در صد و بیست و هفتمین خواستگاری، بالاخره خوشش آمد و دختر را پسندید. اما دو روز بعد، بازهم دلشوره که نکند چنین و چنان.
از باب رفاقت شمارهی یکی را گیر آوردم که از بچگی این خانواده را میشناخت. بعد از ظهری بود که طرف بعد از هزاربار تماس و سرتقبازی ما، بالاخره از رو رفت و گوشی را برداشت.
با صدای خوابآلود گفت بفرمایید. داستان را گفتم. سکوتی طولانی کرد. فکر کردیم احتمالاً دارد اجدادمان را مینوازد که برای مسألهی کوچکی از خواب بیدارش کردهایم. چند بار الو الو گفتم تا بالاخره لب وا کرد و جوابی داد که تازه فهمیدیم قطعاً داشته اجدادمان را با کاف و گاف مینواخته.
گفت: «به حول و قوهی الاهی ایشان از ثقل سامعه و لامسه و ضعف باصره و رقت جلد و خبط ذائقه و عدم دقت عزم حاصله از کهولت و امراض باردهی دماغیه و عصبانیه مانند فالج و لقوه و کزاز و صرع و صداع و دوار و رعشه و استرخا و قروح سر و اوجاع مفاصل و حلق و اسنان و عرقالنسا و نقرس و همه اوجاع باردهی رطبه و ظلمت بصر و بیاض و سبل و غشاوه و حدت بصر و نزول آب و ثقل سامعه و کری گوش حادث از برودت و رطوبت و ضیق النفس و ربو و سعال و انتصاب نفس و قروح رئه و ضعف معده و کبد و طحال و کرده و مثانه و تفتیت حصاة و عسر البول و سلسل البول و استرخای قضیب و امراض مقعده و تلیین صلابت و تحلیل مواد باره و رفع لرز تپها و وضح و امراض مقعده و رحم و اوجاع آن و اخراج جنین و مشیمه و ادرار حیض و نشف رطوبات آن و اعانت بر حمل و جراحات از چرک به هر نوع که استعمال نمایند شربا و طلاء و تمریخا و اکتحلا و قطورا و سنونا و حمولا و فرزجة و مفردا و مرکبا بریء است انشالله».
گفتم: ارباب ما که نفهمیدیم چه گفتی، اما انگار شناختی کافی از ابعاد مختلف عمودی و افقی و عمقی و ارتفاعی ایشان دارید. پدری کنید و در یک جمله بفرمایید عیبی هم دارند؟
گفت: عارض شدم خدمتتان که از تمام عیوب مُبطل النکاح بیگانه هستند؛ اما از باب دِینی که برای شور دارم باید بگویم که تنها مرضشان ضیق صدر است و سعهی مقعد؛ یا به قول شما جوانها، تنبلند و تندخو.
ما هیچ. ما نگاه. و به جستجوی صد و بیست و هشتمین ...
⭕️ شما حتی اگر به خیالِ خودتان با بهترین کِیس عالم هم ازدواج کنید؛ یعنی کسی را پیدا کنید که از نظرِ شما بهترین است (حالا هرکس با توجه ملاکهایش)، شک نکنید شش ماه یا شش سال بعد، با همان ملاکها کیسِ بهتری پیدا خواهید کرد که از نظرتان بسیار بهتر از همسر فعلی است؛ و از قضا به گمانتان از این بهتر دیگر نمیشود. و بعد هم حسرت و اشک و آه که ای کاش کمی صبر کرده بودم و دیرتر ازدواج کرده بودم (نظریهی جهانهای ممکن).
برای همین شاید بتوان گفت اصولاًَ ازدواج با واقعگرایی محض نمیسازد. یکجایی هست که دیگر باید به عقل و خیالِ خودت لِگام بزنی و بعد از اینکه انتخابِ مناسبی کردی خودت را به نفهمی بزنی و با خودت بگویی "همینه که هست. من همین را میخواهم و تلاش میکنم با همینی که دارم بهترین وضعیت ممکن را بسازم".
بالاخره باید یکجایی تراژدیِ انجامِ یک انتخاب و سوزاندنِ امکانهایِ انتخابی دیگر را قبول کنی. به قول هایدگر، این تراژدی، ذاتیِ ما انسانها است. چارهای از آن نیست؛ هر انتخابی در هر کاری، یعنی سوزاندنِ امکانها و انتخابهایِ دیگر.
اگر قرار باشد که واقعنگر بمانی، و بر اساس جهانهای ممکنِ فلاسفه رویِ این حساب کنی که همیشه کیس بهتری برای ازدواج هست، اصلا نمیتوانی ازدواج کنی، و یا زندگی خوبی برایِ خودت رقم بزنی. اسیر میشوی در چنگالِ انتظارِ بیپایان.
یکی از دلایلی که آدمها در سن بالا به سختی ازدواج میکنند، این است که واقعنگر شدهاند. دیگر مثل دورانِ جوانی خام نیستند که از روی شور و احساس، و حتی شهوت خیال کنند که دیگر بهتر ازین نمیشود. سن که از نقطهای بالاتر رود، آدم آنقدر واقعگرا شده که هیچکس به دلش نمینشیند؛ آنقدر کمالطلبی و وسواسی سراغش میآید که انگاری هیچ فرد مناسبی در عالم برای او نیست.
زندگی یکجور واقعیتگریزی هم میخواهد. البته این بدان معنا نیست که از رویِ توهم و حسِ درونی و فشار جنسی در سنِ خیلی پایین تن به ازدواج بدهیم. منظور این است که آنقدر نگذارید سن بالا رود که نه کسی حاضر باشد با شما ازدواج کند، و نه وسواس شخصیتی خودتان بگذارد کسی را بپسندید.
القصه، زندگی مشترک، یکجور چشم بر برخی واقعیات بستن، خود را به نفهمی زدن، خویشتنداری و مدارا میخواهد. یادتان باشد که زندگیِ خوب و احساسِ خوشبختی، امری ساختنی است؛ و نه یافتنی.
البته اگر در کنارش، ناکارآمدی حکومتها و تورمهای دولتساخته هم بگذارند.
محسن زندی
🆔 @DrMohsenZandi