ح‌🍁ق @revayatehagh1400 Channel on Telegram

ح‌🍁ق

@revayatehagh1400


حق‌نامه: روزنامه‌ی روزنامه‌نگار بی‌روزنامه

روایت حق (Persian)

روایت حق یک کانال تلگرامی است که به ترویج و اشاعه دیدگاه های انسانی و اخلاقی می‌پردازد. این کانال به وسیله کاربر با نام کاربری "revayatehagh1400" اداره می‌شود. در این کانال، روایت حق به عنوان روایت آدم در فراق بهشت تبدیل شده است و از طریق نشر محتوای انسانی و مفید، به اشاعه ارزش های مذهبی و اخلاقی می‌پردازد. اگر شما به دنبال یافتن محتوای الهام بخش و انگیزشی هستید، کانال روایت حق بهترین انتخاب برای شماست. در این کانال، می‌توانید از تجربیات و دیدگاه های مذهبی و انسانی برخوردار شوید که به شما کمک می‌کند تا در مسیر رشد و تحول شخصی خود پیشرفت کنید. از طریق دنبال کردن این کانال، می‌توانید به جامعه انسانیتی مثبت و سازنده‌تر کمک کنید. بنابراین، بهترین قرارگاهی که می‌توانید برای شروع مسیری موفق و معنادار در زندگی خود انتخاب کنید، کانال تلگرامی روایت حق است. برای اطلاعات بیشتر و دنبال کردن محتواهای جذاب، می‌توانید به لینک زیر مراجعه کنید: https://www.instagram.com/hosein.ghadyani1400?igsh=MWxraWVlZjExeWNobA==

ح‌🍁ق

13 Feb, 11:18


#حدیث_حق ۳

ح🕯ق: ظاهر متن نقد خط احمدی‌نژاد بود و باطنش یعنی میان‌سطور صدالبته بسیار واضح و روشنش انتقاد از خط مصباح که روشن بنویسم: هنوز هم این دو خط را در امتداد هم می‌بینم و فراموش نمی‌کنم که اساساً خروجی سیاست‌ورزی مصباح همیشه به رشد پوپولیست‌ها ختم می‌شود؛ گاه به احمدی‌نژاد و گاه به رئیسی و گاه به یکی بدتر از این دو یعنی قهرمان چراگاه انقلاب؛ سعید جلیلی. مخلص کلام: من از عاشورای هشتاد و نه خرجم را به جد و جهد از مصباح و مصباحیست‌ها جدا کردم و بعد که در سال‌های نود و نود و یک آن دو متن متین و پیش‌رو را نوشتم، یادمان باشد هنوز مصباح حزب پای‌داری را تأسیس نکرده بود! هم مصباح و هم عمال باند مافیایی‌ش از آن‌جا که هیچ جوابی در رد یادداشت‌های جلوتر از روزگارم نداشتند، بنا کردند شامورتی‌بازی و مظلوم‌نمایی. من در آن دو متن از این نوشته بودم که از مصباح #بهشتی در نمی‌آید و کار حزبی نه آن کاری است که در تخصص مصباح یزدی باشد. تا پیش از آن مصباح را فقط دوم خردادی‌ها نقد می‌کردند که از قضا آن نقدها باعث می‌شد مصباح در طیف اصول‌گرا یا حزب‌اللهی محبوب‌تر هم بشود. در واقع من بتی را شکستم که روی آرم الله جمهوری اسلامی بسیار بالاتر از خمینی و خامنه‌ای نشسته بود! به سبب این ذنب لایغفر از همان زمان تا سال هزار و چهارصد مکرر مصباحیست‌ها علیه راقم این سطور کرم ریختند و فحش دادند و هتاکی کردند که اگر نه به شریعت‌مداری، اقلاً به صفار هرندی بسیاری از این متلک‌پرانی‌های وقیحانه را نشان داده بودم‌. حاج‌آقا همیشه به من می‌گفت صبوری کن و البته در حالی همیشه‌ی خدا مرا نصیحت می‌کرد که تو نباید خودت را به سیبل عشاق مصباح تبدیل کنی که مکرر از مطالبم در دفاع از امثال قالی‌باف و لاریجانی و رفسنجانی تشکر می‌کرد! سال نود و دو که من از همه محکم‌تر و رساتر از باقر حمایت کردم، خود همین هرندی و بسیار دیگر از حضرات انقلابی به من می‌گفتند که حضرت آقا به بسیاری سپرده‌ند بروید مطالب ح‌🕯ق را بخوانید؛ از آقای وحید بگیر تا افراد بیرون بیت. دروغ می‌گویم آقای هرندی؟ دروغ می‌گویم آقای وحید؟ دروغ می‌گویم آقای حجازی؟ دروغ می‌گویم آقای خامنه‌ای؟ سلمنا! من سال هزار و چهارصد ناگهان از کوره در رفتم، چون عمال وحشی مصباح علاوه بر شکستن حرمت خودم، حرمت پدرم را هم نگه نداشتند. روشن‌تر می‌نویسم: هر چه به مصباح و عشاقش گفته‌م حق‌شان بوده و البته که آه پشت جبهه‌ی سارق کلمه‌ی انقلاب است. باز بروید و در کلاس‌های طرح ولایت، بت مصباح را گنده‌تر کنید! آن لاتی که رسایی باشد، ضرر زمخت به خامنه‌ای می‌زند، نه ظریف!

بیست و پنجم بهمن هزار و چهارصد و سه

ح‌🍁ق

13 Feb, 10:46


#حدیث_حق ۲

ح🕯ق: کات! چند صباح بعد در شکل و شمایل همین عکس یعنی مشخصاً در مسجدالحرام تخمی‌ترین متن همه‌ی عمرم را علیه اخوان لاریجانی نوشتم و چند تایی هم بد و بی‌راه نثار کسانی کردم که آن روزها در جمع حزب‌اللهی‌ها به عامل فتنه و ساکت فتنه و چی و چی مشهور بودند. فکر کنم وسطای سال هشتاد و نه بود‌. متنم که در واقع نامه‌ای به آقای آملی بود، با حمایت محض انقلابی‌ها هم‌راه شد و البته رئیس وقت قوه‌ی قضا را به شدت برآشفته کرد. آملی مصاحبه کرد که فلانی باید بازداشت شود و در خفا هم پا را در یک کفش کرده بود که اگر ح‌سین🕯ق‌دیانی را زندان نکنید، من از قوه می‌روم! آن روزها از پناهیان تا حسینیان از من حمایت می‌کردند و رسماً علیه آملی موضع می‌گرفتند. از حج که برگشتم، احسان محمدحسنی خیلی زود مرا به مراسم ظهر عاشورای فکه برد تا دست کم به این بهانه تهران نباشم! از فکه که برگشتم اما شبی صفار هرندی به من زنگ زد که اگر با من به دفتر دادستان نیایی، بدون بروبرگرد بازداشت می‌شوی‌! رفتم و در چند خط خرچنگ‌قورباغه توبه‌نامه‌ای نوشتم و قرار شد وبلاگم را که دو هفته‌ای بود از دست‌رس خارج کرده بودند، آزاد کنند که البته توی همین هم کرم ریختند که حالا شرحش بماند‌. واضح است که موضوع بازداشت من منتفی شده بود؛ تا آن حد که رئیس‌دفتر آملی تماس گرفت که قاضی‌القضات هم اگر باعث رنجش شما شده‌ند، عذر می‌خواهند و از این اباطیل! نانوشته نگذارم که در همان روزها احمدی‌نژاد در مقام رئیس‌جمهور، نامه‌ای به من نوشته بود و چند تایی هندوانه زیر بغل ما گذاشته بود که به زعم خودش بیش‌تر لاریجانی‌ها را چزانده باشد! این نقل روزهایی است که حس کردم خلوتی لازم دارم. نتیجه آن شد که متن مسجدالحرامی را بردارم ویرایش کنم که انکشف از اساس ویران است و اساساً زاویه‌ی نگاه غلطی دارد. یک روز صبح زود به صفار زنگ زدم که می‌خواهم متنی در نقد احمدی‌نژاد بنویسم و از برادران لاریجانی عذرخواهی کنم! گفت چرا؟ گفتم به بخش خاصی از جریانی که از نامه‌م به آملی حمایت ویژه کردند، بسیار بدبینم؛ هم به احمدی‌نژادی‌ها و هم به جریان مصباح. حاج‌آقا گفت خودت می‌دانی و البته گمانم بصیرتم را داشت در دلش تحسین می‌کرد! بعد به شریعت‌مداری زنگ زدم ولی به مدیر کیهان فقط بخش احمدی‌نژاد قصه را گفتم که حساسش نکرده باشم! می‌دانستم که ایشان به مصباح به چشم الله نگاه می‌کند! خلاصه که آن یادداشت ماندگار و تاریخی را با لطائف‌الحیل چپاندم به کیهان و جالب آن‌که شریعت‌مداری برای صفحه‌ی یک هم تیتری از متن گرفت که جدیدترین یادداشت ح‌🕯ق را در #کیهان بخوانید‌!

بیست و پنجم بهمن هزار و چهارصد و سه

ح‌🍁ق

13 Feb, 10:35


#حدیث_حق ۱

ح🕯ق: خود هرندی شاهد است که اوایل سال هشت و نه بهش گفتم کاش می‌توانستم مانع بازنشر مطالبم در سایت رجانیوز شوم؛ اساساً همه‌ی ضد رسانه‌های باند مافیایی، بی‌هنر، روسوفیل، شرق‌زده و فرصت‌طلب مصباح! بلند خندید و گفت این‌ها که بهت ارادت دارند! گفتم صدسال سیاه نخواستم که این شل‌مغزها ارادت‌مند من باشند! بعد نقدی کردم یکی از برنامه‌های TV را که صفار گفت خودت هم در وبلاگت شبیه این نگاه را نوشته بودی. به حاجی گفتم خودتان می‌گویید وبلاگم! قطعه‌ی بیست و شش رسانه‌ی شخصی من است اما صدا و سیما رسانه‌ی ملی! واضح است که متن من می‌تواند در وبلاگم درست باشد ولی همان متن در کیهان نادرست باشد. دوباره خندید و گفت سر همین ملاحظه‌هاست که قلمت را دوست دارم پدرصلواتی! به ایشان گفتم خود شما بیش‌تر دوست دارید مطالبم را از وبلاگم بخوانید؛ با این‌که به شکلی سنتی روزنامه‌خوان هستید! تأیید کرد و من ادامه دادم: علت این است که اگر در متنی به موسوی یا کروبی می‌پرم، اولاً سعی می‌کنم از منظر رسانه باشد و آمیخته به هنر و قلم و ادبیات باشد و ثانیاً قبل و بعد این قبیل مطالب ده‌ها متن ادبی می‌نویسم و از پای چپ مارادونا به دست راست خامنه‌ای گریز می‌زنم و بعد به آوینی در فکه می‌رسم و آن‌گاه ضمن سلامی گرم و گیرا به غزاله علی‌زاده گریزی هم به صادق هدایت می‌زنم و درجه‌آخر در خانه‌ی سیمین، خواب جلال را می‌بینم. القصه! چند روز بعد از بیت ما را خواستند. رفتیم و از شانس تخمی‌مان این پفیوزهای رجانیوزی را هم آن‌جا دیدیم. یکی از این گعده‌های دوشنبه بود و حضرت آقا هم رسماً عصبانی بودند از صحبت حضار. آخر جلسه که خامنه‌ای داشت برای نماز می‌رفت، رجانیوزی‌ها به من گفتند برو جلو، آقا تو را از قبل می‌شناسد. برو بگذار با آقا حرف بزنیم. رفتم و حضرت آقا هم تا با حقیر چشم تو چشم شد، کلی گرم گرفت و با این‌که اذان می‌دادند، داشت با من قشنگ حرف می‌زد که یک دفعه این احسان صالحی کره‌خر و بی‌هنر و مصباح‌پرست افتاد پای خامنه‌ای و آقا رسماً عصبانی شد که آخر این چه کاری است جوان؟ اخم غلیظی کردند و رفتند! چند روز بعد شرح دادم ماجرا را برای صفار. باز خندید و گفت حق داری از این رجانیوزی‌ها شاکی باشی! گفتم ولی شما علیه این‌ها صریح نیستی بل‌که محافظه‌کاری! گفت این‌ها هم بچه‌های ره‌برند! به حاجی گفتم این‌ها بچه‌های مصباح‌ند بیش‌تر! به خدا که شر می‌خرند برای ره‌بر و همه‌ی زحمت ما را هم به فنا می‌دهند! گفت من هم خط مصباح را قبول ندارم! گفتم خب چرا عمومی نمی‌گویید این را؟ خندید و گفت اصلاً حوصله ندارم فحش بخورم ازشان!

بیست و پنجم بهمن هزار و چهارصد و سه

ح‌🍁ق

13 Feb, 08:30


[و هم‌چنان آری این چنین است برادر]
ح🕯ق: این #استوری رو با دقت بیش‌تری بخونین رفقا. متشکرم

ح‌🍁ق

13 Feb, 08:25


[و باز هم آری این چنین است برادر]
ح🕯ق: کامنت مهم دیگری از من زیر همون پست. دقیق بخونین

ح‌🍁ق

13 Feb, 08:24


[آری این چنین است برادر]
ح🕯ق: این هم دو تا از کامنت‌های من زیر همون پست بالا

ح‌🍁ق

13 Feb, 08:20


[آری این چنین #نیست برادر]
ح🕯ق: این متن رو هم بخونین. بنده‌خدایی برای مصباح نوشته

ح‌🍁ق

13 Feb, 08:18


[با دقت گوش کنین ببینین چی می‌گه]
ح🕯ق: بی‌اخلاقی مصباح در نقاب اخلاق‌مداری و مظلوم‌نمایی

ح‌🍁ق

13 Feb, 08:11


متن مهمی که #دوازده سال پیش نوشتم
ح🕯ق: بزن روی لینک و #یادداشت رو با دقت بخون. مرسی...
https://t.me/revayatehagh1400/11973

ح‌🍁ق

13 Feb, 08:08


متن مهمی که #سیزده سال پیش نوشتم
ح🕯ق: بزن روی لینک و #یادداشت رو با دقت بخون. مرسی...
https://t.me/revayatehagh1400/11972

ح‌🍁ق

13 Feb, 07:15


سیاست‌ورزی بر مدار حماقت

ح🕯ق: این سه تا کله‌پوک به خدا اگر یک روز از بیست و دوی بهمن پنجاه و هفت جلوتر آمده باشند؛ هنوز هم همان قدر جوزده‌ند که دیروز؛ با این تفاوت که نیم‌قرن قبل شاه را کلاً دیو می‌دیدند و الان شاه را کلاً فرشته می‌بینند و اساس بدبختی این کشور در همین مطلق‌نگری‌هاست‌. بدا به حال مردمی که از شورآفرین‌ها انتظار شعور دارند. سیاست و سیاست‌مداری مرد خودش را می‌خواهد و الا نه فقط قفل حصر رهنورد و موسوی و کروبی شکسته نمی‌شود که خود این کله‌شق‌ها هم حبس می‌شوند! مرا ببخشید که در #نقد همین قدر صریح و صادقم. اینک بر نصیری [شاگرد دیروز مصباح] فرض است که فراخوان یک تجمع بدهد برای آزادی آن دو تا رفیق نادان‌تر از خودش! احمق‌ها بدتر از سوپرانقلابی‌ها چنان شهوت تجمع دارند که الحق جا دارد آن‌ها را «جبهه‌ی پای‌داری معترضین» بخوانیم. پنجاه سال پیش انقلاب این جوزده‌ها برای تولد ما هزینه درست کرد و اینک انقلاب دوم‌شان علیه انقلاب اول‌شان مشغول هزینه‌سازی برای سنین کهولت ماست. اساساً همه‌ی مریدان مصباح شل‌مغزند؛ خواه رسایی در مقام طرف‌دار خامنه‌ای و خواه نصیری در مقام برانداز!

بیست و پنجم بهمن هزار و چهارصد و سه

ح‌🍁ق

12 Feb, 20:10


#لیلی_گلستان

ح🕯ق: دختری که تا حد قهر علیه پدر شورش می‌کند و در دوگانه‌ی تکبر ابراهیم گلستان و تواضع کاوه گلستان حق را به برادر می‌دهد، باید آدم جالبی باشد و من این روزها مجنون شجاعت لیلی شده‌م؛ با این‌که خوب می‌دانم مترجم معروف‌ترین کتاب فالاچی همیشه از #فروغ بد گفته و در این جهان البته این را هم می‌دانم که فقط لیلی گلستان محق است فروغ را؛ آن زن دوست‌داشتنی را دوست نداشته باشد! لیلی گلستان هنر پدرش را قبول دارد؛ اخلاق پدرش را نه اما حواسش هست که هیچ کس ولو بهمن فرمان‌آرا حق ندارد از این گستاخی دخترانه سوءاستفاده کند و فیلم یک بوس کوچولو را در تخریب ابراهیم گلستان بسازد! لیلی گلستان آدم جالبی است؛ از سویی تکبر پدر را به صراحت نقد می‌کند و از سویی خود متکبرانه علیه شهناز تهرانی موضع می‌گیرد! واضح است لیلی گلستان را نه سوپرسلطنت‌طلب‌ها دوست دارند، نه سوپرانقلابی‌ها ولی من روراستی این زن را دوست دارم؛ اگر چه اعتراف می‌کنم فروغ فرخ‌زاد را بسیار بیش‌تر از لیلی گلستان دوست دارم! کاش لیلی گلستان هم‌چنان که برای خود حق رهایی آمیخته به گستاخی قائل است، برای فروغ هم قائل باشد و بپذیرد که زن‌ها قرار نیست همه مثل #پروین درست همان جوری خانوم باشند که مردها دوست دارند؛ که زن‌های سنتی دوست دارند. به نظر من فروغ اولین زن جنبش زن، زندگی، آزادی بود و من راستش تابوشکنی‌های خود خانم گلستان را هم از نتایج تابوشکنی‌های فروغ می‌دانم. این‌که لیلی گلستان به راحتی به خود جرئت می‌دهد که علیه پدر رسماً پدرسالارش قیام کند، از نتایج قیامی بود که فروغ علیه آداب و رسوم مرسوم جامعه‌ی آن زمان مردسالار ایران کرد و بسیار تابوها را شکست و بسیار یابوها را به دشمن خود تبدیل کرد. رنج دید و زجر کشید و شعر گفت و آخرش هم چه غریبانه خفت. پس می‌توان فروغ و لیلی را هم‌زمان با هم دوست داشت؛ پیش فروغ رفت و حرف‌های فروغ را شنید و حق را به فروغ داد و پیش لیلی رفت و حرف‌های لیلی را شنید و حق را به لیلی داد که عاقبت دختر غم مادر را نخورد، پس به چه درد می‌خورد؟ من لذت می‌برم وقتی می‌بینم همین لیلی گلستان چقدر مؤدب از #جلال و #سیمین حرف می‌زند و به خصوص چقدر احترام می‌گذارد برای آل احمد. ملیح آن‌که لیلی گلستان می‌گوید پدرش و جلال بسیار هم را دوست می‌داشتند اما با این وجود قادر به ادامه‌ی رابطه با هم‌دیگر نبودند. ابراهیم گلستان از همان باورهایی رها بود که جلال آل احمد سخت به آن‌ها مقید بود و من را باش که دیشب خواب می‌دیدم لیلی و فروغ رفته‌ند در خانه‌ی سیمین و جلال را زده‌ند که می‌شود ما دختر شما باشیم؟

بیست و چهارم بهمن هزار و چهارصد و سه

ح‌🍁ق

12 Feb, 15:58


#الله

ح🕯ق: خدایا اگر جهنم را برای سوزاندن خودت آفریده‌ای که این عادلانه‌ترین خلقت تو بوده است و اگر برای سوزاندن ما؛ بدان و آگاه باش که مبلغین دینت به قدر کافی همین دنیا را برای ما جهنم کرده‌ند. بعید می‌دانم تو را ببخشیم...

بیست و چهارم بهمن هزار و چهارصد و سه

ح‌🍁ق

12 Feb, 15:32


🎵آب‌شار
زبان حال این شب‌های سرد و غم‌بار #ایران
https://t.me/revayatehagh1400

ح‌🍁ق

12 Feb, 11:02


دو نکته در یک متن

ح🕯ق: سوپرانقلابی‌ها قبل از ظهر با این استدلال در راه‌پیمایی بیست و دوم بهمن شرکت می‌کنند که نباید دفاع از آرمان‌های نظام را به قدر و قیمت دلار گره زد و بعد از ظهر همین که برق خانه‌شان می‌رود، ناگهان آرمان‌خواهی هم یادشان می‌رود و البته حواس‌شان هست که به جای گریبان خامنه‌ای، یقه‌ی پزشکیان را بچسبند! مادام که رئیسی رئیس‌جمهور بود، استاد ماله‌کشی و فرافکنی بودند و حالا حتی برای تصمیم کبرای خامنه‌ای هم پزشکیان را شماتت می‌کنند؛ رئیس‌جمهوری که نهایت قدرتش در نظام حذف نصفه و نیمه‌ی فیلترینگ است! این هم مدل جدیدی از ولایت‌مداری است لابد که صبح بیست و دوی بهمن ادعا کنند مجاهدند نه تاجر که بخواهند سر حسین را به چند تا سکه بفروشند و غروب یوم‌الله نامبارک‌شان ناگهان چرتکه می‌اندازند که مبادا یک روز آمده باشد و رفته باشد و بی‌غیرتی، بی‌شرفی، بی‌وجودی نثار اعضای کابینه نکرده باشند! باید خطاب به این جماعت زبر و زرنگ نوشت: دولت طفیلی حکومت است و هنر آن است که شبان‌گاه بیست و دوم بهمن هم مثل صبحش افه‌ی آرمان‌خواهی بیایی و بگویی که اگر برق کل مملکت هم برود، سر خامنه‌ای سلامت! این از این و اما چرا با تجمع فردا مخالفت کردم؛ توضیح می‌دهم. واقعیت این است که مردم ما این روزها در برزخی‌ترین حالت ممکن‌ند و قطعاً در میانه‌ی این همه گرفتاری معیشتی و بدبیاری اقتصادی نه سفر مجدد رونالدو به تهران و نه رفع حصر موسوی و کروبی و نه حتی ساختن بامزه‌ترین لطیفه‌ها با سوژه‌ی نرخ ارز؛ هیچ کدام قادر نیست مرهمی برای زخمی باشد که روی اعصاب ملت بدترین خش را انداخته. دقت شود که این سطور به معنای گذر سبزها از کروبی و موسوی نیست و صدالبته به این معنی هم نیست که من با حصر محصورین موافقم؛ که مکرر نوشته‌م باید از دست‌انداز هشتاد و هشت عبور کرد. حرفم سر اثر معکوس سیاست‌ورزی شعاری، پوپولیستی و عاری از اثر محسوس و ملموس است. چهار تا جوزده که هیچ نسبت روشنی هم با اصلاح‌طلب‌ها ندارند و هرگز هم کار سیاسی درست‌درمانی نکرده‌ند، افتاده‌ند جلو تا به بهانه‌ی آزادی #موسوی و #کروبی خودشان را #قهرمان کنند. باری اگر فریب لایک و کامنت را نخوریم، خواهیم فهمید که این حرکت از قضا چه ضربه‌ی بزرگی است به محصورین. نه مگر که مردم با خود خواهند گفت با این قیمت دلار و سکه، این پفیوزها هم انگار وقت گیر آورده‌ند! فردا می‌آید و می‌رود و این سخن این‌جا می‌ماند که به راستی کی خیرخواهی کرد و کی بر اساس شوآف عمل کرد. نه! با دست‌فرمان بهمن پنجاه و هفت آن‌هم توسط همان نسل پنجاه و هفت منتظر هیچ خیری نباید بود.

بیست و چهارم بهمن هزار و چهارصد و سه

ح‌🍁ق

11 Feb, 15:35


#آقااحسان

ح🕯ق: طرفای ظهر به من زنگ زد و یقیناً اگر کس دیگری جز او بود، جواب نمی‌دادم. کتمان نمی‌کنم حالم از هر آدمی که نسبتی با نظام دارد، به‌هم می‌خورد. ناظر بر سؤالم، از این گفت که در ماه‌های اخیر اصغر آب‌خضر و محمد تخت‌کشیان سراغم را از او گرفته‌ند و این‌که تخت‌کشیان نامه‌ای برایم نوشته و احسان بهش گفته خودت به دست حسین برسان و این همه یعنی اصرار احسان که تماسش ربطی به حواشی این روزهایم ندارد و فقط می‌خواهد قراری بگذارد برای دیداری که افتاد برای فردا یا حالا پس‌فردا‌. احسان برایم تعریفی سوای ایدئولوژی دارد. یعنی که رفیق یا به عبارت به‌تر برادر بزرگ‌تر. گله کرد چرا مراسم‌های خانه‌شان را نمی‌روم. جوابم واضح بود: مگر خرم پایم را در لانه‌ی زنبور بگذارم؟ گفت اصلاً بیا قرار خانه‌ی ما باشد و این یعنی حضرت رفیق هرگز قائل نیست که من آدم ناامنی هستم و خوب می‌داند چه کار با روح و روانم کرده‌ند نامردها. من با احسان اختلاف نگاه زیاد دارم ولی احسان برای من بوی باران می‌دهد، نه بوی سیاست‌مداران. این‌جا در این عکس سر کارش گذاشته بودم! کفری شد که در فکه هم دست از دیوانه‌بازی برنمی‌داری!

بیست و سوم بهمن هزار و چهارصد و سه

ح‌🍁ق

11 Feb, 10:31


#چهار

ح🕯ق: فرض بفرمایید ره‌بر انقلاب در یک سخن‌رانی پرشور، شوخی و جدی بگویند که دو ضرب‌در دو مساوی پنج می‌شود. با هم بازتاب این جمله را در زیر می‌خوانیم.

▫️حداد عادل: به‌تر است برای پاس‌داشت زبان فارسی و دفاع از منویات رهبری عظیم‌الشأن از این به بعد بلیط خودمان را به جای چارتر، پنج‌تر کنیم!

▫️محسنی اژه‌ای: کسانی که در جهت تقابل با نظام بخواهند عدد چهار را به رخ انقلاب بکشند، با چارپایه‌ی اعدام به سزای اعمال‌شان خواهند رسید!

▫️پزشکیان: سه ضرب‌در سه منهای شصت و پنج هم همان عددی می‌شود که مقام معظم ره‌بری بگویند!

▫️ظریف: خود ره‌بر انقلاب از جمله دوست‌داران عدد چهار و نیم است!

▫️واعظی: این سخن ره‌بری به معنای حذف کامل عدد چهار از ریاضی نیست!

▫️قالی‌باف: شهید برونسی در مراسم صبح‌گاه پادگان دوکوهه عدد چهار را تعمداً تلفظ نمی‌کرد!

▫️سرهنگ نقدی: مادر شهیدان جهان‌آرا پنج پسر داشت که هر شش تای‌شان شهید حساب می‌شوند، البته به جز حسن!

▫️یکتا: همه‌ی جوایز مریم میرزاخانی به محور مقاومت تعلق دارد!

▫️قرائتی: همین که سایز سوتین هیچ خانمی هشتاد و چهار نیست، این یعنی عدد چهار عدد مقدسی نیست!

▫️شریعت‌مداری: اسنادی داریم که نشان می‌دهد دیدار خاتمی و جرج سوروس رأس ساعت چهار بعد از ظهر بود!

▫️حاج‌منصور: در گودی قتل‌گاه فیکس چهار نفر از لشکریان یزید داشتند آن جنایت‌ها را می‌کردند!

▫️صادق زیباکلام: در زمان رضاخان دو به علاوه‌ی دو گاهی وقت‌ها دوازده هم می‌شد!

▫️زینب سلیمانی: پسرعمویم با کد رمز سی‌صد و سیزده ان‌شاء‌الله انتقام عدد مظلوم هفتاد و دو را از ترامپ خواهد گرفت!

▫️رسایی: علامه مصباح می‌گفت که اجداد ظریف عدد چهار را وارد ریاضیات کردند!

▫️کوچک‌زاده: راضی نیستم از مالیاتی که به دولت می‌دهم، برای عدد چهار هزینه شود!

▫️نصیری: علامه بحرالعلوم معتقد بود که در فقه، سه ضرب‌در پنج هم به لج پدربزرگ آیت‌الله خامنه‌ای چهار می‌شود!

▫️قمیشی: چهارم اسفند برای دفاع از مظلومیت عدد مقدس چهار، جلوی دانش‌کده‌ی فنی تجمع خواهیم کرد!

▫️دکتر سروش: مولانا و شمس و احمد غزالی و عطار نیشابوری و حکیم ابوالقاسم فردوسی خودشان را چهار نفر حساب می‌کردند!

▫️رائفی‌پور: اسم استان چهارمحال بختیاری یعنی در ریاضی عدد چهار جزو محالات است!

▫️علم‌الهدی: شهید آیت‌الله دکتر سیدابراهیم رئیسی از همان عصر مدرسه با عدد مبتذل، سکسی و سلیطه‌ی چهار مشکل داشت!

▫️صدیقی: انگشت اشاره یا همان انگشت چهارم دست فقط به درد جعل اثر انگشت آدم می‌خورد!

بیست و سوم بهمن هزار و چهارصد و سه

ح‌🍁ق

09 Feb, 16:34


#کمک

ح🕯ق: از واقعیت نمی‌توان فرار کرد. شمار قابل توجهی از مردم کشور ما خود را اسیر جمهوری اسلامی می‌دانند و آن‌چنان از دست نظام ذله شده‌ند و به ستوه آمده‌ند که نه فقط به #ترامپ بل‌که حتی به #نتانیاهو به چشم منجی نگاه می‌کنند. جمهوری اسلامی البته مخالفین مذهبی قدرت‌مندی نیز دارد؛ کسانی که بر خلاف مصباح‌پرست‌های شیاد، ظهور امام زمان را دقیقاً برای نجات خود از شر نظامی می‌خواهند که روز به روز دیوتر، خشن‌تر، دگم‌تر و دیکتاتورتر می‌شود. ما می‌توانیم با این گزاره‌ها به شکل کامل موافق نباشیم لیکن به‌تر است که از واقعیت فرار نکنیم.
▪️
من بنا به دلایلی با حاتم قادری حال می‌کنم و با صادق زیباکلام نه. زیباکلام شنا در سطح می‌کند ولی قادری به عمق می‌پردازد. هرگز فراموش نمی‌کنم هم‌کلامی مضحک زیباکلام را با شریعت‌مداری؛ آن‌جا که سال‌ها پیش صحه بر خط مسخره‌ی کیهان گذاشت و مدعی شد که اگر ایران گل‌های کم‌تری به فلسطین می‌زد، رفتار جوان‌مردانه از خود بروز داده بود. زیباکلام نشان داد نه فقط فرق فوتبال و کشتی را نمی‌فهمد بل‌که از عالم رسانه هم درک درستی ندارد. همین بشر اخیراً در جایی گفته بود که جمهوری اسلامی اقلاً حمایت قاطع یک‌پنجم مردم ایران را با خود دارد؛ سر همین احتمال سقوط نظام زیاد نیست. حرف من اما این است: جمهوری اسلامی صرف‌نظر از اردوکشی خیابانی بین موافقین و مخالفینش که آیا تحقق پیدا کند یا نه و آیا زور کدام بر کدام بچربد، از درون خود و از بطن خود و از متن خود سقوط خواهد کرد. شمایل این ایام نظام نه حتی خامنه‌ای که یک چیزی بین جنتی و صدیقی است و انداختن هم‌چین پیرمردهایی چه احتیاج به تظاهرات دارد؟ تو بگیر در کوله‌ی اجنبی خبری از آزادی نباشد؛ نظامی که مبلغش علم‌الهدی است، کم‌ترین فاصله را با سقوط آزاد دارد.
▪️
من بارها سر مردمی زده‌م که به ترامپ به چشم منجی نگاه می‌کنند لیکن بیاییم از این طرف به مسئله نگاه کنیم: جمهوری اسلامی چگونه دارد حکومت می‌کند که برای مردم، تحکم ترامپ خواستنی‌تر از ترحم پزشکیان است؟ واقعاً چرا مردم دیگر نه ده سال در میان که زود به زود به کف خیابان می‌آیند و اعتراض به اعتراض هم شعارهای‌شان رادیکال‌تر بل‌که رکیک‌تر می‌شود؟ این مؤید فحاشی مردم نیست؛ نشان بغضی است که از ره‌بر انقلاب تا جبهه‌ی انقلاب در گلوی مردم کاشته‌ند.
▪️
من خود کتمان نمی‌کنم که جواب شیادی روزنامه‌ی لجن امروز را در خور لیاقت‌شان خواهم داد. باری شب حبس ما را نیز صبح امیدی هست. آن روز ما با شما همان کاری را خواهیم کرد که با مهرشاد و حمیدرضا کردید و با روح و روان ما کردید.

بیست و یکم بهمن هزار و چهارصد و سه

ح‌🍁ق

09 Feb, 12:53


#محمد و #ممد

ح🕯ق: دو سال پیش یک داستان نوشته بودم که شخصیت اصلی‌ش همان روز بیست و دوم بهمن پنجاه و هفت شال و کلاه کرده بود و رفته بود لب مرز و وقتی ازش پرسیده بودند خنگ خدا الان چه وقت پوشیدن لباس سربازی است، به همه یک چیز گفته بود: «من که می‌دانم آخر این #انقلاب جنگ است؛ چرا از همین بای بسم‌الله نروم جبهه؟» همه‌ی شخصیت‌های داستان به او به چشم خل و چل نگاه می‌کردند الا خودم که نیست دانای کل بودم، به خوبی محمد را درک می‌کردم. محمد آدم احمقی نبود؛ سخن‌رانی خمینی را که روز دوازده بهمن شنیده بود، به دلش افتاده بود که آخر این خط و نشان‌کشیدن‌ها #جنگ است و آن روی سکه‌ی پیروزی در انقلاب، شکست در جنگ است. محمد ساعت نه شب روز بیست و دوی بهمن رسیده بود خرم‌شهر و رفته بود مسجدجامع و آن‌جا از جوانی پرسیده بود چطوری می‌تواند برود شلمچه؟ جوان خرم‌شهری راه‌نمایی‌ش کرده بود و اسمش را پرسیده بود و این را هم پرسیده بود که از کجا می‌آید و در شلمچه چه کار دارد. محمد اسمش را می‌گوید و جالب آن‌که از صحبت‌های رفقای جوان خرم‌شهری می‌فهمد که طرف صحبت او هم اسمش محمد است؛ ممد. کامل‌ترش می‌شود این: ممد جهان‌آرا. ممد جهان‌آرا وقتی متوجه قصه می‌شود، محمد ایران‌آرا را به خانه‌شان می‌برد: «شب پیش ما بمان؛ خودم صبح علی‌الطلوع می‌برمت لب مرز ولی بعید می‌دانم آخر این انقلاب ختم به جنگ شود. خیلی داری فردا را سیاه می‌بینی. فردا خرم‌شهر از اینی که هست، زیباتر می‌شود و آبادان هم. ما چهار تا برادریم که علی‌مان سال پیش در زندان شاه کشته شد ولی دم مسیحایی روح‌الله همان نیاز بندر خرم‌شهر به هوای پاک است. مادرم دیشب خواب دیده که عروسی برادرم حسن است و ما دو تا برادر دیگر شده‌ایم ساق‌دوشش. مادرم فقط از این تعجب کرده بود که چرا زن حسن به جای چادر سفید، چادر سیاه سرش کرده بود توی عروسی. سر همین ترسیده بود و از خواب پریده بود و به من گفته بود می‌ترسم ممد آخر این انقلاب به جنگ ختم شود و شما سه تا هم مثل علی مرا تنها بگذارید. به مادرم گفتم نترس مادرجان. خمینی قول داده که به جای قبرستان‌ها، شهرها را آباد کند.» آن شب مادر ممد جهان‌آرا برای محمد ایران‌آرا قلیه‌ماهی درست می‌کند و شب وقتی می‌خوابد، باز هم یک خواب بد می‌بیند. خواب می‌بیند هر سه تا پسرهایش کشته شده‌ند و محمد ایران‌آرا هم کشته شده و نه فقط خرم‌شهر که آبادان هم مثل قبرستان شده. از خواب می‌پرد و می‌رود حیاط و می‌بیند که حسن جهان‌آرا دارد با محمد ایران‌آرا گپ می‌زند: بیا فردا اسلحه‌ی من را هم با خودت ببر. بعید می‌دانم دیگر به درد من بخورد.

بیست و یکم بهمن هزار و چهارصد و سه

ح‌🍁ق

09 Feb, 07:22


#امیرکبیر_پلاستیکی

ح🕯ق: باز قیمت دلار سر به فلک گذاشت و باز شل‌مغزهای مصباح‌پرست شروع کردند به تف‌دادن شر و ور در مدح داماد علم‌الهدی. یک جوری هم برای ابی آب‌غوره می‌گیرند کأنه ما یادمان رفته دولت رئیسی را. یعنی جوری «رئیسی کجایی؟ رئیسی کجایی؟» راه انداخته‌ند که انگار شادروان با امثال عبدالملکی و بذرپاش واقعنی داشت ما را به قله‌ی اقتصاد دنیا می‌رساند که از بد روزگار آن بلا سر امیرکبیر پلاستیکی آمد و معیشت ملت ناگهان دچار آنگوزمان شد. من البته بعید می‌دانم این کارهای پروپکانی سودی برای سوپرانقلابی‌ها داشته باشد‌. اساساً اگر مردم هم‌نظر این مدیحه‌سرایی‌ها در وصف رئیسی بودند، پس چرا نصف بیش‌ترشان اصلاً در انتخابات شرکت نکردند؟ فی‌الواقع اگر این اشعاری که جماعت دارند برای رئیسی سرایش می‌فرمایند راست و درست باشد، دست کم باید هفتاد درصد مردم در انتخابات شرکت می‌کردند و از بین جلیلی و قالی‌باف و زاکانی یکی را می‌کردند رئیس‌جمهور تا راه رئیسی ادامه پیدا کند، نه این‌که اقبال نشان بدهند به پزشکیان که به روشنی داشت در نقد سوپرانقلابی‌ها سخن می‌گفت. یا مثلاً همین گیر بی‌خودی که مرتب به ظریف می‌دهند و حتی او را به حیث حرفه‌ای دیپلمات نمی‌خوانند‌. حالا انگار جلیلی در مذاکرات کذا جز به بازی گرگم به هوا با کراش زشت‌تر از خودش یعنی کاترین اشتون مشغول بود. نقل کره‌خرهایی است که این‌جور مواقع برای ما استاد اخلاق هم می‌شوند که مگر دست خودمان بوده این‌قدر زشت آفریده شده‌ایم؟ اولاً آن‌قدر علیه همگان بی‌اخلاقی کرده‌ند که ما حتی #حق داشته باشیم این نابه‌کارهای شیاد فرصت‌طلب را هم‌زمان حرام‌لقمه و حرام‌زاده بخوانیم. ثانیاً آیا این نشان چرک ابلیس را هم خدا به شکل مادرزاد روی پیشانی این وحوش مقدس‌نما گذاشته یا جماعت خودشان کرم دارند که بازی‌گر نقش ابن ملجم باشند؟ مگر #چمران نماز نمی‌خواند و از قضا شهره به سجده‌های طولانی در خلوت جبهه‌ها نبود؟ باری #عرفان یک مقوله است و عرفان‌بازی و داغ‌کردن خر روی پیشانی یک چیز دیگر و چمران اهل تظاهر نبود. رئیسی الان زنده بود یا اگر به جای پزشکیان، جلیلی رئیس‌جمهور بود، دلار همان ده ماه پیش از قیمت الان هم بالاتر رفته بود و نه فقط این؛ که ناظر بر ولایت‌مداری کر و کور حضرات، در خلال اجرای قانون حجاب و عفاف، حتماً کشور شاهد رخ‌دادهایی به مراتب تلخ‌تر از سال #مهسا شده بود. باری ما از همین کانال حفظ جان شهروندان به پزشکیان رأی دادیم؛ نه آن‌که ندانیم درباره‌ی رابطه با امریکا تصمیم با ره‌بر است، نه رئیس‌جمهور و کاش سوپرانقلابی‌ها نشانی غلط ندهند.

بیست و یکم بهمن هزار و چهارصد و سه

ح‌🍁ق

08 Feb, 19:25


والفجر اشک

ح🕯ق: خوش به حال شهدا؛ جان را نثار ایران کردند و رفتند و نماندند تا این روزها را ببینند که شیادی مثل میرباقری همه‌ی زحمت شهیدی مثل باقری را به فنا بدهد؛ که کتک انقلاب را طالقانی بخورد و سودش را آخوندهای کلاشی مثل مصباح و صدیقی ببرند؛ که جبهه‌ی مصباح‌پرست انقلاب به ضرب دغل و دروغ بخواهد خاطره‌ی دفاع مقدس بسازد برای پیر خرفت پای‌داری که اساساً هیچ حرمتی برای ایران و ایرانی قائل نبود. خوش به حال شهدای والفجر هشت که در جبین مطهری و بهشتی حقیقتاً نور بصیرت می‌دیدند؛ نقش شیطان است این چرکابه‌ی کثیف که در پیشانی امثال شریعت‌مداری و کفتار می‌درخشد. مصباح‌پرست‌های وقیحی که از من به‌تر می‌دانند مصباح چه نقش ناچیز بل‌که بعضاً مخربی در جریان انقلاب اسلامی داشت لیکن وای از آن روزی که آدمی بخواهد حق را و شرف را به وحوش مقدس‌نما بفروشد. لابد آه من و بسیار دیگر از فرزندان شهدا دامن زن و مرد این قبیله‌ی دروغ‌گو را گرفته که مردم هر کجا جماعت را می‌بینند، با شعار بی‌شرف بدرقه‌شان می‌کنند. ما دو جور لرزیدن داریم. یکی لرزیدن جبهه‌ی سارق کلمه‌ی انقلاب که تا می‌فهمند قرار است کاسبی‌شان با تحریم دچار خدشه شود، به خود می‌لرزند و این لرزش، جلیلی و زاکانی و قالی‌باف ندارد. پدرسوخته‌ها نان همه‌شان در تحریم است. کاش صفحه‌م مخاطب خانم نداشت و به نام نامی شهدای اروند هر آن‌چه فحش است، می‌کشیدم به جان سرهنگ‌های مصباح‌پرستی از قبیل جعفری و نقدی و یکتا. پفیوزها دل‌شان برای لرزیدن اصول‌گراها می‌سوزد و جان‌باز اعصاب و روان را ول کرده‌ند به امان خدا. نه انگار که هزینه‌ی جشن تولد سرهنگ‌ها برای توله‌های‌شان رعشه‌ی همان جوان‌مردهای موجی اروند است. یکی بیست‌چهاری باید سرفه کند تا سفره‌ی علم‌الهدی همیشه پهن باشد. یکی پدرزن رئیسی بود و یکی علم‌الهدای هویزه و خوش به حال شهدای وطن که رفتند و هرگز چشم‌شان به امثال امام‌جمعه‌ی تعطیل مشهد روشن نشد. یکی هنوز دارد می‌لرزد؛ چون دوست نداشت خرمشهر دست صدام اتفاقاً مسلمان بماند و یکی دارد می‌لرزد؛ چون دوست ندارد کاسبی دونبشش از تحریم به‌هم بخورد. لعنت خدای اروندرود بر شمخانی و رضایی و رحمت بر همه‌ی ماهی‌های اروند. الحق که اگر در ویترین انقلاب به جای #چمران مصباح را می‌گذاشتند، نسل پدرم انگشت وسطش را حواله‌ی پیر پاریس می‌کرد و شاید اصلاً جنگ نمی‌شد. آن وقت حرام‌لقمه‌های روزنامه‌ی لجن امروز، من را بی‌پدر گیر نمی‌آوردند که پلیس بفرستند دم خانه‌م. می‌گیریم؛ ما حق‌مان را از شما پس می‌گیریم و به عشق پدران عاشق هایده‌مان بر قبورتان خواهیم رقصید...

بیستم بهمن هزار و چهارصد و سه

ح‌🍁ق

08 Feb, 17:40


#دکتر_حاتم_قادری

ح🕯ق: حرف و حدیث که این روزها در نقد نهضت و نظام بسیار است لیکن کاش مردم ما شعور حاتم قادری را بسی بیش‌تر از شعار مهدی نصیری جدی بگیرند، به آن ضریب بدهند و به صحبت‌های دکتر قادری ساعت‌ها فکر کنند. حاتم قادری حتماً به معنای سیاسی در رده‌ی دوم خردادی‌ها یا اصلاح‌طلب‌ها تعریف نمی‌شود؛ اگر چه به لحاظ کلاسیک قطعاً به محمد خاتمی بسیار نزدیک و از احمد خاتمی بسیار دور است. با این همه قادری هرگز پوپولیست نیست که بخواهد با طرد هم‌زمان هر دو جریان مرسوم در سپهر سیاست کشور برای خودش کسب محبوبیت کند. فرق بزرگ متفکری مثل حاتم قادری با امثال نصیری [مرید دیروز مصباح] یا شریعت‌مداری [مرید امروز مصباح] حتی در خواستن یا نخواستن جمهوری اسلامی هم نیست؛ در این است که قادری متفکرانه، منصفانه و محترمانه سیاست‌گری می‌کند. به عنوان مثال هر چه موضع‌گیری امثال غنی‌نژاد و نیز مصباحیست‌ها و پهلویست‌ها علیه شریعتی عاری از فکر و انصاف و احترام است، دکتر حاتم قادری در نقد دکتر علی شریعتی جز حرف حق نمی‌گوید. این از آن جهت است که قادری آدم‌ها را بل‌که نهضت‌ها و نظام‌ها و انقلاب‌ها و ضد انقلاب‌ها را ناظر بر رعایت دو مفهوم اقتضاء زمان و اقتضاء مکان به نقد می‌نشیند و فی‌المثل در نقد شریعتی یک جمله‌ی کلیدی می‌گوید که عیب کار نویسنده‌ی کتاب هنوز هم گران‌قدر کویر این بود که به خود فرصت بازبینی افکارش را نمی‌داد و همیشه‌ی خدا درگیر نوعی شتاب و عجله بود. من گمانم اطراف هر آدمی باید یکی مثل حاتم قادری باشد و کاش از رضا پهلوی گرفته تا علی خامنه‌ای به جای این همه بوق‌چی، یک دکتر حاتم قادری کنارشان داشتند. قادری در حوزه‌ی سیاست موضع‌گیری نمی‌کند که حال کسی را یا حکومتی را بگیرد؛ موضع می‌گیرد ‌که آدمی را به فکر بیندازد. سر همین است که من بعد از نقد غنی‌نژاد به شریعتی انداره‌ی یک کتاب از دکتر شریعتی دفاع کردم لیکن بعد از خواندن انتقادات قادری به شریعتی به فکر فرو رفتم و به این صرافت افتادم که باز هم بروم و آن حرف‌ها را بخوانم تا بیش‌تر بفهمم. چه جای جواب وقتی کسی دارد حرف حساب می‌زند؟ علی شریعتی که هیچ؛ قادری #چمران را هم نقد کند، به ما چمرانیست‌ها لطف کرده. اصلاً فکر می‌کنم #دکتر_چمران در امر کنش‌گری سیاسی دنبال آدم‌هایی مثل حاتم قادری می‌گشت؛ آدم‌هایی که اول متفکرند، بعد سیاست‌ورز. در این روزگار توئیت‌زده‌ی شعاری، کاش قدر قادری را بیش‌تر بدانیم. این آدم به مخالفت هم حرف بزند، باز در حرف‌هایش رحمت است، نه زحمت. به خصوص از حزب‌اللهی‌ها می‌خواهم که با جدیت دکتر قادری را بخوانند...

بیستم بهمن هزار و چهارصد و سه

ح‌🍁ق

08 Feb, 16:23


این حجم از حماقت عادی نیست

ح🕯ق: مصباحیست‌ها هر چه به مصباح نزدیک‌تر می‌شوند، چنان زشت و پلشت می‌شوند که آدمی واقعاً عارش می‌آید بخواهد عکس این ولد چموش‌ها را در صفحه‌ی اجتماعی‌ش بگذارد. انگار ناخواسته دارد ترویج فساد می‌کند. من این را بارها به شوخی گفته‌م ولی این‌جا به شکل جدی می‌نویسم که میرباقری برای سریال امام علی بی‌خود دنبال بازی‌گر برای نقش ابن ملجم می‌گشت؛ کافی بود یکی از مصباح‌پرست‌ها را قل بدهد در لوکیشن مسجد کوفه تا امثال صدیقی خود به خود بروند و فرق #امیرالمؤمنین را بشکافند. اساساً مهم‌ترین فلسفه‌ی ظهور این است که اسلام از دست همین وحوش مقدس‌نما نجات پیدا کند و اگر به مصباحیست اعظم آقای پناهیان برنمی‌خورد، روشن می‌نویسم که ما مردم عادی بسی بیش از شیاطین مصباح‌زده دنبال امام زمان می‌گردیم که به همان اندازه که لازم است جهان از عدالت پر شود، لازم است ایران از شر افکار و عقاید سیاه مصباح و طرف‌دارهای فاسدش نجات پیدا کند و این نه آن کاری است که از آقای خامنه‌ای ساخته باشد که مع‌الاسف مصباح ایشان را هم تصاحب کرده و از ره‌بری که تفسیر و تحلیل ارائه می‌داد، ره‌بری عاصی و عصبانی ساخته. حقیقتاً دستی از عالم غیب می‌خواهد نجات کشور ما از شر مصباح و مصباحیست‌ها؛ چیزی در مایه‌های ذوالفقار علی. این غده‌ی بدخیم سرطانی را صدها مثل پزشکیان قادر به جراحی نیستند، گر چه ممکن است فتنه‌شان را تا حدی کم‌رنگ‌تر کنند. این مقدمه را نوشتم تا به خطبه‌ی جمعه‌ی تهران برسم‌. خدایی بعید می‌دانم کسی بتواند به صورت طبیعی این‌قدر احمق و خرفت باشد که صدیقی هست. می‌توانیم شعاع دایره‌ی بحث را محدود به منازعات جناحی کنیم و از حضرات اصول‌گرا بخواهیم که آیا نباید به این حجم از جهالت آنرمال به دیده‌ی تردید بنگرند؟ صدیقی و اسگل‌هایی که به این مجسمه‌ی شیطان اقتدا می‌کنند، چنان در نقد ظریف، زمخت و گل‌درشت رفتار و گفتار کردند که آدمی باید شک کند نکند این‌ها عمال خود دکتر ظریف باشند! نه اما؛ به‌تر است سطح بحث را پایین نیاوریم و این را هم بپذیریم که شرخری از ظریف برنمی‌آید! آیا برای سرویس‌های اطلاعاتی کشور این حجم از ضد تبلیغ جای سؤال نشده؟ راستش در تهدید و تحدید انقلاب اسلامی بل‌که جمهوری اسلامی، قبیله‌ی مصباح یک‌تنه دارد قدر صد تا امریکا و اسرائیل نقش ایفا می‌کند. خدایی نهضت و نظامی که مبلغش امثال صدیقی هستند، چه جای دفاعی را برای چه کسی باقی می‌گذارد؟ من که بعید نمی‌دانم مصباحیسم عامل صهیونیسم باشد؛ هم‌چنان که شریعت‌مداری عمله‌ی پوتین است. بردارید عبای مصباح را از سر جبهه‌ی انقلاب.

بیستم بهمن هزار و چهارصد و سه

ح‌🍁ق

07 Feb, 13:01


پاورقی مصباح

ح🕯ق: من در روزنامه‌های طیف اصول‌گرا علیه اصلاح‌طلب‌ها می‌نوشتم و از قضا به صراحت هم می‌نوشتم لیکن نه از منظر پدرسوخته‌بازی و کارهای کثیف اطلاعاتی. جماعتی قلم دست‌شان بود و در روزنامه‌های دوم خردادی در مدح خاتمی می‌نوشتند و من نیز بر اساس ذوق و شوق خودم در تمجید از خامنه‌ای می‌نوشتم و این همه در بستر رسانه بود. سال هشتاد و هشت چند بار از قلم قوچانی تعریف کردم و سال هشتاد و نه متنی در دوام و قوام طنازی‌های نبوی نوشتم. قرار نبود حکومت بیاید پشت من؛ قرار بود من در نویسندگی و شاخه‌ی ارزش‌مند آن یعنی روزنامه‌نگاری آن‌قدر قوی باشم که مچ رقیب را نه با رانت سپاه که با جوهر قلم خودم بخوابانم. لابد در بیش‌تر مواقع همین جوری بود که با وجود آن همه متن و مطلب در روزنامه‌های انقلابی، در مقاطعی به شرق و کارگزاران هم یادداشت دادم، بی‌آن‌که قلم‌فروشی کرده باشم. محور مطالبم در این دو روزنامه‌ی طیف اصلاحات، شهدا بودند؛ مطالبی که به کیهان هم می‌دادم، حتماً کار می‌شد. هرگز هم اهل حسادت یا مرزکشی‌های بی‌خود نبودم و اگر مثلاً در مجله‌ی اندیشه‌ی پویا پرونده‌ی خوبی می‌دیدم، با تمام قوا از آن تعریف می‌کردم. بعدها که روزنامه‌دیواری حق را راه‌اندازی کردم، اگر چه محور کار تقویت قلم نوقلم‌ها بود و محتوای بیش‌تر صفحات هم ادب و ادبیات اما بارها زعمای رسانه‌ای جبهه‌ی مخالف، هم به حیث فرم کار و هم به لحاظ نوع نگاه، صحه بر مجله‌ی مجازی حق گذاشتند. حرکتی قوی که خب توسط جبهه‌ی انقلاب کاملاً بایکوت شد تا آن حد که هرندی فقط سه میلیون تومان به آن کار ماندگار کمک کرد. یک بار وزارت اطلاعات احمدی‌نژاد مرا خواست که در نوشته‌هایت هاشمی را بیش‌تر بزن و من به آن‌ها گفتم که باشید تا خط قلمم را از شما بگیرم. شبش طنزی نوشتم که گر چه شوخی با خاطرات هاشمی بود ولی به وضوح علیه جریان مصباح بود. در طول دوران روزنامه‌نگاری‌م بارها سران مطبوعاتی جناح این‌ور از قبیل مهاجری به من می‌گفتند که در فلان جا عبدی یا کرباسچی یا عطریانفر یا باقی را دیده‌ند که از قلمم همان تعریف‌های بهنود را کرده‌ند. نظر خامنه‌ای هم که خب واضح بود درباره‌ی قلمم. این همه مال آن نگاه بود که هاشمی را مخالف عاقل ره‌بر و سلیمانی را موافق عاقل حضرت آقا می‌خواندم، نه این نگاه مرسوم مصباحیسم. آن‌لاین هم می‌توانم در حد یک کتاب از تفاوت رمان‌های تولستوی و داستایفسکی متن بنویسم. حرف مصباح اما این بود: رسانه جای پاچه‌خوارهای من است. ما برای خامنه‌ای می‌نوشتیم و حتی مخالف هم تحسین می‌کرد و مریدان مصباح هم فحش می‌خرند برای خامنه‌ای.

نوزدهم بهمن هزار و چهارصد و سه

ح‌🍁ق

06 Feb, 21:34


تشریح خیانت جبهه‌ی انقلاب به ره‌بر انقلاب ۳

ح🕯ق: من چون بنا دارم روز شنبه این متن را به دست ره‌بر انقلاب برسانم، لازم می‌دانم اشاره کنم که اوصاف کذا را مصباحیست‌های روزنامه‌ی بذرپاش نثار من کردند و این تلافی و بسیار بدتر از این‌ها حق مسلم و محفوظ من است. حضرت آقا با حافظه‌ی درخشان خود حتماً یادشان می‌آید آن نماز بیت ره‌بری را که بذرپاش نمک به حرام به ایشان گفت که ح‌سین ق‌دیانی با وطن امروز است و آن‌گاه ایشان قول دادند که مشکل این روزنامه حل شود و دوباره منتشر شود. زور ندارد برای من که خایه‌مال‌های بی‌شرف، بی‌هنر، بی‌قلم و صدالبته بی‌پدر و مادر بذرپاش- آبروبر فرزندان شهدا- اوصاف این پست‌پرست لجن را به روزنامه‌نگاری نسبت دهند که در چهار سال ریاست کفتار هرندی در وزارت گشت ارشاد حتی یک بار هم پایش را در آن وزارت‌خانه نگذاشت؟ روشن بنویسم: آن‌چه باعث شد سال هزار و چهارصد و یک رئیسی حتی یک فحش هم نخورد و همه‌ی فحش‌ها را خامنه‌ای بشنود، ریشه در مدل وارونه‌ی ولایت‌مداری مصباح دارد. پزشکیان هم اگر امسال تن به این ولایت‌مداری جهنمی می‌داد و زیر بار قانون مجلس قالی‌باف می‌رفت، چیزی تلخ‌تر از حوادث سال مهسا در انتظار ملک و ملت بود. من نیز برای ممانعت از تکرار همه‌ی آن حوادثی که منجر به ریختن خون مهرشاد و آرمان و حمیدرضا و روح‌الله شد، آن شب آن ویس را در کانالم گذاشتم بل‌که فحش ما- اگر نه متن ما- باعث بیداری جبهه‌ی خواب‌زده‌ی انقلاب شود. جبهه‌ای که کارش خریدن فحش ملت برای ولایت است، نشان از طرح ضد ولایت مصباح دارد! کدام طرح ولایت؟ سال ژینا به خاطر رهاندن شماری از معترضین بارها به بیت ره‌بری می‌رفتم تا گله‌ی مردم را به گوش جناب آقای مقدم برسانم و هر بار با خود می‌گفتم من دیگر کوپنم تمام شده و هر بار معاون ارتباطات مردمی حضرت آقا به من می‌گفت که باز هم اگر کسی به تو رو انداخت، حتماً به من منعکس کن. همه‌ی تلاشم را می‌کنم که حقی ناحق نشود. این خط به‌تر نیست؟ آیا خامنه‌ای فقط ره‌بر مصباح‌پرست‌هاست یا صدای مادر ابوالفضل آدینه‌زاده هم باید به گوش حضرت آقا برسد؟ و خدایی دوست ره‌بر انقلاب کیست؛ آن‌که گزارش دروغ می‌دهد یا آن‌که صریح به خامنه‌ای می‌نویسد که رئیسی اگر امیرکبیر بود، قبل از آن همه فاجعه، گشت ارشاد را جمع می‌کرد. حضرت آقا! این جبهه‌ی انقلاب، شما را از داشتن دشمن بی‌نیاز کرده و به قرآن که من همان نویسنده‌ی سال هشتاد و اشکم و هم‌چنان دوست‌دار شما. این جبهه چَک سرخ شما را نیاز دارد، نه چِک سفید شما را. از باقر تا سعید و تا کفتارها دارند لطمه به حرمت‌تان می‌زنند.

هجدهم بهمن هزار و چهارصد و سه

ح‌🍁ق

06 Feb, 20:46


تشریح خیانت جبهه‌ی انقلاب به ره‌بر انقلاب ۲

ح🕯ق: واضح است که خامنه‌ای با امثال کچویی و لاجوردی رفاقت داشت ولی ای بسا که زندانی‌ها را هم‌پای زندان‌بان‌ها دوست می‌داشت تا جبهه‌ی انقلاب را برای ره‌بر خود یعنی خمینی متکثر کرده باشد، نه منحصر به انقلابی‌ها. این نگاه بود که آدمی می‌دید آیت‌الله‌العظمی گلپایگانی یا آیت‌الله‌العظمی اراکی و اساساً اغلب مراجع بزرگ حوزه، رئیس‌جمهور محبوب، محترم و البته مظلوم دهه‌ی شصت را گاه حتی ویژه‌تر از خمینی تحویل می‌گرفتند و این عین واقعیت است. برای در گران‌قدری مثل آیت‌الله‌العظمی بهاءالدینی، خامنه‌ای نه یکی حتی مثل هاشمی که رسماً و علناً «خمینی دیگر» بود. در واقع خامنه‌ای از مصباح متوقع بود که همه‌ی آن کارهایی را برایش بکند که خود برای خمینی کرده بود؛ خواستن هم‌زمان طالقانی و متوسلیان و زندانی و زندان‌بان و روحانی و چمران و شریعتی و بازرگان و سحابی و عباس دوران اما پیر پای‌داری با اتخاذ بی‌خردانه‌ترین سیاست‌ورزی و نیز برکشیدن سه نسل احمق از شاگردهای جاهلش، برای سیدعلی نه عمار که مشتی مار تربیت کرد؛ مارهایی که علی‌الظاهر به رفسنجانی و لاریجانی و روحانی و ظریف نیش می‌زنند ولی علی‌الباطن فقط به خامنه‌ای نیش می‌زنند. پریدن عمارها به هم محصول سیاست مخلص‌سازی مصباح است؛ کسی که همه‌ی اضلاع جبهه‌ی انقلاب را به حیث فهم مسائل سیاسی کودن بار آورده. آیا زمان رئیسی خاموشی نداشتیم و آیا گرانی و بدقولی و خلف وعده و دغل و دروغ نداشتیم که بلااستثنا همه‌ی رسانه‌های نارس جبهه‌ی انقلاب به تخریب جواد ظریف یا تهدید علی دایی که می‌رسد، همه با هم تداعی‌گر روزنامه‌ی شریعت‌مداری یا هفته‌نامه‌ی رسایی می‌شوند؟ خامنه‌ای در دهه‌ی شصت خود مبرای از این ولایت‌مداری مصباحیستی بود و توهم نزده بود که جمله‌سازی با کلیدواژه‌های خمینی راه سعادت است. به عنوان مثال خامنه‌ای درباره‌ی مصدق نظر خودش را داشت لیکن جبهه‌ی انقلابی که مصباح روی دست خلف روح‌الله باقی گذاشته، همان جبهه‌ی ضراری است که در ستایش رئیسی و دولتش جوری حرف می‌زنند که انگار حرام‌زاده‌ی حرام‌لقمه‌ای چون بذرپاش وزیر کسی جز رئیسی بوده. پر بود در کابینه‌ی داماد علم‌الهدی امثال عبدالملکی. من چه کنم که درست برعکس تیله‌ها و توله‌های بذرپاش در چرک‌نامه‌ی لجن امروز، معتقدم باید برای ره‌بر همان جوری کار کرد که خامنه‌ای با خمینی مواجهه داشت، نه مصباح با خامنه‌ای. اگر بهنود فقط قلم مرا دوست داشت، خامنه‌ای محتوای قلمم را هم دوست داشت و مصباح با مافیای خود محبوب‌ترین روزنامه‌نگار خامنه‌ای را زد! جز این است؟

هجدهم بهمن هزار و چهارصد و سه

ح‌🍁ق

06 Feb, 19:35


تشریح خیانت جبهه‌ی انقلاب به ره‌بر انقلاب ۱

ح🕯ق: ششم تیر شصت که تیر اغیار بر سینه‌ی خامنه‌ای نشست، اگر چه مطهری به شهادت رسیده بود ولی هنوز چند ساعت به شهادت بهشتی باقی مانده بود. ترور خامنه‌ای یک روز زودتر از بهشتی خبر از عظمت نگاه و وسعت دیدگاه سید جوان و خوش‌قد و بالایی می‌داد که دشمن حتی بیست‌چهار ساعت قادر نبود صبر کند که او را هم هم‌راه بهشتی و یارانش #بهشتی کند. با این همه نقشه‌ی خصم مشترک ایران و جمهوری اسلامی نقش بر آب شد و خامنه‌ای هم درست مثل هاشمی از تیر ترور جان سالم به در برد؛ اگر چه چند صباح بعد یعنی در موسم جنگ تحمیلی هر دوی این رجال نام‌دار نظام نوپای خمینی نشان دادند که هیچ هراسی از مرگ ندارند. ترکیب خامنه‌ای و هاشمی همان زوجی را ساخت که ایده‌آل خمینی بود؛ جمع حق‌خواهی و واقع‌گرایی که خامنه‌ای بیش‌تر اولی را نمایندگی می‌کرد و هاشمی بیش‌تر مصداق دومی بود. اگر چه در ظاهر هاشمی بیش‌تر مأنوس با خمینی به نظر می‌رسید ولی خامنه‌ای در حد واصل عقل نظری مطهری و عقل عملی بهشتی به چنان جای‌گاه منحصر به فردی رسیده بود که بتواند در خطبه‌های نماز جمعه از اختیارات ولایت فقیه انتقاد کند و با این وجود خمینی او را با خورشید مقایسه کند. این روایت سیدی است که در همان دهه‌ی شصت وقتی برای اولین بار قرار شد به جای منتظری خطیب آدینه‌ی تهران باشد، منتظری را به صرافت آن انداخت که برای دقایقی در مدح خامنه‌ای سخن بگوید. منتظری شیخ روراستی بود که زبان بعضاً تلخی هم داشت و به این راحتی تن به تعریف از کسی نمی‌داد اما خامنه‌ای از آن منزلت بلند برخوردار بود که حتی آیت‌الله طالقانی هم موسم گله از خمینی پیر پناه به خامنه‌ای جوان ببرد و از خیرخواهی خود برای نهضت و نظام سخن بگوید. خامنه‌ای در دهه‌ی شصت که حتی امثال موسوی و خاتمی هم به وضوح چپ می‌زدند، هرگز نظر چپ نداشت و نه فقط در باب حجاب که حتی درباره‌ی کم و کیف تعامل با امریکا هم به نوعی تعادل داشت. نقل است از هاشمی که هم خودش و هم خامنه‌ای در بدو امر مخالف تسخیر سفارت امریکا بودند و در این مسئله همان نظر متین و منطقی مصطفی چمران را داشتند. خامنه‌ای دهه‌ی شصت به مراتب قابل اتکاتر از طالقانی بود و اگر ابوذر زمان گاه در تحویل‌گیری مجاهدین به خطا می‌رفت یا امثال متوسلیان را در کردستان به نادرستی قضاوت می‌کرد، خامنه‌ای از این عیوب پدرطالقانی هم مبرا بود. اگر خامنه‌ای نبود، دوره‌ی حبس حضرت سایه تداوم بیش‌تری پیدا می‌کرد. خامنه‌ای به خمینی کد نمی‌داد که ابتهاج را بیش‌تر در اوین نگه دار. کد می‌داد که جای شاعر زندان نیست.

هجدهم بهمن هزار و چهارصد و سه

ح‌🍁ق

06 Feb, 17:59


لجن امروزی‌ها دنبال جان ح‌سین ق‌دیانی

ح🕯ق: امروز سه بار عمال این پست‌پرست بی‌شرف به خانه‌م مراجعه کرده‌ند که یک بارش را برای‌تان در پست‌های قبل شرح دادم. واضح است هر اتفاقی برایم بیفتد، به پای شخص بذرپاش است که هم‌زمان حرام‌زاده و حرام‌لقمه است. این‌که در نوشته‌هایم مکرر از #صادق_هدایت تعریف کرده‌م، هرگز به منزله‌ی عزم جدی من برای خودکشی نبوده و نیست. باری به خودکشی فکر می‌کنم ولی عمل نه؛ که آدمی در هر حال به #امید زنده است. آبروبر همه‌ی فرزندان شهدا خوب بداند که هر چه نثارش کرده‌م، نه فقط حقش بوده که مع‌الاسف کم‌ترین حقش بوده؛ فقط در حد وسع قلیل راقم این سطور. قطع به یقین من بذرپاش را ابتدا #تربیت و سپس #آدم خواهم کرد؛ اگر شد در عصر جمهوری اسلامی و اگر نشد، در نظام بعد...

هجدهم بهمن هزار و چهارصد و سه

ح‌🍁ق

06 Feb, 16:55


این فرد لجن را شناسایی کنید

ح🕯ق: نامرد عکس بالا همان بی‌شرفی است که مرا در هفشت سالگی به جرم خریدن مجله‌ی کیهان ورزشی با کمربند کتک می‌زد. این سرهنگ سپاه عاری از احمد متوسلیان البته از نخستین ماه‌های شهادت پدرم مرا حتی به جرم دیدن برنامه‌ی کودک هم کتک می‌زد. این همان شخص پست‌فطرتی است که در جریان جنبش #مهسا زیر پستم کامنت گذاشت که من اگر جای نظام بودم، پیجت را می‌بستم! از این کامنت اسکرین‌شات دارم. این سرهنگ متعفن که به‌ترین تبلور امثال جعفری، نقدی و یکتاست، بعد از نوشتن متن من در مدح #نیکا گفت اگر بچه‌ها قبل از کشتن این دختره‌ی [فحشی زشت که این‌جا تکرارش نمی‌کنم] ابتدا ترتیب او را داده باشند، به‌ترین کار را کرده‌ند! ناشکری بود بدون یک سکس تپل او را کشت! و این همه در حالی است که کفتار هرندی بارها به راقم این سطور گفته بود تو از بچگی در ناز و نعمت بزرگ شده‌ای! الحق که مادر به خطاست کفتار هرندی که او هم مثل شریعت‌مداری بی‌شرف، سرهنگ رذلی بیش نیست. هر چه به این جلادها گفته‌م، حق‌شان بوده. قطع به یقین در جبین این وحوش بی‌شرف نه مهر کربلا که نشان ابلیس است. می‌تونین برین شکایت کنین!

هجدهم بهمن هزار و چهارصد و سه

ح‌🍁ق

06 Feb, 16:00


آخرین شاه‌کار لجن امروزی‌ها

ح🕯ق: ساعاتی پیش مأمور پلیس آمد خانه‌م. کناردستش کسی بود که خود را اقوام یکی از توله‌های بذرپاش در روزنامه‌ی لجن امروز معرفی کرد. مأمور پلیس گفت این بابا مدعی است که شما به او و فک و فامیلش فحش داده‌ای. به پلیس گفتم بین حرام‌زاده یا حرام‌لقمه با مادر به خطا یا خواهر به خطا تفاوتی هست؟ گفت نه! گفتم آن‌ها به من آن را گفتند و من به‌شان این را جواب دادم. بعد گفتم: اگر کسی داماد شما باشد و بعد به شما بگوید که خواهر تو را فقط سر و صدای فنر تخت آروم می‌کنه، چی جوابش رو می‌دی؟ گفت مادرش رو می‌گام! گفتم منم همین قصد رو دارم! خندید و گفت دمت گرم! به مأمور پلیس گفتم: حالا اگه بفهمی توله‌سگ‌های روزنامه‌ی لجن امروز در حالی به من القاب بذرپاش نمک به حروم رو نسبت دادن که این روزنامه به روایت دوست و دشمن حتی حیاتش رو هم به من و قلمم مدیونه، چی کار می‌کنی؟ اومد جلوتر و توی گوشم گفت با یک قبیله‌ی پست‌فطرت عوضی درافتادی و #خدا بهت صبر و عزت رو با هم بده. فریاد کشیدم و هم‌سایه‌ها را صدا کردم. همه آمدند. گفتم شما تا به حال از من #فحش شنیدین؟ گفتند نه! پلیس گفت حله! و رفت!

هجدهم بهمن هزار و چهارصد و سه

ح‌🍁ق

06 Feb, 07:37


یادداشتی در راه است

ح🕯ق: جبهه‌ی مصباح‌پرست موسوم به انقلاب که از قالی‌باف احمق شروع می‌شود و در گذر از زاکانی شیاد به جهل مرکب جلیلی می‌رسد، سیدعلی که جای خود دارد؛ حتی علی علیه‌السلام را هم تنها و غریب و منزوی و عصبانی و مغلوب می‌کند...

▪️پی‌نوشت: توله‌سگ‌های بذرپاش در روزنامه‌ی نحس و نجس لجن امروز، القاب و عناوین این پست‌پرست را نثار من کردند و من هم حق‌شان را کف دست‌شان گذاشتم. روشن می‌نویسم: هم‌چنان که سال هزار و چهارصد، آن هشت‌صد تشکل دانش‌جویی و طلبگی تحریک‌شده توسط امثال جعفری و نقدی و یکتا نه فقط آرزوی بازداشت مرا به گور بردند که بعدها خود به زندان افتادند، این‌بار هم و این‌جا هم #خدا هوای #مظلوم را خواهد داشت. پس این بار با صراحت بیش‌تری تکرار می‌کنم: حرام‌زاده و حرام‌لقمه بذرپاش و توله‌هایش در چرک‌نامه‌ی لجن امروزند، نه حر ممتاز و متمایزی که من باشم. یکی گفتید و ده تا خوردید و خیلی بیش از این‌ها حق‌تان بود و همین که از شما اراذل بی‌مقدار شکایت نمی‌کنم، لطف بزرگ من به شما حسودهای عنود بی‌پدر و مادر و البته بی‌هنر است. شما لیاقت خوردن گه مرا هم ندارید؛ چه برسد به آن‌که بخواهم تخمم را بدهم دست‌تان...

ح‌🍁ق

05 Feb, 19:23


بازخوانی یک یادداشت قدیمی- قطعه‌ی دوم
#لجن_امروز کلونی مصباحیست‌های شستایی است
ح🍁ق: با نگاه کمونیستی به عدالت، صادق محصولی قسر در می‌رود و باز هم این #مطهری و #بهشتی هستند که #مظلوم واقع می‌شوند. این خروجی آقای مصباح است در حوزه‌ی مبارزه با فساد اقتصادی که جوجه‌مصباحیست‌ها بنز مطهری و خانه‌ی بهشتی را ببینند و #ثروت_مشکوک_صادق_محصولی را نه. در عدالت‌ورزی کمونیستی هیچ فوتبالیست مشهوری حق ندارد مدرسه‌ی فوتبال بزند و شهریه‌ی طبعاً بیش‌تر بگیرد. آخر و عاقبت پیگیری عدالت به سبک و سیاق کمونیست‌ها شکافته‌شدن فرق سر علی در محراب مسجد کوفه است. من از این زاویه از مدارس خانم صفار و نیز مدارس آقای حداد دفاع کردم و البته همه‌ی این‌ها مشروط به خروجی درست این مدارس است و الا این هم می‌شود دکان دیگری. هیچ عیبی ندارد مهدوی‌کیا مدرسه‌ی فوتبال بزند و شهریه را هم ویژه بگیرد اما شرط است که چهار تا خروجی خوب از دل این مدارس بیرون بیاید. با همین نگاه، باری حتی از این هم نوشتم که هیچ عیبی ندارد حکومت برای برخی مؤسسات نظری هزینه کند و حتی برای مؤسسه‌ی امام خمینی هم هزینه کند؛ چه این‌که این کار را همه‌ی حکومت‌ها می‌کنند لیکن شرط است که مؤسسه‌ی امام خمینی هم حقیقتاً استاد پرورش بدهد، نه مشتی خط‌کش که جز اتمام حجت درباره‌ی آخر و عاقبت آدم‌ها هیچ هنر دیگری نداشته باشند...
▪️
من توقع نداشتم صفار هرندی از من دفاع کند؛ توقع داشتم از پدرم دفاع کند! پدری که مرید مصباح نبود و انقلاب را نه با مصباح که با شریعتی و مطهری و بهشتی شناخته بود. سال هزار و چهارصد، صفار به خوبی نشان داد که لایق کنایه‌ی کفتار ضد انقلاب است، نه قلم ح🍁ق و من حتی با صفار هم تعارف ندارم و پدرم را ولو شده یک تنه از چنگ افکار کانالیزه‌ی کیهان نجات می‌دهم. سال هزار و چهارصد شریعت‌مداری با نوشتنش و صفار با ننوشتنش هر دو نشان دادند که جبهه‌ی انقلاب میل به باندبازی دارد، نه حق‌جویی و حق‌گویی و حق‌نویسی. جبهه‌ای که در تقلبی آشکار مصباح را برداشته گذاشته روی آرم الله جمهوری اسلامی، اینک شاهد جنگ عمارها با یک‌دیگر است و این عاقبت مخلص‌سازی مصباح است. پروژه‌ای منحوس، مفلوک و ضد رسانه که همه‌ی رسانه‌ها را هم به انحصار خود درآورده اما نتیجه آن‌‌که حتی رسانه‌ی ملی هم به چیزی در مایه‌های هفته‌نامه‌ی رسایی تبدیل شود! اینک وضع رسانه‌های جبهه‌ی نکره‌ی انقلاب جوری است که تا خامنه‌ای حرفی درباره‌ی مسمومیت دانش‌آموزهای دختر نزند، جماعت نه انگار چنین رخ‌داد تلخی در کشور اتفاق افتاده است! حتماً خامنه‌ای باید چهار تا کلیدواژه مثل «جنگ ترکیبی» بگوید و جماعت هم با این کلیدواژه‌ها در توئیتر تمرین جمله‌سازی کنند تا ولایت‌مداری محقق شده باشد! تقلیل سیدعلی به #معلم_انشاء عاقبت طرح ولایت مصباح است...
▪️
من در روزنامه‌ی شرق نه در مدح محمد خاتمی که در مدح محمد بروجردی نوشتم و در کارگزاران همین شهید محمد بروجردی را «حلقه‌ی وصل» گرفتم. متنی که به کیهان هم می‌دادم، کار می‌کرد...
▪️
سال نود بود فکر کنم که جماعتی از عشاق مصباح به سرشان زد در فلان بازی ملی بروند استادیوم و با پرچم بحرین، مردم منامه را تشویق کنند. از من هم خواستند بروم که نه فقط نرفتم بل‌که در وبلاگم متن تندی علیه‌شان نوشتم: من جو استادیوم را به‌تر از شما می‌شناسم. می‌روید و هم خودتان فحش می‌خورید و هم برای جبهه‌ی مقاومت فحش می‌خرید. اولین بار پرچم فلسطین آن روز بود که رفت در ماتحت سوپرانقلابی‌ها! باشرف‌های جماعت کامنت گذاشتند که فلانی کاش نمی‌رفتیم...
▪️
آن روز که موگویی نامردی کرد و اسمی از من در متنی برد، امت سوپرحزب‌الله، بی‌خیال جهت اصلی متنش، کامنت‌ها را از این پر کردند که مگر مجبوری اسم ح‌🕯ق را ببری که برای خودت فحش بخری؟ سلمنا! همین است حرف من با خامنه‌ای! همان طور که حزب‌اللهی‌ها با حقیر حال نمی‌کنند، مردم هم نسبت به مصباح و افکار و عقاید سیاهش آلرژی دارند! پس چرا این همه با کلیدواژه‌ی مصباح و بت‌سازی از قطب‌الاقطاب پای‌داری برای خودت فحش می‌خری؟ البته می‌توان این یادداشت هشت اپیزودی را هشت‌صد بار دیگر خواند تا به این نتیجه‌ی ملیح رسید: حزب‌اللهی‌ها که لیاقت‌شان حتماً قلم من نیست ولی خب لیاقت این مردم قطعاً مصباح نیست! مردمی که با عکس شریعتی انقلاب کردند و با خطبه‌ی طالقانی انقلاب خود را پیروز کردند، حق‌شان این نیست که از اختیار حسینیه‌ی ارشاد به اجبار گشت ارشاد برسند! مصباح مصداق غش در معامله بود و مظهر نامردی و بی‌مرامی بود و هم‌چنان که حرام‌لقمه من نیستم، آقای خامنه‌ای باید بررسی کند ببیند لقمه‌هایی که برای مصباح گرفت، آیا سودی هم برایش داشت؟ داستان پیچیده‌ای نیست...
▪️
سه میلیون تومان و یک سکه به جبهه‌ی سراسر سکته‌ی انقلاب بده‌کارم. بدهی‌م را پس می‌دهم آقای الحق کفتار هرندی! به کفتارزاده‌ها سلام مرا برسان!
🍁پانزدهم آذر هزار و چهارصد و سه

ح‌🍁ق

05 Feb, 19:22


بازخوانی یک یادداشت قدیمی- قطعه‌ی یکم
#لجن_امروز کلونی مصباحیست‌های شستایی است
ح🍁ق: جبهه‌ای که به مجرد متن من در مدح آوینی که عکس حجله‌ای سیدمرتضی صدشرف دارد به تابلوی مونالیزا؛ زنگ می‌زند که بیا دوباره با هم آشتی کنیم و پول و بیمه و در باغ سبز نشانم می‌دهند و تا یک نقد به خامنه‌ای می‌نویسم دوباره موبایل‌شان می‌رود در حالت طیاره، لایق متن مستدل من نیست؛ لیاقت فحش مرا دارد و صدالبته لیاقت فحش مرا هم ندارد! از خامنه‌ای تا بهنود، وطن امروز را به یادداشت‌های من می‌شناختند و به تیتر شگفت‌انگیز «غدیر قم» و چون چند صباحی این روزنامه تعطیل شد، هم خامنه‌ای و هم بذرپاش و هم خدای بالای سرشان به‌تر می‌دانند که بازگشایی دوباره‌ی وطن امروز در چه فرایندی شکل گرفت. ابتدا رفته بودند پیش حسین یکتا بل‌که او کمک‌شان کند. جواب یکتا این بود که شما مخالف جلیلی هستید و روزنامه‌ی انقلابی نیستید! بعدها با مساعدت شخص خامنه‌ای این روزنامه از تعطیلی نجات پیدا کرد و البته خامنه‌ای از بذرپاش پرسیده بود که ح‌سین🍁ق‌دیانی هنوز با شماست دیگر؟ سال هزار و چهارصد و یک در مقاطع متعددی بچه‌های حرام‌لقمه‌ی همین روزنامه‌ی وطن امروز علیه من استوری رفتند و اوصاف خودشان را به من نسبت دادند! لازم است ثبت شود این نکات در متن و حاشیه‌ی جبهه‌ی نکره‌ی انقلاب! من دارم از خودم دفاع نمی‌کنم؛ دارم حرام‌لقمگی یک جبهه را- و نه فقط یک روزنامه را- به رخ مخاطب می‌کشم. آن‌جا که کفتارها برای کفتارزاده‌ها پول دارند و برای روزنامه‌دیواری حق نه! آن‌جا که وطن امروز هیچ فرقی با هفته‌نامه‌ی رسایی ندارد؛ اگر مطالب من از این روزنامه بیرون کشیده شود...
▪️
آن روزی که ابی رئیسی کابینه‌ی خود را بست، حتی بچه‌های وطن امروز هم با دیدن اسم عبدالملکی میان وزرای رئیسی دچار شوک شدند و همین که وزیر کار اول داماد بی‌سود و سواد و ضد امیرکبیر علم‌الهدی پای بچه‌های وطن امروز را به شستا باز کرد، ناگهان عبدالملکی شد عبدالعزیز! الحق که حرام‌لقمه‌ها بدتر از حرام‌زاده‌ها هستند و بدترین حرام‌لقمه‌ها حرام‌لقمه‌های وطن امروزی هستند! کسانی که بصیرت‌شان بوی شستا می‌دهد و وجدان‌شان هم...
▪️
سال هزار و چهارصد هنوز روزنامه‌دیواری حق تعطیل نشده بود که ناظر بر جنگ من با مصباح و مصباحیست‌ها و آن حواشی، بچه‌های وطن امروز  در دایرکت بچه‌های روزنامه‌دیواری حق پخش و پلا شدند که دیگر با ح🍁ق کار نکنید و به این لکه‌ی ننگ جبهه‌ی انقلاب متن ندهید! یک مجله هم در فضای مجازی درست کردند که البته خامنه‌ای پهن هم بارشان نکرد! و شگفتا! این ناکسان، خود را کسان من می‌خوانند و دوستان من می‌نامند! زیرآب من را پیش بچه‌هایی زدند که سه سال تمام همه‌ی زندگی‌م را صرف ویرایش مطالب‌شان کرده بودم! دقیقاً و عمیقاً می‌خواهم بنویسم که بوگندوتر از جوراب بچه‌های پفیوز رجانیوز، بصیرت و شرافت نداشته‌ی بچه‌های وطن امروز است! خیلی باید زحمت بکشی که هم‌زمان از علی خامنه‌ای تا مسعود بهنود طرف‌دار داشته باشی و من آب سرد به چشم‌هایم می‌پاشیدم تا شب‌های سال هشتاد و هشت خوابم نبرد و در آن واحد به سه- چهار تا از روزنامه‌های انقلابی متن بدهم! و تازه؛ برای وبلاگم هم متن مجزا بنویسم! و تو ببین راقم این سطور چه دل پری از جبهه‌ی بی‌مرام انقلاب دارد که حاضر شد کل پست‌های وبلاگ قطعه‌ی بیست و شش را پاک کند! روزنامه‌ی وطن امروز الان هم منتشر می‌شود. کسی هوس متن برای چمران کرد، سر خرش را کج کند سمت این روزنامه! جز #هیچ چیز دیگری در وبلاگ قطعه‌ی بیست و شش وجود ندارد! جبهه‌تان یک کفتار هرندی دارد که می‌توانید از او بخواهید برای‌تان از شهدای مدافع حرم بنویسد و اگر نه، کفتارزاده‌ها هستند. پفیوزهای زاکانی‌چی سال مهسا به ما می‌گفتند حرام‌لقمه و بعد هم‌زمان آویزان مطالب وبلاگ من بودند. تا این حد حرام‌لقمه...
▪️
فکر کنم دیگر همه آن دو متن معروف من را خوانده باشید که یکی را سال نود نوشتم و یکی را نود و یک. باری اشاره‌م به دو متن «اما بهشتی زمان کیست؟» و «مصباح و چند آه دیگر!» است. تو ببین رسیدن به پست و مقام چقدر برای بذرپاش در اولویت است که فردای انتشار متن مؤدبانه و محترمانه در نقد مصباح رفت مصاحبه کرد که ما خود ارادت‌مند مصباحیم! مصباحیست‌ها در نهایت کلاشی چو انداختند که فلانی در متنش به مصباح اهانت کرده و بذرپاش عوض آن‌که از متن دفاع کند و از من دفاع کند، فی‌الواقع با آن مصاحبه صحه گذاشت بر ادعای مصباحیست‌ها. بذرپاش این یکی را به خوبی فهمیده بود که در بی‌جمهوری اسلامی، مصباح حتی از حضرت ماه هم منورتر است و الخ...
▪️
من بارها از محمدحسین صفار هرندی دفاع کردم؛ از همه هم بیش‌تر! چه آن‌جا که صفار را برجامی خواندند و چه آن‌جا که به مدارس خانمش کلید کردند! حرف حسابم این بود که نباید #عدالت را کمونیستی دنبال کرد و #سیاست را هم. پشیمان هم نیستم...
🍁پانزدهم آذر هزار و چهارصد و سه

ح‌🍁ق

05 Feb, 19:07


#وطن_امروز با رفتنم شد #لجن_امروز
ح🕯ق: گاهی باید مثل حاج‌کاظم با دست رفت توی شیشه‌ی آژانس و اساساً معادله‌ی جنگ را به‌هم زد. شکایت لجن امروز از ح‌سین ق‌دیانی، خود سندی دیگر است مبنی بر حرام‌لقمگی مصباح‌پرست‌های بوگندوی شستایی؛ متعفن‌های فرصت‌طلب...

ح‌🍁ق

04 Feb, 03:45


تن‌های وطن- لیلی گلستان

ح🕯ق: صحبت‌های لیلی گلستان درباره‌ی ابراهیم گلستان از فرط راستی و روراستی دیوانه‌کننده بود. برداشت من از صحبت‌های درست و هم‌زمان ترس‌ناک لیلی گلستان درباره‌ی پدرش این است که مهاجرت پنجاه سال زودتر از مرگ باعث مرگ ابراهیم گلستان شد. نابغه‌ای منحصر به فرد و مغرور در عرصه‌ی فیلم‌سازی و نویسندگی و اساساً #هنر که همه‌ی کارهای خوبش و حتی کارهای بدش در همین ایران خودمان بود و چون به انگلستان رفت، نه دیگر توانست فیلم خوبی بسازد و نه دیگر این توان را داشت که قصه‌ی خوبی بنویسد. تعبیر لیلی این است که پدرش ابراهیم در آتش سرد مهاجرت #منفعل شده بود و راستش هیچ چیز برای یک هنرمند وحشت‌ناک‌تر از #انفعال نیست. هنرمند منفعل، هنرمند مرده است و نویسنده‌ای که کتاب ننویسد یا مستندسازی که مستند نسازد، نه «هنرمند مرده» که #مرده است. لیلی گلستان اسم دیگرانی را هم می‌برد که در #ایران درخشان بودند و جلای وطن آن‌ها را به انزوا کشاند. فراموش نکنیم حرف‌های #لیلی_گلستان درباره‌ی #ابراهیم_گلستان بود؛ آدم حقیقتاً گنده‌ای که رسماً داشت در یکی از گران‌ترین ویلاهای اطراف لندن زندگی می‌کرد، نه یک هام‌لس بی‌نوا مثل محمود گلاب‌دره‌ای. باری #مهاجرت بدترین نوع #خودکشی است و تو ببین چه غم بزرگی است و چه مصیبت جان‌کاهی است وقتی می‌فهمیم غولی مثل #صادق_هدایت در غربت دست به خودکشی زده است و بدتر این‌‌که این خودکشی مضاعف نه از هدایت شروع شد و نه در هدایت تمام شد. نکته این‌جاست: همه شهرت #سیدابراهیم_نبوی را ندارند که خبر خودکشی‌شان در مهاجرت، ضریب بگیرد یا حتی فقط در حد یک خط تبدیل به خبر روزنامه‌ها شود. گمانم اگر تحقیق شود و آماری تهیه شود، لیست دور و درازی خواهد شد تعداد ایرانی‌هایی که در #غربت تن به مرگ زودرس داده‌ند؛ بخوان فاجعه‌ی خاموش و منفعل قرن. مهاجرت که خودش نوعی خودکشی است؛ وای اگر مهاجر بخواهد به خودکشی فکر یا متأسفانه عمل کند. یعنی می‌دانید؛ قدر و قیمت وطن و زندگی در وطن خیلی بیش‌تر از این چیزهایی است که تا الان درباره‌ش گفته یا نوشته‌ند. در قبال #وطن همه نوزاد می‌شویم و نوزاد #مادر می‌خواهد و وطن همان مادر است و طفل دور از پستان مادر دیگر چه فرقی می‌کند پستانکش چه برندی باشد یا اصلاً پستانک داشته باشد یا نه. موفقیت در مهاجرت مثل این می‌ماند که مرده‌ای پز سنگ قبرش را بدهد. این متن کسی است که در این چند سال اخیر نه فقط بارها به خودکشی که بارها به مهاجرت فکر جدی کرده است. چه سیاه کرد عاقبت ما را عشق پدران‌مان به انقلاب خمینی. زیر آن #درخت_سیب هیچ جاذبه‌ای نبود!

شانزدهم بهمن هزار و چهارصد و سه

ح‌🍁ق

03 Feb, 19:21


عصبانی از دوست یا دشمن؟

ح🕯ق: مهم‌ترین ویژگی سخن‌رانی‌های یک ماه اخیر ره‌بر انقلاب عصبانیت ایشان است که اگر چه در اغلب مواقع سر امریکای بی‌چاره خراب می‌شود لیکن تا آن‌جایی که من حضرت آقا را می‌شناسم، این عصبانیت غیر قابل کتمان نه به سن و سال خامنه‌ای ربط دارد، نه خیلی به حوادث یک سال اخیر جبهه‌ی مقاومت مرتبط است. می‌توانیم کمی شعاع بحث را وسیع‌تر کنیم و از این بنویسیم که درگذشت هاشمی و شهادت سلیمانی بسیار خامنه‌ای را تنها و بدون مشاور کرد. البته شرط است خیال نکنیم رئیسی امیرکبیر بود و صدالبته باید حواس‌مان باشد که جواد ظریف به صرف مظلومیت نمی‌تواند برای خامنه‌ای بازی‌گر نقش تاریخی #مصطفی_چمران باشد. #چمران اعجوبه‌ای غیر قابل تکرار بود که با آدم‌ها و نیز با مکان‌ها و زمان‌ها منظم‌ترین فاصله را داشت. باری #دکتر_مصطفی به وقتش امریکا را پیچاند و رفت لبنان؛ هم‌چنان که با برگشتنش به ایران نشان داد چراغی که به خانه رواست، حتی به مسجدالاقصی هم حرام است. این توصیف مردی است که برای مقاومت نه فقط کم‌کاری نکرده بود که سنگ تمام هم گذاشته بود لیکن چمران همان جمع اضدادی بود که چون شهید شد، از خمینی تا بازرگان به سوگ نشستند. مع‌الاسف ظریف خود را گرفتار نقطه‌ی کرنری کرده که فقط اصلاح‌طلب‌ها از او به نیکی یاد کنند‌. هیچ شکی در ظلم هم‌زمان سوپرانقلابی‌ها و سوپرپهلوی‌ها به ظریف نیست ولی انگار می‌کنم خود دکتر ظریف هم تنش برای تنش می‌خارد؛ این‌که بیش‌تر به مظلومیتش دامن زده شود تا حقانیتش‌. بیاییم واقع‌گرا باشیم. نه از روحانی رفسنجانی درمی‌آید، نه از اسماعیل قاسم درست می‌شود؛ هم‌چنان که از ظریف نمی‌توان متوقع تکرار چمران بود‌. از بد روزگار خامنه‌ای قوی‌ترین یار برون‌مرزی خود یعنی نصرالله را هم از دست داده است و سید همان بود که در آن واحد می‌توانست امام موسی و حاج‌احمد و عماد و سلیمانی و ده‌ها ستاره‌ی دیگر باشد. من به سیدحسن همیشه به چشم «بهشتی خامنه‌ای» نگاه می‌کردم و افسوس می‌خوردم چرا خامنه‌ای که عاقبت در جبهه‌ی مقاومت بهشتی خود را پیدا کرده، نباید در جبهه‌ی انقلاب یک بهشتی دیگر داشته باشد. روشن بنویسم: خامنه‌ای ره‌بری نبود که خودش آن‌هم با اخم و تخم بخواهد «مرگ بر امریکا» بگوید. در واقع حضرت آقا از مخاطب شعار مرگ بر امریکا را می‌گرفت و اصلاً لزومی نداشت کلاس خود را پایین بیاورد. ای بسا شعار که برای #عمار زیبنده است و برای #علی نه. پس بگذارید روشن‌تر بنویسم: به باور من ره‌بر انقلاب از عمارهایش شاکی است و سر امریکا خالی می‌کند. حرف‌های دیگری هم هست که بماند برای بعد...

پانزدهم بهمن هزار و چهارصد و سه

ح‌🍁ق

03 Feb, 19:12


آورده‌ی مصباح برای خامنه‌ای

ح🕯ق: انتصاب غلط یا بدبیاری از روزگار؛ نمی‌دانم کدام است ولی #واقعیت این است: مهدی نصیری و حسین شریعت‌مداری هر دو با عنایت بل‌که حکم خامنه‌ای به مؤسسه‌ی کیهان رفته‌ند. شریعت‌مداری [رفیق امروز مصباح] تا تعداد یاران ره‌بر را فیکس هفتاد و دو نفر نکند، مطمئن نمی‌شود که برای خامنه‌ای حرکت عاشورایی کرده! نصیری [رفیق دیروز مصباح] اما همان خل و چل ائتلاف از تاج‌زاده تا شاه‌زاده است! و کاش جفت‌شان در یک زندان و در یک بند بودند که خامنه‌ای از افراط و تفریط حلقه‌ی مصباح در ادوار روزگار دارد ضربه می‌خورد، نه سیدمصطفای بدبخت تاج‌زاده! به زعم من آن‌چه این روزها اسباب عصبانیت خامنه‌ای را موجب شده، بیش‌تر از کاخ سفید به بیت ره‌بری برمی‌گردد؛ منصوبینی که ظاهر عمار دارند و باطن اغیار! کجایی آقای صفار هرندی؟! از پسرت که برای خامنه‌ای «روزنامه‌نگار» درست نشد؛ دست کم خودت یک تکلمی کن، بفهمیم لال نشده‌ای! می‌ترسی مصباحیست‌ها فحش‌کشت کنند؟! والله خامنه‌ای از دست خودتان #عصبانی است؛ حالا فحش شماها را به کی بدهد جز امریکا؟! بروید بمیرید؛ خاک عالم بر سرتان!

به شدت ح‌سین به حدت ق‌دیانی

ح‌🍁ق

03 Feb, 13:36


دایی‌کشون

ح🕯ق: باز #شهریار دو کلمه حرف سیاسی زد- آن‌هم در جواب حرافی‌های ناتمام دبیر- باز رسانه‌های نارس جبهه‌ی انقلاب ذره‌بین انداختند روی صحبت‌های دایی که فلان جا را دروغ گفته، بهمان جا را مغلطه کرده. این‌که می‌گویم عبای مصباح در سال‌های اخیر نه فقط بر سر جبهه‌ی پای‌داری که بر سر صدر تا ذیل جبهه‌ی انقلاب پهن است، سر همین شل‌مغزی در عالم رسانه است که سر بزن‌گاه خود را نشان می‌دهد تا ثابت کند سایه‌ی کیهان بر سر همه‌ی رسانه‌های جبهه‌ی انقلاب با شدت و حدت پهن است. هیچ مهم نیست که روزنامه‌های جبهه‌ی انقلاب بعضاً به نقد حماقت شاگردهای مصباح می‌نشینند؛ به وقتش همه‌شان با هم علیه علی دایی بسیج می‌شوند‌. این در حالی است که #علی_دایی هرگز مثل #علی_کریمی به شکل تند و آتشین سیاست‌ورزی نمی‌کند اما تنفر از شهریار فوتبال ایران فقط مختص جبهه‌ی پای‌داری نیست؛ مدعیان مخالفت با پای‌‌داری هم به وضوح نور خورشید از محبوبیت علی دایی کفری و کلافه‌ند. روشن می‌نویسم: بحث اصلاً سر این نیست که #دایی در سخن خود ناراستی کرده است؛ مگر همه‌ی شر و ورهایی که دبیر این اواخر زیاد هم تف می‌دهد، عین صدق و صفاست؟ باری بحث سر محبوبیتی است که علی دایی به رغم خواست همه‌ی رسانه‌های جبهه‌ی انقلاب برای خود و به تمامه کسب کرده است و الا آن‌که به دروغ گفت گشت ارشاد مسؤلین را راه‌اندازی می‌کند، نه فقط اسباب خشم رسانه‌های جبهه‌ی انقلاب را فراهم نکرد که حتی امیرکبیر هم خوانده شد! این در حالی است که رئیسی سوگند صداقت خورده بود و وقتی چشم در چشم مردم وعده‌ی ساخت سالیانه یک میلیون مسکن می‌داد، نه فقط داشت دروغ می‌گفت بل‌که به روشنی داشت نشان می‌داد که هیچ درک روشنی از مدیریت کلان اجرایی ندارد. لابد نداشت که مصباح‌پرست متوهمی مثل عبدالملکی وزیر کارش بود. #دروغ و البته #توهم یعنی این‌که مدعی باشی با فقط یک میلیون تومان می‌شود شغل ایجاد کرد و اگر نه، مگر ما در عراق و سوریه و لبنان و یمن انواع و اقسام سرمایه‌گذاری‌های مادی و معنوی نکرده‌ایم؟ و مگر با افراط در این کار، رسماً و علناً بدترین جفا را در حق #مصطفی_صدرزاده نکرده‌ایم؟ وانگهی! توی مجری مصباح‌پرست این TV مفتضح و منفور، وقتی در ضد رسانه‌ای‌ترین کار ممکن و در نهایت بی‌شعوری، فضایی را فراهم می‌کنی که از دوقطبی موهوم دایی- حججی حرف زده شود و قد و قامت رشید شهریار مسخره شود، توقع داشتی علی دایی برایت «سلام فرمانده» بخواند؟ معلوم است به تو متلک می‌اندازد و در این متلک محق هم هست. تو اگر روی دروغ حساس بودی، به #دروغ_بزرگ حضور مصباح در جبهه می‌پرداختی.

پانزدهم بهمن هزار و چهارصد و سه

ح‌🍁ق

02 Feb, 07:29


بچه‌های #شریعتی

ح🕯ق: روزنامه و اینستا و تلگرام و سوسن و سارا و احسان ندارد؛ هر کجا سخنی از بچه‌های شریعتی ببینم دنبال می‌کنم. من که خودم حتی به شریعتی هم هرگز وصله‌ی چپ نچسبانده‌م ولی واقعیت آن است که در عصر چگوارا همه کم و بیش چپ بودند و این طبع روزگار انقلاب بود که حتی چمران ذاتاً ضد چپ هم به هر حال چریک باشد و مبارزه کند و نقش شمع بکشد و فقر را فخر بنگرد و البته که با شدت و حدت دل‌داده‌ی ستاره‌های کویر شریعتی باشد. نکته‌ی ملیح این‌جاست: هیچ کس نمی‌تواند بچه‌های شریعتی را با انگ چپ بدرقه کند. به خصوص هر چه از انقلاب موسوم به اسلامی فاصله گرفته‌ایم، بچه‌های شریعتی راست‌تر هم شده‌ند؛ حتی احسان که به زعم من هنوز به لحاظ عاطفی درگیر پدر است، در گیر هیچ انقلابی ولو انقلاب ایرانی علیه انقلاب اسلامی نیست. مطبوعاتی‌ترین فرزند شریعتی سوسن است که اگر چه این سال‌ها کم‌تر به مطبوعات افتخار می‌دهد ولی سوسن شریعتی حتی در اسارت سطور کویر هم نیست، چه رسد به رسوم چپ.‌ این سال‌ها سارا شریعتی ویترینی‌ترین فرزند دکتر بوده و به خصوص در آکادمی‌ها مرتب سخن‌رانی می‌کند و جالب آن‌‌که کینه‌ای‌ترین مردم نسبت به شریعتی هم برای سارا و صحبت‌های به روزش دست مرتب می‌زنند و علی‌الدوام ته‌تغاری روشن‌بین، راست‌نگر و درست‌افکار شریعتی را تحسین می‌کنند. سارا جمع منطقی احساسات احسان و تعقل سوسن است و امتداد آکادمیک همان یادداشت‌های مطبوع خواهر بزرگ‌ترش در مطبوعات. بچه‌های شریعتی با رعایت درست فاصله از پوپولیسم و فاصله از حکومت و نیز هم‌راهی غیر شعاری با اعتراضات ملی، به‌ترین آورده را برای پدر خود داشته‌ند و در واقع پیکره‌ی علی شریعتی را با دست خود به احسن وجه تراش داده‌ند تا عیوب اندیشه‌ی پدر را به شکل درست اصلاح کرده باشند. درست برعکس بچه‌های مطهری به خصوص علی مطهری. از یاد نبریم که استاد مطهری در امر تربیت فرزند نه فقط از شریعتی که حتی از بازرگان هم منش بازتری داشت؛ تا آن حد که برای نماز هم به بچه‌هایش سخت نگیرد. پس بحث عوارض سخت‌گیری نیست. بحث این است که بچه‌های شریعتی برای پدرشان پدری کردند و علی مطهری اما در حوزه‌ی فرهنگ یک چیزی است مخوف‌تر از مدیر کیهان. واکنش‌های علی مطهری به بحث حجاب مگر نه آن است که آدمی را یاد علم‌الهدی می‌اندازد؟ باری اگر بچه‌های شریعتی از پدر جلو زده‌ند، علی مطهری مصداق عقب‌گرد از مطهری است! علت؟ فاصله‌ی نامیزان و ناموزون علی مطهری با سیاست! هر چه او در سیاست اصلاح‌طلب و در فرهنگ اصول‌گراست، بچه‌های شریعتی مطلقاً جلوتر از این ماجراهای نخ‌نما سیر می‌کنند.

چهاردهم بهمن هزار و چهارصد و سه

ح‌🍁ق

01 Feb, 22:40


از انقلاب سفید شاه تا طرح ولایت مصباح- قسمت ۲

ح🕯ق: شاه در مقام عمل این نقد را به پدرش داشت که چرا با شماری از سخت‌گیری‌های بی‌جا از قضا باعث ازدیاد محبوبیت برخاسته از مظلومیت روحانیت شد یا چرا خط بطلانی بر مشروطه شد ولی آیا خودش رابطه‌ی میزانی با ملی‌ها و مذهبی‌ها داشت؟ البته که داشت ولی هر دو را خراب کرد. شاه می‌توانست پیوند خود را با مصدق و نیز با کاشانی و صدالبته با آیت‌الله بروجردی و اساساً با حوزه حفظ کند و فراموش نکنیم خمینی به عبارتی در حکم وزیر خارجه‌ی بروجردی بود. مع‌الاسف شاه حتی هویدا را هم برای خودش نگه نداشت. شاید خلخالی هویدا را اعدام نمی‌کرد، اگر شاه کارآمدترین نخست‌وزیر خود را منزوی نمی‌کرد. کاش به جای افراط و تفریط در تعامل با شاه و شیخ و دمیدن در تنور مبتذل‌ترین ائتلاف‌ها مثل ائتلاف موهوم تاج‌زاده و شاه‌زاده، دمی بیش‌تر در تاریخ کشورمان تأمل کنیم. کشور خواجه‌نصیر را چه سود از سیاست‌ورزی عاری از حکمت؟ نه پنجاه سال پیش دوای درد ما مرگ بر شاه بود و نه الان به صرف سقوط جمهوری اسلامی، صاحب‌نسخه‌ی شفا می‌شویم. شاه سی و هفت سال حکومت کرد و انقلابی‌ها به سی و هفت روز نخست‌وزیری بختیار خندیدند و البته که نخستین نخست‌وزیر و نیز حتی اولین رئیس‌جمهور جمهوری اسلامی قصه‌ی خنده‌دارتری بود. خمینی در عصر نهضت همان کاری را کرد که شاه باید می‌کرد؛ هم‌راهی هم‌زمان با ملی‌ها و مذهبی‌ها و متأسفانه خمینی هم فقط برانداز خوبی بود و الا نه آن‌جور دل بازرگان را می‌شکست و نه آن‌همه ظالمانه به قضاوت مصدق می‌نشست. انقلاب اسلامی انقلابی بود با محاسنی و معایبی و در گذر سال‌ها بت‌سازی از مصباح، عیوب نظام را از محسنات نهضت برجسته‌تر کرد. نه انقلاب سفید شاه به کار محمدرضا آمد و نه طرح ولایت مصباح سودی برای خامنه‌ای داشت. یکی با عجله می‌خواست توسعه پیدا کند و دیگری توهم زده بود مصباح برایش مطهری و بهشتی و طالقانی می‌شود؛ حال آن‌که میرباقری و صدیقی و رسایی شد. اگر شاه صدای انقلاب را دیر شنید، سیدعلی هم جز صدای دشمن نمی‌شنود و ملیح آن‌که عشاق هر دو نظام، گیری را که باید به خودشان بدهند، به #کارتر و #ترامپ می‌دهند. خنده‌دارتر از نزول از علامه‌ی طباطبایی به علامه‌های قلابی، نزول از خواجه‌ی طوس به امثال نصیری است. شاه‌پرستی همان قدر خطاست که مصباح‌پرستی. شاه قدر بروجردی را می‌دانست، نه خودش به پست انقلاب خمینی می‌خورد و نه ما را با ولایت مصباح و شگردهای منافقانه و شاگردهای جاهلش تنها می‌گذاشت. کاش به جای توئیت‌های کوتاه، تاریخ‌های بلند بخوانیم؛ ما هم‌وطن‌های حکیم طوس...

سیزدهم بهمن هزار و چهارصد و سه

ح‌🍁ق

01 Feb, 22:32


بازنده‌ی جنگ اندیشه‌ها

ح🕯ق: یکی از مصباح‌پرست‌ها گفته: «مصباح نه در جنگ اندیشه‌ها که در جنگ روایت‌ها بازی را باخته». بعد هم به ضعف جبهه‌ی انقلاب در جنگ روایت‌ها پرداخته. مسئله ضعف رسانه‌ای جبهه‌ی رسوای انقلاب نیست؛ این‌که طبعاً هست ولی مسئله‌ی مهم‌تر این است: نزول اجلال از حسینیه‌ی ارشاد شریعتی به گشت ارشاد مصباح، باختن هم‌زمان در جنگ اندیشه‌ها و جنگ روایت‌هاست. یک اندیشه اندیشه‌ی بهشتی بود که می‌گفت حتی برای قاتل مطهری حق نداریم که به قصد اعتراف‌گیری شکنجه کنیم. یک اندیشه اندیشه‌ی مصباح بود که می‌گفت علاوه بر ولایت مطلقه، اطاعت مطلقه هم از ولی‌فقیه لازم است‌. من کاری با اندیشه‌ی مصباح در حوزه‌ی فلسفه ندارم. حرفم این است: خامنه‌ای اتفاقاً دارد کتک اندیشه‌ی مصباح در میدان سیاست را می‌خورد‌. اندیشه‌ی خالص‌سازی با کلیدواژه‌ی عماربازی؛ اندیشه‌ی دروغ؛ اندیشه‌ی مافیا و باند و فساد و فتنه به اسم بصیرت؛ اندیشه‌ی دغل؛ اندیشه‌ی طرح ولایت درست در روز مرگ خمینی؛ افه‌ی مخالفت با اصل تحزب در زمان بهشتی و بعد راه‌اندازی حزب مفلوک پای‌داری در سال‌های دور از بهشتی. اساساً جبهه‌ی انقلاب در عالم جنگ روایت‌ها ضعیف است، چون به مصباح حتی در عرصه‌ی عمومی هم به چشم اندیش‌مند نگاه می‌کند. پس نشانی غلط ندهید. احمق‌هایی مثل آقاطهرانی و میرباقری و رسایی و کوچک‌زاده دقیقاً و عمیقاً محصول اندیشه‌های مشعشع مصباح‌ند و همین که جماعت، شاگردهای مصباح را می‌بینند و شگردهای مصباح را نه، خود از محصولات اندیشه‌ی سیاسی شعازده‌ی مصباح است. در #سپاه مصباح همان کار را کرد که خمینی نمی‌خواست و در #حوزه همان کار را کرد که به خصوص #شهید_مطهری نمی‌خواست. خمینی می‌خواست سپاه به روزنامه‌ی جوان و خبرگزاری فارس و تسنیم نرسد؛ مطهری هم می‌خواست حوزه به آخوندهای نفهمی چون میرباقری نرسد و همین که به مصباح «استاد فکر جبهه‌ی انقلاب» می‌گویید، سند باخت‌تان در جنگ اندیشه‌هاست. #قلم که ندارید؛ دست‌کم ماله‌تان را عوض کنید!

به شدت ح‌سین به حدت ق‌دیانی

ح‌🍁ق

01 Feb, 20:35


از انقلاب سفید شاه تا طرح ولایت مصباح- قسمت ۱

ح🕯ق: ماه‌های آخر پهلوی کم‌ترین رفت و آمد به کاخ نیاوران کافی بود تا مردم به طرف یک انگ درباری یا طاغوتی بچسبانند و این روایت ایامی است که از ملی‌ها تا مذهبی‌ها نه فقط سر نخواستن شاه که حتی سر خواستن روح‌الله با هم وحدت نظر داشتند. چند ماه بعد که بختیار برای مبارزه با جمهوری اسلامی علاوه بر اشرف پهلوی از صدام تکریتی هم کمک گرفت و چند ماه بعدترش که جنگ تحمیلی به پلن B کودتای نوژه تبدیل شد، نه عجب که زعمای جبهه‌ی ملی یعنی مصدقی‌های اصیل هرگز شاهپور بختیار را نبخشیدند. این درس تاریخ است برای همه‌ی ما که مبادا به بهانه‌ی مبارزه با حکومت‌ها تن به تقابل با ایران و ایرانی بدهیم. آن‌که از تحریم جمهوری اسلامی توسط کاخ سفید مسرور می‌شود، کاش یادش نرود که کتک تحریم را نه آقازاده‌ها که مردم عادی می‌خورند. پس شاه و روح‌الله ندارد. حکومتی را هم اگر نمی‌خواهیم، راهش براندازی به هر قیمت نیست که به زعم من زخم انقلاب تنها زخمی است که حتی می‌تواند از زخم جنگ کاری‌تر و ماندگارتر باشد. می‌توانیم حکمت به خرج بدهیم و از دل‌سوزی برای ایران به دل‌سوزی برای اسلام پل بزنیم و از پذیرش ولایت‌عهدی مأمون توسط علی بن موسی‌الرضا بنویسیم. ظاهر کار امام رضا با عقل- چه عقل انقلابی و چه حتی عقل عافیت‌اندیش- جور درنمی‌آمد لیکن مسئله این‌جاست که حکیم، اندیشه در عاقبت کار خود می‌کند. درایت عالم آل محمد ریشه در #صبر_امیرالمؤمنین داشت. باید هم از وحدت اسلام و ایران #هنر متبلور شود و #حکمت هنر اصحاب سیاست است و بی‌خود نیست طوس را به حکمایش می‌شناسند. #حکیم_طوس در عرصه‌ی هستی شمس‌الشموس است و در حوزه‌ی فارسی فردوسی و در میدان حکومت‌داری خواجه‌نصیرالدین؛ که درست از همان منظر که #امام_رضا قبول کرد با مأمون کار کند، نصیرالدین هم تن به هم‌کاری با مغول‌ها داد؛ منظر عقل. کار حکیمانه‌ی خواجه‌نصیر نه فقط ایران را نگه داشت که حتی باعث محبوبیت اسلام نزد مغول‌ها شد. آنک مهاجمان به خاک وطن اسم محمد را روی فرزندان خود می‌گذاشتند و بر ایرانی هم سخت نبود که به اسم چنگیز سخت نگیرد. اگر حکمت نصیرالدین و آن کتاب گران‌قدر «اخلاق ناصری» نبود و اگر نبود که خواجه‌نصیر حکمت را از سرچشمه‌ی آن یعنی امام رضای جان فرا گرفته بود، شاید بتوان گفت نه از #اسلام و نه از #ایران چیزی نمی‌ماند. باری ملی‌گرایی درست نه به جنگ با دین که به ادب خواجه منتهی می‌شود؛ آن‌جا که «استاد بشر» در آستانه‌ی بقعه‌ی کاظمین، خود را نه بشری آمده برای زیارت پدر امام رضا که سگی منتظر اذن حضور می‌خواند.

سیزدهم بهمن هزار و چهارصد و سه

ح‌🍁ق

31 Jan, 19:46


کافه‌ی متحرک

ح🕯ق: از شر ترافیک معمولاً شب‌ها می‌روم اسنپ. از ساعت نه تا دوازده مسافرها به لحاظ جنسیت تقریباً مساوی‌ند ولی از یک تا حدود سه- سه و نیم به شکل محسوسی مسافرهای خانم بیش‌تر می‌شود. یک شب که پوشش آن‌چنانی یک دخترخانوم شمال شهری رسماً داشت به قضاوت قرمز من درباره‌ی این پدیده دامن آلبالویی می‌زد، خدا هم‌چین با پتک زد توی سرم که هنوز جای درد خوش‌مزه‌ش را حس می‌کنم. مسافرم اسنپ دومقصده گرفته بود و مقصد اولش حد فاصل کاشانک و نیاوران بود و بعد هم می‌خواست برود گلاب‌دره و به من همان اول زنگ زد که اگر ممکن است در مقصد اول حدود نیم‌ساعت منتظر بمانید؛ کرایه‌ش را حساب می‌کنم. ساعت طرفای یک و نیم بامداد بود و در زمان انتظار اگر چه داشتم یکی از جدیدترین رمان‌های نشر چشمه را می‌خواندم ولی دروغ چرا؟ همه‌ش داشتم به این مسافر فکر می‌کردم و در ذهن خود قضاوت‌های کذا می‌کردم و حتی خودم را بابت این کار کوفتی لعنت می‌کردم که بالاخره سر و کله‌ی مسافرم پیدا شد. دستش یک قابلمه‌ی متوسط بود. با سر به من حالی کرد که در را برایش باز کنم. کردم. سوار شد و گفت مادربزرگم آش شله‌قلم‌کار پخته و این برای شماست. ببخشید معطل شدید. لازم بود کمکش کنم. فردا سال‌گرد شهادت دایی‌م است و این نذر هر ساله‌ی ما. گفتم آخر چرا در قابلمه؟ گفت هر وقت گذرتان این طرف‌ها افتاد، بدهید همین خانه‌ای که رفتم داخلش. بعد گفت برای‌تان یک قاشق هم آورده‌م؛ خوردن آش در این هوای سرد یک لذت دیگری دارد. ازش پرسیدم که دایی‌ش کجا شهید شده و چه سالی؟ سالش را گفت درست نمی‌داند ولی گفت در شرهانی و همین جاهای حرف بودیم حدوداً که در مقصد دومش از ماشین پیاده شد. میدان فرهنگ سعادت‌آباد سوارش کرده بودم و وقتی بهش گفتم اشکالی ندارد دستم سیگار است، جواب داد: اگر یک نخ هم به من می‌دهید، اشکالی ندارد! حرف‌ها با هم زدیم. می‌گفت: من به راننده‌های اسنپ به چشم آدم‌های بی‌هنر نگاه نمی‌کنم. ای بسا امثال شما از نوجوانی فقط روی یک رشته تمرکز کرده‌اید و بعد از گذر یک عمر بنا به هر علت نتوانسته‌اید حق‌تان را بگیرید یا آن‌قدر درگیر کارتان بوده‌اید که کم‌تر وقت کرده‌اید دنبال حق‌تان باشید. من اغلب با راننده‌های اسنپ حرف می‌زنم. غرض این‌که پیش‌فرض دختر درباره‌ی من چی بود و فرض من درباره‌ی او چی بود‌. هفده سالگی وقتی در اردوی راهیان نور اولین بار #شرهانی را دیدم، نمی‌دانم چرا این‌قدر غروب دل‌گیرش را دوست داشتم و آنک در آن شب زمستانی زیر نور ماه وقتی داشتم آش نذری مادر یکی از شهدای شرهانی را می‌خوردم، نه عجب اگر چشم‌هایم بارانی بود.

دوازدهم بهمن هزار و چهارصد و سه

ح‌🍁ق

31 Jan, 17:05


🎵آب‌شار
مثل گریه‌ی از سر خوش‌حالیه صدای #هایده
https://t.me/revayatehagh1400

ح‌🍁ق

31 Jan, 09:52


سمت غیر قانونی؟!

ح🕯ق: عجیب‌غریب‌ترین اتفاق ضد رسانه‌ای تاریخ معاصر ایران هم شگفتا که از آن مصباحیست‌هاست؛ آن‌جا که سایت رجانیوز اندازه‌ی یک صفحه‌ی کیهان با یک جان‌باز شاید هم ساختگی مصاحبه می‌کند و بخش اعظم گفت‌وگو را به خاطرات دفاع مقدسی مصباح اختصاص می‌دهد که پیر پای‌داری در فکه این کار را کرده و در شلمچه آن کار را. توقع می‌رفت مصباح- یا اقلاً دفترش- در خلال تکذیب محتوای سراسر کذب این مصاحبه، صداقت به خرج می‌داد و راستش را می‌گفت که حتی یک ساعت هم سابقه‌ی جبهه نداشته. از قرار مصباح نه فقط سیاست بلد نبود که حتی از الفبای اخلاق هم محروم بود و اگر نه تن به این دروغ زشت و پلشت نمی‌داد که القاب و عناوین امثال حاج‌بخشی و هاشمی و سلیمانی و همدانی را برای خود بدزدد. از یاد نبریم که پفیوزهای رجانیوزی عشاق دورافتاده‌ی مصباح نبودند بل‌که از میثم نیلی تا برادرش یعنی داماد رئیسی و نیز امثال نادری و صالحی در اصل حلقه‌ی اصلی تیم رسانه‌ای مصباح بودند. در واقع مصباح‌پرست‌ها به این جعلیات نیاز مبرم داشتند تا در روزگار فقدان فرمانده‌ی جنگ در تنور این دروغ بزرگ‌تر بدمند که مصباح همان سلیمانی بود لیکن در میدان اندیشه! مقایسه‌ای سخیف که بارها بر زبان امثال کوچک‌زاده و رسایی جاری شده و فراموش نکنیم نسبت هفته‌نامه‌ی نه دی را با مصباح. من آن مصاحبه‌ی مشکوک را در سایت رجانیوز خوانده بودم و اگر چه تا حدی تعجب کرده بودم لیکن ناظر بر سکوت گوش‌خراش زعمای جبهه‌ی انقلاب از بزرگی مثل خامنه‌ای تا کوچکی مثل شریعت‌مداری در دل گفتم که لابد حداقل نصف این خاطره‌ها راست است؛ اساساً مگر می‌شود در یک مصاحبه از بای بسم‌الله تا تای تمت این همه بزرگ‌بزرگ #دروغ گفت؟ حدود یک دهه بعد از انتشار آن مصاحبه از دست پسر #مصباح در رفت و اذعان کرد که پدرش حتی یک روز هم در جبهه نبوده! نکته‌ی عجیب آن‌که مصباحک حتی در راست‌گویی خود هم دچار دروغ شد و ادعا کرد مصباح می‌خواست به جبهه برود ولی خمینی مانع شد! این‌جا دیگر مؤسسه‌ی نشر نتوانست این همه #وقاحت مصباح و مصباحک‌ها را تحمل کند و در یک روشن‌گری ماندگار تصریح کرد که خمینی حتی برای جبهه‌رفتن مراجع تقلید هم هیچ منعی نمی‌گذاشت! از آن پدر عاری از اخلاق باید هم هم‌چین پسر کلاشی درست می‌شد و بامزه این‌که دقیقاً همین قبیله‌ی مصباح‌پرست در حالی سمت ظریف را غیر قانونی می‌خوانند که خود با بدترین دروغ‌ها مصباح را صاحب سمت و واجد خاطره در جبهه و جنگ معرفی می‌کردند! این در حالی است که پشت حکم قانونی ظریف، رئیس‌جمهور قانونی کشور نشسته است! لعنت خدای شهدا بر کذاب‌ها!

دوازدهم بهمن هزار و چهارصد و سه

ح‌🍁ق

31 Jan, 09:37


#بصیرت_میت

ح🕯ق: نشانه‌ی افول اخلاق در جامعه فحش‌های استادیومی نسل جوان نیست؛ این است که جبهه‌ی انقلاب به یک دروغ‌گوی بزرگ لقب می‌دهد «استاد اخلاق» تا به خیال خام خود از مصباح به شکل هم‌زمان مطهری و بهشتی و طالقانی و چمران و سلیمانی و حاج‌بخشی و قاضی و بهجت بتراشد! سؤال این‌جاست: چرا نه مصباح و نه دفترش و نه خامنه‌ای و نه بیتش و نه کیهان و نه هیچ روزنامه‌ی دیگری علیه مصاحبه‌ی سراسر کذب رجانیوز مصباح‌پرست مبنی بر حضور مصباح در جبهه و جنگ روشن‌گری نکردند؟! کشوری که استاد اخلاقش مصباح باشد، نسل جوانش فحش خواهر و مادر ندهد، چه کند؟! مضحک این‌که مصباحیست‌ها با این حجم از سمت‌تراشی برای مصباح، گیرشان روی سمت قانونی دکتر ظریف است! باری بدتر از شاگردهای مصباح، شگردهای خود مصباح است‌. من در سال‌های نود و نود و یک و در واقع قبل از تأسیس حزب پای‌داری در دو متن متین، مؤدبانه، ماندگار و تاریخی از این نوشتم که تحزب کار مصباح نیست و از مصباح #بهشتی درنمی‌آید. مصباح عوض جواب، شیادی پیشه کرد و در جمع عشاقش گفت: «باید آماده باشیم حزب‌اللهی‌ها به ما بگویند مرگ بر مصباح!» این در حالی است که شعار مرگ، کسب و کار خود مصباح بود؛ هم‌چنان که امروز هم شعار مرگ، کسب و کار مصباح‌پرست‌هاست. وقت نقد حزب پای‌داری همان زمان ماضی بود؛ امروز عبای مصباح بر سر کل جبهه‌ی انقلاب پهن است! طیف مثلاً ضد پای‌داری این جبهه‌ی رسوا اگر راست می‌گوید، به جای آقاطهرانی و رسایی و ثابتی گریبان شخص غیر محترم مصباح را بچسبد که #شاگردهای_مصباح ریشه در #شگردهای_مصباح دارند و نیز صریح و صادقانه از خامنه‌ای بپرسد: شما واقعاً از مصباح جز #خیر ندیدی؟! الحق که بصیرت مصباح #بصیرت_میت بود...

به شدت ح‌سین به حدت ق‌دیانی

ح‌🍁ق

30 Jan, 17:58


این شد گشت ارشاد

ح🕯ق: حکومت هر چه کار خود را کم‌تر کند، بار خود را سبک‌تر کرده است و خصوصی‌سازی نه فقط در اقتصاد که حتی در امر ظاهراً نامیمون گشت ارشاد هم جواب می‌دهد. این چند روز اینستاگرام ایرانی پر شده از خودجوش‌ترین نهی از منکر؛ آن‌جا که دخترانی با حجابی شاید بازتر از #ژینا زحمت احمدین علم‌الهدی و خاتمی را کم کردند و زودتر از جمعه و خطبایش دست به کار شدند تا کار فلان و بهمان تماشاگر بازی روز کذا را با شدت و حدت محکوم کرده باشند. پس بیاییم و به سفارش #سهراب عمل کنیم و چشم‌های‌مان را بشوییم و دخت ایرانی را جز بر مدار ماندانا تعریف نکنیم. دختر ایرانی نه آن‌جور است که کیهان تیتر می‌کند؛ هرگز به صرف رفتن کربلا یا استادیوم تقسیم بر دو نمی‌شود و «راهی آزادگی» یا «قربانی آزادی» نمی‌شود که از قضا این خود دخترهای عشق فوتبال بودند که این چند روز هم‌خون‌ها و هم‌خانه‌های خود را متذکر این امر مهم شدند که نباید آزادی را به کارهای سخیف و ابتکارهای خلاف عفت بکشانیم. ملیح آن‌که شمار کثیری از این به‌ترین و مردمی‌ترین ناهیان از منکر، خود به حیث حجاب با قرائت مد نظر حکومت فاصله‌های دور و دراز دارند لیکن حتی همین‌ها هم حواس‌شان هست که آزادی حرمت دارد و پاس‌داری می‌خواهد. بیاییم و توهم نزنیم چون دختری موی رها دارد یا آرایش پررنگ دارد، ال است و بل است. کاش فردا ائمه‌ی محترم آدینه این بار فقط خود را دعوت به تقوی و استغفار کنند و کاش نماینده‌ی آیت‌الله خامنه‌ای در کیهان بابت آن تخم لقی که کاشت و حسابی هم حرص سلیمانی را درآورد، در متنی عمومی از همه‌ی دختران ایرانی معذرت‌خواهی کند. دختری که عشق فوتبال است، نه «قربانی آزادی» که مشغول جوانی است و خود به وقتش از من و ما به‌تر به «پاس‌دار آزادی» تبدیل می‌شود. یکی‌شان خطاب به آن دختره‌ی کذا نوشته بود که چهل سال، چند نسل هزینه داده‌ند برای حضور دخترها در استادیوم و تو اگر یک بار دیگر چنین کنی، خودم خفه‌ت می‌کنم. جالب آن‌که پرسپولیسی هم بود و بعله! یک نیم‌چه کلاه قرمزرنگ هم گذاشته بود سرش که اگر چه حجاب نمی‌شد ولی پیام روشنی داشت به حکومت می‌داد: اولاً پوشاندن یا نپوشاندن مو ملاک عفاف نیست و ثانیاً ما خود زودتر از هر ستادی و هر بگیر و ببندی حواس‌مان هست که اگر جایی زیاده‌روی کردیم، خودمان به خودمان تذکر بدهیم. آیا حق خامنه‌ای چه خطیبی است؟ خطیبی که آدمی را یاد #طالقانی بیندازد یا امثال صدیقی؟ نه! من هرگز از این مبارزه‌ی مقدس خسته نمی‌شوم؛ ولو آن‌‌که ارتش یک‌نفره باشم و کم‌ترین #لایک و #کامنت را داشته باشم. مرحبا به دختر ایرانی!

یازدهم بهمن هزار و چهارصد و سه

ح‌🍁ق

30 Jan, 10:24


#صادقانه با قاضی‌القضات

ح🕯ق: مصباحیست‌ها در هر حال شما را خواهند زد؛ هم‌چنان که در نهایت وقاحت از سلف شما خواستند که به جای صدیقی، مرا زندانی کند. بر شما فرض است که از بین بهشتی و مصباح یکی را انتخاب کنید که این دو با هم قابل جمع نیستند؛ هم‌چنان که شریعتی با مصباح قابل جمع نبود. اگر خروجی بهشتی #باقری بود؛ مصباح محصولی جز میرباقری ندارد و میرباقری تازه فاضل قبیله‌ی مصباح است. شما ببین فضله‌هایی مثل رسایی و پفیوزهایی چون کوچک‌زاده دیگر چه وحوشی هستند. کاش بساط فتنه به اسم بصیرت را جمع کنید و کاش نگذارید این همه به اسما عمار برای علی، مار در آستین سیدعلی پرورش داده شود. آقای اژه‌ای! شما به‌تر از من می‌دانی که حکم شکاری اعدام نبود. راه آشتی مردم با قوه‌ی قضا از کانال جدیت شما در مواجهه با هر سه نسل احمق شاگردهای مصباح می‌گذرد‌. برای این انقلاب #چمران سیلی خورده؛ در روزهایی که مصباح ساکت نهضت و غایب جبهه و جنگ بود. کاش قاضی قبادلو اقلاً از جهت #عدالت حکم اعدام بنده‌ی خدا را موکول به اعدام قاتلین مهرشاد و حمیدرضا می‌کرد‌. آقای اژه‌ای! اکثریت مردم را به مصباحیست‌ها نفروشید. این جماعت علاوه بر آن‌که در اقلیت‌ند، صاحب هیچ حقی هم نیستند و من شک ندارم که فردای بی‌اخلاقی در قبال ظریف، تاختن به خود شماست. تردید نکنید که مجوز هر تجمعی را هم که به وحوش مقدس‌نما بدهید، باز این جماعت از شما طلب‌کار خواهند بود؛ هم‌چنان که مصباح همیشه خود را طلب‌کار انقلاب و جبهه‌ی انقلاب و ره‌بر انقلاب می‌دانست. حتم کنید که از مدیحه‌سرایی بی‌خود برای مصباح هیچ خیری نصیب خامنه‌ای نخواهد شد. سیاست مخلص‌سازی و عماربازی سم مهلکی بود که در گذر از تکفیر رفسنجانی و تحقیر لاریجانی دیر یا زود یقه‌ی خودتان را هم خواهد گرفت و اگر شما معتقدید که در موضوع چای دبش، دولت رئیسی مقصر بود، کاش بس کنید برخورد مؤمنانه را با سارقین کلمه‌ی انقلاب. اگر صدیقی جرم نکرده بود، چرا عذر خواست و اگر کرده بود، بترسید از عواقب شوم نشستن طلحه و زبیر بر منبر طالقانی‌! اساساً شیادی امثال علم‌الهدی و شریعت‌مداری باعث می‌شود که کارگر مظلومی چون حسینی دست به خشونت بزند. خب با خشونت برخورد کنید با مصباحیست‌ها؛ اگر نگران غلبه‌ی ریزش‌ها بر رویش‌ها در جبهه‌ی انقلاب هستید. آقای محسنی! مصباح با شگردهایش به قدر کافی اهداف انقلاب را منحرف کرد؛ اقلاً جلوی شاگردهای پیر پای‌داری را بگیرید و الا از ولایت‌مداری این قوم زبان‌نفهم برای ولایت فقط فحش ملت خریده می‌شود. از ما نوشتن بود. آینده بیش از این ثابت می‌کند حقانیت این متن را...

یازدهم بهمن هزار و چهارصد و سه

ح‌🍁ق

30 Jan, 09:29


تن‌های وطن- ناصر حجازی

ح🕯ق: آقاجان تا ابدالدهر این ترکیب کت سورمه‌ای دبل‌برست و لباس یک‌دست سفید و شلوار طوسی به‌ترین و کلاسیک‌ترین و خاص‌ترین تیپ ما مردهاست و اگر با یک کراوات راه‌راه یا لوزی‌شکل ترکیب شود که دیگر رسماً به کار دخترکشی می‌آید و من راستش اول بار که عاشق هم‌چین ست ماندگاری شدم، بعد از تماشای چند تا از عکس‌های قبل از انقلاب‌ پدرم بود که #بابااکبر دقیقاً همین تیپ را زده بود و خوش‌گل که بود خدایی؛ خوش‌تیپ هم شده بود حسابی و بنده‌ی خدا مادرم که خنده‌کنان می‌گفت سپرده بودم به #اکبر تا در مسیر خانه یا سر کار هرگز وارد هیچ پارکی نشود؛ چرا که #ترس داشتم دخترها به خصوص دخترهای شیطان پرسپولیسی عشقم را بدزدند! و این‌ها گذشت تا این‌که در نوجوانی چشمم به جمال ناصرخان روشن شد؛ روی جلد یک مجله‌ی ورزشی با همان استایل کلاسیک که در سطور اول این متن شرحش رفت و این مال زمانی بود که #عابدزاده رفته بود پرسپولیس و کی به‌تر از #ناصر_حجازی با آن تیپ محشر فابیو کاپلویی که غم تلخ آن فراق جان‌سوز را برای ما تسکین دهد که باباجان وقتی شما تاجی‌ها یا شما استقلالی‌ها من ناصرخان را دارید یا برادر معززم #منصورخان_پورحیدری را دارید، خود به خود شش تا که نه، هشت تا و بل‌که دوازده تا از تیم در حسرت ستاره‌ی پروین جلوترید و سرور و سالار آسیایید و هنوز قرمزهای گوجه‌ای صاحب لوگو نشده بودند که #تاج توانست در اوج اقتدار بر قله‌ی آسیا تکیه بزند و تو حتی #علی_دایی هم که باشی، باز برای ناصر حجازی بسی بیش‌تر از علی پروین حرمت قائلی و گیرم اصلاً #علی_کریمی یا #کریم_باقری مظهر شجاعت یا متانت باشند؛ یعنی باز تو می‌بینی این دو تا اسطوره‌ی انصافاً دوست‌داشتنی پرسپولیسی‌ها خیلی بیش‌تر از #فرهاد_مجیدی حتی احترام ممتاز و حرمت متمایز قائل‌ند برای #منصورخان و #ناصرخان و خب این اسمش اگر #مکتب_تاج نیست، پس چیست؟ و من اگر از همان نوجوانی تا الان همیشه چند دست کت سورمه‌ای و چند دست شلوار طوسی توی کمد کت‌شلوارهایم نمی‌داشتم، پس چه باید می‌کردم؟ و آخ که چه حالی داد وقتی اولین بار با همین تیپ دبل‌برست، شیک و پیک کردم و دزدکی رفتم استادیوم و هی فریاد می‌زدم «حجازی کاپلو» و وقتی ناصرخان برای ما، برای من، برای آن همه من و برای آن همه من آبی- که قطره‌قطره دریا شده بودیم- دست تکان می‌داد، انگار کن نه در آزادی که در سن‌سیرو سیر می‌کردیم و من ببین چقدر کرم کارم در #ژورنالیسم که بنا دارم این متن آبی را تقدیم کنم به پدر پرسپولیسی عاشق همایون بهزادی‌م و عاقبت به نقطه برسم و خلاص! خودمانیم؛ یک نفس خواندیدها!

یازدهم بهمن هزار و چهارصد و سه

ح‌🍁ق

30 Jan, 09:22


💙ا💙ص💙ر💙خ💙ا💙ن]
ح🕯ق: با این #استایل جا داشت #فریاد بزنیم: کاپلوی حجازی!

ح‌🍁ق

30 Jan, 08:07


غریبه‌ای به نام وطن

ح🕯ق: باور می‌کنید همین نیم‌ساعت پیش فهمیدم که پیکر #ابراهیم_نبوی را به #ایران آورده‌ند و در تدیفینی بدون سر و صدا و البته غیر شایسته او را به خاک سپرده‌ند؟ خب آخر چرا؟ من نمی‌دانم خواست خودش بوده یا خواست خانواده‌ش یا درخواست حکومت یا همه‌ی این‌ها یا هیچ کدام ولی این یکی را می‌دانم که حق داور این مدل کفن و دفن نبود‌. به راستی اگر قرار بود طناز قهار جبهه‌ی دوم خرداد این‌قدر در سکوت خبری و این‌چنین غریبانه در #وطن تشییع شود، خب اصلاً در همان #امریکا برایش مراسم تدفین می‌گرفتند. ابراهیم نبوی بیش از هر جناحی محبوب جناح اصلاحات بود و واضح است که اگر ده بار هم برایش مراسم می‌گرفتند، هیچ کدام از آن مراسمات میل به اغتشاش نمی‌کرد. فوقش حالا یک سخن‌ران می‌خواست یک متلکی بار حکومت کند دیگر. مثلاً چه اتفاق وحشت‌ناکی می‌خواست بیفتد اگر #سیدمحمد_خاتمی برای داور نماز می‌خواند و از ناطق نوری تا علی لاریجانی- در مقام زعمای کلاسیک جبهه‌ی راست در عصر دوم خرداد- هم در این نماز شرکت می‌کردند؟ به راستی چه می‌شد اگر رسانه‌های اصول‌گرا این مراسم را به دور از غرض و مرض پوشش می‌دادند و با علم بر اختلاف نگاه خود با #سیدابراهیم_نبوی اقلاً صحه بر قدرت طنز قلم او می‌گذاشتند؟ اساساً یکی از کسانی که امثال مرا به صرافت روزنامه‌نگاری انداخت، همین جناب داور بود. بله او در روزنامه‌هایی از قبیل #جامعه می‌نوشت ولی مگر نه آن است که دشمن قوی از قضا اسباب قوت آدمی را فراهم می‌کند؟ ستون طنز گفت و شنود روزنامه‌ی کیهان به قلم حسین شریعت‌مداری در مقاطعی از تاریخ روزنامه‌نگاری این مملکت واقعاً جذاب و قدر بود که ابراهیم نبوی هم در روزنامه‌های شمس‌الواعظین ستون ثابت داشت و مرا باوری هست: کوچ نبوی از وطن، دوز طنز قلم مدیر کیهان را هم کم کرد و این یکی از پیامدهای شوم مخلص‌سازی است که حتی از عیار عمار هم کم می‌کند‌. راه اعتلای هنر قوم‌گرایی نیست. کتاب خوب خوب است؛ می‌خواهد نویسنده‌ش عاشق پهلوی یا خاتمی یا خامنه‌ای باشد. برگ برنده‌ی زاکانی در حبس تاج‌زاده نیست؛ در آزادی تاج‌زاده و در مناظره با تاج‌زاده است. اگر تاج‌زاده‌ها به زندان بروند و نبوی‌ها به غربت بمیرند، اصحاب خامنه‌ای زودتر از یاران خاتمی ضرر می‌کنند و این سنت دیرینه‌ی همان دنیایی است که حکمایش آدمی‌زاد را به داشتن دشمن قوی توصیه کرده‌ند‌. #طنز نه آن است که در کلاس‌های طرح ولایت یا با بخش‌نامه‌ی سپاه حاصل شود. طنز به این است که هم‌زمان گفت و شنود کیهان و بیستون نبوی را بخوانی و زیر چال مکانیک، با چم و خم موتور آشنا شوی.

یازدهم بهمن هزار و چهارصد و سه

ح‌🍁ق

29 Jan, 12:19


تن‌های وطن- حسن باقری

ح🕯ق: شیک‌ترین کت‌شلوارت را پوشیدی که بروی پشت جبهه با چهار تا از فرمانده‌ها مصاحبه کنی و برگردی و در روزنامه‌ی جمهوری اسلامی- ارگان حزب جمهوری اسلامی- منتشر کنی و بنده‌ی خدا مادرت که بهش قول داده بودی نهایت ده روز دیگر برمی‌گردی. برگشتنت شد چند ماه. کت‌شلوار را مچاله کرده بودی در ساکت و لباس خاکی تنت بود. مادرت یک آن نشناختت؛ از بس که همه‌ی خاک و خل جبهه را جاساز کرده بودی لابه‌لای موهایت. چند شب بود نخوابیده بودی و حتی توی راه برگشت به تهران هم نخوابیده بودی. فکر تو توی نقشه‌ی آزادی خرم‌شهر بود و فکر مادرت چشم‌های خسته‌ت؛ چشم‌های به خون‌بسته‌ت. چشم‌هایت شده بود عینهو کالک عملیات؛ رگ‌های قرمزش آدم را یاد رودهای آبی جنوب می‌انداخت و مادرت چقدر غصه می‌خورد که خبرنگار اعزامی روزنامه‌ی بهشتی چرا پس به جای قلم، اسلحه دستش گرفته و رفته جلوتر از خط مقدم و یک‌تنه با همه‌ی صدامی‌ها جنگیده. با هر فرمانده‌ای یک ربع مصاحبه می‌کردی، طرف حتم می‌کرد که اطلاعات تو از جبهه و جنگ حتی از اطلاعات خودش هم کامل‌تر است. بی‌خود نبود کله‌ت شده بود شکل مغز‌. هر که چند کلام با تو هم‌کلام می‌شد، شک نمی‌کرد که دارد با «مغز متفکر جنگ» صحبت می‌کند‌. بی‌خود نبود که خیلی زود بهت لقب دادند «بهشتی جبهه‌ها» ولی این چیزها که برای مادرت عوض چشم‌های خسته‌ت نمی‌شد. تو در جبهه برای خودت کسی شده بودی ولی مادرت آرزو داشت خودش ببردت حمام و همه‌ی آن خاک و خل‌ها را از موهایت بتکاند و خودش سرت را شامپو بزند؛ مثل روزهای بچگی. مادر بود دیگر. مادر به این کار ندارد «غلام‌حسین افشردی» به جبهه رفته بودی و با اسم مستعار «حسن باقری» شده بودی نفر اول اطلاعات جنگ. مادر به این کار دارد که این همه رگ برآمده در چشم پسرم چه می‌کند؟ آخ حسن باقری که اگر فکر کنی گذر زمان باعث می‌شود یادم برود سال‌روز شهادت تو را. تازه روزنامه‌نگار شده بودم که رفتم خانه‌تان در ستارخان تا با مادرت مصاحبه کنم. من همان دانش‌آموز خنگی بودم که آخرش هم نفهمیدم ستارخان «سالار ملی» است یا باقرخان «سردار ملی» ولی صحبت‌های مادرت که گل انداخت، تردید نکردم که دارم هم‌زمان با مادر سردار ملی و سالار ملی حرف می‌زنم و همه‌ی این القاب برای توصیف تو، لقب‌های کوچکی است. تویی که حتی در مرخصی هم شب‌ها نمی‌خوابیدی و تا صبح روی نقشه‌ها کار می‌کردی. مادرت شاکی می‌شد و تو جواب می‌دادی حتی آزادی خرم‌شهر هم بهانه نمی‌شود که دست یک رزمنده‌ی ایرانی به خاطر نقشه‌ی غلط من فرمانده، زخم بردارد. کجایی باقری که ما را از شر میرباقری نجات دهی؟

دهم بهمن هزار و چهارصد و سه

ح‌🍁ق

18 Jan, 22:58


مورد عجیب‌تر #شهید_بهشتی

ح🕯ق: هفتم تیر شصت بهشتی هم‌راه هفتاد و دو تن از یارانش در حالی غریبانه در معبد خود به شهادت رسید که نه فقط دبیرکل حزب جمهوری اسلامی بود بل‌که رسماً مدیرکل نظام جمهوری اسلامی هم بود. با این همه شغل رسمی آیت‌الله بهشتی نه هیچ کدام این‌ها که سکان‌داری دست‌گاه قضا در نخستین آنات دهه‌ی شصت بود. من حدود بیست و پنج سال پیش در نخستین روزهای روزنامه‌نگاری‌م پسر ارشد دکتر بهشتی را در یکی از این سال‌گردهای هفتم تیر در دفتر حزب جمهوری اسلامی در سرچشمه‌ی تهران دیدم و از ایشان سؤال کردم که وجه ممیز شهید بهشتی با دیگر سرآمدان نهضت و نظام چه بود؟ برای لحظاتی که کوتاه هم نبود، تأملی کرد و گفت: حتی تیره و طائفه‌ای که بهشتی را شهید کردند، هرگز بعد از توفیق در شهادت پدرم به شکل تابلو و علنی ابراز شادمانی نکردند‌. تقریباً از دوست گرفته تا جانی‌ترین دشمنان نظام، همه در بهت و حیرت بودند از شهادت دکتر بهشتی. این خود سندی محکم است که پدرم اول قاضی نفس خودش بود، بعد قاضی فلان مجرم و بهمان متهم. به عنوان مثال دکتر بهشتی از اساس با هر گونه شکنجه مخالف بود...

هشتگ‌ها با خودتان!

بیست و نهم دی هزار و چهارصد و سه

ح‌🍁ق

18 Jan, 22:45


مورد بسیار عجیب #قاضی_مرتضوی

ح🕯ق: ذات اصلاح‌طلب و منعطف بعضی‌ها اگر چه گاه حرص‌درآر است ولی از منظر اخلاق، درس‌آموز هم هست. کسانی که برای‌شان شاه و روح‌الله و خامنه‌ای و فرح ندارد؛ در هر حال آدم‌ها را منصفانه داوری می‌کنند. از این دست زیادند که بخواهم مثال بزنم ولی مورد بسیار عجیب، قضاوت هم‌راه با کینه و کدورت همین جماعت همیشه روادار است درباره‌ی قاضی مرتضوی. بدون حتی یک استثناء، همه‌ی جماعت مد نظر جوری با غیظ و بغض، قاضی مرتضوی را قضاوت می‌کنند که واقعاً باید علت این مسئله بررسی شود. تو می‌بینی طرف درباره‌ی رئیسی یا حتی خود آقای خامنه‌ای یا باز مثلاً محسنی اژه‌ای توأم با ملاطفت نظر می‌دهد و نقد مشفقانه می‌نویسد لیکن به قاضی مرتضوی که می‌رسد، چنان با خشم و خشونت قلم می‌زند که تو گویی همین آدم همیشه آرام و همیشه اخلاقی، اگر #خبر_مرگ_مرتضوی را بشنود، حتی خوش‌حال هم می‌شود! شاید عده‌ای در جواب بگویند که راز خصومت خاص جماعت فوق‌الذکر با قاضی مرتضوی این است که او به شکل فله‌ای مطبوعات دوم خردادی را بست. من بعید می‌دانم بحث این حرف‌ها باشد؛ چه این‌که تقریباً همه‌ی روزنامه‌نگارهای دوم خردادی، دوباره در روزنامه‌های دیگر به کرات صاحب صفحه و ستون شدند. حدس و حس من این است: مرتضوی با کارهای خود حتی روی #خلخالی را سفید کرده بود که کشتن یک‌باره‌ی آدم‌ها صد شرف دارد به این‌که بخواهی با بدترین و بی‌رحمانه‌ترین و روی مخ‌ترین شگردهای بازجویی، زجرکش‌شان کنی. کاش فکرم اشتباه باشد و اگر نه، فرض است بر نظام که خود اسباب محاکمه‌ی علنی و عمومی مرتضوی را فراهم کند، پیش از آن‌که آن‌قدر #دیر شود که نه از تاک نشان ماند، نه از تاک‌نشان...

بیست و نهم دی هزار و چهارصد و سه

ح‌🍁ق

18 Jan, 21:53


آب‌داری‌چی‌ها باید هر چه زودتر در کلاس‌های طرح ولایت شرکت کنند!

به گزارش BBC #حسین_قدیانی که در جمع شماری از خانواده‌های باغ‌دار سخن می‌گفت، ضمن بیان جمله‌ی فوق تصریح کرد: هر پدرسوخته‌ای ولو زیرپوستی از مرگ قضات ما ابراز خوش‌حالی کند، مثل این می‌ماند که در صدر اسلام با قاضی شریح هم‌کاری کرده باشد! معظم‌له در عین حال بیان داشت: مقیسه و رازینی خودشان به صورت سرخود قاضی شده بودند و هیچ نسبتی به جمهوری اسلامی نداشتند! ایشان افزود: وضع طوری شده که آدم حتی نمی‌تواند به محافظ‌هایش اعتماد کند اما جوان‌ها باید بدانند که پیروزی با ماست و با قله فاصله‌ای نداریم!

قدیانی که نمی‌خواست نامش فاش شود، قتل قضات انقلابی را کار دشمن دانست و از آب‌داری‌چی‌ها و سایر پرسنل خدماتی خواست که مراقب باشند تخم دشمن از آستین‌شان بیرون نیاید و الا دفعه‌ی بعد می‌آیم این‌جا و با زبان دیگری سخن خواهم گفت! ایشان مسئله‌ی نفوذ را بسیار جدی دانست و از سرتیم حفاظت خود خواست که در دیدارهای مردمی حتی #مسعود_پزشکیان را هم جوری بازرسی بدنی کند که رئیس‌جمهور قلقلکش بگیرد! زید عزه حفظ جمهوری اسلامی را از جان امام زمان، حضرت مسیح، اصحاب کهف، جناب خضر و نفس زکیه بالاتر دانست و خاطرنشان کرد: به احتمال زیاد آقای پناهیان همان شعیب بن صالح است ولی پفیوز بنا دارد با تقیه، مدام ظهور حضرت را عقب بیندازد بل‌که بتواند با سوءاستفاده از غیبت امام زمان بیش‌تر هپلی‌هپو کند!

قدیانی در سومین فراز از سخنان خود، هدف دشمن را از سرنگونی بشار اسد، کاستن از تأثیر سرود سلام فرمانده خواند و بیان داشت: محافظی که زورش به آب‌دارچی نرسد، باید به سپاه ولی امر برگردد تا بعد از کسب مهارت‌های لازم دوباره بتواند از مسؤلان حفاظت کند! ایشان در عین حال تصریح کرد: وقتی در جمهوری اسلامی آب‌دارچی می‌تواند به راحتی مقامات ارشد قضایی ما را ترور کند، شما ببینید قوای مسلح ما چقدر نیرومند هستند!

قدیانی در آخرین بخش از اظهارات خود دشمن را جاکش خواند و افزود: یک عده می‌گویند چرا وقتی امریکا آتش می‌گیرد، ما آن را عذاب الهی می‌خوانیم ولی وقتی در ایران اتفاقی می‌افتد، از امتحان الهی حرف می‌زنیم؛ این عده یقیناً چیزی از فلسفه‌ی شهادت نمی‌دانند و من از مسؤلین می‌خواهم که این بزدل‌ها را به جرم خالی کردن دل مردم، سر به نیست کنند ولی بیندازند گردن منافقین! زید عزه البته از #قاضی_صلواتی خواست که جای آب‌دارچی‌ها و محافظانش را عوض کند! ایشان بیان داشت: دشمن می‌خواهد آب‌دارچی‌ها را مخالف نظام جا بزند؛ در حالی که پرسنل خدماتی در طول جنگ تحمیلی در خدمت نظام بودند!

بیست و نهم دی هزار و چهارصد و سه

ح‌🍁ق

18 Jan, 16:19


بازتاب حادثه‌ی امروز

ح🕯ق: آن‌چه در زیر می‌خوانید واکنش اهالی سیاست است به اتفاقی که امروز در کاخ دادگستری افتاد.
▫️امام خمینی: خدایی کاش در همان پاریس مانده بودم!
▫️هاشمی رفسنجانی: شجا [عت] عفت نبود، منافق‌ها مرا هم به فنا داده بودند!
▫️ره‌بر انقلاب: رازینی و مقیسه هیچ وقت در قوه‌ی قضائیه‌ی جمهوری اسلامی قاضی نبودند!
▫️مجتبی خامنه‌ای: اگر صلواتی ترور شود، من هم راه پدر بزرگوارم را ادامه می‌دهم!
▫️مصطفی خامنه‌ای: تا وقتی مصباح زنده بود، آب‌دارچی‌ها چای تازه‌دم به آدم می‌دادند!
▫️حسین شریعت‌مداری: اگر به FATF بپیوندیم، جریان غرب‌گدا #قاضی_مرتضوی را هم #ترور می‌کند!
▫️حسین یکتا: عمامه‌ی محسنی اژه‌ای جزو اموال محور مقاومت است!
▫️عزیز جعفری: ترور اول رازینی هم کار اسرائیل بود اما طائب گفت بی‌خود شلوغش نکیم!
▫️کوچک‌زاده: پدرسوخته‌های پفیوزی مثل ظریف دنبال ترور قاضی‌های پدرصلواتی هستند!
▫️حمید رسایی: آب‌دارچی کاخ دادگستری، قبل از برجام، لبوفروش بود!
▫️علم‌الهدی: زن‌هایی که در هتل‌ها به نظافت اتاق‌ها مشغول‌ند، نباید مانتوی کمرکرستی بپوشند!
▫️صدیقی: داریم مذاکره می‌کنیم تا برای رازینی و مقیسه هم باغ وسیعی در بهشت تدارک دیده شود!
▫️کاترین اشتون: همین که سعید جلیلی سالم است، باز خدا را شکر!
▫️سردار سلامی: اگر آب‌دارچی‌ها به اوامر ولی امر مسلمین جهان گوش کنند، برای خودشان به‌تر است!
▫️جواد لاریجانی: بعید می‌دانم اسما اسد سرطان سینه داشته باشد!
▫️قرائتی: مؤمنین نگران نباشند؛ در بهشت سایز سینه‌ی حوری‌ها فیکس هشتاد و پنج است!
▫️ظریف: هر دو طرف ماجرا اشتباهات فاحشی داشتند!
▫️ولایتی: آب‌دارچی‌های یمن با دست خالی به جبهه‌ی مقاومت کمک می‌کنند ولی این‌جا آب‌دارچی‌ها در زمین اسرائیل بازی می‌کنند!
▫️پناهیان: این حادثه متأسفانه برای شش ماه، ظهور حضرت حجت را عقب انداخت!
▫️جبلی: گلوله فقط بخشی از شکم رازینی را پاره کرده. مقیسه هم فردا به سر کار خود برمی‌گردد!
▫️دکتر سروش: هیچ کدام از برادران حضرت یوسف، آب‌دارچی نبودند!
▫️جبرائیلی: اگر دولت یارانه‌ی آب‌دارچی‌ها را دو برابر می‌کرد، الان مقیسه و رازینی زنده بودند!
▫️رائفی‌پور: دشمن این اقدام را انجام داد تا نگاه‌ها از آتش‌سوزی لس‌آنجلس به داخل برگردد!
▫️صادق زیباکلام: با تدابیر رضاخان، آب‌دارچی‌های مشروطه‌خواه، خودشان آمدند و اسلحه‌ها را تحویل دادند!
▫️سرهنگ نقدی: آب‌دارچی‌هایی که بخواهند توی لیوان چای مقامات نظام سم بریزند، هم‌راهی با معاویه کرده‌ند!
▫️احمد خاتمی: نفوذ پنتاگون در آب‌دارخانه‌های ما مؤید هش‌دارهای ره‌بری است!

بیست و نهم دی هزار و چهارصد و سه

ح‌🍁ق

18 Jan, 12:01


#قتل_قندپهلو

ح🕯ق: پیش‌برد انقلاب بر اساس سیاست «می‌کشیم و حالا اگر گناه‌کار نبودند، می‌روند بهشت» اینک به بوم‌رنگی جهنمی تبدیل شده است علیه جان قاضی‌هایی که کاش پنجاه سال پیش برای قتل ناجوان‌مردانه‌ی هویدا و جهان‌بانی، به جای توجیه، توضیح ارائه می‌دادند. نه اما؛ هیچ شوکه نشدیم از شنیدن این خبر. ما عادت کرده‌ایم که از خبرهای خبرگزاری‌ها خون و خون دل بچکد بیرون. شاید آب‌دارچی کاخ دادگستری، از طعم و بوی چای دبش، حسابی خسته و کلافه شده بود و این توان را هم نداشت که با رفقای گرمابه و گلستان آخوند صدیقی «برخورد مؤمنانه» کند. به نظرم بس کنید این حاکمیت خونین را. خدایی جا دارد که علاوه بر #خدا و #خلق خودتان هم از دست خودتان کفری شده باشید!

بیست و نهم دی هزار و چهارصد و سه

ح‌🍁ق

18 Jan, 11:07


تعقل بهنود یا تعجل نصیری؟

ح🕯ق: دو سبک سیاست‌ورزی است که یکی نمادش #مسعود_بهنود است؛ با متانت و یکی سمبلش #مهدی_نصیری است؛ با شتاب. بهنود ناظر بر تجربه‌ی انقلاب اسلامی، دست به عصا حرف می‌زند و چه در توصیف شاه و فرح و چه در توضیح جمهوری اسلامی احتیاط و انصاف را سرلوحه‌ی قصه‌های خود قرار می‌دهد. حرف ناحق مهدی نصیری اما جز این نیست: هم‌چنان که نیم‌قرن پیش خرکی انقلاب کردیم، الساعه باید باز هم خرکی علیه آن انقلاب خرکی یک انقلاب خرکی دیگر بکنیم تا پنجاه سال بعد دل‌تنگ عمامه شویم و این دور باطل را هی بچرخیم و هی از افراط به تفریط میل کنیم و اسمش را هم بگذاریم ائتلاف از تندروی تا کندروی. باری همین است برون‌داد نصیری لیکن حرف حق بهنود معطوف به تجربه‌ی بهمن پنجاه و هفت این است که اول باید چاه را بکنیم؛ بعد منار را بدزدیم. طرفه حکایت این‌جاست: بهنود به صراحت دارد از این حرف می‌زند که در مجموع ضرر نظام فعلی برای خدا و خلق بیش‌تر از نظام قبلی بوده اما راه مبارزه لزوماً کشاندن جوان‌ها به نبرد بی‌حاصل شیخ و شاه نیست‌. در واقع انقلاب در باورها و رسیدن به فهم، مهم‌تر از برانداختن حکومت‌هاست.

بیست و نهم دی هزار و چهارصد و سه

ح‌🍁ق

18 Jan, 10:37


تن‌های وطن- احمد کاظمی

ح🕯ق: همان کاری که شهادت باکری با کاظمی کرد، شهادت کاظمی با سلیمانی کرد و فقط خدا می‌داند چه رفیق‌بازهایی بودند مردان جبهه‌ی بازی‌دراز. لابد تک‌خوری در مرام هیچ کدام‌شان نبود که مهدی باکری وسط معرکه‌ی بدر، ناگهان از قایق عاشورا پیاده می‌شود و در آن ساحل سماواتی دجله و در آن غروب خون‌رنگ خورشید، بی‌سیم خود را روشن می‌کند تا با گرفته‌ترین صدای ممکن از احمد کاظمی هم بخواهد که به او بپیوندد. ما نمی‌دانیم مهدی باکری در آنات قبل از شهادت چه دیده بود یا که را دیده بود که آن همه مشتاق بود احمد کاظمی هم آن منظره را یا آن آدم را ببیند ولی آن‌چه مسلم است، این است: آدمی از رفاقت با هیچ شهیدی ضرر نمی‌کند، چرا که شهید، مظهر مرام و تمثال بلندبالای معرفت است. وه که چه حسرتی نهفته است در صدای حاج‌احمد؛ آن‌جا که دارد جواب باکری را می‌دهد: «من که پیش تو بودم مهدی؛ این مصطفی مرا آورد این‌جا» و تو ببین وقتی به همین احمد کاظمی خبر شهادت مهدی باکری را دادند، چه آتشی به جانش انداختند. رفیق؛ رفیق؛ رفیق. لابد همه‌ی آرزوی کاظمی این بود که تا معرکه‌ی بدر تمام نشده، او نیز به باکری بپیوندد لیکن روزگار جنگ هم بالاخره تمام شد و حسرت شهادت، هم به دل کاظمی ماند و هم به دل سلیمانی. روزگار بعد از جنگ، از کاظمی درباره‌ی تلویزیون و یخ‌چال هم که می‌پرسیدی، باز گریز می‌زد به باکری! و مگر سلیمانی نبود که در وصف خرازی، به حالات مولانا دچار شده بود موسم دیوان شمس؟ رفیق؛ رفیق؛ رفیق. بی‌چاره می‌کند داغ فراق رفیق، رفیق‌باز را. من که بیش‌ترین احترام را برای امثال علامه جعفری یا امثال شفیعی کدکنی قائلم لیکن به جد معتقدم که اگر می‌خواهیم بدانیم ملای رومی در غم جدایی از شمس تبریزی چه کشید، چاره‌ای جز رفاقت با کاظمی و سلیمانی نداریم. یعنی رسماً دیوانه کرد خبر شهادت حاج‌حسین خرازی، حاج‌قاسم سلیمانی را. قاسم کرمانی بود اما می‌خواست به تقلید از بچه‌های اصفهانی لشکر خرازی، با عالم و آدم سخن به لهجه‌ی زاینده‌رود بگوید. رفیق؛ رفیق؛ رفیق. همه‌ی دل‌خوشی کاظمی این بود که اگر باکری نیست، سلیمانی هست و همه‌ی دل‌خوشی سلیمانی این بود که اگر خرازی نیست، کاظمی هست. حال خودمان را جای قاسم بگذاریم، وقتی به او خبر شهادت احمد را دادند؛ آن‌هم نه در روزگار جنگ که در جنگ روزگار! مرد گنده که صدها پترائوس یانکی حتی از سایه‌ش هم ترس داشتند، شده بود مثل این دختربچه‌های پدر از دست‌داده؛ جوری روی شانه‌های قالی‌باف گریه می‌کرد که حتی دل سنگ هم آب شود. رفیق؛ رفیق؛ رفیق. بیاییم مثل خدا با شهدا رفیق شویم...

بیست و نهم دی هزار و چهارصد و سه

ح‌🍁ق

17 Jan, 18:16


#وطن

ح🕯ق: دارم به این فکر می‌کنم که زندگی در غربت مگر چقدر سخت است که از صادق هدایت تا ابراهیم نبوی و این لابه‌لاها لابد بسیاری دیگر #مرگ را با همه‌ی تراژدی بی‌بازگشتش، به تحمل دوری وطن ترجیح می‌دهند؟ تو می‌بینی طرف دارد در به‌ترین شهر به‌ترین ایالت امریکا در ناز نعمت #زندگی می‌کند و به همه‌ی آرزوهایش موسم بستن غریبانه‌ی چمدان هم رسیده ولی باز به ازای هر نفس، صدها بار به #خودکشی فکر می‌کند! این را همین دی‌شب یکی در دایرکت بهم گفت که ده سال پیش به اجبار رفته آلمان و تقریباً به هر آن‌چه هم می‌خواسته رسیده؛ هم کار دارد و هم خانه و هم بیمه و هم زن و هم زندگی و هم دو- سه تا بچه و هم جدیدترین مدل BMW لیکن می‌دانید قصه چیست؟ وطن مثل #مادر می‌ماند. آدمی اگر مادرش مرده باشد، اگر چه خیلی سخت است ولی یک جوری عاقبت با این داغ کنار می‌آید اما مشکل از جایی شروع می‌شود که مادر باشد و نباشد. این آدم را #دیوانه می‌کند. مادر نه آن موجود است که درباره‌ش ضرب‌المثل مختصر و مفید «دوری و دوستی» صدق کند. مادر یا باید باشد یا نباشد؛ این‌جا دیگر #بلاتکلیفی عین عذاب است. آن‌که از وطن کوچ می‌کند، همه‌ی دردش این‌جاست که به خوبی می‌داند وطن سر جای خودش نشسته‌. مهاجرت که وطن را برای مهاجر نمی‌کشد. مهاجر می‌ماند و درد دوری از مادری که زنده است ولی از آغوش گرمش هزارها کیلومتر #فاصله است‌. لعنت بر این اکسپلور اینستا؛ دیشب موسم اسکرول، چشمم خورد به کلیپی که آخرین خروجی فرودگاه را نشان می‌داد: «فقط باید #مهاجرت کرده باشی که بدانی گذر از این باریکه با چه غم سنگینی هم‌راه است!» منی که هنوز نرفته‌م، یک آن دلم ریخت؛ وای به حال آن‌ها که دسترسی به سینه‌ی آن مادر ندارند که نام عزیزش #ایران باشد. خودم چند مورد می‌شناسم از کسانی که بدون خداحافظی با پدر و مادرشان، ترک وطن کرده‌ند. یکی‌شان می‌گفت تاب دیدن چشم خیس مادرم را در فرودگاه نداشتم. این‌ها ثبت می‌شود به پای این حکومت. ما حق نداریم توهم بزنیم وطن فقط سهم اقلیت ضد وطن است. جواب طنزهای نبوی نه زندان بود و نه تبعید زیرپوستی از وطن. جدایی از مادری که نمرده، معلوم است دست‌آخر به جنون می‌کشد آدم را. کاش به نبوی‌هایی فکر کنیم که فعلاً فقط به خودکشی دارند فکر می‌کنند. نظام نمی‌ترسد از اثر این همه اشک و آه؟ اسم‌تان را هم گذاشته‌اید آیت‌الله؟ خدا به کمرتان بزند که یک ملت را یتیم کرده‌اید! که وطن ما را به گروگان افکار سیاه‌تان گرفته‌اید! که با زور می‌خواهید بی‌هنری‌تان را جبران کنید! که چرکی عقایدتان را نه برای خودتان که برای مردم فاکتور می‌کنید...

بیست و هشتم دی هزار و چهارصد و سه

ح‌🍁ق

17 Jan, 17:06


تن‌های وطن- آقاموسی صدر

ح🕯ق: من اولین باری که مسیح لبنان را دیدم، نه در جبهه‌ی مقاومت که در پرلاشز پاریس بود. قصه برمی‌گردد به روزهای قبل از انقلاب‌. القصه یک روز صادق قطب‌زاده به موبایلم زنگ زد که عشق خمینی دارد من را می‌کشد. با صادق طباطبایی و مصطفی چمران بنا داریم برویم فرانسه. گویا امام موسی دارد بازی درمی‌آورد که عجله حتی در انقلاب هم کار شیطان است. به قطب‌زاده گفتم امام موسای کاظم؟ گفت نه خنگ خدا؛ امام موسای صدر! گفتم اگر طالقانی و منتظری و رسایی را می‌برید با خودتان، من هم می‌آیم و اگر نه، نه. قطب‌زاده با تعجب گفت منتظری و طالقانی را که خودم هم پایه‌م ولی رسایی آخر دیگر چرا؟ او که حتی بین سوپرانقلابی‌ها هم چهره‌ی محترمی نیست! گفتم من چیزهایی می‌دانم که تو نمی‌دانی! گفت یعنی من شیطانم؟ گفتم چطور؟ گفت خدا هم همین جمله‌ی «من چیزهایی می‌دانم که تو نمی‌دانی» را به شیطان گفته بود دیگر! خلاصه چند روز بعد یکی از بازاری‌های تهران که پفیوز نخواست نامش فاش شود، طیاره‌ی ما را از هر چهار جهت بیمه کرد و من و صادقین طباطبایی و قطب‌زاده و چمران و طالقانی و منتظری و رسایی پریدیم سمت پاریس و حالا شما ببین ما چه اکیپ توپی بودیم که دو #امام به استقبال ما آمدند؛ یکی امام موسی صدر و دیگری امام خمینی‌. همان جا در فرودگاه، رسایی از امام خمینی پرسید که راست است در جریان نهضت جنگل، مصباح می‌خواست به میرزا کوچک کمک کند ولی شما نگذاشتی؟ امام خمینی جواب می‌دهد که چه؟ قطب‌زاده به امام خمینی توضیح می‌دهد بل‌که سؤال رسایی را قابل فهم کند ولی امام خمینی جواب می‌دهد که باید زودتر به نوفل‌لوشاتو برگردد؛ چرا که قرار است با مسعود بهنود برای BBC مصاحبه کند. بماند که ما یعنی من و امام موسی صدر و چمران و منتظری و طالقانی و رسایی و دو تا صادق مد نظر خیلی هم حالا از رفتن خمینی ناراحت نشدیم، چرا که می‌توانستیم بدون مزاحمت امام خمینی با خیال راحت برویم برجک ایفل را ببینیم و اگر پا داد، مخی هم بزنیم حتی! قطب‌زاده بیش‌تر در زدن مخ دخترهای اروپای شرقی مهارت داشت لیکن کراش من بیش‌تر روی مهاجرها بود؛ به خصوص دخترهای الجزایری و اگر حالا زیدان سرش را نکوباند روی سینه‌ی ما، همین خواهر خودش مثلاً! هیچ وقت یادم نمی‌رود که در بام برج ایفل، از موسی صدر پرسیدم شما فکر می‌کنید آخرش چه می‌شود؟ آقاموسی نگاهی به قطب‌زاده انداخت و گفت هیچ! پرسیدم یعنی هیچی به هیچی؟ گفت برویم پیش قطب‌زاده ببینیم دارد چه غلطی می‌کند. داشت مخ می‌زد. کمی آن‌ورتر اما طالقانی داشت با دود سیگارش حلقه‌های المپیک درست می‌کرد...

بیست و هشتم دی هزار و چهارصد و سه

ح‌🍁ق

17 Jan, 10:56


تن‌های وطن- زینب سلیمانی

ح🕯ق: #دی دارد تمام می‌شود. مصباحیست‌ها که به خوبی دارند جای خالی مصباح را پر می‌کنند لیکن چه کسی قرار است جای خالی سلیمانی را پر کند؛ کهن‌سربازی که به راستی و درستی هاشمی را در مدار خامنه‌ای تفسیر می‌کرد و نه فقط ولایت که حتی مقاومت را هم متکی به مشورت‌های آمیخته به عقلانیت هاشمی تصویر می‌کرد. من گمانم رسالت بزرگی روی دوش زینب سلیمانی است. بر زینب سلیمانی فرض است که متوجه تفاوت خود با زینب ابوطالبی باشد؛ بسی بیش از این حرف‌ها. عیبی ندارد امثال رسایی در دروغی آشکار، مصباح را همان حاج‌قاسم میدان فکر و اندیشه بخوانند. مصلحت نیست که از احمق‌ها متوقع عقل باشیم. اگر خلخالی همان چمران میدان قضاوت بود، حتماً مصباح هم همان سلیمانی میدان عقیده بود لیکن نوشتم: زینب است و رسالت خون پدری که ناظر بر حاکمیت بنری نه تعریف بل‌که دارد تحریف می‌شود. فرق سلیمانی با سرهنگ‌هایی از قبیل نقدی فقط این نبود که قاسم با اعضای خانواده‌ش می‌نشسته و سریال‌های امریکایی می‌دیده. واضح است که جریان مصباح- که این سال‌ها مع‌الاسف از جبهه‌ی پای‌داری به کلیت جبهه‌ی انقلاب سرایت کرده- بنا دارد سلیمانی را با همان رنگ عبای مصباح رنگ کند لیکن جواب تحکم قهوه‌ای، ابتذال صورتی نیست. فرض است بر زینب سلیمانی که به نام پدر، خود اولین نفر معترض نگاه بنری به سلیمانی باشد و اجازه ندهد کانال‌های کال جمهوری اسلامی، حاج‌قاسم را با بدترین نوع ضد تبلیغ، از چشم جمهور بیندازند. زینب سلیمانی باید فریاد بزند که سوپرانقلابی‌ها حق ندارد با سوءاستفاده از فلان و بهمان جمله‌ی وصیت‌نامه‌ی پدرم، از آن #سردار_ملی بر فرق اصحاب انتقاد #چماق بسازند. زینب سلیمانی باید داد بزند که حاج‌قاسم فقط سهم سوم خردادی‌ها نیست؛ دوم خردادی‌ها هم حق دارند که از قضا درست بر مدار سلیمانی، منتقد سفت و سخت سیاست‌های متصلب نظام در حوزه‌هایی مثل حجاب و فیلترینگ یا حتی مذاکره با امریکا باشند. تعلق خاطر عمیق حاج‌قاسم به مرحوم هاشمی استعاره از آن داشت که برای سلیمانی، ولایت‌مداری مفهومی بس وسیع‌تر از آن داشت که جوان حزب‌اللهی ناشی از ناشی‌گری‌های اساتید طرح ولایت، توهم بزند که جمله‌سازی با کلیدواژه‌های حضرت آقا ملاک عاقبت به خیری است. این جمله‌ها اگر بر زبان زینب سلیمانی جاری نشود، به زودی از سلیمانی هم یک جلیلی نچسب و گوشت‌تلخ ساخته می‌شود! روشن می‌نویسم: خطر جلیلی‌سازی از سلیمانی اگر به چشم بچه‌های قاسم نیاید، پای‌داری این قابلیت را دارد که همان کاری را که با ناجوان‌مردی با خامنه‌ای کرد، با وقاحت با سلیمانی هم بکند!

بیست و هشتم دی هزار و چهارصد و سه

ح‌🍁ق

17 Jan, 09:30


#حق

ح🕯ق: تمسخر خانمی که عزیزترین کسانش را از دست داده، در کت آن مظلوم‌نوازی که من باشم، نمی‌رود. فرقی نمی‌کند سوپرانقلابی‌ها بخواهند اشک و آه مادر رنجور ابوالفضل آدینه‌زاده را به ناجوان‌مردی تفسیر کنند یا یک طیف دیگر بخواهد با انداختن متلک به زینب سلیمانی، فاز و فضای اعتراض را به لجن بکشد. نه آن و نه این، کار آدم جوان‌مرد نیست. من اگر می‌خواستم در روزنامه‌نگاری یک‌بعدی یا تک‌ساحتی باشم، سال هشتاد و نه که هنوز دعوای ما با سبزها به شدت و حدت ادامه داشت، در وبلاگم به صراحت از مهارت سیدابراهیم نبوی در طنز و طنازی دفاع نمی‌کردم. همیشه روحیه‌م این بوده که حتی‌المقدور بی‌ارتباط به خط و ربط سیاسی‌م، حرف حق را بزنم و اگر تن به تخریب علی شریعتی توسط محمد قوچانی ندهم لیکن همیشه‌ی خدا به این نکته هم معترف باشم که اساساً در عرصه‌ی روزنامه و روزنامه‌نگاری یا مجله و مجله‌نگاری محمد قوچانی نه فقط باعث افتخار دوم خردادی‌ها که مایه‌ی مباهات تاریخ مطبوعات این کشور است. به نظر من تعارضی ندارد که سفت و سخت از علی شریعتی دفاع کنم و نگذارم سه جریان مختلف هم‌زمان بخواهند همه‌ی عیوب این سال‌ها را از چشم کاتب کویر ببینند و در عین حال، نه به محمد قوچانی و نه به هیچ انسان دیگری با عینک کینه و کدورت یا حسادت نگاه نکنم. بماند که من علی شریعتی را علیه‌السلام نمی‌دانم و با نقد آن نسل هم هیچ مشکلی ندارم ولی این‌که بخواهیم با نامردی امثال جلال آل احمد را قضاوت کنیم، خودش از جمله مصادیق چپ‌روی است. پس هیچ اشکالی ندارد که از عبدالله‌زاده و بیضایی و بلباسی و صدرزاده دفاع کنی و البته حواست به مظلومیت حمیدرضا و مهرشاد و امیرجواد و محمدحسن هم باشد. خوب یا بد، روحیه‌ی من این‌جوری است که از #مظلوم دفاع کنم و موسم این دفاع هم به این کار نداشته باشم که ابراهیم نبوی ستون‌نویس روزنامه‌های شمس‌الواعظین است یا گلیم‌نشین بیت مشهور ره‌بری. طبعاً کسی اندازه‌ی من از مصباح انتقاد نکرده ولی بارها گفته‌م که به عنوان یک مخاطب عام حس می‌کنم مرحوم مصباح اقلاً در توضیح فلسفه، فیلسوف‌تر از حتی مطهری بوده. این روحیه را که وام‌دار چمرانم، پاس می‌دارم و از متلک مخاطب هم البته هیچ هراسی ندارم. همیشه که می‌روم جلوی ظهیرالدوله‌ی فروغ، دروغ چرا؟ برای آن زن رها فاتحه می‌خوانم و #صلوات می‌فرستم و السلام علیک یا اباعبدالله می‌گویم و اگر چه تا به حال پرلاشز نرفته‌م لیکن برای هدایت هم کم آیت‌الکرسی نخوانده‌م. دنیا با وجود دیوانه‌ها جای قشنگ‌تری برای زندگی است. به ریش من بخندید و کامنت بگذارید که آخرش هم تو را نفهمیدیم!

بیست و هشتم دی هزار و چهارصد و سه

ح‌🍁ق

16 Jan, 23:50


تن‌های وطن- زینب سلیمانی

ح🕯ق: به یقین هیچ کس در عالم محبوب‌تر از حسین نیست لیکن هم‌چنان که علی باب مدینه‌ی محمد است، کلید کربلا هم دست عباس بن علی است. بطالین می‌توانند ما را مسخره کنند که مگر برای قمر منیر بنی‌هاشم دستی هم باقی مانده بود؟ ما اما هنوز بر این باوریم که هستی به مدد هر دو دست عباس است که هم‌چنان استوار ایستاده است. ما را اگر قرار بود زخم زبان از پا درآورد، هنوز ساعت‌مان داشت زمان کربلای چهار را نشان می‌داد. همان زمان و همان زمین که جنگ آن روی وحشت‌ناک خود را نه فقط به هاشمی که به سلیمانی نشان داد ولی مقاومت به شرط عقلانیت، نیز پذیرش شکست، نیز تدبیر در تبدیل شکست به پل پیروزی، چه زود سبب‌ساز شد تا آن پیرمرد نماد حزب‌الله نعره‌ی ماشاءالله حزب‌الله را به خط مقدم کربلای پنج هم برساند. عیب بزرگ صدام این بود که برای شناخت حاج‌بخشی نرفته بود و داستان کربلا را نخوانده بود. اگر خوانده بود، بی‌خود برای حبیب بن مظاهر سه‌راهی شهادت رجز نمی‌خواند. ما آخرش هم نفهمیدیم در تویوتای حاج‌بخشی دقیقاً کدام جگرگوشه‌هایش داشتند در آتش می‌سوختند و اساساً پیر دلاور جبهه‌ها چند تا از پسرهایش و چند تا از دامادهایش در جبهه به شهادت رسیدند لیکن داستان کربلا به ما می‌گوید که میان شهدای شکست کربلای چهار و شهدای پیروزی کربلای پنج هیچ فرقی نیست. شهید شهید است و اگر قرار بود شهدای شکست راه پیروزی را نشناسند، خون علی‌اصغر هرگز بلدچی هفت آسمان نمی‌شد. حرمله فقط توانست گلوی شش‌ماهه را هدف تیر سه‌شعبه قرار دهد؛ نتوانست حریف فریاد طفل رباب در پهن‌دشت تاریخ شود. هیچ کدام از نامردهایی که به رجز حماسی زینب در کاخ دمشق خندیدند، رستگار نشدند. زینب هیچ بنری در هیچ کجای شام نزد؛ زبانش خود رسانه‌ای رسا بود برای جوشش خون برادر و برادر زینب فقط حسین نبود. ای بسا که به امیرالمؤمنین خندیدند که بعید است از فاطمه‌ی کلابیه برای تو فاطمه‌ی زهرا درست شود ولی زینب در کربلا عباس را جز برادر صدا نزد. روشن می‌نویسم: برادری کردند برای زینب، همه‌ی مدافعان حرم و آن‌که مدافع نور است، نزد خداوند همیشه مأجور است. هیهات! وضع جبهه‌ی مقاومت بدتر از غروب عاشورا نیست. اگر قرار باشد خون شهیدی بدون نتیجه تفسیر شود، این خون سرخ سیدالشهدا بود که علی‌الظاهر بدون هیچ نتیجه‌ای در سرزمین نینوا ریخته شد اما داستان کربلا به ما می‌گوید جبهه‌ای که زینب دارد، تا قیام قیامت جز زیبایی نمی‌بیند. قبیله‌ی تمسخر نمی‌داند که عموی زینب سلیمانی همان عموی امام زمان است و مادام که عباس عمود مقاومت باشد، زینب است و رصد زیبایی...

بیست و هشتم دی هزار و چهارصد و سه

ح‌🍁ق

16 Jan, 22:45


[#زینب]
ح🕯ق: به عشق حاج‌قاسم سلیمانی یادداشتی در راه است...

ح‌🍁ق

16 Jan, 17:26


آقای نصیری! بیا با من مناظره کن ۲

ح🕯ق: حتماً که زینب سلیمانی را هم می‌شود نقد کرد ولی آن‌چه زشت است، نه نداشتن عمو که نداشتن یک ذره شعور و یک ارزن شرف است. دختری در غم شهادت پدر دارد با هم‌رزم‌های پدرش نجوا می‌کند. یعنی این‌قدر دست‌مان برای نقد نظام تهی شده که چاره‌ای جز خندیدن به دختر قاسم نداریم؟ باز گلی به جمال رسایی که توئیت علیه خود سلیمانی می‌زند و همان قاسم را مسخره می‌کند، نه دخترش را؛ آن‌هم موسم بغض. خدایی قرار بود زورمان را به خامنه‌ای و مصباح و جعفری و نقدی و یک‌تا برسانیم یا به زینب؟ و این یعنی سوپرانقلابی‌ها هم #حق دارند که اشک و آه مادر ابوالفضل آدینه‌زاده را به تمسخر بنشینند؟ تو برانداز شعور و شرف خودت هستی مهدی نصیری، نه نظام جمهوری اسلامی. تو همان هم‌پیاله‌ی میرباقری هستی در فرهنگستان روسوفیل مصباح. تو همان عافیت‌طلبی هستی که سال هشتاد و هشت وسط دعوامرافعه‌ی ما با سبزها داشتی با شیوخ دشداشه‌پوش لگد به کمر خلیج همیشه فارس می‌زدی و لگد به تابوت سراسر یاقوت عباس دوران می‌زدی. ما داشتیم سنگ ره‌بری را می‌خوردیم و تو داشتی با پول بیت ره‌بری فکر می‌کردی که آیا می‌شود فقه را آن‌قدر گشاد بگیری که ناف به ناف اعراب اماراتی مشروب بدهی بالا یا نه. تویی که توله‌ت زودتر از بچه‌های قالی‌باف طائف مجسمه‌ی آزادی شد؛ هم‌زمان مایه‌ی ننگ خمینی و خامنه‌ای و شاه و فرحی! نفس اماره‌ت را براندازی کن که رضاخان طرف‌دار رذلی مثل تو نمی‌خواهد! تو پای‌داری‌تر از رسایی هستی؛ خیالت تخت! فقط در جمهوری اسلامی روز میلاد امیرالمؤمنین روز مرد است. تویی که این همه برانداز تشریف داری، برای مردانگی #رضاخان مایه از روزهای نظام خامنه‌ای نگذار و اگر نه، همین جوری که داری می‌خوانی، رسوایت می‌کنم! چی شد؟ اسم ناز #علی را ببری، سلطنت‌طلب‌ها فحش‌کشت می‌کنند؟ تویی که حاضر نیستی برای علی فحش بخوری، حکماً به درد رضاخان هم نمی‌خوری! به موگویی برداشتی گفتی در #فقه ائتلاف از تاج‌زاده تا شاه‌زاده قابل اثبات است؟ خلی؟ اسگلی؟ به‌تر نیست این فقه مامان‌دوزت را به رخ براندازهایی بکشی که هنوز به حکومت نرسیده، دست هر دیکتاتوری را از پشت بسته‌ند؟ بدبخت دوعالم! نه فقط به تو؛ که حتی به توماج و علی‌نژاد و گلشیفته هم دارند می‌گویند سوپاپ سپاه! خدایی رائفی‌پور این‌قدر #توهم_توطئه ندارد! بی‌چاره فرح که فقه عاری از جواهر توی الدنگ بخواهد دوباره تاج بگذارد بر سرش! اینک همان که به مصباح گفتم، به تو می‌گویم: بی‌خیال #سیاست شو! دود شما موتوری‌های ناپای‌دار مصباح‌زده حال هر حاج‌کاظم مجنونی را به‌هم می‌زند!

بیست و هفتم دی هزار و چهارصد و سه

ح‌🍁ق

16 Jan, 16:49


آقای نصیری! بیا با من مناظره کن ۱

ح🕯ق: از عملیات هفت اکتبر بیست و چهار ساعت نگذشته بود که در یادداشتی چند قطعه‌ای، در حالی به صراحت و البته متانت از آن شاه‌کار مشعشع انتقاد کردم که از ره‌بر انقلاب تا تمام جبهه‌ی انقلاب سفت و سخت پشت آن حرکت ایستاده بودند. آن یادداشت بلندبالا همین الان هم در کانال تلگرامم قابل مشاهده است. حرف حقم در آن متن این بود: معایب ماندگار و تاریخی عملیات هفت اکتبر بسیار بیش‌تر از محاسن هیجانی و زودگذر آن است‌. آن‌جا در آن یادداشت استدلال آورده بودم که عملیات هفت اکتبر دقیقاً و عمیقاً همان است که نتانیاهو دنبال آن است. یک چک برق‌آسا توی گوشش بخورد و بعد همین سیلی سرخ را بهانه کند برای وحشی‌گری‌های ناتمامش‌. من آن متن را در حالی نوشتم که حتی در اوج جنبش زن، زندگی، آزادی هم به موازات مدح نیکا و سارینا و مهرشاد و حمیدرضا، از بر و بچه‌های مخلص مدافع حرم نظیر عبدالله‌زاده و بیضایی و بلباسی و صدرزاده مکرر به نیکی یاد می‌کردم و به مخاطب تذکر می‌دادم که حتی نقد درست به سیاست‌های منطقه‌ای نظام هم ذره‌ای از اجر آن احرار تکرارناشدنی کم نمی‌کند؛ هم‌چنان که ما در جنگ خودمان اشتباه کم نداشتیم لیکن حساب باقری و باکری و خرازی و همت تا یوم‌العیار قیامت پاک خواهد ماند. تو فامیل دور که نه، فامیل نزدیک محمدرضای پهلوی هم که باشی، باز ناچاری به وجدانت مراجعه کنی و درست از زاویه‌ی شرف، بوسه بر بازوی سلیمانی بزنی. گیرم خامنه‌ای خواسته باشد طبق امیال مصباح کشور را اداره کند؛ این چه دخلی دارد به کهن‌سرباز عاقلی چون سیدالشهدای مقاومت؟ قاسم اگر در کربلای پنج به هم‌راه هاشمی و حاج‌بخشی پای خاک #ایران نمی‌ایستاد، ما نه سمن بودیم، نه یاسمن. روشن می‌نویسم: می‌توان دشمن جمهوری اسلامی بود و البته این همه مثل نصیری بی‌شرف نبود. نوشتم: من با وجود علقه‌ی کلاسیک به مقاومت و دفاع شبانه‌روز از چمران و حاج‌احمد، نه فقط در مذمت هفت اکتبر نوشتم که اخیراً در لابه‌لای یک متن مطول، از دخترهای قاسم هم انتقاد کردم که به پیر و به پیغمبر هیچ چیز جز ضرر برای پدر وطن‌پرست‌تان ندارد این حاکمیت بنری. لیکن دیروز که مناظره‌ی نصیری و موگویی را دیدم و امروز که برای دقایقی در پیج صاحب نظریه‌ی مضحک ائتلاف از تاج‌زاده تا شاه‌زاده چرخیدم، افسوس خوردم به حال نصیری. آن از شریعت‌مداری که درست مثل سایبری‌ها متن می‌نویسد؛ این از نصیری که درست مثل علی کریمی در مسیر براندازی حرکت می‌کند. تو ببین کار نصیری به کجا رسیده که آن خطبه‌ی مجروح زینب را می‌گذارد پیجش به این #تمسخر که تو دیگر عمو نداری!

بیست و هفتم دی هزار و چهارصد و سه

ح‌🍁ق

16 Jan, 15:22


نقد مسعود

ح🕯ق: بعد از مدت‌ها امروز یک متن از مدیر کیهان خواندم. چقدر ضعیف شده قلم شریعت‌مداری. متنی عصبانی و فاقد منطق با محتوایی بسیار سست که تو گویی یک جوانک سایبری آن را نوشته. من اگر چه به پزشکیان رأی دادم و به این رأی افتخار هم می‌کنم و اگر چه در ایام تبلیغات بسیار برای رئیس محترم و مظلوم جمهور مایه گذاشتم و باز هم اگر لازم باشد، این کار را می‌کنم لیکن روشن می‌نویسم: هیچ مشکلی با انتقاد از مسعود پزشکیان ندارم. نه فقط حسین شریعت‌مداری که حتی عباس عبدی هم- اگر چه از مناظر متضاد- می‌توانند رئیس‌جمهور را در نهایت صراحت نقد کنند و الا بیم آن می‌رود که از پزشکیان هم یک امیرکبیر پلاستیکی در مایه‌های رئیسی ساخته شود. اصلاً زنده باد آن اصلاح‌طلب یا اصول‌گرا یا انقلابی یا ضد انقلاب یا چپ یا سلطنت‌طلب یا برانداز که روزی دو مرتبه ذره‌بین بیندازد روی اجزاء کابینه تا شفاف‌ترین آینه‌ی ممکن را جلوی رئیس قوه‌ی مجریه و یک‌یک وزرا گذاشته باشد. پزشکیان و وزرایش اگر نقد نشوند، هیچ بعید نیست آن‌ها هم مثل مدیر کیهان تبدیل به یک پیرمرد ماقبل نقد بشوند. اگر پزشکیان و تیمش دوست ندارند فحش مردم را بشنوند، پس باید در مواجهه با انتقاد کارشناس‌ها گوش شنوایی داشته باشند. باری شرط است که منتقد هم آدمی را یاد عماره‌ها و عمارک‌های جبهه‌ی انقلاب نیندازد. مع‌الاسف متن شریعت‌مداری را انگار یامین‌پور یا رائفی‌پور یا جبرائیلی یا شهبازی پاورقی- صاحب‌صفحه‌ی وطن امروز- نوشته بودند. متنی به دور از متانت به لحاظ محتوی و به حیث قلم هم ضعیف. من نمی‌دانم اگر از این بشر کلمه‌ی دشمن را بگیرند، آیا باز هم قادر است یک متن فنی در نقد کسی بنویسد؟ در نصف متنش مثل این نوگلان باغ طرح ولایت رفته پشت عبای خامنه‌ای مخفی شده و بعد شگفتا! همین آدم جزو کسانی بود که گیر داده بود چرا پزشکیان برای گرفتن رأی اعتماد وزرایش مایه از ره‌بر انقلاب گذاشته! خب از تو یاد گرفته که خیر سرت عمارتمام حضرت آقایی! مگر قرار است پزشکیان هم مثل رئیسی توهم بزند که ولایت‌مداری، جمله‌سازی با کلیدواژه‌های خامنه‌ای است؟ رئیس‌جمهور هویت مستقل برای خود دارد و تو بگذار به خامنه‌ای مشورت بدهد که خیر ما در مذاکره با امریکاست. این‌که بخواهیم همه را گوسفند فرض کنیم، چه لطفی است به ره‌بر؟ و اما نقد من به پزشکیان: هدف جماعت این است که به مردم بگویند رأی‌تان فرمالیته بود‌ تا چهار سال بعد در ورای تحریم بیش‌تر انتخابات، جلیلی تکرار رئیسی شود. والله سکوت شما در برابر باند مافیایی مصباح وفاق با اهل نفاق است، نه وفاق ملی! محکم بزن بر دهان‌شان!

بیست و هفتم دی هزار و چهارصد و سه

ح‌🍁ق

14 Jan, 11:02


مصباح با خامنه‌ای چه کرد؟ قسمت بیست و یکم

ح🕯ق: درست همان اشتباهی را که مصباح در طرح ولایت کرد، مصباحیست‌هایی چون جلیلی- جبلی در تلویزیون تکرار کردند. صرف بردن عمارترها به TV منجر به تقویت جبهه‌ی انقلاب نمی‌شود و اگر این جماعت ندانند که رسانه صرفاً جای شعار و کل‌کل نیست، فرض است بر خامنه‌ای که دنبال دشمن خود در جام جم بگردد و این یعنی زر مفت زده بودند؛ هم روان‌بخش و هم سربخش! هم‌چنان که مصباح زر مفت زده بود وقتی ادعا می‌کرد اطاعت مطلقه هم باید به ولایت مطلقه اضافه شود و بی‌اخلاقی است اگر #زر_مفت را با ادبیاتی دیگر توصیف کنیم! اگر حتی خود خامنه‌ای هم بودارترین پیام همه‌ی عمر خود را به همایش مصباحیست‌های بی‌هنر فرصت‌طلب دوزاری می‌دهد، این یعنی آن‌چه که درستی‌ش ثابت شد، نقدهای سه‌گانه‌ی من به مصباح و مصباحیسم بود، نه زر مفت مصباح‌پرست‌ها‌!

پیش‌گویی مصباح و مصباحیست‌ها درباره‌ی آینده من مثل این می‌مانست که دو پیچ آن‌ورتر از تونل خوش‌خاطره‌ی کندوان برداری و کف جاده را پر از شیشه و میخ کنی و بعد نوستر آداموس درونت این‌جور تحریک شود که ما شرط می‌بندیم ماشین ح‌سین🕯ق‌دیانی دو دقیقه‌ی دیگر پنچر می‌شود!

لیکن پنچری چرخ ماشین را به سهولت می‌توان برطرف کرد؛ خامنه‌ای مانده با پنچری بصیرت مصباح چه کند؟! عیب بزرگ خامنه‌ای این است که از #هاشمی به روشنی تعریف و به روشنی انتقاد می‌کند ولی از #مصباح به روشنی تعریف و با چراغ خاموش انتقاد می‌کند! این در حالی است که در منظومه‌ی نهضت انقلاب اسلامی و نیز نظام جمهوری اسلامی هر چه هاشمی بزرگ بود، مصباح کوچک بود و از جمله کارهای درست خمینی این بود که فهمیده بود هرگز نباید شیخ مزوری چون مصباح را منّا حساب کند. مصباحیست‌ها که دروغ می‌گویند. اصلاً و اساساً مصباح این وجاهت را نداشت که بتواند برود جماران و به پیر جماران بگوید که «من بنا دارم بروم جبهه؛ شما اذن می‌دهی یا نه؟!» خمینی وقتی رئیس‌جمهور مملکت را هم اتفاقاً تشویق می‌کرد به رفتن جبهه و حتی مانع حضور در جبهه‌ی مراجع کهن‌سال هم نمی‌شد، مصباح با آن‌همه اشتهار به ضدیت با #بهشتی_بزرگ چه وزن و اعتباری داشت پیش خمینی برای پرسیدن برخی سؤال‌های خاص لیکن مرا باوری هست: اگر مصباح بی‌حیایی می‌کرد و واقعاً نزد امام می‌رفت و از ایشان برای حضور در جبهه مشورت می‌گرفت، خمینی هم‌چنان که مانع حضور حلقه‌ی مصباح در لایه‌ی اول سپاه شده بود، حتماً و قطعاً به مصباح گوش‌زد می‌کرد که تو نمی‌خواهد به جبهه بروی؛ بتمرگ سر جایت!

واضح است مصباح با آن افکار و عقاید سیاه خود چه بلایی می‌خواست سر جبهه بیاورد؛ با تضعیف باقری‌ها و تقویت میرباقری‌ها؛ با تخریب باکری‌ها و تشویق محصولی‌ها! مصباح البته جبهه هم رفت اما جبهه‌ی پای‌داری! آن‌هم نه در روزگار جنگ؛ که در جنگ روزگار! اگر سیاست‌ورزی جبهه‌ی پای‌داری آن اندازه فشل است که حتی با وجود تجربه‌ی مهسا هم باز دنبال قوانین گشت ارشادی هستند که باز هم برای خامنه‌ای فحش بخرند، مصباح را باید مظهر فتنه نامید، نه آن‌که سمبل بصیرت معرفی‌ش کرد!

باری کاش پیش‌بین‌های مصباحیستی قدرت این پیش‌بینی را داشتند که بفهمند مصباح به اسم بصیرت چه فتنه‌ی پیچیده‌ای قرار است روی دست خامنه‌ای باقی بگذارد! و این همان چیزی است که از قضا من به راستی و درستی #سیزده سال پیش پیش‌بینی کردم؛ در حالی که روزنامه‌نگار جبهه‌ی انقلاب بودم، نه روزنامه‌نویس طیف دوم خرداد!

هنر این نیست که امروز آقاطهرانی و رسایی و ثابتی را بزنی؛ هنر آن است که سیزده سال پیش و در واقع پیش از تأسیس حزب پای‌داری، برهنگی مصباح را از لباس بصیرت داد بزنی و فریاد بزنی: پادشاه طرح ولایت چرا این همه #لخت است؟!

از همان سیزده سال پیش به تناوب مصباحیست‌ها القاب و اوصاف مصباح را نثار من می‌کردند و هرندی هر بار مرا دعوت به صبر می‌کرد و جماعت را حسود و عنود می‌خواند و ای بسا نیمه‌های شب به من پیامک می‌دادند و ویژگی‌های صدیقی را به ناحق به ح🍁ق نسبت می‌دادند و باز صفار می‌گفت تو چیزی نگو!





✍️کمافی‌السابق متن رو دارم جلوی چشم شما مخاطب‌های همیشه هم‌راه به شکل آن‌لاین می‌نویسم. برای این کار دلایل خودم رو دارم که دست کم برای خودم بسیار محترمه. رفرش کنین. حذف این بند به معنای اتمام متن این پست از کاناله. از صبر و حوصله‌ی همه‌تون ممنون...

بیست و پنجم دی هزار و چهارصد و سه

ح‌🍁ق

14 Jan, 09:37


مصباح با خامنه‌ای چه کرد؟ قسمت بیستم

ح🕯ق: چه سال نود و یک که روان‌بخش آن ادعا را کرد و چه سال هزار و چهارصد که سربخش آن کامنت را گذاشت، بارها با خود عهد کردم که بی‌خیال اراجیف دانه‌درشت‌ترین مصباحیست‌ها، پیوند صادقانه‌ی خودم را با خامنه‌ای حفظ کنم و شرط این صدق و صفا این است که هر کجا دیدم انتقاد لازم است، صریح و صادقانه از خامنه‌ای انتقاد کنم و هرگز مثل مصباح ملعون #منافق نباشم!

باری این مؤید نفاق مصباح بود که تازه روز مرگ خمینی، طرف‌دار دوآتشه‌ی ولایت مطلقه‌ی فقیه شد؛ آن‌هم با قید لزوم اطاعت مطلقه از فقیه! شیخ شارلاتان در جلوت نمازجمعه با این کرسی‌شعرها خودش را برای خامنه‌ای لوس می‌کرد و چون به خلوت می‌رفت، تماس می‌گرفت با احمدی‌نژاد که از صحنه‌ی رقابت کنار نکش و نگذار قالی‌باف رئیس‌جمهور شود!

محمد نوری‌زاد که سهل است؛ حتی علی‌رضا نوری‌زاده هم آن‌جوری که مصباح به خامنه‌ای ضربه زد، ضرر نداشته برای خامنه‌ای. لعنت خدا و لعنت ولی خدا #حضرت_امیرالمؤمنین بر آن استاد فکر جبهه‌ی انقلاب که خامنه‌ای باید به او یاد بدهد که نتیجه هم‌پای تکلیف مهم است و واقعیت هم‌اندازه‌ی آرمان اهمیت دارد. حتماً که مصباح استاد فکر جبهه‌ی بی‌فکر انقلاب بود که این است وضع این جبهه‌ی افتضاح و رسوا و بی‌آبرو‌‌!

می‌خواهم #رجز بخوانم: هم‌الان هم خامنه‌ای بخواهد به من یا نوری‌زاد یا اصلاً حتی نوری‌زاده نامه‌ای بنویسد، حتماً محترمانه خواهد نوشت و قطعاً سلام خواهد داد لیکن از فحش خواهر و مادر بدتر بود پیام خامنه‌ای به همایش مصباحیست‌های دوزاری! باری زیادی که بخواهی خیر سر شل‌مغزت دور و بر ره‌بر را پر از عمارترها کنی، در وهله‌ی اول تر می‌زنی به اعصاب خود خامنه‌ای! و این هم خدمت دیگر مصباح به خامنه‌ای!

#صریح می‌نویسم: از شخص مصباح تا جمیع مصباحیست‌های کودن، از این سوخته بودند که چرا ح‌سین🍁ق‌دیانی باید در نقد مصباح بنویسد! کلاش‌ها می‌خواستند انتقاد از مصباح در همان جبهه‌ی دوم خرداد متوقف بماند تا ناظر بر انفکاک طبیعی حزب‌اللهی‌ها از اصلاح‌طلب‌ها، مصباح روز به روز در جبهه‌ی انقلاب بت‌تر و به عبارتی لات‌تر شود! سوزش بیش‌تر جماعت از این بود که هیچ جوابی در مواجهه با هیچ کدام از این سه یادداشت من نداشتند:
▪️متن عذرخواهی از برادران لاریجانی اواسط هشتاد و نه
▪️متن اما بهشتی زمان کیست؟ اواخر نود
▪️متن مصباح و چند آه دیگر اوایل نود و یک
زور داشت برای بی‌شرف‌ها که نه یک روزنامه‌نگار دوم خردادی بل‌که از قضا قوی‌ترین روزنامه‌نگار جبهه‌ی انقلاب، هنوز حزب نحس و نجس پای‌داری تأسیس نشده، فاش بگوید که تحزب کار مصباح نیست و هم‌چنان که از مصباح #بهشتی درنمی‌آید، از امثال حمید رسایی هم #عبدالحمید_دیالمه درنمی‌آید‌.

بی‌شرف‌های مادربیزینسی توقع داشتند من هم مثل این عماره‌ها و عمارک‌های دوزاری، از دخمه‌ی مصباح برای خودم قبله بسازم و هی امثال مصباح و صدیقی بیش‌تر و گنده‌تر #دروغ بگویند و هی بلندتر #عجب بشنوند!

اگر احمدی‌نژاد فوقش پنجاه درصد انحراف از رجایی بود، مصباح صد در صد انحراف از طالقانی بود و اگر طالقانی می‌خواست حتی سمپات‌های منافقین را هم حتی‌المقدور در شعاع خمینی نگه دارد، مصباح با فتنه‌ی چند شاخه‌ی خود نه فقط اکثریت ملت را به دشمن خامنه‌ای تبدیل کرد که حتی روحیه‌ی حریت در مواجهه با خامنه‌ای را هم از داعیه‌داران عمار گرفت!

حریت در نقد ولایت این نیست که مثل مصباح‌پرست کلاشی چون وحید جلیلی بروی پشت عبای خامنه‌ای مخفی شوی و شروع کنی تخریب حسین محمدی و صفار هرندی؛ آن‌هم نه با نیت اصلاح صدا و سیما که با این هدف فرصت‌طلبانه: عبای مصباح را حتی بر سر جام جم هم پهن کنی! این‌که تلویزیون رسانه‌ای باشد نارس‌تر از روزنامه‌ی کیهان و هفته‌نامه‌ی نه دی، خدمت دیگر مصباح بود به خامنه‌ای!

کل‌کل با یکی مثل علی کریمی شاید در فلان گوشه‌ی فلان ستون فلان صفحه‌ی روزنامه‌ی کیهان یک وجهی داشته باشد لیکن رسانه‌ای که قرار است «رسانه‌ی ملی» باشد، لازم است با اتخاذ #ادبیات_ملی علی کریمی از استوری‌های خود شرمنده کند، نه آن‌که هی بیش‌تر و بیش‌تر و بیش‌تر داش‌علی را به زدن شخص خامنه‌ای ترغیب کند. واقع امر این است که مصباحیست‌های احمقی مثل شهبازی در رسانه‌ی ضد ملی مشغول #جهالت_ملی هستند، نه کار رسانه‌ای. مردم تلویزیون ملی را روشن نمی‌کنند که بدانند در کانادا برای درمان باد فتق چند روز یا چند هفته یا چند ماه یا اصلاً چند سال باید در نوبت بمانند. تلویزیون ملی را روشن می‌کنند که رسانه‌ی ملی ببینند، نه ماله‌ی ملی‌! مصباحیست‌ها همین قدر بی‌شعورند که مصباح بی‌شعور بود. مصباح کلاس‌های طرح ولایت را با دخمه‌ی عقاید شخصی‌ش عوضی گرفته بود و مصباحیست‌ها هم توهم زده‌ند که تلویزیون، صفحه‌ی شخصی‌شان در اینستاگرام است! به راستی سود این ولایت‌مداری ماقبل رسانه، برای خامنه‌ای چیست؟

بیست و پنجم دی هزار و چهارصد و سه

ح‌🍁ق

14 Jan, 08:13


مصباح با خامنه‌ای چه کرد؟ قسمت نوزدهم

ح🕯ق: محمد نوری‌زاد حتی وقتی در کیهان ستون ثابت «شنبه‌ها و نکته‌ها» را داشت- الساعه یک آن درباره‌ی اسم ستون نوری‌زاد دچار شک شدم- یا وقتی از مفهوم انتظار می‌نوشت، روزنامه‌نگار محبوبی برای من نبود. یک برنامه هم در TV داشت با عنوان فکر می‌کنم «پروانه‌ها می‌نویسند» که از صدر انقلاب به صدر اسلام پل می‌زد و طلحه و زبیر را نبش قبر می‌کرد که آن را هم گذری می‌دیدم. شعارزده بود و عاری از منطق منطبق با جعبه‌ی جادو. ده سال بعد از مقطع هفتاد و هشت یعنی در مقطع هشتاد و هشت- حالا شاید لزوماً سال هشتاد و هشت نبود- محمد نوری‌زاد را در تقاطع اتوبان همت و پاس‌داران دیدم که برگه‌ای دستش بود و کوله‌ای پشتش بود و داشت برای مردمی که در ترافیک گیر کرده بودند، از ظلم وزارت به خودش می‌گفت که لپ‌تاپم را گرفته‌ند و چه و چه. ترافیک کلافه‌م کرده بود و این هم بی‌تأثیر نبود که ماشینم رو بزنم کنار و حدود نیم‌ساعتی با نوری‌زاد گپ بزنم. واقعاً می‌خواستم ببینم دردش چیست و چرا این همه از زمین و زمان شاکی است. شبش نوری‌زاد متنی نوشت و این‌جور وانمود کرد که ح‌سین🕯ق‌دیانی توپ‌ترین و تاپ‌ترین حزب‌اللهی‌ای بود که نظام می‌توانست سراغ من بفرستد. خب من آن روزها اسم و رسمی به‌هم زده بودم و مطالبم زیاد دست به دست می‌شد ولی نکته این‌جا بود که آن دیدار بر اتوبان همت با نوری‌زاد همین قدر تصادفی بود که چند خط بالاتر نوشتم. نماینده‌ی نظام کجا بود؟

در این بیش از ربع قرن که با روزنامه یا بدون روزنامه مشغول و مشهور به روزنامه‌نگاری بوده‌م، از میان زنده‌ها و مرده‌ها کسانی در لیست محبوب‌هایم بوده‌ند که خب محمد نوری‌زاد هیچ وقت هیچ جایی در این لیست نداشته لیکن آن‌چه از آن بیم دارم، نه هم‌سرشتی با نوری‌زاد که هم‌سرنوشتی با مصباح است و به زاده‌ی این روز فرخنده علی بن ابی‌طالب قسم می‌خورم که از چیزی به اندازه‌ی دشمنی مصباح و مصباحیست‌ها با خودم و نیز عداوت خودم با این جماعت بی‌هنر فرصت‌طلب خوش‌حال نیستم. نوری‌زاد یکی است مثل اکثریت مردم ایران که بنا به هر دلیل از نظام شکایت‌ها دارند؛ پس هم‌عاقبتی با او خیلی هم حالا چیز خطرناکی نیست. خطرناک این است که من هم بشوم یکی مثل مصباح و صدیقی و آقاطهرانی و روان‌بخش و جلالی و جلیلی؛ جای مهر ابلیس روی پیشانی‌م باشد و البته هزار شیطان را بتوانم درس بدهم!

من روزنامه‌نگاری را حدود سی سال پیش با نوشتن درباره‌ی چمران و شریعتی شروع کردم و هنوز هم دارم درباره‌ی سیمین و جلال می‌نویسم و اگر چه سال هشتاد و هشت مکرر موسوی و کروبی را نقد می‌کردم ولی حتی در حد یک خط هم به اسم روزنامه‌نگاری، بازجویی نکرده‌م!

شریعت‌مداری همان قدر دروغ‌گوست که مصباح‌. اگر بازجویی در نظام جمهوری اسلامی ثواب داشته باشد، بخش اعظم این ثواب ملک طلق مدیر کیهان است که نه فقط در زندان که حتی در کیهان هم بازجویی می‌کند. برای شریعت‌مداری و نیز مصباح و جلالی و روان‌بخش و رسایی کار رسانه‌ای همان کار بازجویی است‌؛ آن‌هم بدترین نوع بازجویی یعنی تفتیش عقاید و تفتیش عواطف که این ما هستیم که معین می‌کنیم تو چقدر فرزند پدرت هستی و تا کجا حق داری خود را به بابااکبر معرفی و معروف کنی!

من بیانیه‌ی قبل و بعد از روز عاشورای هشتاد و هشت موسوی را می‌خواندم و سفت و سخت نقدش می‌کردم؛ با اطلاعات محرمانه‌ای که از او داشتم یا نداشتم، دوپینگ نمی‌کردم! حواسم بود که روزنامه‌نگارم، نه بازجو!

من در یکی از اولین مطالب مطولم در کیهان از خانم رولینگ نوشتم و جاروی جادویی هری پاتر را تحسین کردم و البته افسوس خوردم چرا هری غربی‌ها تا این حد جهانی شده و حتی مردم خودمان هم آن‌چنان که باید و شاید «هزار و یک شب» را نمی‌خوانند. تیتر آن یادداشت این بود: «از هری غرب تا پری شرق» و راستش کیهان برای من چماق نبود که هی روزی دو مرتبه خاتمی را بازجویی کنم که فلان روز رأس ساعت بهمان با جورج سوروس چه حرفی برای گفتن داشتی؟

این دقیقاً و عمیقاً شیوه‌ی بازجوهاست که از روان‌بخش تا سربخش- و هر دو برکشیده‌ی مؤسسه‌ی منهای امام خمینی و هر دو استاد کلاس‌های طرح ولایت و هر دو هم با شدت و حدت مصباح‌پرست- عوض آن‌که بگویند کجای نقد تو به مصباح چه اشکالی دارد، بردارند خط و نشان برای عاقبت آدمی بکشند که تو هم مثل نوری‌زاد می‌شوی یا تو هم ضد خامنه‌ای می‌شوی. یکی نیست از این آخوندهای کلاش- به همان کلاشی شریعت‌مداری- بپرسد که شما خودتان برای خامنه‌ای جز خریدن فحش ملت چه کرده‌اید پفیوزهای حرام‌لقمه؟

درست مثل بازجوهایی مثل شریعت‌مداری یک زمینی را جلوی آدمی ترسیم می‌کنند در همان ابعاد سلول انفرادی تا همه‌ی هم و غمت این باشد که مبادا نوری‌زاد شوی یا مبادا خامنه‌ای را نقد کنی که مبادا پیش‌گویی عمال پدرسوخته‌ی مصباح درست از کار درآید! این آیا گرفتن روحیه‌ی حریت از آدمی نیست؟

بیست و پنجم دی هزار و چهارصد و سه

ح‌🍁ق

13 Jan, 11:27


مصباح با خامنه‌ای چه کرد؟ قسمت هجدهم

ح🕯ق: قدر مسلم تا آن روز هیچ کدام از جوان‌های حزب‌اللهی شعار «مرگ بر مصباح» سر نداده بودند و حتی دوم خردادی‌ها هم جز آن کاریکاتور معروف و انصافاً نمکین #استاد_تمساح مواجهه‌ی مؤدبانه‌ای با مصباح داشتند. اساساً دوم خردادی‌ها کار سختی در نقد مصباح نداشتند. کافی بود که از صحبت‌های چرک و چرتش تیتر یک بگیرند در رسانه‌های‌شان. همین کاری که الان دارند با دو احمد یکی از یکی از احمق‌تر یعنی علم‌الهدی و خاتمی انجام می‌دهند. از قضا آن جماعتی که بیش از همه داشتند شعار #مرگ سرمی‌دادند، عشاق احمق و دهن‌لق خود مصباح بودند‌ که البته همین الان هم خط این حرامی‌ها چیزی جز #خط_مرگ نیست! بی‌اخلاقی است اگر مصباح را جز با اوصافی نظیر شیاد و کلاش و شارلاتان توصیف کنیم. ما که داشتیم بسی محترمانه و مؤدبانه پیر خرفت پای‌داری را نقد می‌کردیم ولی از قرار دل مصباح #فحش می‌خواست! این روایت شیخ مزوری است که هم خودش و هم شاگردهای دانه‌درشتش بدترین حرف‌ها را فقط در یک قلم نثار #علی_شریعتی کرده بودند و باز برای ما افه‌ی اخلاق می‌آمدند و فیگور ادب می‌گرفتند که ببینید ما چقدر مظلومیم! باری این حکایت شیخ نانجیبی است که با سوءاستفاده از اعتماد البته بی‌جا و بی‌وجه خامنه‌ای، هم‌زمان می‌خواست مطهری و بهشتی و قاضی و بهجت باشد و خب فرصت‌طلبی در عین بی‌هنری کسب و کار مصباح بود؛ هم‌چنان که کسب و کار مصباحیست‌ها هم همین است که بی‌هنری خود را پشت فرصت‌طلبی‌شان مخفی کنند و بر این طرح تزویر، طرح ولایت نام نهند!

من که متولی مرگ کسی نیستم و فرشته‌ی مرگ هم اساساً #انسان نیست لیکن هر شب و روز مصباح را لعنت می‌کنم و به نمایندگی از کل تاریخ هم مصباح را لعنت می‌کنم. این‌که روزنامه‌ی جوان جلوتر از روزنامه‌هایی مثل شرق و سازندگی و هم‌میهن هر سه نسل شاگردهای مصباح را می‌زند و این‌که پناهیان هم شریعت‌مداری را می‌زند و این‌که‌ فرهیختگان به مصاف مصاف می‌رود و این‌که هنوز طرف‌دارهای قالی‌باف باید به بوق‌چی‌های جلیلی ثابت کنند باقر دزد نیست و این‌که جلیلی‌چی‌ها باید زور بزنند که نشان دهند بصیرت برادر بزرگ‌تر وحید جلیلی قیمتی بیش‌تر از پراید و تیبا دارد و این‌که خامنه‌ای عجیب و غریب‌ترین نامه‌ی همه‌ی عمر خود را خطاب به جبلی شل‌مغز می‌نویسد و این‌که هنوز موسم دفاع از مقاومت، سر صفارک‌ها دارد به کون به غایت گشادشان پنالتی می‌زند و این‌که جبهه‌ی راسوپرور انقلاب، انتخابات را حتی در شرایط تحریم به یکی در مایه‌های مسعود پزشکیان می‌بازد و این‌که فرزندان رئیسی هم تن به اخبار رسمی درباره‌ی علت مرگ پدر بی‌سود و سوادشان نمی‌دهند؛ همه‌ی این‌ها یعنی لعنت من به مصباح، متکی به کوهی بلندبالا و باشکوه از #لعنت_خدا و خلق و به خصوص شهدای مدافع وطن به روح زشت و پلشت مصباح است؛ شیخی که حتی مرگش هم هم‌راه با شیادی بود؛ به اعتبار حرف‌هایی که صدیقی لجن زد! لعنت ابدی بر تو ای مصباح که #الله از شیوخ کلاشی مثل تو، بیش از ما #آه می‌کشد...

و حالا شما ببینید این بذرپاش دیگر چه حرام‌لقمه‌ی فرصت‌طلبی است که بعد از انتشار متن «مصباح و چند آه دیگر» که با شامورتی‌بازی باند مافیایی مصباح و نیز شخص خود مصباح هم‌راه شد، رفت مصاحبه کرد که ما خود از ارادت‌مندهای مصباح هستیم و اگر لازم باشد، از رسایی هم بیش‌تر بلدیم بمالیم!

نیم‌نگاهی به سمت‌ها و صندلی‌ها و میزهای بذرپاش از سال نود و یک تا الان بیندازید تا به‌تر بفهمید «سندروم پست بی‌قرار» چه بلایی سر شرافت آدمی می‌آورد؛ ولو آن‌که خیر سرش #فرزند_شهید باشد!

متن من در نقد مصباح که هم درست بود و هم پیش‌رو بود و هم ممتاز و متمایز بود و هم اقلاً در جبهه‌ی انقلاب بدون مثل و بدون مانند بود و تازه در نهایت متانت و ادب هم نوشته شده بود. حرف من این است: مدیر یک روزنامه باید پای متن غلط نویسنده‌ش هم بایستد؛ اگر باشرف باشد. باری زنده باد آن مدیر روزنامه که به قاضی بگوید: این متن در روزنامه‌ی تحت نظر من نوشته شده. پس نویسنده را رها کنید و هر مجازاتی هست، زهرش را به خودم بچشانید. بذرپاش اما بی‌شرف‌تر از این حرف‌ها بود و رسماً با آن مصاحبه که در صفحه‌ی یک روزنامه‌ی وطن امروز هم تیتری ازش گرفته شد، به شیادی مصباح و مصباحیست‌ها ضریب مضاعف داد!

آن روزها روان‌بخش و جلالی گفته بودند که امروز نوری‌زاد، فردای ح🕯ق است و این اتمام حجت کردن‌ها همان شیوه‌ی مصباح در نبرد نابرابر با #شریعتی هم بود که در نهایت به عصبانیت شهیدی منجر شد که به همین راحتی‌ها از دست کسی عصبانی نمی‌شد: بهشتی. نامردی‌تر از این‌که عوض پاسخ به انتقاد، گاه مظلوم‌نمایی کنیم و گاه خط و نشان برای عاقبت آدم‌ها بکشیم؟ خیال آخوندهای مصباح‌پرست تخت؛ صدها نوری‌زاد و حتی نوری‌زاده قادر نیستند اندازه‌ی یک ساعت مصباح و مصباح‌زاده‌ها #ضربه و #ضرر بزنند به خامنه‌ای...

بیست و چهارم دی هزار و چهارصد و سه

ح‌🍁ق

13 Jan, 10:27


مصباح با خامنه‌ای چه کرد؟ قسمت هفدهم

ح🕯ق: فقط از عشاق طرح ولایتی مصباح برمی‌آید این حد از حرام‌لقمگی که هم از قلم آدمی بالا بروند و هم هم‌زمان به انحاء مختلف مرا اذیت کنند. یادداشت ده جبهه‌ای «آخوند باوجود» را در همین کانال بخوانید تا ذات کثیف مصباح‌پرست‌ها را به‌تر بشناسید‌. هیچ فرقی نمی‌کند مصباح‌پرست‌ها طرف‌دار جلیلی باشند یا دیگران؛ عضو پای‌داری باشند یا نه؛ در هر حال همان قدر حرام‌لقمه‌ند که از سویی مکرر نوشته‌های وبلاگ قطعه‌ی بیست و شش را بدزدند و درست در همان زمان اوصاف امثال مهرداد بذرپاش را به من نسبت بدهند. نه فقط حرف‌زدن شریعت‌مداری که حتی حرف‌نزدن هرندی هم دلالت بر نمک به حرامی جبهه‌ای دارد که من کتمان نمی‌کنم: لذت می‌برم از دعوای این سو و آن سوی جبهه‌ی رسوای انقلاب. عماره‌ها و عمارک‌هایی که پرستیدن بت مصباح در کارنامه‌ی همه‌شان هست؛ ولو آن‌که جلیلی‌چی نباشند. تو فقط باید احمقی مثل خرس گنده‌ی صفار هرندی باشی که بعد از باخت جلیلی به پزشکیان، عوض ریشه‌یابی علل متعدد و متنوع آن شکست بزرگ، متنی در تمجید از سعید جلیلی بنویسی کأنه داری مالک اشتر نخعی را توصیف می‌کنی! تازه این صفارک اول نوشته‌ش قید هم کرده که جلیلی‌چی نیست! تو ببین اگر جلیلی‌چی بود، چه خزعبلی می‌نوشت! این حالا دکتر جماعت است و ارواح عمه‌ش فهمیده‌تر از عمارک‌ها و عماره‌های نخ‌نما. گویا باز هم باید #تکرار کنم: این سال‌ها کل جبهه‌ی انقلاب به همان حرامیت جبهه‌ی نحس و نجس پای‌داری است؛ به خصوص اگر اصرار داشته باشند که خود را «جلیلی‌چی» نخوانند!

حتی سال هشتاد و هشت هم من بسته به فهم و شناخت خودم از رسانه و با دست‌فرمان مخصوص به خودم #هاشمی و #خاتمی و #کروبی و #موسوی را می‌زدم. گوش من بده‌کار بچه‌های وزارت اطلاعات نبود؛ هم‌چنان که توهم نزده بودم به شیخ سیاست‌نداری مثل مصباح باید به چشم سیاست‌مدار نگاه کنم...

سال هشتاد و نه هم‌چنان که پیش از این هم نوشته‌م و این‌جا باز اصرار دارم تکرارش کنم، در حالی آن متن عذرخواهی از اخوان لاریجانی را نوشتم که همه چیز ختم به خیر شده بود و هیچ کس هم متوقع نبود که من آن متن را بنویسم و علنی و عمومی منتشرش کنم. از سویی حمایت رئیس‌جمهور را داشتم و از دیگر سو حمایت همه‌ی حزب‌اللهی‌ها را؛ لیکن آن‌چه باعث انتشار متن عذرخواهی به خواست و اراده‌ی تام و تمام خودم شد، این بود که حتم کردم مصباحیست‌ها اصلاً و اساساً نامردند و مرا نه برای نوشتن #حق که برای زدن #رفسنجانی و #لاریجانی می‌خواهند و این همان خط مهرها و نعلین‌هایی بود که چند سال بعد از سوی عشاق احمق مصباح در حرم حضرت معصومه روانه‌ی سر و صورت علی لاریجانی شد...

سال هشتاد و نه هنوز موسوی و کروبی بیرون از حصر بودند که مصباح داشت احمدی‌نژاد را می‌زد و مصباحیست‌ها داشتند در احمدی‌نژادی‌ترین کار ممکن اخوان لاریجانی را می‌زدند که من از انتشار متن عذرخواهی از برادران لاریجانی نه فقط نترسیدم که خواستم این پیام را بدهم: من نه فقط در خط احمدی‌نژاد نیستم که در خط مصباح و مصباحیست‌ها هم نیستم...

و البته در حرام‌لقمگی جماعت انقلابی همین بس که در هر دو سال هشتاد و هشت و هشتاد و نه مکرر مرا تشویق به زدن بیش‌تر رفسنجانی و لاریجانی می‌کردند و بعد در سال مهسا دقیقاً همین طیف فیگور اعتدال می‌گرفتند که ح🕯ق از اولش هم تند بود. پفیوزها نمی‌گفتند که ح‌سین🕯ق‌دیانی از اولش هم خوش‌فهم‌تر و خوش‌قلم‌تر از ما بود. پفیوزها حسود بودند و عنود بودند و خودشان را نمی‌دیدند که همیشه‌ی خدا از من تندتر بودند. باز من یک #قلم داشتم که پفیوزها هیچ کدام قلمی هم نداشتند و سبکی در نویسندگی برای خودشان نداشتند. آیا دفاع از اعدام نا به حق محسن شکاری اعتدال بود؟ آیا اعتدال این بود که هر آن‌که سپاهی‌ها و بسیجی‌ها و امنیتی‌ها کشتند، بیندازیم گردن منافقین؟ یا به #دروغ مدعی شویم که از نیکا تا سارینا جملگی خودکشی کردند؟ هیهات! من حتی در هشتاد و هشت هم با ادبیات و نه با دروغ، از ره‌بر دفاع می‌کردم و چون هشتاد و نه آن متن را نوشتم و مرز خودم را هم‌زمان با مصباح و احمدی‌نژاد پررنگ کردم، از سوی مصباحیست‌ها و نیز امثال جعفری و نقدی و یک‌تا بیرون از جرگه‌ی انقلابی‌ها فرض شدم...

سال نود هم متن «اما بهشتی زمان کیست؟» را نوشتم که این یکی آشکارا در نقد مصباح بود و نه از میان‌سطورش که حتی از خود سطرها هم زاویه‌ی نویسنده با مصباح آشکار بود. متنی که البته بسیار محترمانه و مؤدبانه هم بود. هنوز حزب نحس و نجس پای‌داری تأسیس نشده بود که من به روشنی نوشتم از مصباح #بهشتی درنمی‌آید و تحزب کار مصباح نیست. نود و یک هم متن «مصباح و چند آه دیگر» را نوشتم ولی تو ببین پیر پای‌داری چه شیخ شارلاتانی بود که عوض پاسخ به متن، در جمع عشاقش بنا کرد مظلوم‌نمایی: ما باید آماده باشیم تا جوان حزب‌اللهی بگوید مرگ بر مصباح...

بیست و چهارم دی هزار و چهارصد و سه

ح‌🍁ق

13 Jan, 09:16


مصباح با خامنه‌ای چه کرد؟ قسمت شانزدهم

ح🕯ق: اگر مسئله‌ی روزنامه‌ی جوان در قامت بولتن مشترک سپاه و بسیج، حماقت هر سه نسل شاگردهای مصباح است و این روزنامه اصرار دارد که با نقد سفت و سخت میرباقری و رسایی و ثابتی برای خود کسب آبرویی کند، جا دارد از ارگان سرهنگ‌ها بپرسیم که آیا شاگردهای مصباح از زیر بته به عمل آمده‌ند یا محصول مستقیم افکار و عقاید سیاه مصباح‌ند؟ برای روزنامه‌ی جوان، پیر خرفتی چون مصباح خط قرمز است؛ چون سرهنگ‌نویس‌ها به خوبی می‌دانند که نقد مصباح بدون انتقاد از خامنه‌ای اساساً میسر نیست! روزنامه‌ی جوان اگر خیلی منتقد است، از سران سپاه انتقاد کند که چرا دست در دست مصباح از این نهاد ملی یک حزب سیاسی ساخته‌ند؟ اگر در جمهوری اسلامی خمینی ملاک است، مگر پیر جماران سپاه را از کارهای سیاسی منع نکرد و به آن‌ها گوش‌زد نکرد که حق ندارید به بهانه‌ی پاس‌داری از انقلاب اسلامی، از سپاه یک هویت حزبی بسازید؟ اما اگر در جمهوری اسلامی مصباح ملاک است، پس هیچ چیز غیر اصیل‌تر از نقدهای این روزنامه به شاگردهای احمق مصباح نیست. آیا مثلاً آقاطهرانی و رسایی و خضریان خیلی احمق‌ند و در عوض، امثال جعفری و نقدی و یک‌تا مظاهر سیاست‌ورزی درست‌ند؟ آیا مثلاً هفته‌نامه‌ی نه دی خیلی خیط است و در عوض، کرونایاب مستعان ادامه‌ی راه متوسلیان و باقری در سپاه است؟ حتماً که روزنامه‌ی جوان از هفته‌نامه‌ی نه دی خطرناک‌تر است، چون سلاح رسایی جهل اوست و جعفری و نقدی و یک‌تا و بسیار خرچنگ دیگر علاوه بر اسلحه‌ی جهل، هم خیلی پول دارند و هم خیلی اسلحه! سایت تسنیم هم مثل روزنامه‌ی جوان! و فارس و مشرق هم! این یک تحلیل صرف نیست؛ ره‌بر از هیچ مجموعه‌ی رسانه‌ای مثل رسانه‌های زیردست سپاه گله‌مند نیست و شرح این گلگی آن‌قدر بارها در کوی و برزن پیچیده که این سطور به خبر شبیه‌تر باشد تا تحلیل. نقل خرچنگ‌پرست‌های شیاد و کلاشی است که می‌خواهند هم‌زمان با نقد شاگردهای مصباح چنان در مدح پیر پای‌داری رطب و یابس ببافند که هیچ کودک گستاخی جرأت نکند داد بزند و لختی مصباح را از لباس بصیرت فریاد بزند. سند بی‌بصیرتی مصباح فقط هفته‌نامه‌ی ناله‌ی نه دی نیست؛ روزنامه‌ی جوان هم هست؛ هم‌چنان که مشرق و فارس و تسنیم هم. اساساً سپاه در پیوند با مصباح به این نتیجه رسید که این همه باید رسانه داشته باشد‌. رسانه‌هایی که البته نارس و نارسا از خامنه‌ای دفاع می‌کنند. رسانه‌هایی که پول زیاد دارند و شرف و شعور نه. ماله دارند و قلم نه. نه به خاطر گل روی ضد ماه مصباح کسی روزنامه‌نگار می‌شود و نه با از جلو نظام نقدی کسی نویسنده!

دیگر جنگ نخ‌نمای سوپرانقلابی‌ها همین پیله‌ای است که هر از چند گاه روزنامه‌ی فرهیختگان به دور مؤسسه‌ی مصاف و آن لیدر بی‌سود و سواد اما وراجش می‌بندد. وضع این مؤسسه و استاد برآمده از کلاس‌های طرح ولایتش که معلوم است لیکن روزنامه‌ی فرهیختگان اگر بولتن یا کوپن یا سهمیه‌ی حسین محمدی بیت ره‌بری نیست، پس چیست؟ مسخره نیست؛ کسانی که خود محصول بولتن و کوپن و سهمیه‌ند، در این دغدغه‌ند که رائفی‌پور سهم کیست! فاش می‌نویسم که این جوانک سهم آن‌سوی بیت ره‌بری و آن‌سوی افکار و عقاید مصباح است؛ این که دیگر دعوا ندارد! به راستی روزنامه‌ی فرهیختگان به کدام قلم خود و کدامین نویسنده‌ی خود می‌تواند ببالد؟ به دستور حسین محمدی یا صفار هرندی یا هر ننه‌قمر دیگری مگر روزنامه‌نگار درست می‌شود؟ و مگر وضع جبهه‌ی نکره‌ی انقلاب آن اندازه خوب است که توئیت‌های بی‌خاصیت مهدی فضائلی نشان می‌دهد؟ که یک متلکی بار علم‌الهدی کنیم و وهم برمان دارد که هانا آرنت شده‌ایم؟

هم‌چنان که روزنامه‌ی جوان دنبال این است که حد نقد را در جبهه‌ی انقلاب از شاگردهای مصباح بالاتر نبرد، روزنامه‌ی فرهیختگان هم دوست دارد خودش را به خریت بزند و نهایتاً دیگر از پدرزن رئیسی انتقاد کند!

سال هشتاد و هشت حمید رسایی هم که به تلویزیون می‌رفت، نوشته‌های مرا در نقد کسانی می‌خواند که به سران فتنه مشهور بودند‌. خودش و لابد بسیاری دیگر می‌دانند دارم چه می‌نویسم. روشن می‌نویسم: مصباحیست‌ها از قدیم‌الایام بی‌حیا و نمک به حرام بودند؛ می‌فهمیدند من دارم به‌تر هاشمی و خاتمی و موسوی و کروبی را می‌زنم ولی برای‌شان صرف نمی‌کرد که به منبع نوشته‌ها هم اشاره‌ای بکنند. سال هزار و چهارصد همین حمید رسایی دو صفحه‌ی کامل از هفته‌نامه‌ی زپرتی خود را در حالی به تخریب من اختصاص داده بود که شماری از مطالب آن دو صفحه را فاطی‌کماندوهای سگ‌سبیل روزنامه‌ی جوان برایش نوشته بودند و البته آن‌جا دیگر اسم حق مرا آورده بودند! به همان زشتی دماغ مصباح است مرام و معرفت این جماعت و این نکته‌ی بدیهی، روزنامه‌ی جوان و هفته‌نامه‌ی نه دی و روزنامه‌ی فرهیختگان و مؤسسه‌ی مصاف ندارد!

پس تکرار می‌کنم: این سال‌ها کل جبهه‌ی انقلاب، جبهه‌ی پای‌داری است...

بیست و چهارم دی هزار و چهارصد و سه

ح‌🍁ق

13 Jan, 06:54


مصباح با خامنه‌ای چه کرد؟ قسمت پانزدهم

ح🕯ق: مصباح در اواسط دهه‌ی هفتاد به مدد عنایت خامنه‌ای نه فقط سخن‌ران قبل از خطبه‌های آدینه بود که مؤسس طرح ولایت هم شد اما کلاس‌های طرح ولایت #استاد می‌خواست و مصباح این اساتید را در مؤسسه‌ی عاری از امام خمینی رشد و پرورش می‌داد. آخوندهای کلاشی از قبیل روان‌بخش و سربخش به اساتید کلاس‌های طرح ولایت تبدیل می‌شدند تا در آب‌علی و مشهد و قم و کجا و کجا و دور از چشم شهید بهشتی، مدام مصباح را در ذهن جوان‌های حزب‌اللهی به بت نزدیک‌تر کنند و بی‌چاره خامنه‌ای که توهم زده بود امثال سربخش و روان‌بخش دارند به کمک مصباح در کلاس‌های طرح ولایت برایش #سرباز تربیت می‌کنند! هم‌الان هم چیزی جز «بازی استاد- شاگرد» نیست ترکیب زشت و پلشت مؤسسه‌ی منهای امام خمینی و کلاس‌های طرح ولایت. جبهه‌ی موسوم به انقلاب، نه هیچ وقت اندازه‌ی این سال‌ها استاد داشته و نه هرگز قدر این سال‌ها شاگرد داشته و نه هیچ زمانی مثل این ایام، ناخوش و بداحوال بوده!

و در پیچیدگی این شرایط، همین بس که در جمهوری اسلامی هیچ کس به اندازه‌ی خامنه‌ای واقف به قدر و قیمت شهید بهشتی نبوده و البته این خود خامنه‌ای بوده که هر دم مصباح را بیش‌تر باد کرده؛ شیخ مشهور به دشمنی با بهشتی!

امکانات و اختیارات مصباح برای #عمارسازی که نه؛ #عماربازی در جبهه‌ی انقلاب البته فقط محدود در مؤسسه‌ی خالی از امام خمینی و کلاس‌های طرح ولایت نبوده و نیست؛ که مصباح به مدد فرهنگستان علوم اسلامی از این بخت بلند نیز برخوردار بوده که عمارهایی به غایت دانش‌مند برای خامنه‌ای به یادگار بگذارد! گل سرسبد این عمارهای فرهیخته میرباقری است که چون یک ساعت در تلویزیون از مقاومت دفاع کرد، قدر صد روز برای جبهه‌ی مقاومت فحش خرید! در فرهنگستان علوم اسلامی البته آخرین رسول خداوند، نه حضرت محمد که #حضرت_پوتین است و همین است راز علاقه‌ی عجیب و غریب امثال میرباقری یا حتی امثال شریعت‌مداری به روسیه! روسیه در همین سال‌های اخیر بارها سر حساس‌ترین بزن‌گاه‌ها ایران را پیچانده و به خصوص بعد از درگذشت #اکبر_هاشمی و نیز پس از شهادت #قاسم_سلیمانی دم دور و درازتری هم درآورده لیکن برای امثال شریعت‌مداری و میرباقری همه‌ی فتنه‌های پوتین ان‌شاءالله #گربه است! اگر رئیسی چند رکعتی در مسکو نماز خواند، برای جلیلی #کاخ_کرملین در حکم #قبله است!

و حقیقت از این هم تلخ‌تر می‌شود؛ اگر به مؤسسه‌ی عاری از امام خمینی و کلاس‌های طرح ولایت و فرهنگستان شرق‌زده‌ی مثلاً علوم اسلامی، حزب حرام‌زاده و حرام‌لقمه‌ی پای‌داری را هم اضافه کنیم!

هم «حرام‌زاده» و هم «حرام‌لقمه» چرا که مصباح در نخستین آنات دهه‌ی شصت در برابر سؤالات خاص آقایان خامنه‌ای و هاشمی که چرا این همه با حزب جمهوری اسلامی زاویه داری، از تنفرش با اصل و اساس تحزب سخن می‌گفت و نمی‌گفت که با حزب جمهوری اسلامی یا با شخص شهید بهشتی مشکل دارد! حزب پای‌داری محصول سیاست‌ورزی همین شیخ دور از تحزب است؛ شیخی که حتی در سخت‌ترین روزهای جبهه و جنگ هم دنبال تهذیب می‌گشت. شیخی که با چراغ‌سبز خامنه‌ای هم‌زمان می‌خواست #مطهری و #بهشتی و حتی #قاضی و #بهجت باشد و نتیجه آن شد که از همه‌ی این احرار، بدترین کاریکاتور ممکن را بکشد!

به این فتنه‌ی چهار شاخه اگر دانش‌گاه عاری از امام صادق را هم اضافه کنیم که به اسم مهدوی کنی، رسماً رسم مصباح یزدی را دنبال می‌کند، به‌تر خواهیم فهمید چرا خطر «ولایت سایه‌ی مصباح» حتی از «دولت سایه‌ی جلیلی» هم بیش‌تر است. اگر جلیلی #خواب_دولت می‌بیند، میرباقری #خواب_ولایت می‌بیند‌ و الحق که جا دارد تبریک بگوییم نقش و نگار مصباح را به خامنه‌ای! ما در جنگ خودمان #باقری را داشتیم که می‌گفت حتی برای آزادی خرم‌شهر هم نباید جان بچه‌های وطن بی‌ارزش تلقی شود و اینک #میرباقری در نهایت وقاحت برای آزادی قدس مایه از جان نصف جهان می‌گذارد؛ آن‌هم نه در روزنامه‌ی کیهان یا هفته‌نامه‌ی نه دی که در رسانه‌ای که قرار بود «رسانه‌ی ملی» باشد! تو ببین عبای مصباح چه سمی بوده برای #جام_جم که نه فقط خامنه‌ای بدون سلام به جبلی نامه می‌نویسد که خوش‌مزه‌تر این‌که این صدا و سیمای مصباح‌زده حتی دوم خردادی‌ها را هم دل‌تنگ شأن و منزلت #سیمای_لاریجانی کرده است...

در طیف دوم خرداد، تو اگر تحلیل و تفسیر بلد باشی، می‌شوی کارشناس مسائل سیاسی؛ مثل عباس عبدی و اگر عاشق روزنامه و روزنامه‌نگاری باشی، می‌شوی محمد قوچانی یا احمد زیدآبادی و در این طیف رسانه حتی دست موسوی خوئینی‌ها هم نیست که «مصباح خمینی» بخواهد سهمی در مطبوعات یا سایت‌ها داشته باشد. در طیف مثلاً انقلابی اما نه فقط مصباح که حتی امثال جعفری و نقدی و یک‌تا هم تا دل‌تان بخواهد سهمیه دارند و خب سهمیه‌ی جناب سرهنگ [روزنامه‌ی جوان] برای نقد سهمیه‌ی عالی‌جناب مصباح [رسایی] از همگان غیر محق‌تر است...

بیست و چهارم دی هزار و چهارصد و سه

ح‌🍁ق

13 Jan, 05:49


مصباح با خامنه‌ای چه کرد؟ قسمت چهاردهم

ح🕯ق: نه که بگویی تحریم‌کنندگان انتخابات نمی‌دانستند ریاست‌جمهوری سعید جلیلی یعنی چه؛ نه! آن‌ها هم مثل ما که به مسعود پزشکیان رأی دادیم، واقف بودند نام‌زد اصلح مصباح در ادوار مختلف چه سم خطرناکی است لیکن حرف انصافاً حساب جماعت تحریمی که خب خیلی هم دوست نداشتند بر زبان جاری شود، این بود: جمهوری اسلامی با ریاست‌جمهوری جلیلی ضعیف‌تر می‌شود و تو بگذار بشود و با ریاست‌جمهوری پزشکیان مجالی برای تنفس مصنوعی پیدا می‌کند که صدسال سیاه می‌خواهیم نکند!

باری همه‌ی حرف تحریم‌کنندگان انتخابات این بود و الا خیلی هم لزومی نداشت که امثال من بخواهند واقعیت خطرناک سعید جلیلی را به مردم یادآور شوند! مردمی که تلویزیون‌شان یا خاموش است یا دارد ماه‌واره نشان می‌دهد یا اگر هم بیست و سی می‌بینند، به بالا و پایین نظام فحش می‌دهند، چه نیازی به نوشته‌های امثال من دارند که مثلاً بخواهند بیش‌تر دردانه‌ی مصباح یزدی را بشناسند؟

نکته‌ی بسیار قابل تأمل دیگر بررسی رفتار و گفتار بلندگوهای اصلی جبهه‌ی سارق کلمه‌ی انقلاب در مقطع دور اول انتخابات است‌. این درست که بدنه‌ی این جبهه‌ی رسوا میل به جلیلی داشت ولی بلندگوهای این جبهه از منبر مداح‌ها بگیر تا ستون روزنامه‌ها همگی داشتند از خطرات و مخاطرات ریاست‌جمهوری سعید جلیلی برای بدنه‌ی انقلابی حرف می‌زدند و نه #پزشکیان که #جلیلی را می‌زدند! خب چرا؟

دگر بار هر سه پاراگراف بالا را به ترتیب بخوانید تا به یک نکته‌ی مهم برسید: صرف نظر از بدنه‌ی به شدت شعارزده، متوهم و طرح ولایتی جبهه‌ی موسوم به انقلاب، همه و همه از مداح سوپرانقلابی گرفته تا طیف سوپرتحریمی و از سوپرسلطنت‌طلب گرفته تا سوپرچپ‌های آن سوی آب در یک مفهوم با هم متفق‌القول‌ند: #مصباح به‌ترین کلیدواژه برای افتادن نظام جمهوری اسلامی است و آن‌چه در فرایند #سقوط_نظام نقش #کاتالیزور را بازی می‌کند، همین است که امثال برادران جلیلی بیش‌تر در نظام قدر ببینند و بر صدر بنشینند!

اگر رفتار همه‌ی این طیف‌ها خواه‌ناخواه همین را نشان می‌دهد، جا دارد نه از مصطفی خامنه‌ای که از خود علی خامنه‌ای بپرسیم که آیا مصباح دوست امن و امان شما بود یا دوست خاله‌خرسه‌تان؟ و آیا مشکل این روزهای جبهه‌ی نکره‌ی انقلاب با نوشتن نامه‌ی بودار بدون سلام به شاگردهای مصباح حل می‌شود یا بدون تعارف باید متوجه شگردهای شخص مصباح شد؟ میرباقری و غیر میرباقری ندارد؛ مصباحیست‌ها اصولاً جز در محوطه‌ی آفساید از مفاهیمی مثل #مقاومت یا #ولایت دفاع نمی‌کنند و مادام که جبهه‌ی انقلاب بخواهد شاگردهای مصباح را نقد کند و چشم بر شگردهای کر و کور و ضد رسانه‌ی مصباح ببندد، این حق برای من محفوظ است که امروز کل جبهه‌ی انقلاب را جبهه‌ی پای‌داری بخوانم و عبای مصباح را حتی بر سر ره‌بر انقلاب هم پهن ببینم!

هم‌چنان که نقد مصباحیست‌ها بدون انتقاد از خود مصباح بی‌فایده است، انتقاد از مصباح بدون نقد خامنه‌ای هم بی‌خیر است و راستش خامنه‌ای برای هیچ کس اندازه‌ی مصباح پپسی باز نکرد و از هیچ کس هم اندازه‌ی مصباح خسارت محض ندید. هیچ فرقی نمی‌کند مصباح مثل سال هشتاد و چهار در شکل پیروزی در کاسه‌ی خامنه‌ای بگذارد یا مثل نود و دو در قالب باخت اسباب اخم و تخم خامنه‌ای را فراهم کند؛ در هر حال مصباح برای خامنه‌ای در حکم #ضد_تبلیغ بود و هنوز هم هست و به این معنی سلمنا! هنوز پیر خرفت پای‌داری زنده است و هنوز هیچ مرده‌شوری نتوانسته چشم‌های مصباح را ببندد!

تو بگیر در اواسط دهه‌ی هفتاد، خامنه‌ای به درستی به این تشخیص رسیده بود که باید جوان‌های حزب‌اللهی را منظم و منسجم کند؛ برای رسیدن به این منظور، مصباح بدترین گزینه بود. شیخی با بدترین کارنامه در عصر نهضت و نیز در همه‌ی هشت سال جبهه و جنگ؛ که آن اوایل چپ‌های خط امامی را از خامنه‌ای فراری داد و بعدها باعث جدایی راست‌هایی چون ناطق از ره‌بری و بیت ره‌بری شد و چون با حزب منحوس پای‌داری به صرافت مخلص‌سازی افتاد، باعث شد مجادله و منازعه به صف اول بیت ره‌بری کشیده شود؛ با این دعوای نخ‌نما که ببینیم کی از همه عمارتر است! دیالمه‌ی بهشتی را حداقل همه‌ی حزب‌اللهی‌ها دوست داشتند ولی رسایی مصباح را هیچ حزب‌اللهی عاقلی نمی‌تواند دوست داشته باشد و قبول کنیم که بدنه‌ی جبهه‌ی انقلاب پر از حمید رسایی است. گیر دادن به برند قبای شیخ حسن روحانی و لمباندن لاکچری‌ترین غذاها در رستوران گردان برج میلاد! باری امثال اشتری و شهبازی را جز از چشم مصباح نباید دید. عدالت‌خوارهایی که به بنز مطهری و خانه‌ی بهشتی آلرژی دارند و به ثروت بادآورده‌ی صادق محصولی نه! چرا؟ چون صادق محصولی #عابربانک_مصباح است و مصباح هم در بی‌جمهوری اسلامی از خمینی و خامنه‌ای علیه‌السلام‌تر! باری آخر و عاقبت عدالت‌خواری مصباحیستی، کافه‌زنی در گران‌ترین بلوارهای شهر است...

بیست و چهارم دی هزار و چهارصد و سه

ح‌🍁ق

13 Jan, 04:34


مصباح با خامنه‌ای چه کرد؟ قسمت سیزدهم

ح🕯ق: مصباح هم مثل هاشمی و البته مثل سلیمانی ریاست‌جمهوری مستعجل رئیسی را ندید ولی با بهره از شگردها و شاگردهایش به خوبی توانست حزب‌اللهی‌ها را به این اخلاق زشت عادت دهد که هیچ عیبی ندارد مردم انتخابات را تحریم کنند اما در عوض مناصب انتخابی هم بیفتد دست حزب‌اللهی‌ها. نه فقط مجلسی که اواخر سال هزار و چهارصد و دو تشکیل شد که حتی ریاست‌جمهوری مستأصل رئیسی هم نه انتخابات که #وهن_انتخابات بود. اگر رئیسی در انتخابات هزار و چهارصد جز با غلبه بر آرای باطله نتوانست راهی پاستور شود، هر سه نسل شاگردهای مصباح هم جز با سوءاستفاده از تحریم انتخابات توسط اکثریت ملت نتوانستند ره‌سپار خانه‌ی ملت در بهارستان شوند. کم و کیف این دو انتخابات تحقق همان ایده‌ی تحکمی مصباح بود: «حکومت اسلامی» و در حکومت اسلامی میزان نه رأی مردم که نظر سوپرانقلابی‌هاست!

در حکومت اسلامی امثال رئیسی رئیس‌جمهور می‌شوند که امثال عبدالملکی وزیر کار شوند. در حکومت اسلامی هر چه انقلابی‌های اصلی و اصیل مثل آیت‌الله طالقانی به حاشیه رانده می‌شوند، در عوض بادبادک مصباح بیش‌تر هوا می‌رود و بادکنک مصباحیسم بیش‌تر باد می‌شود. این وسط یک نکته‌ی ملیح وجود دارد: حتی تحریم انتخابات هم نمی‌تواند قشر حزب‌اللهی را برای همیشه پیروز انتخابات‌های حداقلی کند!

رد صلاحیت #علی_لاریجانی برای بار دوم، روشن‌ترین پیام شورای نگهبان به مردم بود: هدف ما حفظ حکومت اسلامی مصباح است و در این راه حاضریم جان امام زمان را هم بگیریم؛ رد صلاحیت علی لاریجانی که آسان‌ترین کار ممکن است!

بسیار واضح است که حفظ #مسعود_پزشکیان در رقابت فقط از آن جهت بود که جنتی و شرکا می‌خواستند اصلاح‌طلب‌ها هم یک نام‌زد در انتخابات داشته باشند تا مثلاً #ویترین_انتخابات حفظ شود و کم و کیف انتخابات در نظام بی‌جمهوری اسلامی خیلی هم دیگر #تابلو نباشد. برای جنتی و شرکا این فرضیه قطعی بود که به خصوص ناظر بر حوادث سال هزار و چهارصد و یک مردم بنایی بر مشارکت حداکثری در انتخابات ندارند و تحریم انتخابات توسط اکثریت ملت هم چیزی جز تمدید ریاست‌جمهوری رئیسی نیست: اگر این امتداد نگون‌بخت با قالی‌باف حاصل آمد که چه به‌تر و اگر نه، جهنم و ضرر؛ ریاست‌جمهوری جلیلی را هم تجربه می‌کنیم تا روح مصباح را هم بیش از پیش شاد کرده باشیم!

اما نه؛ خطر ریاست‌جمهوری سعید جلیلی بزرگ‌تر از این حرف‌ها بود که امثال سیدمحمد خاتمی بخواهند انتخابات هزار و چهارصد و سه را هم مثل انتخابات مجلس تحریم کنند. ترس از جلیلی و کابینه‌ای پر از عبدالملکی و صدالبته بذرپاش باعث شد که اصلاح‌طلب‌ها هیچ شکی در حمایت از پزشکیان نداشته باشند و این بار البته علاوه بر خاتمی، روحانی هم به میدان آمده بود تا نگذارد نام‌زد اصلح مصباح در ادوار مختلف بالاخره بتواند راهی پاستور شود!

روزهایی که نرم‌نرمک داشت یک موج مردمی در حمایت از پزشکیان درست می‌شد، این شخص آقای خامنه‌ای بود که به صحنه آمد تا با یک بازی نه چندان پیچیده‌ی سیاسی، مانع حضور حداکثری مردم پای صندوق آرا شود. خامنه‌ای که به خوبی از پژواک معکوس صدای خود در بطن و متن مردم آگاه بود؛ چیزی که به خصوص بعد از قصه‌ی مهسا اوج گرفته بود، مدام سخن‌رانی می‌کرد و علی‌الدوام از لزوم مشارکت گسترده‌ی مردم حرف می‌زد! خامنه‌ای خود از همه به‌تر می‌دانست که چنین حرف‌هایی به چه واکنشی در مردم منتهی می‌شود: «اگر حکومت دنبال انتخابات باشکوه است، پس ما حتماً انتخابات را تحریم می‌کنیم» و این دقیقاً همان بود که خاتمی و روحانی نمی‌خواستند اما خامنه‌ای می‌خواست. باری خامنه‌ای می‌خواست راه رئیسی ادامه پیدا کند؛ اگر شد با باقر و اگر نشد با سعید! و خب انقلابی‌ها هم مثل ره‌برشان فکر می‌کردند که اغلب‌شان در دور دوم در نهایت به سعید جلیلی رأی دادند. به همان شخصی که تا یک هفته‌ی پیش داشتند «هندوانه‌ی دربسته» خطابش می‌کردند!

از سویی خبری از لاریجانی در میان نام‌زدهای انتخابات نبود؛ از سویی بسیاری از مردم از ایده‌ی تحریم کوتاه نیامدند؛ از سویی اصول‌گراها با سوءاستفاده از نحوه‌ی مرگ رئیسی رسماً داشتند یک امیرکبیر شهید دیگر به خورد جامعه می‌دادند؛ از سویی با چند نام‌زد پوششی در صحنه‌ی مناظره‌ها حاضر شدند؛ از سویی زاکانی حتم داشت که به سهولت می‌تواند برای پزشکیان رجزهای ضد جمهور بخواند؛ از سویی اصول‌گراها همه‌ی رسانه‌ها را هم از آن خود داشتند؛ از سویی حتی خود باقر هم درجه‌آخر از سعید حمایت کرد و در نهایت آن‌که رئیس‌جمهور شد، مسعود پزشکیان بود و این همه یعنی در آن پهن‌دشت که نامش #ایران باشد، حتی با وجود نزول اجلال از جمهوری اسلامی به بی‌جمهوری اسلامی، باز قدرت بی‌قدرتان از قدرت قدرت‌مندان مصباح‌پرست بیش‌تر است!

لیکن باید بررسی کرد چرا حتی با وجود جلیلی بسیاری از مردم دست از تحریم نکشیدند؟

بیست و چهارم دی هزار و چهارصد و سه

ح‌🍁ق

12 Jan, 18:19


مصباح با خامنه‌ای چه کرد؟ قسمت دوازدهم

ح🕯ق: خامنه‌ای در آن خطبه‌ی معروف از کسانی تمجید نکرد که به احمدی‌نژاد رأی دادند؛ از همه‌ی آن مردمی ستایش کرد که چهل میلیون رأی داخل صندوق‌ها ریختند. باری برای خامنه‌ای نه سوم تیر هشتاد و چهار و نه حتی بیست و دوم خرداد هشتاد و هشت که بیست و دوم بهمن پنجاه و هفت موضوعیت داشت...

#روشن بنویسم: به دغل و دروغ جریان مصباح سعی داشت و هنوز هم سعی دارد که تاریخ انقلاب اسلامی را نه از خمینی که از خامنه‌ای شروع کند و سر همین است که من جریان مصباح را بسی بیش‌تر و پیش‌تر از جریان احمدی‌نژاد «جریان انحرافی» می‌خوانم. در دولت مصباح‌پرست رئیسی بارها دیدیم که هی سانت به سانت عکس مصباح دارد بالاتر و بالاتر می‌آید و راستش اگر دوم خردادی‌ها داشتند هاشمی را به نیابت از خامنه‌ای می‌زدند، سوم تیری‌ها از بایکوت هاشمی هدفی جز حذف خمینی ندارند...

خامنه‌ای در خطبه‌ی معروف هشتاد و هشت از هاشمی دفاع کرد، چون می‌خواست هم‌زمان از خمینی و انقلاب دفاع کرده باشد و این هم درست در تضاد با افکار و عقاید سیاه مصباح بود. هیچ مهم نیست چه قضاوتی درباره‌ی انقلاب اسلامی و روح‌الله خمینی داشته باشیم‌. این هر دو مقدم‌ند بر آقای خامنه‌ای و جریان مصباح با گنده‌گویی در مدح مصباح حتی دنبال این هدف هم نیست که خامنه‌ای را مافوق خمینی بنشاند؛ هدف‌شان این است که مصباح را روی آرم الله جمهوری اسلامی بنشانند و صدالبته مصطفی خامنه‌ای هم اگر این همه در شناخت پشت صحنه‌ی جریان انحرافی مصباحیسم #گیج و #گنگ نبود، کم‌تر این همه هندوانه می‌گذاشت زیر بغل امثال صدیقی ملعون؛ با تعابیر شر و ور از مصباح‌...

خامنه‌ای البته باید موازنه را رعایت می‌کرد که عاقبت یک ضلع انتخابات هشتاد و هشت احمدی‌نژاد بود و این هم دیگر درست نبود که همه‌ی حق به هاشمی یا ناطق داده شود...

منّاها رفتند و از خامنه‌ای سؤال کردند: «چرا بعد از آن همه تعریف از هاشمی، ناگهان گفتی که نظر احمدی‌نژاد به نظر من نزدیک‌تر است؟» خامنه‌ای جواب می‌دهد: «من یک آن به صفوف نماز نگاه کردم و دیدم همه دارند با دهان باز مرا نگاه می‌کنند و کم و بیش هم متعجب! با خودم گفتم بد نیست حالا یکی دو تا جمله هم در تعریف از رئیس‌جمهور بگویم!» جملاتی که مع‌الاسف با تکبیر مردم روبه‌رو شد و کاش نمی‌شد! خامنه‌ای با آن‌که فقط در دو حوزه‌ی مسائل فرهنگی و سیاست خارجی نظر احمدی‌نژاد- البته احمدی‌نژاد آن روزها- را به نظر خود نزدیک‌تر خوانده بود و با آن‌که قبل از این جمله برای دقایقی به وضوح از هاشمی دفاع جانانه کرده بود اما با امت همیشه در صحنه‌ای روبه‌رو بود که چون می‌فهمید جایی ره‌بری گوش هاشمی را گرفته یا جمله‌ای به نفع احمدی‌نژاد گفته، تا حد تکبیر خرکیف می‌شود! و این روایت جوان‌هایی است که در کلاس‌های طرح ولایت مصباح به صفوف امت حزب‌الله پیوسته بودند. جوان‌هایی که کیف می‌کردند اگر ره‌برشان را از هاشمی دور و به احمدی‌نژاد یا مصباح نزدیک می‌دیدند! من به صراحت اسم آن تکبیر را #تکبیر_ضرار می‌گذارم!

چهار سال بعد یعنی در ماه رمضان سال نود و دو و چند روز بعد از پیروزی حسن روحانی در انتخابات، ره‌بر انقلاب در بیت ره‌بری سخنانی می‌گویند که مخاطب اول و آخرش شخص مصباح یزدی بود؛ اگر چه آن‌جا روی آن گلیم‌ها دانش‌جوهای نوعاً حزب‌اللهی نشسته بودند...

چه بود تز مصباح در انتخابات نود و دو؟ الا این‌که ما مکلفیم به تکلیف؛ چه کار داریم به نتیجه؟ مگر حرف ناحق مصباح و مصباحیست‌ها این نبود که ما باید آرمان را رصد کنیم؟ مگر نمی‌گفتند آرمان جلیلی صدر واقعیت قالی‌باف می‌نشیند؟ مگر نمی‌گفتند سعید جلیلی نام‌زد گفتمانی جبهه‌ی انقلاب است و از آرمان‌خواهی به دور است اگر سعید را قربانی باقر کنیم؟ و مگر مخلص سخنان ره‌بر انقلاب در آن دیدار دانش‌جویی این نبود که ما باید نتیجه را هم هم‌پای تکلیف رصد کنیم و هم‌زمان با آرمان، واقعیت را هم گرامی بداریم؟ چه کسی را داشت نقد می‌کرد آقای خامنه‌ای جز مصباح؟

لیکن صریح می‌نویسم: هم‌چنان که انتقادات مصباح به احمدی‌نژاد فاقد اصالت بود، نقد خامنه‌ای به مصباح هم بی‌فایده بود! چه این‌که چهار سال بعد از نود و دو دوباره- و البته این بار در ظاهری دیگر- همان آش و همان کاسه تکرار شد و در نهایت چهار سال بعد از نود و شش یعنی در انتخابات هزار و چهارصد رسماً همان شد که مصباح می‌خواست: برآمدن «بی‌جمهوری اسلامی» از دل نظام جمهوری اسلامی. آنک رئیسی با غلبه بر آرای باطله راهی پاستور شده بود تا در واقع نه «رئیس‌جمهور» و نه حتی «شهید جمهور» که «رئیس اقلیت جمهور» باشد! از این بدتر هم داریم البته: چند ماه پیش با وجود آن‌که اکثریت ملت انتخابات را تحریم کرد، اصول‌گراها حتی با نام‌زدهای پوششی و آن رجز زاکانی نتوانستند حریف پزشکیان شوند. یک جبهه‌ی همیشه بازنده؛ این خدمت مصباح بود به خامنه‌ای...


بیست و سوم دی هزار و چهارصد و سه

ح‌🍁ق

12 Jan, 16:54


مصباح با خامنه‌ای چه کرد؟ قسمت یازدهم

ح🕯ق: آقای هاشمی فقط سه سال از عمر دولت روحانی را دید اما در همین سه سال هم دست کم سی‌صد بار در نهان و عیان این نکته را متذکر شد که روحانی خودش به خودی خود فقط سه درصد رأی داشت لیکن عواملی باعث شدند کلید پاستور سهم حسن روحانی شود...

واضح‌ترین علت پیروزی روحانی در انتخابات نود و دو انصراف عارف به نفع او بود و فراموش نکنیم که محمدرضا عارف نه فقط نام‌زد گفتمانی جریان اصلاحات در آن انتخابات بود که دوم خردادی‌ها اساساً روحانی را نه اصلاحاتی که اعتدالی می‌خواندند. به عبارتی عارف تنها نام‌زد تشکیلات اصلاحات در انتخابات نود و دو بود اما سیاست همان امر سیال است که بسته به ضرورت باعث می‌شود عارف اصلاحاتی به نفع روحانی اعتدالی از صحنه‌ی رقابت کنار برود. سال نود و دو جلیلی در حالی حاضر به انصراف به نفع قالی‌باف نشد که این هر دو در اردوگاه اصول‌گرا یا جبهه‌ی خودخوانده‌ی انقلاب تعریف می‌شدند...

البته مرحوم هاشمی به راستی و درستی خودش را مهم‌ترین عامل پیروزی حسن روحانی در انتخابات نود و دو می‌خواند. نوشتم به «راستی و درستی» چرا که از هاشمی خوش‌مان بیاید یا نه، این او بود که در فرستادن روحانی به پاستور بیش‌ترین نقش را ایفا کرد...

هاشمی که خود رد صلاحیت شده بود، می‌توانست مثل موسوی یا کروبی یا ناطق و فی‌الواقع مثل اکثر سیاست‌مدارهای ایرانی، یا راه قهر را برود یا از راه تقابل وارد شود اما هاشمی ترجیح داد که رفتار و گفتاری منطبق با تعقل پیشه کند‌. باری شورای نگهبان می‌توانست صلاحیت هاشمی را برای ریاست‌جمهوری رد کند ولی حتی همه‌ی ارکان نظام هم نمی‌توانستند مانع رئیس‌جمهورسازی هاشمی از روحانی شوند...

شاید اگر حمایت هاشمی از روحانی نبود، عارف هم سخت راضی می‌شد که به نفع روحانی کنار بکشد‌. در واقع آن‌که باعث شد حتی خاتمی هم ابایی از تکرار روحانی نداشته باشد، هاشمی بود...

و صدالبته خدا هم با هاشمی بود که اصول‌گراها با وجود داشتن آیت‌الله مهدوی، داشتند خط و ربط سیاسی خود را از مصباح می‌گرفتند! این درست که هاشمی با فرستادن روحانی به پاستور، انتقام هشتاد و چهار را از مصباح گرفت ولی حق این است که بنویسم: مصباح حتی سال هشتاد و چهار هم نتوانسته بود که در خلال ریاست‌جمهوری احمدی‌نژاد، آورده‌ای برای انقلاب و به خصوص ره‌بر انقلاب داشته باشد‌. اگر انتخابات هشتاد و چهار باعث شد که دیگر هرگز رابطه‌ی هاشمی و خامنه‌ای مثل قبل نشود، انتخابات هشتاد و هشت همان مجرایی بود که حتی رابطه‌ی ناطق و خامنه‌ای را هم خراب کرد. اساساً ولایت‌مداری بر اساس منویات مصباح همین بود کارکردش که مدام دور و بر خامنه‌ای را خالی کند و بعد البته این ادعا را داشته باشد که عمارترها برای ره‌بر مانده‌ند! گل سرسبد این «عمارترها» محمود احمدی‌نژاد بود که چون قصه‌ی هشتاد و هشت سرآمد، مصباح داشت از همه بیش‌تر همین احمدی‌نژاد را می‌زد!

نه! من هدفم از این متن بلندبالا این نیست که خامنه‌ای را سفید و مصباح را سیاه کنم؛ چه این‌که مقصر اول و آخر پروژه‌ی مصباح را کسی جز خامنه‌ای نمی‌دانم و بارها هم به این نکته اذعان کرده‌م ولی از حق نباید گذاشت که مخالفت سفت و سخت خامنه‌ای با نام‌زدی احمدی‌نژاد در بهار هشتاد و چهار نه صرفاً یک تحلیل که الان دیگر در حکم یک خبر قطعی و مسلم است. آن‌چه در روزگار بعد از انتخابات هشتاد و چهار و بعد از انتخابات هشتاد و هشت و بعد از انتخابات نود و دو رخ داد، به خوبی نشان می‌دهد چرا خامنه‌ای در سال هشتاد و چهار دوست داشت قالی‌باف رئیس‌جمهور شود...

و سال نود و دو همه‌ی هم و غم احمدی‌نژاد و البته مصباح و بل‌که جلیلی این بود که هر که می‌خواهد رئیس‌جمهور شود و حتی حسن روحانی هم رئیس‌جمهور شود الا باقر قالی‌باف...

خامنه‌ای ناظر بر تجربه‌ی هشت سال دولت اصلاحات و به خصوص مجلس ششم بر این اهتمام بود که #دولت را «قوه‌ی مجریه» نگه دارد و حتی‌المقدور نگذارد کابینه کارکرد حزبی یا سیاسی پیدا کند که خب در سال هشتاد و چهار زور مصباح از خامنه‌ای بیش‌تر بود و در سال نود و دو هم زور مصباح و هاشمی و احمدی‌نژاد و روحانی و جلیلی به طریق اولی از خامنه‌ای بیش‌تر بود...

دگر بار به خطبه‌ی معروف خامنه‌ای در سال هشتاد و هشت نگاه کنید. ضدیت آن خطبه‌ی سرشار از بصیرت با خط مخلص‌سازی مصباح مشهود است. کی فکرش را می‌کرد ره‌بر انقلاب در حد چند دقیقه از آقای ناطق و به خصوص آقای هاشمی دفاع کند و امثال موسوی و کروبی را برادر بخواند؟ آقای خامنه‌ای تحقیقاً هاشمی را از همه‌ی تهمت‌های مسبوق دوم خردادی‌ها و نیز طعنه‌های مرسوم جریان انقلابی مبری کرد. خامنه‌ای از اقتصاد و معیشت تا جبهه و جنگ و تا رئیس‌جمهور عصر سازندگی و تا امر مشاوره و از قبل تا بعد انقلاب صحه بر سلامت هاشمی گذاشت و این دقیقاً و عمیقاً در ضدیت با خط مصباح و مصباحیسم بود...

بیست و سوم دی هزار و چهارصد و سه

ح‌🍁ق

10 Jan, 15:59


مصباح با خامنه‌ای چه کرد؟ قسمت دهم

ح🕯ق: مصباح که در بهار هشتاد و چهار از همه بیش‌تر روی ابقای احمدی‌نژاد اصرار کرده بود، چندی بعد از انتخابات هشتاد و هشت اولین نفر از احمدی‌نژاد عبور کرد و جالب این‌که این‌جا هم اصرار داشت مکرر علیه احمدی‌نژاد موضع بگیرد. از سال هشتاد و هشت تا سال نود و دو مصباح در حالی احمدی‌نژاد را حتی بیش‌تر از موسوی و کروبی و خاتمی و هاشمی مورد سرزنش قرار می‌داد که احمدی‌نژاد دست‌پخت خودش بود و نکته‌ی دیگر این‌که مسئله‌ی اصلی آن روزهای جبهه‌ی انقلاب، دفاع از سلامت انتخابات هشتاد و هشت بود. طبعاً واکنش‌های ممتد مصباح به احمدی‌نژاد برای رسانه‌های طیف اصلاحات همان قدر جذاب بود که سخن‌رانی‌های مصباح در جمعه‌های عصر اصلاحات. مصباح همیشه همین بود و همیشه به دوم خردادی‌ها فضای تنفس می‌داد. الان هم مصباحیست‌ها همین کارکرد را دارند و وقتی حمید رسایی لب به سخن باز می‌کند، عوض رسانه‌های انقلابی، رسانه‌های دوم خردادی خوش‌حال می‌شوند. من این‌جا حمید رسایی را یک نماد گرفتم؛ جای او می‌توان بسیاری دیگر را گذاشت...

عبور زودهنگام از احمدی‌نژاد اما باعث نشد که مصباح حتی برای مدتی کوتاه از سیاست فاصله بگیرد و این وادی را به اهلش بسپارد‌. چه می‌نویسم که مصباح در صدد برآمد که به موازات طرد احمدی‌نژاد، احمدی‌نژادی‌ها را گرد خود جمع کند و حزب سرطانی پای‌داری را تأسیس کند! مصباح فقط پدر معنوی حزب پای‌داری نبود و به سهولت می‌توانیم ادعا کنیم که اگر مصباح نبود، حزب نحس پای‌داری هرگز تشکیل نمی‌شد. باری انتقادات مصباح به احمدی‌نژاد هیچ اصالتی نداشت، چرا که او در حزب پای‌داری دقیقاً و عمیقاً احمدی‌نژادی رفتار می‌کرد‌. اساساً حزب پای‌داری هنوز هم شهره به سکنات احمدی‌نژادی است و این البته خصلت همه‌ی مصباحیست‌هاست. دفاع زشت و زننده‌ی میرباقری از مقاومت آیا آدمی را یاد شلختگی مواضع احمدی‌نژاد در موضوعاتی مثل پیگیری عدالت و مبارزه با فساد یا حتی هولوکاست نمی‌اندازد؟

ابتدای بهار نود و دو مصباح مدعی شد که بعد از هفت سال تحقیق و تفحص بالاخره توانسته نام‌زد اصلح جبهه‌ی انقلاب را پیدا کند: باقری لنکرانی. مرور همین دو خط و نیم کافی است برای آن‌که بفهمیم مرحوم چه درک کودکانه‌ای از سیاست داشت. آقای مصباح حدود چهل روز دهان جبهه‌ی انقلاب را با نام‌زد اصلح هفت ساله‌ی خود مسواک کرد و مکرر هم این پیام را می‌داد که حزب پای‌داری هرگز از باقری لنکرانی کوتاه نمی‌آید لیکن همین که اسم سعید جلیلی مطرح شد، مصباح قید نام‌زد اصلح هفت ساله‌ی خود را زد و به همین راحتی نخبه‌ترین عضو کابینه‌ی احمدی‌نژاد را دنبال سرنوشتش فرستاد!

دوباره همان قصه‌ی هشت سال پیش را مصباح تکرار کرد لیکن با این تفاوت که در سال هشتاد و چهار ظاهراً جبهه‌ی انقلاب را برنده‌ی رقابت کرده بود و این بار اما این حسن روحانی بود که رئیس‌جمهور شده بود!

روزهای منتهی به انتخابات نود و دو از ما اصرار که لازم است جلیلی به نفع قالی‌باف کنار بکشد و از مصباح و مصباحیون انکار که خطری از ناحیه‌ی حسن روحانی جبهه‌ی انقلاب را تهدید نمی‌کند. من بعد از اولین حضور انتخاباتی روحانی در TV و رونمایی از کلید معروف، به نیم‌ساعت نکشیده- یعنی اولین نفر- پستی در وبلاگم گذاشتم که اگر اصلاح‌طلب‌ها و اعتدالی‌ها این چند نکته را رعایت کنند، عین آب خوردن می‌توانند روحانی را راهی پاستور کنند. بعد هم چند متن دیگر نوشتم با این محتوی که «رقیب در صحنه است» و خب هیچ کدام به خرج مصباحیست‌ها نرفت!

استدلال مسخره و مضحک مصباح و طیفش این بود که چون جلیلی نامزد گفتمانی جبهه‌ی انقلاب است، اگر هم قرار باشد کسی به نفع کسی انصراف بدهد، این قالی‌باف است که باید به نفع جلیلی کنار بکشد! این در حالی است که در طیف مقابل، محمدرضا عارف نام‌زد گفتمانی جریان اصلاحات بود اما در کناره‌گیری به نفع حسن روحانی هرگز دچار تردید نشد. جالب این‌که من در آن متن وبلاگی، پیروزی قریب‌الوقوع روحانی را به رعایت شرط‌هایی منوط کرده بودم که یکی از آن‌ها همین انصراف عارف به نفع روحانی بود‌. البته مصباحیست‌ها حتی بعد از شکست هم هرگز حاضر نشدند خطای خود را بپذیرند. آن‌ها در علیل‌ترین تحلیل از این حرف می‌زدند که حتی جمع آرای باقر و سعید هم به شیخ‌حسن نمی‌رسید! این در حالی است که اولاً ادعا داشتند روحانی رأی قابلی ندارد که بتواند رقابت را ببرد. استدلال آشنایی برای شما نیست؟ چیزی نیست که؛ حالا فقط یک بخشی از حلب سقوط کرده! باری مصباحیست‌ها در حالی همیشه دشمن را کوچک فرض می‌کنند که بسیار مهارت دارند از هر دشمنی ولو آن‌که واقعاً هم کوچک باشد، پیروز میدان بسازند. ثانیاً سیاست ریاضی نیست. عارف وقتی به نفع روحانی کنار کشید، علاوه بر آن‌که رأی مشخص خود را به روحانی داد، یک موج هم درست کرد. موجی که مصباح نگذاشت در جبهه‌ی این‌ور هم درست شود...

بیست و یکم دی هزار و چهارصد و سه

ح‌🍁ق

10 Jan, 10:15


مصباح با خامنه‌ای چه کرد؟ قسمت نهم

ح🕯ق: نقد مسطور حداد عادل به مصباح یزدی البته به خرج جبهه‌ی انقلاب نرفت؛ هم‌چنان که نقد مستور حداد به خامنه‌ای به خرج ره‌بر انقلاب نرفت و مصباح روز به روز عمارتر هم خوانده می‌شد. از آن طرف حملات بعضاً بی‌رحمانه‌ی دوم خردادی‌ها به مصباح باعث می‌شد که شیخ داستان ما بین انقلابی‌ها محبوب‌تر هم بشود...

یکی از اولین مطالبم در #کیهان شگفتا که دفاع از مصباح یزدی بود! تیترش هم این بود: «ایدئولوگ هدایت» و خب راستش این تیتر در جواب زنجیره‌ای‌ها بود که مصباح را «تئوریسین خشونت» می‌خواندند...

قصه واضح بود: در عصر دوم خرداد، گفتمان اسلام رحمانی داشت از سر و کول حاکمیت بالا می‌رفت و این‌ور خامنه‌ای خاتمی بود و آن‌ورش کروبی و همه‌ورش هاشمی و در هم‌چین فضایی خیلی هم حالا عیبی نداشت که یک مصباح یزدی از این سخن بگوید که در اسلام، ذوالفقار علی هم بالاخره یک کارکردی برای خودش دارد. شاید یادداشت مهم حداد عادل برای همین آن‌طور که باید و شاید فهم نشد یا جدی گرفته نشد که اگر قرار است در طول هفته خاتمی و خاتمی‌چی‌ها از فضیلت آزادی و آزادی بیان سخن بگویند، تو بگذار یک مصباح یزدی هم دست کم جمعه‌ها ممیزی روی این همه تساهل و تسامح بگذارد و به نوعی بالانس ایجاد کند!

مسئله آن‌جایی تبدیل به معضل بل‌‌که مصیبت شد که مصباح هی هر روز امکانات و اختیارات بیش‌تری را از خامنه‌ای می‌گرفت. از آن طرف پیروزی طیفی از جناح راست در دومین دوره‌ی انتخابات شوراهای شهر و روستا که در کمال ناباوری حاصل آمده بود، بعد از سال‌ها نور امیدی به جناح راست بخشیده بود. همین پیروزی کوچک به قدری بزرگ بود که چندی بعد به فتح مجلس توسط راست‌هایی انجامید که البته آن ایام با اسم «اصول‌گرا» فعالیت می‌کردند. مرحله‌ی بعدی این فتوحات زنجیره‌ای، ریاست‌جمهوری عجیب‌غریب محمود احمدی‌نژاد بود که این یکی رسماً باعث شد عنوان «شیخ اصول‌گراها» از «مهدوی کنی سیاست‌مدار» به «مصباح یزدی سیاست‌ندار» برسد! ملیح آن‌‌که احمدی‌نژاد خیلی زود به این صرافت افتاد که خرج خود را از همه‌ی اصول‌گراها جدا کند! او که پیش از انتخابات هشتاد و چهار لگد به مهدوی کنی زده بود، به مجرد پیروزی در انتخابات هشتاد و هشت، یک لگد ملس هم به مصباح یزدی زد! لگدی که البته مصباح را بیدار نکرد و باعث نشد او بفهمد که اساساً برای کار سیاسی ساخته نشده! مصباح آن ایام روزی دو بار علیه احمدی‌نژاد مصاحبه می‌کرد و او را #جریان_انحرافی می‌خواند؛ نام‌زد اصلح خودش را!

اوایل بهار هشتاد و چهار از بیت ره‌بری تا شخص ره‌بری بارها از احمدی‌نژاد خواستند که به همان خیابان بهشت برگردد و شهردار تهران باقی بماند. خامنه‌ای در ریاست‌جمهوری احمدی‌نژاد چه خطری را احساس می‌کرد که آن همه اصرار به انصراف محمود داشت؟ یک بار که قضیه از همیشه جدی‌تر شد و احمدی‌نژاد در خلال یک جلسه‌ی طولانی در بیت ره‌بری فهمید که خود ره‌بری هم هیچ تمایلی به کاندیداتوری او ندارد، قول داد برود بیرون بیت و بیانیه‌ی انصراف خود را بنویسد‌. هیچ کس اما از زعمای بیت و آقازاده‌ها و شخص آقا دیگر احمدی‌نژاد را ندیدند تا روز تنفیذ حکم ریاست‌جمهوری احمدی‌نژاد! سؤال این‌جاست: چه کسی به احمدی‌نژاد اصرار کرد در صحنه‌ی رقابت باقی بماند؟ جواب این‌جاست: شخص شخیص آقای مصباح یزدی! کلیددار طرح ولایت و مبدع نظریه‌ی بامزه‌ی لزوم اطاعت مطلقه در کنار ولایت مطلقه! تو می‌خواستی شیخی که در جوانی، ولایت خمینی را بارها و حتی در جبهه و جنگ پیچانده، در ادعای ولایت خامنه‌ای صادق باشد؟

مصباح که با پروژه‌ی طرح ولایت به زعم خود «مطهری زمان» شده بود، بنا داشت ضمن بازی با مهره‌ای هم‌چون احمدی‌نژاد، علاوه بر میدان عقیده و فرهنگ، در عرصه‌ی سیاست هم ایفای نقش کند و هم‌زمان نقش #مطهری و #بهشتی را بازی کند! البته رئیس‌جمهور «بهشتی زمان» به اعتبار اعتراف‌های خودش خیلی زود از رجایی به بنی‌صدر نزول اجلال کرد ولی حتی این اعتراف تلخ هم باعث نشد که مصباح سیاست را ول کند!

پدیده‌ای بود مصباح برای خودش! راستش را بخواهید «معجزه‌ی هزاره‌ی سوم» نه محمود احمدی‌نژاد که مصباح یزدی بود و آری! «جریان انحرافی» هم نه احمدی‌نژاد که مصباح بود!

مصباح در حالی جفت‌پا روی گلیم سیاست پریده بود که در عین حال اصرار داشت به شمایل عرفانی هم شهره باشد. فی‌الواقع مصباح می‌خواست هم‌زمان بهشتی و مطهری و حتی آیت‌الله قاضی باشد! نکته اما این‌جا بود: آیت‌الله قاضی نه فقط کار سیاسی نمی‌کرد و نه فقط حزب تأسیس نمی‌کرد که اصرار داشت فاصله‌ی خود را با سیاست حفظ کند و این همان نکته‌ای بود که آیت‌الله بهجت هم به رعایت آن شهره بود‌. هم‌چنان که نه آیت‌الله حسن‌زاده و نه آیت‌الله جوادی هیچ کدام مثل مصباح کار سیاسی یا حزبی نکردند‌. باری از خواستن هم‌زمان خر و خرما نه ولایت درست می‌شود، نه طرح ولایت‌‌...

بیست و یکم دی هزار و چهارصد و سه

ح‌🍁ق

10 Jan, 08:02


مصباح با خامنه‌ای چه کرد؟ قسمت هشتم

ح🕯ق: روشن بنویسم: نیت خامنه‌ای این بود که آن کاری را که به واسطه‌ی قالی‌باف با نیروی انتظامی زخم‌خورده از کوی دانش‌گاه کرد، به واسطه‌ی مصباح هم با بسیج بکند که مع‌الاسف این نهاد مقدس و ریشه‌دار و اصیل و مردمی هم کم زخم حوادث عصر دوم خرداد را نخورده بود. روشن‌ترش می‌شود این: خامنه‌ای حتی نمی‌خواست «حاج‌کاظم آژانس شیشه‌ای» نماد بسیج باشد، چه برسد به موتوری‌های انصار حزب‌الله! فی‌الواقع خامنه‌ای دنبال عمارهای ذی‌شعوری از قبیل #دیالمه و #کاوه می‌گشت، نه حتی کارکترهای سینمای حاتمی‌کیا! خامنه‌ای می‌خواست جوان حزب‌اللهی از پای‌گاه بسیج فراری نشود و البته #پروین و #فروغ را هم بشناسد. خامنه‌ای می‌خواست پاتوق جوان بسیجی، نه فرهنگ‌سرا که بهشت‌زهرا باشد و البته جوان بسیجی بیش‌تر از همه‌ی جوان‌ها رمان بخواند. خامنه‌ای دنبال نقدی نمی‌گشت؛ دنبال چراغی از جنس شهید چراغ‌چی مشهد می‌گشت...

و من در قلب خراسان این توفیق را در نخستین سال‌های روزنامه‌نگاری داشتم که با پدر و مادر شهید محمود کاوه مصاحبه‌ای داشته باشم. محمود کاوه از اعجوبه‌های جبهه و جنگ بود که با کم‌ترین سن ممکن، ژنرالی ممتاز و متمایز شده بود. فرمانده‌ای که با دستی مجروح، نه فقط در خط مقدم جبهه حاضر می‌شد که حتی به وقتش با بچه‌های لشکرش فوتبال هم بازی می‌کرد‌!

من آن روز در مشهد بیش از پیش فهمیدم که خامنه‌ای دنبال چه جوانی می‌گردد و چه متر و معیاری برای جوان انقلابی در نظر دارد؛ آن‌جا که هم پدر شهید کاوه و هم مادر آن قهرمان بی‌بدیل ایران اذعان کردند که محال ممکن بود حضرت آقا در مشهد سخن‌رانی داشته باشد و کاوه‌ی نوجوان خودش را به منبر خامنه‌ای جوان نرساند؛ محال ممکن بود: «ما هر وقت محمود را در روزهای منتهی به انقلاب گم می‌کردیم، خیال‌مان از این جهت راحت بود که محمود در همان مسجدی است که خامنه‌ای آن‌جا سخن‌رانی دارد. فقط هم محمود نبود؛ از دیالمه تا چراغ‌چی همه و همه پامنبری پر و پاقرص حضرت آقا بودند.»

باری خامنه‌ای می‌دانست که از دل موتوری‌های آویزان به بیانیه‌های کر و کور انصار حزب‌الله، نه کاوه و دیالمه و چراغ‌چی که دخمه‌نشین‌هایی از قبیل سعید عسکر بیرون می‌آید! خامنه‌ای نمی‌خواست امثال الله‌کرم و ده‌نمکی با آن هفته‌نامه‌های شلوغ و پر از دروغ، خدشه بر نام #جبهه و #شلمچه و #فکه بزنند!

و در این بستر ذهنی بود که ایده‌ی طرح ولایت عملی شد لیکن آن روزها همه مصباح را به سخن‌رانی‌های تند و تیزش در تریبون نمازجمعه می‌شناختند. شاید مهم‌تر از خود خطبه‌ها، سخن‌رانی مصباح بود که چیزی جز دفاع خشک و خشن از ولایت فقیه نبود! در اصل مصباح داشت از ولایتی دفاع می‌کرد که خودش سمبل پیچاندن آن بود و با آن چیزهایی که مصباح می‌گفت، در وهله‌ی اول باید گوش خودش را می‌گرفتی که تو با این همه ولایت‌مداری، هشت سال جنگ کجا بودی؟ مگر خمینی #هویج بود؟

واضح است که دوم خردادی‌ها مصباح را می‌زدند. به زعم دوم خردادی‌ها مصباح بنا داشت خامنه‌ای را مافوق خمینی بنشاند. صدالبته هاشمی هم در این نظر، هم‌نظر دوم خردادی‌ها بود و گمانم این تحلیل درستی باشد اگر ادعا کنیم که خامنه‌ای با برکشیدن مصباح رسماً باعث شد که هاشمی به سمت همان دوم خردادی‌هایی مایل شود که داشتند بی‌رحمانه می‌زدندش!

نکته‌ی دیگر ادبیات سرشار از بغض و کینه‌ی مصباح بود که حتی به مذاق حداد عادل هم خوش نمی‌آمد. آن روزها حداد متنی مشفقانه و هم‌زمان منتقدانه در روزنامه‌ی اطلاعات نوشت که سطوری داشت و میان‌سطوری. سطور واضح متن حداد، تذکر به مصباح بود که تریبون نمازجمعه جای این همه حکم محاربه و قتل و ترور و ارعاب و ارهاب نیست و شما آقای مصباح! چرا این همه به روزنامه‌های زنجیره‌ای تیتر یک می‌دهی و درست در همان زمینی بازی می‌کنی که سعید حجاریان دوست دارد؟

مقاله‌ی مهم دکتر حداد عادل البته میان‌سطوری هم داشت که آن خطوط نانوشته صدالبته مخاطبی جز آقای خامنه‌ای نداشت: در تبلیغ و ترویج و تشویق مصباح به شدت و حدت دارد زیاده‌روی می‌شود که جواب تندروی دوم خردادی‌ها، ادبیات تندتر مصباح نیست و آن‌که درجه‌آخر از گفتمان مصباح ضرر می‌کند، نه خاتمی که خامنه‌ای است؛ هم‌چنان که دود تندروی مجلس ششم در وهله‌ی اول به چشم خاتمی رفت‌. باری حداد در سطور نانوشته‌ی آن متن مشهور، نه مصباح که خامنه‌ای را خطاب قرار داده بود که از مصباح برای شما دوست درست نمی‌شود!

کات! همین الان دوربین تلویزیون را جلوی همین حداد عادل بگذاری، او نیز لابد از خدمات مشعشع مصباح به خامنه‌ای سخن‌ها خواهد گفت تا بر همگان روشن کند که چرا من این قدر مصرم بنویسم و هی این جمله را تکرار کنم که خطر شگردهای مصباح حتی از خطر شاگردهای مصباح هم بیش‌تر است. باری آن‌چه مصباح در سپهر سیاست به جبهه‌ی انقلاب تقدیم کرد، نه فکر که تعصب و نه قلم که ماله بود...

بیست و یکم دی هزار و چهارصد و سه

ح‌🍁ق

10 Jan, 06:09


مصباح با خامنه‌ای چه کرد؟ قسمت هفتم

ح🕯ق: اگر دولت خاتمی باعث شد که چپ‌های خط امامی در کمال ناباوری دوباره به قدرت برگردند، مجلس ششم اما دوم خردادی‌ها را به اصل خودشان برگرداند؛ به تنظیمات کارخانه‌ی خوئینی‌ها! و به انقلابی‌گری کر و کور که آنک بارور شده بود و به اصلاح‌گری کر و کور مبدل شده بود! اگر مجلس رادیکال ششم و نیز روزنامه‌های زنجیره‌ای به کارنامه‌ی چپ‌های خط امامی اضافه شود، با اطمینان می‌توانیم بنویسیم که بیش‌ترین بی‌انصافی را در حق مرحوم هاشمی، نه مصباح کرد و نه هیچ مصباحیست دیگری؛ بل‌‌که این مدال هم راست سینه‌ی دوم خردادی‌های رادیکال است! جماعت فقط لطف کردند و قتل هابیل را گردن هاشمی نینداختند! مصباحیست‌ها تا آخر عمرشان هم هاشمی را ملعون بخوانند، اولاً در تخریب هاشمی هیچ وقت به گرد پای دوم خردادی‌ها نمی‌رسند و ثانیاً اصل و اساس لعن و نفرین هاشمی از قضا ریشه‌ی چپ دارد و درست به ناف شکم مجلس ششم برمی‌گردد؛ نیز به ناف شکم جراید زنجیره‌ای که به هاشمی «عالی‌جناب سرخ‌پوش» لقب داده بودند! باری اگر مصباحیست‌ها سال‌ها بعد در حرم حضرت معصومه چهار تا مهر و نعلین به سر و صورت لاریجانی زدند و چهار تا هم بد و بی‌راه بار رفسنجانی کردند، حتی در تخریب میانه‌روها و معتدل‌ها هم خوئینیست‌ها در حکم پیش‌کسوت مصباحیست‌ها بودند؛ آن‌جا که به واسطه‌ی تسخیر سفارت امریکا رسماً دولت مهندس بازرگان را از اسب انداختند و این فقط یکی از ده‌ها پس‌لرزه‌ی تسخیر سفارت امریکا بود!

بنابراین مجلس ششم دوست خاله‌خرسه‌ی خاتمی بود که با عجله در اصلاحات، خود به بزرگ‌ترین مانع اصلاحات تبدیل شد. بعدها شوراهای شهر و روستا هم به شر مجلس ششم اضافه شد. اینک چپ‌های مدعی خط امام که همه‌ی نهادهای انتخابی را در تصرف خود می‌دیدند، خوشی چنان زیر دل‌شان را زد که این بار به جای هاشمی، پر و پاچه‌ی خودشان را گاز می‌گرفتند! حق این است که بنویسم: هیچ چیز مثل خود اصلاحات به اصلاحات نیاز نداشت!

در چنین فضایی بود که خامنه‌ای هم به این نتیجه رسید مهره‌ی مصباح را به رخ اصلاح‌طلب‌ها بکشد. شش روز هفته اصلاح‌طلب‌ها اسلام رحمانی را و البته با بی‌رحمی تمام به رخ انقلاب اسلامی می‌کشیدند و جمعه هم نوبت مصباح بود که در سخن‌رانی پیش از خطبه‌ها آن روی خشن اسلام را نشان دوم خردادی‌ها بدهد و از اعدام و ارهاب و خشونت حرف بزند و این‌که نباید ولی فقیه را تنها گذاشت!

تقابل اصلاح‌طلب‌ها با #مصباح که گاه حتی به او #تمساح هم می‌گفتند، طبیعی‌ترین واکنش در سپهر سیاسی ایران بود. اصلاحات از سیر منطقی خود خارج شده بود و اتفاقاً خود دوم خردادی‌ها هم در حرکت تصاعدی مصباح بسیار مؤثر بودند. نه فقط مصباح که حتی سپاه هم احساس خطر کرده بود؛ تا آن حد که معتدل‌ترین بل‌که اصیل‌ترین بچه‌های سپاه نظیر #قاسم_سلیمانی در نهایت مجبور شدند نامه‌ی تند و تیزی خطاب به خاتمی بنویسند که قرار بر اصلاحات در نظام بود یا شورش بر نظام؟ امثال سلیمانی البته هاشمی را هم به شکل ویژه دوست داشتند و برای‌شان آن حجم از زیاده‌گویی دوم خردادی‌ها علیه هاشمی- که فرمانده‌ی جنگ هم بود- هرگز قابل تحمل نبود...

مصباح فقط سخن‌ران پیش از خطبه‌های نمازجمعه نبود. به باور من خامنه‌ای با #دو_افراط در آن مقطع تاریخی مشکل ریشه‌ای داشت: افراط دوم خردادی‌ها و صدالبته افراط سوم خردادی‌ها که خود را قیم جبهه و جنگ می‌دانستند و نماد تام و تمام‌شان انصار حزب‌الله بود. خامنه‌ای نمی‌خواست انصار حزب‌الله پرچم‌دار حزب‌الله باشد و این بسیار واضح بود. از طرفی دیگر خامنه‌ای اصرار داشت که #بسیج انسجام فکری، تشکیلاتی و گفتمانی به‌تری پیدا کند و کم‌تر شهره به شلختگی باشد. خامنه‌ای به خوبی از زخمی که سر قصه‌ی کوی دانش‌گاه بر پیکر بسیج خورده بود، آگاه بود و البته ترس این را هم داشت که نکند قرائت‌های ملوس از اسلام و انقلاب دل جوان بسیجی را خالی کند. ترس درست و عاقلانه‌ی خامنه‌ای این بود که مبادا دو افراط جنگ‌پرست‌های انصار حزب‌الله و غرب‌پرست‌های دوم خردادی دست در دست هم اسباب انزوای بسیج و بسیجی را فراهم کند. از سوی دیگر دهه‌ی هفتاد دهه‌ی حرکت به سمت توسعه‌ی سیاسی هم بود و توسعه‌ی سیاسی اسباب و لوازم فرهنگی خودش را می‌خواست. شهرها صاحب فرهنگ‌سرا شده بودند و تنه به پای‌گاه‌های بسیج می‌زدند. گذشته از همه‌ی این حرف‌ها خامنه‌ای نمی‌خواست از سپاه قیم بسیج بسازد یا بسیج فقط مشهور به ایست و بازرسی شود. به گمان من همه‌ی این مداقه‌های انصافاً درست باعث شد که جرقه‌ی #طرح_ولایت در ذهن خامنه‌ای زده شود و «طرح ولایت» همان کلاس‌هایی باشد که بنیه‌ی اعتقادی، تشکیلاتی، دینی و انقلابی نسل جوان را در جهت اعتلای آرمان‌هان انقلاب اسلامی تقویت کند. من تا این‌جا آقای خامنه‌ای را درک می‌کنم ولی آیا از مردود ولایت خمینی یعنی #مصباح می‌توان متوقع طرح ولایت بود؟

بیست و یکم دی هزار و چهارصد و سه

ح‌🍁ق

09 Jan, 19:20


مصباح با خامنه‌ای چه کرد؟ قسمت ششم

ح🕯ق: هم خامنه‌ای و هم هاشمی اگر چه راستی تلقی می‌شدند ولی کلاس بالاتری از راست‌ها داشتند. هاشمی بیش‌تر در سیاست‌ورزی و خامنه‌ای عمدتاً در فرهنگ‌ورزی کلاس مجزایی از راست سنتی داشتند که نمادش آیت‌الله مهدوی کنی بود. بماند که همین جناب مهدوی هم هرگز نه توسط حزب‌اللهی‌ها درست درک شد، نه توسط چپ‌ها. چپ‌ها پس از روی کارآمدن احمدی‌نژاد به واسطه‌ی اصرار مصباح، تازه قدر شیخوخیت دست راستی مهدوی را دانستند و حزب‌اللهی‌ها حتی با وجود غلبه‌ی کلاسیک مهدوی بر هاشمی در انتخابات ریاست مجلس خبرگان، هم‌چنان دوست داشتند مصباح بزرگ سیاسی قبیله‌شان باشد!

جناح چپ خط امامی در عصر جمهوری اسلامی مع‌الاسف مصباح خودش را داشت: موسوی خوئینی‌ها. اگر مصباح یزدی با بهشتی مشکل داشت، موسوی خوئینی‌ها هم با مطهری مشکل داشت و اگر خمینی مصباح را تحویل نمی‌گرفت، متأسفانه با خوئینی‌ها آن‌قدر رابطه‌ی گرم داشت که بیاید و تسخیر سفارت امریکا را «انقلاب دوم» نام نهد! انقلاب دومی که رشته‌های انقلاب اول را هم پنبه کرد! خیلی زود کشور در ورطه‌ی تحریم فرو رفت و بعد هم جنگ هشت ساله اگر چه هیچ گزندی به امثال خوئینی‌ها و مصباح نزد ولی از ایران و مردم مظلوم ایران ای بسا که هنوز هم دارد قربانی می‌گیرد!

پس چپ‌ها هم چندان چهره‌های علیه‌السلامی نبودند که خامنه‌ای و هاشمی بخواهند از راست دوری کنند و کاملاً به چپ بپیوندند. چپ‌های خط امامی همان‌ها بودند که در اسناد سفارت امریکا دنبال سندی دال بر غرب‌زدگی چمران یا حتی جاسوسی بهشتی برای امریکا می‌گشتند. همان‌ها که از الصاق عکس شهید مطهری روی در و دیوار اتاق‌های سفارت تسخیرشده‌ی امریکا خودداری می‌کردند؛ چون خوئینی‌ها به آن‌ها این خط را داده بود که مطهری انقلابی نبود!

واقعیت تلخی است: مصباحیست‌ها هیچ شعار چرندی نداده‌ند که قبلش چپ‌های خط امامی آن شعار را در قله‌ی خاطرات خود فتح نکرده باشند! از مبارزه با امریکا بگیر تا مقابله با بی‌حجابی تا شهوت تسخیر سفارت‌خانه تا افکار پرت و پلای آخرالزمانی تا تهمت سازش‌کار به عناصر میانه‌رو تا حمله به شهیدان بهشتی و مطهری تا تحریف و تخریب و تحدید و تهدید چمران؛ باری واقعیت این است که آرزوهای مصباحیون برای چپ‌های خط امامی در حکم خاطره است! فی‌الاصل شاگردهای خوئینی‌ها برای شاگردهای مصباح در حکم استادند ولی نکته این‌جاست: مصباح‌پرست‌ها در حالی این چنین و هنوز احمق و بی‌شعورند که خود چپ‌های خط امامی بارها از گذشته‌ی خود ابراز ندامت کرده‌ند! بماند که اول انقلاب تا حدی طبیعی بود که شور بر شعور غلبه کند و...

#سیدمحمد_خاتمی پوستر «سلام بر سه سید فاطمی؛ خمینی، خامنه‌ای، خاتمی» را به مهم‌ترین پوستر تبلیغاتی خود تبدیل کرد تا این پیام را به مردم بدهد که من اگر چه برای اصلاح و اصلاحات آمده‌م لیکن قصد جنگ با خامنه‌ای ندارم. پیام آرامش‌بخشی که مردم هم به خوبی آن را شنیدند و به نظر من بسیار مؤثر بود در اقبال مردم به خاتمی. آری به خاتمی، آن‌قدری که نه به هاشمی یا نه به ناطق یا نه به مهدوی بود، نه به خامنه‌ای نبود؛ چرا که مردم از راست‌ها خسته شده بودند، نه از نظام و در واقع دنبال اصلاحات در نظام بودند، نه انقلاب بر نظام!

به دو انتخابات اخیر ریاست‌جمهوری نگاه کنید؛ چه زمان رئیسی و چه زمان پزشکیان. وقتی اکثریت مردم حرف خود را پای صندوق آرا نمی‌زنند و انتخابات را #تحریم می‌کنند، این یعنی قطع امید از اصلاحات در نظام! و این یعنی زنگ خطر!

به عصر دوم خرداد برگردیم و از این بنویسیم که عجله در اصلاحات به خصوص در مجلس ششم یا آن همه نامردی که قوم اصلاحات در جراید زنجیره‌ای نه با خامنه‌ای که با هاشمی کرد، بسیار مؤثر بود که ره‌بر انقلاب هم با مهره‌ی مصباح به این ترمزبریدگی دوم خردادی‌ها واکنش نشان دهد. خامنه‌ای به خوبی می‌دانست که نوقلم‌های دوم خرداد دارند هاشمی را به نمایندگی از رأس نظام می‌زنند. لابد در دل خامنه‌ای چنین می‌گذشت: من که با خاتمی و دوم خردادش از در مهر و محبت وارد شدم؛ پس چرا خاتمی‌چی‌ها دنبال لوایح دوقلو می‌گردند؟

مجلس ششم که تشکیل شد، نخستین روزهای روزنامه‌نگاری من بود. با ریز جزئیات آن ایام را یادم هست که بنده‌ی خدا آقای کروبی چقدر بر سر نمایندگان نوعاً دوم خردادی مجلس ششم فریاد می‌کشید که دارید راه را اشتباه می‌روید و شتاب‌زدگی سم اصلاحات است و شما با این کارها در واقع دارید به خاتمی ضربه می‌زنید و نیز این پیام را به حاکمیت می‌دهید که متصلب‌تر باشد، نه منعطف‌تر! نقل روزهایی است که آقای کروبی گاه حتی در اعتراض به تندروی رادیکال‌های مدعی اصلاحات رسماً سرشان داد می‌کشید و بعضاً مجلس شورای اسلامی را به حالت قهر ترک می‌کرد! تو ببین چه فضایی بود که خامنه‌ای چند بار به کروبی پیام داد و از او بابت ایستادگی‌ش علیه تندروی چپ‌های ترمزبریده تشکر کرد...

بیستم دی هزار و چهارصد و سه

ح‌🍁ق

09 Jan, 18:08


مصباح با خامنه‌ای چه کرد؟ قسمت پنجم

ح🕯ق: روشن بنویسم: صورت آقاطهرانی به خصوص با احتساب آن جای مهر ابلیس چقدر زشت است؟ همین قدر پلشت بود بصیرت مصباح! مصباح نه ولایت‌مدار که دروغ‌مدار بود و تازه روز مرگ خمینی به این صرافت افتاد که نه؛ مثل این‌‌که می‌شود با اسم ولایت مطلقه‌ی فقیه یک دکان دونبش زد! و من #اعتراف می‌کنم و #افتخار می‌کنم که نه فقط هرگز بت مصباح را نپرستیدم که اصلاً و اساساً رمی جمرات کردم در حجی که طائفش قلمم بود و کعبه‌ش حق! من جای خامنه‌ای بودم، نامه‌م را به همایش جبلی‌ها و جلیلی‌ها با #سلام شروع می‌کردم و در عوض می‌آمدم و صریح و صمیمی با مردم سخن می‌گفتم که اعتمادم به مصباح #اشتباه_مطلق بود؛ چه این‌که شاگردهای مصباح هم ریشه در شگردهای مصباح دارند و این‌که حتی قالی‌باف هم در تشخیص راه خود دچار فاحش‌ترین خطاها می‌شود، ناشی از این بلیه است که به خاطر اشتباه من، عبای مصباح محدود بر سر جبهه‌ی پای‌داری نماند و فی‌الواقع کل انقلاب را تا این حد بی‌جبهه کرد. به باور من خامنه‌ای با این اعتراف #بزرگ می‌شود و جز با تجدیدنظر عمومی و علنی در باب مصباح نمی‌تواند سر و سامانی به وضع جبهه‌ی مفتضح انقلاب بدهد...

اواسط دهه‌ی هفتاد، یک نام را ملت بیرون کشید؛ یک نام را ولایت. انتخاب مردم سیدمحمد خاتمی بود و انتصاب خامنه‌ای مصباح. دو روحانی که هر دو برکشیده‌ی #کویر بودند لیکن در این استعاره سخن‌هاست: مصباح نه فقط از در #تکفیر_کویر وارد شده بود که اگر دفاع جانانه‌ی بهشتی از شریعتی نبود، ای بسا مصباح حکم قتل شریعتی را هم صادر می‌کرد. به طرف‌دارهای مصباح نگاه کنید. به خود مصباح نگاه کنید. به تناقض‌های وحشت‌ناک مصباح فقط در حوزه‌ی ولایت نگاه کنید. برمی‌آمد از مصباح قتل شریعتی و اساساً ترس از همین نکته بود که اسباب عصبانیت دکتر بهشتی را فراهم کرده بود و الا بهشتی هیچ مشکلی با نقد شریعتی نداشت. «اتمام حجت» کسب و کار مصباحیست‌هاست؛ چون خود مصباح هم بی‌هنری‌ش را با همین اتمام حجت کتمان می‌کرد. واضح است که من دارم از بی‌هنری مصباح در سپهر عمومی حرف می‌زنم؛ هم‌چنان که رئیسی هم در سپهر عمومی به شدت و حدت بی‌سواد بود. بی‌سوادی عمومی هیچ دخلی به این ندارد که آدمی مدرکی هم از حوزه یا دانش‌گاه داشته باشد و مگر عمارهای این ایام جبهه‌ی انقلاب بعضاً دکتر نیستند؟ و مگر هم‌چنان در سپهر عمومی و فهم مسائل روز، بی‌سود و سواد نیستند؟ چه زمانی مثل این سال‌های اخیر تقریباً همه‌ی رسانه‌های کشور دست عمارهای مصباحیسم بوده؟ هیچ زمانی! و چه زمانی خامنه‌ای مثل این سال‌های اخیر این قدر گله از رسانه‌های خودی داشته؟ هیچ زمانی! پس مشکل امروز جبهه‌ی انقلاب با نامه‌ی بودار به جبلی حل نمی‌شود؛ خامنه‌ای کاش متوجه بوی بد بصیرت مصباح شود!

دیگر روحانی یزدی محمد خاتمی بود که اساساً در نقطه‌ی مقابل مصباح تعریف می‌شد. خاتمی رابطه‌ی روشنی با دکتر بهشتی و نیز دکتر شریعتی داشت و خب از حق و انصاف عدول نکنیم: خامنه‌ای اگر چه کلید طرح ولایت را در اواسط دهه‌ی هفتاد به دست مصباح داد ولی این هم بود که روز دوم خرداد هفتاد و شش را در اصل مدیون خودش کرد. جریانی از دل وزرای دولت سازندگی بدش نمی‌آمد که هاشمی را به شکل مادام‌العمر در پاستور نگه دارد. جریانی هم از دل حاکمیت اگر چه قائل به تعویض رئیس‌جمهور بود ولی جز به ریاست‌جمهوری ناطق نوری فکر نمی‌کرد. در این فضا خامنه‌ای نه فقط مانع نام‌زدی محمد خاتمی نشد که حتی از حضور او استقبال هم کرد؛ اگر چه خامنه‌ای هم مثل خاتمی هرگز فکر نمی‌کرد بازنده‌ی آن رقابت کلاسیک، ناطق نوری باشد. خامنه‌ای می‌خواست با ریاست‌جمهوری ناطق، هاشمی را با حفظ حرمت، یک گام به عقب براند و خاتمی هم می‌خواست با یک شکست محترمانه دوباره در تنور چپ‌های خط امامی نور امید بدمد که ما در صحنه حاضریم؛ ولو آن‌که بازی را ببازیم!

آن روزها یک شیطنت هم مجله‌ی گل‌آقا کرد ولی برخلاف تصور کیومرث صابری فومنی همان کسی از دل صندوق آرا بیرون آمد که اسمش را بیش‌تر مردم روی برگه‌ی رأی خود نوشته بودند: سیدمحمد خاتمی. آنک خامنه‌ای مابین هاشمی و خاتمی و در زیباترین قاب ممکن، نه فقط حکم ریاست‌جمهوری رئیس‌جمهور دوم خرداد را تنفیذ کرد که این پیام ملس را هم به جناح راست سنتی داد: من فقط ره‌بر شما نیستم!

راست می‌گفت خامنه‌ای. خامنه‌ای اگر چه در عمق استراتژیک جناح راست تعریف می‌شد ولی به همان اندازه‌ی خاتمی روشن‌فکر بود و حتی به نظر می‌رسید که شریعتی را حتی از بهشتی هم بیش‌تر قبول داشت؛ اگر چه با مصباح کم‌تر دعوا و بیش‌تر قهر می‌کرد! دارم از قهری مقطعی سخن می‌گویم که از قضا علتش خمینی بود، نه شریعتی! باری خامنه‌ای از مصباح گله داشت که چرا در جریان انقلاب، حضور حداقلی دارد و چرا جوری مشی می‌کند که انگ‌ حجتیه به جبینش بچسبد؟ قهری که در روز #مرگ_خمینی به آشتی‌کنان رسید...

بیستم دی هزار و چهارصد و سه

ح‌🍁ق

09 Jan, 16:27


مصباح با خامنه‌ای چه کرد؟ قسمت چهارم

ح🕯ق: سال‌های اول انقلاب تهران دو خطیب آدینه داشت که هر دو در نهایت حریت منبر جمعه را اداره می‌کردند. خطبه‌ی خامنه‌ای جوان هم در امتداد خطبه‌ی طالقانی پیر تعریف می‌شد و هرگز این‌گونه نبود که جمله‌سازی با کلیدواژه‌های خمینی یا حجاب، حجاب، حجاب و باز هم حجاب چکیده‌ی منبر جمعه و جماعات باشد. فی‌الواقع در سال‌هایی که نمازجمعه مثل این سال‌ها «ستاد» نداشت، خطبای آدینه رابطه‌ی به‌تری با ملت نیز ولایت داشتند. در سال‌های اخیر تقریباً همه‌ی ائمه‌ی جمعه دارند یک حرف را می‌زنند و یک خط مشخص و صدالبته تابلو را دنبال می‌کنند که خب نتیجه هم واضح است: بریده شدن پای مردم از نمازجمعه. حتی هاشمی هم که فرمانده‌ی جنگ بود و رسمی‌ترین سمت نظام را داشت و به عبارتی نزدیک‌ترین فرد به خمینی بود، خطبه‌ی جمعه‌ش به تفسیر متفاوت از اوضاع روز شهره بود. مردم در سال‌های اخیر نمازجمعه نمی‌روند، چون چرت و پرت‌های علم‌الهدی و خاتمی و صدیقی و اکثر امامان جمعه را در روزهای غیر تعطیل هفته به قدر کافی دارند از دیگر بلندگوهای نظام می‌شنوند. خود کیهان چقدر محبوب است که حالا بخواهد بازخوانی هم‌راه با غلط و غلوط مطالب کیهان توسط مشتی پیر مصباح‌پرست محبوبیت عام داشته باشد؟ آیا بدون خط‌دهی ستادی مثل ستاد اقامه‌ی نمازجمعه، جمعه‌ها و خطبه‌های به‌تری نداشتیم؟ سر همین مفاهیم است که من از ظلم اداره‌های جمهوری اسلامی به اراده‌های انقلاب اسلامی زیاد می‌نویسم. هم‌چنان که با بگو و نگوی ستاد اقامه‌ی نمازجمعه طالقانی و حتی هاشمی و خامنه‌ای ساخته نمی‌شود، با کلاس‌های طرح ولایت هم عمار ساخته نمی‌شود. عمار باید در گذر روزگار ساخته شود؛ بکن و نکن مصباح، حمید رسایی می‌سازد، نه عبدالحمید دیالمه...

خود آقای خامنه‌ای که اواسط دهه‌ی هفتاد کلید طرح ولایت را دست مصباح داد، قائل به تلقی بخش‌نامه‌ای از ولایت نبود و الا در نمازجمعه‌های محبوب دهه‌ی شصت از حد و حدود اختیارات ولایت مطلقه‌ی فقیه زبان به گلایه نمی‌گشود! حرف حساب و انصافاً حق خامنه‌ای این بود که اگر رئیس‌جمهور را اکثریت جمهور انتخاب می‌کنند، نه مجلس و نه حتی ولی فقیه نباید مزاحم کار رئیس‌جمهور شوند. آیت‌الله طالقانی هم جوری شعاع خطبه‌هایش را باز می‌گرفت که از خمینی تا سمپات‌های منافقین؛ همه و حتی غیر مسلمین، مشتری لسان صاف و ساده‌ی «ابوذر زمان» بودند و به او به چشم «پدر» نگاه می‌کردند. گیرم طالقانی چهار جا هم به خمینی طعنه می‌زد یا گیرم خامنه‌ای رسماً و علناً در نمازجمعه‌ی تهران متلک بار خمینی و مفهوم ولایت مطلقه‌ی فقیه می‌کرد؛ آیا آن خطبه‌های روشن، شفاف و دوست‌‌داشتنی ضد ولایت بود یا اتفاقاً این خطبه‌های خسته، تکراری و نامحبوب امامان جمعه‌ی مصباح‌پرست؟ نگاه پادگانی به مفاهیمی مثل نمازجمعه یا ولایت یا ولایت‌مداری نه فقط به هیچ نهضتی هیچ نظامی نبخشید که قطار انقلاب اسلامی را هم از ریل اصلی و اصیل خود خارج کرد و این محصول پیوند مصباح و سپاه زیر نظر خامنه‌ای بود که مع‌الاسف در سال‌های اخیر شدت هم گرفته؛ آن‌جا که هر سه نسل احمق شاگردهای مصباح نقد می‌شوند لیکن از قرار مصلحت شاید هم منفعت این است که حساب مصباح از حساب آقاطهرانی و رسایی و ثابتی سوا فرض شود!

نگاه پادگانی به مفاهیم فکری که همین جوری هم ضد تبلیغ است؛ وای به حال آن‌‌که کلیددار ولایت، شیخ تنگ‌نظر و مرتجعی مثل مصباح باشد. دست کم مواجهه‌ی مصباح با دکتر شریعتی و نیز با شهید بهشتی به خوبی ابعاد خطرناک ارتجاع پیر پای‌داری را نشان می‌دهد و عجیب آن‌‌که آقای خامنه‌ای این همه را به‌تر از هر کسی می‌دانست ولی باز به مصباح اعتماد کرد! آقای خامنه‌ای از سویی می‌گوید «این انقلاب بی‌نام خمینی در هیچ کجای جهان شناخته شده نیست» و از سویی پرورش نسل نوی انقلاب را به مصباح می‌سپارد؛ شیخ مردود در آزمون ولایت خمینی! نه مردد که رسماً و علناً مردود!

لطف کنید و قسمت سوم از این سلسله یادداشت را دوباره بخوانید. تجمیع اطاعت مطلقه با ولایت مطلقه چگونه با هشت سال غیبت مصباح در هشت سال جنگ تحمیلی قابل جمع است؟ اگر خمینی #هویج نبود و حتی بر خامنه‌ای هم ولایت داشت، پس مصباح چرا ناظر بر نظریه‌ی لزوم اطاعت مطلقه در کنار ولایت مطلقه حتی یک ساعت هم در جبهه‌های جنگ تحمیلی آفتابی نشد؟ و چرا حتی یک‌صدم امثال #بهشتی و #طالقانی و #هاشمی با نهضت خمینی هم‌راهی نکرد؟ و چرا برخلاف امر و نهی خمینی در آن نیمه‌های شعبان خاص نهضت انقلاب اسلامی هم‌چنان جشن می‌گرفت؟ و چرا این قدر ساکت روزهای فریاد بود که شیاد نمک به حرامی چون شریعت‌مداری در آن یادداشت چرکش علیه ح‌سین🕯ق‌دیانی از تنگی قافیه، آیه‌ی کنار لوگوی نشریه‌ی انتقام را به عنوان سابقه‌ی مبارزاتی مصباح جا زد؟ مصباح یزدی استاد شارلاتان‌بازی بود، نه استاد فکر و اطاعت مطلق از نفس اماره می‌کرد، نه ولایت فقیه...

بیستم دی هزار و چهارصد و سه

ح‌🍁ق

09 Jan, 12:01


مصباح با خامنه‌ای چه کرد؟ قسمت سوم

ح🕯ق: چیزی سخت‌تر از این نیست که آدمی مجبور باشد با کسانی بجنگد که هم‌سطحش نیستند. با خودم بود، دوست داشتم از فروغ بنویسم و از ظهیرالدوله‌ی تجریش به قطعه‌ی بیست و شش پل بزنم ولی چه کنم که در نوشتن این سطور دور و دراز هم ضرورتی حس می‌کنم و الا مگر نمی‌دانم آدم‌های بی‌مایه‌ای مثل حمید رسایی یا پناهیان یا شریعت‌مداری شیاد در شأن قلم من نیستند؟ شأن قلم من نوشتن از شمع نقاشی چمران است که ان‌شاءالله به زودی متنی مفصل درباره‌ی این شمع همیشه سوزان و همیشه نورانی خواهم نوشت ولی نقد جبهه‌ی کر و کور انقلاب هم لازم است؛ جبهه‌ای که در هر ماه دی در حالی مصباح را بیش‌تر باد می‌کند که امثال آقاطهرانی و رسایی و ثابتی دقیقاً و عمیقاً برکشیده‌ی همین شخص نااهل و نامحرم و نامحترم مصباح‌ند!

سایت رسمی ره‌بر انقلاب برای ذکر محاسن مصباح در مقام «استاد فکر جبهه‌ی انقلاب» نه با هیچ فیلسوفی که عدل با آقاطهرانی گفت‌وگو می‌کند. پس خوب است سر هم‌دیگر را شیره نمالیم. خامنه‌ای مصباح را نه برای قوام فلسفه که برای دوام انقلاب می‌خواهد!

آقاطهرانی به‌ترین معرف مصباح است؛ استاد اخلاق هم که هست و ما می‌توانیم مطمئن باشیم که استاد اخلاق #دروغ نمی‌گوید. استاد اخلاق جبهه‌ی انقلاب- و نه فقط جبهه‌ی پای‌داری- معتقد است که «مصباح علاوه بر ولایت مطلقه به اطاعت مطلقه هم ملتزم بود.» این نیز واضح است که خمینی حتی بر خامنه‌ای ولایت داشت. سؤال این‌جاست: گیرم مصباح هیچ علقه و علاقه‌ای به ایران نداشت؛ چرا در هشت سال جنگ حتی یک بار هم به آن همه فراخوان خمینی مبنی بر حضور در جبهه‌ها پاسخ مثبت نداد؟ در روزهای منتهی به انقلاب اسلامی هم مصباح آن‌قدری کم‌کار بل‌که کج‌کار بود که خیلی‌ها معتقدند او آن سال‌ها در پیوند رسمی با انجمن حجتیه بود و اگر هم نبود، حداقل این بود که حجتیه‌ای‌ها از روش و منش مصباح بسیار سود می‌بردند. در اصل پدیده‌ی ولایت فقیه برای مصباح با مرگ روح‌الله خمینی شروع شد و این‌جا همان جایی است که ما باید بی‌خیال گریبان مصباحیست‌ها بل‌که مصباح شویم و مشخصاً از آقای خامنه‌ای سؤال کنیم: جوان انقلابی قرار است مصباح را الگوی خود قرار دهد که مشخصاً چه اتفاقی بیفتد؟ ‌که هاشمی به شما نامه‌ی بدون سلام بنویسد و شما به عمارهای دست‌ساز مصباح؟

مصباح در دهه‌ی شصت مرز پررنگی با حزب جمهوری اسلامی داشت. حزبی که در پیشانی خود شهید بهشتی را داشت و آقایان هاشمی و خامنه‌ای هم در حکم بازوهای حزب بودند. آن سال‌ها وقتی خامنه‌ای و هاشمی از مصباح سؤال می‌کردند که چرا این همه با حزب جمهوری اسلامی فاصله داری، مصباح برای جواب حتی از دشمنی ذاتی‌ش با بهشتی هم مایه نمی‌گذاشت بل‌که این‌جور وانمود می‌کرد که اساساً اهل کار حزبی نیست و سیاست تا این حد برایش جدی نیست! همین آدم بعدها در بدترین نوع سیاست‌ورزی، احمدی‌نژاد را به عنوان نام‌زد اصلح جبهه‌ی انقلاب معرفی کرد و بهار هشتاد و چهار این شخص مصباح بود که از احمدی‌نژاد خواست به حرف ره‌بری و بیت ره‌بری گوش نکند و تا آخر در صحنه بماند! سال نود و یک همین مصباح روزی دو بار علیه همین احمدی‌نژاد مصاحبه می‌کرد و او را «جریان انحرافی» می‌خواند! اندکی بعد مصباح در مقام عمل مؤسس حزب پای‌داری شد؛ حزبی سرشار از امثال آقاطهرانی!

اگر حزب جمهوری اسلامی به ریاست شهید بهشتی با بمب منافقین به هوا رفت، حزب پای‌داری خود بمبی بود که مصباح در جبهه‌ی انقلاب کار گذاشت! پای‌داری همان حزبی بود که قرار بود قرارگاه عمارترها باشد لیکن امروز همه‌ی جبهه‌ی انقلاب، جبهه‌ی پای‌داری شده است! با وجود آن همه حزب چپ و راست در اول انقلاب، ایده‌ی بهشتی این بود که با راه‌اندازی حزب جمهوری اسلامی، بچه‌حزب‌اللهی‌ها را به نظم و کار درست تشکیلاتی عادت دهد و به نوعی آن‌ها را منسجم کند و مصباح دقیقاً از تحزب درست بهشتی، کاریکاتوری گل‌درشت کشید! بهشتی حتی با خون سرخ خودش و نیز یارانش به انسجام انقلابی‌ها کمک فراوان کرد و مصباح حتی بعد از مرگش هم فتنه‌ای در لباس بصیرت است؛ چرا که شگردهایش جلوتر از شاگردهایش حرکت می‌کنند! این‌‌که یک ماه تمام از معایب عدیده‌ی ریاست‌جمهوری جلیلی حرف بزنی و بعد دست از پادرازتر به همین نام‌زد اصلح مصباح رأی بدهی، انصافاً هیچ ربطی به شاگردهای مصباح ندارد؛ به این ربط دارد که شگردهای مصباح حتی به قالی‌باف هم رحم نمی‌کند! خود انقلابی‌ها به باقر رأی نداده‌ند؛ بعد حاج‌باقر از انقلابی‌ها می‌خواهد که به جلیلی رأی بدهند! قالی‌باف اگر درگیر شگردهای مصباح نشده بود، خودش مانع تصویب قانون حجاب و عفاف می‌شد، نه آن‌که هی پای پزشکیان را برای مذاکره و چانه‌زنی با ره‌بری به بیت ره‌بری باز کند! ظلم بزرگ‌تر مصباح البته نه به امثال قالی‌باف که به ره‌بر انقلاب است و شوربختانه باید نوشت که خامنه‌ای خود در این ظلم سهیم است...

بیستم دی هزار و چهارصد و سه

ح‌🍁ق

09 Jan, 10:39


مصباح با خامنه‌ای چه کرد؟ قسمت دوم

ح🕯ق: لابد استدلال جماعت این است که ما در دوگانه‌ی جلیلی و قالی‌باف داشتیم به خطرات ریاست‌جمهوری نام‌زد اصلح مصباح در ادوار مختلف اشاره می‌کردیم و چون رقیب جلیلی پزشکیان شد، ورق برگشت؛ تا آن حد که خود قالی‌باف هم آمد و از جلیلی حمایت کرد! روشن می‌نویسم: ورق برنگشت بل‌که جبهه‌ی انقلاب به اصل خود یعنی جبهه‌ی پای‌داری برگشت؛ به عبای مصباح!

بیاییم فرض کنیم با حمایت آمیخته به حماقت قالی‌باف و دیگر اقمار جبهه‌ی انقلاب، سعید جلیلی رئیس‌جمهور شده بود‌. در آن صورت مسعود پزشکیانی هم نبود که مانع تحقق قوانین تفرق‌افکنی مثل قانون حجاب و عفاف شود. فیلترینگ هم با سرعت بیش‌تری به راه خود ادامه می‌داد و خب طبعاً کابینه‌ای پر از عبدالملکی نمی‌توانست از پراید، لامبورگینی بسازد یا با یک میلیون شغل درست کند یا دلار را همه‌ش بیست هزار تومان کند! عمارهای اقتصادی جبهه‌ی انقلاب سه سال در دولت رئیسی وقت داشتند که دلار را بیست هزار تومان کنند؛ اینک لات کوچه‌خلوت دولت پزشکیان شده‌ند! رئیسی با یک عبدالملکی آن بود و آن شد دولتش؛ دولتی که با ایستادگی روی گشت ارشاد، یک سال تمام فحش مردم را برای خامنه‌ای خرید! جلیلی با کابینه‌ای پر از عبدالملکی چه کار می‌خواست بکند برای ملک و ملت؟ برای مملکت و ولایت؟ آیا چون رقیب جلیلی از قالی‌باف به پزشکیان دچار تغییر شد، ناگهان افکار آلوده‌ی نام‌زد اصلح مصباح در ادوار مختلف تبدیل به افکار پاکیزه شد؟ مگر پزشکیان یزید بود که جلیلی ظرف یک هفته ناگهان از بدمن انتخابات بدل به کاندید جبهه‌ی انقلاب شد؟

فرجام ریاست‌جمهوری کسی مثل سعید جلیلی همین الان هم پیش چشم ماست: صدا و سیما! سوپرانقلابی‌ها بروند خدا را شکر کنند که جلیلی رئیس‌جمهور نشد و الا دیگر نمی‌شد بابت این اوضاع آشفته، همه چیز را بیندازند گردن امثال روحانی و ظریف!

جبهه‌ی انقلاب #باند است؛ از پزشکیان حمایت نکردند، چون در باندشان نبود و از جلیلی حمایت کردند، چون اگر چه به او نقد داشتند ولی خب در هر حال در باندشان بود!

صدالبته که #باندگرایی و #باندبازی در جبهه‌ی سارق کلمه‌ی اصلاحات هم به عینه مشاهده می‌شود ولی بحث این متن جبهه‌ی انقلاب است، نه جبهه‌ی اصلاحات. عیب بزرگ این ایام جبهه‌ی انقلاب این است که «دولت سایه‌ی جلیلی» را دست کم برای حفظ ظاهر نقد می‌کند اما هرگز دوست ندارد چشم بر «ولایت سایه‌ی مصباح» باز کند! اگر در دولت سایه‌ی جلیلی مزاحمت برای پزشکیان درست می‌شود، هدف اول و آخر ولایت سایه‌ی مصباح، تخریب خامنه‌ای است! آیا بابت این صدا و سیما مردم به مصباح فحش می‌دهند یا خامنه‌ای؟ مسئله روشن است!

ظاهر کار مصباح در آن فیلم کذا این بود که در برابر خامنه‌ای به زمین بیفتد بل‌که بتواند پای ره‌بر انقلاب را بوس کند ولی باطن کار مصباح این بود که ولایت را زمین بزند و این واقعیت تلخ با اراجیف مصطفی خامنه‌ای در مدح مصباح هرگز شیرین نمی‌شود!

پسر ارشد خامنه‌ای در حالی از مصباح به عنوان الگوی جوان‌های انقلابی یاد می‌کند که حتی رسانه‌های سوپرانقلابی هم هر سه نسل شاگردهای مصباح را به صراحت می‌زنند؛ هم آقاطهرانی را، هم رسایی را، هم ثابتی را! بسیار ملیح است: کسانی که مصباح الگوی‌شان در سیاست‌ورزی بود، حتی برای طیف مهمی از سوپرانقلابی‌ها هم واجب‌النقدند! در اصل وضع امروز جبهه‌ی نکره‌ی معروف به انقلاب به خاطر همین است که مصباح الگوی آقاطهرانی و رسایی و ثابتی است و مگر مصباح الگوی رائفی‌پور و جبرائیلی و یامین‌پور نیست؟ و مگر این همه برکشیده‌های کلاس طرح ولایت مصباح نیستند؟ و مگر نه آن‌که با شاگردی زیر نظر اساتید معمم مؤسسه‌ی عاری از امام خمینی مصباح به درجه‌ی رفیع استادی رسیده‌ند تا هر چهار سال یک بار با کلیدواژه‌ی سعید جلیلی اصلاح‌طلب‌ها را حتی با مسعود پزشکیان برنده‌ی انتخابات کنند؟ گمانم بازی دوست و دشمن با اسم مجتبی خامنه‌ای عقل را از سر پسر ارشد خامنه‌ای ربوده و اگر نه، همین الان هم مصباح در حکم الگوی جوان‌های جبهه‌ی انقلاب است! خیال مصطفی خامنه‌ای راحت!

شاید استدلال بیاورند که منظور ما «مصباح فیلسوف» است یا مثلاً «مصباح حوزه» و از این ماله‌کشی‌ها! جواب ما روشن است: جوان انقلابی اساساً مصباح را جز عمار نمی‌بیند و او را جز در سپهر عمومی نمی‌شناسد! جوان انقلابی چه کار دارد با فلسفه‌ی مصباح؟ او از عمار انقلاب آموخته که یا از همان اول انتخابات باید به نفع جلیلی کار کند یا اقلاً بعد از دور دوم!

خیلی هم بحث مصطفی خامنه‌ای نیست؛ فرض است بر جبهه‌ی انقلاب که درباره‌ی مصباح گنده‌گویی کند! اما چرا؟ چون حد نقد در این جبهه‌ی بی‌شعور همان به که در سطح شاگردهای مصباح متوقف بماند! پس هم‌زمان که آقاطهرانی و رسایی و ثابتی را می‌زنند، از قضا گنده‌تر در مدح مصباح حرف می‌زنند! شیشه‌ی مصباح ترک بردارد، بصیرت خامنه‌ای ترک برمی‌دارد...

بیستم دی هزار و چهارصد و سه

ح‌🍁ق

09 Jan, 09:05


مصباح با خامنه‌ای چه کرد؟ قسمت اول

ح🕯ق: دی ماه عجیبی است؛ هم هاشمی، هم سلیمانی و هم مصباح هر سه در دهه‌ی دوم همین ماه دی رخ در نقاب خاک کشیدند تا صفحات سررسید جمهوری اسلامی در فاصله‌ی ده روز شاهد سه عروج قابل تأمل باشد. این وسط رفتار و گفتار حاکمیت بنری را می‌توان در سه سرفصل خلاصه کرد:
▪️سانسور هاشمی
▪️تحریف سلیمانی
▪️گنده‌گویی در وصف مصباح
هر سه سرفصل هم در امتداد یک‌دیگرند. تا هاشمی سانسور نشود، سلیمانی قابلیت تحریف ندارد و تا سلیمانی تحریف نشود، امکان آن وجود ندارد که در وصف مصباح گنده‌گویی شود. الان دیگر چند سال است که هر ماه دی، سلیمانی تبدیل به بنرهای شهر می‌شود تا کشوردارها دست در دست شهردارها کشور را از این سخن پر کنند که مصباح یزدی، قاسم سلیمانی میدان فکر و عقیده بود. هاشمی که بود؟ هیچ!

جبهه‌ی این ایام انقلاب را در یک تعریف سردستی می‌توان به دو گروه مصباحیست‌ها و غیر آن تقسیم کرد‌. مصباحیست‌ها ممکن است عضو رسمی حزب پای‌داری هم نباشند لیکن مصباح برای‌شان همان اندازه بزرگ است که برای امثال آقاطهرانی و محصولی. حسین شریعت‌مداری و حمید رسایی در همین دسته‌ی مصباحیست‌های خارج از حزب پای‌داری تعریف می‌شوند. می‌توانیم اساتید جوان و نوجوان و مذکر و مؤنث این همه مؤسسه‌ی جبهه‌ی انقلاب را نیز در همین دسته تقسیم‌بندی کنیم. عمارهایی به غایت توهمی که از سیاست گرفته تا اقتصاد در هر رشته‌ای در حکم استادند و اگر چه عضویت رسمی در حزب پای‌داری ندارند و گاه حتی برخلاف پای‌داری‌ها حرف‌های نو یا ظاهراً نو می‌زنند لیکن سر بزن‌گاه انتخابات عمده‌ی این استادهای نوظهور با طرف‌داری از سعید جلیلی، از آن روی مصباح‌زده‌ی خود پرده‌برداری می‌کنند. جایی مثل صدا و سیما که فی‌الواقع باید رسانه‌ی ملی باشد، با حکم مستقیم خامنه‌ای افتاده دست همین طیف مصباح‌پرست خارج از حزب پای‌داری. جبلی عضو رسمی حزب پای‌داری نیست ولی همان نگاه پای‌داری‌ها را به جلیلی دارد!

این تنها یکی از معایب بزرگ خامنه‌ای در عصر ره‌بری است: سپردن رسانه‌ی ملی دست طیفی که حتی جماعتی از سوپرانقلابی‌ها هم آن‌ها را بی‌خرد و بی‌شعور و دور از رسانه می‌خوانند؛ وای به حال الباقی ملت! تلویزیون در سال‌های اخیر به ترکیبی از هفته‌نامه‌ی نه دی و روزنامه‌ی کیهان تبدیل شده و خب طبیعی است که این ترکیب بدترکیب حتی به مذاق شماری از اقمار جبهه‌ی انقلاب خوش نیاید؛ وای به حال اصلاح‌طلب‌ها!

به زعم من خود خامنه‌ای هم فهمیده که به رغم تصورات اولیه‌ش، هیچ بخاری از عمارهای ساخت دست مصباح بلند نمی‌شود ولی سؤال اساسی این‌جاست: چرا از ره‌بر انقلاب گرفته تا دیگر اجزاء جبهه‌ی انقلاب حتی وقتی هم که دارند مرز خود را با مصباحیست‌ها- خواه عضو رسمی حزب پای‌داری باشند یا نباشند- پررنگ می‌کنند، باز کمافی‌السابق از مصباح جز به خیر و نیکی یاد نمی‌کنند و نه فقط این، که هر سال ماه دی چند تا لقب جدید هم بار پیر پای‌داری می‌کنند؟ به برخی از سؤال‌ها فقط باید فکر کرد و جوابی هم اگر قرار است به دست دهد، از بطن و متن همین تفکر بیرون می‌آید و این، از همان سؤال‌هاست‌. از همان سؤال‌هایی که راه حل‌شان جواب عجولانه نیست!

در بندهای بالاتر نوشتم که شماری از احزاب و عناصر جبهه‌ی انقلاب نه فقط عضو حزب پای‌داری نیستند که تقریباً هر روز علیه مصباحیست‌های پای‌داری‌چی و نیز غیر پای‌داری‌چی به صراحت موضع می‌گیرند. یک روز حمید رسایی را می‌زنند، یک روز علیه امیرحسین ثابتی موضع می‌گیرند و دگر روز به مصاف مؤسسه‌ی مصاف با آن لیدر وراج و متوهمش می‌روند لیکن نکته‌ی عجیب همین‌جاست: روزنامه‌ی جوان در مقام بولتن مشترک سپاه و بسیج، ایضاً روزنامه‌ی فرهیختگان در قامت بولتن مشترک دانش‌گاه آزاد و بخش خاصی از بیت ره‌بری- و بسیار دیگر از رسانه‌های کال و نارس جریان سوپرانقلابی- همه و همه اصرار دارند که انتقادهای روشن‌فکرانه‌شان، در شاگردهای مصباح متوقف بماند و هرگز به پر شگردهای مصباح نگیرد! اما به راستی چرا؟ مسئله روشن است: نقد مصباح جز با انتقاد از خامنه‌ای ممکن نیست! و سایتی مثل تسنیم قادر نیست که از سویی به خامنه‌ای «امام خامنه‌ای» بگوید و از دیگر سو سفره‌ی نقد مصباح را پهن کند! لذا نهایت روشن‌فکری این جماعت مثلاً ضد مصباحیستی این است که با ادبیاتی کمی ملوتر از کیهان، دولت پزشکیان را نقد کنند!

به انتخابات اخیر ریاست‌جمهوری نگاهی دوباره بیندازیم. جبهه‌ی انقلاب تقسیم بر دو شده بود. بدنه‌ای که جلیلی را می‌خواست و بلندگوهایی که دنبال قالی‌باف بودند. مبلغین قالی‌باف را می‌توانیم طیف‌های غیر مصباحیستی- و نه ضد مصباحیستی- جبهه‌ی انقلاب بنامیم. خلاصه‌ی حرف جماعت این بود: سعید جلیلی افکاری #آلوده دارد که رسماً و علناً سقوط انقلاب را تسریع می‌کند. انتخابات اما به دور دوم رفت و تقریباً همه‌ی این جماعت به همان سعید جلیلی رأی دادند...

بیستم دی هزار و چهارصد و سه

ح‌🍁ق

08 Jan, 07:14


اینک عکس آه یک ملت روی ماه افتاده!

ح🕯ق: پهلوی هم معایب خودش را داشت که اساساً انقلاب اسلامی در وهله‌ی اول باید برای شخص شاه فاکتور شود. شاه می‌توانست به سهولت هم‌راهی بیش‌تری با قشر مذهبی جامعه‌ی آن روز نشان دهد، درک به‌تری از چپ‌های نوعاً هنرمند داشته باشد و با کلیدواژه‌ی ساواک حتی اسباب خشم فرح و بختیار را از خود فراهم نکند. شاه می‌توانست توسعه و عدالت را هم‌زمان آهسته و پیوسته جلو ببرد و با فساد امثال اشرف هم با جدیت مقابله کند لیکن از حق نگذریم: شاه مسلمان‌ترین و ایران‌دوست‌ترین نسل را تحویل آخوندها داد و اینک نیم‌قرن بعد از حکومت ملایان، جوانان نه فقط از اسلام که حتی از کشور ذاتاً دوست‌داشتنی‌شان ایران هم فراری‌ند و با این‌که خوب می‌دانند زندگی در غربت چقدر سخت است و چقدر سرد است، باز حاضرند قید وطن را بزنند و تن به زندگی در خارج بدهند بل‌که کم‌تر ریخت بی‌ریخت آخوندها را ببینند! آخوندهایی که در همین کلیپ بالا اول موی این دختر را می‌بینند و هرگز هم بغض گلویش را نمی‌بینند! آخوندهایی که خدا را و ایران را و اسلام را از چشم یک ملت انداخته‌ند! افسوس از خون شهدا و خون دل خودمان...

نوزدهم دی هزار و چهارصد و سه

ح‌🍁ق

08 Jan, 06:47


در شهر بنرهای بی‌روح، حواسم به #تنهایی_محمد بود
یادداشتی بر مدار #شرافت

ح🕯ق: #علی به امثال صدیقی و محصولی و شمخانی و میرسلیم و نابرادرهای روحانی به چشم دشمن نگاه می‌کرد و #سیدعلی با این همه طلحه و زبیر در صلح است و به جوان‌های کشور خودش به چشم دشمن نگاه می‌کند. فقط خدا می‌داند دوستی با مصباح چه بلایی سر خامنه‌ای آورد. خامنه‌ای که می‌توانست از معایب خمینی هم بری باشد، به این سرنوشت دچار شده که طغیان را حق جوان سوری بخواند و جوان ایرانی اگر طغیان کند، اعدام. مثل خمینی که توهم زده بود قیم مردم عراق است. به عکس پست نگاه کنید. حسینی همین قدر مظلوم بود لیکن در زندان جوری موهایش را آرایش کردند که انگار کاری جز خلاف‌کاری نداشت. تو اما مرا ببخش محمد که با یک روز تأخیر برایت نوشتم. بگذار به پای فشار زندگی و الا حواسم هست که تو چقدر در شهر بنرها تنهایی و چقدر هنوز غم دارد مردمک چشم‌های معصومت. نه! تو قاتل نبودی. قتل و جنایت از قیافه‌ی همان‌هایی می‌بارد که به نامردی اعدامت کردند؛ که اذان صبح را به آهنگ مرگ تبدیل کرده‌ند؛ که حتی خدا را هم برده‌ند بالای چوبه‌ی دار. محمد! از #خدا بخواه مقاومت کند. ما جز او کسی را نداریم...

ح‌🍁ق

08 Jan, 06:31


مصباح چه بلایی بر سر انقلاب و ره‌بر انقلاب آورد؟

ح🕯ق: خامنه‌ای معصوم نیست و مصباح و اساساً پروژه‌ی مصباح، گناه کبیره‌ی ره‌بری است که انقلاب را از ریل طالقانی و چمران به قعر دره‌ی مصباحیسم کشاند. خامنه‌ای خوب بداند که مشکل جبهه‌ی انقلاب با نامه‌ی بدون سلام به جبلی‌ها و جلیلی‌ها حل نمی‌شود؛ فی‌الواقع باید آن زیارت‌نامه‌ای را پاره کنند و آتش بزنند که با ایده‌ی طرح ولایت برای مصباح نوشتند و خواندند و هر روز هم دارند می‌خوانند. عین تغافل و مر تجاهل است که شاگردهای احمق مصباح را ببینیم و چشم بر شگردهای کر و کور پیر ولایت‌نفهم پای‌داری ببندیم...

یادداشتی از ح‌سین🕯ق‌دیانی تا ساعاتی دیگر در همین کانال

ح‌🍁ق

08 Jan, 05:50


«حرام‌لقمه» ناگهان «حسین جان» شد!

ح🕯ق: قصه روشنه. من این ایام از جبهه‌ی انقلاب متنفرترم تا جبهه‌ی پای‌داری؛ چون امروز عبای مصباح بر سر کل جبهه‌ی انقلاب پهنه. عبایی که قدرت فکر رو و قوت نقد حکومت رو از بزرگ و کوچک این جبهه گرفته. نقل یک جبهه‌ی به شدت و حدت بی‌مرامه که سال مهسا به من می‌گفت «حروم‌لقمه» و الان که تا حدی فهمیده هیچی در جبهه‌ی انقلاب نیست و خبری از هیچ روزنامه‌نگار درست‌درمانی در جبهه‌شون نیست، تا اولش «حسین جان» نگن، برام کامنت نمی‌ذارن! دیدن از عماربازی مصباح، جز تحلیل‌های چالدرانی اساتید حراف جبهه‌ی انقلاب یا حرف مفت دلار بیست هزار تومانی هیچی درنمیاد، حالا ما باز دوباره شدیم «حسین جان» و این همه در حالی است که از سال هشتاد و نه سکوت همین انقلابی‌ها در برابر پای‌داری‌ها باعث شد مصباحیست‌ها این قدر بی‌حیا شن که به فرزند شهید اوصاف مصباح رو نسبت بدن! نه دیگه! هیچ چی مثل قبل نمی‌شه! نماد بی‌مرامیه جبهه‌ی انقلاب. هشتاد و هشت از کاکل قلم آدم بالا برن و بعد چون انتخابات رو به پزشکیان باختن، تازه یادشون افتاد من حسین جانم! همه‌شونم یه عکس سلیمانی گذاشتن پروفایل‌شون! عجب!

نوزدهم دی هزار و چهارصد و سه

ح‌🍁ق

07 Jan, 13:44


این جبهه‌ی شل‌مغز انقلاب

ح🕯ق: آن روزی که مجری مصباح‌پرست، احمق و دهن‌لق TV که صاحب‌صفحه‌ی روزنامه‌ی بذرپاش هم هست، برداشت و در اوج بی‌اخلاقی علیه شهیدان مطهری و بهشتی چرت و پرت نوشت و عوض بررسی ثروت بادآورده‌ی صادق محصولی- در مقام عابربانک مصباح یزدی- گیر بی‌خود به بنز مطهری و خانه‌ی بهشتی داد، نوشتم که اگر جلوی جریان عدالت‌خوار کر و کور گرفته نشود، پی‌گیری عدالت به سبک کمونیست‌ها هرگز در بهشتی و مطهری متوقف نمی‌شود و این بوم‌رنگ دیر یا زود به ملاج شخص مصباح و پرستندگان بی‌خاصیتش هم می‌خورد‌. اساساً واکاوی عدل به سبک و سیاق چپ‌ها از دیگر خدمات مصباح به خامنه‌ای است؛ پرورش مشتی بچه‌حزب‌اللهی مزلف که به اسم عدالت، دنبال قاتل بروسلی در کرج می‌گردند! این بوم‌رنگ حالا مسیر قبلی را برگشته و در رستوران گردان برج میلاد، اصابت کرده به ناف شکم حمید رسایی! البته رسایی به‌تر است خیلی هم حالا نگران نباشد؛ اگر به او هلدینگ جایی نرسیده، عوضش به قدر کافی بیضه‌های پیر پای‌داری رسیده که تا ته بخورد و یک آروغ هم به افتخار استاد فکر جبهه‌ی بی‌فکر انقلاب بزند! یعنی حیف شاش و فحش که حرام این جبهه کنی!

هجدهم دی هزار و چهارصد و سه

ح‌🍁ق

07 Jan, 09:09


#مصباح فتنه‌ای در لباس بصیرت
ح🕯ق: این متن ده قسمتی رو بخونین تا یادداشت جدیدم رو هم ان‌شاءالله تا ساعاتی دیگه به شکل آن‌لاین بنویسم
https://t.me/revayatehagh1400/13675

ح‌🍁ق

07 Jan, 07:01


[مصباح با خامنه‌ای چه کرد؟]
🚩یک یادداشت در چند پست از ح‌سین🕯ق‌دیانی تا ساعاتی دیگر

ح‌🍁ق

07 Jan, 06:29


این‌جاست که باید گفت عجب

ح🕯ق: برای دو روز حکومت بیش‌تر، می‌ارزد آیا این‌قدر #دروغ بگوییم و حتی مسلم‌ترین واقعیت‌های تاریخ معاصر را هم با قلب واقعیت تحلیل و تفسیر کنیم؟ آن‌هم جوری که حتی #حسین_همدانی و حرفش فدا شود؟ کاش خامنه‌ای متوجه شود که مشکل امروز نظام با پیام بدون سلام به همایش جبلی‌ها و جلیلی‌ها حل نمی‌شود. بحث اصلاً شاگردهای احمق و دهن‌لق مصباح نیست؛ شگردهای مصباح است و این شگردهای مصباح است که این همه ره‌بر را از کر و کوری رسانه‌های جبهه‌ی سارق کلمه‌ی انقلاب، عصبانی کرده. در شگردهای مصباح هیچ چیز اندازه‌ی دروغ فضیلت نیست. دروغ بگو که ذاتاً با تحزب مشکل داری و سر همین با حزب جمهوری اسلامی شهید بهشتی حال نمی‌کنی و بعد حزب پای‌داری را خراب کن روی سر انقلاب و حتی ره‌بر انقلاب. این البته مال یک دهه پیش است؛ اینک عبای مصباح بر سر کل جبهه‌ی انقلاب پهن است‌ و نتیجه را هم داریم می‌بینیم. روزی عبور از ح‌سین🕯ق‌دیانی و روزی دیگر حتی عبور از حسین همدانی و راستش خامنه‌ای باید علیه مصباح قیام کند؛ جلیلی و جبلی خر که باشند؟ فقط #خدا می‌داند چه گندی زد مصباح به پیکر انقلاب و هیکل ولایت...

هجدهم دی هزار و چهارصد و سه

ح‌🍁ق

07 Jan, 06:02


#تنها

ح🕯ق: همه جای هر دو دستش جای زمخت‌ترین پینه‌ها بود. پینه‌هایی که شهادت می‌داد محمد از بچگی کارگری کرده. این را حتی از قیافه‌ش هم می‌شد فهمید. هم‌چنان که بی‌شرفی مصباحیست‌ها از جای مهر ابلیس روی پیشانی‌شان هویداست. مصباحک‌ها و صفارک‌ها جوری از قتل وحشیانه‌ی روح‌الله‌های کذایی و آرمان‌های فضایی قبیله‌ی خودشان سخن می‌گویند کأنه نیکا و سارینا و مهرشاد و حمیدرضا را در اوج شفقت و مهربانی کشتند. ما رسماً با وقیح‌ترین حکومت تاریخ طرفیم؛ مؤدب‌های وحشی. جماعتی که خون مردم را به جوش می‌آورند و بعد سخن از آرامش می‌گویند. جماعتی که ایمان مردم را به کفر می‌کشانند و بعد نزاکت خود را به رخ مردم می‌کشند. عجیب آن‌‌که پدر شهید ساختگی‌شان هم آمد TV و اعتراف کرد که قتل کار کسانی دیگر بوده. باری خون از خطبه‌های لجن و متعفن امثال علم‌الهدی می‌چکد؛ از قلم نحس و نجس مدیر حرام‌لقمه‌ی کیهان. حسینی اهل کار بود و کارگر بی‌کار نیست که مثل نقدی و جعفری و یک‌تا و صفار و شریعت‌مداری و هر دو تا طائب یکی از یکی زشت‌تر و پلشت‌تر هی آدم بکشد و هی چمران بکشد و هی روشن‌فکر بکشد و همه را هم بیندازد گردن این و آن. نمک به حرام‌ها در خلال حکومت بر مدار لج‌بازی با ملت، جوان‌های کشور را به جان هم می‌اندازند و بعد در حالی برای کشته‌های بی‌مقدار طیف خود آب‌غوره می‌گیرند که قاتل محمدحسن و ابوالفضل را نه اعدام و نه حتی اعلام می‌کنند. خدایی چه بود جرم محسن شکاری؟ #علی به امثال صدیقی و محصولی و شمخانی و میرسلیم و نابرادرهای روحانی به چشم دشمن نگاه می‌کرد و #سیدعلی با این همه طلحه و زبیر در صلح است و به جوان‌های کشور خودش به چشم دشمن نگاه می‌کند. فقط خدا می‌داند دوستی با مصباح چه بلایی سر خامنه‌ای آورد. خامنه‌ای که می‌توانست از معایب خمینی هم بری باشد، به این سرنوشت دچار شده که طغیان را حق جوان سوری بخواند و جوان ایرانی اگر طغیان کند، اعدام. مثل خمینی که توهم زده بود قیم مردم عراق است. به عکس پست نگاه کنید. حسینی همین قدر مظلوم بود لیکن در زندان جوری موهایش را آرایش کردند که انگار کاری جز خلاف‌کاری نداشت. تو اما مرا ببخش محمد که با یک روز تأخیر برایت نوشتم. بگذار به پای فشار زندگی و الا حواسم هست که تو چقدر در شهر بنرها تنهایی و چقدر هنوز غم دارد مردمک چشم‌های معصومت. نه! تو قاتل نبودی. قتل و جنایت از قیافه‌ی همان‌هایی می‌بارد که به نامردی اعدامت کردند؛ که اذان صبح را به آهنگ مرگ تبدیل کرده‌ند؛ که حتی خدا را هم برده‌ند بالای چوبه‌ی دار. محمد! از #خدا بخواه مقاومت کند. ما جز او کسی را نداریم...

هجدهم دی هزار و چهارصد و سه

ح‌🍁ق

08 Dec, 18:06


🎙حکایت ح🍁ق
انقلابی‌ها دقیق و عمیق گوش کنن حرفم رو
انتخاب دشمن ره‌بر است یا فارس و کیهان؟
خیلی بد #سرما خوردم؛ ببخشین بابت صدا
https://t.me/revayatehagh1400

ح‌🍁ق

08 Dec, 17:20


🍁یادداشت‌های آن‌لاین روزنامه‌نگار بدون روزنامه- ۹۴
بی‌شعوری رسانه‌ای
ح‌‌🍁ق: سفیر ایران در سوریه از تفاوت تحریرالشام با داعش سخن می‌گوید اما شریعت‌مداری مدعی است که تحریرالشام نسخه‌ی جدید داعش است. این‌که چقدر میان داعش و تحریرالشام اشتراک و اختلاف وجود دارد، موضوع این متن نیست. من می‌خواهم به روی‌کرد ضد رسانه‌ی مدیر کیهان اشاره کنم؛ آن‌هم در لوکیشن خبرگزاری فارس! وقتی در کشوری اتفاقی از جنس این روزهای سوریه می‌افتد، حکم عقل به خصوص برای آدمی که با رسانه آشناست این است که حتی‌المقدور درباره‌ی دولت جدیدالورود با لطافت سخن بگوید بل‌که سهم خود را از کیک قدرت حفظ کند. نکته‌ی واضحی که سفیر ایران فهمیده و مدیر کیهان نه. مع‌الاسف ناچاریم امثال مصباح و شریعت‌مداری را جز برای خامنه‌ای فاکتور نکنیم! خدایی آدمی تا این حد دور از رسانه جایش کیهان است؟ ولایت‌مداری به نوشتن این نکات است، نه این‌که‌ در هر حال برای سید پپسی باز کنی. بعد تو ببین فارس دیگر چقدر احمق است که عدل همین بخش از اراجیف شریعت‌مداری را تیتر می‌کند!
▪️
گمانم کم‌کم دارید می‌فهمید مشکل جبهه‌ی #نامرد و #نامراد انقلاب با من چیست!
🍁هجدهم آذر هزار و چهارصد و سه

ح‌🍁ق

08 Dec, 15:12


🍁یادداشت‌های آن‌لاین روزنامه‌نگار بدون روزنامه- ۹۳
پاچه‌مداری
ح‌🍁ق: باز یک اتفاقی در منطقه افتاد؛ باز بصیرت خامنه‌ای ثابت شد! فرقی نمی‌کند نصرالله شهید شود یا هنیه یا سنوار؛ اسد سقوط کند یا رئیسی به ته دره سفر کند. هنوز خود اتفاق به درستی نیفتاده، رسانه‌های نارس جبهه‌ی شل‌مغز انقلاب، موتور قراضه‌شان را روشن می‌کنند. تحلیل همه‌شان هم دو محور بیش‌تر ندارد: اگر یارو به حرف خامنه‌ای گوش داده بود، به فنا نمی‌رفت و دیگر این‌که عبرت بگیر آقای ظریف و کم‌تر به غرب اعتماد کن!
▪️
گیرم بشار اسد چوب بی‌بصیرتی‌ش را خورد و چون به تذکر خامنه‌ای گوش نکرد، گوشش پیچیده شد. الباقی زعمای جبهه‌ی مقاومت چرا ظرف کم‌تر از سه- چهار ماه به شهادت رسیدند؟ یعنی نصرالله و سنوار اگر به تذکرات مقام عظمای ولایت گوش داده بودند، الان نتانیاهو در سینه‌ی قبرستان خوابیده بود؟ خدایی خودتان خنده‌تان نمی‌گیرد که در هر واقعه‌ای می‌خواهید با یک تاکتیک نخ‌نما و ثابت پر و بال بدهید به بصیرت خامنه‌ای؟
▪️
کل رسانه‌های‌شان را پر کرده‌ند از خریدن فحش برای آقا. به ظریف متلک می‌اندازند و در عمل اما زمخت برای خامنه‌ای #فحش می‌خرند!
🍁هجدهم آذر هزار و چهارصد و سه

ح‌🍁ق

08 Dec, 14:43


🍁یادداشت‌های آن‌لاین روزنامه‌نگار بدون روزنامه- ۹۲
روضه‌ی انقلاب
ح‌🍁ق: خط «نباید بگوییم شکست خورده‌ایم» از سال نود و دو باعث شد که جبهه‌ی انقلاب هی شکست بخورد؛ هی هم بگوید نباید بگوییم شکست خورده‌ایم! و این بار لابد با کاریکاتورکشی از «ما رأیت الا جمیلا!» این وضع تحلیل و تفسیر در جبهه‌ای است که مداح‌هایش خط سیاسی می‌دهند و هم‌زمان شومن TV هم هستند. یعنی دقیقاً چه اتفاق دیگری باید بیفتد که بالاخره یک شکست را قبول کنیم؟ مرگ نظام؟ کاش روضه‌خوان همان روضه‌ش را می‌خواند و این همه مفسر و تحلیل‌گر و روزنامه‌نگار نداشت جبهه‌ی انقلاب‌. همین که جماعت افتاده‌ند به روحیه‌دهی، خودش یعنی پذیرش ناخودآگاه شکست. شکستی که نباید کتمان شود. مهدی رسولی جلیلی‌چی نیست ولی مشکل جبهه‌ی انقلاب در عالم رسانه خیلی هم حالا به حزب پای‌داری ربط ندارد. آدم عاقل اتفاقاً به شکست اعتراف می‌کند و الا نمی‌تواند از کربلای چهار به کربلای پنج برسد‌. طرح ولایت همان شکست بزرگی بود که با همه‌ی مفاهیم بازی کرد و آدم‌ها را در جاهای اشتباه گذاشت. این تحلیل غلط به این خط غلط‌تر منجر می‌شود: هی بباز و هی بگو خدا با صابرین است!
🍁هجدهم آذر هزار و چهارصد و سه

ح‌🍁ق

08 Dec, 12:25


🍁یادداشت‌های آن‌لاین روزنامه‌نگار بدون روزنامه- ۹۱
تعریف #جوک توسط خبرگزاری خرچنگ‌های مردابی
ح‌🍁ق: فارس نوشته بشار اسد به توصیه‌های جمهوری اسلامی درباره‌ی احترام به مردم و لزوم حفظ مردم‌سالاری توجه نکرد!
🍁هجدهم آذر هزار و چهارصد و سه

ح‌🍁ق

08 Dec, 11:04


🍁یادداشت‌های آن‌لاین روزنامه‌نگار بدون روزنامه- ۹۰
آقای هرندی! لیاقت شما همین است
ح🍁ق: آسان‌ترین کار برای فهم آینده این است که ببینیم مصباحیست‌ها چه می‌گویند و بعد حتم کنیم که دقیقاً بر عکس آن اتفاق می‌افتد. روزی کرونا را توهم توطئه خواندند و دگر روز احتمال سقوط اسد را به مسخره گرفتند. نمونه از این دست بسیار است. فی‌الواقع باید به ریش مصباح خندید؛ بابت این ارث درخشانی که برای انقلاب باقی گذاشت. هنر و فهم رسانه و اموری مثل روزنامه‌نگاری نه آن چیزی است که با بوسیدن پای خامنه‌ای حاصل شود. کاری که مصباح با حضرت ماه کرد، این بود که از کل تلویزیون، سایت رجانیوز و هفته‌نامه‌ی رسایی بسازد؛ لانه‌ی زنبور بی‌شعورها که حتی از شعار هم کاریکاتور می‌کشند...
▪️
کلیپ پست بالا را نگاه کنید. مثل این احمق پر است در جبهه‌ی امروز انقلاب، ولو بر خلاف این احمق، جلیلی‌چی نباشند. آدم‌هایی با نازل‌ترین فهم از رسانه که با شانه‌مالی و پاچه‌خواری- و نه با هنر- به این‌جا و آن‌جا رسیده‌ند. اینک رسانه‌های جبهه‌ی موسوم به انقلاب دقیقاً افتاده دست جماعتی که در وهله‌ی اول «ضد رسانه» هستند. کسانی که بیش‌ترشان برکشیده‌ی کلاس‌های طرح ولایت مصباح‌ند و بدون آن‌که فوت و فن رجز را بدانند، شهوت رجزخوانی دارند. این‌ها به آخوندهای مؤسسه‌ی امام خمینی «استاد» می‌گویند و بدنه‌ی جبهه‌ی انقلاب هم به این‌ها #استاد می‌گوید...
▪️
پاییز هزار و چهارصد که قبیله‌ی مصباح افتاد به جانم، یکی از کسانی که از همه بیش‌تر کرم ریخت، همین حافظ حکومت بشار بود! جانوری که یک سال بعد سر قصه‌ی مهسا هر چه بیش‌تر در TV سنگ خامنه‌ای را به سینه زد، بیش‌تر برای ره‌بر فحش خرید! نقل کسی یا به‌تر بنویسم کسانی است که #رسانه را با #روابط_عمومی عوضی گرفته‌ند و خب صفار هرندی از همان قبل پی به بی‌هنری جماعت برده بود. بارها هرندی به من می‌گفت وطن امروز وقتی تو را دارد، چرا صفحه‌ی طنزش را به این مردک می‌دهد؟ صفار به درستی می‌گفت که در قلم این متوهم رگه‌ی طنز نیست بل‌که فقط جنبه‌ی بگومگو دارد. فی‌الواقع صفار حتی برای یک روزنامه‌ی مستقر در جبهه‌ی انقلاب هم قلم این بابا را زیاد می‌دانست و اساساً بحث صفار نیست. از پراید #پرادو درنمی‌آید! چه صفار بگوید و چه نه...
▪️
جبهه‌ی انقلاب یک مریض سرطانی و سمی است که تو می‌بینی بعدها صفار هرندی رئیس شورای نظارت بر صدا و سیما می‌شود و همان‌هایی که داشت ضعف قلم‌شان را به رخ من می‌کشید، آویزان‌های درخت جام جم! کسانی که قادرند دوقطبی دایی- حججی بسازند؛ آن‌هم در رسانه‌ی مثلاً ملی که هرگز جای تمسخر علی دایی نیست.‌..
▪️
اولین سال‌گرد نهم دی هشتاد و هشت به من زنگ زدند که می‌خواهیم روی متن «چهارشنبه اتوبوسی» عکس سوار کنیم و کلیپ کنیم و در TV پخش کنیم. گفتند متن را هم خودت بخوان. گفتم منبع آن متن #روزنامه بود و #تلویزیون رسانه‌ی دیگری است. من با این فرض آن متن را نوشتم که قرار است در یک روزنامه‌ی ان‌شاءالله انقلابی منتشر شود، نه رسانه‌ی ملی‌...
▪️
غرض این‌که نویسنده‌ی یادداشت «من مستأجر نیستم؛ خانه‌م بیت ره‌بری است» هیچ دلیلی ندارد که بخواهد به شومن‌های عاری از قلم TV حسادت کند. بماند که اساساً به فاصله‌ی روشنم با اساس جبهه‌ی امروز انقلاب حتی دارم افتخار هم می‌کنم. باری من دارم این یادداشت‌ها را می‌نویسم فقط و فقط از سر این‌که هنوز حتم دارم خامنه‌ای را دوست دارم. حق این سید، این تلویزیون نیست. صدا و سیمای جبلی- جلیلی به‌ترین رسانه است از منظر خریدن فحش برای ره‌بر، برای نصرالله، برای حزب‌الله، برای مقاومت، برای ولایت. من رسانه را می‌شناسم که دارم این ادعا را می‌کنم. شگردها و شاگردهای مصباح جوری در مخاطب حس زنندگی و یک‌دندگی را تحریک می‌کنند که بیننده جز با فحش به نفر اول مملکت احساس سبکی نکند. در اصل ضعیف‌تر از قلم این ماله‌کش‌ها، نحوه‌ی ورودشان به موضوعات است. نحوه‌ی ورود غلطی که با هزار تا دوربین در ضاحیه هم جبران نمی‌شود. به راستی صدری‌نیا نویسنده است؟ موگویی نویسنده است؟ اگر آری، پس چرا منت قلم من را می‌کشند؟ و اگر نه، حق با من است که سمی و سرطانی بخوانم جبهه‌ی این شب‌های انقلاب را...
▪️
این متن حکایت کسانی است که اسم توهم خود را تحلیل می‌گذارند. کسانی که چون به بچه‌های وزارت «نه» نمی‌گویند، صاحب وزانت هم می‌شوند. کسانی که می‌توانستند از فرصت حضور عطاءالله مهاجرانی در بیروت به‌ترین بهره‌ها را ببرند اما خب نوشتن وقایع #قلم می‌خواهد، نه روابط عمومی خوب! اینک جبهه‌ی انقلاب پر از بچه‌های مؤدب غیر سیگاری خوش‌اخلاق و البته «فعال رسانه» است که محصول کارشان حتی خودشان را هم راضی نمی‌کند‌، چه برسد به هشتاد میلیون آدم...
▪️
آقای هرندی باختی و بد هم باختی. شما در عرصه‌ی رسانه، هم خودت را بازنده کردی و هم بالاتر خامنه‌ای را.‌ قشنگ نظارت کن بر کلونی بی‌شعورها...
🍁هجدهم آذر هزار و چهارصد و سه

ح‌🍁ق

08 Dec, 10:55


ح🍁ق: ارمغان سوپرتخیلی مصباح برای صدا و سیمای خامنه‌ای

ح‌🍁ق

08 Dec, 09:48


🍁یادداشت‌های آن‌لاین روزنامه‌نگار بدون روزنامه- ۸۹
#زنگ_خطر
ح🍁ق: روز سقوط صدام، دوست داشتم پای نعش آن سگ‌سبیل تکریتی نه چکمه‌پوش‌های یانکی که چمران و متوسلیان را در حال سماع ببینم. یک حالی داشتم شاید شبیه حال امروز بچه‌های شهدای مدافع حرم؛ با این‌که می‌دانم صدام و اسد را نباید با هم قیاس کرد و خب قیاسی هم نکرده‌م. حرفم سر آن مفهوم است که اسمش را می‌گذارم غیرت...
▪️
آن شب برای اولین بار خواب پدرم را دیدم. چیز واضحی از خواب یادم نمانده بود ولی در همان خلسه‌ی خواب و بیداری، جرقه‌ی متنی در ذهنم نقش بست: ما با قوی‌ترین ورژن صدام جنگیدیم و امریکایی‌ها با همان نفله که ریش زشتش پر از شپش بود. همان صبح زود رفتم بهشت زهرا و درود فرستادم به روح شهدا...
▪️
شهدای مدافع حرم، مدافع نور بودند؛ مدافع آن بیت درخشان سعدی. جز این، مدافع وطن هم بودند؛ آن‌جا که تکفیری‌ها را در همان بیرون مرزها متوقف کردند.‌ جنگ با تکفیری‌ها و به عبارت به‌تر دفاع از قدس مهم‌ترین نقطه‌ی اشتراک بچه‌های ما با حکومت اسد بود. حکومتی که حتماً گیر و گورهای خودش را داشت؛ گیر و گورهایی که مظلومیت شهدای مدافع حرم را بیش‌تر می‌کرد...
▪️
سقوط اسد برای همه‌ی آن‌هایی که خود را دل‌داده‌ی فلسطین می‌دانند، خبر بدی است. حکومت اسد هم مثل هر حکومت دیگری مجموعه‌ای بود در هم از خوبی‌ها و بدی‌ها؛ خوبی‌هایش این بود که دمشق در دوگانه‌ی تهران- بغداد طرف ما را گرفته بود و در دوقطبی فلسطین- اسرائیل هم طرف‌داری از طرف مظلوم ماجرا می‌کرد...
▪️
هم‌چنان که هیچ چیز حتی سقوط نظام سیاسی فعلی نمی‌تواند خدشه‌ای بر خون شهدای هشت سال دفاع مقدس وارد کند، سقوط حکومت اسد هم مانع اجر شهدای مدافع حرم نیست. آن‌ها آرمان درست خود را داشتند. همان آرمانی که باعث شد چمران بی‌خیال برکلی شود و برود بیروت، پای حسن عبدالله‌زاده را به دمشق باز کرد. نه حکومت وقت لبنان موضوع اصلی چمران بود، نه حکومت وقت سوریه موضوع اصلی شهدای مدافع حرم. دقیقاً بحث حرم بود؛ حرمی به نام مسجدالاقصی، حرمی به نام زینبیه، حرمی به نام رقیه و صدالبته حرمی به نام وطن. حسن عبدالله‌زاده اگر در تدمر با تکفیری‌ها نمی‌جنگید، ای بسا که جنگ از جبهه‌ی شام به جبهه‌ی خاک خودمان سرایت می‌کرد...
▪️
حتماً به کم و کیف سیاست منطقه‌ای نظام نقد وارد است. ما نباید جوری در سوریه و لبنان حضور پیدا می‌کردیم که تقابل‌مان با تکفیری‌ها به تقابل‌مان با مردم سوریه هم ترجمه شود ولی صرف نظر از میزان درستی این نقدها، هنوز هم و تا ابد باید پای خون بلباسی و حججی و بیضایی و سیاه‌کالی ایستاد. هم‌چنان که نقد فنی به عملیات کربلای چهار، نافی اجر شهدای آن عملیات نیست، این‌جا هم نباید جوری حرف بزنیم که انگار همه‌ی هم و غم شهدای مدافع حرم، حفظ حکومت اسد بود...
▪️
این اما وقت دیگری است. لازم است تجدید نظری اساسی کنیم در سیاست صدور انقلاب و حتی در نحوه‌ی دفاع‌مان از مردم فلسطین. دنیای عرب فقط این گروه‌هایی نیستند که دارند در زمین جمهوری اسلامی بازی می‌کنند. مردم سوریه و لبنان که جای خود دارد؛ حتی مردم بحرین هم خیلی اوقات با اوقات‌تلخی به سیاست‌های رسمی جمهوری اسلامی واکنش نشان می‌دهند. هم‌چنان که بارها تیترهای مسخره و مضحک کیهان به شر منجر شد و حسابی مردم منامه را از نظام رنجیده‌خاطر کرد...
▪️
از سویی در ایران شعار «نه غزه، نه لبنان» هم‌چنان طرف‌دارهای جدی خود را دارد؛ از سویی مردم کشورهای محور مقاومت رسماً به ایران به چشم فضول نگاه می‌کنند. کاش توهم نزنیم که منطقه همان شکلی است که این TV دوزاری مصباح‌زده نشان‌مان می‌دهد. حرف حساب ملت‌های منطقه این است: جمهوری اسلامی نباید به بهانه‌ی دفاع از فلسطین، خودش را قیم لبنان و سوریه بداند. تقریباً همین حرف را مردم خودمان هم دارند می‌زنند: نباید در بحث آزادی قدس، کاتولیک‌تر از پاپ شویم...
▪️
فرض است که از سقوط اسد و نیز سقوط حجاب درس‌های لازم را بگیریم. نظام باید سرش را در آن سوراخ فرو کند که سودی واقعی برایش داشته باشد و الا به موازات بی‌اسدی، بی‌حجابی هم بدتر تشدید می‌شود. باری کشتی‌بان را سیاستی دیگر باید و الا جمهوری اسلامی می‌شود همان نظام که نه در داخل محبوبیت دارد و نه در منطقه...
▪️
اول انقلاب خمینی آیا قیم مردم عراق هم بود که مدام آن‌ها را علیه صدام تحریک می‌کرد؟ جنگ حتماً دلایل دیگری هم داشت ولی به نام خداوند جان و خرد. ما باید با مدد از تجربه #درس_عبرت بگیریم که در دو کشور سوریه و لبنان حق دخالت نداریم. منطقه آنی نیست که کیهان در تیتر یک خود نشان می‌دهد. منطقه این شعارهای تخمی- تخیلی انقلابی‌های ظاهراً ضد پای‌داری در میدان فلسطین نیست. کل منطقه را هم که فتح کنیم، مادام که وضع اقتصادمان این باشد و مصباحیسم جولان‌دار همه جا، باز دوباره جولان را از دست می‌دهیم...
▪️
«اسد رفت» خبر نیست؛ «زنگ خطر» است...
🍁هجدهم آذر هزار و چهارصد و سه

ح‌🍁ق

08 Dec, 08:26


🎙حکایت ح🍁ق
🔻آیت‌الله خامنه‌ای؛ دوستان و دشمنانش
🔺️بابت صدای خرابم معذرت می‌خواهم!
https://t.me/revayatehagh1400

ح‌🍁ق

08 Dec, 07:35


🍁یادداشت‌های آن‌لاین روزنامه‌نگار بدون روزنامه- ۸۸
#آژیر_خطر
ح🍁ق: مثل کثیفت‌ترین زباله‌ها بریزید دور افکار و عقاید سیاه مصباح را و جمهوری اسلامی را تا از این دیرتر نشده، برگردانید به همان کانال چمران و بازرگان و طالقانی؛ که سقوط حکومت‌ها ولو آن‌که هوادار فلسطین باشند، به راحتی آب خوردن اتفاق می‌افتد. روشن می‌نویسم: عمری به مصباح به چشم بصیرت نگاه کردید و خدا قبول کند! اینک به چشم فتنه به مصباح نگاه کنید و به مصباحیست‌ها نیز جز به چشم نفوذی و جاسوس و احمق و دیر و دور نگاه نکنید. کاش ممنوع کنید تجمعات وحوش سوپرانقلابی را در میدان فلسطین. جماعت اگر ظاهر ضد پای‌داری هم داشته باشند، باز بی‌شعورند. هیچ چیز از جنگ‌پرستی این‌ها نصیب ولایت بل‌که مقاومت نمی‌شود. به پروژه‌ی طرح ولایت با دیده‌ی تردید نگاه کنید. پروژه‌ای که شعور را از انقلابی‌ها گرفته و مشتی حزب‌اللهی متوهم و شعاری و آخرالزمانی روی دست سیدعلی باقی گذاشته. سپاه را از شاخه‌ی نظامی مصباح برگردانید به همان ریل قطار تهران- اندیمشک و عوض بی‌حجاب‌ها، صدیقی و میرباقری و نقدی را جریمه کنید. نمی‌فهمید دارند کاریکاتور می‌کشند از مفاهیم؟
🍁هجدهم آذر هزار و چهارصد و سه

ح‌🍁ق

08 Dec, 07:02


🍁یادداشت‌های آن‌لاین روزنامه‌نگار بدون روزنامه- ۸۷
اسد رفت
ح🍁ق: قدبلند چشم‌آبی هم بالاخره سقوط کرد؛ کسی که کشورش و حتی پدرش دست کم در سال‌های جنگ برای ایرانی‌ها محبوب بود؛ که حافظ اسد اگر چه عرب بود و اگر چه افکار بعثی داشت اما در همه‌ی هشت سال جنگ از ایران حمایت کرد!
▪️
مقاومت بدترین روزهای خود را می‌گذراند؛ روزهایی که از صدر به ذیل رسیده است. سوریه و لبنان و ایران ندارد. مقاومت بدون حمایت مردمی ره به بی‌راهه می‌برد و این واقعیت را باید قبول کنیم. حالا نه در فلسطین خبری از هنیه است، نه در غزه اثری از سنوار؛ بیروت بدون نصرالله شده و دمشق هم از اسد خالی است. فاصله‌ی پیروزی تا شکست همین قدر کوتاه است؛ اگر توهم بزنیم با مدل هفتم اکتبر می‌توانیم مقاومت را به خبر اول دنیا تبدیل کنیم!
▪️
مقاومت منهای عقلانیت مثل ولایت منهای جمهوریت می‌ماند؛ جواب نمی‌دهد. این نمی‌شود که ما در سر سودای آزادی قدس داشته باشیم و خودمان شهره به تحکم باشیم. باری وهن دموکراسی بود انتخابات در سوریه و #خدا حتی به حامیان مسجدالاقصی هم #چک_سفید نمی‌دهد!
▪️
از سقوط اسد #درس_عبرت بگیریم و الا ما هم #جارو می‌شویم...
🍁هجدهم آذر هزار و چهارصد و سه

ح‌🍁ق

08 Dec, 06:23


🎙حکایت ح🍁ق
هشتاد و هشت هم #قلم دستم بود نه باتوم
این بار در جواب کیسینجرهای آن طرف آب
من هرگز نه لباس‌شخصی بودم نه #بسیجی
نباید در دست‌انداز هشتاد و هشت گیر کنیم
https://t.me/revayatehagh1400

ح‌🍁ق

08 Dec, 05:52


🎵آب‌شار
هر چشمی، سرچشمه‌ای است؛ اگر زیبا ببارد
https://t.me/revayatehagh1400

ح‌🍁ق

08 Dec, 05:04


🍁یادداشت‌های آن‌لاین روزنامه‌نگار بدون روزنامه- ۸۶
#میرحسین
ح🍁ق: سال هشتاد و شش هم کارم مسافرکشی بود. بارها این موقعیت برایم پیش آمده بود که بروم در جایی از دولت احمدی‌نژاد قرار بگیرم ولی نرفتم.‌ حتی پایم را در وزارت‌خانه‌ی میدان بهارستان نگذاشتم؛ با این‌که وزیرش هرندی بود و من آن همه صفار را دوست می‌داشتم.‌ اصلاً می‌دانید؛ مسافرکشی آسان نبود ولی داشت به من دید می‌داد؛ نگاه می‌داد. هر مسافری که می‌زدم، قدر صدها کتاب و ده‌ها روزنامه ارزش داشت. من آن سال‌ها داشتم مردم را بدون واسطه‌ی رسانه‌ها رصد می‌کردم و از حضور در بطن و متن جامعه لذت می‌بردم...
▪️
همان سال در #میدان_انقلاب با #خیاطی_پژمان آشنا شدم. مردی باصفا که انگار در خلوص دهه‌ی شصت گیر کرده بود. خیاطی‌ش پر بود از تصاویر شهدای دهه‌ی شصت اما خودش یک تنه ده‌ها شهید بود. مردی خدادار و خلق‌مدار...
▪️
همان روز جلوی دانش‌گاه ماشینم پر از مسافر بود که ناگهان میرحسین را دیدم؛ در راسته‌ی کتاب‌فروشی‌ها. کسی کنارش نبود و یکی دو تا کتاب دستش بود. خدای من موسوی. امپیتیری همه‌ی خاطره‌های خوش ما در دهه‌ی شصت. بی‌اختیار داد زدم میرحسین! برگشت و دست تکان داد. یکی از مسافرهای عقب که دختر جوانی بود، گفت آقای موسوی است؟ گفتم آره دیگه! گفت پدرم چقدر از ایشون خوب می‌گه! گفتم خب شمایل یک دهه است...
▪️
چقدر دوست داشتم #مسافر نداشتم و می‌توانستم با موسوی گپ بزنم. نه که غافل بوده باشم از اختلاف‌های ریز و درشتش با حضرت آقا؛ نه. میرحسین برای من نماد یک تاریخ بود.‌ کسی که نمی‌شد دوستش نداشت. در اصل احمدی‌نژاد می‌خواست ادای میرحسین را در بیاورد. نکته این‌جا بود که موسوی اصل جنس بود و #شهید هم نشده بود که تکرار و کپی بخواهد...
▪️
هنوز دو سال تا هشتاد و هشت مانده بود و من راستش موسوی را نه با دوم خردادی‌ها که بیش‌تر با سوم خردادی‌ها بر می‌زدم. کسی که در آن واحد، خمینی و خامنه‌ای و بهشتی و خاتمی و همت و باکری بود؛ حلقه‌ی وصل...
▪️
زنگ زدم همان جا پشت فرمان به مادرم که بگو الان در انقلاب کی را دیدم؟ تقلب رساندم که یکی از مردان و مدیران دهه‌ی شصت را! جلدی پرسید میرحسین؟ گفتم آره! با همان صفا و سادگی مادرانه‌ش گفت خب دعوتش می‌کردی خانه! می‌گفتی با بهزاد نبوی عکس داری! گفتم نمی‌شد؛ مسافر دارم توی ماشین...
▪️
میرحسین که بعد از فریاد میرحسین من برگشت، کتمان نمی‌کنم نور داشت در صورتش. نوعی اخلاص شاید. نوعی سادگی شاید. نوعی روراستی شاید. من تا آن زمان بارها علیه همه‌ی مشاهیر جناح چپ نوشته بودم الا همین میرحسین. میرحسین در عهدی نانوشته برایم در حکم خط قرمز بود‌ که نباید تخریب شود یا دست کم نباید در قاب دوم خرداد محدود شود. من میرحسین را دوست داشتم، چون عکس‌های سیاه و سفید را دوست داشتم؛ چون #مصدق را دوست داشتم؛ چون #بهشتی را دوست داشتم و چون خامنه‌ای را دوست داشتم. یعنی چطور بنویسم؛ عقلم می‌گفت چهار تا اختلاف نظر ریز و درشت و مهم و غیر مهم موسوی با خامنه‌ای به من مربوط نمی‌شود که بخواهم فقط یکی از این دو نفر را دوست داشته باشم و البته مثل من زیاد بودند. حزب‌اللهی‌هایی که حرمت و احترام خاصی برای نخست‌وزیر عصر جبهه و جنگ قائل بودند...
▪️
شبش در خانه یادداشتی در تمجید از میرحسین و آن‌چه دیده بودم نوشتم. هنوز با خودکار می‌نوشتم آن سال‌ها. مانده بودم ببرم بدهم کدام روزنامه که یک مرتبه حس کردم بی‌خیال! بگذار این متن توی دلت بماند. فکر کنم توی دست‌نوشته‌هایم داشته باشمش. تیتر دووجهی‌ش را هم حتی یادم هست: «میر خوش‌خاطره؛ سید دهه‌ی شصت» که عجب هم متن اشک‌درآری شده بود. متنی که سیدعلی و میرحسین را با هم در یک خط واحد تفسیر کرده بود؛ حلقه‌ی وصل...
▪️
الساعه دوست دارم بروم #بهشت_زهرا و در خلوتی وسط هفته یک دل سیر پیش احرار قطعه‌ی بیست و شش گریه کنم و بعد هم بروم همان بقعه‌ی بهشتی و باهنر و رجایی که از قضا معماری جز #موسوی ندارد...
▪️
چی شد ما این همه از هم جدا شدیم؟ مایی که یک ملت بودیم، چی شد این همه شقه شقه شدیم؟ مایی که همه‌مان زیر سایه‌ی «سلطان طوس» صدها اشتراک محکم با هم داشتیم، چی شد به این‌جا رسیدیم؟ چی شد و چطور شد که حالا حتی خود دوم خردادی‌ها به ده‌ها شعبه و خود اصول‌گراها به صدها شعبه تقسیم شده‌اند؟ از کجا به بعد توهم زدیم که فاصله‌مان آن‌قدر زیاد شده که همه باید به هم متلک بیندازیم و همه باید به هم فحش بدهیم؟ چی بین ما شکاف انداخت؟ کی خوش نداشت که هم‌زمان هاشمی و موسوی و خاتمی و خامنه‌ای را دوست داشته باشیم؟ کجای راه را عوضی رفتیم؟ کی را به کی فروختیم؟ کدام نورسیده‌ها فریب‌مان دادند؟ کجا بذر اختلاف را در صف متحد ما پاشیدند؟ به خدا که میرحسین خیلی حرمت داشت بین حزب‌اللهی‌ها؛ دست کم حزب‌اللهی‌های اصیل. خدایی چهره‌ی محترمی بود...
▪️
بس کنم که دلم «هوای گریه‌ی همایون» را می‌خواهد...
🍁هجدهم آذر هزار و چهارصد و سه

ح‌🍁ق

07 Dec, 18:13


🍁یادداشت‌های آن‌لاین روزنامه‌نگار بدون روزنامه- ۸۵
#هشتاد_و_پنج
ح🍁ق: «هشتاد و پنج» عدد شیطانی است. دست کم این هست که اسمش بد در رفته است. یعنی عددی است که تا می‌شنوی، یاد چیزهای خاک بر سری می‌افتی. از همان چیزهای خاک بر سری که از قرار آقای قرائتی هم علاقه‌ی خاصی به آن‌ها دارد. بنده‌ی خدا نجم‌الدین شریعتی. یعنی هر چه این پسر بچه‌مثبت است، من شیطان بودم. یک روزهایی خیلی مظلوم ولی روزهای بیش‌تری خیلی شیطان. فکر کنم زود هم به سن بلوغ رسیدم؛ آخر خانوم قوتی را یک جور دیگر دوست داشتم. یعنی می‌دانید؛ «خانوم قوتی» برای همه‌ی هم‌کلاسی‌ها سر این عزیز بود که معلم کلاس اول بود و خیلی هم مهربان بود و الفبا را هم خوب درس می‌داد ولی برای من عزیز بود، چون خیلی خوش‌گل بود. قشنگ هم تیپ می‌زد. به دهه‌ی شصت نمی‌خورد سر و وضعش. به جنوب شهر نمی‌خورد. می‌خورد که دختر یک آدم پول‌دار در یکی از ویلاهای فرمانیه باشد. حالا شاید مانتوهای خانوم قوتی هم اپل داشت ولی دیگر خود به خدایی گونی نبود. به قاعده دوخته شده بود. به کمر که می‌رسید، کرستی می‌شد و من این چیزها را از همان بچگی می‌دانستم. علی بهادر هم می‌دانست ولی نه اندازه‌ی من. من خیلی شیطان بودم؛ آن‌قدر که سه ماه بعد از کلاس اول وقتی فهمیدم خانوم قوتی متأهل است، برای اولین بار طعم گس #شکست_عشقی را تجربه کردم. ای بسا که در خیال خود خانوم قوتی را در لباس عروس تصور می‌کردم و خودم را هم می‌گذاشتم جای داماد. ماشین عروس‌مان هم یک بنز کلاسیک قدیمی بود که همه‌ی مهمان‌ها را دریبل کرده بود و تک و تنها سر از پیچ و خم‌های دل‌بر جاده‌چالوس درآورده بود. یک شب که داشتم هم‌چین خواب نازی را می‌دیدم، ناگهان گشت جندالله سر مرزن‌آباد دستور ایست داد. من اما نگه نداشتم بل‌که به سرعت بنز سفیدمان اضافه کردم. خانوم قوتی یعنی عروس خانوم گفت عزیزم داری چی کار می‌کنی؟ گفتم هیچی نگو و تماشا کن! گفت الان ماشین گشت به ما می‌رسدها! گفتم هیچی نگو و تماشا کن! این را گفتم و صدای هایده را زیاد کردم و بعد از نیم‌ساعت تعقیب و گریز، پیچیدم سمت کندلوس، نرسیده به چالوس. خوش‌بختانه گشت جندالله متوجه نشد و ناگفته نماند که یک نیسان آبی هم کمک‌حالم شد که دید ماشین گشت را کور کند. آخ که چه صفایی داشت کندلوس. من بودم و خانوم قوتی بود و ویلایی که از قبل اجاره کرده بودیم و شبی ساکت و مهتابی و توپ و تشر مادر که پاشو زودتر برو حمام؛ باز هم فکر کنم شیطان بهت حمله کرده! خجالت بکش این همه آخ و اوخ می‌کنی!
▪️
در دوره‌ی ابتدایی خانوم قوتی تنها معلمی بود که اول مهر را با سؤال درباره‌ی شغل پدر کوفت‌مان نکرد. زنی بود جلوتر از روزگار. زنی بود خوش‌فکر با قدی متوسط. نردبان نبود مثل بازی‌گر نقش قطام. خپل‌مپل هم نبود. همه چیزش به قاعده بود الا این‌که به حیث سن در حکم مادرم بود! شانس! خب این هم برای خودش کم مرضی نیست. نمی‌دانم چرا از همان بچگی دوست داشتم مخ دخترهایی را بزنم که از خودم سال‌ها بزرگ‌تر بودند.‌ احتمالاً به نقش
#تجربه در #عشق اعتقادی بیش از حد نرمال داشتم یا حالا هر چی. همیشه دوست داشتم من اگر کلاس دوم راه‌نمایی هستم، دوست‌دخترم دست کم دیپلم خودش را گرفته باشد. پریدن با دخترهای سن‌بالا یک احساس امنیتی بهم می‌داد که الان که فکر می‌کنم شاید اسمش حتی «احساس امنیت» هم نبود؛ «اعتماد به نفس» بود. هم‌چین حسی!
▪️
برای من «بوی ماه مهر» بوی ادوکلنی بود که خانوم قوتی به خودش می‌زد. بوی تلخ یواشی بود که به مشام فرهادی که من باشم، شیرین می‌آمد. خانوم قوتی بر عکس خانوم سعادت بود؛ آن یکی معلم کلاس اول مدرسه‌ی شهید عاشق‌لو. اگر سبیل‌های خانوم سعادت جلوتر از خودش حرکت می‌کرد، خانوم قوتی همان زن باکلاسی بود که اول بوی عطرش وارد کلاس می‌شد، بعد خودش. با این همه، خانم سنگینی بود. جلف نبود و من کاش هیچ وقت نمی‌فهمیدم شوهر دارد. گند خورده بود به آرزوهایم. به آرزوهایم با معلمی که وقتی پای تخته‌سیاه دستش گچی می‌شد، دلم قشنگ برایش می‌سوخت. یک بار که به
#خانوم_قوتی گفتم خانوم اجازه پشت مانتوی‌تان گچی شده، گفت حواست به نقطه‌های «ث» باشد! بدجوری «سه» کرده بودم! یعنی شد هشتاد و هشت! هشتاد و پنج که بود؛ این #سه هم به آن اضافه شد و شد هشتاد و هشت و فتنه و کف خیابان و منی که سی سالم بود ولی داشتم بر و بر آن زن سبزپوش حدوداً چهل و پنج ساله را می‌پاییدم که داشت شعار می‌داد «یا حسین، میرحسین!» نیم‌ساعت بعد در یکی از کافه‌های انقلاب، دروغکی بهش گفتم من هم سبزم! خب نبودم! من همان شیطانی بودم که خانوم قوتی بارها بهم گفته بود ای شیطون! کجا رو داری دید می‌زنی؟
▪️
کجا را دارم دید می‌زنم؟ گذشته‌م را! همه‌ی آن «سه»هایی را که کرده بودم! و همه‌ی آن سوتی‌هایی را که داده بودم! ای
#لعنت بر این عدد هشتاد و پنج! داشتیم مصباحیست‌ها را می‌زدیم‌ها! باز افتادیم به مخ‌زنی...
🍁هفدهم آذر هزار و چهارصد و سه

ح‌🍁ق

07 Dec, 18:04


#مسیح
[حواس‌تان به تاریخ انتشار یادداشت‌ها پای پست باشد]
ح‌🍁ق: نه در دفتر عقیدتی- سیاسی، نه در جلسه‌ی شورای هماهنگی، نه در نشست ائمه‌ی جمعه، نه در جمع طلاب و فضلا؛ دنبال او باید در کافه‌ها می‌گشتیم. اصلاً امام شده بود که حتی جوان‌هایی که قائل به امامت نبودند هم بی‌امام نباشند. این‌جور نبود که فقط زبان آخوندها را بفهمد. از خود دهه‌هشتادی‌ها دهه‌هشتادی‌تر بود و مثل همان‌ها هم پک می‌زد. نقل آدمی است که در همه‌ی ادوار زندگی‌ش، بیش‌تر هوای طیف مخالف را داشت. خدا هم تعمداً در اوج زیبایی آفریده بودش تا امام موسی برای همه‌ی فرقه‌ها در حکم مسیح باشد. مسیحی که برای نوع انسان، احترام قائل بود. مسیحی که موسم معاشرت با اولاد آدم، نه از دین‌شان می‌پرسید و نه از ملیت‌شان سؤال می‌کرد. مسیحی که برای آن‌وری‌ها مسیح‌تر بود. قهوه را با همان‌ها می‌خورد و همان‌جا توی کافه به حرف‌های‌شان گوش می‌داد. هنر او در این بود که از گوشش بیش‌تر از زبانش کار می‌کشید. این‌قدر ماه بود که حتی بچه‌مثبت‌ترین فرشته‌ها هم عاشق بوی سیگارش شده بودند. حتی شیطان هم وقتی به صدر می‌رسید، بی‌خیال فریب آدم می‌شد. بی‌چاره حسرت این را می‌خورد که چرا تا به حال در برابر امام موسی سجده نکرده است. بی‌چاره‌تر، سیمین‌خانوم که آن شب تا چشمش به جمال موسی صدر روشن شد، جلدی درآمد: «نه، تو حق نداری این همه زیبا باشی!»
▪️
مسیح بود دیگر. زیبایی را در این نمی‌دید که خودش را خلاصه کند در مسجد و محدود کند به منبر. کافه که سهل است؛ گاهی می‌رفت کلیسا و گاهی می‌رفت کنیسه و گاهی می‌رفت دیر و گاهی می‌رفت صومعه و گاه حتی بت‌خانه هم می‌رفت. طرف خدا را به خدایی قبول نداشت اما به صدر می‌گفت امام موسی...
▪️
دلم برای دهه‌هشتادی‌ها می‌سوزد که آخوند زیاد دیده‌اند ولی هیچ کدام از آخوندهایی که دیده‌اند، «امام موسی صدر» نبوده‌اند. آغوش اگر آغوش مسیح باشد و گوش اگر گوش صدر، چرا جوان پناه ببرد به رسانه‌ی دشمن و سفره‌ی دل پیش غریبه باز کند؟
▪️
گمانم اگر امام موسی بود، عوض صدا و سیما می‌رفت کافه‌های شهر و یک‌تنه به رسانه‌ی ملی یک نسل تبدیل می‌شد. جنگ مسیح با صهیونیست‌ها بود و زندگی‌ش با ژیناها؛ با همه‌ی مهساها. در اسلام صدر، روحانی وقتی گناه‌کار می‌شد که زبان نسل نو را نمی‌فهمید؛ که در کافه‌ها نمی‌پلکید؛ که فقط می‌رفت تلویزیون! در اسلام امام موسی، آخوند وقتی واجب‌التوبه می‌شد که توهم می‌زد دختر چون حجاب ندارد، پس هرزه است! در اسلام مسیح، دهه‌نودی‌ها فقط خوانندگان سرود «سلام فرمانده» نبودند! موسی صدر به بچه‌های جبهه‌ی آن‌ور هم به چشم هم‌جبهه‌ای نگاه می‌کرد...
▪️
و فقط #خدا می‌داند تعداد دقیق حواریون مسیح قصه‌ی ما را...
[حواس‌تان به تاریخ انتشار یادداشت‌ها پای پست باشد]
🍁چهاردهم آذر هزار و چهارصد و یک

ح‌🍁ق

07 Dec, 18:03


{جادوی ادبیات}
#حسین_قدیانی قصه‌ی دل‌بر «امام موسی صدر» را می‌نویسد...

ح‌🍁ق

04 Dec, 07:22


🍁یادداشت‌های آن‌لاین روزنامه‌نگار بدون روزنامه- ۶۴
چقدر همه قشنگ نصیحتم می‌کنند- ۳
ح🍁ق: در ده سال گذشته این توفیق را داشتم که به صورت میانگین و سرجمع حدود یک سال مشهد باشم‌. در هتل‌هایی که بودم، گاهی اردوهای طرح ولایت عدل بیخ گوش و چشم ما بر پا می‌شد. من هم دزدکی سرکی به این کلاس‌ها می‌کشیدم؛ اگر چه به خوبی می‌دانستم در این کلاس‌ها چه می‌گذرد‌. به‌ترین مثال برای برنامه‌ی از تولید به مصرف، شخص مصباح یزدی بود که در مؤسسه‌ی امام خمینی آخوند تربیت می‌کرد تا همین آخوندها در طرح ولایت، استاد کلاس درس بصیرت برای بچه‌های مردم باشند. البته همه‌ی اساتید طرح ولایت از مؤسسه‌ی امام خمینی نبوده و نیستند و گاه امثال جلالی و جلیلی و شریعت‌مداری و دیگر مشاهیر جبهه‌ی انقلاب نقش استاد را برای این کلاس‌ها بازی می‌کنند. اگر خروجی مؤسسه‌ی امام خمینی پرورش استاد برای کلاس‌های طرح ولایت است، خروجی کلاس‌های طرح ولایت پرورش استاد برای جبهه‌ی انقلاب است؛ استادهایی که سنی ندارند و مع‌الاسف بصیرت خاصی هم ندارند. استادهایی که اشبه‌الناس به اساتیدشان در کلاس‌های طرح ولایت‌ند...
▪️
«تحلیل مسائل کشور از زاویه‌ی نگاه خانوم‌جلسه‌ای»؛ این تعبیری است که من برای طرح ولایت و اساتیدش به کار می‌برم. بی‌خود هم نیست که به موازات آقاعمارها، این روزها شاهد رشد قارچ‌گونه‌ی سمیه‌خانوم‌هایی هستیم که یک تنه دارند جای خالی مطهری و بهشتی را پر می‌کنند! این یک چیزی است در مایه‌های ترکیب محتویات سفره‌ی ام‌البنین و تحلیل‌های هنری کیسینجر. کسانی که در به‌ترین حالت باید سبزی پاک کنند، بدون خواندن کتاب و روزنامه و مجله، نه فقط کارشناس رسانه که تئوریسین جبهه‌ی انقلاب می‌شوند و از امثال یکتا و جعفری و نقدی حمایت می‌شوند و آثارشان ضریب می‌گیرد تا به این تئوری درخشان برسند که مملکت فقط برای حزب‌اللهی‌هاست! گاگول‌تر از این عماره‌های ضد رسانه، مارهای مثلاً دانش‌مند جبهه‌ی انقلاب‌ند که این گونه‌ی نادر دیگر بلافصل شاگرد مصباح‌ند؛ میرباقری! کسی که یک ساعت برای مقاومت حرف می‌زند و صد روز برای پیکر شهید نصرالله فحش می‌خرد...
▪️
مرحوم مصباح چهار یادگاری از خود باقی گذاشت که جملگی مصداق مسلم فتنه‌ند ولی همگی ادای بصیرت درمی‌آورند. می‌خواهم بنویسم درخت حزب پای‌داری از همان ریشه‌ی طرح ولایت مشکل دارد و مشکل طرح ولایت به اساتید مؤسسه‌ی امام خمینی برمی‌گردد و مشکل این مؤسسه هم برخاسته از نگاه معیوب فرهنگستان علوم اسلامی نه فقط به علم که حتی به سیاست است. در ملغمه‌ی مصباحیسم در مقام عمل خبری از هیچ بصیرتی نیست؛ چرا که اساساً بصیرت مقوله‌ای است که بیش‌تر به شعور منتهی می‌شود تا شعار اما طرح ولایت همان طرحی است که فقط به شو و شعار زنده است؛ این‌که به اسم بصیرت، روضه بخواند و عالم رسانه را با روضه‌ی خانگی اشتباه بگیرد. در کلاس‌های طرح ولایت، اساتید از شناخت شریعت به رصد سیاست می‌رسند و اسم کار خود را بصیرت می‌گذارند ولی نکته این‌جاست: بصیرت‌شان پیوست رسانه‌ای ندارد.
✍️کمافی‌السابق متن رو دارم جلوی چشم شما مخاطب‌های همیشه هم‌راه به شکل آن‌لاین می‌نویسم. برای این کار دلایل خودم رو دارم که دست کم برای خودم بسیار محترمه. رفرش کنین. حذف این بند به معنای اتمام متن این پست از کاناله. از صبر و حوصله‌ی همه‌تون ممنون...
🍁چهاردهم آذر هزار و چهارصد و سه

ح‌🍁ق

04 Dec, 06:17


🍁یادداشت‌های آن‌لاین روزنامه‌نگار بدون روزنامه- ۶۴
چقدر همه قشنگ نصیحتم می‌کنند- ۲
ح🍁ق: وسطای هشتاد و هفت بچه‌های وطن امروز تماس گرفتند که بیا روزنامه‌ی ما و رفتم. درد زانویم داشت اذیتم می‌کرد؛ دیگر نمی‌توانستم مسافرکشی کنم و به حیث اقتصادی هم کم گیر و گور نداشتم...
▪️
شاید هشتاد و هشت بود و شاید هم هشتاد و نه که در یک حرکت آتش به اختیار خودم شبانه رفتم قم تا برداشت‌هایم را از سفر خامنه‌ای به قم در وبلاگم منتشر کنم.‌ اندازه‌ی یک کتاب در وبلاگم متن نوشتم که سرفصل همه‌شان این عنوان بود: «غدیر قم» که به تیتر وطن امروز هم راه پیدا کرد و جایزه‌ی بهترین تیتر سال را برد. من در قم، نه از طرف بیت و نه حتی از طرف روزنامه، که از طرف دل خودم رفته بودم تا به قدر وسعم نگذارم خامنه‌ای در مصاف با هاشمی و دار و دسته تنها بماند...
▪️
پشت ماشین حضرت آقا ماشینی بود پر از خبرنگار و عکاس و من که در میان جمعیت بودم، یک آن شازده‌پسر جناب حداد عادل را دیدم و فکر کنم او هم مرا دید و با هم چشم تو چشم شدیم. هنوز هم به درستی متوجه نشده‌م که فرید حداد عادل دقیقاً چه نسبتی با کار رسانه‌ای دارد و آیا اگر پسر حداد نبود یا در نسبتی با مجتبی خامنه‌ای نبود، باز هم می‌توانست آن‌قدر نزدیک به حضرت آقا باشد؟ آن‌هم در جمع اهل رسانه؟ من دو- سه روز در قم ماندم و شب‌ها در ماشینم می‌خوابیدم و بی‌آن‌که خبرنگار رسمی آن سفر استانی باشم، روزی ده‌ها پست برای وبلاگم می‌نوشتم. یکی- دو تا هم متن به وطن امروز می‌دادم و شبی از همان شب‌ها از دفتر مدیر کیهان با من تماس گرفتند که چرا به کیهان متن نمی‌دهی دیگر؟ این را، هم حسن شایان‌فر گفت و هم حسین شریعت‌مداری و این شد شروع دور جدید کارم در کیهان. با این تفاوت که دیگر حضور فیزیکی در تحریریه نداشتم و فقط مطالبم را برای‌شان می‌فرستادم. ستون طنز آقای چیز را- که در زمان صفار می‌نوشتم- به «خبرگزاری چیزنا» تغییر نام دادم و تقریباً هر روز آن‌جا طنز می‌نوشتم. نیز مطالبی به قلم خودم در شکل یادداشت و دل‌نوشت. در وطن امروز هم که بودم. باری همان روزها از روزنامه‌ی جوان به من زنگ زدند که برای ما هم بنویس که این را هم قبول کردم. نقل ایامی است که گاه می‌دیدی در سه تا از روزنامه‌های کشور متن دارم و این همه به جز مطالبی بود که مشخصاً و مستقلاً برای وبلاگم می‌نوشتم...
▪️
بهار هشتاد و نه در هتل هویزه با بچه‌های وزارت اطلاعات قراری گذاشتم که واضح است دعوت از طرف آن‌ها بود. یک ناهار توپ به ما دادند و یک سکه هم راستش دادند و این خط را هم دادند که هاشمی را بیش‌تر از خاتمی و کروبی و موسوی بزن! شبش در وبلاگم طنزی نوشتم با سوژه‌ی آقای هاشمی که خب واضح بود در جهت حمایت از استوانه‌ی نظام بود! «بچه‌های بالا» تماس گرفتند و نیم‌چه گلایه‌ای کردند و گفتند که جلسه‌ی بعدی کجا باشد و کی باشد که گفتم من دارم کار رسانه‌ای می‌کنم و کار شما کار دیگری است. اجازه بدهید من کار خودم را بکنم و خطم را از شما نگیرم. قبلش به بیت و نیز به آقای صفار گفته بودم قصه را. گفتند کار درست همین است. اجازه نده آن دیدار تکرار شود...
▪️
در فاصله‌ی هشتاد و چهار تا هشتاد و هشت چند صباحی برای روزنامه‌ی شرق صفحاتی در حوزه‌ی دفاع مقدس منتشر کردم که آن مطالب را به کیهان هم می‌دادم، با کله کار می‌کردند. یک «نگاه ملی» به شهدا داشتم و از سویی احمد غلامی را هم دوست می‌داشتم. سردبیر شرق بعد از دوره‌ی انصافاً درخشان محمد قوچانی. احمد غلامی بچه‌محل محله‌ی بابااکبر بود و خب این هم بی‌تأثیر نبود در هم‌کاری کوتاه‌مدتم با روزنامه‌ی شرق. یک بار از یکی از تیترهای صفحه‌ی اول شرق زیادی دیگر بدم آمد و حس کردم شرق هم جای من نیست؛ ولو آن‌که بخواهم چمران را فقط چمران خمینی نخوانم. سه- چهار سال پیش هم چند تایی متن به روزنامه‌ی کارگزاران دادم که این یکی را خود محمد قوچانی اداره می‌کرد. آن مطالب هم بیش‌تر در حوزه‌ی دفاع مقدس بود. ملیح آن‌که آن ایام در راه تهران به مشهد مثل همیشه شبی را در کویر مزینان توقف کردم و متن رئالی هم نوشتم از یک مادر شهید هم‌ولایتی با علی شریعتی که سهم روزنامه‌ی محمد قوچانی شد؛ آن‌هم کارگزاران! من از شرق حق‌التحریر گرفتم ولی از کارگزاران نه. با نقد شریعتی هم هیچ مشکلی ندارم ولی این‌که دکتر را «روشن‌فکر مسلح» بخوانی، اسمش نقد نیست؛ ادامه‌ی همان تکفیر شریعتی است توسط مصباح...
▪️
رسانه منبر نیست؛ رساله‌ی توضیح‌المسائل هم نیست. شهید حق دارد در وصیت‌نامه‌ش از مردم بخواهد ولایت فقیه را تنها نگذارند اما این دعوت یا هشدار یا خواهش یا همان وصیت وقتی قرار است در عالم رسانه ظهور و بروز پیدا کند، محتاج لطافتی است و نیازمند قلمی است که خبرگی خودش را می‌خواهد‌. این‌جاست که من می‌گویم عرصه‌ی فرهنگ جای جناب‌سرهنگ نیست. اوج هزار تا دوربین برد لبنان؛ یک «هم‌پای جلودار» نساخت...
🍁چهاردهم آذر هزار و چهارصد و سه

ح‌🍁ق

04 Dec, 04:56


🍁یادداشت‌های آن‌لاین روزنامه‌نگار بدون روزنامه- ۶۴
چقدر همه قشنگ نصیحتم می‌کنند- ۱
ح🍁ق: این‌که خودم را «مارادونای نویسنده‌ها» می‌دانم، از سر توهم نیست. یعنی هست‌ها ولی نیست...
▪️
سال هشتاد و هشت بود یا شاید هم هشتاد و نه. حضرت آقا رفته بود قم. زعمای بیت یک تیم رسانه‌ای هم از این عمارهای دوزاری با خودشان برده بودند بل‌که خامنه‌ای در جنگ نرم تنها نمانده باشد! شب قبل عقل کردم و با ماشین خودم که یک روآی آبی- نقره‌ای بود، رفتم قم. همان ماشینی که بارها با آن مسافرکشی کرده بودم. پیکانی که قیافه‌ی پژو گرفته بود...
▪️
بیایید سوار همین پیکان در ظاهر پژو شویم و برگردیم به چهار سال قبل از مقطع قصه‌ی بالا یعنی سال هشتاد و چهار. همان سالی که صفار از کیهان رفت. ده روز بعد از خداحافظی هرندی از کیهان، من هم از این روزنامه رفتم و هم‌چنان که بدون سلام و صلوات آمده بودم، بدون سلام و صلوات هم از کیهان رفتم.‌ رفتم و بنا کردم مسافرکشی با همین ماشین که باکلاس‌ها بهش می‌گفتند لگن! کیهان به ما حق‌التحریر می‌داد که آن‌هم بعد از مدت‌ها نوشتن مداوم در روزنامه‌ی میدان توپ‌خانه بود...
▪️
بی‌کاری صفار هرندی به دو- سه ماه نرسید. احمدی‌نژاد- که رئیس‌جمهور شده بود- او را به عنوان وزیر ارشاد انتخاب کرد و من عمد دارم ننویسم وزیر فرهنگ و همان بنویسم وزیر ارشاد. خودش هم باری چیزی در این مایه‌ها گفته بود که من وزیر حکومت هستم، نه دولت. هم‌چین جمله‌ای...
▪️
رفتن هرندی از روزنامه‌ی میدان توپ‌خانه به وزارت‌خانه‌ی میدان بهارستان هیچ فرقی برای من نداشت و من هم‌چنان داشتم مسافرکشی می‌کردم؛ با این‌که همه‌ی بچه‌های تحریریه‌ی کیهان و لابد خیلی‌های دیگر می‌دانستند که صفار قلم احدی را اندازه‌ی اباطیل من دوست ندارد. هر چند مسافرکشی هم آسان نبود ولی من حاضر نبودم به کیهان منهای صفار برگردم. چند سال قبل‌ترش رباط صلیبی و مینیسک پای چپم را برده بودم زیر تیغ جراح و عمل اگر چه عمل موفقی بود ولی یک سال بعد که گمانم تازه بیست سالم شده بود، دوباره زانویم گیرپاژ کرد؛ طوری که مجبور شدم برای همیشه قید فوتبال حرفه‌ای را بزنم. دیگر هم راضی به عمل مجدد نشدم و هنوز هم وضعیت زانویم افتضاح است و سال هشتاد و چهار هم راستش داشتم با همین زانوی قراضه کلاج و ترمز می‌کردم و مسافر می‌زدم...
▪️
چند باری به سرم زد که اوضاعم را با احسان محمدحسنی در میان بگذارم بل‌که دوباره با هم مجله‌ای در حوزه‌ی دفاع مقدس منتشر کنیم که آن را هم بی‌خیال شدم. احسان برای من در حکم برادر بزرگ‌تر بود و الان هم هست و از قضا همین دیروز به واسطه‌ی موبایل پسرعمویم احمدرضا یک ساعتی باهاش تلفنی حرف زدم ولی... ولی ولش کن...
▪️
آخرای پاییز سال هشتاد و چهار، بچه‌هایی که از کیهان به روزنامه‌ی ایران کوچیده بودند، به من زنگ زدند که بیا ایران. دودل بودم بروم یا نه. حس خوبی به روزنامه‌ی ایران نداشتم و آن را کپی چرکی از روزنامه‌ی همشهری می‌پنداشتم. تقلیدی که نگرفته بود و ایران هرگز همشهری نشده بود ولی خب تا کی می‌توانستم با آن لگن کار کنم؟ یک روز که به جبر مسافرکشی سر از خیابان‌های اطراف مصلای تهران در آورده بودم، رفتم خیابان فکر می‌کنم آپادانا و مشخصاً دفتر روزنامه‌ی ایران. کمی آن‌سوتر از دفتر روزنامه، زنی با آرایشی وحشتناک داشت برای مشتری‌هایش نرخ معین می‌کرد و اگر باز نصیحتم نمی‌کنید که کم‌تر فحش بده، یک آن حس کردم چقدر روزنامه‌ی ایران شبیه زن‌های تن‌فروش است! جندگی از آن چیزهایی است که شاخ و دم ندارد! آخر یعنی چه من خبرنگار روزنامه‌ی ایران در دولت خاتمی باید احمدی‌نژاد را بزنم و بعد که نام‌زد اصلح مصباح در آن عصر، رئیس‌جمهور شد، ناگهان بشوم مجیزگوی محمود؟ با همه‌ی این افکار اما نمی‌دانم چرا رفتم دفتر ایران و بعد از یکی- دو ماه حضور نامنظم در این روزنامه، حتم کردم زن‌های تن‌فروش صد شرف دارند به خبرنگارهای قلم‌فروش و برای همیشه قید ایران را زدم و دوباره برگشتم به مسافرکشی...
▪️
صفار شاهد است. وقتی از کیهان رفت، من تنها کسی بودم که دو ساعت تمام گریه کردم. تو ببین چطور داشتم اشک می‌ریختم که مرا برد اتاق خودش که دست کم خانم‌های تحریریه مرا با آن صورت بارانی نبینند...
▪️
خدایی دلم برای هرندی تنگ شده بود ولی نمی‌خواستم پایم را در وزارت‌خانه‌ی میدان بهارستان بگذارم. من از سال هشتاد و چهار تا وسطای سال هشتاد و هفت به شغل شریف مسافرکشی مشغول بودم؛ در حالی که اغلب بچه‌های کیهان به این طرف و آن طرف دولت محمود احمدی‌نژاد آویزان شده بودند. یعنی می‌دانید؟ هیچ وقت به قلم به چشم نردبان نگاه نکرده‌م. قلم برای من واسطه نیست؛ هم‌زمان مبدأ و مقصد و مسیر است. عشق من این نیست که با قلم به میزی برسم؛ این است که متنم متن درستی باشد. عشق من این است که متن نوقلمی را ویرایش کنم و بعد به طرف علت تغییر جمله‌ها را توضیح بدهم...
🍁چهاردهم آذر هزار و چهارصد و سه

ح‌🍁ق

03 Dec, 21:12


🍁یادداشت‌های آن‌لاین روزنامه‌نگار بدون روزنامه- ۶۳
خریدن فحش برای خامنه‌ای «ولایت‌مداری» نیست- ۳
ح🍁ق: کاش اقلاً بنا به ادعای «حفظ نظام اوجب واجبات است» به این نتیجه برسند که این جریمه‌ها و این قوانین، از قضا عمر همان حکومتی را کوتاه می‌کند که قرار است مهم‌تر از جان معصوم باشد! عجبا که نظام در موضوع حجاب شکست خورده و هم‌چنان دوست دارد در همین زمین بازی کند. نه! کربلای چهارِ هزار و چهارصد و یک به هیچ کربلای پنجی در سال هزار و چهارصد و سه منجر نمی‌شود؛ چرا که جامعه بیش از این کشش افکار مصباح را ندارد. این‌جا مصباح یک نماد است؛ نمادی که حتی همه‌ی انقلابی‌ها را هم وکالت نمی‌کند اما نظام می‌خواهد آن را به بخش‌نامه‌ای برای کل ملت تبدیل کند. جمهوری اسلامی حتماً مصباح می‌خواهد ولی فقط مصباح نمی‌خواهد. واقعیت آن است که بخش ایدئولوژیک نظام دارد مصباح بالا می‌آورد و این‌جاست که دیگر هیچ آدم عاقلی نمی‌تواند از مصباح؛ شگردهایش و شاگردهایش دفاع کند. روزی جامعه کشش ادامه‌ی جنگ نداشت و قطع‌نامه پذیرفته شد و امروز هم دیگر بیش از این کشش این همه مصباح‌زدگی را در حاکمیت ندارد...
▪️
به اعتراضات هفتاد و هشت برگردیم. ده سال بیاییم جلو و هشتاد و هشت را بازبینی کنیم. دی نود و شش و آبان نود و هشت را ببینیم. پاییز مهسا را بازخوانی کنیم. آیا جز این است که هر چه حجم مصباحیسم در قوه‌ی تصمیم‌سازی و تصمیم‌گیری نظام بیش‌تر شده، شعارهای اعتراضی نه فقط رادیکال‌تر شده که اعتراض به اعتراض بیش‌تر شخص ره‌بر را هدف گرفته‌ند؟ این‌جاست که من مدعی هستم مصباح در هیچ کدام از پروژه‌های حاکمیتی خود، هیچ آورده‌ای برای نظام نداشت. حد مصباح در سیاست‌ورزی و اثرگذاری حاکمیتی همان سخن‌رانی‌های پیش از خطبه بود که اگر قرار است نمایندگان مجلس ششم از این طرف ترمز ببرند، تو بگذار یکی مثل مصباح هم از آن طرف ماجرا به مسئله بپردازد؛ که اطلاعات در نقد مصباح متن بنویسد و کیهان از در مدح وارد شود. جای افکار مصباح نه حتی در همه‌ی صفحات روزنامه‌ی کیهان که فقط در همه‌ی صفحات هفته‌نامه‌هایی مثل پرتو و نهم دی است. جای مصباح در رسانه‌ی ملی نیست. رسانه‌ی ملی حتی جای مطهری و بهشتی و شریعتی هم نیست. رسانه‌ی ملی جای برنامه‌ی کتاب‌باز است و الا اسراف در مصرف ایدئولوژی دقیقاً بر ضد آن عمل می‌کند. وضع جبهه‌ی انقلاب حتماً قبل از تأسیس شبکه‌ی افق به‌تر بود...
▪️
علی لاریجانی اقلاً در ظاهر انقلابی‌تر از جبلی و برادران جلیلی به نظر نمی‌رسد ولی سال هفتاد و هشت «سیمای لاریجانی» بسیار از معترضین فحش خورد و سال هزار و چهارصد و یک «سیمای مصباح» هر چه بیش‌تر در تمجید از روح‌الله و آرمان سخن گفت، مردم فحش بیش‌تری به رأس نظام دادند و این عاقبت همان بی‌توجهی به هشدار شهید بهشتی است. این‌که «اتمام حجتی‌ها» در گذر از شریعتی، برای همه‌ی ملت «اتمام حجت» کنند. «ما از همه عمارتریم» به تولید انبوه عمار برای علی ختم نمی‌شود؛ دعوا را می‌کشاند بین خود عمارها؛ به حال و روز امروز جبهه‌ی انقلاب...
▪️
نامادری عادی برخورد می‌کند. نامادری آنرمال نیست. نامادری با عشق بی‌گانه است. نامادری به حجاب فکر می‌کند و مادر به حکومتی که چمران فقط یکی از شهدایش بود. نامادری به این فکر می‌کند که چطور نظام را بیش‌تر تیغ بزند بل‌که بتواند حال چهار تا بی‌حجاب دیگر را هم بگیرد و مادر غصه‌ی انقلابی را می‌خورد که در ویترینش طالقانی بود و مصباح نبود. بازرگان بود و مصباح نبود. هاشمی و خامنه‌ای بودند و مصباح نبود و مصباح حتی در جبهه هم نبود. آیا گناه است که خامنه‌ای را بیش‌تر از حجاب و محجبه‌ها دوست داشته باشیم؟ آیا گناه است که نخواهیم سیاست را از همان کانال مصباحیست‌ها رصد کنیم؟ آیا گناه است که از همین الان، چند ماه بعد را ببینیم که باز هم از هر دو طیف ماجرا دارند در خیابان‌ها بر سر و کله‌ی هم می‌پرند و یقه‌ی هم‌دیگر را می‌درند؟ آیا گناه است از نظام بخواهیم بر اساس همان ویترین دوران نهضت حرکت کند و این همه بی‌خود مصباح و مصباحیست‌ها را باد نکند؟ به راستی چه سودی داشت شگردها و شاگردهای مصباح برای ولایت؟ یک سال است وقت کشور را گرفته‌ایم سر قانونی که با هیچ کدام از آثار مطهری و بهشتی هم‌خوانی ندارد و آن‌که نامادری است، عین خیالش نیست ولی پس‌فردا تقاص قانون مجلس را آیا مصباح می‌پردازد یا خامنه‌ای؟ یعنی بگذاریم چند ماه بعد دوباره سرهنگ‌ها نیم‌متر دهان خود را باز کنند که چرا بچه‌های دانش‌گاه شریف این همه فحش رکیک به نفر اول نظام می‌دهند؟ خب تو وقتی زبان آدمی‌زاد نمی‌فهمی و عین خیالت هم نیست که محاصره‌ی ره‌بر توسط مصباحیسم منجر به چه عواقب شومی می‌شود، من زودتر از کل ملت آینه گذاشتم جلویت. اگر فحش‌های بدی بود، پس کاری نکن همه‌ی مردم به ره‌بر فحش بدتر بدهند! مرا ببخش آقا! مجبور بودم! عمارهای بدی داری! دیر، دور، عقب، پرت...
🍁چهاردهم آذر هزار و چهارصد و سه

ح‌🍁ق

03 Dec, 20:04


🍁یادداشت‌های آن‌لاین روزنامه‌نگار بدون روزنامه- ۶۳
خریدن فحش برای خامنه‌ای «ولایت‌مداری» نیست- ۲
ح🍁ق: گمانم همان ایام بود که رفتم و کتاب اگر اشتباه ننوشته باشم «شریعتی در جست‌وجوی شدن» اثر شهید بهشتی را خریدم و خواندم. خب من شریعتی را بسیار بیش‌تر از مصباح دوست می‌داشتم و قطعاً دوست نمی‌داشتم حالا به خاطر یک متن در دفاع از مصباح، مصباحی خوانده شوم. به موازات خواندن آن کتاب بسیار خوب بهشتی، رفتم و همه‌ی آن‌چه را که چمران در مدح شریعتی گفته بود و نوشته بود هم پیدا کردم و شنیدم و خواندم و سرکی هم به رابطه‌ی عجیب‌غریب و سرشار از افراط و تفریط مطهری با شریعتی کشیدم و بسیار مداقه کردم در کم و کیف گارد مصباح در تقابل با شریعتی و شگفتا! این همه را که با هم جمع کردم، انکشف شهید بهشتی بیش از مصباح به شریعتی نقد داشت. بگذارید قصه را برای‌تان بیش‌تر بشکافم. بهشتی با این‌که شریعتی را جست‌وجوگری در مسیر شدن و به‌تر شدن می‌دانست و اساساً شریعتی را دوست می‌داشت اما نقدهای فراوانی هم به شریعتی داشت؛ نقدهایی بسیار دقیق، حرفه‌ای و محتوایی که قشنگ معلوم بود بهشتی همه‌ی آثار شریعتی را خوانده و به خوبی می‌داند که این گل، بوی خوش و خار تیز را با هم دارد و این دو را باید با هم دید. به زعم من مشکل بهشتی با نقد مصباح به شریعتی هرگز این نبود که کتاب‌های شریعتی نکته‌ی منفی ندارد؛ این بود که چرا داری به اسم نقد، نه حتی تخریب که رسماً شریعتی را تکفیر می‌کنی و برای عاقبتش خط و نشان می‌کشی. در اصل شهید بهشتی مشکلی با نقد درست یا حتی نادرست شریعتی نداشت؛ گله از مصباح داشت که اساساً این نوع برخورد اسمش نقد نیست و بدتر لج طرف را درمی‌آورد. بهشتی خطاب به مصباح از عواقب خطرناک این خط و نشان کشیدن‌ها سخن می‌گفت. مرضی که گویا از مصباح به شاگردهایش هم سرایت کرده. ابتدا برای آینده‌ی کسی که با او بنا به هر علت حال نمی‌کنند، خط و نشان عاقبت به شری می‌کشند و بعد با انواع حیله و اقسام نقشه، طرف را عاصی می‌کنند و بعد که طرف عاصی شد، ژست پیش‌گویی می‌گیرند که دیدید ما گفته بودیم به جز جلالی و جلیلی و رسایی و آقاطهرانی و صدیقی و روان‌بخش و چند نفر دیگر، همه در آزمون آخرالزمان رفوزه می‌شوند؟ باری حتی بهشتی هم با شگردهای مصباح مشکل داشت...
▪️
اگر قرار است کنار خامنه‌ای، هاشمی و خاتمی و کروبی و همه‌ی کابینه‌ی اصلاحات و همه‌ی نمایندگان مجلس ششم باشند، چه اشکالی دارد کنار خامنه‌ای، مصباح هم باشد؟ اشکال این‌جاست: کنار خامنه‌ای فقط و فقط مصباح باشد! احمد خاتمی همان مصباح است و احمد علم‌الهدی همان مصباح است و ابراهیم رئیسی همان مصباح است و مجلس همان مصباح است و زاکانی همان مصباح است و جلیلی همان مصباح است و کیهان همان مصباح است و تلویزیون همان مصباح است و تو باش از قالی‌باف، سلیمانی یا هاشمی درست شود برای خامنه‌ای. وجود این همه مصباح در کنار خامنه‌ای، آن‌هم در شرایطی که هاشمی فوت کرده و سلیمانی شهید شده و خاتمی هم ممنوع‌التصویر است، چهره‌ی آنرمالی از نظام ارائه می‌دهد. باری از سر ازدیاد وزن مصباح در حاکمیت است که حتی با وجود آن همه رخ‌داد تلخ در سال هزار و چهارصد و یک هنوز نظام دوست دارد آرمان را به جنگ مهرشاد و حمیدرضا را به جنگ روح‌الله بیندازد. قانون حجاب در جدیدترین ورژن خود، هیچ بعید نیست که به حوادثی تلخ‌تر از حوادث چهارصد و یک منجر شود...
▪️
چه فرقی می‌کند این سخن دور از رسانه را چه کسی گفته باشد که حفظ نظام حتی از جان امام زمان هم واجب‌تر است؟ اما بیاییم و حمل بر صحت کنیم و دنبال منظور خیر بگردیم از این جمله‌ی شر. دست کم من فکر می‌کنم منظور خمینی این بود که برای استحکام احکام اسلام حتی می‌ارزد جان معصوم هم فدا شود لیکن از آن‌جا که پیاده‌سازی حداکثری احکام اسلام بدون حکومت میسر نیست، پس می‌توان حکومت را مافوق معصوم تصور کرد. اینک سؤال این است: چطور حکومت می‌تواند مافوق معصوم تصور شود ولی نمی‌تواند مافوق حجاب تصویر شود؟ یعنی آیا حجاب زن‌ها هم از جان امام زمان مهم‌تر است؟ بیاییم فرض کنیم حجاب مسئله‌ی اول حکومت پیام‌بر و حاکمیت امیرالمؤمنین بوده. حتی می‌توانیم فرض کنیم در هر صفحه‌ی قرآن، چند آیه به وجوب حجاب اختصاص داده شده. مگر نه آن‌‌که فقه شیعه مکلف است رعایت احکام الهی را در بستری از اقتضائات زمان جلو ببرد؟ و مگر نه آن‌که در همین فقه شیعه گاه می‌توان نماز را ترک کرد تا از خطری جلوگیری کرد؟ حجاب اولین و آخرین حکم خدا هم که باشد، ناظر بر حوادث تلخ‌تر از زهر سال هزار و چهارصد و یک، آیا حکم فقه شیعه نباید این باشد که راه مقابله با بی‌حجابی، تکرار سیاست‌های بی‌حاصل گشت ارشادی به شکلی مخرب‌تر نیست؟ و اصلاً این همه مانور روی بحث حجاب به #مصلحت نیست؟ باری گره زدن هویت نظام به موی زن، خطر گسست میان جمهور و حتی شکست جمهوری اسلامی را تشدید می‌کند...
🍁سیزدهم آذر هزار و چهارصد و سه

ح‌🍁ق

03 Dec, 19:00


🍁یادداشت‌های آن‌لاین روزنامه‌نگار بدون روزنامه- ۶۳
خریدن فحش برای خامنه‌ای «ولایت‌مداری» نیست- ۱
ح🍁ق: این همان قصه‌ی مادر و نامادری است. درد بچه عین خیال نامادری نیست ولی مادر حاضر است بچه را به نامادری بسپرد و در عوض دست بچه در اثر کشمکش بین مادر و نامادری درد نکند. از قضا آن‌که بویی از قضاوت برده باشد، می‌فهمد که مادر کیست و نامادری کدام است...
▪️
دروغ چرا؛ زنده و مرده‌ی آن جبهه که نام انقلاب را یدک می‌کشد و مع‌الاسف در همین هم دروغ می‌گوید، عین خیال من نیست. چه کنم که از قرار نمی‌توانم خامنه‌ای را دوست نداشته باشم. کاری که چپ و راست و بالا و پایین جبهه‌ی انقلاب با من کرده، همان کاری است که پاییز چهارصد و یک با همه‌ی مردم کرد. اینک من باید هوش‌یار باشم که مبادا زاکانی‌چی‌ها یا عشاق قالی‌باف از نقدهایم به مصباح و مصباحیسم سوءاستفاده کنند. من حق این دست‌فرمان را برای خود محفوظ می‌دانم؛ چه این‌که از همه‌ی این جبهه زخم خورده‌م. از آن‌چه شریعت‌مداری نوشت و از آن‌چه صفار ننوشت...
▪️
من یک سال بعد از دوم خرداد هفتاد و شش رسماً افتادم در وادی مطبوعات. چند صباحی به چند هفته‌نامه متن دادم و آن‌گاه سر از روزنامه‌ها درآوردم.‌ قصه برمی‌گردد به تابستان داغ هفتاد و هشت و روزهایی که کیهان و رسالت و سیمای لاریجانی بسی بیش‌تر از علی خامنه‌ای فحش می‌خوردند. نه که ره‌بر سیبل شعارهای دانش‌جویی نمی‌شد؛ نه. طبعاً خود خامنه‌ای هم کم فحش نمی‌شنید ولی کیهان و رسالت و تلویزیون و کجا و کجا حتی ناطق نوری هم گاه بیش‌تر از خامنه‌ای سزا و ناسزا را با هم نوش جان می‌کردند و می‌خواهم بنویسم ولایت‌مداری درست یعنی همین. سال هزار و چهارصد و یک انگار نه انگار کشور سه تا رئیس قوه و یک تلویزیون اتفاقاً مصباح‌زده و کیهانی دارد به مراتب تندتر از کیهان عصر اصلاحات. آن سال هر چه فحش بود، خامنه‌ای یک تنه شنید. وقتی رئیس‌جمهور مملکت در بدترین تلقی از ولایت صبح تا شب خود را سرباز ولایت می‌خواند، مردم هم ترجیح دادند سرباز را آدم حساب نکنند و یک راست بروند سراغ فرمانده. فرمانده‌ای که TV جبلی- جلیلی جلویش شمشیر نمی‌زد و این کل داستان جبهه‌ی انقلاب هم بود. نتیجه‌ی خطبه‌ی علم‌الهدی و یادداشت روز کیهان یک چیز بود؛ مردم گور پدر جبهه‌ی انقلاب، خود ره‌بر انقلاب را به فحش بکشند و این ارمغان مصباح بود برای خامنه‌ای. شیخی که سیاست‌مدار نبود و حتی سیاست‌شناس هم نبود اما شگردهایش در سپهر سیاست زودتر از شاگردهایش حرکت می‌کرد...
▪️
عصر اصلاحات من در غربت حزب‌اللهی‌ها روزنامه‌نگاری را آغاز کردم. علاوه بر دولت، مجلس هم افتاده بود دست طیف چپ و من حتم داشتم که روزنامه‌نگاری در فضای غربت کار مقرب‌تری است. اگر حاکمیت یک‌دست قلم را تبدیل به ماله می‌کند، زنده باد همان عصری که رسماً اپوزیسیون بودیم و از هر که انتقاد می‌کردیم، یک سمت و صندلی در جمهوری اسلامی داشت...
▪️
همان ایام مصباح در سخنان پیش از خطبه‌های نمازجمعه دقیقاً همان چیزهایی را می‌گفت که راست کار صفحه‌ی یک صبح امروز حجاریان باشد لیکن این درست که جمعه‌ها مصباح یک قرائت خشن از اسلام ارائه می‌داد ولی الباقی روزهای هفته سیدمحمد خاتمی بالانس می‌کرد و جوری از اسلام حرف می‌زد که تو گویی اسلام چیزی جز رحمت نیست؛ حال آن‌که اسلام، هم اسلام مصباح یزدی بود و هم اسلام یک یزدی دیگر یعنی آقای خاتمی که رئیس‌جمهور بود...
▪️
همان روزها که سعید حجاریان داشت مصباح را مسخره می‌کرد و حرف‌های او را دست می‌گرفت و الباقی روزنامه‌های زنجیره‌ای هم همین خط را دنبال می‌کردند، من متنی در کیهان نوشتم تا نگذاشته باشم مرحوم مصباح بیش از این مظلوم بماند. آن‌ها مصباح را «تئوریسین خشونت» می‌خواندند و من با این‌که دل‌داده‌ی کویر شریعتی بودم و از اختلاف مصباح با شریعتی هم مطلع بودم، متنی برای کیهان نوشتم با این تیتر: «تئوریسین هدایت» که هم صفار و هم شریعت‌مدار خوش‌شان آمد.‌ آن روزها این توی دلم وول می‌خورد که اگر قرار است هاشمی استوانه‌ی نظام باشد و خاتمی رئیس‌جمهور و کروبی رئیس‌مجلس؛ تو بگذار یک مصباح یزدی هم دست کم یک روز از هفته از ذوالفقار علی سخن بگوید که علی رب‌النوع شمشیر هم بود...
▪️
طرفه حکایت این‌که کمی بعد از دفاع من از مصباح در کیهان، حداد عادل یادداشتی در اطلاعات نوشت و رسماً از مصباح بابت کم و کیف حرف‌هایش گله کرد که آخر این قدر خشن چرا؟ خوب نیست از تریبون نمازجمعه جوری حرف بزنیم کأنه هشتاد درصد مردم مخاطب ذوالفقار علی هستند و اسلام هم هیچ نیست الا خشونت. متن حداد متن خوبی بود؛ برای اطلاعات و متن من متن خوبی بود؛ برای کیهان. آن روزها بسیاری از این مصباحیست‌های شعارزده‌ی امروز طرح ولایتی اساساً هنوز به دنیا نیامده بودند که ببینند ما به جرم دفاع از مصباح چگونه در شعارهای تند قبیله‌ی اصلاحات «عامل هر جنایت» خوانده می‌شدیم...
🍁سیزدهم آذر هزار و چهارصد و سه

ح‌🍁ق

03 Dec, 17:52


{با #ولایت در تقاطع #رسانه چه کنیم؟}
متنی از ح‌سین🍁ق‌دیانی تا آناتی دیگر
ح🍁ق: روزنامه‌نگار نمی‌گوید حفظ نظام از جان امام زمان مهم‌تر است بل‌که می‌گوید حفظ نظام از حجاب مهم‌تر است

ح‌🍁ق

03 Dec, 13:21


🍁یادداشت‌های آن‌لاین روزنامه‌نگار بدون روزنامه- ۶۲
امشب با خود حضرت آقا حرف می‌زنم؛ صمیمی و صریح
ح🍁ق: به کوری چشم جماعت حسود و عنود که شماری‌شان مثلاً از نزدیک‌ترین رفقایم هستند، خطم با مساعدت بزرگان درست شد. الان در گیر ترافیک و کلاج و ترمز و مسافرم. امشب نامه‌ی مهمی به ره‌بر انقلاب خواهم نوشت؛ محترمانه و البته غیر محرمانه سر مفهوم ولایت‌مداری و متن و حاشیه‌ی آن. از ایشان بابت همه‌ی قصور و تقصیرهای فراوانم عذرخواهم. آدم دیوانه و خل و چلی مثل من را که جنگ‌ندیده موجی هستم، حتم دارم خواهند بخشید.
🍁سیزدهم آذر هزار و چهارصد و سه

ح‌🍁ق

03 Dec, 13:00


[#خیاطی_پژمان]
ح🍁ق: هر عصری رجب‌علی خیاط خود را پیدا می‌کند؛ مرد خدا
https://t.me/revayatehagh1400/12155

ح‌🍁ق

03 Dec, 04:18


🍁یادداشت‌های آن‌لاین روزنامه‌نگار بدون روزنامه- ۶۱
#بابااکبر شهید دهم اردی‌بهشت شصت و یک
ح🍁ق: این عکس پدرم را دوست دارم؛ یک غرور مظلومانه‌ای، معصومانه‌ای، غمی، غربتی در صورتش هست که دل آدم را کباب می‌کند. شریعت‌مداری در آن متن چرک جوری این مرد را تحریف کرد کأنه پدرم از مریدان مصباح بود؛ حال آن‌که بابااکبر هیچ نسبتی با آخوندهایی نداشت که با ریش تیغ می‌زنند و با اشک گریه‌ی دین خدا را درمی‌آورند! مدیر کیهان در آن متن چرت ادعا کرده بود که اگر تغییر مسیر ندهی، جوهر قلمت می‌خشکد! کاش ساقی خود را عوض کند! آن چیزی که خشک شده، روح هنر و شرافت و غیرت در جبهه‌ی گوشت‌تلخ انقلاب است و الا که در رگ قلم من خون سرخ پدرم هم‌چنان ساری و جاری است. حق می‌دهم شماری از سوپرانقلابی‌ها هنوز آویزان قلمم باشند ولی هرگز حلال‌شان نمی‌کنم. بارها در مقاطع مختلف از مطالبم دزدی کرده‌ند و هم‌زمان بارها مرا حرام‌لقمه خوانده‌ند! قیامتی هم هست. کاش بروند و هر چه از قلم من در صفحات‌شان هست، پاک کنند و اگر نه، بار خود را سنگین‌تر کرده‌ند...
▪️
عمری است بغض همین عکس پدرم را دارم: شوری دگر از عشق آن‌ها را به سر بود...
🍁سیزدهم آذر هزار و چهارصد و سه

ح‌🍁ق

03 Dec, 03:53


🍁یادداشت‌های آن‌لاین روزنامه‌نگار بدون روزنامه- ۶۰
#خدا حق را تنها نمی‌گذارد
ح🍁ق: خطم را مسدود کرده‌ند و در خانه هم وای‌فای ندارم.‌ احمدرضا آمد که به نت خطش وصل شوم و کارهای مجانی کانالم را انجام دهم. الان که برود سر کار، من بی‌نت می‌شوم تا باز آویزان چه کسی شوم. نه می‌توانم به کسی زنگ بزنم و نه کسی می‌تواند به من زنگ بزند و بنده‌ی خدا مادرم که باید از این و آن سراغم را بگیرد و البته لیاقت جبهه‌ی بی‌آبرو و رسوا و مفتضح انقلاب، همین مثلاً اساتید رادارگریز است که دو کلام از خامنه‌ای حرف می‌زنند و ده جایش غلط است و محتاج تکذیب! من دارم سعی می‌کنم در کلاس هر دو شمع #شریعتی و #چمران بنویسم؛ کلاس این جبهه‌ی عاری از جبهه همین کفتارزاده‌هاست که خوش‌نشین نیستند و وجدان کاری دارند و رفتند درس بخوانند تا بصیرت مصباح و علوم مثلاً اسلامی را با هم کسب کنند که در نهایت این #مزبله بشود فرجام جبهه‌شان!
▪️
هر کجا نت باشد که نه؛ هر جا که خدا باشد، کار نشدنی وجود ندارد. من به کار در شرایط سخت‌تر از این هم عادت کرده‌م. به این‌که بروم به یک خانم مکشفه بگویم: قبول داری گل‌های خونین‌شهر گل‌های دگر بود؟
🍁سیزدهم آذر هزار و چهارصد و سه

ح‌🍁ق

03 Dec, 03:27


🍁یادداشت‌های آن‌لاین روزنامه‌نگار بدون روزنامه- ۵۹

ح🍁ق: مهران رجبی یک برادر دیپلمات دارد که در آن سفر نیویورک، یک بار در کافه‌ای نشست و برایم از مشاهیر امریکا گفت. بعد از یک ساعت حرف، ازم پرسید اگر بخواهی این‌جا یکی از این مشاهیر را ببینی، انتخابت کدام است؟ فکر کنم یک دقیقه‌ای فکر کردم تا این‌که بهش گفتم خیلی دوست دارم خانوم‌بچه‌های امریکایی چمران را ببینم! بلند شد دم پنجره ایستاد و بیرون را نگاه کرد و گفت: تو خیلی دیوانه‌ای! و بعد گفت: دمت گرم!
▪️
همیشه برایم سؤال بود که #چمران آن کوه عاطفه و احساس چی در موسی صدر و ایتام جنوب لبنان دیده بود که حاضر شد قید زن و بچه‌هایش را بزند و خرابه‌نشین جبهه‌ی مقاومت شود!
▪️
خدا از هر کسی یک لنگه‌ی دیگر می‌آفریند؛ نه جفت زن و مردها؛ جفت هم‌جنس. بعضی‌ها را اما دلش نمی‌آید #دو کند؛ آن‌ها را همان #یک باقی می‌گذارد.‌ امیرالمؤمنین سرسلسله‌ی این تک‌پرها بود.‌ لنگه نداشت و چمران هم لنگه نداشت و می‌خواهم بنویسم #شریعتی هم آدم بی‌لنگه‌ای بود!
▪️
من اگر اهل این جور ادابازی‌ها بودم، در پروفایل تلگرامم می‌نوشتم: مثل آخرین نگاه چمران به زن امریکایی‌ش!
🍁سیزدهم آذر هزار و چهارصد و سه

ح‌🍁ق

03 Dec, 03:08


🍁یادداشت‌های آن‌لاین روزنامه‌نگار بدون روزنامه- ۵۸
تف بر توی ای روزگار
ح🍁ق: برای این کانال چطوری با ذوق و شوق دارم وقت می‌ذارم؛ ضرب‌در صد کنین؛ برای «کیهان» این جوری که نه، اون جوری وقت می‌ذاشتم! اونم در عصر واکمن و نوارکاست. هر وقت می‌رفتم نوارکاست بگیرم، نوار نود دقیقه‌ای می‌گرفتم که از مصاحبه‌شونده بیش‌تر حرف بکشم و خب به همون میزان هم کار خودم رو سخت‌تر می‌کردم! خل بودم؛ خل! بارها اعضای تحریریه‌ی کیهان بهم می‌گفتن چطوری وقت می‌‌کنی این‌قدر بنویسی؟ جوابی نداشتم بهشون بدم! این‌جا جواب می‌دم: اون تایمی که اون‌ها داشتن می‌خوابیدن و چرت می‌زدن، من داشتم می‌نوشتم. یا می‌خوندم یا می‌نوشتم. همیشه هم این جور بوده که بیش‌تر می‌خوندم. شما نوشته‌هام رو می‌بینین اما خوندن‌هام رو نه. شاید دو سه سال از کار کردنم توی کیهان می‌گذشت که بالاخره صفار خواست یه حق‌التحریری به ما بده. پول رفت و آمدم به کیهان نمی‌شد...
▪️
رفته بودم ستارخان با #مادر_حسن_باقری مصاحبه کنم؛ البته برای مجله‌ای که فقط دو شماره سردبیرش بودم.‌ تا برگردم کیهان، غروب شده بود. صفار گفت: تو هم خوش‌نشینی داری می‌کنی در کیهان...
🍁سیزدهم آذر هزار و چهارصد و سه

ح‌🍁ق

02 Dec, 23:40


🍁یادداشت‌های آن‌لاین روزنامه‌نگار بدون روزنامه- ۵۷
#پنجاه_و_هفت
ح🍁ق: بخش‌نامه‌های مصباح در کلاس‌های فتنه‌گون طرح ولایت، مؤسسه‌ی امام خمینی، آکادمی علوم مثلاً اسلامی، حزب پای‌داری، سپاه سرهنگ نقدی و دانش‌گاه منهای امام صادق به رشد قارچ‌گونه‌ی مارهای عمارنمای دیرشعور بل‌‌که رسماً بی‌شعور منتهی می‌شود و حتی دیوانه‌بازی با مصطفی چمران هم قادر است که از بستر جنون خود به قلم حق‌مدار ح‌سین🍁ق‌دیانی منتهی شود؛ تلفیق هنر و شرافت. جرم من این بود که هرگز حاضر نشدم در زمین مصباح بازی کنم؛ بنابراین هیچ فایده‌ای نداشت نظرات خامنه‌ای درباره‌ی این قلم برای جبهه‌ی باندباز موسوم به انقلاب. بگیر «پنجاه و هفت» دست کم برای انقلابی‌ها عدد مقدسی باشد. مصباح به تقدس این عدد گند زد؛ آن‌جا که اداره‌های جمهوری اسلامی را مافوق اراده‌های انقلاب اسلامی نشاند و هر چه بیش‌تر برای این اداره‌ها ملت و ولایت را #تیغ زد، بیش‌تر برای خامنه‌ای #فحش خرید! بارها ظرف کم‌تر از پنج ساعت ده متن قوی نوشته‌م تا ثابت کنم آن‌‌که پسر بابااکبر است، نیازی به این ندارد که در پر‌وفایل خودش را به زعمای جبهه‌ی نکره‌ی انقلاب معروف کند!
🍁سیزدهم آذر هزار و چهارصد و سه

ح‌🍁ق

02 Dec, 23:28


🍁یادداشت‌های آن‌لاین روزنامه‌نگار بدون روزنامه- ۵۶
نکته‌دانی مختصر و مفید
ح‌سین🍁ق‌دیانی: کار سخت، تحمل باطن زشت و پلشت شما مسؤلین بی‌جمهوری اسلامی است که مردم دارند انجام می‌دهند! پس چرا عاجزید از کار آسان که تحمل ظاهر مردم است؟ باری همان به که خودتان را در هر نفس جریمه‌ای مجدد و مشدد کنید!

🍁سیزدهم آذر هزار و چهارصد و سه

ح‌🍁ق

02 Dec, 22:50


🍁یادداشت‌های آن‌لاین روزنامه‌نگار بدون روزنامه- ۵۵
🌹ا🍁ی🍁ر🍁ا🍁ن🌹
ح🍁ق: هر چه مسؤلین این روزهای بی‌جمهوری اسلامی مصداق مرد رندند، جمهور اما به همان معنایی رند است که از غزلیات حضرت حافظ برداشت می‌شود‌. رند به معنای بسیار زیرک و بسیار هوش‌یار. به عکس بالا نگاه کنید. ما از تبار همین زن‌ها هستیم؛ زن‌هایی که به تنوع پوشش هم احترام می‌گذاشتند و افقی بسیار بالاتر از شبکه‌ی افق تلویزیون مصباح داشتند. بی‌جمهوری اسلامی می‌خواهد با ادامه‌ی برنامه‌های گشت ارشادی و اتخاذ قوانین زمخت و در اصل ضد روح قانون، ضمن خدشه بر وحدت این مردم، نام بلندبالای وطن را بپوساند و ایران را بپلاساند اما کور خوانده. یقیناً کور خوانده. آن‌ها که ریشه در موی رها یا پوشیده‌ی زن‌های این تصویر دارند، بصیرت پوک، توخالی و پوچ صدها قالی‌باف و زاکانی و جلیلی و مصباح و صدیقی و پناهیان و شریعت‌مداری را به ارزنی خرید و فروش می‌کنند. دارم از شجره‌ی طیبه‌ای حرف می‌زنم که مطهری و شریعتی را با هم می‌خواست. خطبه‌ی طالقانی را گوش می‌داد و صفا با سخن کلاس‌بالای بهشتی می‌کرد و عشق می‌کرد که چقدر منظم کراوات می‌زند مهندس بازرگان. نسلی که صدالبته این روزها برای بانو فرح هم به دلایل متعدد حرمت قائل است. قطع به یقین ایران می‌ماند و انتخاب با خامنه‌ای است که نظام را با طناب پوسیده‌ی مصباح به چاه ببرد یا چاره‌ای دگر بیندیشد. صریح می‌نویسم: قوانین قرون وسطایی نه جمهور که بی‌جمهوری اسلامی را بی‌اعتبار می‌کند؛ کفتارها را و کفتارزاده‌ها را...
▪️
این خط و این نشان: نامردهای مرد رند اگر دست‌فرمان را عوض نکنند و سر تا پای این حاکمیت روان‌پریش لج‌باز زبان‌نفهم را- که گویی #فحش را به‌تر از هر زبان دیگری می‌فهمد- به کلینیک ترک افکار و عقاید سیاه مصباح نبرند، بدون تردید جنگ مقدس‌نماهای نظام نامقدس بی‌جمهوری اسلامی را با جمهور، زن‌های رند کشورم می‌برند؛ با هر پوششی و هر آرایشی. زن‌هایی که ریشه در گوهرشاد دارند، ام‌البنین را دوست دارند، با ترانه‌های هایده خاطره دارند، به لاله‌های پرپر وطن احترام می‌گذارند و هرگز خود را بر اساس ظاهرشان قضاوت نمی‌کنند. زن‌هایی که بسیار ماندانا بوده‌ند و بسیار کورش زاییده‌ند: صیاد در ارتش، متوسلیان در سپاه، چمران در عرفان و شجریان در هنر. زن‌هایی که بسیار مریم میرزاخانی زاییده‌ند...
▪️
تاریخ می‌گوید: روی رندی مردم این جغرافیا حساب ویژه باید باز کرد. مردمی که هم هفتم آبان را دوست دارند و هم برای دهم محرم سنگ تمام می‌گذارند. مردمی که اختیار را بیش از اجبار می‌فهمند و آزادی ناموس‌شان است. ای بسا حکومت که آمده و رفته ولی مردم ایران نه آن مردمی هستند که ندانند ریشه در کدام خاک پاک دارند...
▪️
از هر #تن بشنو که باز هم #وطن می‌ماند؛ متحد می‌ماند...
🍁سیزدهم آذر هزار و چهارصد و سه

ح‌🍁ق

20 Nov, 22:33


حوای آدم
[حواس‌تان به تاریخ انتشار یادداشت‌ها پای پست باشد]
ح‌ق: اگر چه متولد ده آذرم اما آب و هوای دلم چنان بهاری است که طعنه‌زنندگانم از آن تعبیر به دم‌دمی‌مزاج‌بودن می‌کنند. نه! بهار دم‌دمی‌مزاج نیست؛ همه‌ی جرمش این است که باران و آفتاب را با هم می‌خواهد. هوا اگر فقط بارانی باشد یا فقط آفتابی، آیا باز هم در سینه‌ی سپید آسمان می‌توان پرچم خوش‌رنگ رنگین‌کمان را به نظاره نشست؟ رنگین‌کمان نقاشی خداوند است؛ وقتی که خدا حسابی از خلقت خود راضی است. هم‌زمان باران و آفتاب را آفریدن، رضایت هم دارد! باران نیازمند ابر است و ابر مانع آفتاب ولی برای حضرت الله جمع اضداد کاری ندارد. خدا اگر اراده کند، حتی در آخرین ماه پاییز هم می‌تواند هم باران بباراند؛ هم آفتاب بتاباند. جانم به مزاج متنوع خدا که در یک صفحه‌ی کتابش مهر مطلق است و در صفحه‌ای دیگر حتی حال اسم خودش را هم ندارد! وقتی سوره‌ای بدون بسم‌الله شروع می‌شود، یعنی من و شما برای عالی‌جناب رحمان و رحیم اعصاب نگذاشته‌ایم! خدا اما موسم عصبانیت هم خواستنی است! تو به خشم چشم‌هایش نگاه نکن. نترس و خودت را پرت کن در آغوشش. توبه کن. همان‌جا در آغوشش. آغوش خدا بوی باران و نور آفتاب را با هم دارد! نمی‌ارزید خوردن آن میوه‌ی ممنوعه به دوری از این آغوش. حالا همان بهشتی که یک روز خانه‌مان بود، تبدیل شده به آرزوی‌مان...
▪️
چه کار کردی با ما توی ای آدم؟ چه کنیم که هم پدری و هم پیام‌بر و الا در اعتراض به تو فقط باید اغتشاش کرد! بی‌خود داستان درست کردی برای ما. ما اگر فریب شیطان را می‌خوریم، برای این است که آدم نیستیم؛ تو که #آدم بودی چرا؟ تو که خود آدم بودی چرا؟ تو که بهار، همه‌ی فصل‌هایت بود چرا؟ تو که هر روز، رنگین‌کمان می‌دیدی چرا؟ کاش خوشی زیر دلت نمی‌زد و #حوا را مستأجر این زمین سرد نمی‌کردی. بنده‌ی خدا در #بهشت صاحب‌خانه بود. دیده بودم خانه‌ش را. یک طبقه بیش‌تر نداشت ولی حیاط داشت به چه بزرگی...
▪️
حوا می‌گفت اگر قابیل را در این خانه بزرگ می‌کردم، دیگر هابیل را نمی‌کشت. حوا می‌گفت آپارتمان‌مان در زمین فقط شصت متر بود بر اتوبان نواب. حوا می‌گفت پنجره را که باز می‌کردم، فقط ماشین و آهن و دود می‌دیدم. حوا می‌گفت خانه‌مان در بهشت اما ویلایی بود. پنجره‌های چوبی‌ش کمی جیرجیر می‌کرد ولی وقتی باز می‌شد، قشنگ می‌توانستی #خدا را ببینی که دارد رنگین‌کمان می‌کشد. حوا می‌گفت عرش خدا از خانه‌ی ما معلوم بود. حوا می‌گفت هوای زمین به آدم نساخت! دست‌تنگ شده بود و خلقش هم تنگ شده بود! همان آدم که در بهشت فقط می‌خندید، این اواخر کارش شده بود گریه. نه #باران می‌دید، نه #آفتاب می‌خورد...
[حواس‌تان به تاریخ انتشار یادداشت‌ها پای پست باشد]
🍁دهم آذر هزار و چهارصد و یک

ح‌🍁ق

20 Nov, 20:56


اشک آذر
[حواس‌تان به تاریخ انتشار یادداشت‌ها پای پست باشد]
ح‌ق: حماسه‌ی ملبورن اگر چه باعث شد ملت ایران از فرط مسرت، ساعاتی را در آسمان سیر کند اما یک عیب بزرگ داشت؛ همه‌ی ما را بدعادت کرد که باز هم می‌توانیم بد بازی کنیم ولی برنده شویم...
▪️
واقعیت این است که ما اگر عقاب را در آشیانه نداشتیم، در همان نیمه‌ی اول باید شش گل می‌خوردیم. ما حتی برای یک پاس‌کاری ساده در زمین خودمان عاجز بودیم و تعداد پاس‌های‌مان به زور به عدد سه می‌رسید. سومی اغلب می‌رسید به کانگوروها. راستش نیمه‌ی دوم هم بد بودیم و فقط متأثر از دو جرقه توانستیم بازی را مساوی کنیم و به یمن گل زده‌ی بیش‌تر در خانه‌ی حریف راهی جام جهانی شویم. البته آن پشتک‌های احمدرضا هم بی‌اثر نبود. اسگل استرالیایی آمد وسط زمین و یک چنگی هم بر تور دروازه‌ی ما انداخت اما #عابدزاده با خنده‌های آدامسی همین وقفه را به فال نیک گرفت. در آن دقایق #احمدرضا با روحیه‌ای بی‌نظیر، نه فقط برای هم‌تیمی‌هایش که برای همه‌ی هم‌وطن‌هایش انرژی مثبت فرستاد. #عقاب آن روز کاپیتان همه‌ی ایرانی‌ها بود و #خدا هم گمانم به صرافت معجزه افتاده بود. ما در حالی بازی را مساوی کردیم که حق‌مان یک باخت فجیع بود...
▪️
مع‌الاسف از هشت آذر هفتاد و شش به بعد ما دچار این توهم شدیم که لابد باز هم می‌توانیم افتضاح بازی کنیم ولی پیروز میدان شویم. سلمنا! در عالم ورزش لزوماً تیمی که به‌تر بازی می‌کند برنده نمی‌شود اما بپذیریم که این گزاره قاعده نیست. قاعده همان است که دی‌شب رقم خورد. ما به امریکا باختیم، چون قرار نیست همه‌ی هشت آذرها هشت آذر ملبورن باشد. ما حتی در اواخر بازی هم هیچ برنامه‌ای برای حمله نداشتیم. به آمار بازی نگاه کنید. آیا باخت حق ایران و برد حق امریکا نبود؟
▪️
کاش هشت آذر چهارصد و یک، یک بار برای همیشه به ما بفهماند که هشت آذر هفتاد و شش استثناء بود، نه قاعده. قاعده همین است که تو وقتی بد بازی می‌کنی، نباید توقع پیروزی داشته باشی...
▪️
مصداق بازی بد البته فقط در فوتبال نیست. بی‌مروت‌هایی که دی‌شب برای کاخ سفید کف زدند هم بد بازی کردند. آهای بی‌وطن‌ها! عشق شما مجسمه‌ی آزادی است، نه مکعب پاسارگاد. شما اول دشمن ایران هستید، بعد خصم جمهوری اسلامی. شما با ریختن قیمه روی ماست، از قضا برای هر مطالبه‌ی حقی حاشیه درست می‌کنید. لطفاً با ابتذال خودتان ضربه به اعتراض ما نزنید. باری من در باخت مسلم شما غرب‌زده‌ها هم شک ندارم، چون دی‌شب همه‌ی پاس‌های‌تان به شیطان بود. کاش از هویت ژینا و ملیت کیان و تخت جمشید و شکوه دماوند و خاک فکه و خون شهید حیا می‌کردید...
▪️
ببینم! کورش هم آخوند بود که دی‌شب با شعارهای زشت‌تان کلاهش را زمین انداختید؟
[حواس‌تان به تاریخ انتشار یادداشت‌ها پای پست باشد]
🍁هشتم آذر هزار و چهارصد و یک

ح‌🍁ق

20 Nov, 20:49


[#نگاه_ملی را #تنها رها نکنید]
ح‌سین ق‌دیانی: اگر از پست‌های این کانال لذت می‌برید، کم‌ترین هزینه‌ش را بپردازید. من امکان چاپ این نوشته‌ها را ندارم اما این امکان را دارم که روی مرام و معرفت شما حساب باز کنم؛ یک #حساب_ملی برای یک #نگاه_ملی
https://t.me/revayatehagh1400/12425

ح‌🍁ق

20 Nov, 20:44


کجایی مارادونا؟
[حواس‌تان به تاریخ انتشار یادداشت‌ها پای پست باشد]
ح‌ق: مارادونا آن‌قدری که با اهالی ناپل قصه داشت، با مردم آرژانتین نداشت. وقتی در نیمه‌نهایی جام جهانی نود، آرژانتین و ایتالیا به‌هم خوردند، هیچ چیز غریب‌تر از این نبود که بازی بیفتد در ورزشگاه سن‌پائولو. از یک طرف ایتالیایی‌ها خیلی با اهالی ناپل رابطه‌ی خوبی نداشتند و مردم این شهر را «حرام‌زاده‌های پاپتی» می‌خواندند. تو گویی ناپل موی دماغ ایتالیا بود و مزاحم همیشگی نقشه‌ی چکمه‌پوش‌ها. از طرفی دیگر در تیم آرژانتین بازوبند دست کسی بسته شده بود که همه‌ی هستی ناپلی‌ها بود. مارادونا که در بارسلونا خیلی نتوانست درخشان ظاهر شود، در ناپولی همه کار کرد. نه فقط به باشگاه شهر ناپل بل‌که به مردم این شهر هویت بخشید و رسماً به شناسنامه‌شان تبدیل شد. اشتباه است اگر افتخارات مارادونا را در باش‌گاه ناپولی محدود کنیم به چند تا جام و چند تا عنوان قهرمانی. مارادونا برای ناپلی‌ها در حکم هوا بود و انگار با وجود او تازه داشتند نفس می‌کشیدند و نفس‌کش می‌طلبیدند...
▪️
آن شب با این‌که ایتالیا در خاک خودش میزبان آرژانتین بود ولی آن‌که بیش از همه قدر دید و بر صدر نشست، کسی نبود جز دیگو آرماندو مارادونا. بازی را هم آرژانتین برد و این شد مسبب کینه‌ی شتری لاجوردی‌پوش‌ها از مارادونا. ایتالیایی‌ها نه فقط دیگو را درگیر مافیا کردند بل‌که به اعتیاد هم آلوده‌ش کردند. البته سادگی محض جناب اسطوره در این حاشیه‌سازی‌ها بی‌نقش نبود. آنک مارادونا که با آن همه شوکت به ناپل آمده بود و آن همه برای این شهر شهریاری کرده بود، مجبور شد در غربت سرزمین ایتالیا را ترک کند...
▪️
دو سال پیش در همین روزهای پاییزی بود که مارادونا برای همیشه به آسمان رفت و ناپلی‌ها را یاد کوهی از خاطره‌های تلخ و شیرین انداخت. این شد که اسم ورزشگاه سن‌پائولو شد استادیوم مارادونا و من هم الان راستش نشسته‌م روی یکی از سکوهای این ورزش‌گاه و دارم به مارادونا فکر می‌کنم. کسی که لذت فوتبال را به کام جهانیان چشاند و خودش اما دل‌آشوب‌ترین فوتبالیست همه‌ی تاریخ بود. لاکردار نمی‌کرد موسم تمرین روپایی اقلا بند کفش‌هایش را ببندد. کلاً آدمی نبود که بشود در هیچ چهارچوبی محدودش کرد و دقیقاً سر همین چیزها بود که یک‌تنه به کشور یک شهر تبدیل شده بود. آری! کشور ناپلی‌ها #دیگو_آرماندو_مارادونا بود، نه ایتالیا...
▪️
مارادونا اما برای من همه‌ی این پنج قاره بود. من کره‌ی زمین را اگر گرد می‌دانم، به احترام اولین توپ چهل‌تکه‌ای است که مارادونا توانست برای خودش بخرد. آخر تو بگو جام جهانی باشد و #دیگو نباشد؟ کجایید ناپلی‌ها؟
[حواس‌تان به تاریخ انتشار یادداشت‌ها پای پست باشد]
🍁سوم آذر هزار و چهارصد و یک

ح‌🍁ق

20 Nov, 20:33


آه‌چراغ
[حواس‌تان به تاریخ انتشار یادداشت‌ها پای پست باشد]
ح‌ق:
این دیگر اسمش #پاییز نیست
وقتی به جای برگ
آدم بر زمین می‌ریزد
وقتی غم
جلوی نور خورشید را می‌گیرد
وقتی بم
فقط خرمای عزا می‌دهد
وقتی هوا ابری است
اما هیچ خبری از باران نیست
به خیال هوای دو نفره
بی‌خود چتر خریدیم آخر شهریور
توهم زده بودیم
به زودی بغض آسمان می‌شکند
اما این بغض حافظ بود که شکست
خون ببار ای حضرت لسان‌الغیب
خون ببار ای شیخ اجل
نه که فقط بگویی شیراز
نه که فقط بگویی بین‌الحرمین زبان فارسی
نه که فقط بگویی باغ نازنین ارم
نه که فقط بگویی دروازه‌ی دل‌ربای قرآن
نه که فقط بگویی آب رکن‌آباد
فی‌الحال
حال هیچ کجای این آبادی خوش نیست
بوستان
گلستان
دیوان
شاه‌نامه
مثنوی
حتی حال هیچ کتابی خوش نیست
این بار مغول‌ها
پوست انداخته‌اند
کت‌شلوار پوشیده‌اند
ادوکلن‌های مارک زده‌اند
موبایل به دست گرفته‌اند
و عوض آتش‌زدن کتاب‌خانه‌ها
روح و روان ما را هدف گرفته‌اند
صبر بی‌بی‌سکینه را
عصب جان‌باز قطع نخاع را
اعصاب بسیجی موجی خیبر را
که هنوز بی‌سیم می‌زند به آقامهدی
زودتر برگرد برادر باکری
و هنوز فکر می‌کند همت زنده است
و هنوز به امامت چمران نماز می‌خواند
دو رکعت نماز صبح می‌خوانم
به امامت امام آفتاب‌گردان‌ها
به امامت دکتر مصطفی
به امامت مقتدای دهلاویه
به امامت فوق تخصص عرفان
به امامت پادشاه محبت
الله اکبر
و بعد
می‌زند زیر گریه
و بعد
می‌زند زیر خنده
و بعد
بی‌خیال نماز
می‌رود ارتفاعات الله اکبر
می‌رود شرهانی
می‌رود فکه
می‌رود بهمن‌شیر
می‌رود ساحل اروند
و برای تسلای دل نخل‌های سرجدا
«لب کارون» می‌خواند
موجی است دیگر
زمان جنگ
فاتح بازی‌دراز بود
حالا فاتح همه‌ی داروخانه‌ها
از این دکتر
به آن دکتر
از این نسخه
به آن نسخه
از این بیمارستان
به آن بیمارستان
قرن هفتم بسیجی نداشت
و الا سعدی
فقط حکایت بچه‌های بروجردی را می‌نوشت
اولاد بلافصل آدم را
دی‌روز
حوا رفته بود شاه‌چراغ
با چادری پر از گل‌های اردی‌بهشت
انگار برگشته بود بهشت
داشت مفاتیح‌الجنان می‌خواند
جامعه‌ی کبیره
که ناگهان صدای مظلومیت هابیل را شنید
و قابیل را دید
که در سعودی‌نشنال
در دورترین جا از حرم احمد بن موسی
کارمند تمام‌وقت شیطان شده
▪️
نه
این دیگر اسمش پاییز نیست
فصل سخت‌ترین امتحانات الهی است
ایوب هم نباشیم
باید صبر ایوب داشته باشیم
یعقوب هم نباشیم
باید درد دوری را تجربه کنیم
یوسف هم نباشیم
باید بیفتیم قعر چاه
ما را تفرق خطبه‌ها نجات نمی‌دهد
تشتت جمعه‌ها نجات نمی‌دهد
توهم شنبه‌ها نجات نمی‌دهد
تبرج چهارشنبه‌ها نجات نمی‌دهد
ما باید برگردیم به توسل سه‌شنبه‌ها
به دعای شهیدان
به جاده‌های منتهی به #جمکران
[حواس‌تان به تاریخ انتشار یادداشت‌ها پای پست باشد]
🍁سوم آبان هزار و چهارصد و یک
https://t.me/revayatehagh1400

ح‌🍁ق

20 Nov, 20:08


[های دو چشم هایده]
ح‌ق: هنر با صدای هایده مبتذل نمی‌شود. ابتذال در جای مهر روی پیشانی زشت و پلشت صدیقی مصباحیست است. ابتذال در تار و پود چفیه‌ی معکوس سرهنگ نقدی است‌. بی‌شرف‌ها «خانه‌ی تزویر» درست کرده‌ند از می‌کده‌ی ایران...

ح‌🍁ق

20 Nov, 19:58


#بیا_بنویسیم
🍁یک روایت در دو برگ- برگ دوم
ح‌ق: بهشتی هم اگر وجود داشته باشد، در وهله‌ی اول، خانه‌ی آخر اهل جهنم است که خداوند هرگز بخشاینده‌ی خالی نیست بل‌که بخشاینده‌ی مهربان است. اتفاقاً خدا آن‌هایی را می‌بخشد که حتی خودشان هم هیچ امیدی به بخشش پروردگار ندارند! نقل است از #امام_رضا که مؤمن باید همه را، همه را، همه را از خود مؤمن‌تر بداند! با این حساب، خدا فقط کسانی را نمی‌بخشد که الساعه دارند در دل خود می‌گویند چرا ح‌ق دارد #قلم خود را خرج هایده و مهستی می‌کند؛ علم‌الهدی‌ها را و همه‌ی خودخداپندارها را! این‌جور نیست که بوی تعفن می‌دهد ایمان قلابی‌شان؟ نه پس؛ قلم را خرج آمنه‌ی نسبتاً ذبیح‌پور کنم و اعتماد کنم به رسانه‌ای که منافع ملت را پیش پای منافع دولت ذبح کرده است! سه روز تمام به همه‌ی ما #دروغ گفتند که هواپیمای اوکراینی خودش افتاده! تو اما بانوی خوش‌نام! مهستی عاشق مستی! هم خودت و هم خواهرت جز تبلور #راستی نبودید. عمری به ما گفتند موسیقی #حرام است؛ همان‌هایی که #جنگ را برای ما #حلال و #زندگی را برای‌مان #حرام کرده‌اند. آری! موسیقی فقط آن روزهایی بی‌اشکال می‌شود که قرار است ما سربازهای بی‌ستاره‌ی #سلام_فرمانده باشیم و به نام #امام_زمان کام امام نظام را شیرین کنیم و به وقتش حتی حضرت مهدی را هم قربانی جمهوری اسلامی کنیم! یعنی فقط کافی است فرهاد بیستون ایدئولوژی نظام باشیم؛ آن‌جا صدای شیرین هم حلال می‌شود! باری همین قدر وحشت‌ناک است دینی که در خدمت حکومت، یک روز زن بی‌حجاب روز سیزده آبان را نماد جذب حداکثری می‌خواند و فردایش تجلی حرام سیاسی می‌داند! زنده باد دین خواهر بزرگ‌تر تو که الله‌اکبر اذان نماز صبحش بوی نان سنگک می‌داد، نه چنگک اعدام! آخرش هم هایده بیش‌تر از آخوندها برای #خدا کار کرد! تو اما تا آن حد هم درگیر مذهب نبودی و صدای ظریف زنانه‌ت، کشش هیچ فلسفه‌ای را نداشت! تو #مهستی بودی و #مو می‌دیدی و خواهرت #هایده بود و #پیچش_مو را نگاه می‌کرد! مگر نه آن‌که تو از می‌خانه‌ی بی‌شراب، گله می‌کردی و هایده از تزویر می‌خانه؟ نه! نمی‌خواهم بنویسم «هایده یک چیز دیگر بود» که البته نوشتم! تا تو باشی دیگر نگویی «بیا بنویسیم!» ولی گذشته از شوخی؛ همه‌ی ما، هم به خواهر بزرگ‌تری که نماد عشق برون‌گرا بود، نیاز داریم و هم به خواهر کوچک‌تری که تو بودی و عقل درون‌گرا را نمایندگی می‌کردی که حقا جلوت هایده، خلوت مهستی را هم می‌خواهد: «با قلب من بازی نکن، ای خوب خوب؛ ای خوب من!» می‌دانی چرا هایده یک‌شبه مرد؟ چون مثل #مارادونا بار همه‌ی دیوانه‌ها روی دوشش بود! تو اما مثل #پله اقلاً در قیاس با خواهرت، زندگی‌ت را کردی و بعد مردی! خلاصه عقل کردی بیش‌تر عمر کردی! ای بسا چرک‌نویس‌های زرد که می‌خواستند میان تو و هایده را شکرآب کنند ولی کیست که نداند آن چند تا #بوق هم که زدند، جملگی #دروغ بود؟ یادمان نرفته عوض حرف‌های پوچ و حسادت‌های هیچ، با کارهای عام‌المنفعه، همه را یاد هایده می‌انداختی. خواهری که فقط در #صدا از تو جلو زد و الا تو خود جلودار مشی و مرام مردمی بودی. لیلا و سپیده و هلن و هنگامه ترانه ساخته بودند «به یاد مهستی» اما چه حیف؛ روز انتشار، تو کوچیده بودی دیگر از این دنیا! چهار سال تمام مخفی کردی سرطانت را؛ به دخترت سحر همیشه می‌گفتی دل ندارم دل مردم را بشکنم...
▪️
این درست که هایده هر چه خواند محشر بود و تو گه‌گاهی مثل #بیا_بنویسیم می‌رفتی در قله و باز می‌آمدی پایین؛ ولی به این هم نگاه کن که مردم پایین‌دست آبادی چقدر خواهر کوچک‌ترشان را دوست دارند...
🍂از یادداشت‌های بدون تاریخ ح🍁ق

ح‌🍁ق

20 Nov, 19:57


#بیا_بنویسیم
🍁یک روایت در دو برگ- برگ اول
ح‌ق: هیچ کم از ام‌کلثوم مصری ندارند هر سه ضلع مثلث طلایی آواز ایران که حالا در نبود خواهران آسمانی، بیش‌تر باید قدر حمیرا را بدانیم. اگر عبدالباسط با آن عظمت به شنیدن ترانه‌های ام‌کلثوم اعتراف بل‌که افتخار می‌کرد، این‌جا مع‌الاسف جمهوری اسلامی است: یک نظام ریاکارپرور که اجازه نمی‌دهد هیچ قاری قرآنی به صدای دل‌کش هایده یا آوای دل‌بر مهستی اذعان کند. آخ که چه دوستی‌ها به چه دشمنی‌ها تبدیل شد زیر سایه‌ی نظامی که هنوز سلام نماز را نداده، برای نصف کره‌ی زمین، طلب مرگ می‌کند: مرگ بر امریکا، مرگ بر اسرائیل، مرگ بر انگلیس، مرگ بر فرانسه، مرگ بر منافقین و صدام، مرگ بر ضد ولایت فقیه، مرگ بر آل سعود کافر. بعد با همه‌ی این‌ها هم رفیق است! رونمایی کنم از بزرگ‌ترین دستاورد نظام مقدس جمهوری اسلامی: هیچ چیز مقدسی در این دنیا وجود ندارد! نقل انقلابی است که هنوز به پیروزی نرسیده، به بسیاری از ایرانی‌ها من‌جمله هایده و مهستی #کیش داد تا خواهر کوچک‌تر این‌جور غم غربت را فریاد بزند: «آهای مسافری که می‌ری به سوی ایران، از جانب هزاران ایرانی پریشان، رسیدی به خاک پاکش، بوسه بزن به خاکش.» آن‌هایی هم که این توفیق را داشتند تا بر گرد آن بلیزر سیاه #طواف کنند، همان ایرانیان پشیمانی هستند که نصف عمرشان در روزگار جنگ سوخت و الباقی هم در جنگ روزگار. بی‌چاره‌ها نمی‌دانستند فرجام شعار آزادی این است که هیچ خبرنگاری حق مخابره‌ی چهار خط خبر از #آرمیتا را نداشته باشد. بدبختی، ما را هم #مات کردند با آن انقلاب نکره‌شان. الحق که فتنه خودشان بودند و بعد، از «جنگ، جنگ تا دفع فتنه از کل عالم» برای ما شعر می‌گفتند! مانده‌ام کی، کِی و کجا این مأموریت را به جماعت داده بود؟ اف بر آن آرمان‌های پوشالی، لعنت بر این مغزهای پوسیده؛ یعنی ما آن‌قدری که از ترس کمیته ویدئو لای پتو مخفی کردیم، خودمان زیر پتو نرفتیم! نبودی، ندیدی این چیزها را از نزدیک، خانم مهستی: «اول آشنایی‌مون، یادم میاد!» چهار سال کوچک‌تر از هایده بودی اما چون مجرد بودی، زودتر وارد عرصه‌ی خوانندگی شدی. خواهرت همه‌ش سیزده سال داشت که ازدواج کرد و همه‌ش چهارده سال داشت که مادر شد. دیرتر از تو به موسیقی سلام کرد و زودتر از تو از دنیا خداحافظی کرد ولی یادت هست وقتی از #خدا می‌خواند یا وقتی اذان می‌داد، فرشته‌های مقرب الهی چطور به عبدالباسط و مصطفی اسماعیل چشمک می‌زدند که «صدا رو دارین دیگه؟» هایده باید هم با حرفی شروع شود که دو #چشم داشته باشد؛ چشمی برای نگریستن، چشمی مختص گریستن. هایده بود دیگر! خواهر بزرگ‌تری که حتی تو هم مثل کامران و کیوان و کیانوش به چشم مادر نگاهش می‌کردی. مادر موجود عجیبی است؛ مثل خدا می‌ماند و جنسیت ندارد. مادر نه زن است و نه مرد بل‌که تجلی نور الهی است. بی‌خود نیست همه می‌گویند صدای هایده خدا بود! خواننده‌ای که وقتی می‌خواند، تن صدا بر جنس صدا غالب بود: «وقتی میای، صدای پات، از همه جاده‌ها میاد، انگار نه از یه شهر دور، که از همه #دنیا میاد.» یعنی قدرتی داشت صدایش و صلابتی و شکوه و استحکامی که هیچ مستمعی به این کار نداشت که هایده زن است یا مرد؛ همه غرق خود خود خود #صدا می‌شدند؛ ذات صدا. صدایی که در حنجره‌ش خداوند به‌ترین پنجره را به سوی عرش تعبیه کرده بود: «تا وقتی که در وا می‌شه، لحظه‌ی دیدن می‌رسه، هر چی که جاده است رو زمین، به سینه‌ی من می‌رسه، ای که تویی همه کسم، بی‌تو می‌گیره نفسم، اگه تو رو داشته باشم، به هر چی می‌خوام می‌رسم.» بگذار این‌جور بنویسم خانم مهستی که آخر خودت گفتی بیا بنویسیم: خواهرت هایده حوایی بود که حرف دل آدم را به‌تر از هر مردی می‌دانست و البته هم‌زمان آدمی بود که به خوبی از دل حوا خبر داشت: «وقتی تو نیستی، قلبمو واسه کی تکرار بکنم؟ گل‌های خواب‌آلوده رو واسه کی بیدار بکنم؟» شاید همین تعلیق میان زن و مرد سبب شده بود که هایده حتی بین بهشت و جهنم هم معلق باشد: «کیه اهل جهنم که خونه‌ش تو بهشته؟» این سؤال دوست‌داشتنی آیا استعاره از همان عشق و علاقه‌ی خدا به بنده‌های گنه‌کار نیست که تا من را دارید کجا می‌روید؟ مگر نمی‌بینید دلم برای‌تان تنگ شده؟
🍂از یادداشت‌های بدون تاریخ ح🍁ق

ح‌🍁ق

20 Nov, 19:52


[حق‌نامه]
ح‌ق: من در «روزنامه‌ی روزنامه‌نگار بی‌روزنامه» این‌جوری شیک صفحه می‌بستم. پیجی که پوکوندمش. مهم نیست...

ح‌🍁ق

20 Nov, 19:51


#هایده
ح‌ق: متولد بیست و یک فروردین بیست و یک همین اندازه موزون بود صدایش. اهل بهار بود و خانه در پاییز داشت و بیش‌تر هم دوست داشت راوی برگ‌های نارنجی باشد. غم غربت نازک‌نارنجی‌ش کرده بود. ترانه‌ی تن نمی‌خواند؛ روضه‌ی وطن می‌خواند و حسابی از چشم‌ها اشک می‌گرفت. قریب بیست سال خواند و دویست آهنگ غریبه‌وار داد بیرون که یکی از یکی به‌تر دل‌بری می‌کرد از دل‌ها. او که خود با شنیدن صدای دل‌کش از رادیو دل‌دلی شدی بود، اینک داشت با صدا بر قلب‌های بی‌صدا حکومت می‌کرد. شده بود ملکه‌ی آواز ایران؛ نمی‌شد نشنیدش. احکام شرعی جلودار لطافت حنجره‌ش نبود و زور فتواها به قدرت صدایش نمی‌رسید. کسی می‌تواند ادعا کند هایده گوش نکرده؟ کدام مستی حلال‌تر از شنیدن صدای خواهر بزرگ‌تر مهستی؟ حرام هم اگر باشد؛ تا باشد از این حرام‌ها! یک اذان خوانده؛ هنوز هم هیچ مؤذنی به گرد الله‌اکبر هایده نرسیده. با آن اذان #خدا حتی نماز شیطان را هم قبول می‌کند. گیر سه‌پیچ داده بودند بهش که بیا و از #علی بخوان. می‌دانستند بانو چقدر عاشق #امیرالمؤمنین است. از مسجدهای ته‌ران تا دیسکوهای سان‌فرانسیسکو همه می‌دانستند که این زن دل‌باخته‌ی #ابوتراب است. گفت امشب نمی‌خوانم، مشروب خورده‌ام! گذاشت برای فرداشب تا با شکسته‌ترین دل ممکن از همای رحمت بپرسد تو چه آیتی خدا را؟ هایده بود دیگر! کاری نداشت بهش می‌خورد یا نمی‌خورد؛ به علی به چشم بهشت نگاه می‌کرد. نه آخوند بود و نه خانوم‌جلسه‌ای و نه فاطی‌کماندو و نه مجاهد تبیین و نه آمر به معروف و نه ناهی از منکر اما وقتی از #اهل_بیت می‌خواند، آدم را درست همان جور اهلی می‌کرد که اگزوپری در شازده‌کوچولو آرزو داشت. اپرای دوستی بود زیر و بم صدایش. فروغ اگر می‌خواست خواننده شود یا پروین اگر می‌خواست صدایش را به سماوات سنجاق کند یا مریم میرزاخانی اگر می‌خواست #ریاضی را به نفع #عشق بپیچاند یا اصلاً حافظ و سعدی و مولانا و فردوسی اگر می‌خواستند جنسیت خود را تغییر دهند، همه هایده می‌شدند و در #شب_عشق حکم می‌دادند که بزن تار! آخ که چه ناز سلام می‌داد به یار قدیمی: منم همون هوادار قدیمی، هنوز همون خراباتی و مستم، ولی بی‌تو سبوی می شکستم...
▪️
داغ بود و مالک مطلق تب. تشنه‌لب بود و گرفتار روشن‌ترین ستاره‌های شب. نه اشتباه نکنید. هایده دنبال لب نمی‌گشت؛ دنبال ساقی می‌گشت. لابد یک چیزی بود که حتی شهدای مظلوم مدافع وطن هم آن‌جور ناجور عاشق صدایش بودند. بچه‌مثبت‌های‌شان یواشکی و امثال پدرم هم رک و روراست: همه به جرم مستی، سر دار ملامت، می‌میریم و می‌خونیم، سر ساقی سلامت...
🍂از یادداشت‌های بدون تاریخ ح🍁ق

ح‌🍁ق

20 Nov, 19:47


[هایده]
ح‌ق: هیچ چیز در این عالم برای من آن‌قدری مقدس نیست که نتوانم با آن شوخی کنم. به قول معروف: برو حالتو بکن!

ح‌🍁ق

20 Nov, 19:47


[هایده]
به یاد استوری‌های اینستاگرامم در جنبش زن، زندگی، آزادی

ح‌🍁ق

20 Nov, 19:47


[هایده]
به یاد استوری‌های اینستاگرامم در جنبش زن، زندگی، آزادی

ح‌🍁ق

20 Nov, 19:45


🎵آب‌شار
#سوغاتی_هایده از جنس غم بود!

ح‌🍁ق

20 Nov, 19:29


[#هایده سیاست‌شناس‌تر از #هانا_آرنت]
من از #مستی نوشتم ولی قلب تو رنجید
ح‌سین ق‌دیانی: این ترانه‌ی محشر «سر ساقی سلامت» رو لابد بارها شنیدین. بی‌خود هم برای من جانماز آب نکشین. بنی‌بشری نیست که این کار دل‌بر رو گوش نکرده باشه! یعنی از سوپرمذهبی بگیر تا سوپرسکولار همه اقلاً هزار بار این شاه‌کار هایده رو شنیدن و نهان یا عیان باهاش صفا یا حتی گریه کردن! حالا حرفم اینه: این بار این ترانه‌ی «بانوی آواز ایران» رو از این زاویه گوش کنین که انگار دارین یه #تحلیل_سیاسی می‌شنوین. اصلاً معرکه بل‌که معجزه است. هایده قریب نیم‌قرن پیش‌، دقیقاً و عمیقاً داشته حال و روز امروز #ایران رو پیش‌بینی و فی‌الواقع #تحلیل می‌کرده: اگه می‌کده امروز، شده خونه‌ی تزویر، تو محراب دل ما، تویی تو مرشد و پیر، همه به جرم مستی، سر دار ملامت، می‌میریم و می‌خونیم، سر ساقی سلامت، یه روزی گله کردم، من از عالم مستی، تو هم به دل گرفتی، دل ما رو شکستی، من از مستی نوشتم، ولی قلب تو رنجید...
▪️
روحت شاد زن. نور به قبر مرمرینت بباره الهی. یه متن توپ طلبت...
🍂از یادداشت‌های بدون تاریخ ح🍁ق

ح‌🍁ق

20 Nov, 19:26


📚کتاب‌خانه‌ی ح‌ق «آیشمن در اورشلیم» هانا آرنت

ح‌🍁ق

14 Nov, 18:23


🍁یادداشت‌های آن‌لاین روزنامه‌نگار بدون روزنامه- ۱۱
#نصرالله
ح‌ق: باز ما یک مهستی گذاشتیم در کانال‌مان، فکر کردی مستی از سرمان پریده و تو را فراموش کرده‌ایم؟ آن‌هم شب جمعه؟ شبی که حکماً تو کربلا هستی و سنوار و هنیه و اصلاً از حمزه‌ی شیر احد بگیر تا همه‌ی شهدای قبل و بعدش همگی در کربلا خیمه زده‌ند؟ چی فکر کرده‌ای راجع به ما سید؟ به خدا که هیچ چیز نمی‌تواند حواس ما را از تو پرت کند! تویی که در آن واحد برای ما داشتی نقش قاسم و احمد و امام موسی و چمران و سیدعباس را بازی می‌کردی و بدون آن‌که ایرانی باشی، داشتی در ضاحیه‌ی مقدسه‌ی مقاومت هم‌زمان سینه سپر می‌کردی برای جمهور، برای جمهوری اسلامی، برای همه‌ی جمهوری‌ها، برای همه‌ی اسلامی‌ها، برای همه‌ی ایرانی‌ها، برای همه‌ی غیر ایرانی‌ها بل‌که تیر صهیونیسم به قلب بنی‌آدم سعدی نخورد. تو در بیروت داشتی از همه‌ی جهت‌های جغرافیایی دفاع می‌کردی تا آدم و حوا بی‌حرم نمانند. اصلاً ما کی دل‌تنگ تو نبودیم سید؟ بگذار اغیار توهم بزنند تو نیستی؛ مهم #خداوند است که امشب تو را کربلا برده و فردایی که دور نیست هم از تو امام‌جماعت مسجدالاقصی می‌سازد...
🍁بیست و چهارم آبان هزار و چهارصد و سه

ح‌🍁ق

14 Nov, 17:51


خیاط خدا
ح‌ق: در شلوغ‌ترین میدان تهران یعنی میدان انقلاب، پیرمرد خیاطی هست؛ جهانی بنشسته در گوشه‌ای؛ با حدود هفتاد و پنج سال سن. اگر شما خواننده‌ی این ناداستان افسوس می‌خورید که چرا هرگز دم‌خور رجب‌علی خیاط نبوده‌اید، من دیدار با خیاطی پژمان را در پاساژ ایران به شما توصیه می‌کنم. دوختن دکمه به کت را خیلی‌ها که حتی خیاط هم نیستند بلدند ولی من امشب دارم قصه‌ی پیر نازنینی را برای‌تان می‌نویسم که قشنگ بلد است دل شما را با نخ عرفان به بلندای عرش بدوزد...
▪️
پیرمرد آدم پرچانه‌ای نیست و حتی در حد تک و توک هم حرف‌های عرفانی نمی‌زند اما #معرفت همین طور مثل در و گهر و البته هنر از منشش می‌بارد. به شکل غریبی هم کاسب حبیب‌اللهی است؛ به قول اهل کسب. نیم‌ساعت با کت‌شلوار شما ور می‌رود و وقتی دست‌آخر ازش می‌خواهی دست‌مزد را بگوید، نرخی می‌گوید که انگار می‌کنی پیرمرد از دهه‌ی شصت، یک ساعت هم جلوتر نیامده: دوازده هزار تومن و اگر دو تومن خرد را نداری، همان ده تومن بس است!
▪️
بار اول پانزده سال پیش گذرم به دکان این خیاط باخدا افتاد. وقتی اجرت را گفت، یک آن فکر کردم دارد اشتباه می‌کند ولی مصرانه گفت که قیمت درست است. گفتم: «این‌جوری که زندگی‌ت نمی‌چرخه!» گفت: «چرخش زندگی من دست اوس‌کریمه. مهم برکت پوله، نه اندازه‌ی پول!» درآمدم: «بی‌خود نیست این همه عکس همت و صیاد و چمران و حاج‌امینی و حاج‌احمد، بر در و دیوار خیاطی شما.» جواب داد: «این شهید که می‌بینی، حمید شاه‌محمدی است. من عمویش بودم. سیم متصلی داشت. آدم بود. انسان بود.» خوب یادم هست برای عرض اندام به پیرمرد گفتم: «این جوان‌ها بی‌آن‌که معصوم را دیده باشند، خدایی عجب رشدی کردند» که خیاط درجا برجکم را آورد پایین: «تو از کجا می‌دانی معصوم را ندیده بودند؟ تو از کجا می‌دانی امام زمان در مهران نبود؟»
▪️
صاحب خیاطی پژمان در همان دیدار اول، دل مرا برد. جوری برد که هنوز هم هر وقت دلم می‌گیرد، یک تک پا می‌روم پیش پیرمرد. مثل همین امشب که البته یک کار خیاطی هم داشتم ولی این بار که نرخ را گفت هشت تومن، رسماً عصبانی شدم: «یعنی چی هشت تومن آخه؟» خندید: «یعنی همین که گفتم!» بعد هم عجب جمله‌ای گذاشت کف دستم: ایمانت به خدا ضعیفه، برو تقویتش کن...
🍁بیستم دی هزار و چهارصد

ح‌🍁ق

14 Nov, 17:50


عزیز مثل باباکبابی
ح‌ق: دل‌تنگی غروب جمعه فقط آدینه‌های دهه‌ی شصت که کم‌کم باید شال و کلاه می‌کردیم و برمی‌گشتیم خانه‌ی خودمان. یعنی غم عالم می‌نشست در دل ما نوه‌ها. هر چه پنج‌شنبه‌ها را دوست داشتیم، از جمعه‌ها متنفر بودیم. پنج‌شنبه‌ها دل‌خوش به وصال بودیم و جمعه‌ها بیم جدایی داشتیم. جدایی از خانه‌ی عزیز. حتی ناهار کباب باباکبابی هم کوفت‌مان می‌شد، وقتی می‌دانستیم تا ساعاتی دیگر باید فلنگ را ببندیم...
▪️
من معمولاً بنا را می‌گذاشتم بر ناسازگاری و آن‌قدر آب‌غوره می‌ریختم که کار بیخ پیدا می‌کرد. یک بار همین ساعت‌های جمعه بود که از بس گریه کردم، دل خدا به رحم آمد. زد و یک برفی آمد که به دو ساعت نکشیده، هواشناسی به‌ترین اطلاعیه‌ی عمرش را صادر کرد: «کلیه‌ی مدارس تهران فردا تعطیل است» و این یعنی اوج هیجان. آبجی‌خدیجه جلدی رفت بغل پدربزرگ. من اما سینه‌ی عزیز را چسبیدم که همه‌ی جاذبه‌ی زمین را در خودش جا داده بود. یعنی هیچ کجا برایم سینه‌ی مادربزرگ نمی‌شد، به خصوص که عزیز هم در همان حال حسابی قربان‌صدقه‌م می‌رفت. من از صدای ضربان قلب عزیز، مهر و محبت بابااکبر را می‌شنفتم. وقتی دستم روی قلبش بود، انگار داشتم صدای پدرم را می‌شنیدم. احسان و حسان عمه‌فاطی هم. فاطمه‌ی آقاابراهیم هم. ما هفت‌هشت تا فرزند شهید بودیم که فقط زیر یک خیمه اشک‌های‌مان بدل به خنده می‌شد؛ خیمه‌ی عزیز. الباقی نوه‌ها هم مثل ما. هاجر عموعلی که باباکبابی و عزیز در حکم پدر و مادرش بودند. دوقلوهای عمومحسن و بعدها احمدرضا. حمیده و حسن. بچه‌های عموحبیب. بچه‌های عموعلی. بچه‌های عمه‌طاهره. حالا دیر به دیر هم‌دیگر را می‌بینیم. نگو خانه‌ی عزیز ستون خانواده بود و ما قدرش را ندانستیم. قدر پنج‌شنبه‌شب‌هایی که اندازه‌ی پنجاه نفر لحاف و تشک می‌انداختیم و خانوم‌ها آن طرف تا کله‌ی صبح بگوبخند داشتند و ما آقایون هم این طرف و گاهی چنان صدای پچ‌پچ‌مان بالا می‌رفت که دست‌آخر باباکبابی کفری می‌شد: «بر آرزودار اولاد لعنت! نمی‌خواین بخوابین پدرسوخته‌ها؟» عزیز ولی هیچی بروز نمی‌داد که هیچ، خودش هم پا به پای ما بیدار می‌ماند...
▪️
این قصه‌واره حکایت شب‌هایی است که جا دارد به عنوان «میراث فرهنگی» ثبت شود. هفته‌ای یک نوه به ما اضافه می‌شد اما لحاف و تشک کم نمی‌آمد. خدا کریم بود و حال ما خوش. الان که نگاه می‌کنم می‌بینم چه زود بزرگ شدیم و چه زود جای قصه با غصه عوض شد. حالا باید از آغوش مادر بوی عزیز و باباکبابی و پدر را بشنوم‌. کاش قادر باشم بر این خجالت بی‌خود غلبه کنم و یک روز یک دل سیر مادرم را بغل کنم...
🍁نوزدهم دی هزار و چهارصد

ح‌🍁ق

14 Nov, 16:21


🔻خاطرات هاشمی به زبان طنز
🔺️سال‌روز کربلای پنج در آسمان
ح‌ق: با امام [خمینی] و مرحوم [احمدآقا] به استقبال حاج [عیسی] رفتیم که روزهای اخیر دعوت حق را لبیک گفته بود. عاقبت عیسی [حاج] را از عاقبت خودم به‌تر تشخیص دادم و کمی بغض کردم. خمینی [امام] از حاج [عیسی] بابت مواضع خوبی که در سال هشتاد و هشت در دفاع از خامنه‌ای [آیت‌الله] گرفت، از عیسی [حاج] تشکر کرد. حاج [عیسی] از امام [خمینی] پرسید: «آیا در دیار باقی هم این افتخار را دارم که هم‌چون دیار فانی، خادم شما باشم؟» که خمینی [امام] جواب داد: «نمی‌دانم؛ اطلاعی ندارم!» من هم به امام [خمینی] گفتم که از وقتی فوت شده‌ام، عشق و علاقه‌م به آیت‌الله [خامنه‌ای] بیش‌تر شده، که خمینی [امام] در پاسخ گفت: «که چه؟» مقداری گریه کردم. با اجازه‌ی چرتائیل [ملکه‌ی خواب] به خواب پاس‌دارهایم در جماران رفتم و از سرتیم خواستم که حواسش باشد پرونده‌ی اعمالم را در روز قیامت، اشتباهی به دست چپم ندهند. ظهر عفت [مرعشی] از کیش [جزیره] به خوابم آمد. از مصاحبه‌های فائزه گله داشت. تذکرات لازم را دادم. بعد از ناهار آقایان مطهری [فیلسوف] و شریعتی [دکتر] آمدند. با وجود تذکر فرشته‌ها هنوز بر سر اداره‌ی ارشاد [حسینیه] با هم اختلاف‌نظر دارند. قرار شد موضوع با وساطت بهشتی [دکتر] پی‌گیری شود. روحانی [حسن] خواست به خوابش بروم و در عالم خواب، کمی دل‌داری‌ش بدهم که نپذیرفتم. گلایه دارد که چرا عضو مجمع تشخیص نیست. بی‌خود گلایه دارد. از این‌که در انتخابات، از حسن [روحانی] حمایت کردم، ندامت‌هایی دارم ولی هنوز به شکل کامل پشیمان نشده‌م. به مناسبت سال‌روز عملیات کربلای پنج، با تعدادی از شهیدان به دیدار امام [خمینی] رفتیم. آقایان اشتر [مالک] و حمزه [جنگ احد] و عمار [یاسر] هم بودند. گویا قبل از آغاز رسمی دیدار، شهدای صدر اسلام، از نزدیکی ظهور، چیزهایی به امام [خمینی] گفته‌اند. ظاهراً قرار است جمعی از شهدای جنگ تحمیلی به نمایندگی از همه‌ی شهدا، با امام [زمان] به زمین برگردند و جهان را از عدل و داد پر کنند. تذکر دادم که مبادا در راه احقاق حق به کسی ظلم شود که یاسر [عمار] گفت: «بی‌خیال اکبر!» یاسر [عرفات] آمد و از عمار [یاسر] گله داشت که چرا او را با شهدای انتفاضه در یک مکان قرار نداده‌اند. از طریق حاج [عیسی] گله‌ی عرفات [یاسر] را به گوش یاسر [عمار] رساندم که ایشان جواب داد: «بدی سازش این است که هزینه‌هایش تا قیام قیامت ادامه دارد!» در خلوت خودم، حاضرجوابی عمار [یاسر] را نپسندیدم و کمی بغض کردم. دکتر چمران [مصطفی] آمد و خواست دو تایی به ملاقات مولانا برویم. چون اهل شعر نیستم، پذیرفتم که تنهایی برود...
🍁نوزدهم دی هزار و چهارصد

ح‌🍁ق

14 Nov, 16:20


نویسنده: اکبر هاشمی
ح‌ق: ناظر بر کارم، عجیب‌ترین و در عین حال جالب‌ترین هاشمی را «هاشمی نویسنده» می‌دانم. کسی که می‌توان مدعی شد همه‌ی عمرش را هر شب وقت گذاشته و نوشته. صرف نظر از محتوای خاطرات هاشمی، خود همین ممارست بی‌وقفه در نوشتن خاطره‌های روزانه قابل ستایش است. کاری بسیار سخت و نفس‌گیر که لابد شماری از خود ما اقلاً یک بار تجربه‌ش کرده‌ایم. این‌که سال نو را با سررسید نو شروع کنیم و البته به محض نوشتن خاطره‌ی بارانی روز سیزده‌به‌در، عطای این قلم‌زنی را به لقایش ببخشیم. فراموش نکنید هاشمی آدم بی‌کاری نبود. مرحوم در دهه‌ی شصت فقط در یک قلم با حکم امام «فرمانده‌ی جنگ» بود لیکن چه شلمچه بود، چه اهواز و چه ته‌ران، باز هم ولو زیر موشک‌باران صدام، جوهر نوشتن‌های روزمره‌ش نخشکید. نوشته‌هایی که هر از گاه دست‌مایه‌ی قلم من می‌شود؛ نه برای دشمنی با هاشمی بل‌که برای مزاح با هاشمی؛ که #طنز با #نوش مأنوس‌تر است تا نیش...
▪️
مفتخرم که همه‌ی مجموعه کتب «خاطرات هاشمی» را دارم؛ اگر چه همه را وقت نکرده‌م بخوانم. هاشمی در «خاطرات هاشمی» قطب عالم امکان است. همه‌ی گره‌ها به دست او باز می‌شود و همه‌ی عناصر سیاسی با مراجعه به او راهی به رهایی پیدا می‌کنند. این را البته به طعنه ننوشتم. حب نفس در ذات آدمی است؛ به خصوص وقتی می‌خواهد از خودش بنویسد. در ذات آدمی است که «خود» را بگذارد وسط و از دیگران جز مشتی خدم و حشم نسازد. خاطره‌نگاری تعریف دیگرش می‌شود خودنگاری. پس خیلی هم بی‌راه نیست که آدم‌ها را در خاطره‌نوشت‌ها یا خودنوشت‌های‌شان، فراتر از آن‌چه که واقعاً هستند ببینیم...
▪️
#دی ماه درگذشت هاشمی است. با ملاک‌هایی چون خمینی و خامنه‌ای بل‌که سیدالشهدای ایثار و ایستادگی قطعاً حق نداریم منکر زحمات این آدم برای نهضت و نظام شویم. نقد ما به رفسنجانی هشتاد و هشت سر جای خود محفوظ؛ خدمات متعدد و متنوع هاشمی نباید خیانت خوانده شود. گمانم هنوز هم دو جور دارد به هاشمی ظلم می‌شود. اول از ناحیه‌ی کسانی که هاشمی را کلاً سیاه می‌خوانند، دوم از سوی افرادی که بنا دارند از هاشمی بت بسازند. بماند که شماری از همین دسته‌ی دوم، در عصر دوم خرداد چقدر بد با هاشمی تا کردند...
▪️
یکی از سایت‌های دوم خردادی امروز تیزری از سردار قلوب همه‌ی ما پخش کرد با این عنوان که «مصادره ممنوع!» سلمنا! جناح اصول‌گرا نباید با سوءاستفاده از اهرم TV به مصادره‌ی شهدا بپردازد. محمدابراهیم و حسین و مصطفی و احمد و محمد و مهدی و حمید ندارد. شهیدان به همه‌ی ملت تعلق دارند. با همین دست‌فرمان البته می‌توان علیه مصادره‌ی رجل انقلابی مثل هاشمی هم قیام کرد...
🍁نوزدهم دی هزار و چهارصد

ح‌🍁ق

14 Nov, 16:19


از صفحات هاشمی‌محور شماره‌ی چهاردهم مجله‌ی حق
https://t.me/revayatehagh1400/12001

ح‌🍁ق

14 Nov, 16:19


از صفحات هاشمی‌محور شماره‌ی چهاردهم مجله‌ی حق
https://t.me/revayatehagh1400/12001

ح‌🍁ق

14 Nov, 16:18


از صفحات هاشمی‌محور شماره‌ی چهاردهم مجله‌ی حق
https://t.me/revayatehagh1400/12001

ح‌🍁ق

14 Nov, 16:15


از صفحات هاشمی‌محور شماره‌ی چهاردهم مجله‌ی حق
https://t.me/revayatehagh1400/12001

ح‌🍁ق

14 Nov, 16:15


از صفحات هاشمی‌محور شماره‌ی چهاردهم مجله‌ی حق
https://t.me/revayatehagh1400/12001

ح‌🍁ق

14 Nov, 16:14


از صفحات هاشمی‌محور شماره‌ی چهاردهم مجله‌ی حق
https://t.me/revayatehagh1400/12001

ح‌🍁ق

14 Nov, 16:03


نسخه‌ی دکتر مصطفی
ح‌ق: هنوز هم دقیق نمی‌توان حکم داد که آیا آن دو تا لوله‌ی تانک واقعاً در عینک چمران بود یا قصد این بود که با دست‌کاری عکس نوبر کاوه گلستان، چهره‌ای خشن از چمران مخابره شود. مسعود بهنود و دار و دسته، عکس مصطفی چمران را با همان عینک و البته با همان دو تا لوله‌ی تانک بردند روی جلد مجله و یک متن آلوده به بغض هم درباره‌ی وزیر دفاع دولت موقت نوشتند که حسابی حرص دکتر را دربیاورند. این مال روزهایی است که «فرمانده‌ی ستاد جنگ‌های نامنظم» از زمین و زمان، بد می‌شنید. راست‌ها یک جور چمران را می‌زدند، چپ‌ها یک جور، حزب‌اللهی‌ها یک جور، نماینده‌های مجلس یک جور و چون چمران، نه از سپاه برآمده بود و نه از ارتش، حتی ارتش و سپاه هم خیلی ارادتی به نسخه‌هایی که دکتر مصطفی می‌پیچید، نداشتند. یک طرف می‌گفت چمران در حمایتش از بازرگان صادق نیست و طرف دیگر هم از قضا مستند به رابطه‌ی چمران با زعمای نهضت آزادی، در ولایت‌پذیری او تشکیک می‌کرد که خیلی هم حالا دلش با روح‌الله صاف نیست. الان باور آن‌چه نوشته‌م سخت است لیکن فضا همین قدر تیره و تار بود علیه چمران. اگر در بین معممین فحش‌خور بهشتی حرف نداشت، در بین کت‌شلواری‌ها هیچ کس اندازه‌ی مصطفی چمران ناسزا نشنید. انگار دکتر همیشه‌ی خدا متهم بود؛ چه وقتی در جبهه جنگ می‌کرد، چه موسم زندگی در شهر...
▪️
پس‌فردای انتشار مجله، مهندس بازرگان به بهنود زنگ می‌زند که چمران می‌خواهد تو را ببیند. من نمی‌دانم آیا آن روز بعد از تلفن رئیس دولت موقت، بهنود فاتحه‌ای هم احیاناً برای خودش خوانده بود یا نه، ولی این‌قدر می‌دانم که ناظر بر فضایی که علیه چمران ساخته بودند، لابد تا این حد ترسیده بود که ببینی چمران چه کاری می‌تواند با من ژورنالیست داشته باشد! الحمدلله مسعود بهنود خودش این دیدار را روایت کرده. این‌که ساعت یک بام‌داد می‌رود محله‌ی شادمان تهران و چمران را می‌بیند که تک و تنها بیرون در منتظرش نشسته با عبایی بر دوش. انگار نه انگار که چمران، وزیر دفاع است و فضا هم متشنج. حالا ببین نسخه‌ی دکتر مصطفی برای بهنود چه بود: شنیده‌ام اهل شعری. بیا با هم #مولانا بخوانیم...
▪️
گمانم همین بود هدف خمینی از املای انقلاب بل‌که هدف مولوی از انشای مثنوی: تبلور شمس وجود آدمی. واقعیت آن است که در لنز عینک #شهید_چمران دو تا لوله‌ی تانک نبود؛ دو تا بیت بود:
بشنو از نی چون حکایت می‌کند
از جدایی‌ها شکایت می‌کند
کز نیستان تا مرا ببریده‌اند
در نفیرم مرد و زن نالیده‌اند
🍁چهاردهم دی هزار و چهارصد

ح‌🍁ق

14 Nov, 15:57


درباره‌ی علی
ح‌ق: آدم‌ها چرا چپ می‌کنند؟ آدم‌ها از کجا چپ می‌کنند؟ و چی این وسط نقش کاتالیزور را بازی می‌کند؟ این متن «درباره‌ی علی» است اما شما می‌توانید جای علی بگذارید اکبر...
▪️
روزهایی را به یاد می‌آورم که علی لاریجانی بیش‌تر از همه‌ی راستی‌ها از جناح چپ فحش می‌خورد. علت واضح بود. طیف افراطی دوم خرداد، رئیس وقت تلویزیون را نه تنها منصوب بل‌که یار رهبر می‌دانست. فقط کاریکاتورهایی را که نیک‌آهنگ کوثر، آن سال‌ها تقریباً هر روز یکی علیه علی می‌کشید جمع کنی، یک کتاب می‌شود. سهل است که حکم بدهیم هنگام ریزش، بدون استثناء کرم از خود درخت است ولی قضاوت بر مدار انصاف و مر عدالت به‌تر است. واقع امر این است که یک جریان در داخل جبهه‌ی انقلاب تنش می‌خارد که هر روز از شعاع ره‌روان ره‌بر کم کند تا یاران حضرت آقا در صدر انقلاب فیکس بشود همان عدد قلیل یاران حضرت مولا در صدر اسلام. این جریان که نبضش در گروه پای‌داری می‌زند، تقریباً که نه، تحقیقاً همه‌ی چهره‌های سیاسی را «ضد ولایت» می‌خواند و آن‌قدر این ضدیت را تبلیغ می‌کند که خود سوژه هم حتم کند که بله! انگار من واقعاً ضد ولایتم! مع‌الاسف رگه‌هایی از این تفکر در شورای نگهبان چنان واضح دیده می‌شود که آدمی یک آن شک می‌کند نکند دلایل رد صلاحیت علی را یکی از اعضای پای‌داری نوشته. دقت شود که این‌جا بحث نقد نیست، بحث هتک حیثیت است و فقط هم محدود به لاریجانی نیست. آنی به یاد بیاورید که وقتی ره‌بر انقلاب، آقای آملی را به سمت ریاست مجمع تشخیص مصلحت منصوب کرد، چه کرد این جماعت. این‌ها حتی قالی‌باف را هم همان روحانی می‌دانند و البته خطرناک‌تر، چرا که معتقدند حاج‌باقر بر خلاف شیخ‌حسن در لباس دوست مشغول ایفای نقش است...
▪️
برگردیم به چند پرسش اول متن و صدالبته به‌تر است برگردیم به منش سرداری که این روزها سال‌گرد شهادتش باز دل‌ها را دل‌تنگ نمونه‌ی اعلای مردان بی‌ادعا کرده است. همان که باری بر جبین مصباح بوسه زد، نه تنها پیشانی آملی را هم بوسیده بود بل‌که در روز تشییع پیکر هاشمی گفته بود: «هاشمی تا روز آخر استکبارستیز باقی ماند.» این یعنی مشکل من با رفسنجانی دلیل نمی‌شود که خدمات هاشمی را هم خیانت بخوانم. این یعنی مکتب جبهه و جنگ با مرام بی‌مرام‌های پای‌داری فرق می‌کند. این یعنی من قاسم همه‌ی ملتم، نه قاسم اصول‌گراها...
▪️
به‌ترین فیلم اصغر فرهادی «درباره‌ی الی» را مکرر دیده‌ام اما کی می‌تواند دقیق داوری کند که مقصر اول غرق شدن الی در دریای داوری‌های ناتمام ما چه کسی بود؟ الی و علی ندارد؛ والله ما نه دادگاهیم، نه الله...
🍁سیزدهم دی هزار و چهارصد

روایت حق

29 Oct, 10:55


🚩حکایت ح‌ق
📍نقد ناصحانه‌ی بچه‌های محترم بالا
📍بپردازید به همان ابرمفهوم مقاومت
https://t.me/revayatehagh1400

روایت حق

29 Oct, 08:10


ویس مهم؛ حتمن گوش کنین رفقا

روایت حق

29 Oct, 08:03


🚩برشی از متن ح‌ق درباره‌ی خباثت حرام‌خوارها
پنج سال پیش علی کریمی بغض الان را نداشت ولی نظام و رسانه‌های نارسش نه فقط هیچ تلاشی برای حفظ جادوگر نکردند بل‌که هی او را عاصی‌تر و عصبانی‌تر کردند؛ کفری‌تر کردند.‌ نه انگار که ساخت و پرداخت استعدادی در حد و اندازه‌های بی‌نظیر علی کریمی و آن‌هم در شمایل یک «سرمایه‌ی ملی» شاید قرنی یک بار هم دست ندهد. آدم‌ها را رسماً می‌اندازید به موضع؛ بعد که موضع گرفتند، محکم‌تر می‌زنیدشان؟ این چماق را بلند کنید بر سر پدر و مادرتان که ای لعنت خدا و خلق بر پدر و مادرتان. از بیت‌المال نان حرام به شما داده‌ند. عمارتان که نکرده‌ند؛ هارتان کرده‌ند...
🚩به شدت ح‌سین به حدت ق‌دیانی

روایت حق

29 Oct, 01:15


🚩حکایت ح‌ق
📍تاکتیک من در قبال فن هزار چاقو
📍به شدت ح‌سین به حدت ق‌دیانی

روایت حق

29 Oct, 00:46


🚩حکایت ح‌ق
ویسی مهم ناظر بر یادداشت بالا

روایت حق

28 Oct, 23:17


داش‌علی را می‌فهمیم و شما نفهم‌های ضد رسانه را نه
#هشت
ح‌ق: رفتار و گفتار این سال‌های اخیر #علی_کریمی را درک می‌کنم. قطعاً در همه‌ی موضع‌گیری‌ها او را محق نمی‌دانم ولی حتی در تندترین حتی بی‌ربط‌ترین حرف‌ها هم او را کاملاً درک می‌کنم. فی‌الواقع آن‌چه عجیب است، صبر و متانت زیاده از حد علی دایی و کریم باقری و مهدی مهدوی‌کیا و عادل فردوسی‌پور و رسول خادم و در شکل هنری آن #پرویز_پرستویی و در شکل سیاسی آن #دکتر_ظریف و دست کم پنجاه- شصت میلیون ایرانی دیگر است، نه استوری‌های حق یا ناحق علی کریمی علیه ره‌بران مقاومت. ری‌اکشن علی کریمی از قضا نرمال‌ترین واکنش به این صدا و سیمای مفلوک نیز به این جبهه‌ی سگ‌صاحاب انقلاب است. یحیی سنوار که سهل است؛ جادوگر اگر پشت‌سر خود #خدا هم صفحه بگذارد، باز قابل درک است. این‌که مدام می‌گفتیم «باد نکارید و الا طوفان درو می‌کنید» برای همین چیزها بود.‌ روشن بنویسم: شما منفورید و کریمی محبوب؛ گیرم شما حامی فرشته باشید و کریمی مدافع دیو باشد. داستان را همه می‌دانند...
▪️
پنج سال پیش علی کریمی بغض الان را نداشت ولی نظام و رسانه‌های نارسش نه فقط هیچ تلاشی برای حفظ جادوگر نکردند بل‌که هی او را عاصی‌تر و عصبانی‌تر کردند؛ کفری‌تر کردند.‌ نه انگار که ساخت و پرداخت استعدادی در حد و اندازه‌های بی‌نظیر علی کریمی و آن‌هم در شمایل یک «سرمایه‌ی ملی» شاید قرنی یک بار هم دست ندهد. آدم‌ها را رسماً می‌اندازید به موضع؛ بعد که موضع گرفتند، محکم‌تر می‌زنیدشان؟ این چماق را بلند کنید بر سر پدر و مادرتان که ای لعنت خدا و خلق بر پدر و مادرتان. از بیت‌المال نان حرام به شما داده‌ند. عمارتان که نکرده‌ند؛ هارتان کرده‌ند...
▪️
داش‌علی کریمی حتی در این ورژن اخیر خود هم «وطن‌فروش» نیست. او نتیجه‌ی قهری و ثمره‌ی طبیعی حکومت بر مدار وطن‌فروشی و درآوردن لج هم‌وطن‌های شریف‌مان است. کاش شومن‌های دوزاری TV القاب برازنده‌ی جبلی- جلیلی و قطب‌الاقطاب حزب مفلوک پای‌داری را خرج جادوگری نکنند که برای ما تا همیشه‌ی خدا #محبوب و #محترم است؛ خواه تاجی یا استقلالی باشیم. هم‌چنان که #علی_دایی تا ابد برای ما قابل احترام است...
▪️
نوشتم: علی کریمی قابل درک یا به عبارت به‌تر «لازم‌الفهم» است. باری داش‌علی قابل درک است و «به درک» را باید به سوپرمصباحیست‌های ضد وطن لج‌درآر دشمن‌ساز بی‌سود و سواد احمق گفت که نیک اگر بنگری مقاومت بل‌که ولایت نه از استوری‌های #کریمی بل‌که از دوستی خاله‌خرسه‌ی همین جماعت حریص روی «دفع حداکثری» دارد ضربه می‌خورد...
🚩هشتم آبان هزار و چهارصد و سه
https://t.me/revayatehagh1400

روایت حق

28 Oct, 17:43


نگه‌بان صلح و قربانی جنگ
ح‌ق: حواسم هست که نوشتن از احرار مقاومت، جنگ‌پرستم نکند و از من هم موشک‌پرست علاف دیگری در میدان فلسطین نسازد. برای من فقط آن دست چمران که اسلحه دارد اصالت ندارد؛ حواسم به آن یکی دستش هم هست که دارد گل آفتاب‌گردان را ناز می‌کند...
▪️
کاش تعداد شهدای ما از حمله‌ی اخیر اسرائیل خلاصه در همان چهار ارتشی عزیز می‌شد. این پنجمی که اتفاقاً نظامی هم نبود، شاید حتی درد بیش‌تری دارد. باز از شهدای مظلوم ارتش چند نفر پیدا می‌شوند که یاد کنند ولی بمیرم برای کس و کار شهید رحیم‌پور. بنده‌ی خدا در نسیم‌شهر نگه‌بان یک شرکت پیمان‌کاری بود و اصالتاً اهل تکاب. گاه به چهره‌ش نگاه می‌کنم و انگار می‌کنم از آن‌هایی بود که به عمرش با هیچ کس جنگ نداشت. از آن معمولی‌های واقعاً معمولی...
▪️
یک مدت این خوره افتاده بود به ذهنم که ببینم آخرین نفری که در جریان جنگ تحمیلی شهید شد، چه کسی بود. می‌دانید؛ آخرین قربانی جنگ هنوز به دنیا نیامده. او نسل هفتم یکی از شهداست که جنگ حتی اثر نامبارکش را روی آن طفل معصوم هم باقی می‌گذارد...
▪️
و #جنگ همین قدر #نکبت است...
🚩هفتم آبان هزار و چهارصد و سه
https://t.me/revayatehagh1400

روایت حق

28 Oct, 14:37


#روز_کوروش
ح‌ق: در خیال مردم #پاسارگاد قبر کوروش است و #کوروش هم نماد تمدن بل‌که مدنیت تاریخی- باستانی ایرانیان. شماری از قوی‌ترین مفسران قرآن هم کوروش را قابل انطباق با ذوالقرنین نبی می‌دانند و از او به نیکی و عظمت یاد می‌کنند. بماند که بعضی مورخان از قضا نزدیک به حکومت هم کم و بیش همین نظرات را درباره‌ی کوروش دارند. با این همه عمل‌کرد ضد رسانه‌ی نظام در روز هفتم آبان از جمله مصادیق تبدیل فرصت به تهدید است. یک مواجهه‌ی گشت ارشادی زشت و پلشت که فقط آب به آسیاب ضد انقلاب می‌ریزد. تو وقتی در آستانه‌ی روز کوروش همه‌ی راه‌های ورودی به پاسارگاد یا تخت جمشید را می‌بندی و از آن‌سو برای اقامه‌ی نماز در یک بنای تاریخی دیگر خارج از جغرافیای امروز ایران شمارش معکوس می‌روی، نه فقط مسجدالاقصی را از چشم مردم می‌اندازی بل‌که خودت با دست خودت به شعار «نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران» ضریب مضاعف می‌دهی. تو وقتی در مقام عمل به مردم پیام می‌دهی که با کوروش حال نمی‌کنی، نباید توقع داشته باشی که مردم کشورت با امثال نصرالله و سنوار حال کنند. کاش عوض دمیدن در دوگانه‌ی ملیت- مقاومت یا هویت- شریعت و بازی در زمین اینترنشنال خودت متولی تکریم کوروش می‌شدی و روز هفتم آبان را به روز وحدت تاریخی مردم ایران تبدیل می‌کردی. کاش از روز اول آبان همه‌ی ورودی‌های پاسارگاد را چراغانی می‌کردی؛ نمایش‌گاه کتاب با محوریت کوروش برپا می‌کردی؛ شناخت جوان‌های سرزمینت را از امثال علامه طباطبایی و حسین نصر و حتی دکتر ولایتی بیش‌تر می‌کردی؛ یک طرف عکس پیش‌گامان تاریخی این کهن‌سرزمین را در شیک‌ترین قاب‌ها تزئین می‌کردی و آن طرف را به تصاویر شهدای وطن اختصاص می‌دادی؛ چمران را می‌گذاشتی، صیاد را می‌گذاشتی، بروجردی را می‌گذاشتی و توهم هم نمی‌زدی که با گذاشتن عکس نادر جهان‌بانی عرش خدا لرزان می‌شود. روشن می‌نویسم: جای عرضه‌ی اثر «خدمات متقابل اسلام و ایران» مرتضی مطهری در همین منظومه‌ای است که شرحش رفت. کتاب‌های زرین‌کوب و امانت و موحد را هم بگذار و بگذار قوه‌ی عاقله‌ی جوان ایرانی رشد کند. عوض پرسه‌های بی‌حاصل مجازی #کتاب بخواند و راه صواب را خود با اختیار رو به رشد خود #انتخاب کند. کاش پر می‌کردی محوطه را با صدای بنان، شجریان، ناظری، سراج و اگر هم چهار تا جوان می‌خواستند #معین یا #هایده گوش کنند، حتم کن به بزرگی گناه زمین‌خواری نیست. تو اگر این جور عمل می‌کردی، نه فقط بزرگ‌ترین سیلی را به اینترنشنال زده بودی که ملت هم قطع به یقین هم‌راهی بیش‌تری با مقاومت می‌کرد...
🚩هفتم آبان هزار و چهارصد و سه
https://t.me/revayatehagh1400

روایت حق

24 Oct, 18:50


🚩حکایت ح‌ق
📍تشریح فتنه‌ی چهار شاخه‌ی مصباح
📍ویس هفتاد دقیقه‌ای ح‌سین ق‌دیانی
📍یک تحلیل درباره‌ی مارهای عمارنما
📍مصباح یزدی #خسارت_محض بود

روایت حق

24 Oct, 12:37


شب عید یادته مطلب نوشتی به من گفتی حروم لقمه، بخاطر استوری کسی که هیچ دخلی به من و روزنامه نداره، من بهت زنگ زدم، چند روز بعدش اومدم پیشت، در حالی که فحشت روی کانال بود. تو خودت حاضر بودی اگر کسی بهت فحش داده بهش سر بزنی؟

روایت حق

24 Oct, 12:37


جمعه زنگ زدم اگر خونه‌ای بیام پیشت، تو مسیر بودم برای همین چند بار زنگ زدم، فکر کردم مشغولی، بعدا فهمیدم بلاک کردی. مطلبی هم ندیده بودم ازت.
درباره نقد و تلفن جواب ندادن هم، کدوم نقد؟ در همه این سالها هرچی دلت خواسته نوشتی ولی من تلفن که هیچ پیشت هم اومدم.

روایت حق

24 Oct, 06:16


🚩الی بیت‌المقدس- شهید هاشم صفی‌الدین
ح‌ق: در دوران ابتدایی از بین همه‌ی اشکال هندسی عاشق دایره و مثلث بودم ولی کشیدن دایره پرگار می‌خواست و مثلث هم از شانس من سر از پرچم یهودا درآورده بود.‌ این اولین شکست عشقی من بود در شاخه‌ی هندسه‌ی علم ریاضی. سر همین آن روزها عاشق این ترانه شده بودم: سر زنگ هندسه، می‌گم این درسا بسه...
▪️
فکر کنم اوایل عصر دبیرستان بود که افتادم به وادی خواندن از شهدا و انکشف من هم می‌توانم مثلث خودم را داشته باشم. توی یک برگه‌ی A4 یک مثلث بزرگ کشیدم. این‌ور و آن‌ور کف مثلث را اختصاص دادم به متوسلیان و همت؛ آن بالا هم نوشتم بروجردی. یک کتاب درباره‌ش خوانده بودم به اسم «مسیح کردستان» که نمی‌دانم در کدام اسباب‌کشی گم شد...
▪️
آخرای دبیرستان موسی صدر و چمران کراش‌های جدیدم بودند ولی با دو ضلع که نمی‌شد مثلث ساخت. در همین افکار بودم که با کتاب دیگری آشنا شدم: «خدا بود و دیگر هیچ نبود» به قلم دکتر مصطفی. جانم به نسخه‌ی چمران. آن یکی ضلع هم جور شد: خدا. خدایی که همان روزگار «هندسه‌ی مقاومت» را به یک #مثلث_محشر دیگر رساند که من اسمش را گذاشته بودم مثلث حزب‌الله با اضلاع نصرالله و مغنیه و صفی‌الدین...
▪️
دیشب که خبر شهادت سیدهاشم تأیید شد، رفتم به همان روزهای جوانی و بعد این افتاد توی دلم که اگر به تعداد مثلث هم باشد، باز حزب‌الله دست بالاتر را دارد. بعدتر خودم برای خودم خبر شهادت امام موسی و احمد متوسلیان را هم تأیید کردم تا همه‌ی نه ضلع سه مثلث مقاومت عاقبتی جز شهادت نداشته باشند...
▪️
شب قبل از خواب متوجه خبط وحشت‌ناکم شدم: آخر آدم حسابی هیچ حواست نبود که برداشتی و خدا را هم با شهدا بر زدی؟ اصلاً #خدا مگر #شهید می‌شود؟ و گیرم بشود؛ در آن صورت کی می‌خواهد روزی خدا را بدهد؟ بماند که خدا در هیچ تابوتی جا نمی‌شود و مراسم تشییع پیکر مطهرش هم گیر و گورهای حقوقی و شرعی و عرفی خودش را دارد...
▪️
خلاصه که در بدترین شکل یأس فلسفی و با هر والذاریاتی بود خوابم برد و فکر کنم خیلی طول نکشید که عدل خواب خدا را دیدم: به اضلاع هیچ کدام از مثلث‌های مقاومت دست نزن که راستش خیلی هم غلط فکر نکردی بنده‌ی من. یعنی می‌دانی؟ من که خدا باشم، یک جوری عاشق شهدای راهم هستم که دلم خواسته خودم هم با هر شهیدی شهید بشوم. خدا هستم دیگر؛ چطور دلم روا بدهد که شهید خط خودم را تک و تنها رها کنم؟ همین هاشم صفی‌الدین! شما فکر می‌کنید غریبانه و در گم‌نامی شهید شد؟ خب اشتباه می‌کنید دیگر! از عوالم غیب من با خبر نیستید و هی هم الکی برای خودتان غم و غصه می‌خورید! هاشم صفی‌الدین روی سینه‌ی خودم به #شهادت رسید و آن‌قدر ناز که خودم هم خواستم با او شهید شوم! حالا هم‌ بی‌خود نگران نباش! من جوری شهید نمی‌شوم که توی وعده‌ی «حزب‌الله هم‌الغالبون» بمانم! حواسم به وعده‌هایی که داده‌م هست. اصلاً سر همین است که هیچ کس تا به حال خبر شهادت من را به شکل رسمی تأیید نکرده! خدا هستم دیگر! کمی نقشه‌هایم پیچیده است! حال کردی زحمت رشد و پرورش موسی را عدل انداختم گردن فرعون یا نه؟ خدایی حال کردی یا نه؟ خدا هستم دیگر! ناامید ناامید ناامید می‌کنم؛ بعد در اوج همین ناامیدی، زبان برّان زینب را ارزانی خون سرخ حسین می‌کنم. خدا هستم دیگر! همان که همان روزها می‌نوشتی به «نام #الله پاس‌دار حرمت خون شهیدان» و آخ که چقدر کیف کردم مرا با موسی صدر و مصطفی چمران در یک مثلث رسم کردی! من از این اخلاق‌ها ندارم! اتفاقاً از این ناراحت می‌شوم که حرف از شهدا باشد و هیچ حرفی از من نباشد! من را همیشه با زیبایی چشم‌های موسی صدر به یاد بیاور؛ با نقاشی شمع چمران؛ با متوسلیان در انتهای افق؛ با همت در مجنون؛ با بروجردی در جبهه‌ی غرب؛ با مغنیه در ناحیه‌ی ضاحیه؛ با نصرالله در آیه‌ی «اذا جاء نصرالله و الفتح» و با صفی‌الدین در صحن و سرای مسجدالاقصی به زودی؛ به زودی زود! راستی! خرم‌شهر آزاد شد، ممد جهان‌آرا بود؟ پس شک نکن آزادی غزه و قدس هم بدون فتحی شقاقی و یحیی سنوار از من برمی‌آید! یعنی از من هر کاری بگویی برمی‌آید! ناامید ناامید ناامید می‌کنم؛ بعد درست در اوج ناامیدی بذر امید را در دل انسان مأیوس دل‌شکسته می‌پاشم. خدا هستم دیگر! همان که مرام گذاشتم و به خمینی گفتم: دم وحدانیتت گرم ولی خرم‌شهر را من آزاد نکردم؛ کار خود شهدا بود! کار ممد جهان بود! اصلاً بود محمد! مثل این‌‌که الان هم نصرالله هست، صفی‌الدین هست، مغنیه هست، چمران هست، موسی صدر هست، بروجردی هست، همت هست، حاج‌احمد هست و یحیی هم هست. یحیی نمی‌میرد، چون هیچ شهیدی نمی‌میرد؛ چون همه‌ی شهدا زنده‌اند و همه‌ی شهدا شهدای عملیات الی بیت‌المقدس‌ند؛ همه‌ی شهدا و سیدالشهدا. حالا هم آرام بلند شو و یک مثلث دیگر بکش. از کربلا برو قدس؛ از قدس برو کعبه. من این‌گونه اراده کرده‌م که شما ایرانی‌ها هوای #مثلث_رهایی را داشته باشید...
🚩سوم آبان هزار و چهارصد و سه

روایت حق

22 Oct, 17:17


ح‌سین ق‌دیانی: کسانی که در مواجهه با آه این مادر خود را به ندیدن زدند، هر چه بیش‌تر در مدح سنوار و نصرالله سخن بگویند، برد شعار «نه غزه، نه لبنان؛ جانم فدای ایران» را بیش‌تر کرده‌ند. این روزها مقاومت نزد ملت محبوبیت عام ندارد، چون جبهه‌ی سگ‌صاحاب انقلاب حقانیت دفاع از هیچ مظلومی را در هیچ کجای جهان ندارد. جبهه‌ای که رسانه‌های نارسش اوصاف خود را به حقیر می‌بستند و مرا به خاطر این‌که توهم نزده بودم فقط آرمان و روح‌الله حق حیات دارند، تخم یوم‌الشک می‌خواندند. تخم یوم‌الشک اما همان کسانی هستند که قتل وحشیانه‌ی لاله‌های پرپر وطن را در حالی گردن منافقین انداختند که بعد از گذشت دو سال نه قاتلین آن‌ها را اعدام و نه حتی اعلام کرده‌ند! قطع به یقین اسباب ننگ هر آزادی‌خواهی است، حمایت جبهه‌ی ماله‌کش‌های بی‌آبرو از او. مع‌الاسف منتج از این جو برای مردم هم فهم این‌که نویسنده‌ای بخواهد هم‌زمان از سنوار و مادر آدینه‌زاده دفاع کند سخت است. انقلاب اسلامی را با تکذیب سخن استادنماهای جوان توسط عمارنماهای پیر- که هر دو از عقاید مصباح تغذیه می‌کنند- به خدایی می‌سپارم که برای پاس‌داری از خون شهدای وطن هیچ نیازی به امثال من ندارد...