است، خدمت کنیم.

ارتعاشات بالارونده به‌ عنوان تغییرات بسیار قوی در نیروی واقعی ارتعاشات تجربه می‌شوند که براساس چگونگی جذب آگاهی، سرعت می‌گیرند و کاهش می‌یابند. این حالت می‌تواند برای دقایق یا ساعت‌ها ادامه یابد و اگرچه در ابتدا کمی ترسناک است، اما با گذشت زمان به چیزی بسیار خوشایند تبدیل می‌شود.

هنگامی که روح آماده خروج از بدن است، این کار به روش‌های مختلفی می‌تواند انجام شود. روش رایج اولیه، غلت زدن به بیرون است. گاهی اوقات، واصلین فرشته‌مانند در ابتدا برای کمک و آموزش، روح را از بدن بلند می‌کنند. اما با گذشت زمان، روح می‌تواند تکنیک‌های دیگری را برای خروج یاد بگیرد؛ مانند استفاده از قدرت فکر برای اراده کردن خروج کالبد اثیری از بدن.

کتابخانه اکنکار

25 Oct, 17:45


تنها یک گورموخ (فردی که واقعاً به خداوند و حقیقت خدمت می‌کند) می‌تواند به نام دست یابد و نه یک منموخ (فردی که به نفس و ذهن خود وابسته است).

تا زمانی که فرد به یک استاد کامل نرسد، نمی‌تواند معنی و اهمیت واقعی نام را درک کند.

❞همه با زبان نام پروردگار را می‌گویند، اما تنها او که به استاد واقعی خدمت می‌کند آن را دریافت می‌کند.❝

نام، لمسی آگاهانه است که استادان و مقدسین به شاگردان خود عطا می‌کنند. این هدیه‌ای از حیات الهی است که با لطف استاد در درون ما تجلی می‌یابد. نام در وجود همه هست، اما تا زمانی که کسی گورموخ(واصل) نشود، نمی‌تواند به این ثروت دست یابد. منموخ‌ها از آن محروم می‌مانند.

❞نام گنجی بی‌پایان است که در دل یک گورموخ جای دارد.❝

❞کالای ارزشمند در خانه توست، سرمایه در درون خودت است. هر لحظه نام را بگیر؛ تنها یک گورموخ آن را دریافت می‌کند. گنج نام بی‌پایان است؛ اما تنها فرد خوشبخت آن را دریافت می‌کند.❝

❞هیچ چیزی با نام برابری نمی‌کند. ای نانک، تنها یک گورموخ آن را دریافت می‌کند.❝

❞با شنیدن نام، فرد خود را می‌شناسد و از نام بهره می‌برد. با شنیدن نام، گناهان پاک می‌شوند و ذهن خالص می‌گردد. ای نانک، خوشا به حال آنان که نام را می‌شنوند. یک فرد مؤمن همیشه به آن می‌اندیشد.❝

❞همه بندها گسسته می‌شوند و رهایی حاصل می‌شود. انسان در حقیقت یکی می‌شود. به دست آوردن نام دشوار است و تنها در دل یک گورموخ جای دارد. ای نانک، خوشا به حال آنان که به استاد خدمت می‌کنند.❝

❞افراد خودسر نام را نمی‌شناسند؛ بدون نام، آنها عزت خود را از دست می‌دهند. آنها در دوگانگی گرفتار می‌شوند و طعم کلمه را دوست ندارند.❝


این راز نام در درون همه نهفته است، اما بدون استاد و تمرین آشکار نمی‌شود. افراد خودسر از آن محروم می‌مانند. این موضوعی برای صحبت نیست و نمی‌توان آن را تنها با درخواست یا خواهش دریافت کرد. اگر ما به یک استاد پول بدهیم و از او بخواهیم مدرک کارشناسی ارشد به ما بدهد، او صرفاً خواهد گفت که باید تحصیل کنید و با تلاش جدی پیش بروید. برای آن باید تلاش و مطالعه کرد. این قدرت در درون همه است، اما تنها از طریق لطف استاد و تمرین نام قابل دستیابی است. بدون نام، همه چهار دسته از موجودات و چهار نوع تناسخ در گمراهی هستند.

❞تو هستی که چهار منبع آفرینش از تو است و همه کلمات تو را می‌گویند، اما بدون نام، همه در شک و تردید گمراهند.❝

این نام تنها با خدمت به استاد کامل قابل دستیابی است و بدون او نمی‌توان به آن دست یافت.

❞با خدمت به استاد، نام پروردگار به دست می‌آید. هیچ‌کس نمی‌تواند آن را بدون یک استاد کامل دریافت کند.❝

#کتاب
#طریق‌استادان

کتابخانه اکنکار

25 Oct, 17:44


چگونه نام دریافت می‌شود؟
عطای نام گرانبها تنها نصیب کسانی می‌شود که خدا بخواهد به آنها ببخشد.

❞ای نانک، تنها از طریق لطف پروردگار است که به نام حقیقی دست می‌یابیم.❝

❞نام در قلب کسی جای می‌گیرد که خداوند به او عطا کند.❝

❞هیچ ثروتی به اندازه نام ارزشمند نیست؛ او که خداوند به او عطا کند، راستین است.❝

❞فقط کسی که خداوند از او راضی باشد، به گنج نام دست می‌یابد.❝


این هدیه‌ای است از جانب یگانهٔ مطلق، از طریق لطف و بخت نیکو.

❞ای نانک، آنان که نام را دریافت کردند، از طریق لطف او آن را به دست آوردند.
آنان که این‌گونه مقدر شدند، به نام عمل کردند.❝


تنها از طریق لطف اوست که کسی با نام هم‌نوا می‌شود.

❞ای نانک، خوشا به حال آنان که در خانه‌شان نوای بی‌پایان طنین‌انداز است.❝

❞عفت، راستی و خویشتن‌داری همه در نام نهفته‌اند. کسی بدون نام پاک نمی‌شود.
اما تنها با بخت نیکوست که نام در دل جای می‌گیرد، و انسان از طریق شبد به پروردگار دست می‌یابد.❝


نام را می‌توان از یک استاد کامل و از مقدسینی که در تمرین نام مهارت دارند، دریافت کرد.

❞آنان که به نام تعظیم می‌کنند و در آن غرقه می‌شوند، ای نانک، از درگاه پروردگار هدیه دریافت می‌کنند.❝

❞کسی که مورد برکت قرار گرفته باشد، راستین می‌شود و استاد کامل به او شهد نام را می‌دهد.❝

❞همه چیز توسط نام آفریده شد؛ اما جز از طریق یک استاد کامل، نمی‌توان آن را شناخت.❝

❞هیچ‌کس جز استاد کامل نمی‌تواند نام پروردگار را برای پشتیبانی ما به ما عطا کند.❝

❞ذهن خود را با رنگ نام رنگین کن از طریق تکرار آن.
ای نانک، این تنها در همراهی با قدیسان ممکن است.❝

❞من که هیچ شایستگی نداشتم، خداوند با رحمت خود برکت بخشید و در جمع مقدسین، نام پروردگار را به من عطا کرد.❝


نام تنها از استاد، بخشنده‌ی نام، و از هیچ جای دیگری قابل دریافت نیست. گورو نانک توصیه می‌کند که هرگاه فرصت یافتید، نام را به عنوان هدیه دریافت کرده و از طریق لطف استاد به تمرین آن بپردازید تا بدین ترتیب هدف واقعی زندگی خود را تحقق بخشید. طبقه یا عقیده، مانعی در این مسیر نخواهد بود.

❞به جایی برو که نام پروردگار را دریافت کنی؛ و با لطف گورو، به آن ارادت ورز.❝


برای دریافت این نام، باید از یک استاد کامل تعلیم گرفت. همچنین باید در همراهی مقدسین بود تا با تأثیر شخصیت معنوی و مغناطیسی آنها، فرد بتواند به سرعت درونی پیشرفت کند. اگر کسی این تمرین را تنها از طریق مطالعه کتاب‌ها انجام دهد، هیچ سودی نخواهد برد، چراکه حتی یک اشتباه کوچک ممکن است او را گمراه کند. جایی که جریان‌های نام درونی وجود دارد، جریان‌های کال و مایا نیز وجود دارند که می‌توانند از طریق شهوت و خشم موجب سقوط فرد شوند. کسانی که از حمایت استاد برخوردار نیستند، ممکن است قربانی فریب‌های کال و مایا شوند. کسانی که بدون استاد به تمرین نام دهان‌آتماک می‌پردازند، صدای درونی مایا و کال را می‌شنوند. بنابراین، یک شاگرد باید با یک استاد کامل که به بالاترین مقام معنوی دسترسی دارد، ارتباط برقرار کند. پس از دریافت تعلیم از او، پیشرفت درونی او سودمند خواهد بود.