نگارش دهم تا دوازدهم @negareshe10 Channel on Telegram

نگارش دهم تا دوازدهم

@negareshe10


✓ تحلیل دروس همراه با کارگاه نوشتن‌ها
✓ تولید متن‌های همکاران و دانش‌آموزان
✓ نمونه سوال و طرح درس نگارش
✓ مطالب مرتبط با نگارش و نویسندگی

https://t.me/joinchat/AAAAAE_DTFtS7eSeNt8xow

ارتباط جهت ارسال متن‌های تولیدی و مطالب مرتبط:
@MaryamBehvandi

نگارش دهم تا دوازدهم (Persian)

با خوشحالی ما از آغاز فعالیت کانال تلگرامی "نگارش دهم تا دوازدهم" خبر داده می‌شود. این کانال توسط کاربر "negareshe10" اداره می‌شود و شامل تحلیل دروس همراه با کارگاه نوشتن‌ها، تولید متن‌های همکاران و دانش‌آموزان، نمونه سوال و طرح درس نگارش، و مطالب مرتبط با نگارش و نویسندگی می‌باشد. این کانال یک فضای مفید برای اشتراک گذاری ایده‌ها و تجربیات در زمینه نگارش و خلق محتواست. شما می‌توانید به آدرس https://t.me/joinchat/AAAAAE_DTFtS7eSeNt8xow به کانال ما بپیوندید و از محتوای ارزشمند و آموزشی ما بهره‌مند شوید. همچنین برای ارسال متن‌های تولیدی و مطالب مرتبط، با کاربر @MaryamBehvandi ارتباط برقرار کنید. منتظر حضور گرمتان در کانال "نگارش دهم تا دوازدهم" هستیم!

نگارش دهم تا دوازدهم

22 Jan, 18:49


شانس کسایی که آنلاینن
لیست تا ساعاتی دیگر حذف می‌شود ...

نگارش دهم تا دوازدهم

22 Jan, 18:42


💯فولدری پر از فیلم‌های آموزشی، مقاله و ابزارهای مورد نیاز.
این فولدر کلی ویدئو و فایل‌های آموزشی در حوزه‌های مختلف روانشناسی؛ادبیات؛زبان؛کامپیوترو... داره و کلی اطلاعات مفید و فرصت‌های شغلی بهتون میده
فقط کافیه دکمه‌ی ADD رو بزنید و این فولدر تخصصی رو در تلگرام خود ذخیره کنی

👇👇👇
https://t.me/addlist/oZa93Ydkh1AzNGM0
📂اگر می‌خوای  انگلیسی رو شروع کنی و 6️⃣ ماهه پرونده‌اش رو ببندی عدد 6️⃣ رو به آیدی زیر بفرست⬇️
http://T.me/Reza_Arashnia_admin

نگارش دهم تا دوازدهم

22 Jan, 18:41


به نام خداوند جان و خرد

گروه‌ها و کانال‌های تحت پوشش ابرگروه دبیران ادبیات کشور در تلگرام:

گروه‌ها:

گروه دبیران ادبیات متوسطه یک و گروه پشتیبانی گروه‌ها
لینک گروه:
❤️⃤   https://t.me/+R7oekcLGkI1mMGQ8

گروه دبیران ادبیات متوسطه دو
لینک گروه:
❤️⃤ https://t.me/+xDN8FvtEY5QwYjEx

گروه دانش‌آموزی
لینک گروه:
❤️⃤ https://t.me/+3mxWOB2kEENmMTY8

گروه تبادلات
لینک گروه:
❤️⃤ https://t.me/+vKWsBQ-E4HIyMWNk

کانال‌ها:

آیدی تعدادی از کانال‌ها که آرشیو گروه نیز محسوب می‌شوند:

ادبیات متوسطه اول (هفتم، هشتم، نهم)
🆔@adabiatemotevaseteh1

ادبیات متوسطه دوم (دهم، یازدهم، دوازدهم)
🆔@adabiatemotevaseteh2

علوم‌ و‌ فنون ادبی
🆔 @daneshhayeadabi

دانش‌های زبانی
🆔@daneshhayezabani

قلمرو فکری ادبیات
🆔@gherabatemanaei

تست ادبیات
🆔@test_adabiat

فارسی‌و‌نگارش فنی
🆔@adabiatefani

بانک نمونه سوال ادبیات
🆔@bankesoaladabiat


نگارش(دهم، یازدهم، دوازدهم)
🆔@negareshe10

کانال دانش‌آموزی گروه دبیران ادبیات کشوری
🆔@daneshamoziadabiat

کانال صائب و شاعران سبک هندی
🆔@saeb_e_tabrizi

کانال ادبیات حماسی(فردوسی و شاعران سبک خراسانی)
🆔@adabiatehemasi

کانال حافظ‌پژوهی
🆔@hafezpajohi

کانال سعدی و شاعران سبک عراقی
🆔@saadieshiraz

داستانک
🆔@daastaanak

کتابخانه ادبی
🆔@ketabkhaneadabi

کانال تبادلات فرهنگیان
@FARHANGIAN_TABADOL


گروه دبیران ادبیات کشور در ایتا:
https://eitaa.com/joinchat/96665629Cc686e94fcc
آرشیو گروه:
https://eitaa.com/joinchat/1999044610Cd968b94933

گروه دبیران ادبیات فارسی کشور در سروش:
https://splus.ir/dabiraneadabiat
آرشیو گروه در سروش:
https://splus.ir/adabiatemotevaseteh2

نگارش دهم تا دوازدهم

22 Jan, 18:17


#دل‌نوشته

_ از دل نوشته‌هام __
به قلم هجیر محمدی

..... خورشید بی‌وقفه می‌تابید اما زمستان بود و سرما بود و سوزش‌ که حرف اول را می‌زد.
خودم را به خانه رساندم و آتیش زدم به جان بخاری، غافل که بهار، بخاری دودکشش را بی‌منت تقدیم گنجشک‌هایی کرده بود و آن‌ها، در آنجا خانه‌شان را به پا و تخم‌هاشان را به جا و فرزندانشان را به دنیایی هدیه کردند تا...‌‌.
من مُردم، اما گنجشک‌ها دنبال دودکشی می‌گردند تا ..... دلم برای تو می‌سوزد، تو که نمی‌دانی دودکش خانه‌ات .....


___


‌‌‌‌‌‌‌‌C᭄𝄞 @negareshe10
─━━━━⊱🖋⊰━━━━─

نگارش دهم تا دوازدهم

22 Jan, 11:22


#خاطره‌نگاری


در دوران دبیرستان معلم عجیبی داشتیم. هر هفته امتحان می گرفت و هر کسی باید برگه ی خودش را  تصحیح می کرد، آن هم نه در کلاس، بلکه در خانه و دور از چشم همه.
اولین باری که برگه امتحان خودم را تصحیح کردم سه غلط داشتم... نمی دانم ترس بود یا عذاب وجدان،  هر چه بود نگذاشت اشتباهاتم را نادیده بگیرم و به خودم بیست بدهم.
فردای آن روز در کلاس وقتی همه ی بچه ها برگه هایشان را تحویل دادند فهمیدم همه بیست شده اند به جز من که از خودم غلط گرفته بودم! من نمی خواستم اشتباهاتم را نادیده بگیرم و خودم را فریب بدهم. بعد از هر امتحان آنقدر تمرین می کردم تا در امتحان بعدی نمره‌ی بهتری بگیرم.

مدت ها گذشت و نوبت امتحان اصلی رسید، امتحان که تمام شد، معلم برگه ها را جمع کرد و برخلاف همیشه در کیفش گذاشت. چهره ی هم کلاسی هایم دیدنی بود. آن ها فکر می کردند این امتحان را هم مثل همه ی امتحانات دیگر خودشان تصحیح می کنند. اما این بار فرق داشت؛ این بار قرار بود حقیقت مشخص شود. فردای آن روز وقتی معلم نمره ها را خواند فقط من بیست شده بودم!

#ناشناس

‌‌‌‌‌‌‌‌C᭄𝄞 @negareshe10
─━━━━⊱🖋⊰━━━━─

نگارش دهم تا دوازدهم

21 Jan, 12:31


#گفت‌‌وگوی
شاعرانه باهمسایه

در سال ۱۳۴۱ خورشیدی ، استاد دکتر غلامحسین یوسفی ، استاد دانشگاه فردوسی مشهد، از خانه قدیمی خود به خانه ای درخیابان ابن سینا ی مشهد نقل مکان کردند اتفاق را منزل جدید درهمسایگی شاعر قطعه سرای بزرگ زمانه، آقای علی باقرزاده ( بقا) واقع شد که با یکدگر دوستی صمیمانه  دیرینی داشتند. آقای باقر زاده رباعی زیر را سرود وبه همراه قطعه ای دیگر بانضمام دسته گلی ، به خانه دکتر یوسفی  می فرستد:

با آن که شبانه روز درکوی توام
محروم زوصل روی دلجوی تو ام

بی طالعی ام نگر که همچون سایه
از وصل تو بی نصیب و پهلوی توام

آقای دکتر یوسفی ضمن سپاس وشادی از همسایگی با دوست در جواب او سرود :

ای دوست در اشتیاق دیدار توام
یعنی زصمیم دل خریدار توام

خوشبختی من نگر که در کوی " بقا"
من نیز زعاشقان بسیار توام

کتاب " فرخنده پیام/ دانشگاه مشهد/ ۵۲۵"

با سپاس از استاد بزرگوارم
جناب آقای مسعود تاکی فرهیخته
❄️☃️
‌‌‌‌‌‌‌‌C᭄𝄞 @negareshe10
─━━━━⊱🖋⊰━━━━─

نگارش دهم تا دوازدهم

21 Jan, 06:46


**سخنی از علّامه محمد قزوینی در بیان دلبستگی اش به زبان فارسی و درست نویسی آن:

"من به قدری به زبان فارسی علاقه مندم که اگر کسی مرا به صرف خورش اسفناج - که بسیار پسند طبع من است- دعوت کند، اما اسفناج را با" ص" بنویسد نه تنها دعوت اورا نخواهم پذیرفت، بلکه احتمالا رفاقتم را هم با آن شخص به هم خواهم زد !"

به نقل از  جشن نامه ابوالحسن نجفی. ص
۶۸
❄️☃️
‌‌‌‌‌‌‌‌C᭄𝄞 @negareshe10
─━━━━⊱🖋⊰━━━━─

نگارش دهم تا دوازدهم

21 Jan, 06:45


#گفت‌وگو

روباه گفت: فقط چیزهایی را که اهلی کنی می‌توانی بشناسی. آدم‌ها دیگر وقتِ شناختنِ هیچ چیز را ندارند. همهٔ چیزها را ساخته و آماده از فروشنده‌ها می‌خرند. ولی چون کسی نیست که دوست بفروشد، آدم‌ها دیگر دوستی ندارند. تو اگر دوست می‌خواهی بیا و مرا اهلی کن!
شازده کوچولو گفت: چه کار باید بکنم؟
روباه جواب داد: باید حوصله کنی. اول کمی دور از من این جور روی علف‌ها می‌نشینی. من از زیرِ چشم به تو نگاه می‌کنم و تو هیچ نمی‌گویی. زبان سرچشمهٔ سوءتفاهم‌هاست. اما تو هر روز کمی نزدیک‌تر می‌نشینی...

#آنتوان‌_دو_سنت‌اگزوپری (۱۳۹۵). شازده‌ کوچولو. ترجمهٔ ابوالحسن نجفی. چاپ یازدهم. تهران. نیلوفر. صفحهٔ ۸۸.

❄️☃️
‌‌‌‌‌‌‌‌C᭄𝄞 @negareshe10
─━━━━⊱🖋⊰━━━━─

نگارش دهم تا دوازدهم

21 Jan, 06:42


به احترام آقای دکتر ابوالحسن نجفی که درساعت ۱۴/۳۰روزجمعه ۲ بهمن ۱۳۹۴ دربیمارستانی درتهران درگذشت و جامعه ادبی ایران استادی زبان شناس، نقادی دقیق النظر و زبان فارسی معماری دانا وعاشقی صادق را از دست داد.
وجود ابوالحسن نجفی قبل از آنکه به تهران بیاید ومظهر فیض عام شود دراصفهان با همکاری  دوستان فاضلی چون خودش وپرورش شاگردانی مستعد، یکی از مراکز نقد جدید وداستان معاصر کشور را پی افکند و آشنایی با گستره ادبیات جهان پدید آورد و شهراصفهان با نشر معتبر " جُنگ اصفهان" در سه عرصه نقد و داستان معاصر ونهضت ترجمه -قبل از وقوع انقلاب اسلامی- کم رقیب،یا بی رقیب شد. کسانی که به نحوی با دکترنجفی آشنایی داشتند و از نظریات ونقد او بهره ور شدند و یا به تربیت او در سطح کشور بالیدند
باید به این نام ها اشاره کرد: هوشنگ گلشیری ،بهرام صادقی، محمد حقوقی، احمد میرعلایی،حمید ارباب شیرانی، عبدالرحیم اخوت، علی خدایی دکترضیاء موحد و...و
تا به تهران آمد و در کنار استادان بزرگی چون دکترخانلری و احمد سمیعی و شاهرخ مسکوب ( که از اصفهان باهم دمساز بودند) وعلی محمد حق شناس و...
،ادبیات معاصر وزبان فارسی را مایه تقویت و یاریگر شدند.

وقتی کتاب " غلط ننویسیم"۱۳۶۶ او بیرون آمد، ودر مدت دوماه سه بارتجدید چاپ شد. کتاب مرجعی بود  برای حلّ مشکلات نویسندگان و راهنمای اهل قلم و به ویژه ویراستاران ،که تا به امروز هم چنان معتبر و کتاب دم دست مترجمان است
همان زمان نقاد نکته دانی چون بهاالدین خرمشاهی اعلام کرد هر اهل ادبی چنین کتابی( غلط ننویسیم ) را نداشته باشد مغبون است.

" فرهنگ فارسی عامیانه"۱۳۷۸ دوجلدی، آیتی دیگر است از کوشش و باریک نگری او به زبان مردم

نظریات  دکتر نجفی در علم عروض شعر فارسی آن قدر نو وبدیع می نمود که نظر استادانی چون دکتر خانلری و مسعود فرزاد درباره وزن شعر فارسی را، ساده تر و دامن گسترده ترکرد.
در کارنامه ترجمه هایی که به نام دکترنجفی معتبر است هجده اثر است، که برخی آن ها هنوز رنگ کُهنگی نگرفته است. آثاری چون: "ادبیات چیست" ،اثر ژان پل سارتر، که با مصطفی رحیمی ترجمه کرد
یا " خانواده تیبو"  اثر روژه دوگار. یا " ضد خاطرات" اثر آندره مالرو که باهمکاری  رضاسیدحسینی و ... 
که هنوز آرزوی فرصت مطالعه دوباره آن ها بامن است.
پرسش از استاد:
درنگارش امروز
رسم الخط یا املا ی کلمات چگونه باید باشد؟
زمانی نظر دکتر نجفی در این باره جویا شده بودند . فرموده بود:  "افراد می توانند سبک های نگارش مختلف داشته باشند اما املا یا دستور خط درهمه جا باید یکسان باشد وهمه باید از اصول واحدی پیروی کنند، اختلاف خط جز لطمه حاصل دیگری به بار نمی آورد . خط ابزاری است که باید به نحو یکسان از آن استفاده شود. اختلافات سبکی امری ناگزیر است، وتازه برای زبان هم سودمند است، اما اختلاف درخط باعث سردر گمی واتلاف وقت می شود. شما ممکن است متنی را که با رسم الخطی جا افتاده نگاشته شده است ،درمدت پنج دقیقه بخوانید،اما اگرهمان متن را با رسم الخط دیگری بنویسید،
خواندن آن ده دقیقه یابیشتر طول می کشد،تغییر رسم الخط هیچ حاصلی جز اتلاف وقت وانرژی ندارد...
( با استفاده از گفتگوی امید طبیب زاده با دکتر نجفی/ فصل نامه دریچه اصفهان/
جشن نامه ابوالحسن نجفی)

با‌سپاس از استاد بزرگوارم
جناب آقای مسعود تاکی فرهیخته
❄️☃️

‌‌‌‌‌‌‌‌C᭄𝄞 @negareshe10
─━━━━⊱🖋⊰━━━━─

نگارش دهم تا دوازدهم

21 Jan, 06:38


«مُتَنابه» (از نکته‌های نگارشی) [۲۱]

#دکتراحمدرضابهرامپورعمران

دومِ بهمن مصادف بوده‌ با روزِ درگذشتِ استاد ابوالحسنِ نجفی. به‌همین‌مناسبت، بارِ دیگر ترجمهٔ درخشانِ ایشان را (با همکاریِ استاد رضا سیدحیسنی) از «ضدّ خاطراتِ» آندره مالرو خواندم. اثری که ترجمهٔ آن نتیجهٔ همفکری با چندتن از استادان و بزرگانِ عرصهٔ فرهنگ و ادبِ روزگارِ ما نیز بوده‌است (هوشنگِ گلشیری، ضیاء موحّد، علی‌محمدِ حق‌شناس، فتح‌الله مجتبایی).

دکتر رضا براهنی در بخشی از «کیمیا و خاک» هنگامِ سخن از چندو‌چونِ ترجمهٔ متونِ ادبی، دربارهٔ «ضدّ خاطرات»ِ مالرو نوشته‌اند:
«ترجمهٔ مشترکِ ابوالحسنِ نجفی و رضا سیدحسینی از «ضدّ خاطراتِ» آندره مالرو، که متنی است مشکل، و ترکیبی است از شعر، فلسفه، تصویرِ هنریِ محض و حرکت در طول و عرض و عمقِ زمان [...] ترجمه‌ای است بسیار موفّق. این دو مترجم با این اثرِ غبطه‌برانگیز، ازنظرِ کیفیّتِ کار بر همهٔ مترجمانِ ادبیِ ما پیشی‌گرفته‌اند. [...] با این اثر ترجمهٔ ادبی در ایران، گامی بزرگ به‌سوی آیندهٔ ترجمه برداشته‌است» (نشرِ مرغِ آمین، چ سوم ۱۳۶۸، ص ۱۶۲).

پس‌از حدودِ بیست‌سال، از دوباره‌خوانیِ این اثر سرشار شدم. مالرو که در سیاست و ادب و هنرهای تجسّمی و سینما و ... تبحّر‌داشت، در اغلبِ آثارش به‌ویژه «فاتحان» و «ضدّ خاطرات»، از دریچه‌ای انسانی به فرهنگِ شرق، به‌ویژه تاریخ و فرهنگِ مردمانِ هند و چین نگریسته‌است. او ماحصلِ آمدوشدهای مکرّرش به شرق و انسِ درازمدّت خویش را با فرهنگِ شرقی، در «ضدّ خاطرات» مکتوب‌کرده‌است.

در پاکیزگیِ نثرِ برگردانِ این اثر به فارسی، حرفِ چندانی ندارم؛ به‌ویژه که پانوشت‌های راه‌گشای مترجمان اثر را خواندنی‌تر نیز کرده‌است. اما ازآن‌جا‌که لغزشی چاپی به اثر راه‌یافته و این لغزشِ را در جاهای دیگر (البته به‌صورتِ لغزشِ املائی) به‌کرّات دیده‌ام، به آن اشاره‌می‌کنم. می‌دانیم که نوآموزان و کم‌سوادان گاه اگر حرفی در واژه‌ای تلفظ نشود، هنگامِ نوشتن، آن واجِ ناشنیده را نادیده‌ نیز می‌گیرند!
و بارها دیده‌ام که دانشجویان و دانش‌آموزان «راجع‌به» را همان‌طور که می‌شنوند («راجبِ») می‌نویسند.
یکی از این موارد «مُعتَنی‌به/ معتنا‌به» («قابلِ اعتنا» و فراوان) است که گاه برخی آن را «متنابه» می‌نویسند.
استاد نجفی خود در «غلط‌ننویسیم» ذیلِ مدخلِ «معتنی‌به» آورده‌اند: [...] در گفتگوی روزمرّه معمولاً «ع» را از آن حذف‌می‌کنند و بعضی از نویسندگان نیز همین تلفّظ را به‌صورتِ متنابه در نوشته‌های خود به‌کارمی‌برند و البته غلط است» (نشرِ دانشگاهی، چ ششم، ۱۳۷۳، ص ۳۵۸).
و جایی از برگردانِ «ضدّ خاطرات» آمده: «به‌مقدارِ متنابهی کاغذِ مارپیچ و زرورق احتیاج دارم» (ضدّ خاطرات، ص ۵۱۱).

نکته‌ای را هم ناگفته ‌نباید‌گذاشت: گاه می‌توان از شکلِ «متنابه» نیز بهره‌گرفت؛ و آن هم، تنها وقتی که این واژه در گفتاوردها (نقلِ‌قول‌ها)، به‌ویژه از زبانِ شخصیتی وابسته به طبقاتِ فرودست بیان‌شده‌باشد؛ یا در جایگاهی که طنز و تعریضی به بی‌سوادی و نافرهیختگیِ کسی درمیان‌‌باشد
.


❄️☃️
‌‌‌‌‌‌‌‌C᭄𝄞 @negareshe10
─━━━━⊱🖋⊰━━━━─

نگارش دهم تا دوازدهم

21 Jan, 06:36


برجان ودلت عشق که تابید
                           قشنگ است
در خانه‌ی دل
         صبح پرامید قشنگ است
با عشق در این تلخی ایام
                         تو ای دوست
لبخند بزن
   خنده‌ی خورشید قشنگ است

#دکترنصرت‌اله‌صادقلو

صبحتان خجسته،قلبتان ازخورشید مهربانی ،گرم وپرنورباد


#موسیقی
#بی‌کلام
خاص نگارش و نوشتن

❄️☃️
‌‌‌‌‌‌‌‌C᭄𝄞 @negareshe10
─━━━━⊱🖋⊰━━━━─

نگارش دهم تا دوازدهم

20 Jan, 11:42


#نامه‌نگاری

به 📝  موسی فریور  دبیر ادبیات زیبای پارسی

سلام و ادب خدمت همکاران گرامی
امیدوارم آســـمان دلت صاف و آفتابی وچشمه معرفتت خروشان و جاری
دلتان چون دماوند استوار و انــدیشه هایتان بــــه زلـالی آب بــــاران

اقیانوس محبتت بــــه همکاران، عـمیق و دشــــت کرامتت به دانش اموزان ، وسـیع

بـر قله ی دلتان، عَلَم عــشق بـر افراشتــــه و درســرزمین وجـودت نهال امید کاشته ..

و هماره جاری گردد بــر ورد لب هایتان بــارشی از غزل و قصیده
کمربند همتتان مــحکم و  جـاده عشقتان به خدمت ، هموار ...

دیوار سخــاوت هایتان فــراتــر از دیــوار چــیــن و کوله بــار سیاســت هایتان مملـو از علم و یـقین ...
شماهایی که به سان پدران و مادرانِ آموزش، دستی می کشید بر سر شاگردان تعلیم و تربیت ..

بــا شما گرد بی سوادی  را از دل خــود می زداییم و علم بی بدیل شـمــا را می ســتــایــیــم ..

در کسـوت خدمت خـالصانه بـه مردم، تـوسعه آموزش ، و رفـع مــحرومیت های مـادی و معنوی دانش آموزان ، اهداف بلندی را در سر دارید و  اقدامات ارزشمند و اثر بخشی را به عــمل خواهید آورد و بـا ســعی و تـلـاش در جـهت اجرای سند تحول آموزش و پرورش گام های بلندی را داری بر می دارید ...

مدرسه را گلستانی از آرامش کرده اید و  دلهای ما را دشتی از آسایش ..
خزانِ نا امنی دانش آموزان را به بهار امنیت تبدیل و  در امید دادن به دانش آموزان ؛ تعجیل ..

مُسَکِن و التیام دردهایشان هستید و گوش شنوای درد‌ِ دل هایشان...
به راستی برج میلادِ علم تان طولانی تر است یا دیوار چینِ حلم تان ؟

گواراتر از  عسلِ حرف های تان در چهارمحال هم محال است پیدا شود!
بی دلیل نیست  که موسم سازماندهی ، دانش آموزان از برای تحصیل در مدارس شما سر می شکنند ..

چگونه میشود یک انسان عادی باشی و در نگاهت هم اخم باشد و هم رحم !
خدا را شاهد می گیرم آنچه بر زبان رانده ام جز حقیقت نیست .

اگرچه بی فایده ست گفتن های ناچیز من 
چرا که  ؛
"چیزی که عیان است چه حاجت به بیان است

تقدیم به همه دبیران زحمتکش و دلسوز

به 📝  موسی فریور  دبیر ادبیات زیبای پارسی



‌‌‌‌‌‌‌‌C᭄𝄞 @negareshe10
─━━━━⊱🖋⊰━━━━─

نگارش دهم تا دوازدهم

20 Jan, 10:01


   شکّرشکن شوند همه طوطیان هند
«زین قند پارسی» که به بنگاله می‌رود
حافظ


گزارشگر ورزشی می‌گفت: شوت این بازیکن اصلاً مثمرثمر نبود.

بهتر بود بگوید:
شوت این بازیکن ثمربخش نبود.
شوت این بازیکن بی‌اثر بود.
شوت این بازیکن بی‌فایده بود.

نکته👇

👈 استفاده از حشو
👈 فقر واژه

#زین_قند_پارسی

#استادعلیرضاحیدری
❄️☃️
‌‌‌‌‌‌‌‌C᭄𝄞 @negareshe10
─━━━━⊱🖋⊰━━━━─

نگارش دهم تا دوازدهم

20 Jan, 09:01


.

"تقدیر از پزشک"

سرکار خانم دکتر/جناب اقای دکتر……………………….

   از اینکه با سعه‌ی صدر، حس نوع دوستی و حسن خلق و به پشتوانه‌ی دانش روز با همت، حمیت و تلاش جدی و با توجه به شرایط بسیار سخت و صعب، ضعفِ
بیمار مارا تیمار نمودید، تمام تقدیرم را تقدیم میدارم...

  درود و دعای ما، بیمه و بدرقه ی راهتان

«م. سنایی»
🍃🌱


‌‌‌‌‌‌‌‌C᭄𝄞 @negareshe10
─━━━━⊱🖋⊰━━━━─

نگارش دهم تا دوازدهم

20 Jan, 09:01


#نامه‌نگاری
#رسمی‌و‌اداری
#تقدیرنامه


"تقدیر از پزشک"

با عرض سلام و ادب و ارادت و احترام به محضر منور تان


عنایت و حمایت حضرت حق، شما را معمارو مفتاحِ شفای بندگان نمود.

و عطایِ حیاتِ مجدد را پروردگار، به دستان معجزه آسایتان، اعطا نمود تا مهرورزی تان مایه بهروزی مان باشد.

امیدوارم اختر دانش تان، پیوسته بر جسم و جان بیماران تان بتابد.

الحق که شما و امثال شما، مایه افتخار بقراط و ابن سینا هستید.
خدای رازی، از شما راضی

روز پزشک بر همه پزشکان مبارک.
سرافراز باد نام و یاد پزشکانی که بر کوه کرونا صعود کردند...



عزت تان تابنده
عمرتان پاینده


"محمدامین سنایی"


‌‌‌‌‌‌‌‌C᭄𝄞 @negareshe10
─━━━━⊱🖋⊰━━━━─

نگارش دهم تا دوازدهم

20 Jan, 07:35


#خاطره‌نگاری

  🍃🌱

نمونه‌ای از خاطره‌ای مستند:

  بیست وشش اسفند نودو دو بعدِ شش ماه مداومتِ مدرسه خواستیم مسافرتی به آنسوی مرز داشته باشیم.آماده بودیم که درین برهه ی هیجان، زنگِ در بصدا درآمد وقتی گشودیم، دیدیم مهمانانی از پلدشت را.
 
      مارا با ترکانِ همسایه، معاشرت به خوش معاملتیست با مرندیان دلبند، کبابیانِ بناب، پلدشتیان پهن دشت، تبریزیانِ ازمهر لبریز، مُشکینانِ مِشکین و اُرُوم بیدمِشکان...
   
    باری وقتی حالت ما دیدند بقالت درآمدند گفتیم ملالتی نیست، مسافرتی در پیش بود لیک ماندگاریم.
وقتی دانستند عازمِ عراقیم گفتند باهمیم.
   
      چاشتگاه براه افتادیم.عجب بارشو بورانی بود چش چش نمیدیداز توفانِ برف! با مشقت، مصیبتِ مرز را پشت سرگذاشتیم وقتی سَبیلِ اربیل در پیش گرفتیم و بشهر رسیدیم شب از نیمی گذشته بود. نخستین هتل palas بود که سیصد دلار، برای هر خانوار مطالبه میکرد!
   
     چن تای دگر یافتیم لیک نه چندان با تنزلی در قسمت و قیمت. عجب انکه خدمه اکثرا بنگلادشی بودندو عجیب تر تجسّم سیمای بنگلادشی بود بگویشِ کوردی!
   
     بهایِ اقامت از اجرای کنسرتی بود که ایرانیان را سیل وار به آن دیار کشانده بود.
   
     به هتلی ازانِ دو اخویِ اَعرابی رفتیم کوردی نمیدانستند به ناچار، به آچارِ تازی برادر مهتر را گفتم: "یا اخی! نحنُ مُعلّمون، جِئنا مِن اِیران، واللهِ لا عِندنا دَنانیر!"
 
    عرب را از این ملاحت، مزاحت آمدو ازین جمله ی نحیف، نیمی را تخفیف داد.
   فردای آن روز دوستی یافتیم که پنج روز به اجبار مارا میزبانی سخت نیکو کرد. الحق هرچه از آدابِ نوازشو اسبابِ آرامش بود، فراهم آورد تا نزد اخویِ ترک خود سرفراز راه دراز درپیش گرفتیم...
  
   ممارستی آراسته  به هردو سیاقِ متقدمین و متاخرین تا سخن از هردو سبک و سلک پایه و مایه یابد...

"م. سنایی"
🍃🌱


‌‌‌‌‌‌‌‌C᭄𝄞 @negareshe10
─━━━━⊱🖋⊰━━━━─

نگارش دهم تا دوازدهم

20 Jan, 07:26


#نامه‌نگاری
#رسمی‌و‌اداری

Ma.s:
🌾
    "نمونه معرفی‌نامه مصاحبه دکتری"


    سپاس و ثنای بی حد و عدد، خدایی را که بشر را به مزیت نطق و بیان بر سایر جانداران برتری داد و او را به خلعتِ تعقل و رُتبتِ تفکر و زینتِ تخیل بیاراست.

   
   با سلام و ادای ادب و ارادت و احترام به محضر منور و معززتان و با آرزوی سعادت و سیادت و سلامتی برای احوال یکایک اساتید ارجمند

      اینک بنده به قصد سرمایه گذاری فکری
و ادراکِ اشتراکاتِ زبان و فرهنگ اقوامِ ایرانی،
و نیز آشنایی با حوزه ی آرا و اندیشه و انگیزه ی شاعران و ادیبانِ این سرزمین، بدون تردید، تصمیم بر استدام تحصیلِات تکمیلی نموده ام.

  امیدست که قضا به معیت رضا دهد و ایزد بر همت بیفزایَد.بعونهِ و منّهِ و فضلهِ

      تقدیم به روح بلند پروازِ پدرم تاج سرم،
همان که شانه هایش همیشه ستونِ آسمان امنِ خانه امید مان بوده است.

   بر توفان‏ های بی‏ رحم زندگی همیشه تاخته ست.

  لبخند پدرانه‏ ت، بر تارهای اندوهم می تازد و دل رنجورم را پیوسته می نوازد

نقطه ها از شورِ شوقت، می رقصند
کلمات، کف می زنند
و آسمان دف می زند...

تقدیم به تو ای مادرم، گنج‌و گوهرم،

نمره بیست م بطورِ عیان،
میان لبخندهایت، نهان ست....

مرام‌نامه‌ی این پایان‌نامه، تویی

"م .سنایی"
🌱

‌‌‌‌‌‌‌‌C᭄𝄞 @negareshe10
─━━━━⊱🖋⊰━━━━─

نگارش دهم تا دوازدهم

20 Jan, 07:23


#نامه‌نگاری
#رسمی‌و‌اداری


شورا و شهرداری مشرف شهرستان ….
نمایندگی محترم دادستان

باسلام و آرزوی سلامتی

   توقیرا مغتنم است به محضر منور و معزز تان معروض دارم که اینجانب...... در سال ۹۶ اقدام به تخریب و سپس تجدیدِ بنای ساختمان خود واقع در مجاورت اداره بسیج، نمودم.
پس از کاشتِ ستون و اتمام اسکلت بندی، طی توقیعی از طرف سپاه و اجرائیات شهرداری دستور توقیف و منعِ توسیع عملیاتِ سازه اِصدار گردید.

   قریب سه سال بلاتکلیفی و افزایش سرسام آورِ مصالحِ ساختمانی و مصائب روانی و دلهره و پریشان حالی و نابسامانی و مستاجری و مستاصلی، پیِ محورِ مجوز مجدد و تخریب و تخلیل بخشی از طبقه سوم بنا، درین بازه ی زمانی مبلغی بالغ بر چهار میلیارد تومان هزینه گزاف بالاجبار وارد ماجرا شد بطوریکه هرچه از سرمایه جانبی و طلا و جواهرات خانگی بود، صرف زیان وارده از بابت تحمیلِ تعطیلی کار بود.

  نظر به اینکه ما بالاجبار از بابت کار، توقف نموده ایم اینک توقع داریم که در خصوص اعمال عوارض، غوامض داشته و سال دستور توقیف را مبنای اکتسابِ احتساب قرار داده و ما را مشمول عنایت و مقرونِ حمایت الطاف کریمانه و اکرام عادلانه نموده تا شاید ازین روزن توفیق رفیق راه شده و مارا سرپناهی حاصل و حاضر شود.

   اکنون عاجلانه و عاجزانه از کمیسیون محترم، مستدعی ست که جهت احقاق حقوق حقه و جبرانِ خسران،  مساعدت های ملزوم در این خصوص را مبذول فرمایید.


                          با تقدیم مراتب تقدیر
                           و امتنان از اهتمام

#محمد_سنایی

‌‌‌‌‌‌‌‌C᭄𝄞 @negareshe10
─━━━━⊱🖋⊰━━━━─

نگارش دهم تا دوازدهم

20 Jan, 07:15


#خاطره‌نگاری
😜 تجدید فراش! 😜

در دفتر گل آقا من و سید ابراهیم نبوی" داور" و زرویی نصرآباد و استاد حسین گلستانی نشسته بودیم و از هر دری سخن می گفتیم.همسر من برای دوسه هفته به کاشان رفته بود و من مجرد بودم! یک دفعه نبوی"داور" دوبیتی زیر را فی البداهه سرود و با صدای زیرش خواند:

شنیدم خوش عمل یک ماه دیگر
ندارد در کنار خویش همسر

چه خوش باشد برای او بگیریم
عیال دومی از جنس برتر!

و من بلافاصله در جوابش سرودم:

برایت ای محبت پیشه " داور"
چها گویم من از تجدید همسر

دو ده سال است در یک خانه هستیم
من و زن اولم خواهر ، برادر!

استاد عباس خوش عمل کاشانی
❄️☃️
‌‌‌‌‌‌‌‌C᭄𝄞 @negareshe10
─━━━━⊱🖋⊰━━━━─

نگارش دهم تا دوازدهم

20 Jan, 07:09


‍ پای طلبم
         سست شد از
                   سخت دویدن
هر سو که شدم
        راه به سوی تو ندیدم

#خاقانی

#موسیقی
#بی‌کلام
*خاص نگارش و نوشتن
❄️☃️
‌‌‌‌‌‌‌‌C᭄𝄞 @negareshe10
─━━━━⊱🖋⊰━━━━─

نگارش دهم تا دوازدهم

05 Jan, 15:18


#خاطره‌نگاری

🔆🔆🔆


☀️ماجراهای #نیما_و_زنش
🌹خاطره‌ای از دکتر خانلری



عالیه خانم همسر نیما با آنکه اهل ذوق و سواد بود از اینکه شوهرش کاری نمی‌کند و نه مقام و منصبی دارد و نه حقوق قابلی، بسیار دلخور بود و او را تحقیر می‌کرد و گاهی کارش به خشونت می‌کشید. خانواده او هم از داشتن چنین دامادی چندان سرافراز نبودند و نیما را بیکاره و بی‌عرضه می‌دانستند. اما این رفتار در روحیهٔ نیما تأثیری نداشته، او را از کار خود منصرف نمی‌کرد. نیما به خودش و کارش اعتقاد و اعتماد کامل داشت و هیچ یک از شاعران و ادیبان آن روزگار را داخل آدم حساب نمی‌کرد. حرکاتی ساده و دهاتی داشت که حتی در طرز لباس پوشیدنش هم اثر می‌گذاشت.
نمونه‌ای از ساده‌لوحی‌های او اینکه گاهی پیش ما درددل می‌گفت و از اینکه همسرش قدر او را نمی‌داند و اعتقادی به عظمت مقام معنویش ندارد شکایت می‌کرد و از ما چاره‌جویی می‌خواست. می‌گفت که «همسرم خیلی هم حسود است و اگر بداند یا گمان کند که شهرت مقام ادبی من روزبه روز بیشتر می‌شود و همه مرا نابغه می‌دانند و دختران خوشگل عاشق من هستند البته رفتارش با من تغییر خواهد کرد و بهتر خواهد شد». پرسیدیم که چه طور می‌توان این مطلب را به همسرش تلقین کرد. قرار بر این شد که نامه‌ای از قول دختر شانزده هفده ساله ای خوشگل جعل کنیم که در آن نسبت به نیما اظهار عشق شدید بکند و به تأکید بگوید که او را یک ژنی در ردیف ویکتور هوگو می‌داند و آرزو دارد که او را ببیند و دست در گردنش بیندازد و این لذت و افتخار نصیبش شود که با چنین نابغه‌ای آشنایی دارد و سراسر وجودش از عشق او سرشار است.
نوشتن چنین نامه‌ای کار مشکلی نبود. مشکل این بود که به چه طریق نامه را در دسترسی خانم بگذاریم که باورش بشود. آخر قرار بر این شد که شبی او پنجرهٔ رو به کوچه را باز بگذارد و ما در موقعی که او و همسرش نشسته‌اند نامه را بیندازیم و فرار کنیم. زمستان بود. شبی که برف سنگینی آمده بود من و مهدی خان [دوست خانلری] مصمم شدیم که دستور استاد را اجراء کنیم. البته فرمانده و مسئول کار مهدی خان بود که جرات بیشتری داشت و حتی سرش برای این جور کارها درد می‌کرد و من همراه و همکار او در این شیطنتها بودم. باری، روی برفهای لغزنده به راه افتادیم. آهسته پشت پنجره توقف کردیم. چراغ روشن بود و صدای گفتگوی زن و شوهر را شنیدم. تا اینجا درست درآمد. اما به پنجره مختصر فشاری آوردیم بسته بود. یک فشار دیگر، نه. نیما یادش رفته بود که لای پنجره را باز بگذارد. چه باید کرد. چاره ای جز شکستن شیشه نبود. مهدی خان مشت محکی به شیشه زد که فرو ریخت و پاکت کذایی را از لای شکستگی شیشه به داخل اتاق انداخت. حالا قسمت آخر مأموریت فرار کردن بود به طریقی که دزد قلمداد نشویم و به دست پاسبان نیفتیم. تا نفس داشتیم دویدیم و همین که به سر کوچه و خیابان یوسف آباد رسیدیم و مطمئن شدیم که کسی ما را ندیده و دنبال نکرده است قدم را آهسته کردیم و به نفس زدن افتادیم. در نظر خودمان یکی از کارهای پهلوانی را که یکبار در سینما دیده بودیم انجام دادیم و از این حیث احساس سرافرازی می‌کردیم.
فردا صبح برای تحقیق دربارهٔ نتیجه کار به سراغ نیما رفتیم. معلوم شد. که همسرش و خودش بسیار ترسیده‌اند. خانمش پس از چند دقیقه نامه را برداشته و خوانده و به نیما گفته‌است که دیگر در خانهٔ او امنیت ندارد و دفعهٔ دیگر ممکن است گماشتگان معشوقهٔ او در قصد جان همسرش باشند و همان شبانه خانه را ترک کرده و به عنوان قهر به خانهٔ برادرش رفته است. در هر حال پس از یک هفته کار به آشتی انجامید و نمی‌دانم که آیا این بار بر اثر تدبیر کودکانه‌ای که بازیگر آن من و مهدی خان بودیم همسر نیما با او مهربان‌تر شد یا نه.


🗂
#پادشاه_فتح، نقد و تحلیل و گزیده اشعار نیما یوشیج،
به اهتمام میلاد عظیمی، صص ۲۵۸_۲۶۰



‌‌‌‌‌‌‌‌C᭄𝄞 @negareshe10
─━━━━⊱🖋⊰━━━━─

نگارش دهم تا دوازدهم

05 Jan, 07:55


داستانی زیبا از "کتاب سوپ جو"، اثر "جک کنفیلد" که با بیش از ۳۴۵ میلیون لایک، رکوردار در دنیای مجازی در سال ۲۰۱۵ بوده و هنوز نیز ادامه‌ دارد.


ما یکی از نخستین خانواده‌هایی در شهرمان بودیم که صاحب تلفن شدیم.
آن موقع من ۸تا ۹ ساله بودم،
یادم می‌آید که قاب برّاقی داشت و به دیوار نصب شده بود و گوشی‌اش به پهلوی قاب آویزان بود.
من قدم به تلفن نمی‌رسید،
اما همیشه وقتی مادرم با تلفن صحبت می‌کرد با شیفتگی به حرف‌هایش گوش می‌کردم.
بعد من پی بردم که یک جایی در داخل آن دستگاه، یک آدم شگفت‌انگیزی زندگی می‌کند به نام «اطلاعات لطفاً» که همه چیز را در مورد همه‌ کس می‌داند.
او شماره تلفن و نشانی همه را بلد بود.

نخستین تجربۀ شخصی من با «اطلاعات لطفاً» روزی بود که مادرم به خانۀ همسایه‌مان رفته بود.

من در زیر زمین خانه با ابزارهای جعبه ابزارمان بازی می‌کردم که ناگهان با چکش بر روی انگشتم زدم.
درد وحشتناکی داشت اما گریه فایده نداشت چون کسی در خانه نبود که با من همدردی کند.

انگشتم را در دهانم می‌مکیدم و دور خانه راه می‌رفتم که ناگهان چشمم به تلفن افتاد.
به سرعت یک چهار پایه از آشپزخانه آوردم و زیر تلفن گذاشتم و روی آن رفتم و گوشی را برداشتم و نزدیک گوشم بردم.

و توی گوشی گفتم «اطلاعات لطفاً» چند ثانیه بعد صدایی در گوشم پیچید:
«اطلاعات بفرمائید»
من در حالی که اشک از چشمانم می‌آمد گفتم «انگشتم درد می‌کند»
«مادرت خانه نیست؟»
«هیچکس بجز من خانه نیست

«آیا خونریزی داری؟»
«نه، با چکش روی انگشتم زدم و خیلی درد می‌کند»
«آیا می‌توانی درِ جا یخیِ یخچال را باز کنی؟»
«بله، میتونم»
«پس از آنجا کمی یخ بردار و روی انگشتت نگهدار»
بعد از آن روز، من برای هر کاری به «اطلاعات لطفاً» مراجعه می‌کردم ...
مثلاً موقع امتحانات در درس‌های جغرافی و ریاضی به من کمک می‌کرد.

یکروز که قناری‌مان مرد و من خیلی ناراحت بودم دوباره سراغ «اطلاعات لطفاً» رفتم و ماجرا را برایش تعریف کردم.
او به حرف‌هایم گوش داد و با من همدردی کرد.
به او گفتم: «چرا پرنده‌ای که چنین زیبا می‌خواند و همۀ اهل خانه را شاد می‌کند باید گوشۀ قفس بیفتد و بمیرد؟»
او به من گفت «همیشه یادت باشد که دنیای دیگری هم برای آواز خواندن هست»
من کمی تسکین یافتم.
یک روز دیگر به او تلفن کردم و پرسیدم کلمۀ fix را چطور هجّی می‌کنند.

یکسال بعد از شهر کوچکمان (پاسیفیک نورث وست) به بوستن نقل مکان کردیم و من خیلی دلم برای دوستم تنگ شد.
«اطلاعات لطفاً» متعلّق به همان تلفن دیواری قدیمی بود و من هیچگاه با تلفن جدیدی که روی میز خانه‌مان در بوستن بود تجربۀ مشابهی نداشتم.

من کم‌کم به سن نوجوانی رسیدم اما هرگز خاطرات آن مکالمات را فراموش نکردم.
غالباً در لحظات تردید و سرگشتگی به یاد حس امنیت و آرامشی که از وجود دوست تلفنی داشتم می‌افتادم.

راستی چقدر مهربان و صبور بود و برای یک پسربچه چقدر وقت می‌گذاشت.
چند سال بعد، بر سر راه رفتن به دانشگاه، هواپیمایم در سیاتل برای نیم ساعت توقف کرد.

من ۱۵ دقیقه با خواهرم که در آن شهر زندگی می‌کرد تلفنی حرف زدم و بعد از آن بدون آن که فکر کنم چکار دارم می‌کنم، تلفن اپراتور شهر کوچک دوران کودکی را گرفتم
و گفتم «اطلاعات لطفاً».

به طرز معجزه‌آسایی همان صدای آشنا جواب داد.
«اطلاعات بفرمائید»
من بدون آن که از قبل فکرش را کرده باشم پرسیدم
«کلمۀ fix را چطور هجّی می‌کنند؟»
مدتی سکوت برقرار شد و سپس او گفت «فکر می‌کنم انگشتت دیگر خوب شده باشد.»
من خیلی خندیدم
و گفتم «خودت هستی؟»
و ادامه دادم «نمی‌دانم می‌دانی که در آن دوران چقدر برایم با ارزش بودی یا نه؟»
او گفت «تو هم می‌دانی که تلفن‌هایت چقدر برایم با ارزش بودند؟»

من به او گفتم که در تمام این سال‌ها بارها به یادش بوده‌ام و از او اجازه خواستم که بار بعد که به ملاقات خواهرم آمدم دوباره با او تماس بگیرم.
او گفت «حتماً این کار را بکن. اسم من شارون است»
سه ماه بعد به سیاتل برگشتم. تلفن کردم اما صدای دیگری پاسخ داد.
«اطلاعات بفرمائید»
«می‌توانم با شارون صحبت کنم؟»
«آیا دوستش هستید؟»
«بله، دوست قدیمی»
«متأسفم که این مطلب را به شما می‌گویم. شارون این چند سال آخر به صورت نیمه‌وقت کار می‌کرد زیرا بیمار بود. او ۵ هفته پیش در گذشت»
قبل از که تلفن را قطع کنم گفت «شما گفتید دوست قدیمی‌اش هستید. آیا همان کسی هستید که با چکش روی انگشتتان زده بودید؟»
با تعجب گفتم «بله»
«شارون برای شما یک پیغام گذاشته است. او به من گفت اگر شما زنگ زدید آن را برایتان بخوانم»
سپس چند لحظه طول کشید تا درِ پاکتی را باز کرد و گفت:
«نوشته به او بگو دنیای دیگری هم برای آواز خواندن هست. خودش منظورم را می‌فهمد»
من از او تشکر کردم و گوشی را گذاشتم.

هرگز تأثیری که ممکن است بر دیگران بگذارید را دست کم نگیرید.....


‌‌‌‌‌‌‌‌C᭄𝄞 @negareshe10
─━━━━⊱🖋⊰━━━━─

نگارش دهم تا دوازدهم

05 Jan, 07:34


چشم بودم
      بر رحیل صبح روشن
با نوای این سحرخوان
شادمان من نیز می خواندم
                               به گلشن
وین سخن را دم به دم گویا
می رسد صبح طلایی
#نیمایوشیج


صبح طلایی‌تان به خیر
روزگار همیشه بر وفق مرادتان باد

#موسیقی
#بی‌کلام

❄️☃️

‌‌‌‌‌‌‌‌C᭄𝄞 @negareshe10
─━━━━⊱🖋⊰━━━━─

نگارش دهم تا دوازدهم

04 Jan, 10:32


پرویزی معاون واژه‌گزینی فرهنگستان زبان و ادب فارسی گفت: واژه «تیک» که علامتی پرکاربرد در زبان فارسی است، در گروه‌های واژه گزینی فرهنگستان بررسی و معادل «هفتک» برای آن انتخاب شد.

او افزود: شباهت ظاهری علامت «تیک» به "عدد هفت" در زبان فارسی، ملاک این معادل گزینی بوده است.


‌‌‌‌‌‌‌‌C᭄𝄞 @negareshe10
─━━━━⊱🖋⊰━━━━─

نگارش دهم تا دوازدهم

03 Jan, 10:50


🔸️قصه ظهرجمعه (۱۱)

🔻(داستان گوهر عمر)


🔹️راوی: محمدرضا سرشار

‌‌‌‌‌‌‌‌C᭄𝄞 @negareshe10
─━━━━⊱🖋⊰━━━━─

نگارش دهم تا دوازدهم

03 Jan, 10:50


قصه ظهر جمعه👇

‌‌‌‌‌‌‌‌C᭄𝄞 @negareshe10
─━━━━⊱🖋⊰━━━━─

نگارش دهم تا دوازدهم

02 Jan, 13:32


شکّرشکن شوند همه طوطیان هند
«زین قند پارسی» که به بنگاله می‌رود
حافظ

بگذار دوست‌ات بدارم
تا از اندوه بی‌شمارِ درون‌ام رها شوم
و تا از زمانه‌ی زشتی و تاریکی آزاد گردم
بگذار اندکی درونِ دستان‌ات بخوابم
ای گواراترین مخلوقات
آیا با عشق می‌توانم شکلِ جهان را تغییر بدهم
می‌توانم این پریشانی را تاب بیاورم...

نزار قبانی
مترجم: احمد دریس

🔹 نکته
ضمیرهای پیوسته را درست بنویسیم:

دوستت
درونم
دستانت


#زین_قند_پارسی
#استادعلیرضاحیدری
❄️☃️
‌‌‌‌‌‌‌‌C᭄𝄞 @negareshe10
─━━━━⊱🖋⊰━━━━─

نگارش دهم تا دوازدهم

02 Jan, 09:27


«نامه‌های مجتبی مینوی به سید حسن تقی‌زاده»

محمد افشین‌وفایی

به یاد ایرج افشار، دفتر دوم، به کوشش جواد بشری، ۱۴۰۲، صص ۵۵-۱۱۸.

❄️☃️
‌‌‌‌‌‌‌‌C᭄𝄞 @negareshe10
─━━━━⊱🖋⊰━━━━─

نگارش دهم تا دوازدهم

02 Jan, 09:02


عاشقانه

یادداشت نیما یوشیج به عالیه جهانگیری
❄️☃️
‌‌‌‌‌‌‌‌C᭄𝄞 @negareshe10
─━━━━⊱🖋⊰━━━━─

نگارش دهم تا دوازدهم

02 Jan, 09:00


برف

زردها بی‌خود قرمز نشده‌اند
قرمزی رنگ نینداخته است
بی‌خودی بر دیوار.
صبح پیدا شده از آن‌ طرفِ کوهِ «اَزاکو»، اما
«وازِنا» پیدا نیست.
گرته‌ی روشنیِ مرده‌ی برفی همه کارش آشوب
بر سرِ شیشه‌ی هر پنجره بگرفته قرار.

«وازِنا» پیدا نیست
من دلم سخت گرفته ا‌ست از این
میهمان‌خانه‌ی مهمان‌کُشِ روزش تاریک
که به جانِ هم، نشناخته انداخته است
چند تن خواب‌آلود!
چند تن ناهموار!
چند تن ناهشیار!

#نیما_یوشیج
*یادی از نیما یوشیج
بنیان‌گذار شعر نو فارسی و ملقب به پدر شعر نو
#موسیقی
#بی‌کلام
*خاص نگارش و نوشتن
❄️☃️
‌‌‌‌‌‌‌‌C᭄𝄞 @negareshe10
─━━━━⊱🖋⊰━━━━─

نگارش دهم تا دوازدهم

02 Jan, 08:46


#آزمون_پایانی
#فارسی‌ونگارش_یازدهم
رشته‌های فنی و کار و دانش
دی‌ماه۱۴۰۳_ نوبت اول
حمیدی

‌‌‌‌‌‌‌‌C᭄𝄞 @negareshe10
─━━━━⊱🖋⊰━━━━─

نگارش دهم تا دوازدهم

01 Jan, 18:34


✈️هر دوره یا کلاسی شرکت میکنی دست نگه دار!!!
⬅️دیگه لازم نیس پولی به کلاس های آموزشی بدی اینجا کاملا رایگان همه چی برات گذاشتن ⬇️⬇️
https://t.me/addlist/4e_YbdfI8eI3ZjI0

https://t.me/addlist/4e_YbdfI8eI3ZjI0
🟠یه مجموعه‌ی کامل از تموم کانالها و گروههای علمی،علوم انسانی⬆️⬆️⬆️

نگارش دهم تا دوازدهم

01 Jan, 18:34


با عضویت در کانال های بالا، در کمترین زمان ممکن به بیشترین محتوای باکیفیت دسترسی دارین 😍😍😍

نگارش دهم تا دوازدهم

01 Jan, 18:34


بیا اینجا هر روز تست زبان بزن ❤️

نگارش دهم تا دوازدهم

01 Jan, 13:07


فارسی را پاس بداریم (۲۰)

فرهنگ مردم یا فولکلور؟

بگوییم فرهنگ مردم
نگوییم فولکلور

برگرفته از کانال فرهنگستان
❄️☃️
‌‌‌‌‌‌‌‌C᭄𝄞 @negareshe10
─━━━━⊱🖋⊰━━━━─

نگارش دهم تا دوازدهم

01 Jan, 12:58


#نامه‌‌نگاری

بیرون زمستان است. برف زیادی باریده است. هرچند که دارد آب می‌شود.
بدونِ تو همه‌چیز تهی و کسالت‌بار است.

۳۰اکتبر-مسکو/ آنتوان چخوف؛ نامه به اولگا کنیپر.
❄️☃️
‌‌‌‌‌‌‌‌C᭄𝄞 @negareshe10
─━━━━⊱🖋⊰━━━━─

نگارش دهم تا دوازدهم

01 Jan, 12:55


شکّرشکن شوند همه طوطیان هند
«زین قند پارسی» که به بنگاله می‌رود
حافظ



بنویسیم                 ننویسیم

پافشاری              👈 اصرار
سربسته              👈 محرمانه
دست‌کاری           👈 تحریف
چشم‌انداز            👈 منظر/ منظره
فروتنی               👈 تواضع
چشمگیر             👈 قابل‌توجه

#زین_قند_پارسی

#استادعلیرضاحیدری
❄️☃️
‌‌‌‌‌‌‌‌C᭄𝄞 @negareshe10
─━━━━⊱🖋⊰━━━━─

نگارش دهم تا دوازدهم

01 Jan, 12:54


تو مثل منی برف
راه می‌روی و آب می‌شوی
تو مثل منی برف
آتش را روشن می‌کنی
تا در هرمش بمیری

#استادشمس‌لنگرودی

#موسیقی
#بی‌کلام
*خاص نگارش و نوشتن

❄️☃️
‌‌‌‌‌‌‌‌C᭄𝄞 @negareshe10
─━━━━⊱🖋⊰━━━━─

نگارش دهم تا دوازدهم

31 Dec, 15:42


#خاطره‌نگاری

*با «احمد» در محضر علّامه .....

*به روایت : استادعباس خوش عمل کاشانی

در سال های آغازین دهه ی 60 احمد عزیزی هفته ای یکی دو بار به مجله ی جوانان امروز در ساختمان رورنامه ی اطلاعات می آمد و وقتی کار من تمام می شد و می خواستم برای استراحت به منزل بروم با اصرار فراوان مرا یا به خانه ی استاد احمد فردید می برد تا پای درس و بحث های فلسفی بنشینم - و کلی مُعذب باشم - یا به منزل استاد علامه محمد تقی جعفری می برد تا آنجا هم هنگام تتلمذش نزد ایشان صم و بکم کنارش بنشینم .

یک روز در محضر استاد علامه جعفری نشسته بودیم و آن بزرگ با آن لحن دوست داشتنی در خصوص فلسفه ی اسلامی صحبت می کردند. نمی دانم چه بحثی پیش آمد که احمد عزیزی این مصراع شعر را که جزو امثال سائره است خواند :

«جایی که عقاب پر بریزد...»

هنوز مصراع دوم : « از پشه ی لاغری چه خیزد » را نخوانده بو که علامه ی جعفری فی الفور فرمود :

«عیب و هنرش نهفته باشد !»

چند نفری که حضور داشتیم - و از همه بیشتر احمد عزیزی - از خنده روده بُر شده بودیم.
❄️☃️
‌‌‌‌‌‌‌‌C᭄𝄞 @negareshe10
─━━━━⊱🖋⊰━━━━─

نگارش دهم تا دوازدهم

31 Dec, 15:40


شکّرشکن شوند همه طوطیان هند
«زین قند پارسی» که به بنگاله می‌رود
حافظ



🔹شگفتا که بیماری «بدین‌وسیله» نوشتن، حتی به دیوارنویسی هم کشیده است!


#زین_قند_پارسی
#استادعلیرضاحیدری
❄️☃️
‌‌‌‌‌‌‌‌C᭄𝄞 @negareshe10
─━━━━⊱🖋⊰━━━━─

نگارش دهم تا دوازدهم

31 Dec, 15:39


‍ #شعرزندگی

شهریارا
      اگر آیین محبت باشد
چه حیاتی و
   چه دنیای بهشت آیینی

#محمدحسین‌شهریار

#موسیقی
#بی‌کلام
#زادروزاستادشهریار
*خاص نگارش و نوشتن

❄️☃️
‌‌‌‌‌‌‌‌C᭄𝄞 @negareshe10
─━━━━⊱🖋⊰━━━━─

نگارش دهم تا دوازدهم

31 Dec, 10:12


https://t.me/Navazesh_e_rooh

نگارش دهم تا دوازدهم

30 Dec, 16:06


*امّا سرانجام به دیار خود بازگشتند... و آن خانه‌ی گلی باز تنها ماند... دیگر امیدی به آینده نداشت...*
*درست در کنار آن دو نخل، باغ کوچکی بود پر از درختان انار و بیدهای آزاد سر به فلک کشیده،چند کُنار که زیرشان پوشیده از علف‌های بلند بود.*
*آن باغ کوچک ارث یکی از عمه‌هایم بود که سال‌ها پیش رخت به جهان باقی کشید و جهان فانی را به زندگان واگذاشت...*
*قرار شده بود در روستای ما مسجدی ساخته شود... اما کسی برای آن مسجد، زمینی اختصاص نمی‌داد... پدر به پسر عمه‌ی بزرگم پیشنهاد داد که آن باغ را برای ساخت مسجد تحویل دهد... تا برای عمه باقیات صالحاتی قرار داده باشند...*
*درخت‌ها را از ریشه درآوردند... آن باغ را به زمینی تبدیل کردند... آهن و سنگ و سیمان،گچ و بلوک و آجر... سرانجام اسکلتی در آنجا برپا شد... اما هنوز تبدیل به مسجد نشده بود... بمباران شهرها و موشک باران آغاز شده بود... دیگر شهر محیطی امن برای ما نبود... ناچار شهر را رها کردیم و ساکن مسجد نیمه ساخته شدیم... چند روز بعد آن خانه‌ی مهربانِ گلی را خراب کردیم... و به جای آن خانه‌ای به سبک شهری‌ها بنا کردیم... دوباره در آنجا ساکن شدیم... و همسایه‌ی آن دو نخل شدیم...*
*سال‌های تلخ و شیرین بر ما گذشت... تلخی‌هایی که تا نفس می‌کشیم بر جان ما چنگ می‌اندازند... امیدهایی که نشکفته پرپر شدند... خیال‌های شیرینی که هرگز به ثمر ننشستند... آن آدم‌های دیروزی دیگر وجود ندارند... اکنون به جای همه آن آدم‌های مهربان،کسانی پا به هستی گذاشته‌اند که به جای قلب در سینه آنها پاره سنگی می‌تپد... پدر و مادر رخت به سرای باقی کشیده‌اند... هر کدام از ما راه خود را در پیش گرفتیم و آن خانه را ترک کردیم...
امّا آن دو نخل صبور و کریم و آزاد، همچنان سرافراز و استوار بر جای ایستاده‌اند... شاهد تمام تغییراتی که اکنون در پهنه‌ی وسیعی از آن منطقه صورت گرفته است... خانه‌هایی که ویران شده‌اند... زمین‌های کشاورزی که به باغ تبدیل شده‌اند... آدم‌های ناشناسی که با اتومبیل‌هایشان رفت و آمد می‌کنند... و دیگر آنجا هیچ نشانی از روستا و دهکده ندارد... آن دو نخل هنوز شاهد و برپا ایستاده‌اند...


نوراللّه‌-‌ هدایت‌نژاد‌-‌(کُرائی)‌-‌
رامهرمز ۱۴۰۳/۱۰/۱۰


‌‌‌‌‌‌‌‌C᭄𝄞 @negareshe10
─━━━━⊱🖋⊰━━━━─

نگارش دهم تا دوازدهم

30 Dec, 16:05


#خاطره‌نگاری
#به_قلم_همکار_ارجمند
جناب هدایت‌نژاد

آن دو نخل

*در کنار جوی آبی که از جلوی خانه‌ی گِلی ما می‌گذشت دو نخل روییده بودند.*
*یکی بزرگتر از دیگری بود ،سر به هوا با گنجشکان بازی گوشی که همیشه در میان شاخه‌های آن جیک جیک می‌کردند.*
*گاهی هم بلبل‌های خرما دسته جمعی آنجا می‌نشستند و علاوه بر خوردن خارک‌ها و خرماهای خشک شده دسته جمعی آغاز می‌خواندند.*
*یکی جواب دیگری را می‌داد، آن یکی این طرف و آن طرف می‌پرید و دیگری به دنبال آن راه می‌افتاد... از این شاخه به آن شاخه.*
*نخل‌ها علاوه بر ما ساکنان آن منطقه ‌،توجه زمین ،آسمان و ستارگان را به خود جلب می‌کردند...*
*از آن دم که پا به هستی گذاشتم آن دو نخل راست قامت ایستاده بودند،باد ،باران و طوفان‌ها در مقابل عظمت آنها سر خم می‌کردند.*
*چون باران‌های سیل آسا می‌بارید در آستانه‌ی در می‌نشستم و به شاخه‌هایی که این سو و آن سو می‌شدند می‌نگریستم.*
*شاید چند سالی پیش از به دنیا آمدنم آنها متولّد شده بودند...*
*بعدها وقتی که داستان آن دو کاج را که در کنار خطوط سیم پیام روییده بودند ،در کتاب‌های ابتدایی درس می‌دادم ،ناخودآگاه به یاد آن دو نخل می‌افتادم.*
*سعدی علیه الرحمه در حکایتی از گلستان می‌فرماید:*
*«گرت ز دست برآید چو نخل باش کریم»*
*«ورت ز دست ناید چو سرو باش آزاد»*
*امّا من هر دو صفت را در آن دو نخل بارها و بارها دیده‌ام...*
*راست قامتانِ آزادی که سر در مقابل هیچ جنبنده‌ای خم نکردند.*
*کریمانی که با سخاوت ثمره‌ی خود را نثار این و آن می‌کردند...*
*قُمری‌ها و کبوتران باغی همیشه بر سر آن نخل بزرگ لانه می‌ساختند...* *جوجه‌هایشان را پرورش می‌دادند...بزرگ می‌کردند و آن‌ها را به دنبال خود به پرواز در می‌آوردند.*
*بارها شاهد آن بودم که ماری سیاه و بزرگ،از آن نخل‌ها بالا می‌رود و جوجه‌های گنجشک‌ها و کبوترها را با بی‌رحمی تمام شکار می‌کند.*
*گنجشک‌ها با سر و صدای بسیار از این و آن طلب کمک می‌کردند،اما نخل خیلی بالاتر از آن بود که انسان‌ها بتوانند کمکی کنند...*
*می‌توانستیم از پایین سنگی به طرف مار بیندازیم... اما باز هم علاوه بر مار ممکن بود به جوجه گنجشک‌ها و کبوترها آسیب برسانیم.*
*چاره‌ای نبود مار می‌دانست که در کجا به دنبال شکار خود برود... به انتظار پایین آمدن مار می‌نشستیم... ولی هیچگاه پایین آمدن ماری را ندیدیم... درست مثل نیش روزگار که بر پیکر انسان‌ها فرود می‌آید... آنگاه که به انتظار ثمر دادن آرزوهایت نشسته‌ای،روزگار نیش خود را بر پیکر تو وارد می‌کند...*
*آرزوهایت را در گور سرد خاک مدفون می‌کند... و تو می‌مانی و روزگاری که در ورای آن هیچ امیدی و آینده وجود ندارد.*
*چون بهار فرا می‌رسید و هوا رو به گرمی می‌نهاد،آن دو نخل ثمره‌ی خود را نمایان می‌ساختند... آن نخل کوچکتر بیشتر در دسترس بود... می‌توانستیم از آن به راحتی بالا برویم... دستمان به خارک‌ها می‌رسید... به دل راحت از آن نوش جان می‌کردیم... اما همیشه خرماهای آن نخل بزرگ وسوسه انگیز بود... می‌پنداشتیم که آنها چیزی ورای خارک‌های نخل کوچک هستند... خطر می‌کردیم و از آن نخل بزرگ بالا می‌رفتیم...* *اما آنها نیز درست مانند نخل کوچک بودند...*
*نخل‌ها درست در مقابل سردر ورودی خانه‌ی ما بودند... بر بالای سردر چند لک لک آشیانه داشتند... مارها هرگز جرأت نداشتند به حریم آنها وارد شوند... تخم گذاری می‌کردند...*
*جوجه‌هایشان را پرورش می‌دادند... هر روز ده‌ها بار،نوک‌هایشان را بر هم می‌کوبیدند و صدای موزون ایجاد می‌کردند،که همواره ر ذهن ما تداعی می‌شوند.*
*در سال‌های دهه‌ی ۵۰ روستا را ترک کردیم و دیگر شهری شده بودیم و شهرنشین... آن خانه‌ی گِلی تنها مانده بود و خالی... دیگر در آن صدای گاوی وجود نداشت... گوسفندی به دنبال بره‌اش نمی‌گشت... کسی در آنجا زندگی نمی‌کرد... در و دیوار آن خانه از بی کسی دلتنگ شده بودند... دیگر به چه امیدی سر پا بمانند؟؟گاهی گوشه‌ای از دیوارها فرو می‌ریخت... پای دیوارها نمور می‌شد و فرو می‌ریخت... چون جنگ پیش آمد،خانه‌ی روستایی را به آشنایانی که از آبادان آمده بودند تحویل دادیم... آنها سه یا چهار سال در آنجا زندگی کردند... آنجا را دوباره رونق دادند... گاو داشتند،گوسفند داشتند... از برگ‌های نخل‌ها حصیر می‌بافتند... جارو، بادبزن، طَبَق و سایر وسایل دستی و زینتی درست می‌کردند...*
*آن خانه‌ی گِلی رونق گذشته‌ی خود را باز یافته بود... کودکان در میان حیاط بازی می‌کردند... بزرگترها زیراندازی در سایه‌ی پسین می‌انداختند و قلیانی چاق می‌کردندو منقل و آتش و قوری چای آنها به راه بود...*

نگارش دهم تا دوازدهم

30 Dec, 11:25


#نوشته‌ی_ادبی
#به_قلم_همکار_ارجمند
جناب هدایت‌نژاد


لبخند

واژه‌ای که مدّت‌هاست از قاموس واژگانی ما حذف شده است...این کلام برای بسیاری قابل تأیید است و هستند معدود افرادی که هنوز معنی آن را در خاطر دارند...
لذا باید در همین آغاز کلام عنوان کنم:
«به دریا رفته می‌داند،مصیبت‌های طوفان را»
روی سخنم با امثال خودم می‌باشد که سالهاست لبخند را از یاد برده‌ایم...
لبخند...دلیل زیستن است...دلیل عشق ورزیدن...دلیل پویایی...دلیل امید به فرداهای روشن...دلیل دل خوش...بگویید اکنون از کدام یک برخورداریم؟
انسان موجودی است کمال‌گرا...همواره می‌خواهد به قلّه‌های خوشبختی برسد...امّا در این وادی که چون تنوری سوزان است،هر موجودی را در کام خود می‌کشد و به ندرت می‌توان جان سالم به در برد...
در فلسفه‌ی لبخند باید به این نکته اشاره کنم که شیخ شهاب‌الدین سهروردی می‌فرماید برای رسیدن به کمال(عشق) دو پایه‌ی نربان لازم است: اوّل معرفت و سپس محبّت...هرکدام که به نهایت برسند به دیگری تبدیل می‌شوند.
امّا دلیل زیستن را از ما گرفته‌اند...دلیل معرفت...دلیل محبّت...دلیل عشق را...بگویید به کدامین سوی این عالم لایتناهی باید گریخت؟؟ به کدام خاربیابان...به کدام سنگ و صخره باید پناه برد؟- از این همه نامهربانی ما آدم‌ها-
روزگاری عشق و محبّت حرمت داشت و ابنای بشر به دیده‌ی احترام به آن می‌نگریستند...اکنون در صحرای سنگلاخ بی‌لبخندی همه سرگردانیم...به کدامین سوی می‌رویم،کس نمی‌داند...همانگونه که کسی نمی‌داند کدامین روز پای به هستی می‌گذارد و کدامین دم چهره در نقاب خاک می‌کشد....هستی و جهان افسانه‌ایست که هرگز رنگ واقعیت به خود نمی‌گیرد...
اکنون می‌پندارم...دلیل خلقت ما...رنج‌کشیدن‌های پیوسته در گستره‌ی این زندان بی‌سرانجام است...لبخند را در بخشی از زندگی کودکی‌مان تجربه می‌کنیم و به تدریج که به‌سوی مرگ گام برمی‌داریم...این لبخند کم‌رنگ و کم‌رنگ‌تر می‌شود...تا آن‌گاه که در این آتش سوزان تبدیل به جماد...تبدیل به سنگ می‌شویم...
دیدارها بی‌روح...نگاه‌ها بی‌رنگ...حرف‌ها پرنیرنگ...لبخندها پر روی و ریا...اکنون در میانه‌ی دنیایی هستیم که آدم‌هایش ماشینی...زیستنش ناگوار...و مردنش از جان آدمیزاد گواراتر است...
شب و روز لبخندمان را می‌جوییم و نمی‌یابیم چنان‌که گویا از ابتدای خلقت،لبخندی زاده نشد...عشقی پا به صحنه‌ی هستی نگذاشت...انسانی با دیگری آشنا نبود...معرفت از صحنه‌ی هستی رخت بربسته ...نه لبخندی...نه محبتی...نه عشقی...اکنون به کدام امید در این گستره‌ی نازیبا باید زیست؟
کاش می‌شد در محکمه‌ای...ادلّه‌های انسانیت را بر میز کوبید و خواب آرام خدایگان ستم و جور و بی‌وفایی را به چوب عدالت سپرد...تا لبخندی را که از ما دزدیده‌اند،بازپس گرفت...


#‌نوراللّه‌-‌هدایت‌نژاد‌(کُرائی)‌-‌رامهرمز
۱۴.۳/۹/۲۲
_باغ پاییزی


‌‌‌‌‌‌‌‌C᭄𝄞 @negareshe10
─━━━━⊱🖋⊰━━━━─

نگارش دهم تا دوازدهم

30 Dec, 11:22


#خاطره‌نگاری


♻️خاطره ای زیبا از شادروان #دکتر_باستانی‌پاریزی


🍀در پاكستان نام های خيابان‌ها و محلّات اغلب فارسی و صورت اصيل كلمات قديم است.

خيابان های بزرگ دو طرفه را *شاهراه* می نامند، همان كه ما امروز «اتوبان» می گوييم!

بنده برای نمونه و محض تفريح دوستان، چند جمله و عبارت فارسی را كه در آنجاها به كار می برند و واقعا برای ما تازگی دارد در اينجا ذكر می كنم كه ببينيد زبان فارسی در زبان اردو چه موقعیّتی دارد.

نخستين چيزی كه در سر بعضی كوچه‌ها مي‌بينيد تابلوهای رانندگی است.
در ايران اداره‌ی راهنمايی و رانندگی بر سر كوچه‌ای كه نبايد از آن اتومبيل بگذرد مي‌نويسد:« عبور ممنوع» و اين هر دو كلمه عربی است، امّا در پاكستان گمان مي‌كنيد تابلو چه باشد؟
*راه بند*‌!

تاكسی كه مرا به کنسولگری ايران دركراچی می برد كمی از کنسولگری گذشت، خواست به عقب برگردد،يكي از پشت سر به او فرمان می داد، در چُنين مواقعی ما می گوييم:
عقب، عقب،عقب، خوب!

اما آن پاكستانی می گفت: *واپس، واپس،بس!*

و اين حرفها در خياباني زده شد كه به  *شاهراه ايران* موسوم است.

اين مغازه‌هایی را كه ما قنّادی می گوييم( و معلوم نيست چگونه كلمه‌ی قند ، صيغه‌ ی مبالغه و صفت شغلی قنّاد برايش پيدا شده و بعد محلّ آن را قنّادی گفته اند؟)
آری اين دكّانها را در آنجا *شيرين‌كده* نامند.

آنچه ما هنگام مسافرت «اسباب و اثاثيه» می خوانيم، در آنجا *سامان* گويند.
سلام البتّه در هر دو كشور سلام است. اما وقتی كسی به ما لطف می كند و چيزی می دهد يا محبّتی ابراز می دارد، ما اگر خودمانی باشيم می گوييم: ممنونم، متّشكرم، اگر فرنگی مَآب باشيم مي‌گوييم «مرسی» امّا در آنجا كوچك و بزرگ، همه در چُنين موردی می گويند: *مهرباني*!

آنچه ما شلوار گوييم در آنجا  *پاجامه* خوانده می شود.

قطار سريع السّير را در آنجا *تيز خرام* می خوانند!

🪷 جالبترين اصطلاح را در آنجا من برای مادر زن ديدم، آنها اين موجودي را كه ما مرادف با ديو و غول آورده‌ايم *خوش دامن* گفته‌اند. واقعا چقدر دلپذير و زيباست.

«از پاريز تا پاريس، محمّدابراهيم باستانی پاريزی»

ضمناً اضافه کنم که در پاکستان و افغانستان به بازنشسته هم *سبک دوش* می گویند.

خداقوّت،  سبک دوشان همیشه همراه، و بی ریاء و بی ادّعاء.

-قلم‌ـبیداری

‌‌‌‌‌‌‌‌C᭄𝄞 @negareshe10
─━━━━⊱🖋⊰━━━━─

نگارش دهم تا دوازدهم

30 Dec, 11:17


#داستانک

یک حکیم سالخورده‌ی چینی از دشتی پر از برف رد می‌شد که به زنی برخورد که گریه می‌کرد. حکیم پرسید:
- شما چرا گریه می‌کنید؟
- چون به زندگی‌ام فکر می‌کنم، به جوانی‌ام، به آن چهره‌ی زیبایی که در آینه می‌دیدم و مردی که دوستش داشتم. این از رحمت خدا به دور است که به من توانایی به خاطر آوردن گذشته را داده است. او می‌دانست که من بهار زندگی‌ام را به خاطر می‌آورم و گریه می‌کنم.
حکیم در آن دشت پر برف ایستاد و به نقطه‌ای خیره شد و به فکر فرو رفت. عاقبت، گریه‌ی زن بند آمد. او پرسید:
- شما در آن‌جا چه می‌بینید؟
حکیم پاسخ داد:
- دشتی پر از گل سرخ. خداوند وقتی به من توانایی به یاد آوردن را داد، نسبت به من لطف داشت. می‌دانست که من در زمستان همیشه می‌توانم بهار را به خاطر بیاورم و لبخند بزنم

📚مكتوب
#پائولوکوئیلو


‌‌‌‌‌‌‌‌C᭄𝄞 @negareshe10
─━━━━⊱🖋⊰━━━━─

نگارش دهم تا دوازدهم

30 Dec, 06:35


خدایا از این مخمصه نجات‌مون بده قول میدیم آدم شیم. "
خاطره گفت: "بریم به نوری بگیم شر میشه ها!"
مرضیه با عصبانیت گفت:" دیوونه شدی میخوای ببرمون کمیته انضباطی، نمرده که داره نفس می کشه! یه ساعتم صبر کن به هوش نیومد میریم پیشش گندیو که زدیم بالا میاریم."
نیم ساعتی گذشت،چشم از فاطی بر نمی داشتیم که برای یک لحظه دستش را بالا برد وبه پهلوی چپ چرخید با صدای ضعیف گفت: بچه ها چایی نداریم.
ذوق مرگ شدم پریدم و رفتم بالای سرش گفتم: "خودم برات چایی میارم تو فقط پاشو."
چشمهایش راجمع کردو گفت: "تو چِت شده، جنبه ی اینهمه محبتو ندارما!"
گفتم: "قبض روح شدیم تورو خدا پاشو ."
کم کم ویندوزش بالا آمددر حالیکه خودش را جابجا می کرد گفت :خیلی ازم اعتراف گرفتین ؟
مرضیه زد تو سرش گفت:  نه  بابا گرفتی مثل خرس خوابیدی، داشتیم سکته می کردیم.
رفتم آشپزخانه کتری و قوری نسرین روی گاز بود باخودم گفتم یه لیوان چایی حلاله، بعدچایی ریختم و  به اتاق برگشتم.
چایی را دستش دادم.
گفتم :خوبی؟
گفت: اره بابا بادمجون بم آفت نداره‌.
گفتم : خوب شد منو هيپنوتيزم نکردین صددر صد خیلی از رازمو بیان می کردم. بخصوص شاهکار امروزم شنیدنی بود.
خاطره گفت: حیف شد، هنوز دیر نشده، گوش جان می سپاریم به بیاناتت.
گفتم : "میدونید خب خیلی اتفاقی دستم به کلید کولر خورد... هنوز حرفم تمام نشده بودکه مرضیه با قیافه  سرخ و سفید جلو آمد. گفت : "پس پروژه ی امروز کار تو بود؟
بعدا خیلی قشنگ اومدی پایین پیشنهادم میدی. منِ خر رو بگو دوساعت براش توضیح میدم."
یواشکی به هم چشمک زدند و
در یک چشم بهم زدن ریختند روی سرم وتا می تونستن از خجالتم در آمدند.
من هم افتادم به التماس گفتم: هرچی دوست دارین منو بزنین فقط این راز رو فاش نکنید.
سه تایی گفتند حتما  حتما همین کاررا می کنیم.

    پایان

مهتاب

‌‌‌‌‌‌‌‌C᭄𝄞 @negareshe10
─━━━━⊱🖋⊰━━━━─

نگارش دهم تا دوازدهم

30 Dec, 06:34


#خاطره یک روز در خوابگاه 😂 ویرایش نشده

ساعت دوبعدازظهر بود، بچه ها داخل اتاق هایشان دراز کشیده بودند.بی حوصله و دمق وسط سالن
خوابگاه قدم می زدم گاهی از پنجره داخل خیابان سرک می کشیدم. گرمی هوا حسابی کلافه ام کرده بود رفتم کنار دیوار ایستادم چندتا کلیدو پریز کنارپنجره بود شروع کردم به روشن خاموش کردن، یک دقیقه هم نشده بودکه سکوت خوابگاه شکست انگار توی صور دمیده باشند. در اتاقها یکی یکی باز شدو بچه ها با تاپ و شلوارک، قیافه های وحشتناک و موهای پریشان، درحالی‌که به زمین و زمان بدوبیراه می گفتندبه طرفم امدند انگار که با گله ی اسب روبه رو شده باشم خودم را کنارکشیدم. بدون اینکه به من توجهی کنند از پله ها پایین رفتند. دراین اثنا مرضیه دوست هم اتاقی م از اتاق بیرون آمد رو به من گفت : "تو نمی‌آی بریم پیش مسئول خوابگاه؟"
گفتم: واسه چی؟
گفت : بیا بریم خودت می فهمی، دستمو گرفت و باهمدیگر رفتیم پایین.
خانم نوری یه زن جا افتاده بود که از ازدواج اولش خیری ندیده بودو کلا اعصاب و روان درست و حسابی نداشت بنابراين سعی می کردیم خیلی روی مخش راه نرویم و زیر زیرکی هرغلطی دوست داشتیم می کردیم. از اتاقش بیرون آمد گفت: "وای شما خواب ندارین باز چی شده لشکر کشی کردین؟"
نسرین که سر دسته ی مخالف ها بود گفت:" والا بخدا ماهم خواب بودیم یک دفعه یکی زد به کولر هرچی خاک و کثافت بود ریخت تو اتاقمون آخه این چه وضعیه."
من که تازه شستم خبردار شده بودچه گندی زدم به روی خودم نیاوردم و خیلی خونسرد گفتم :" هر کی اینکارو کرده خیلی بی شعوربوده، باید تکلیفمونو روشن کنیم اینطوری که نمی شه؛ میگم چطوره بریم پشت بوم ببینیم موضوع چی بوده؟"
سرشان را به نشانه ی موافقت تکان دادند بعد همراه خانم نوری از پله ها بالا رفتیم.
داخل کوچه چند تا کارگر ساختمونی سیمان درست می کردند، خانم نوری باصدای بلند وخشن گفت:" کدومتون با چوب زدین به کولر؟"
سه تایی سرشان را بالا گرفتند. یکی از آنها با تعجب گفت: ماچطوری سه طبقه بالا آمدیم و به کولر شما زدیم؟
انگار تازه عقل مان سرجاش آمد. گفتم :"راست میگه ها اینا که نمی تونستن بیان بالا، ماجرا چیه؟"
خانم نوری شانه اش را بالا انداخت و گفت:" بریم، بریم که خواب امروزمونم اینطوری حروم شد، منکه نفهمیدم تو این خوابگاه چی میگذره الله اعلم."
کولر را بررسی کردیم آثار ضرب و شتم دیده نمی شد، دست از پا درازتر از پله ها پایین آمدیم.
در حالیکه اظهار نظرهای مختلفی شنیده می شد بی نتیجه به اتاق هایمان برگشتیم.
فاطی که مامان صداش می زدیم گفت : "نظرتون در مورد خوردن هندوانه ی خنک چیه؟
ما هم که بی میل نبودیم ، با تکان دادن سر موافقت خودمان رااعلام کردیم.
خاطره که روی تختش دراز می کشید گفت:" حسابی کلافه شدیم کاش بریم ورامین گردی."
گفتم: "تواین زل آفتاب توهم حال داریا، دو تا خیابون گشتن داره آخه؟"
مرضیه گفت : یه پیشنهاد، بیاین هیپنوتیزمتون کنم.
من هم که کشته مرده ی اینکارها بودم،گفتم :" من یکی پایه ام."
فاطی چنگالش را پایین آورد و گفت : "هیچی حالا بلا ملا سرمون نیاری."
مرضیه در حالیکه موهاشو باگیره بالا می بست گفت: "امتحانش مجانیه."
گفتم: "مثلا چه کار می کنی؟"
گفت:" هیچی دیگه با هیپنوتیزم میشه آدمارو خوابوند
بعد هر سوالی داری از طرف می پرسی کلا پته متشو می ریزه رو آب . "
فاطی که ازهمه ساده تر بود گفت:" من حاضرم این پروژه رو من اجرا شه، ماهم از خدا خواسته قبول کردیم."
بدون هیچ حرفی رفت و روی تختش دراز کشید.
مرضیه گردنبندش را باز کرد و جلوی چشمش گرفت و ازش خواست که به حرکت گردنبند خیره شود.
با حرکت آن، مردمک چشمهایش به سمت چپ و راست حرکت می کرد مرضیه هم مرتب می گفت: تو خوابت میاد، الان می خوابی فقط کافیه چشماتو ببندی بعد زیر لب یه سری ورد می گفت که ما سر در نمی آوردیم.
کم کم چشمهایش بسته شدو خوابید.
مرضیه گفت : "بچه ها وقتشه هر سوالی دارین بپرسین."
پرسیدم : اسمت چیه؟
جوابی نداد.
خاطره پرسید الان کجایی بازهم صدایی نیامد.
چند بار تکانش دادم هیچ عکس العملی نشان نداد.
دوباره محکم تر تکانش دادم خبری نشد.
رو به مرضیه گفتم: "چی شد اینقدرهم خوابش سنگین نبود، جوابم که نمیده!"
خیلی آرام گفت: "بیدار میشه دیگه شلوغش نکنین."
خاطره گفت : "چی چیو بیدار میشه اگه بلایی سرش اومده باشه چکار کنیم بیچاره میشیم حالا خر بیار باقالی بار کن ."
گفتم :" نخواستیم تا شر نشده بیدارش کن ."
گفت : "راستش امتحان های ترم شروع شد، بقیه ی کلاس رو نرفتم که بیدار کردنشو یاد بگیرم. "
گفتم:" دیوونه الان میگی، اگه بمیره چی؟"
ترس از قیافه اش می بارید. با لکنت گفت: "خب حالا میذاریم چند ساعت بخوابه خودش بیدار میشه. "
گفتم: "چی چی رو بیدار میشه، هر چی تکونش میدیم انگار نه انگارخدا بهمون رحم کنه . "
رفتیم و روی تخت هایمان دراز کشیدیم ، صدای خُر خُرش بلند شد، هیچکس حرف نمی‌زد با خودم گفتم: "خ

نگارش دهم تا دوازدهم

29 Dec, 13:34


💠 انشای برگزیده
✔️ امتحانات نوبت اول


آسمان


ای نام تو بهترین سر آغاز   
بی نام تو نامه تو نامه کی کنم باز


      آسمان یک دکان زیبا است که در شهرها و شعبه های مختلف و در شیفت های شب و روز، محصولات مختلفی دارد و مالک این دکان زیبا خدا است و مدیران  این دکان «خورشید و ماه» هستند.

    برای مثال در شعبه ی «بهمن» شهر تهران محصول این دکان «برف و باران» است. در شهر شیراز شعبه ی «آذر» کالایش نسیم «خنک و باران» می باشد.
   
    امادر شهر اشکنان در شعبه های مختلف،  کالاهایشان مانند هم هستند و فقط دو شعبه کالاهایی متفاوت دارند که شعبه ی «بهمن و اسفند» است.
    کالایی که تغيير نمی کند در شیفت صبح،  «آفتاب سوزان» نام دارد و البته در شیفت شب پرسنل زیبای دکان آسمان «ستاره ها» هستند که ظاهر می شوند و فضای دکان بسیار زیبا می شود و دکان آسمان برق می اندازد .

     اما در اردبیل در تمام شعبه ها برف و باران موجود است که این دو را «جناب آقای ابر» راننده ی این دکان، حمل می کند.

     امسال در شعبه ی «آذر»مشهد ، آسمان از کالای جدیدش رونمايی کرد که این کالا «شفق قطبی» نام داشت.

    به نظر شما خداوند چطور این همه شعبه را فقط به کمک دو مدیر اداره می کند؟

📝 *به قلم امیررضا عزیزنیا*
*پایه هفتم از اشکنان*
*آموزشگاه طالقانی*
❄️☃️
‌‌‌‌‌‌‌‌C᭄𝄞 @negareshe10
─━━━━⊱🖋⊰━━━━─

نگارش دهم تا دوازدهم

29 Dec, 10:09


نکته‌هایی از دستور خطّ فارسی

ترکیب‌هایی که الزاماً پیوسته نوشته می‌شوند (۳)

🔸واژه‌هایی که در آن‌ها کاهش یا افزایش واجی یا آمیختگی یا جابه‌‌جایی روی داده باشد پیوسته نوشته می‌شوند:
چنو، سکنجبین، سیصد، شاهسپرم، فنّاوری، کمابیش، نستعلیق، ولنگاری، هشیار، همو

🔸ترکیب‌های ساخته‌شده با به (خوب)، پیوسته نوشته می‌شوند:
بهبود، بهداد، بهداری، بهداشت، بهدان، بهدخت، بهدین، بهروز، بهروش، بهزراعی، بهزیستی، بهساز، بهنام

🔺اگر جزء دوم آن‌ها با «الف» یا «آ» آغاز شده باشد، با نیم‌فاصله نوشته‌ می‌شوند: به‌آذین، به‌آفرید، به‌آوا، به‌آیین، به‌افزار

برگرفته از کانال فرهنگستان
❄️☃️
‌‌‌‌‌‌‌‌C᭄𝄞 @negareshe10
─━━━━⊱🖋⊰━━━━─

نگارش دهم تا دوازدهم

29 Dec, 10:07


‍ یک پنجره
          ناگهان
               برایم بفرست
یک شعر و کمی دهان
               برایم بفرست
دارم خفه می‌شوم
          در این کنج قفس
لطفا کمی آسمان
               برایم بفرست

#جلیل‌صفربیگی

#موسیقی
#بی‌کلام
*خاص نگارش و نوشتن
❄️☃️
‌‌‌‌‌‌‌‌C᭄𝄞 @negareshe10
─━━━━⊱🖋⊰━━━━─

نگارش دهم تا دوازدهم

29 Dec, 05:09


رونق باغچه

"صبح است
گنجشک محض
می‌خواند.
پاییز، روی وحدت دیوار
اوراق می‌شود.
رفتار آفتاب مفرح
حجم فساد را
از خواب می‌پراند"

مهمانی دوباره شروع شده است؛ دیشب، ظرف یک بار مصرف ماکارونی را درست وسط باغچه تعبیه کردم؛ از هر زاویه که نگاهش می‌کردم، دقیق در دل باغچه جای گرفته بود و دسترسی به آن آسان.
مظروف هم درست شبیه آن چیزی بود که گنجشک‌ها دوست داشتند؛ کرم‌های خوش‌رنگ و لعاب.
دیروز نوبت گربه‌ها بود که با ظرف غذای مخصوص خود سر و کله بزنند و رزق خود را از باغچه بیابند؛ امروز، نوبت گنجشک‌ها.
می‌بینی گنجشک‌ها و گربه‌ها، دشمن یکدیگرند؛ اما به برکت یا لطف شرکت ما، توانستم صلح را به باغچه بیاورم!

حدود دو ماهی است که کیفیت غذای شرکت ما نامطلوب شده است... پیمانکار پدر‌آمرزیده به اندازه‌ی پولمان به ما آش نامطلوب می‌دهد! بگذریم .... از اینکه هر روز، به لقمه‌ی داخل کیفم بسنده می‌کنم، ناخرسندم؛ اما وقتی به این فکر می‌کنم که غذای مطلوبی برای گنجشک‌ها و گربه‌های پرتردد به باغچه‌ی خانه فراهم شده، سرخوشم..‌.
"پس بد مطلق نباشد در جهان
بد به نسبت باشد این را هم بدان"

#افسانه_سعادتی

‌‌‌‌‌‌‌‌C᭄𝄞 @negareshe10
─━━━━⊱🖋⊰━━━━─

نگارش دهم تا دوازدهم

28 Dec, 07:08


فروغ فرخزاد: «... فکر می‌کنم همه‌ی آنها که کار هنری می‌کنند، علتش_ یا لااقل یکی از علت‌هایش_ یک جور نیاز ناآگاهانه است به مقابله و ایستادگی در برابر زوال... کار هنری یک جور تلاشی است برای باقی ماندن و یا باقی گذاشتنِ «خود» و نفی معنی مرگ.»(جادوی جاودانگی: نامه‌ها، مصاحبه‌ها، مقالات، داستان‌واره‌ها و خاطرات فروغ، به کوشش بهروز جلالی پندری، ص۱۹۵)
❄️☃️
‌‌‌‌‌‌‌‌C᭄𝄞 @negareshe10
─━━━━⊱🖋⊰━━━━─

نگارش دهم تا دوازدهم

28 Dec, 06:54


‍ ‍ صدای تو
صدای بال برفی فرشتگان
نگاه کن
     که من کجا رسیده‌ام
به کهکشان
         به بیکران
                  به جاودان...
به روی گاهواره های شعر من
نگاه کن
تو می‌دمی و آفتاب می‌شود....

#فروغ‌فرخزاد

صبحتان به خیر
آفتاب آرزوهایتان پرنور


‍ ** هشتم دی ماه زاد روز

فرهیخته بانوی شعر معاصر ایران
فروغ پر فروغ


شعر:
#فروغ‌فرخزاد
خوانش:
#دكترعبدالحمیدضیایی

باهم گوش بسپاریم
.
❄️☃️
‌‌‌‌‌‌‌‌C᭄𝄞 @negareshe10
─━━━━⊱🖋⊰━━━━─

نگارش دهم تا دوازدهم

27 Dec, 15:33


#گفت‌و‌گو

دروغ و حقیقت

وقتی دروغ و حقیقت با هم راه می‌رفتند، به چشمه‌ای رسیدند.

دروغ به حقیقت گفت: " لباس خود را در آوریم و در این چشمه آب تنی کنیم."

حقیقت ساده‌دل چنین کرد، در آن لحظه که در آب بود، دروغ، لباس حقیقت را از کنار
چشمه برداشت و پوشید و به راه افتاد.
حقیقت، پس از آب تنی ناچار شد برهنه به راه افتد.

از آن روز ما حقیقت را برهنه می‌بینیم، اما بسا اوقات دروغ را هم ملاقات می‌کنیم که متاسفانه لباس حقیقت پوشیده است؛ و طبعاً حقانیّت خود را در نظر ما به تلبیس ثابت می‌کند...!


📕پاریز تا پاریس
#دکتر_محمدابراهیم‌باستانی‌پاریزی


‌‌‌‌‌‌‌‌C᭄𝄞 @negareshe10
─━━━━⊱🖋⊰━━━━─

نگارش دهم تا دوازدهم

27 Dec, 12:04


🔸️قصه ظهر جمعه

🔻(داستان هدهد و زاغ)


🔹️راوی: محمدرضا سرشار


‌‌‌‌‌‌‌‌C᭄𝄞 @negareshe10
─━━━━⊱🖋⊰━━━━─

نگارش دهم تا دوازدهم

27 Dec, 09:14


#خاطره‌نگاری

از محل کار تا خانه را خسته و آهسته گز می‌کردم و در راه با نگاه کردن به رنگارنگی سر در مغازه‌ها و اجناس گوناگون آن، برای خود سرگرمی می‌ساختم؛ چند متری مانده بود تا به سر چهارراه برسم که خارق‌العاده‌ترین منظره، نظر مرا بیش از بیش به خود جلب کرد؛ مغازه‌ی میوه‌فروشی با عطرهای متنوع میوه و البته با مشتری جنتلمن و شیک‌پوش و البته بسیار باهوش. چشم‌های تیله‌ای سیاهش از دور، گردوهای تازه و درشت را نشانه گرفته بود؛ بی‌هیچ وقفه‌ای پرید و خود را روی اولین کیسه‌ی گردو انداخت؛ مغازه‌دار با چهره‌ای گشاده پشت به درگاه مغازه، مشغول حساب و کتابش بر سر دخل بود که ناگهان، جنتلمن، درشت‌ترین گردو را از زیر گردوهای کوچک بیرون کشید و سریع به منقار گرفت؛ ظاهراً از خریدش که نه بی‌اجازه برداشتن گردو راضی و خرسند بود؛ با قیافه‌ای حق به جانب، بی‌اعتنا به رهگذران و من، راهش را کشید و پر زد؛ من هم با دهانی باز و به خیال اینکه تمام صحنه را ضبط کرده ام در پی مرور قصه شدم که فهمیدم، آن اتفاق دلنشین، ثبت نشده است.
از آن روز، هر پنجشنبه، آن خیابانِ طویل را به شوق دیدن آن پرنده قدم می‌زنم ...

#افسانه_سعادتی

@negareshe10
─━━

نگارش دهم تا دوازدهم

27 Dec, 08:39


شکّرشکن شوند همه طوطیان هند
«زین قند پارسی» که به بنگاله می‌رود
حافظ

🔹پرسش
اینکه می‌نویسند «در این مراسم آقای... به ایراد سخنرانی می‌پردازد یا به ایراد سخنرانی پرداخت، درست است یا نه؟

🔸پاسخ
روان‌تر و ساده‌تر بنویسیم:
در این مراسم آقای... «سخنرانی می‌کند» یا «سخنرانی کرد».

تصور می‌کنیم جملۀ بالا مؤدبانه‌تر است؛ درحالی‌که، چنین نیست.

#زین_قند_پارسی 
#استادعلیرضاحیدری
❄️☃️
‌‌‌‌‌‌‌‌C᭄𝄞 @negareshe10
─━━━━⊱🖋⊰━━━━─

نگارش دهم تا دوازدهم

27 Dec, 08:37


‍ #نامه‌‌نگاری

یادی از
#اکبررادی
داستان‌نویس...

«راستی چه کس فکر می‌کرد ظرف یک‌سال این همه اتفاق پشتِ‌هم بی‌افتد و سانحه، صاعقه، فاجعه و... به این شدت «گردون» را از جا ریشه‌کن کند؟»

نامه از اکبر رادی به عباس معروفی؛ از کتابِ «نامه‌های اکبر رادی»



#موسیقی
#بی‌کلام

مطربا نرمک بزن تا روح باز آید به تن
#مولانا



❄️☃️
‌‌‌‌‌‌‌‌C᭄𝄞 @negareshe10
─━━━━⊱🖋⊰━━━━─

نگارش دهم تا دوازدهم

26 Dec, 11:01


#خاطره‌نگاری

«شبی که من کاج شدم»


------------
سالهای اول تبعید، در غربتِ گرفته‌ی لندن، سال نو مسیحی که نزدیک می‌شد، بچه ها کاج می‌خواستند که چراغانی کنند. من می‌گفتم خفه، کاج مال خارجی‌هاست، ما ایرانی هستیم! بچه‌ها میزدند زیر گریه که چرا «هُویک اینا» می‌خرند؟ آنها هم که ایرانی‌اند. سرشان داد میزدم که آنها ارمنی هستند. بچه ها گریه‌کنان می‌گفتند «خوب ما هم ارمنی هستیم!»

می‌نشستم چهار ساعت برایشان فرق مسیحی و مسلمان را توضیح می‌دادم و برای فریبشان دم از مسلمانی هم میزدم! بچه‌ها می‌گفتند پس خودت اگر مسلمانی، چرا مثل مادر بزرگ نماز نمی‌خوانی؟ عصبانی می‌شدم می‌گفتم خفه! کاج خبری نیست.

مادر بزرگشان می‌گفت مادر حالا یک کاج برایشان بخر. خوشحال می‌شوند. درخت که دیگر ارمنی و مسلمان ندارد!

می‌گفتم مادر شما چرا؟ می گفت مادر‌جان غریبی است دیگر. اگر توی مملکت خودمان بودیم اقلاً الآن میبردیمشان سینه‌زنی تماشا کنند. (آن سال «تاسوعا، عاشورا» افتاده بود به «تولد مسیح» و آغاز سال میلادی)

مادرشان می‌گفت بچه‌ها می‌توانند کاج بگیرند بگذارند توی اتاق خودشان. می‌گفتم من به یک اتاق فکر نمی‌کنم زن، به یک مملکت فکر می‌کنم! به تاریخش، به تمدنش، به فرهنگش که این همه خون برای آن ریخته شده. می‌گفت خدا را شکر خون تو ریخته نشد!

زیر بار کاج نمی‌رفتم. هیچوقت با هیچ درختی اینقدر کینه نداشتم. حاضر نبودم یک پول سیاه به کاج بدهم. گدابازی نبود البته. مفت هم نمی‌خواستم. یک لجاجی بود که نمی‌دانم از کجا آمده بود و به کجا رفت!

مشکل من فقط نباتی نبود، انسانی هم می‌شد. بچه‌ها حرف از بابا‌نوئل می‌زدند که برایشان هدیه می‌آورد. من می‌گفتم خفه، ما عمونوروز داریم! مادرم می‌گفت کجا ما عمو‌نوروز داریم مادرجان؟ اینها فروشگاه هاشان پر از بابانوئل است. می‌گفتم مادرجان، حقه بازی است! دروغی است! آدم‌های معمولی را به شکل بابانوئل درآورده اند! دخترکم می‌گفت ولی شوکولاتهاشان راست راستکی است. مادر می‌گفت من این همه سال عمر کردم، تا بحال یک عمونوروز در ایران ندیدم.

نگاه گلایه‌آمیز به مادرم می‌کردم که مادر جان! مرا جلوی بچه‌ها کنف نکن. می‌گفتم بچه ها! نوروز که می‌شود ما توی ایران حاجی‌فیروز داریم که میآید می‌زند و می‌رقصد. بچه‌ها می‌پرسیدند کادو هم به بچه‌ها میدهد؟ مادرم میگفت: نه بابا، یک چیزی هم دستی می‌گیرد! بچه‌ها را از مادرم دور می‌کردم و می‌نشستم برایشان از پیدایش نوروز و جمشید جم می‌گفتم ... خشایارشا را برایشان توضیح می‌دادم! بچه‌ها هیچ علاقه‌ای به آشنایی با نیاکان باستانی نشان نمی‌دادند.

یک روز که از افتخارات باستانی تعریف می‌کردم، پرسیدم بچه ها می‌دانید در ایران قدیم، هُوَخشَترَه کی بود؟ پسرکم گفت: آره. شَتَرَق می‌زده توی گوش آدم! خواهرش در جوابش گفت نه‌خیر. آدمهای آن موقع گوش نداشتند چونکه گوشهاشان را می‌بریدند! ...

بله، حکایت بردیای دروغین را هم برایشان گفته بودم تا از کریسمس و ژانویه و بابا‌نوئل و سانتا کلوز ... منصرف (و بلکه منحرف)‌شان کنم.

بعد از تعطیلات سال‌نو، بچه های ما، تنها- یا معدود – دانش‌آموزانی بودند که هیچ هدیه‌ای از خانواده نگرفته بودند تا برای همکلاسی‌ها و آموزگارانی که سراغ می‌گرفتند – رسم معلم هاشان است که انگار بپرسند – تعریف کنند. در عوض به آنها یاد داده بودیم که با افتخار بگویند، عید ما سه ماه دیگر، در اول بهار است، نه سر‌سیاه زمستان.

یک‌بار آموزگار از دخترم پرسیده بود در عید شما پدر و مادرتان چه کادویی می‌دهند؟ جواب داده بود: پارسال برایم جوراب خریدند، امسال می‌خواهند کفش بخرند. ...باری ..

بله، باری ... مدتی طول کشید تا فهمیدم شریک شدن در جشن مردم دیگر و شادی کردن همراه دیگران، هیچ اشکال قانونی و ناسیونالیستی و شووینیستی و حتی مذهبی! ندارد. بخصوص در عالم بی خط‌کشی بچه‌ها. تاره حسنش هم این است که آدم شادی می‌کند! مدت ها طول کشید تا به حقیقتی برسم که ندیدنش را به پناه بردن به افسانه، جبران کرده بودم. ... مدت ها طول کشید ... ، اوه، نه! حوصله‌ی آنجور نویسندگی ندارم! خودتان تا تهَ‌ش بخوانید.

یک سال، شب کریسمس، بچه‌ها را غافلگیر کردم. راستش از کاج‌هایی که با چراغهای کوچک و رنگارنگ پشت پنجره‌ی مردم میدیدم، خوشم آمده بود. یک مقدار حسرتی شده بودم. تازه می‌فهمیدم بچه‌ها چه می‌کشند. هرچه فکر کردم، دیدم هیچ خطری نیاکان باستانی و افتخارات ملی مرا تهدید نمیکند. دیدم یک کاج، کوچکتر از آن است که تاریخ و تمدن مرا زیر سوال ببرد. حتی فکر کردم آحاد نیاکان باستانی هم اگر الآن در لندن بودند، چه بسا کاجی روشن می‌کردند. نادرشاه، جواهراتی را که از هند آورده بود به آن می‌آویخت و عادلشاه بیضه‌‌های بریده آغامحمدخان را.

‌‌‌‌‌‌‌‌C᭄𝄞 @negareshe10
─━━━━⊱🖋⊰━━━━─

نگارش دهم تا دوازدهم

26 Dec, 11:01


در آن غروب سرد و تاریک و دلگیر لندن، یک کاج حسابی، ولخرجی کردم. النگ و دولنگ و زرق و برق و سیم و لامپ‌های مربوطه را هم خریدم و بردم خانه، ولی دیر کرده بودم. طبق معمول، دیر کرده بودم. یک چند سالی دیر کرده بودم. گفتم که، «مدتی» طول کشیده بود!

بچه‌ها (بچه‌های سابق) که از شهر دانشگاهی‌شان برگشته بودند، مرا که با آن وضع دیدند، کاج را رها کردند و خودم را چسبیدند و سرپا واداشتندم روی صندلی و آنوقت همه ی آن زلم زیمبوهای تزیینی و چراغانی را به من آویزان کردند، سیم برق را دورم پیچیدند و حسابی که سیم‌پیچ و آذین‌بندی شدم، دوشاخه را زدند به پریز و دوربین عکس و فیلم آوردند. مادرشان، همزمان، لامپ سقف را خاموش کرد. مادرم می‌گفت اذیت نکنید بچه م را!

جسم و جانم انگار بین زمین و هوا معلق بود، معلق و نورانی. یک احساس کاج شدن عجیبی به من دست داده بود. ......


#هادی_خرسندی

‌‌‌‌‌‌‌‌C᭄𝄞 @negareshe10
─━━━━⊱🖋⊰━━━━─

نگارش دهم تا دوازدهم

26 Dec, 08:57


بایگانی‌های املای درست کلمات فارسی
تایپو سامانه هوشمند تایپ
https://typeo.top/blog/category/dictation/

‌‌‌‌‌‌‌‌C᭄𝄞 @negareshe10
─━━━━⊱🖋⊰━━━━─

نگارش دهم تا دوازدهم

26 Dec, 08:55


واژه‌هایی با چند صورت املایی -
https://jsdp.rcisp.ac.ir/content/22/%D9%88%D8%A7%DA%98%D9%87%E2%80%8C%D9%87%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D8%A8%D8%A7-%DA%86%D9%86%D8%AF-%D8%B5%D9%88%D8%B1%D8%AA-%D8%A7%D9%85%D9%84%D8%A7%DB%8C%DB%8C
‌‌‌‌‌‌‌‌C᭄𝄞 @negareshe10
─━━━━⊱🖋⊰━━━━─

نگارش دهم تا دوازدهم

25 Dec, 18:01


شکّرشکن شوند همه طوطیان هند
«زین قند پارسی» که به بنگاله می‌رود
حافظ

ناویراسته

رئیس سازمان هواپیمایی:
بعضی شرکت‌های هواپیمایی دولتی برای هر هواپیما بالای ۵۰۰ کارمند دارند!

🔹منظور ایشان از «بالای»، یعنی: «بیش/ بیشتر از».

🔸گزینش واژۀ نادرست، نشانۀ کم‌دقتی نویسنده و گوینده است.


#زین_قند_پارسی 
#استادعلیرضاحیدری
❄️☃️
‌‌‌‌‌‌‌‌C᭄𝄞 @negareshe10
─━━━━⊱🖋⊰━━━━─

نگارش دهم تا دوازدهم

25 Dec, 15:21


کاربرد یا عدم کاربرد علائم نگارشی
تهیه و تدوین: جناب رضا امینی
استان مازندران منطقه چهاردانگه

‌‌‌‌‌‌‌‌C᭄𝄞 @negareshe10
─━━━━⊱🖋⊰━━━━─

نگارش دهم تا دوازدهم

25 Dec, 07:27


فارسی را پاس بداریم (۱۹)

گوش‌به‌زنگ یا آن‌کال؟

بگوییم گوش‌به‌زنگ
نگوییم آن‌کال
برگرفته از کانال فرهنگستان

❄️☃️
‌‌‌‌‌‌‌‌C᭄𝄞 @negareshe10
─━━━━⊱🖋⊰━━━━─

نگارش دهم تا دوازدهم

25 Dec, 07:24


ھر یك از ما
       خود مسیح عالمیم
ھر الم را
     در كف خود مرھمیم
جان ھا در اصل
         خود عیسی دم‌اند
یک زمان زخم‌اند و
              گاھی مرهم‌اند
گر حجاب
       از جان‌ها برخاستی                                    گفت ھر جانی
             مسیح‌آساستی

#مولانا

میلاد پیامبر صلح ومهربانی گرامی باد

#موسیقی
آخرین کریسمس
#جورج‌مایکل
#کریسمس

🎄❄️☃️🎉🎊🪄🎁🛍
‌‌‌‌‌‌‌‌C᭄𝄞 @negareshe10
─━━━━⊱🖋⊰━━━━─

نگارش دهم تا دوازدهم

23 Dec, 12:58


شکّرشکن شوند همه طوطیان هند
«زین قند پارسی» که به بنگاله می‌رود
حافظ

زنده‌یاد دکتر باستانی پاریزی، در چنین روزی به دنیا آمد. خواندن این بخش از کتاب «از پاریز تا پاریس) ایشان جذاب است.

معادل‌های دلنواز #زبان_فارسی در پاکستان

در پاکستان نام های خیابان‌ها و محلات اغلب فارسی و صورت اصیل کلمات قدیم است. خیابان‌های بزرگ دوطرفه را #شاهراه می‌نامند، همان که ما امروز #اتوبان می‌گوییم! بنده برای نمونه و محض تفریح دوستان، چند جمله و عبارت فارسی را که در آن‌جاها به کار می‌برند و واقعا برای ما تازگی دارد در این‌جا ذکر می کنم که ببینید زبان فارسی در زبان اردو چه موقعیتی دارد.
نخستین چیزی که در سر بعضی کوچه‌ها می‌بینید تابلوهای رانندگی است؛ در ایران ادارۀ راهنمایی و رانندگی بر سر کوچه‌ای که نباید از آن اتومبیل بگذرد می‌نویسد: #عبور_ممنوع و این هر دو کلمه عربی است، اما در پاکستان گمان می‌کنید تابلو چه باشد؟ #راه_بند!
تاکسی که مرا به کنسولگری ایران در کراچی می‌برد کمی از کنسولگری گذشت، خواست به عقب برگردد، یکی از پشت سر به او فرمان می‌داد. در چنین مواقعی ما می‌گوییم: #عقب_عقب، عقب، خوب!؛ اما آن پاکستانی می‌گفت: #واپس، واپس، بس! و این حرف‌ها در خیابانی زده شد که به #شاهراه_ایران موسوم است.
این مغازه‌هایی را که ما قنادی می گوییم، و معلوم نیست چگونه کلمۀ قند صیغۀ مبالغه و صفت شغلی قناد برایش پیدا شده و بعد محل آن را قنادی گفته اند؟ آری این دکان ها را در آن‌جا #شیرین_کده نامند.
آنچه ما هنگام مسافرت #اسباب_و_اثاثیه می‌خوانیم، در آن‌جا #سامان گویند. سلام البته در هر دو کشور سلام است. اما وقتی کسی به ما لطف می کند و چیزی می دهد یا محبتی ابراز می دارد، ما اگر خودمانی باشیم می‌گوییم: ممنونم، متشکرم، اگر فرنگی مآب باشیم می‌گوییم #مرسی اما در آن‌جا کوچک و بزرگ، همه در چنین موردی می گویند: #مهربانی!
آن‌چه ما #شلوار گوییم در آن‌جا #پاجامه خوانده می شود. قطار #سریع_السیر را در آن‌جا #«تیز_خرام» می‌خوانند!
جالب‌ترین اصطلاح را در آن‌جا من برای مادرزن دیدم، آن‌ها این موجودی را که ما مرادف با دیو و غول آورده‌ایم #خوش‌_دامن گفته‌اند. واقعا چقدر دلپذیر و زیباست. (ص133)

برگرفته از کانال
#زین_قند_پارسی 

❄️☃️
‌‌‌‌‌‌‌‌C᭄𝄞 @negareshe10
─━━━━⊱🖋⊰━━━━─

نگارش دهم تا دوازدهم

23 Dec, 08:23


شکّرشکن شوند همه طوطیان هند
«زین قند پارسی» که به بنگاله می‌رود
حافظ


🔹 شما... آرامش خود را حفظ کنید.
🔹شما... این کار را انجام می‌دادید.

🔹 در نقطه‌چین کلمۀ «باید» مناسب است یا «بایست»؟

🔹نکته

برای زمان حال و آینده بهتر است از «باید» استفاده کنیم و برای زمان گذشته از «بایست».

🔹 شما باید آرامش خود را حفظ کنید.
🔹شما بایست این کار را انجام می‌دادید.


#زین_قند_پارسی
#استادعلیرضاحیدری
❄️☃️
‌‌‌‌‌‌‌‌C᭄𝄞 @negareshe10
─━━━━⊱🖋⊰━━━━─

نگارش دهم تا دوازدهم

23 Dec, 08:21


#خاطره‌نگاری
#دکترمحسن‌احمدوندی

نخستین بار نزدیکِ سیزده‌ سالِ پیش در انجمن علمی نقد ادبی ایران پای حرفش نشستم. منِ شهرستانی تازه تهران رفته بودم و هرجا جلسه‌ای علمی یا ادبی بود خودم را به آنجا می‌رساندم. در شهر ما خبری از این جلسات نبود و من سال‌ها عطش را با خودم به تهران برده بودم. عطشِ نشستن پای حرف‌ آدم‌های بزرگی که جزئی از زندگی من بودند، استادانی که من آرزومند دیدارشان بودم، آنها که تا آن روز فقط اسمشان را روی جلد کتاب‌ها دیده بودم و حالا فرصتی فراهم شده بود که خودشان را از نزدیک ببینم.

آن روز توی تابلوی اعلانات دانشکدهٔ ادبیاتِ دانشگاه تربیت مدرس، اطلاعیه‌ای چسبانده بودند با این مضمون که امروز غروب دکتر کورش صفوی در انجمن علمی نقد ادبی ایران سخنرانی دارد. غروب خسته و کوفته خودم را به آنجا رساندم. جمعمان به پانزده نفر نمی‌رسید و قرار بود دربارهٔ «قطب‌های استعاری و مجازی زبان» از منظر یاکوبسن برایمان حرف بزند. یادم هست که شروع بحثش چنین بود:

بگذارید من خیلی ساده این اصطلاحات را برایتان تعریف کنم. من هر وقت شوفاژ می‌بینم یاد همسرم می‌افتم و هر وقت همسرم را می‌بینم یاد شوفاژ می‌افتم. بعد غش‌غش خندید. ما هم خندیدیم و گفتیم: استاد، این‌ها چه ربطی به هم دارند؟ بعد که خنده‌اش آرام گرفت، گفت: ربطِ این‌ها در این است که من اولین بار که همسرم را دیدم و عاشقش شدم، کنار شوفاژهای راهرو دانشگاه علامه بود و بعد از آن این پیوند در ذهن من شکل گرفت. منظور یاکوبسن از «قطب‌های مجازی زبان» همین است.

او آن روز با همین زبان ساده و طنزآمیز خیلی چیزهای دیگر هم به ما آموخت. بعد هم که خسته شد، گفت من خیلی چَرت‌و‌پَرت گفتم، دیگر بس است، بگذارید بروم سیگارم را بکشم.

آن روز من فهمیدم در کنار آن همه استاد عصاقورت‌داده و اتوکشیده که جواب سلامت را هم به زور می‌دادند، استادهایی هم مثل صفوی هستند که خودشان هستند، ساده و صمیمی. به نظرم رمز سادگی گفتار و‌ نوشتار صفوی به همین جنبه از شخصیتش برمی‌گشت. گفتار و‌ نوشتارش هم ساده و صمیمی بود، درست مثل خودش. صفوی آنچه را فهمیده بود درس می‌داد، نه آنچه را که خوانده بود. طنز جزء جدایی‌ناپذیرِ کلامش بود و این کلامِ طنزآمیز همیشه با خنده‌ای ملیح و نمکین همراه و ملازم بود. من در چند دیداری که با او داشتم هرگز ندیدم که خنده از لبش بیفتد. امروز که خبر مرگش را شنیدم، این خاطره و خنده‌های شیرینش در آن غروبِ به‌یادماندنی در دل و جانم زنده شد و بسیار متأثر شدم. نام و یادش جاودانه باد.

❄️☃️
‌‌‌‌‌‌‌‌C᭄𝄞 @negareshe10
─━━━━⊱🖋⊰━━━━─

نگارش دهم تا دوازدهم

23 Dec, 08:14


‍ ای دوست !
در جدال شبانه آب و یخ
پیروز شبنم است که دل به مهر خورشید می‌سپارد و با تن‌پوشی از برگ‌های نیم‌خشک
اشک سرما را درمی‌آورد
اما به زمستان لبخند نمی‌زند

#دکترعبدالرضامدرس‌زاده
روز زمستانی تان ازمهرخدا گرم باد
#موسیقی
#بی‌کلام
خاص نگارش و نوشتن
❄️☃️
‌‌‌‌‌‌‌‌C᭄𝄞 @negareshe10
─━━━━⊱🖋⊰━━━━─

نگارش دهم تا دوازدهم

23 Dec, 07:58


املای صحیح کلمات پرکاربرد فارسی - ستاره
https://setare.com/fa/news/17910/%D8%A7%D9%85%D9%84%D8%A7%DB%8C-%D8%B5%D8%AD%DB%8C%D8%AD-%DA%A9%D9%84%D9%85%D8%A7%D8%AA-%D9%BE%D8%B1%DA%A9%D8%A7%D8%B1%D8%A8%D8%B1%D8%AF-%D9%81%D8%A7%D8%B1%D8%B3%DB%8C/
‌‌‌‌‌‌‌‌C᭄𝄞 @negareshe10
─━━━━⊱🖋⊰━━━━─

نگارش دهم تا دوازدهم

22 Dec, 16:40


بایزید را گفتند: «به چه چیزی رسیدی بدانچه رسیدی؟» بایزید گفت: «شما می‌گویید آنچه می‌گویید، ولی من آن همه از رضای خاطر مادر می‌بینم.»

#محمد_بن_علی_سهلگی (۱۳۸۸). دفتر روشنایی: از میراث عرفانی بایزید بسطامی. ترجمهٔ محمدرضا شفیعی کدکنی. چاپ پنجم. تهران: سخن. صفحهٔ ۱۵۷.

❄️☃️
‌‌‌‌‌‌‌‌C᭄𝄞 @negareshe10
─━━━━⊱🖋⊰━━━━─

نگارش دهم تا دوازدهم

22 Dec, 16:37


#خاطره‌نگاری

هرگز آن روز را که مادرم مجبورم کرد به جشن تولد دوستم بروم، فراموش نمی کنم. من در کلاس سوم خانم بلاک در ویرچیتای تگزاس بودم و آن روز دعوتنامه فقیرانه ای را که با دست نوشته شده بود، به خانه بردم و گفتم: «من به این جشن تولد نمی روم. او تازه به مدرسه ما آمده است. اسمش روت است. برنیس و پت هم نمی روند. او تمام بچه های کلاس را دعوت کرده است!»

مادرم دعوتنامه را نگاه کرد و سخت اندوهگین شد. بعد گفت: «تو باید بروی. من همین فردا یک هدیه برای دوستت می خرم.»
باورم نمی شد. مادرم هیچ وقت مرا مجبور نمی کرد به مهمانی بروم.. ترجیح می دادم بمیرم، اما به آن مهمانی نروم. اما بی تابی من بی فایده بود.
روز شنبه مادرم مرا از خواب بیدار کرد و وادارم کرد آئینه صورتی مروارید نشانی را که خریده بود، کادو کنم و راه بیفتم.
بعد مرا با ماشین سفیدش به خانه روت برد و آنجا پیاده ام کرد.
از پله های قدیمی خانه بالا می رفتم، دلم گرفت. خوشبختانه وضع خانه به بدی پله هایش نبود. دست کم روی مبلهای کهنه شان ملافه های سفید انداخته بودند. بزرگترین کیکی را که در عمرم دیده بودم، روی میز قرار داشت و روی آن نه شمع گذاشته بودند.

۳۶ لیوان یک بار مصرف پر از شربت کنار میز قرار داشت. روی تک تک آن ها اسم بچه های کلاس نوشته شده بود. با خود گفتم خدا را شکر که دست کم وقتی بچه ها می آیند، اوضاع خیلی بد نیست. از روت پرسیدم: «مادرت کجاست؟» به

خیلی زود ظهر شد و مادرم دنبالم آمد. من دائم از روت تشکر می کردم، سوار ماشین مادرم شدم و راه افتادیم. من با خوشحالی گفتم: «مامان نمی دانی چه بازیهایی کردیم. روت بیشتر بازیها را برد، اما چون خوب نیست که مهمان برنده نشود، جایزه ها را با هم تقسیم کردیم.
روت آئینه ای که خریدی، خیلی دوست داشت. نمی دانم چطور تا فردا صبح صبر کنم، باید به همه بگویم که چه مهمانی خوبی را از دست داده اند!
مادرم ماشین را متوقف کرد و مرا محکم در آغوش گرفت. با چشمانی پر از اشک گفت: « من به تو افتخار می کنم.»

آن روز بود که فهمیدم حتی حضور یک نفر هم تأثیر دارد. من بر جشن تولد نه سالگی روت تأثیر گذاشتم و مادرم بر زندگی من اثر گذاشت.

۸۰ داستان برای عشق به زندگی
#لی_آن_ریوز
❄️☃️
‌‌‌‌‌‌‌‌C᭄𝄞 @negareshe10
─━━━━⊱🖋⊰━━━━─

نگارش دهم تا دوازدهم

22 Dec, 16:36


‍ مادر بودن یک نگرش است؛ نه یک رابطه بیولوژیکی

"رابرت آنسون هاین لاین"

#مادر❤️
#موسیقی
#بی‌کلام
*خاص نگارش و نوشتن

موسیقی فوق العاده زیبا و آرامش بخش "Felitsa" اثری ماندگار از یانی ..

یانی در یکی از کنسرت های خود این موسیقی زیبا را به مادرش هدیه کرد.
❄️☃️
‌‌‌‌‌‌‌‌C᭄𝄞 @negareshe10
─━━━━⊱🖋⊰━━━━─

نگارش دهم تا دوازدهم

22 Dec, 08:35


#آزمون_پایانی
#نگارش_یازدهم
دی‌ماه  ۱۴۰۲ _ نوبت اول
🔻همراه با پاسخ‌برگ
خانم منیژه فرجیان
دبیرستان فرزانگان تبریز

‌‌‌‌‌‌‌‌C᭄𝄞 @negareshe10
─━━━━⊱🖋⊰━━━━─

نگارش دهم تا دوازدهم

22 Dec, 08:34


#آزمون_پایانی
#نگارش_دوازدهم
دی‌ماه  ۱۴۰۲ _ نوبت اول
🔻همراه با پاسخ‌برگ
خانم منیژه فرجیان
دبیرستان فرزانگان تبریز

‌‌‌‌‌‌‌‌C᭄𝄞 @negareshe10
─━━━━⊱🖋⊰━━━━─

نگارش دهم تا دوازدهم

22 Dec, 08:33


#آزمون_پایانی
#نگارش_دوازدهم
دی‌ماه  ۱۴۰۲ _ نوبت اول
🔻همراه با پاسخ‌برگ
خانم منیژه فرجیان
دبیرستان فرزانگان تبریز

‌‌‌‌‌‌‌‌C᭄𝄞 @negareshe10
─━━━━⊱🖋⊰━━━━─

نگارش دهم تا دوازدهم

22 Dec, 08:32


#آزمون_پایانی
#نگارش_دهم
دی‌ماه  ۱۴۰۲ _ نوبت اول
🔻همراه با پاسخ‌برگ
خانم فاطمه سادات ایوبی،
خراسان جنوبی شهرستان قاین

‌‌‌‌‌‌‌‌C᭄𝄞 @negareshe10
─━━━━⊱🖋⊰━━━━─

نگارش دهم تا دوازدهم

21 Dec, 16:20


#آزمون_پایانی
#نگارش_دهم
دی‌ماه ۱۴۰۲ _ نوبت اول
خانم‌ مژگان جهاندار
استان چهارمحال و بختیاری
‌‌‎‌‌‌ ‎‌‎‌‌‎‌‌‎‌‌‎‌‎‌‌

‌‌‌‌‌‌‌‌C᭄𝄞 @negareshe10
─━━━━⊱🖋⊰━━━━─

نگارش دهم تا دوازدهم

21 Dec, 16:18


#آزمون_پایانی
#نگارش_یازدهم
دی‌ماه ۱۴۰۲ _ نوبت اول
خانم‌ مژگان جهاندار
استان چهارمحال و بختیاری
‌‌‎‌‌‌ ‎‌‎‌‌‎‌‌‎‌‌‎‌‎‌‌

‌‌‌‌‌‌‌‌C᭄𝄞 @negareshe10
─━━━━⊱🖋⊰━━━━─

نگارش دهم تا دوازدهم

21 Dec, 16:16


#آزمون_پایانی
#نگارش_یازدهم
دی‌ماه ۱۴۰۲ _ نوبت اول
خانم فاطمه مردانیان
استان چهارمحال و بختیاری
‌‌‎‌‌‌ ‎‌‎‌‌‎‌‌‎‌‌‎‌‎‌‌

‌‌‌‌‌‌‌‌C᭄𝄞 @negareshe10
─━━━━⊱🖋⊰━━━━─

نگارش دهم تا دوازدهم

21 Dec, 16:10


#طرح_درس_ملی
#روزانه
#درس۲
#عینک‌_نوشتن
خانم منصوره کتابچی
منطقهٔ خوانسار استان اصفهان

‌‌‌‌‌‌‌‌C᭄𝄞 @negareshe10
─━━━━⊱🖋⊰━━━━─

نگارش دهم تا دوازدهم

21 Dec, 07:37


ایمان بیاوریم
        به آغاز فصل سرد

#فروغ‌فرخزاد

#موسیقی
#بی‌کلام
*خاص نگارش و نوشتن
❄️☃️
‌‌‌‌‌‌‌‌C᭄𝄞 @negareshe10
─━━━━⊱🖋⊰━━━━─

نگارش دهم تا دوازدهم

20 Dec, 04:39


#خاطره‌نگاری

یلدای خاطره انگیز! 

استادعباس خوش عمل کاشانی

در دوران کودکی و نوجوانی ، با نام شب یلدا فقط در کتاب ها و مجلات آشنا بودم ؛ چون در کاشان ، این شب معروف و خاطره انگیز را با نام شب چلّه می شناختند.کسانی که این شب را جشن می گرفتند و دورهمی خانوادگی داشتند بسیار معدود بودند.در بین کاشانی ها برای شب یلدا  جایگاهی رفیع نبود.شاید پنج درصد مردم شهر و ده درصد مردم روستا شب چلّه را دورهمی داشتند و به صورت کمرنگ جشن می گرفتند.
یکی از فامیل من که به جدّ معتقد به جشن شب چلّه بود دایی غلامعلی مرحومم بود.همان شکارچی دوست ِدکتر نعمت الله مدیحی (دکتر مدیحی بزرگ) و بواسطه ی آن سهراب سپهری...
غروب سی ام آذر که از راه می رسید مادر مهربانم من و خواهر برادرهایم را مخاطب قرار می داد و با لحن مهربان و خوشایندش ما را به انجام هرچه زودتر تکالیف مدرسه ترغیب می کرد و سپس می گفت: امشب شب چلّه است و شام و شبچره خانه ی دایی غلام مهمانیم.
ساعت 9 شب که می شد ما بچه ها همراه با پدر و مادر و ننه آقام  ـــ که برای جشن شب چلّه شور و شوقی کودکانه داشت و از بروز آن ابایی نداشت ـــ سوار بر وانت عمو خیرالله راهی مزرعه ی باقرآباد محل سکونت دایی غلام و خانواده اش می شدیم.

شب چلّه یا همان یلدا در کنار خانواده ی دایی غلام به ما بیش از بزرگترها خوش می گذشت.
زن دایی ساراخاتون با سلیقه ام که اصالتآ برزکی بود با میوه هایی چون انار و سیب و گلابی و تنقلاتی چون جوزقند و برگه ی هلو و زردآلو و نخودچی کشمش از همه پذیرایی می کرد.اما در سفره ی هله هولی های زن دایی عزیزم یاد ندارم که هندوانه حضور داشته باشد.ساعت یازه ونیم شب شام را که عبارت بود از کاچی (همان کاچی بهتر از هیچی ، نه ترحلوا مانندی که در شهرهایی غیر از کاشان به آن کاچی اطلاق می شود) نوش جان می کردیم.کاچی مورد بحث از آن کاچی های باصطلاح امروزی ها لاکچری بود وما در کمتر شب و روز ی از سال مانندش را می خوردیم.در وسط این کاچی که در سینی مسین کنگره داری ریخته می شد به قاعده ی چهار پنج کیلو قرمه ــــ که در کاشان و توابع به آن گوشتقلیه می گفتند ومی گویند و قرب پنجاه سال از آخرین باری که نوش جانش کردم می گذرد ــــ قرار داشت.البته بعضی خانواده ها هم شامشان صبحانه ی دیگر ایام سال در جاهای مختلف یعنی کله پاچه ی گوسفند بود که با اشتها نوش جان می کردند.
بعد از شام ، تا ساعت دو بامداد اوقات همه به شبچره و نقل خاطرات و دوبیتی خوانی می گذشت ومن یاد ندارم در شب چلّه های مذکور شاهنامه خوانی و فال حافظ رواج داشته باشد.رأس ساعت دو بامداد مهمانان دایی غلام به خانه های خود برمی گشتند  ، تا شب اول اسفند که باز چنین جشن دلپذیری در خانه ی دایی غلام برپا می شد.
یاد وخاطره ی عزیز آن شب چلّه ها (شب یلداها) همیشه با من است و این روزها با یاد آوری اش جز آه و افسوس و گوشه ی چشم تر کردنی ندارم.
🍉🍉
‌‌‌‌‌‌‌‌C᭄𝄞 @negareshe10
─━━━━⊱🖋⊰━━━━─

نگارش دهم تا دوازدهم

20 Dec, 04:28


به چشمان شکوفای غزل‌خیز
طلوع مهربان مهرت دل‌انگیز

در این پایانِ فصل خوب پاییز
شودصبحت ز شور عشق لبریز

#دکترنصرت‌اله‌صادقلو

آخرین صبح پاییزی تان پر از خیر وبرکت و سرشار از   مهربانی باد
#موسیقی
#بی‌کلام
*خاص نگارش و نوشتن

🍁🍁
‌‌‌‌‌‌‌‌C᭄𝄞 @negareshe10
─━━━━⊱🖋⊰━━━━─

نگارش دهم تا دوازدهم

19 Dec, 16:06


شکّرشکن شوند همه طوطیان هند
«زین قند پارسی» که به بنگاله می‌رود
حافظ

🔹 «پیشواز» شب چله یا «پیشباز» شب چله؟ 🧅

🔸 در نگاه اول هم «پیشباز» درست است و هم «پیشواز»؛ اما «پیشباز» در متن‌های گذشته به کسی گفته می‌شد که به استقبال مسافر یا میهمان می‌رفت و از شدت خوشحالی قبایش را از جلو می‌گشود.
امروز آن کاربرد کنایی کلمه وجود ندارد و از طرفی به‌لحاظ آوایی «پیشواز» برای فارسی زبان امروز تلفظ آسان‌تری دارد. بنابراین، در فارسی معیار امروز «پیشواز» درست است.

🔹 راستی، به‌جای شب یلدا، بنویسیم: شب چله🍉


#زین_قند_پارسی
#استادعلیرضاحیدری
🍁🍁
‌‌‌‌‌‌‌‌C᭄𝄞 @negareshe10
─━━━━⊱🖋⊰━━━━─

نگارش دهم تا دوازدهم

21 Nov, 08:30


شکّرشکن شوند همه طوطیان هند
«زین قند پارسی» که به بنگاله می‌رود
حافظ


🔹 من از زندگی‌ای که دارم ناراضی‌ام.
🔹 من از این زندگی که دارم ناراضی‌ام.
🔹من از این زندگی، ناراضی‌ام.

🔸 نکته
۱. گاهی برای اینکه دو «ی» پشت سر ‌هم نیاید، می‌توانیم پیش از واژۀ پایان‌یافته به «ی» (مانند «زندگی»)، صفت اشارۀ «این» یا «آن» بیاوریم. به‌طوری‌که، خواندن و تلفظ جملۀ اول بسیار راحت‌تر است و مشکل جملۀ دوم را ندارد.
۲. پیداکردن راه سوم گاهی ساده‌تر است و درست‌تر.

#زین_قند_پارسی
#استادعلیرضاحیدری
🍁🍁
🤟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟꙰҈҈꙰꙰҈҈꙰꙰҈꙰҈꙰꙰҈҈꙰҈҈҈꙰҈҈҈꙰꙰꙰꙰꙰꙰꙰҈҈҈҈҈҈꙰҈҈҈꙰꙰꙰꙰꙰҈꙰꙰꙰҈҈҈꙰҈҈҈꙰҈🌿@negareshe10⚘꯭꯭꯭🦅*
*🎀⃝⃡🍃🎀⃝⃡🍃🎀⃝⃡🍃🎀⃝⃡🍃🎀⃝⃡🍃*

نگارش دهم تا دوازدهم

21 Nov, 08:27


شکّرشکن شوند همه طوطیان هند
«زین قند پارسی» که به بنگاله می‌رود
حافظ

وقتی قرار شد به خونمون بیاد، پدرم خیلی خوشحال شد.

خونمون: خون ما
خونه‌مون: خونۀ ما

🔹گفتاری‌نویسی دستور و قانون دارد، نباید خودسرانه نوشت که موجب بدخوانی و آشفتگی در زبان شود.

#زین_قند_پارسی 
#استادعلیرضاحیدری
🍁🍁
🤟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟꙰҈҈꙰꙰҈҈꙰꙰҈꙰҈꙰꙰҈҈꙰҈҈҈꙰҈҈҈꙰꙰꙰꙰꙰꙰꙰҈҈҈҈҈҈꙰҈҈҈꙰꙰꙰꙰꙰҈꙰꙰꙰҈҈҈꙰҈҈҈꙰҈🌿@negareshe10⚘꯭꯭꯭🦅*
*🎀⃝⃡🍃🎀⃝⃡🍃🎀⃝⃡🍃🎀⃝⃡🍃🎀⃝⃡🍃*

نگارش دهم تا دوازدهم

21 Nov, 08:25


آذر ماه

ای ماه رسيده
                ماه آذر
برخيز و بده میِ
                چو آذر

#مسعودسعدسلمان

به استقبال اولین روز آذرماه می رویم.


#موسیقی
#بی‌کلام
*خاص نگارش و نوشتن

🍁🍁
🤟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟꙰҈҈꙰꙰҈҈꙰꙰҈꙰҈꙰꙰҈҈꙰҈҈҈꙰҈҈҈꙰꙰꙰꙰꙰꙰꙰҈҈҈҈҈҈꙰҈҈҈꙰꙰꙰꙰꙰҈꙰꙰꙰҈҈҈꙰҈҈҈꙰҈🌿@negareshe10⚘꯭꯭꯭🦅*
*🎀⃝⃡🍃🎀⃝⃡🍃🎀⃝⃡🍃🎀⃝⃡🍃🎀⃝⃡🍃*

نگارش دهم تا دوازدهم

21 Nov, 07:57


نحوه نوشتن انشا

🤟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟꙰҈҈꙰꙰҈҈꙰꙰҈꙰҈꙰꙰҈҈꙰҈҈҈꙰҈҈҈꙰꙰꙰꙰꙰꙰꙰҈҈҈҈҈҈꙰҈҈҈꙰꙰꙰꙰꙰҈꙰꙰꙰҈҈҈꙰҈҈҈꙰҈🌿@negareshe10⚘꯭꯭꯭🦅*
*🎀⃝⃡🍃🎀⃝⃡🍃🎀⃝⃡🍃🎀⃝⃡🍃🎀⃝⃡🍃*

نگارش دهم تا دوازدهم

21 Nov, 07:47


فایل کامل نشانه‌های نگارشی


🤟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟꙰҈҈꙰꙰҈҈꙰꙰҈꙰҈꙰꙰҈҈꙰҈҈҈꙰҈҈҈꙰꙰꙰꙰꙰꙰꙰҈҈҈҈҈҈꙰҈҈҈꙰꙰꙰꙰꙰҈꙰꙰꙰҈҈҈꙰҈҈҈꙰҈🌿@negareshe10⚘꯭꯭꯭🦅*
*🎀⃝⃡🍃🎀⃝⃡🍃🎀⃝⃡🍃🎀⃝⃡🍃🎀⃝⃡🍃*

نگارش دهم تا دوازدهم

19 Nov, 16:44


#خاطره‌نگاری


-----عاقبت نیمکت آخر!.----- به قلم هجیر محمدی ~


ا
ینکه چرا اون وانت پیکان درب و داغون ، در اون صبح سرد زمستانی نظرم را گرفت شاید این دو دلیل بود . روی درب عقب وانت ، با «خط نستعلیق» زیبایی نوشته شده بود:« عاقبت نیمکت اخر»!، و ربط اول اینکه من هم معلم بودم ونیمکت آخر ، هرچه بود به مدرسه و درس و مشق ربط داشت ، و ربط دوم برمیگشت به خط نستعلیق زیبای نوشته شده بر درب وانت ، و اینکه من خطاط بودم . پرس و جویی کردم و مشخص شد که وانت متعلق به پاکبان جوانی است که مشغول کارش بود .رفتم پیشش و احوالی پرسیدم . خوشی گفتم و بِشی شنیدم . گفتم : اگه امکانش هست ، دوست دارم حکایت نیمکت آخر را از زبان خودت بشنوم . با مکثی متفکرانه ، لبخندی تحویلم داد . به جاروی بی تعادلش تکیه کرد و گفت : سال اول که مدرسه رفتم درسم خوب بود . آقا معلم منو نشاند نیمکت اول ، و همیشه نفر اولی بودم که دست بلند میکردم و سئوال آقا معلم را جواب میدادم . هنوز، ماهی از سال تحصیلی نگذشته بود که آقا معلم از درختای انار درون حیاط مدرسه، ترکه ای جدا کرده و با خود به کلاس اورد . از اون روز ، دیگه کلاس نبود ، جهنم بود . سهم من از موسیقی که میگویند غذای روح است شده بود شیون همکلاسی هایی که درس را بلد نبودند . من بلد بودم ، کتک نمیخوردم ، اما ترس داشتم از بلد نبودن . این بود که از مدرسه و درس کم کم بدم آمد . هر شب تا دیرموقع مینشستم مشق مینوشتم و درسای فردا روز را حاظر میکردم . همه را بلد بودم اما به محضی که پا درون حیاط مدرسه میذاشتم و درختای انارو میدیدم و پشت بندش آقا معلم را ، نا خواسته فراموشکار میشدم و لال . کتکها خوردم ، شیونها کردم ، ولی نه ، انگار درختای انار حیاط مدرسه ما ، رسالت گل دادن و میوه سرشاخه را فراموش کرده و زده بودند تو کار تولید پاجوشهای صاف و لشت و باب زدن به کف دست ماها، بچه دهاتی های لاجون و زردانبو ، و آقا معلم هم ...، خدا خیرش دهد !. یواش یواش با نیمکت اول فاصله ام دادند!. عین ابی که خاشاک را پس میزند ، جریان کلاس مرا پس زد و رساند به «نیمکت اخر» ، و حکایت نیمکت آخر هم که همیشه خدا زبونزده ! دلم میجوشید و چشام میبارید حتی قبل از پرسش آقا معلم ، و میدونم که جامعه هم انتظار ندارد که نیمکت اخر، معلمی، مهندسی، پزشکی ، چیزی تحویلش دهد الا یه مشت چاقوکش علاف و عمله زندان و ... ، باز خدارا شکر که جارویی میکشیم و لقمه نان حلالی میبرم روی سفره لاقوتم ... برای بچه های لاجونم !. دنیا دور سرم میچرخید ، نمیدانم چرا از شرم دق نکردم .گرچه من ان معلم نبودم ، اما... ، بودم !!!. ----------------------------------


🤟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟꙰҈҈꙰꙰҈҈꙰꙰҈꙰҈꙰꙰҈҈꙰҈҈҈꙰҈҈҈꙰꙰꙰꙰꙰꙰꙰҈҈҈҈҈҈꙰҈҈҈꙰꙰꙰꙰꙰҈꙰꙰꙰҈҈҈꙰҈҈҈꙰҈🌿@negareshe10⚘꯭꯭꯭🦅*
*🎀⃝⃡🍃🎀⃝⃡🍃🎀⃝⃡🍃🎀⃝⃡🍃🎀⃝⃡🍃*

نگارش دهم تا دوازدهم

19 Nov, 16:33


#حکایت

در کتاب فیه ما فیه مولانا
داستان بسیار تأمل‌برانگیزی به صورت شعر درباره جوان عاشقی است که به عشق دیدن معشوقه‌اش هر شب از این طرف دریا به آن طرف دریا می‌رفته
و سحرگاهان باز می‌گشته و تلاطم‌ها و امواج خروشان دریا او را از این کار منع نمی‌کرد. دوستان و آشنایان همیشه او را مورد ملامت قرار می‌دادند و او را به خاطر این کار سرزنش می‌کردند اما آن جوان عاشق هرگز گوش به حرف آن‌ها نمی‌داد و دیدار معشوق آنقدر برای او انگیزه بوجود می‌آورد که تمام سختی‌ها و ناملایمات را بجان می‌خرید.
شبی از شبها جوان عاشق مثل تمامی شب‌ها از دریا گذشت و به معشوق رسید. همین که معشوقه خود را دید با کمال تعجب پرسید: «چرا این چنین خالی در چهره خود داری!»
معشوقه او گفت: «این خال از روز اول در چهره من بوده و من در عجبم که تو چگونه متوجه نشده‌ای.»
جوان عاشق گفت: «خیر، من هرگز متوجه نشده بودم و گویی هرگز آن را ندیده بودم.»
لحظه‌ای دیگر جوان عاشق باز هم با تعجب پرسید: «چه شده که در گوشه صورت تو جای خراش و جراحت است؟»
معشوقه او گفت: «این جراحت از روز اول آشنایی من با تو در چهره‌ام وجود داشته و مربوط به دوران کودکی است و من در تعجبم که تو چطور متوجه نشدی!»
جوان عاشق می‌گوید: «خیر، من هرگز متوجه نشده بودم و گویی هرگز آن جراحت را ندیده بودم.»
لحظه‌ای بعد آن جوان عاشق باز پرسید: «چه بر سر دندان پیشین تو آمده؟ گویی شکسته است!»
معشوقه جواب می‌دهد: «شکستگی دندان پیشین من در اتفاقی در دوران کودکی‌ام رخ داده و از روز اول آشنایی ما بوده و من نمی‌دانم چرا متوجه نشده بودی!»
جوان عاشق باز هم همان پاسخ را می‌دهد. آن جوان ایرادات دیگری از چهره معشوقه‌اش می‌بیند و بازگو می‌کند و معشوقه نیز همان جواب‌ها را می‌گوید. به هر حال هر دو آنها شب را با هم به سحر می‌رسانند و مثل تمام سحرهای پیشیین آن جوان عاشق از معشوقه. می‌کند تا از مسیر دریا باز گردد. معشوقه‌اش می‌گوید: «این بار باز نگرد، دریا بسیار پر تلاطم و طوفانی است!»
جوان عاشق با لبخندی می‌گوید: «دریا از این خروشان‌تر بوده و من آمده‌ام، این تلاطم‌ها نمی‌تواند مانع من شود.»
معشوقه‌اش می‌گوید: «آن زمان که دریا طوفانی بود و می‌آمدی، عاشق بودی و این عشق نمی‌گذاشت هیچ اتفاقی برای تو بیافتد. اما دیشب بخاطر هوس آمدی، به همین خاطر تمام بدی‌ها و ایرادات من را دیدی. از تو درخواست می‌کنم برنگردی زیرا در دریا غرق می‌شوی.»
جوان عاشق قبول نمی‌کند و باز می‌گردد و در دریا غرق می‌شود.
مولانا پس از این داستان در چندین صفحه به تفسیر می‌پردازد؛ مولانا می‌گوید تمام زندگی شما مانند این داستان است. زندگی شما را نوع نگاه شما به پیرامونتان شکل می‌دهد. اگر نگاهتان‌، مانند نگاه یک عاشق باشد، همه چیز را عاشقانه می‌بینید. اگر نگاهتان منفی باشد همه چیز را منفی می‌بینید. دیگر آدم های خوب و مثبت را در زندگی پیدا نخواهید کرد و نخواهید دید. دیگر اتفاقات خوب و مثبت در زندگی شما رخ نخواهد داد و نگاه منفی‌تان اجازه نخواهد داد چیزهای خوب را متوجه شوید. اگر نگاه عاشقانه از ذهنتان دور شود تمام بدی‌ها را خواهید دید. نگاهتان اگر عاشقانه باشد بدی‌ها را می‌توانید به خوبی تبدیل کنید.

"مولانا"

عشق را بی‌معرفت معنا مکن
زر نداری مشت خود را وا مکن
گر نداری دانش ترکیب رنگ
بین گلها زشت یا زیبا مکن
خوب دیدن شرط انسان بودن است
عیب را در این و آن پیدا مکن
دل شود روشن زشمع اعتراف
با کس ار بد کرده ای حاشا مکن
ای که از لرزیدن دل آگهی
هیچ کس را هیچ جا رسوا مکن
زر بدست طفل دادن ابلهیست
اشک را نذر غم دنیا مکن
پیرو خورشید یا آئینه باش
هرچه عریان دیده ای افشا مکن ..
مولانا

ارسال: نسیرین سالمی اصفهان


🤟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟꙰҈҈꙰꙰҈҈꙰꙰҈꙰҈꙰꙰҈҈꙰҈҈҈꙰҈҈҈꙰꙰꙰꙰꙰꙰꙰҈҈҈҈҈҈꙰҈҈҈꙰꙰꙰꙰꙰҈꙰꙰꙰҈҈҈꙰҈҈҈꙰҈🌿@negareshe10⚘꯭꯭꯭🦅*
*🎀⃝⃡🍃🎀⃝⃡🍃🎀⃝⃡🍃🎀⃝⃡🍃🎀⃝⃡🍃*

نگارش دهم تا دوازدهم

19 Nov, 16:29


داستان کوتاه تاجر ثروتمند و غلام قانع

تاجر ثروتمندی با غلام خود از قونیه به سفر شام رفتند، تا بار بخرند و به شهر خود برگردند. مرد ثروتمند برای غلام خود در راه که به کارونسرایی می‌رفتند، مبلغ کمی پول می‌داد تا غذا بخرد و خودش به غذاخوری کارونسرا رفته و بهترین غذاها را سرو می‌کرد. غلام جز نان و ماست و یا پنیر، چیزی نمی‌توانست در راه بخرد و بخورد.
چون به شهر شام رسیدند، بار حاضر نبود، پس تاجر و غلام‌اش به کارونسرا رفتند تا استراحت کنند. غلام فرصتی یافت در کارونسرا کارگری کند و ده سکه طلا مزد گرفت. بار تاجر از راه رسید و بار را بستند و به قونیه برگشتند.
در مسیر راه، راهزنان بار تاجر را به یغما بردند و هر چه در جیب تاجر بود از او گرفتند اما گمان نمی‌کردند، غلام سکه‌ای داشته باشد، پس او را تفتیش نکردند و سکه دست غلام ماند. با التماس زیاد، ترحم کرده اسب‌ها را رها کردند تا تاجر و غلام در بیابان از گرسنگی نمیرند.
یک هفته در راه بودند، به کارونسرا رسیدند. غلام برای ارباب خود غذای گرم خرید و خود نان و پنیر خورد. تاجر پرسید: «تو چرا غذای گرم نمی‌خوری؟»
غلام گفت: «من غلام هستم. به خوردن تکه نانی با پنیر عادت دارم و شکم من از من می‌پذیرد. اما تو تاجری و عادت نداری، شکم تو نافرمان است و نمی‌پذیرد.»
تاجر به یاد بدی‌های خود و محبت غلام افتاد و گفت: «غذای گرم را بردار، به من از عفو و معرفت و قناعت و بخشندگی خودت هدیه کن که بهترین هدیه‌ی تو به من است. من اکنون فهمیدم که سخاوت به میزان ثروت و پول بستگی ندارد، مال بزرگ نمی‌خواهد، بلکه قلب بزرگی می‌خواهد. آنان که غنی هستند نمی‌بخشند. آنان که در خود احساس غنی بودن می‌کنند، می‌بخشند. من غنی بودم ولی در خود احساس غنی بودن نمی‌کردم و تو فقیری ولی احساس غنی بودن می‌کنی.»
 
نگاره: Granger (Fineartamerica.com)
گردآوری: فرتورچین


🤟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟꙰҈҈꙰꙰҈҈꙰꙰҈꙰҈꙰꙰҈҈꙰҈҈҈꙰҈҈҈꙰꙰꙰꙰꙰꙰꙰҈҈҈҈҈҈꙰҈҈҈꙰꙰꙰꙰꙰҈꙰꙰꙰҈҈҈꙰҈҈҈꙰҈🌿@negareshe10⚘꯭꯭꯭🦅*
*🎀⃝⃡🍃🎀⃝⃡🍃🎀⃝⃡🍃🎀⃝⃡🍃🎀⃝⃡🍃*

نگارش دهم تا دوازدهم

19 Nov, 15:32


https://t.me/Navazesh_e_rooh

نگارش دهم تا دوازدهم

19 Nov, 15:28


#نگارش۳
#درس۲
#شعرگردانی


عشق، شوری در نهاد‌ ما نهاد 
جان ما در‌ بوته سودا نهاد
گفت‌و‌گویی در زبان ما‌ فکند    جست‌و‌جویی در درون‌ ما نهاد


خورشید، خورشید
هرچه صدایش کردم جوابم را نداد و خودش را به کوچه‌ی علی چپ زد، وارد اتاق شدم پشت میز آرایشش نشسته بود.
موهای بلند و بورش تا روی گودی کمرش آمده بود، انعکاس تصویرش را از آینه دیدم این حالت چهره‌اش را می‌شناختم سعی می‌کرد خودش را استوار نشان دهد و حالش از چهره‌اش معلوم نباشد اما من از خودش هم بهتر می‌شناختمش، از افکارم بیرون آمدم و با حالت جدی  گفتم: مگه با تو نیستم؟
نیم‌نگاهی پرادعا بهم انداخت و
گفت: خب با من نباش مگه مجبوری
نزدیک‌تر شدم و‌ گفتم: میشه حداقل بگی چی شده؟
با کمی مکث و این پا و آن پا کردن گفت: ممکنه به‌خاطر این باشه که سالگرد ازدواجمونو یادت رفته؟
در جوابش گفتم: تو که می‌دونی من عاشقتم واقعا منو ببخش سرم شلوغ بود جبران می‌کنم.
گفت: برو بابا تو اصلا نمی‌دونی عشق چیه؟!
بهم برخورد ولی جوابش را دادم و گفتم: من از هرکسی بهتر می‌دونم چون تجربه‌اش کردم.
با لجبازی همیشگی‌اش گفت: اگه راست میگی عشق رو توصیف کن اصلا بگو عشق چیه؟؟
و بعد از اتمام جملش منتظرانه بهم چشم دوخت منم لب گشودم و گفتم:
عشق، حسی ویران‌کننده و در عین حال آبادکننده، عشق همین تناقض مبهم است. تناقضی که می‌تواند چلچراغ دلت را به تاریکی مطلق تبدیل کند و هم توانایی دارد کوهی یخی، پرغرور و سیاه را به روشنایی محض برساند.
چنانکه عاشق شوی خورشید دلت طلوع می‌کند، معشوق دستت می‌گیرد و تو را از میان تمام مشکلات صعب‌العبور، عبور می‌دهد و همراهت است.
نگاهی به او انداختم داشت با دقت گوش می‌داد و من ادامه دادم:
اما تمام این حس‌های ناب و غیرقابل توصیف زمانی رخ می‌دهد که معشوق قصه نیز عاشق باشد و مسیر عشق آنها دوطرفه باشد.

عاشق که شوی هرچه کند، هرچه کنی، هرچه کنند و بگویند بازهم عاشق می‌مانی و این خاصیت مخفی عشق است که تو را کر و کور می‌کند . . .
عشق همچون پیچکی دور قلبت می‌پیچد و قلبت را تا بی‌نهایت محاصره و احاطه می‌کند، جایی از دلت را می‌گیرد که تنها جای یک نفر است و گوشه به گوشه‌ی افکارت بوی او را می‌گیرد،
نگاهی به چشمانش انداختم برق میزد و معلوم بود مرا بخشیده منم با زیرکی و با یک بیت آشنا قصه را تمام کردم:
چشم خود بستم که به چشم مستش ننگرم
ناگهان دل داد زد دیوانه من می‌بینمش

الهه حیدری_ دوازدهم تجربی
دبیرستان حضرت رقیه_ رامهرمز
دبیر: مریم بهوندی


🤟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟꙰҈҈꙰꙰҈҈꙰꙰҈꙰҈꙰꙰҈҈꙰҈҈҈꙰҈҈҈꙰꙰꙰꙰꙰꙰꙰҈҈҈҈҈҈꙰҈҈҈꙰꙰꙰꙰꙰҈꙰꙰꙰҈҈҈꙰҈҈҈꙰҈🌿@negareshe10⚘꯭꯭꯭🦅*
*🎀⃝⃡🍃🎀⃝⃡🍃🎀⃝⃡🍃🎀⃝⃡🍃🎀⃝⃡🍃*

نگارش دهم تا دوازدهم

19 Nov, 14:58


نورافشانی امید

می‌آیند روزها پس از روزها 
می‌روند شب‌ها پی شب‌ها 
می‌بارد بارانی از دردها 
می‌گذارد ردی بر قلب‌ها 
می‌پوشند شب‌ها جامهٔ سیاه 
می‌پراکنند قاصدک‌ها در باد 
می‌رویند امیدها از خاک 
می‌رقصند نورها بر پلک‌ها 
می‌آیند روزها پس از روزها 
می‌تابند خورشیدها بر فردا 



#مریم_سلیمانی


🤟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟꙰҈҈꙰꙰҈҈꙰꙰҈꙰҈꙰꙰҈҈꙰҈҈҈꙰҈҈҈꙰꙰꙰꙰꙰꙰꙰҈҈҈҈҈҈꙰҈҈҈꙰꙰꙰꙰꙰҈꙰꙰꙰҈҈҈꙰҈҈҈꙰҈🌿@negareshe10⚘꯭꯭꯭🦅*
*🎀⃝⃡🍃🎀⃝⃡🍃🎀⃝⃡🍃🎀⃝⃡🍃🎀⃝⃡🍃*

نگارش دهم تا دوازدهم

19 Nov, 07:21


درست بنویسیم (۱۵)

سیمای مسیحایی اندوه تو، ای عشق
در غربت این مهلکه فریادرسم بود

برگرفته از کانال فرهنگستان
🍁🍁
🤟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟꙰҈҈꙰꙰҈҈꙰꙰҈꙰҈꙰꙰҈҈꙰҈҈҈꙰҈҈҈꙰꙰꙰꙰꙰꙰꙰҈҈҈҈҈҈꙰҈҈҈꙰꙰꙰꙰꙰҈꙰꙰꙰҈҈҈꙰҈҈҈꙰҈🌿@negareshe10⚘꯭꯭꯭🦅*
*🎀⃝⃡🍃🎀⃝⃡🍃🎀⃝⃡🍃🎀⃝⃡🍃🎀⃝⃡🍃*

نگارش دهم تا دوازدهم

19 Nov, 07:18


#خاطره‌نگاری
زاد روز# محمدعلی‌سپانلو

محمدعلی سپانلو: من خاطرات زیادی از تهران دارم که گاهی خودم را درونش حل می‌کنم و گاهی خاطرات در افکار من حل می‌شود و شاید بهتر باشد که این خاطرات با یک اسم شناخته شده و در لحظه منتشر شود. اوایل دهه ۴۰ بود و ما دانشجویان جوانی بودیم در دانشگاه تهران که پس از هشت سال خاموشی که به خاطر وقایع ۲۸ مرداد اتفاق افتاد بود، ساواک هر نوع شرایط دانشجویی را یک تظاهرات سیاسی تلقی می‌کرد و هر نوع شلوغی را پلیس تهران به همراه ساواک و کماندو‌ها محاصره می‌کرد. در‌‌ همان حال و احوالات بود که ما در دانشگاه تهران حضور داشتیم و حتی شب‌ها تا صبح آنجا می‌ماندیم و یادم هست که مرحوم شمشیری برای ما یک بار غذا فرستاده بود و آن هم چه غذایی؛ چلوکباب، که من خیلی هم دوست داشتم. اما پلیس آن را توقیف کرده بود ولی این مردم تهران بودند که نان می‌خریدند و از آن طرف دیوار‌ها پرت می‌کردند درون محوطه دانشگاه برای ما که شب‌ها در دانشگاه می‌ماندیم، تا گرسنه نمانیم.
 
در همین روزگاران بود و فروغ فرخزاد که سرش همیشه برای این‌جور مسائل که باید بگویم خیلی خیلی صادقانه درد می‌کرد و دوست داشت که همیشه وسط این قیل و قال‌ها باشد، برایش این مساله به وجود آمده بود که چطور اعلامیه‌های «جبهه ملی» را که «جبهه ملی دوم» بود (و اتفاقا هنوز مصدق زنده بود) برای ما جابه‌جا کند. فروغ آن وقت‌ها یک فولکس واگن قورباغه‌ای داشت و ما که از او خواستیم یک بسته از اعلامیه‌ها را پخش کند، نه گذاشت و نه برداشت و یک راست رفت سمت پلیس و گارد این اعلامیه‌ها را پخش کرد. فروغ را دستگیر کردند و بردند به پاسگاه کلانتری. کل ماجرای دستگیری فروغ دو ساعت بیشتر طول نکشید که او را آزاد کردند. آن موقع هنوز بگیر بگیر ساواک به آن شکل‌ها نبود و مردم تازه عادت کرده بودند به تظاهرات و شلوغ‌بازی. این ماجرای دستگیری فروغ برای او شده بود یک داستان جالب و هر وقت ما را می‌دید می‌گفت: «یک بار حبس رفتیم؛ آن هم به خاطر شما».
 
این یک خاطره از تهران شلوغ و تازه جهنده دهه ۴۰ بود که فروغ را در بخشی از خاطرات تهران من ثبت کرد. این نکته را هم بگویم، در آن سال‌ها تهران هنوز پل هوایی نداشت اما فروغ فرخزاد را داشت. حالا تهران پل هوایی دارد اما فروغ فرخزاد را ندارد. آن موقع وقتی سر چهارراه‌ها یک تظاهرات می‌شد و جمعیتی جمع می‌شد، پلیس هم سریع با کامیون‌هایش سر و کله‌اش پیدا می‌شد. در این تهران پخش کردن اعلامیه‌های جبهه ملی توسط فروغ فرخزاد یک یادگاری از تهران دهه چهل بود که من تقدیم شما کردم.
 
 
منبع: ماهنامه نمایه تهران

🍁🍁
🤟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟꙰҈҈꙰꙰҈҈꙰꙰҈꙰҈꙰꙰҈҈꙰҈҈҈꙰҈҈҈꙰꙰꙰꙰꙰꙰꙰҈҈҈҈҈҈꙰҈҈҈꙰꙰꙰꙰꙰҈꙰꙰꙰҈҈҈꙰҈҈҈꙰҈🌿@negareshe10⚘꯭꯭꯭🦅*
*🎀⃝⃡🍃🎀⃝⃡🍃🎀⃝⃡🍃🎀⃝⃡🍃🎀⃝⃡🍃*

نگارش دهم تا دوازدهم

19 Nov, 07:16


"باز هم همان "که"‌ی لعنتی"

#دکتراحمدرضابهرامپورعمران

محمدعلی سپانلو شاعر بود اما نثرِ فارسی را نیز پاکیزه می‌نوشت. او در ساحت‌های گوناگون، از نقد و شعر و ترجمه گرفته تا تاریخ‌نگاریِ کانون نویسندگان ایران قلم‌زد. سپانلو ادبیاتِ مشروطه و ادبِ معاصر را خوب‌ می‌شناخت و خوب هم معرفی‌می‌کرد. او در داوری‌هایش اغلب اهلِ رواداری و مداراگری بود و کم‌تر از جاده‌ی انصاف خارج‌می‌شد. من آراء او را درباره‌ی چهار شاعرِ مشروطه، به‌ویژه داوری‌اش را درباره‌ی بهار بسیار می‌پسندم.
چنان‌که اشاره‌شد نثرِ سپانلو به‌طورکلی تندرست و پاکیزه است. امروز که جستارها و یادداشت‌هایش را در مجموعه‌ی "دیده‌بانِ خواب‌زده" می‌خواندم و کلماتش آنات‌ام را خوش‌می‌داشت ناگهان عباراتی "که‌"زده ارتباط میان من و متن را قطع‌کرد. چون چنین نارسایی‌هایی را در نوشته‌های سپانلو کم‌تر دیده‌ام، این بی‌نظمیِ  زبانی بیش‌تر ذهن‌ام را آزارداد.
مرادم این بند است که باید یک‌نفس آن را خواند. عباراتی که ویرگول و نقطه‌ویرگول‌هایی پیاپی دارد اما نویسنده در به‌کارگیریِ آن نشانه‌ی نجات‌بخش یعنی "نقطه" خسّت به‌خرج‌داده. نقطه در این بندِ طولانی، یک‌بار، آن‌هم تنها در پایانِ مطلب آمده. سرانجام منجی ازراه‌می‌رسد و خواننده را از جان‌به‌جان‌آفرین تسلیم‌کردن نجات‌می‌دهد.
با این یادآوری که اساساً "که" را برای پیوندِ میانِ دو عبارت به‌کارمی‌بریم؛ حال‌آن‌که سپانلو دوبار دقیقاً پیش‌از "که" ویرگول آورده و ارتباطِ میانِ دو بخشِ عبارت را قطع‌کرده.
عیناً مطلب را با ویرایشِ خودِ نویسنده نقل‌می‌کنم:

"بدایع‌الوقایع مشحون از صحنه‌هایی است که در هیچ تألیف قدیمی نظیر آن را نمی‌بینم، یعنی درکنار نگارشِ خطیِ تاریخ، یک‌سلسله قصه و داستان از اوضاع اجتماعیِ پرفراز‌و‌نشیب روایت‌می‌کند که به‌خاطر قلمِ بی‌تکلف و درعین‌حال بی‌ملاحظه‌ی او درمیان کتاب‌های منثورِ قدیمِ ما بی‌نظیر است؛ یک‌جا در واقعه‌ی مربوط‌به شاعر معروف عصر، عبدالرحمان جامی، تک‌چهره‌ای از این مردِ محبوبِ سرزمین‌های اسلامی به‌دست‌می‌دهد که مشابهِ آن را از هیچ هنرمندِ قدیمیِ خود سراغ‌نداریم؛ جایی دیگر، زین‌الدین محمودِ نویسنده خویشاوندی دارد به اسمِ غیاث‌الدین محمد، مردی باذوق و فرهیخته اما درعین‌حال ماجراجو و بی‌باک، که هنگام فرار به‌همراه نویسنده حوادثِ تلخ و شیرینی پدید‌می‌آورد، سرشار از خطر‌کردن‌هایی درآن‌واحد اضطراب‌انگیز و طنزآمیز، که برخی صحنه‌های آن مثلاً داروغه‌ی سبزوار ما را به‌یادِ مارک‌تواین می‌اندازد که درحالِ نگارش "دکامرون" باشد" (دیده‌بانِ خوب‌زده: دیدارهای پراکنده با ادبیات و زندگی، انتشارات نیلوفر، ۱۳۹۱، ص ۱۱۷).
آخیییییش!

🍁🍁
🤟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟꙰҈҈꙰꙰҈҈꙰꙰҈꙰҈꙰꙰҈҈꙰҈҈҈꙰҈҈҈꙰꙰꙰꙰꙰꙰꙰҈҈҈҈҈҈꙰҈҈҈꙰꙰꙰꙰꙰҈꙰꙰꙰҈҈҈꙰҈҈҈꙰҈🌿@negareshe10⚘꯭꯭꯭🦅*
*🎀⃝⃡🍃🎀⃝⃡🍃🎀⃝⃡🍃🎀⃝⃡🍃🎀⃝⃡🍃*

نگارش دهم تا دوازدهم

19 Nov, 07:13


‍ ‍ ‍ ‍ سلام صبح
سلام آینه
سلام دروازه
سلام مرز جدایی
به گوشواره های گیلاس کنار زلفت سلام

#محمدعلی‌سپانلو
آینه‌ی صبحتان روشن

#موسیقی
#بی‌کلام
*خاص نگارش و نوشتن

🍁🍁
🤟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟꙰҈҈꙰꙰҈҈꙰꙰҈꙰҈꙰꙰҈҈꙰҈҈҈꙰҈҈҈꙰꙰꙰꙰꙰꙰꙰҈҈҈҈҈҈꙰҈҈҈꙰꙰꙰꙰꙰҈꙰꙰꙰҈҈҈꙰҈҈҈꙰҈🌿@negareshe10⚘꯭꯭꯭🦅*
*🎀⃝⃡🍃🎀⃝⃡🍃🎀⃝⃡🍃🎀⃝⃡🍃🎀⃝⃡🍃*

نگارش دهم تا دوازدهم

17 Nov, 18:07


«سر در زیر برف کردن» یا «سر در زیر بغل کردن»؟
#دکترمحسن‌احمدوندی

شاید شما هم مَثَل معروف «مثل کبک سرش را زیر برف کرده است» را شنیده باشید. این مثل را برای کسانی به کار می‌بریم که از روی عمد و قصد خود را به نادانی و ناآگاهی می‌زنند. زنده‌یاد دهخدا در دو جا از کتاب ارزندهٔ امثال‌و‌حکم خود به این مَثَل اشاره کرده است:
«کبک است سرش را زیر برف می‌کند» (دهخدا، ۱۳۹۱، ج ۳: ۱۱۹۰).
«مثل کبک سرش را زیر برف کرده، گمان کند که عیب‌های او را نبینند. گویند کبک سرش را زیر برف کند و چون در آن حال کسی را نبیند، پندارد که دیگران نیز او را نبینند» (همان: ۱۴۶۹).

بهمنیار نیز دربارهٔ این مثل چنین نوشته است:
«مثل کبک سرش را زیر برف کرده، به خیالش کسی او را نمی‌بیند: چون خودش عیب خود را نمی‌بیند، تصوّر می‌کند دیگران هم نمی‌بینند» (بهمنیار، ۱۳۸۱: ۵۵۴).

در فرهنگ امثال سخن نیز در دو جا همین سخنان تکرار شده است:
«کبک است سرش را زیر برف می‌کند: هنگامی گفته می‌شود که شخص چون خود را به ناآگاهی می‌زند، گمان می‌کند همه ناآگاهند» (انوری، ۱۳۸۴، ج ۲: ۸۷۱).
«مثل کبک سرش را زیر برف کرده است: دربارهٔ کسی می‌گویند که از همه جا بی‌خبر است» (همان:  ۹۶۹).

در فرهنگ عوام نیز همین سخنان تکرار شده است:
«کبک است، سرش را زیر برف می‌کند. عوام گویند: کبکه سرش را زیر برف می‌کند، پندارد خودش که دنیا را نمی‎بیند (یا خودش که کسی را نمی‌بیند)، کسی هم او را نمی‌بیند» (امینی، ۱۳۶۹، ج ۱: ۶۱۱).
«مثل کبک سرش را زیر برف کرده، پندارد همان‌طور که او مردم را نبیند، مردمان نیز او را نبینند: در مورد کسانی گفته می‌شود که به عیب و زشتیِ کارهای ناهنجار خود پی نبرند و تصوّر کنند مردمان نیز به مانند خود آنها از زشت‌کاری ایشان بی‎خبر مانند» (همان: ۷۲۶).

چنان‌که مشاهده می‌شود هیچ کدام از این کتاب‌ها به قدمت این مثل اشاره‎ای نکرده‌اند و برای آن شاهدی از متون نظم و نثر نیز نیاورده‌اند. قدیمی‌ترین جایی که به این مثل به این شکل اشاره شده است، فتوّت‌نامه‌ای است منظوم از قرن هفتم که به تصریح سرایندهٔ آن که گاه «ناصر» و گاه «ناصری» تخلّص می‌کند، سرایش آن در سال ۶۸۹ ه.ق. به پایان رسیده است (نفیسی، ۱۳۸۵: ۲۲۸). این فتوّت‌نامه را سعید نفیسی در فرهنگ ایران زمین منتشر کرده است؛ و اما ابیاتی از این فتوّت‌نامه که در آن به این مثل اشاره شده است از این قرار است:
ظاهر و باطن اگر یکسان کنی
کار خود را با خدا آسان کنی

داند آن کس کو ز معنی واقف است
زرق و سالوسی نه کار عارف است

راز خود از خلق پوشیدن چه سود؟
چون‌که داند خالق طاق کبود

چون شکاری قصد بر جان می‌کند
کبک سر در برف پنهان می‌کند

تا که صیادش نبیند در زمین
کار صاحب زرق باشد همچنین
(نفیسی، ۱۳۸۵: ۲۷۴)

در کتب کهنی هم که دربارهٔ حیوانات نوشته شده‌اند، اشاره‌ای به این ویژگی کبک نشده است (برای نمونه ر.ک: طوسی، ۱۳۸۲: ۵۱۲-۵۴۴؛ جمالی یزدی، ۱۳۸۶: ۷۴-۷۳؛ دُنیسری، ۱۳۵۰: ۲۳۷). تنها در فرّخ‌نامه، این پرنده نادان دانسته شده است: «او مرغی بود نادان و در بچه کردن حریص بود و خایه بسیار نهد و به پای نیک تواند دوید و نیک تواند پرید» (جمالی یزدی، ۱۳۸۶: ۷۳).

در میان متأخرین در دیوان ملک‌الشعرای بهار در سه جا به این مثل اشاره شده است:
دل از جهان گرفتم و رفتم به گوشه‌‌ای
گفتم که گوشه گیرد از من جهان مگر

چون کبک سر به برف نهفتم ولی چه سود
گیتی نداد صید خود از کف به رایگان
(بهار، ۱۳۸۷: ۴۵۷-۴۵۸).

ای صبا رو به جانب تهران
دوستان را ز من سلام رسان

دوست گفتم ز گفت خود خجلم
دوستی رخت بربست از طهران

همه مانند کبک در دی ماه
کرده سرها به زیر برف نهان
(بهار، ۱۳۸۷: ۴۶۸).

درون حبس بسی خوب‌تر گذشت به من
ز اختلاط فرومایگان تهرانی

همه دوروی و سخن‌چین و دزد و بی‌ایمان
عبید اجنبی و خصم جان ایرانی...

چو کبک کرده سر خود به زیر برف نهان
مگر نبیندشان کس ز فرط نادانی
(بهار، ۱۳۸۷: ۱۱۰۴).

اما در شعر شاعران کهن تا جایی که من جستجو کرده‌ام، نشانی از این مثل به این شکل نیست، تنها در دیوان سیّدحسن غزنوی (وفات: ۵۵۵-۵۵۷) با شکل دیگری از این مثل رو‌به‌رو می‌شویم و آن «چون کبک سر خود زیر بغل کردن» است. گویا این مثل به این شکل نیز در قرن ششم در بین مردم رواج داشته است:
خواهی که چو بلبل نهدت گفت محل
مغرور مشو چو طوطی از یک دو جدل

چون باز بدوز چشم خونین اوّل
چون کبک بکردی سر خود زیر بغل
(حسن غزنوی، ۱۳۶۲: ۳۳۸).

این‎که از چه قرنی این مثل در بین ایرانیان رواج یافته است و کدام شکل آن پیش‌تر از دیگری بوده است، نیازمند تأمّل بیشتری است. امیدوارم در یادداشت‌های بعدی برای این سؤالات پاسخی روشن‎تر بیابم.

[این یادداشت پیش از این در شمارهٔ هفتم فصل‌نامهٔ قلم در صفحات ۱۴-۱۷ چاپ شده است.]

🍁🍁

نگارش دهم تا دوازدهم

17 Nov, 18:01


   شکّرشکن شوند همه طوطیان هند
«زین قند پارسی» که به بنگاله می‌رود
حافظ

در واژه‌های پایان‌یافته به همزه‌ای که پیش از آن حرف «ا» قرار دارد (الف ممدوده)، مانند آراء، اعضاء، انشاء، شهداء و ...، در نگارش فارسی‌، همزه حذف می‌شود.

پس می‌نویسیم:

🔸شمارش آرا تا فردا ادامه دارد. 
🔸 زنگ انشا، زنگ تفریح بود!


#زین_قند_پارسی 
#استادعلیرضاحیدری
🍁🍁
🤟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟꙰҈҈꙰꙰҈҈꙰꙰҈꙰҈꙰꙰҈҈꙰҈҈҈꙰҈҈҈꙰꙰꙰꙰꙰꙰꙰҈҈҈҈҈҈꙰҈҈҈꙰꙰꙰꙰꙰҈꙰꙰꙰҈҈҈꙰҈҈҈꙰҈🌿@negareshe10⚘꯭꯭꯭🦅*
*🎀⃝⃡🍃🎀⃝⃡🍃🎀⃝⃡🍃🎀⃝⃡🍃🎀⃝⃡🍃*

نگارش دهم تا دوازدهم

17 Nov, 17:58


‍ غمْ، یار و
      بلا، مونس و
              اندوه، ندیم است
ای دل تو کجایی
      که رقیبان همه هستند؟

#عبدالرحمان_جامی

#موسیقی
#بی‌کلام
*خاص نگارش و نوشتن
🍁🍁
🤟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟꙰҈҈꙰꙰҈҈꙰꙰҈꙰҈꙰꙰҈҈꙰҈҈҈꙰҈҈҈꙰꙰꙰꙰꙰꙰꙰҈҈҈҈҈҈꙰҈҈҈꙰꙰꙰꙰꙰҈꙰꙰꙰҈҈҈꙰҈҈҈꙰҈🌿@negareshe10⚘꯭꯭꯭🦅*
*🎀⃝⃡🍃🎀⃝⃡🍃🎀⃝⃡🍃🎀⃝⃡🍃🎀⃝⃡🍃*

نگارش دهم تا دوازدهم

10 Nov, 16:04


🌾


#خاطره‌نگاری

   "قصاب و طلاب"

    هفت و نیم صبحِ نوزده بهمن ۱۴۰۱، بارش خوبی آمده بود. برف، برق می زد.
خیابان ها خلوت بودند تک و توکی مغازه ها باز بودند و دانش آموزانی از گوشه و کنار  راهی مدارس می شدند.

  یک گله ی بزرگ از یگانِ سگان از خیابان ها می گذشتند و تعداد زیادشان توجه همه ی رهگذران و عابران را بخود جلب میکردند.

    از جلو بانکِ انصار، کنار انبار، که گذر میکردم، مردی قصاب با آب و تاب به چند نفر دیگر میگفت این سگان هر بچه یی را بگیرند درجا می رُبند و میخورند این معلما چقدر بی خیال و خِردند! یکی از آنان عرضه ندارد عرصه را بر شهردار تنگ بدارَد و این چالش را چاره دارَد!

   آن بدنامِ نامَرام، بسی داد مدرسانِ خوشنام را دُشنام.

     نزدیکش رفتم، گفتم خالو! مگر معلم موظف این کارا ست؟!
معلم را داری دگر به بار است
تو که هستی؟ که چنین مَستی!
آهای قصاب، ترا چه دخل به مکتب و  کتاب؟!

     از پخشِ فاحشِ بدگویی
اصلا نگرفت فاصل، با تندخویی.

‌‌  آنچه از سمومِ مذموم به فکرش رسید جمله چون پیچک بر ریاحینِ منظرِ معلمین پیچید!

    ابتدا خرِخسارت در میدان جسارت بر کویِ خُسروان، چنان راند به گونه ایکه خُسران را محلِ جبران ابدا نماند.

   چنین پایه از وقاحتِ بی دلیل که هیچی در آن نبود، دخیل!

   بنده حتی مشتری وی بودم و در ارائه ادب و ارادت و احترام کوتاهی ننموده بودم. برمن باورِ آنچه می شنیدم دشوار بود چون سنگ از پسِ دیوار بود....
  
   مدام اندرزِ پر ارزِ وزیرِ نوشیروان؛
همان بزرگمهر شاد روان را آویزه ی گوش داشتم و از تلافی درین تلاقی برحذر میداشتم که:
  "دانا از نادان می گُریزد،
  نه آنکه در وی بیاویزد...."

  لیک این غدار، همچنان بر مدارِ بی شرمی می راند و در غبار بی مروتی می ماند....

   جان به لب رسید و بارِ آنهمه خِفّت بیش نتوانست کشید،

گفتم چه گلایه از تو
چه تفاوت بینِ آن گلّه و تو؟!
سگان محصلان را می گزند و تو معلمان را...

  بیش چیزی نگفتم، بعدِ کامروایی
راهِ نانوایی در پیش گرفتم.


"محمدامین سنایی"
🌾

🤟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟꙰҈҈꙰꙰҈҈꙰꙰҈꙰҈꙰꙰҈҈꙰҈҈҈꙰҈҈҈꙰꙰꙰꙰꙰꙰꙰҈҈҈҈҈҈꙰҈҈҈꙰꙰꙰꙰꙰҈꙰꙰꙰҈҈҈꙰҈҈҈꙰҈🌿@negareshe10⚘꯭꯭꯭🦅*
*🎀⃝⃡🍃🎀⃝⃡🍃🎀⃝⃡🍃🎀⃝⃡🍃🎀⃝⃡🍃*

نگارش دهم تا دوازدهم

10 Nov, 10:13


✾ٖٖٖٖٓुؔ•💜✾ٖٖٖٖٓुؔ



نگارش دهم تا دوازدهم(نکاتی در مورد نگارش و نویسندگی . . .)
🆔@negareshe10


گالری تصاویر و مطالب ناب ادبی
🆔@GaleryeTasavireAdabi


نوازش روح، دنیایی از همه رنگ . . .
🆔@Navazesh_e_rooh


همراه ما باشید🌹

✾ٖٖٖٖٓुؔ•💜✾ٖٖٖٖٓुؔ

نگارش دهم تا دوازدهم

10 Nov, 07:15


#نگارش۳
#درس۲
#شعرگردانی


دود اگر بالا نشیند کسر شأن شعله نیست 
جای چشم ابرو نگیرد گر چه او بالاتر است 


.

در دنیای فانی و زود‌گذر اگر جایگاه تو توسط کسی اشغال شود.
اگر از جای خود رانده شوی باعث سرشکستگی، ناامیدی و ناراحتی تو نشود زیرا با این کار شأن و ارزش تو کم نخواهد شد . . .

هیچ چیز نمی‌تواند به جای تو بنشیند زیرا هر چیزی در این دنیا، جای خودش را دارد و هیچ چیز یا هیچ کس جایگزین دیگری نمی‌شود و هرچند جایگاه آن چیز یا آن شخص حتی بالاتر از تو باشد، باز هم نمی‌تواند جای تو را بگیرد؛
مثل ابرو با اینکه از چشم بالاتر است، اما جای چشم را نمی‌تواند بگیر و نمی‌تواند کاراییِ چشم را داشته‌باشد و از شأن آن بکاهد . . .


نگین قلی‌پور _ دوازدهم تجربی
دبیرستان حضرت رقیه_ رامهرمز
دبیر: مریم بهوندی


🤟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟꙰҈҈꙰꙰҈҈꙰꙰҈꙰҈꙰꙰҈҈꙰҈҈҈꙰҈҈҈꙰꙰꙰꙰꙰꙰꙰҈҈҈҈҈҈꙰҈҈҈꙰꙰꙰꙰꙰҈꙰꙰꙰҈҈҈꙰҈҈҈꙰҈🌿@negareshe10⚘꯭꯭꯭🦅*
*🎀⃝⃡🍃🎀⃝⃡🍃🎀⃝⃡🍃🎀⃝⃡🍃🎀⃝⃡🍃*

نگارش دهم تا دوازدهم

09 Nov, 20:21


به نام خداوند جان و خرد

گروه‌ها و کانال‌های تحت پوشش ابرگروه دبیران ادبیات کشور در تلگرام:

گروه‌ها:

گروه دبیران ادبیات متوسطه یک و گروه پشتیبانی گروه‌ها
لینک گروه:
🪷https://t.me/+CKiV5eREs6FjMjc0

گروه دبیران ادبیات متوسطه دو
لینک گروه:
🪷https://t.me/+UmCvBCltaAdiNTYx

گروه دانش‌آموزی
لینک گروه:
🪷https://t.me/+3mxWOB2kEENmMTY8

گروه تبادلات
لینک گروه:
🪷https://t.me/+vKWsBQ-E4HIyMWNk

کانال‌ها:

آیدی تعدادی از کانال‌ها که آرشیو گروه نیز محسوب می‌شوند:

ادبیات متوسطه اول (هفتم، هشتم، نهم)
🆔@adabiatemotevaseteh1

ادبیات متوسطه دوم (دهم، یازدهم، دوازدهم )
🆔@adabiatemotevaseteh2

علوم و فنون ادبی
🆔 @daneshhayeadabi

دانش‌های زبانی
🆔@daneshhayezabani

قلمرو فکری ادبیات
🆔@gherabatemanaei

تست ادبیات
🆔@test_adabiat

فارسی و نگارش فنی
🆔@adabiatefani

بانک نمونه سوال ادبیات
🆔@bankesoaladabiat


نگارش( دهم، یازدهم، دوازدهم)
🆔@negareshe10

کانال دانش‌آموزی گروه دبیران ادبیات کشوری
🆔@daneshamoziadabiat

کانال صائب و شاعران سبک هندی
🆔@saeb_e_tabrizi

کانال ادبیات حماسی، فردوسی و شاعران سبک خراسانی
🆔@adabiatehemasi

کانال حافظ‌پژوهی
🆔@hafezpajohi

کانال سعدی و شاعران سبک عراقی
🆔@saadieshiraz

داستانک
🆔@daastaanak

کتابخانه ادبی
🆔@ketabkhaneadabi

کانال تبادلات فرهنگیان
@FARHANGIAN_TABADOL


گروه دبیران ادبیات کشور در ایتا:
https://eitaa.com/joinchat/96665629Cc686e94fcc
آرشیو گروه:
https://eitaa.com/joinchat/1999044610Cd968b94933

گروه دبیران ادبیات فارسی کشور در سروش:
https://splus.ir/dabiraneadabiat

آرشیو گروه در سروش:
https://splus.ir/adabiatemotevaseteh2

نگارش دهم تا دوازدهم

09 Nov, 20:16


"سندرمِ خودشاعرپنداری"

برخی دچارِ سندرمِ خودشاعرپنداری‌اند. اینان گاه بی‌آن‌که به مقدماتِ شاعری مجهز باشند و از الفبای وزن و موسیقیِ شعر سردرآورند، سرسختانه اصرار بر شاعریِ خویش دارند.
استدلال‌شان نیز جز آراسته‌بودن به احساسِ لطیفِ درونی، این است: اگر شعرمان آزاد یا نیمایی نیست، دست‌کم سپید یا شاملویی که هست!

به یادِ کمدیِ "بورژوای نجیب‌زاده" (The Bourgeois Gentleman اثرِ مولیر [ترجمه‌ی خانم فریده مهدوی دامغانی]) افتادم. عنوانِ آن را به "بورژوای اشراف‌منش" نیز ترجمه‌کرده‌اند.
باتوجه به کمدی‌‌بودنِ اثر، شاید "شازده‌بورژوا"* نیز معادلِ مناسبی برایش باشد.
شخصیتِ این کمدی که ژوردن نام دارد سوداگرِ تازه‌به‌دوران‌رسیده‌ای است. او به‌هر‌دری‌می‌زند تا به محافلِ اشرافی راه‌پیداکند. روزی از منشیِ خود می‌خواهد تا برایش نامه‌ای عاشقانه، خطاب به زنی بنویسد. منشی می‌پرسد، نامه منظوم باشد یا منثور؟ و چون ژوردن تفاوتِ میانِ شعر و نثر را نمی‌داند، منشی چنین توضیح‌می‌دهد: سخن یا شعر است یا نثر. و هرآن‌چه شعر نباشد، نثر است. ژوردن ارشمیدس‌وار فریادبرمی‌آورَد: بااین‌حساب، من چهل سال است که نثر می‌گویم و خودم از آن بی‌خبرم!
حالا حکایتِ ما است!

به قیاسِ "شازده‌‌ احتجاب" یا "شازده‌‌کوچولو".

#دکتراحمدرضابهرامپورعمران


🤟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟꙰҈҈꙰꙰҈҈꙰꙰҈꙰҈꙰꙰҈҈꙰҈҈҈꙰҈҈҈꙰꙰꙰꙰꙰꙰꙰҈҈҈҈҈҈꙰҈҈҈꙰꙰꙰꙰꙰҈꙰꙰꙰҈҈҈꙰҈҈҈꙰҈🌿@negareshe10⚘꯭꯭꯭🦅*
*🎀⃝⃡🍃🎀⃝⃡🍃🎀⃝⃡🍃🎀⃝⃡🍃🎀⃝⃡🍃*

نگارش دهم تا دوازدهم

09 Nov, 19:39


#مغالطه_نگارشی

عدم رعایت علائم سجاوندی، حرکات کلمات و املای کلمات منجر به مغالطه نگارشی می‌شود!

یک بنده خدای بی‌سوادی پشت تریبون اراجیف زیاد می‌بافت مخاطبی که حوصله‌اش سر رفته بود روی کاغذ نوشت: لطفا ذرت پرت نکن! ( به کسر ذ و پ بخوانید)
طرف بعد از دیدن نوشته گفت: به خدا من ذُرت پَرت نکردم، کار یکی دیگه بوده!


عزتی رستگار _رزن


🤟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟꙰҈҈꙰꙰҈҈꙰꙰҈꙰҈꙰꙰҈҈꙰҈҈҈꙰҈҈҈꙰꙰꙰꙰꙰꙰꙰҈҈҈҈҈҈꙰҈҈҈꙰꙰꙰꙰꙰҈꙰꙰꙰҈҈҈꙰҈҈҈꙰҈🌿@negareshe10⚘꯭꯭꯭🦅*
*🎀⃝⃡🍃🎀⃝⃡🍃🎀⃝⃡🍃🎀⃝⃡🍃🎀⃝⃡🍃*

نگارش دهم تا دوازدهم

09 Nov, 16:10


https://t.me/GaleryeTasavireAdabi

نگارش دهم تا دوازدهم

09 Nov, 13:43


حکایت بارانی بی‌امان

بخشی از مصاحبه‌ی وزن دنیا با محمد شمس لنگرودی که در سی‌وسومین شماره‌ی وزن دنیا با موضوع «مروری تحلیلی بر کارنامه‌ی کاری شمس لنگرودی در شعر و پژوهش ادبی» منتشر شده است.

- دوگانه‌ی یأس و امید و این تناقضات وجودی بشر در شعرهای شما خیلی پررنگ است. این دوگانه‌ها چگونه به هم پیوند می‌خورند؟

+ در زندان یک اتاق ۲۴ متری بود و بالغ بر سی‌چهل نفر در آن بودیم. بیرون که آمدم، کل ذهنم مشغول زندان بود. نه خود زندان، بلکه چه می‌خواستیم و چه شد. یک روز به ذهنم رسید که اتاق ما ۲۴ متری بود و شبانه‌روز هم ۲۴ ساعت است. دیدم چه هماهنگی‌ای! محبوس در زمان. زندان زندگی. آنجا آدم‌ها از ترس با هم حرف نمی‌زدند تا برایشان پرونده درست نشود. بیرون هم آدم‌ها به هم دروغ می‌گویند تا پرونده درست نشود. دیدم چه شباهت‌های عجیبی. شعر «قصیده‌ی لبخند چاک چاک» شعر زندان زندگی است.

- همین دوگانه‌ها در قالب‌های دیگر مثل زندگی و مرگ، سیاه و سفید و ... در شعرهایتان هست.

+بله. سایه و روشنی، روز و شب... واقعیت زندگی همین است. زندگی پر از شادی و زیبایی و موسیقی و بی‌قراری است، اما در عین حال اساسا امری تراژیک است. تجلی ناب زندگی را فقط در حافظ می‌شود دید.
حافظ از این نظر بزرگ‌ترین شاعر جهان است. هیچ شعری از حافظ خالی از مصائب و معضلات نیست، اما همیشه چشم‌انداز امیدبخشی بر سر آن می‌درخشد.

- اگر قرار باشد کس دیگری یا خودتان جلد پنجم کتاب تاریخ تحلیلی شعر نو را شروع کنید بنویسید، توصیه‌تان چیست؟ از کجا باید شروع کرد؟

+ بعد از این‌که چهار جلد منتشر شد، عده‌ای آمدند اجازه گرفتند که شروع کنند به ادامه‌اش. گفتم مگر دست من است؟ خودتان اگر می‌توانید، شروع کنید و بنویسید. اما من مطمئن بودم هیچ‌کس این کار را نمی‌کند. به قول نیما یوشیج شعر شهادت است. نوشتن چنین کتاب‌هایی هم شهادت است. زندگی‌ات را باید تعطیل کنی.

مصاحبه‌ از آنوشا نیک‌سرشت

🍁🍁
🤟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟꙰҈҈꙰꙰҈҈꙰꙰҈꙰҈꙰꙰҈҈꙰҈҈҈꙰҈҈҈꙰꙰꙰꙰꙰꙰꙰҈҈҈҈҈҈꙰҈҈҈꙰꙰꙰꙰꙰҈꙰꙰꙰҈҈҈꙰҈҈҈꙰҈🌿@negareshe10⚘꯭꯭꯭🦅*
*🎀⃝⃡🍃🎀⃝⃡🍃🎀⃝⃡🍃🎀⃝⃡🍃🎀⃝⃡🍃*

نگارش دهم تا دوازدهم

09 Nov, 13:16


وقتی که دوست داشتن‌ات زیباست
مثل خیال آبیِ نیلوفر
                 در باغ باژگونهٔ تالاب...

#محمودمشرف‌آزادتهرانی

#موسیقی
#بی‌کلام
*خاص نگارش و نوشتن
🍁🍁
🤟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟꙰҈҈꙰꙰҈҈꙰꙰҈꙰҈꙰꙰҈҈꙰҈҈҈꙰҈҈҈꙰꙰꙰꙰꙰꙰꙰҈҈҈҈҈҈꙰҈҈҈꙰꙰꙰꙰꙰҈꙰꙰꙰҈҈҈꙰҈҈҈꙰҈🌿@negareshe10⚘꯭꯭꯭🦅*
*🎀⃝⃡🍃🎀⃝⃡🍃🎀⃝⃡🍃🎀⃝⃡🍃🎀⃝⃡🍃*

نگارش دهم تا دوازدهم

09 Nov, 13:16


درست بنویسیم (۱۴)

راست، درست: صواب

پاداش کار خوب: ثواب

برگرفته از کانال فرهنگستان
🍁🍁
🤟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟꙰҈҈꙰꙰҈҈꙰꙰҈꙰҈꙰꙰҈҈꙰҈҈҈꙰҈҈҈꙰꙰꙰꙰꙰꙰꙰҈҈҈҈҈҈꙰҈҈҈꙰꙰꙰꙰꙰҈꙰꙰꙰҈҈҈꙰҈҈҈꙰҈🌿@negareshe10⚘꯭꯭꯭🦅*
*🎀⃝⃡🍃🎀⃝⃡🍃🎀⃝⃡🍃🎀⃝⃡🍃🎀⃝⃡🍃*

نگارش دهم تا دوازدهم

08 Nov, 18:43


😍مجموعه ای جامع و کاربردی شامل ویدئو و فایل‌های آموزشی.مقاله.کارگاه آموزشی.نکته های کنکوری. در حوزه‌های مختلف روانشناسی.زبان.ادبیات و کلی اطلاعات مفید و فرصت‌های شغلی با پیوستن در لینک زیر
پیشنهاد میکنم دکمه‌ی ADD رو بزنید و این فولدر تخصصی رو در تلگرام خود ذخیره کنی
👇👇👇
https://t.me/addlist/FBiXbMPY3l41Yzc0

🔥معرفی کانال ویژه امشب:

🔴 پنج هزار ساعت کارگاه تخصصی روانشناسی رایگان و نیمه رایگان همراه با مدرک وزارت علوم
https://t.me/rooeen_ravan

نگارش دهم تا دوازدهم

08 Nov, 09:33


#سفرنامه_مصور
غار موزه وزیری در لواسان تهران


🤟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟꙰҈҈꙰꙰҈҈꙰꙰҈꙰҈꙰꙰҈҈꙰҈҈҈꙰҈҈҈꙰꙰꙰꙰꙰꙰꙰҈҈҈҈҈҈꙰҈҈҈꙰꙰꙰꙰꙰҈꙰꙰꙰҈҈҈꙰҈҈҈꙰҈🌿@negareshe10⚘꯭꯭꯭🦅*
*🎀⃝⃡🍃🎀⃝⃡🍃🎀⃝⃡🍃🎀⃝⃡🍃🎀⃝⃡🍃*

نگارش دهم تا دوازدهم

08 Nov, 09:06


معرفی چهل #رمان_عاشقانه

🤟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟꙰҈҈꙰꙰҈҈꙰꙰҈꙰҈꙰꙰҈҈꙰҈҈҈꙰҈҈҈꙰꙰꙰꙰꙰꙰꙰҈҈҈҈҈҈꙰҈҈҈꙰꙰꙰꙰꙰҈꙰꙰꙰҈҈҈꙰҈҈҈꙰҈🌿@negareshe10⚘꯭꯭꯭🦅*
*🎀⃝⃡🍃🎀⃝⃡🍃🎀⃝⃡🍃🎀⃝⃡🍃🎀⃝⃡🍃*

نگارش دهم تا دوازدهم

07 Nov, 08:15


#نامه‌نگاری
#رسمی


باسمه تعالی

همکاران مکرم اموزشگاه ....
جناب آقا/ سر کار خانم

    توقیرا ضمن آرزوی سلامتی و تندرستی برای یکایک سروران و تقدیر و تکریم از بابت زحماتِ فراوان، به محضر منور و معززتان، معروض میدارد که همه پیشرفت های مادی و معنوی بشر،
ریشه در تعلیم و تربیت داشته و از ریسه ی صبر و صیانت و حوزه ی حوصله ی معلم، سیراب میشود.

  الحق معلمین جانشینان برحقِ لقمان حکیم و ارسطو و افلاطون و ابن هیثم و ابن سینا و فارابی، غزالیِ طابرانی و هژار موکریانی اند.

   نکته های دلاویز و صحیفه های سخن ناب تان سازنده بینش و نوازنده منش نو نهالان این مرز و بوم بوده است.

  لذا به رسم یادگار این لوح ماندگار به آن استاد فرهیخته و فرزانه تقدیم میگردد.

  امید ست سال های آتی نیز روزگارانِ امید و آینده باشد، فصلی که بهبودی و بهروزی همه ما مورد تایید و تضمین ایزد، و توفیق و تندرستی مان، مثبوت و مضبوطِ دبیرخانه ی آفرینشِ حضرت الوهیت باشد.

                                      روزگار خوش
                                        ایام بکام

به قلم:
#محمدامین_سنایی

🤟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟꙰҈҈꙰꙰҈҈꙰꙰҈꙰҈꙰꙰҈҈꙰҈҈҈꙰҈҈҈꙰꙰꙰꙰꙰꙰꙰҈҈҈҈҈҈꙰҈҈҈꙰꙰꙰꙰꙰҈꙰꙰꙰҈҈҈꙰҈҈҈꙰҈🌿@negareshe10⚘꯭꯭꯭🦅*
*🎀⃝⃡🍃🎀⃝⃡🍃🎀⃝⃡🍃🎀⃝⃡🍃🎀⃝⃡🍃*

نگارش دهم تا دوازدهم

07 Nov, 07:43


#خاطره‌نگاری

#محمدعلی_جمالزاده درباره نوشتن اولین داستانش «فارسی شکر است» به علی دهباشی می‌گوید:

در آپارتمان مجله کاوه در برلین، چهارشنبه شب‌ها دور هم جمع می‌شدند و به‌نوبت هرکس چیزی می‌خوانده تا این‌که نوبت به جوان‌ترین عضو گروه، جمال‌زاده می‌رسد و او که نمی‌دانسته در جمع این انسان‌های بزرگ چه بخواند اولین داستانش را نوشته، می‌خواند و در کمال ناباوری‌اش مطبوع طبع آنان قرار گرفته و از همان‌شب مهر نویسندگی بر سرنوشت او زده می‌شود.

دهباشی می‌گوید وقتی بعد از چند دهه به همان آدرس مجله کاوه در آلمان می‌رود، می‌بیند نه‌تنها خیابان هنوز پابرجاست، بلکه آپارتمان هم هنوز وجود دارد، با پلاک یادبود بر دیوار خانه.
فرهنگ این‌گونه تداوم پیدا می‌کند.


سخنرانی علی دهباشی در شب محمدعلی جمالزاده
*امروز یاد روز اوست.
🍁🍁
🤟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟꙰҈҈꙰꙰҈҈꙰꙰҈꙰҈꙰꙰҈҈꙰҈҈҈꙰҈҈҈꙰꙰꙰꙰꙰꙰꙰҈҈҈҈҈҈꙰҈҈҈꙰꙰꙰꙰꙰҈꙰꙰꙰҈҈҈꙰҈҈҈꙰҈🌿@negareshe10⚘꯭꯭꯭🦅*
*🎀⃝⃡🍃🎀⃝⃡🍃🎀⃝⃡🍃🎀⃝⃡🍃🎀⃝⃡🍃*

نگارش دهم تا دوازدهم

07 Nov, 07:20


#نامه‌نگاری

«وقتی آدم قلبش را سرد احساس می‌کند بهتر است خاموش باشد. تو تنها کسی هستی که امروز دوست دارم برایش بنویسم. اما باز هم دلیل نمی‌شود. از طرفی بد هم نیست. تا امروز بهترین خصوصیاتم را دیده‌ای و دوست داشته‌ای. شاید این اسمش دوست داشتن نباشد. شاید دوست داشتنت واقعی نباشد مگر وقتی که مرا با تمام ضعف‌ها و خطاهایم دوست بداری. اما تا کی؟ سخت شکوهمند اما هولناک است که باید یکدیگر را وقت مخاطره و تردید هم دوست بداریم، در قعر دنیایی که فرو می‌پاشد و در تاریخی که زندگی انسان پشیزی نمی‌ارزد.

بخشی از نامه‌های عاشقانه آلبر کامو به ماریا کاسارس.


#نامه‌نگاری

«می‌نویسی که جنگ لهت کرده، که دلت می‌خواهد بمیری...نامه‌ات را می‌خوانم و درکت می‌کنم...ما هرگز پیش از این، چنین یکپارچه به دست نابودی سپرده نشده بودیم. من تو را می‌فهمم اما از آنجا به بعدش که می‌خواهی زندگی‌ات را بر بنیان این یأس قرار دهی و یا پشت نفرتت سنگر بگیری، دیگر با تو موافق نیستم...»


آلبر‌ کامو / نامه به یکی از دوستانش، در آغاز جنگ جهانی

#نامه‌نگاری
‏از تو، چنان رنجی به من رسیده که هرگز انتظارش را از هیچ جنبنده‌ای نداشتم. حتی امروز، فکرت در ذهنم با رنج آمیخته است. اما با تمام این مرارت‌ها، صورتت برای من هنوز خوشبختی‌ست، خود زندگی‌ست.

#آلبر_کامو / نامه به ماریا کاسارس
🍁🍁
🤟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟꙰҈҈꙰꙰҈҈꙰꙰҈꙰҈꙰꙰҈҈꙰҈҈҈꙰҈҈҈꙰꙰꙰꙰꙰꙰꙰҈҈҈҈҈҈꙰҈҈҈꙰꙰꙰꙰꙰҈꙰꙰꙰҈҈҈꙰҈҈҈꙰҈🌿@negareshe10⚘꯭꯭꯭🦅*
*🎀⃝⃡🍃🎀⃝⃡🍃🎀⃝⃡🍃🎀⃝⃡🍃🎀⃝⃡🍃*

نگارش دهم تا دوازدهم

07 Nov, 07:02


‍ گاهی صبح‌ها در پیچ یک کوچه شبنمی دلپذیر بر قلب فرو می‌افتد و تبخیر می‌شود، اما طراوت آن درقلب باقی می‌ماند واین همان چیزی است که قلب انسان همیشه به آن نیاز دارد.
#آلبرکامو
از‌کتاب تابستان
برگردان بنفشه فریس آبادی

زاد روز
#آلبرکامو
برنده جایزه ادبی نوبل و ازنویسندگان بزرگ در مکتب رئالیسم و خالق کتاب بیگانه


#موسیقی
#بی‌کلام
*خاص نگارش و نوشتن
🍁🍁
🤟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟꙰҈҈꙰꙰҈҈꙰꙰҈꙰҈꙰꙰҈҈꙰҈҈҈꙰҈҈҈꙰꙰꙰꙰꙰꙰꙰҈҈҈҈҈҈꙰҈҈҈꙰꙰꙰꙰꙰҈꙰꙰꙰҈҈҈꙰҈҈҈꙰҈🌿@negareshe10⚘꯭꯭꯭🦅*
*🎀⃝⃡🍃🎀⃝⃡🍃🎀⃝⃡🍃🎀⃝⃡🍃🎀⃝⃡🍃*

نگارش دهم تا دوازدهم

06 Nov, 18:50


#نامه‌نگاری


امیدوارم که این دوستی باعث اذیت هیچ کدام‌مان نباشد. چرا باید دوست‌داشتن باعث بدبختی بشود؟
من این را هیچ‌وقت نفهمیده‌ام.
اگر دوست‌داشتن باعث بدبختی است پس دیگر چه چیز خوشبختی می‌آورد؟
من شخصاً وقتی احساس کرده‌ام که دوست داشتن یک نفر دارد باعث ناراحتی من می‌شود، فوراً فهمیده‌ام که در حقیقت دوستی مابینمان نیست و دارم خودم را گول می‌زنم و همیشه هم توانسته‌ام آن را قطع کنم.
این‌جور دوستی اگر من به آن خاتمه ندهم مسلماً خود‌به‌خود از بین خواهد رفت.


#پوری‌سلطانی
نامه به شاهرخ مسکوب

🍁🍁
🤟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟꙰҈҈꙰꙰҈҈꙰꙰҈꙰҈꙰꙰҈҈꙰҈҈҈꙰҈҈҈꙰꙰꙰꙰꙰꙰꙰҈҈҈҈҈҈꙰҈҈҈꙰꙰꙰꙰꙰҈꙰꙰꙰҈҈҈꙰҈҈҈꙰҈🌿@negareshe10⚘꯭꯭꯭🦅*
*🎀⃝⃡🍃🎀⃝⃡🍃🎀⃝⃡🍃🎀⃝⃡🍃🎀⃝⃡🍃*

نگارش دهم تا دوازدهم

06 Nov, 18:42


‍ در زندگی‌ام سختی‌هایی را تحمل کردم که پیش از واقعه گمان نداشتم بتوانم.
حتی بعدها باور نکردم که در آن ماجرا تاب آوردم.
انسان خودش را نمی‌شناسد، خصوصاً قدرت‌هایش را.

#معین_دهاز
#موسیقی
#بی‌کلام
*خاص نگارش و نوشتن
🍁🍁
🤟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟꙰҈҈꙰꙰҈҈꙰꙰҈꙰҈꙰꙰҈҈꙰҈҈҈꙰҈҈҈꙰꙰꙰꙰꙰꙰꙰҈҈҈҈҈҈꙰҈҈҈꙰꙰꙰꙰꙰҈꙰꙰꙰҈҈҈꙰҈҈҈꙰҈🌿@negareshe10⚘꯭꯭꯭🦅*
*🎀⃝⃡🍃🎀⃝⃡🍃🎀⃝⃡🍃🎀⃝⃡🍃🎀⃝⃡🍃*

نگارش دهم تا دوازدهم

06 Nov, 15:01


.
"تقدیر از باز نشسته"


سرکار خانم / جناب آقای …

بدینوسیله از جنابعالی به علت اینکه متعهدانه و متخصصانه در طی سال‌ها همکاری با این .......

جهت توسعه و پیشرفت آن تلاش نموده‌اید و با دقت نظر در کم و کیف امور به نحو احسن، در جهت ترقی و ابقای اهداف شایسته آن همت گمارده‌اید، نهایت تشکر و تقدیر به عمل می‌آید.


از خداوند متعال خواهانیم که گام‌های بعدی‌تان را نیز قرین پویایی و پایایی بدارد.

با تقدیم مراتب تقدیر


#سنایی
🌾

🤟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟꙰҈҈꙰꙰҈҈꙰꙰҈꙰҈꙰꙰҈҈꙰҈҈҈꙰҈҈҈꙰꙰꙰꙰꙰꙰꙰҈҈҈҈҈҈꙰҈҈҈꙰꙰꙰꙰꙰҈꙰꙰꙰҈҈҈꙰҈҈҈꙰҈🌿@negareshe10⚘꯭꯭꯭🦅*
*🎀⃝⃡🍃🎀⃝⃡🍃🎀⃝⃡🍃🎀⃝⃡🍃🎀⃝⃡🍃*

نگارش دهم تا دوازدهم

06 Nov, 15:01


.
جناب آقای/سرکار خانم …..
دبیر با تدبیر

باسلام چه آرام بر منبر سخن تکیه می زنی تا شهابِ ثاقبِ سخن را به سمت اهریمن سکوت و رخوت نشانه کنی،

جواهر کلامت را بر لایه های تاریکی پاشاندی تا معرفت بگسترانی و رنگ رنگ بهار را هدیه کنی.

تو بهار مکرری که با حضور حیات بخش خویش زمستان مکدُر را پایان میدهی،
به سخن که می ایستی پنجره ای از امید می گشایی.

دغدغه ات همیشه این است که حیاتِ آسمانی،بر مدارِ کرامت انسانی بچرخد و شناختِ خالق و خدمت به مخلوق بگردد.

در عظمت یاد تو چه یادکردی عزیزتر و آسمانی تر از این دُر گرانقدر که از منبع فیض کلام، پیامبرِ پیام و عُصاره ی دل و جان عالَم، مقصد آفرینش و مقصود گزینش، اول انبیا در رتبتِ رایت و آخر ایشان در روایتِ رسالت، نبیِ هدی؛ محمد مصطفی (ص) فرو تراویده که : "اِنّی بُعثتُ مُعلِّماً" ...

بدینوسیله از تلاش و تکاپویِ خالصانه شما در انجام مطلوب وظیفه سنگین خویش در سنگرِ سترگِ تعلیم و تربیت، صمیمانه تقدیر و تشکر می نماییم.

امید است همچنان شاهد پرش و پیروزی هایِ پی درپی آنچنان، باشیم.

#سنایی

🌾


🤟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟꙰҈҈꙰꙰҈҈꙰꙰҈꙰҈꙰꙰҈҈꙰҈҈҈꙰҈҈҈꙰꙰꙰꙰꙰꙰꙰҈҈҈҈҈҈꙰҈҈҈꙰꙰꙰꙰꙰҈꙰꙰꙰҈҈҈꙰҈҈҈꙰҈🌿@negareshe10⚘꯭꯭꯭🦅*
*🎀⃝⃡🍃🎀⃝⃡🍃🎀⃝⃡🍃🎀⃝⃡🍃🎀⃝⃡🍃*

نگارش دهم تا دوازدهم

06 Nov, 14:51


#نامه‌نگاری
#رسمی


"درخواست دبیر، جهت تشویق دانش‌آموز"

مدیریت مدبر
و معاونت معزز آموزشگاه....

   توقیرا به محضر منورتان معروض می‌دارد که تحسین و تحریض در طول قدمت تعلیم، موثرترین و موجه‌ترین ابزار برای توسعه اندیشه و ترقی افکارِ افراد بوده است.

  اینک که دانش آموز........... پیشرفت همه جانبه در همه زوایای دانش قرآنی و علوم نقلی و عقلی دارد، جهت ارتقای واسعه و استبقای واقعه، شایسته و بایسته است به زیبنده‌ترین وجه ممکن تشویق شود تا هم، پایه‌ی افزونی انگیزه خودشان شده و هم، مایه‌ی انگیزشِ سایر دانش‌آموزان گردد.

   امیدست که مساعدت‌های ملزوم،
   در این خصوص را مبذول فرمایید.


                         با امتنان از اهتمام


#سنایی
🌾

🤟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟꙰҈҈꙰꙰҈҈꙰꙰҈꙰҈꙰꙰҈҈꙰҈҈҈꙰҈҈҈꙰꙰꙰꙰꙰꙰꙰҈҈҈҈҈҈꙰҈҈҈꙰꙰꙰꙰꙰҈꙰꙰꙰҈҈҈꙰҈҈҈꙰҈🌿@negareshe10⚘꯭꯭꯭🦅*
*🎀⃝⃡🍃🎀⃝⃡🍃🎀⃝⃡🍃🎀⃝⃡🍃🎀⃝⃡🍃*

نگارش دهم تا دوازدهم

06 Nov, 14:51


#نامه‌نگاری
#رسمی
#تقدیرنامه



"تقدیر از دانش‌آموز"

  به گیتی بهتر از دانشوری نیست
جز دانش به گیتی مهتری نیست

دانش‌آموز ارجمند........


   توقیرا کسب مقام ... آزمون‌های نوبت اول سال تحصیلی.......‌ را به شما و خانواده‌ی بزرگوارتان، تبریک و تهنیت گفته و امیدست همچنان از فخر آفرینان این مرز و بوم بوده و همواره پله‌های صعود بر نردبانِ توفیق و ترقی را پیموده تا به پشت بام خوشبختی نایل شوید.

  لذا توفیقات ماخوذ را ارج می‌نهیم امیدواریم که مجهز به هردو بال دین و دانش، مدال جلوه‌گریِ آسمان اندیشه را مستدام به گردن داشته باشید.


                                ادب نفس‌تان
                                  افزون باد


#سنایی
🌾

🤟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟꙰҈҈꙰꙰҈҈꙰꙰҈꙰҈꙰꙰҈҈꙰҈҈҈꙰҈҈҈꙰꙰꙰꙰꙰꙰꙰҈҈҈҈҈҈꙰҈҈҈꙰꙰꙰꙰꙰҈꙰꙰꙰҈҈҈꙰҈҈҈꙰҈🌿@negareshe10⚘꯭꯭꯭🦅*
*🎀⃝⃡🍃🎀⃝⃡🍃🎀⃝⃡🍃🎀⃝⃡🍃🎀⃝⃡🍃*

نگارش دهم تا دوازدهم

06 Nov, 14:51


#نامه‌نگاری
#رسمی
#تقدیرنامه


"تقدیر از طبیب"



      با عرض سلام و ادب و ارادت و احترام به محضر منور تان


    عنایت و حمایت حضرت حق، شما را معمارو مفتاحِ شفای بندگان نمود.

    و عطایِ حیاتِ مجدد را پروردگار، به دستان معجزه‌آسایتان، اعطا نمود تا مهرورزی‌تان مایه بهروزی‌مان باشد.

     امیدوارم اختر دانش‌تان، پیوسته بر جسم و جان بیماران‌تان بتابد.

     الحق که شما و امثال شما، مایه افتخار بقراط و ابن سینا هستید.
   خدای رازی، از شما راضی

   روز پزشک بر همه پزشکان مبارک.
سرافراز باد نام و یاد پزشکانی که بر کوه کرونا صعود کردند...

 

عزت تان تابنده
عمرتان پاینده


"سنایی"
🌾

🤟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟꙰҈҈꙰꙰҈҈꙰꙰҈꙰҈꙰꙰҈҈꙰҈҈҈꙰҈҈҈꙰꙰꙰꙰꙰꙰꙰҈҈҈҈҈҈꙰҈҈҈꙰꙰꙰꙰꙰҈꙰꙰꙰҈҈҈꙰҈҈҈꙰҈🌿@negareshe10⚘꯭꯭꯭🦅*
*🎀⃝⃡🍃🎀⃝⃡🍃🎀⃝⃡🍃🎀⃝⃡🍃🎀⃝⃡🍃*

نگارش دهم تا دوازدهم

06 Nov, 14:51


#نامه‌نگاری
#رسمی
#تسلیت

.
🌑🌑🌑

*انا لله و انا الیه راجعون*

"تدبیر در برابر تقدیر ناتوان ست"


گفتی تا شقایق هست زندگی باید کرد
شقایق هستو تو نیستی،  چه باید کرد

  
    تاثر و تاسف درگذشت عزیز سفر کرده؛ "دکتر سروش کلانتری" خاطر همه ی ما را حزین و غمین نمود.

   سفرِ استاد باسواد بسیار ناگوارست!
هنرنمایی او گذشته از اتمام طبابت،
در میدان معرفت و متانت، بود.
از غواصی دریای مودت و محبت ایشان است که خانواده و ابوی ارجمند وی شهری را شانه به شانه خویش می بیند.
امشب آسمان اشنو از تار ترین، شب های تاریخ اشنو ست.

   وارسته ای که در دوره عمر و حیات، دلی از وی نرنجید...

    شایسته ای که اهالی منطقه،
یکدل و یک زبان، برای فراقش درد و دریغ، سر میدهند و از ته دل برایش آمرزش و استرحام، طلب میدارند...

     بایسته ای که،
همت بزرگ و معیتِ سِترگ شان در مسیر ابریشمِ نسیم، دست نوازشی بر سر همه ی همسالان و همشهریانش بود.

     چه تلخ ست برای بخاک سپردن آرزوها راهیِ تلاوت تابوت شد!

     بهار فرحناک زندگی را خزانی ماتم زده در کمین نشست...

  از خداوند یکتا،
ترفیع درجات در بهشت اعلا
و تصعید علوات، در رحمت بی همتا،
خواستارم.

     امید آنکه  ایزد منان متوفی را مغفرت، و مصاب را مصابرت، عطا
فرماید.

"از شمار دو چشم، یک تن کم
وز شمار معرفت،هزاران بیش"



#امین_سنایی
.


ـــــــــــــــــــــــــــــــــ

🤟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟꙰҈҈꙰꙰҈҈꙰꙰҈꙰҈꙰꙰҈҈꙰҈҈҈꙰҈҈҈꙰꙰꙰꙰꙰꙰꙰҈҈҈҈҈҈꙰҈҈҈꙰꙰꙰꙰꙰҈꙰꙰꙰҈҈҈꙰҈҈҈꙰҈🌿@negareshe10⚘꯭꯭꯭🦅*
*🎀⃝⃡🍃🎀⃝⃡🍃🎀⃝⃡🍃🎀⃝⃡🍃🎀⃝⃡🍃*

نگارش دهم تا دوازدهم

06 Nov, 14:41


#نامه‌نگاری
#رسمی
#تقدیرنامه


سرکار خانم دکتر/جناب اقای دکتر……………………….

از اینکه با سعه‌ی صدر، حس نوع دوستی و حسن خلق و به پشتوانه‌ی دانش روز با همت، حمیت و تلاش جدی و با توجه به شرایط بسیار سخت و صعب، ضعفِ
بیمار ما را تیمار نمودید، تمام تقدیرم را تقدیم می‌دارم...

درود و دعای ما، بیمه و بدرقه‌ی راهتان


به قلم:
#محمدامین_سنایی

🌾


🤟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟꙰҈҈꙰꙰҈҈꙰꙰҈꙰҈꙰꙰҈҈꙰҈҈҈꙰҈҈҈꙰꙰꙰꙰꙰꙰꙰҈҈҈҈҈҈꙰҈҈҈꙰꙰꙰꙰꙰҈꙰꙰꙰҈҈҈꙰҈҈҈꙰҈🌿@negareshe10⚘꯭꯭꯭🦅*
*🎀⃝⃡🍃🎀⃝⃡🍃🎀⃝⃡🍃🎀⃝⃡🍃🎀⃝⃡🍃*

نگارش دهم تا دوازدهم

06 Nov, 14:41


#نامه‌نگاری
#رسمی
#تقدیرنامه


"تقدیر از استاد دانشگاه"


استاد گرامی جناب آقای / سرکار خانم …...

با سلام و ادای ادب و ارادت و احترام به محضر منور و معزز تان و با آرزوی سعادت و سیادت و سلامتی

دلسوزی، تلاش و کوشش حضرت‌عالی در تعلیم و تربیت، انتقال معلومات و تجربیات ارزشمند در کنار برقراری رابطه صمیمی و دوستانه با دانشجویان و ایجاد فضایی دلنشین برای کسب علم و دانش و درک شرایط دانشجویان حقیقتاً قابل ستایش است.

این جانب بر خود وظیفه می‌دانم که در کسوت شاگردی از زحمات و خدمات ارزشمند شما استاد گرانقدر تقدیر و تشکر نمایم.

از خداوند متعال برایتان سلامتی، موفقیت و همواره یاد دادن را مسئلت دارم.

دانش‌آموز دیروز، امروز و فردا
ارادتمند شما.....


به قلم:
#محمدامین_سنایی

🌾

..... 

🤟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟꙰҈҈꙰꙰҈҈꙰꙰҈꙰҈꙰꙰҈҈꙰҈҈҈꙰҈҈҈꙰꙰꙰꙰꙰꙰꙰҈҈҈҈҈҈꙰҈҈҈꙰꙰꙰꙰꙰҈꙰꙰꙰҈҈҈꙰҈҈҈꙰҈🌿@negareshe10⚘꯭꯭꯭🦅*
*🎀⃝⃡🍃🎀⃝⃡🍃🎀⃝⃡🍃🎀⃝⃡🍃🎀⃝⃡🍃*

نگارش دهم تا دوازدهم

06 Nov, 14:41


#نامه‌نگاری
#رسمی
#تقدیرنامه


"انجمن ارجمند اولیا و مربیان"

آموزشگاه....

تلاش و تکاپوی خالصانه و صادقانه شما آینه وظیفه شناسی و پژواکِ پروانه‌وارِ دلسوزی و دانایی‌ست.

به‌دینوسیله با اهدای این لوح مراتب قدردانی و سپاس خود را از بذل تمامی کِشش و کوشش های مجدانه‌ی جنابعالی و همکاری و همدلی و همفکری‌های صمیمانه‌ای را که با مجموعه تعلیم و تربیت ابراز نموده‌اید و نیز به پاسِ بذل تمامی مساعدت و مساعی بی‌شائبه‌تان، ابراز می‌نماییم.

از درگاه ایزد منان توفیق و تندرستی توام با روزگاری خوش و خرم،
همراه با سعادت و سیادت برای شما آرزومندیم.


مدیر آموزشگاه.....


به قلم:
#محمدامین_سنایی
🌾

🤟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟꙰҈҈꙰꙰҈҈꙰꙰҈꙰҈꙰꙰҈҈꙰҈҈҈꙰҈҈҈꙰꙰꙰꙰꙰꙰꙰҈҈҈҈҈҈꙰҈҈҈꙰꙰꙰꙰꙰҈꙰꙰꙰҈҈҈꙰҈҈҈꙰҈🌿@negareshe10⚘꯭꯭꯭🦅*
*🎀⃝⃡🍃🎀⃝⃡🍃🎀⃝⃡🍃🎀⃝⃡🍃🎀⃝⃡🍃*

نگارش دهم تا دوازدهم

06 Nov, 08:09


رابطه سالم


همه ما  آدمها احتیاج داریم که احساس کنیم دوستمون دارند. به کسی نیاز داریم که مارا ببیند. بهتر از آنچه خودمون می‌بینیم. در رابطه‌ای نباشیم که  احساس تنهایی و بی‌نیازی کنیم. با کسی که یک روز هست یک روز نیست.
بلوغ عاطفی نشان سلامت رابطه است.
در رابطه یک آدم کاملا بالغ با یک آدم نابالغ میتونه رابطه را به سمت بهبودی بکشونه.
دو آدم بالغ در کنار هم یا رو به بهبودی می‌روند یا کمتر می‌تونند اثر تخریبی داشته باشند.
مشکل آدمهایی هستندکه دو تا نابالغ میخواهند همدیگر را به بلوغ برسونند.
در هر رابطه‌ایی چه پارتنر چه زناشویی خیلی مهمه ما نسبت به درجه بلوغ‌مان آگاهی داشته باشیم. آدم‌های بالغ باهم حرف می‌زنند. یعنی تو رابطه احساس امنیت هست. یه آدم بالغ وقتی بهم می‌ریزه و رفتار عجیب غریب از خودش سر میزنه به درمانگر مراجعه میکند. از او سوال می‌کند چرا بهم ریخته. برای درمان خودش اقدام میکند.
چیز‌هایی که ما زمانی از خدا طلب می‌کردیم، امروز در دنیا همه را از یک نفر طلب می‌کنیم و این فشار بزرگی‌ست. برای طرف مقابل.تعریف رابطه سالم داشتن تغییر کرده است. یک آدم خود ساخته وقتی بهم می‌ریزد ، گریه می‌کند. نفس عمیق می‌کشد. مدیتیشن می‌کند. پیاده‌روی می‌کند‌. هرکاری که خود را آرام کند. از طرف مقابل هم کمک می‌گیرد. کسی که به بلوغ نرسیده وقتی بهم می‌ریزد به همه زنگ می‌زند درخواست کمک دارد. بی‌قراری می‌کند. گریه می‌کتد. از همه توقع دارد. از همه نارحت می‌شود. از طرف مقابل ناراحت می‌شود. این یعنی آدم بالغ و خودساخته‌ای نیست. پس نقش خودمان در زندگی و رشد فردی چیست.
در زمان‌های قدیم ما مادربزرگ یا پدربزرگی داشتیم که به ما کمک می‌کرد. دوستانی در همسایگی که میشد باآنها درد ودل کرد. خاله یا عمه‌ای قابل اعتماد بود. این‌ها تراپی رایگان بود.
گاهی باید به طبیعت رفت. از خدا، کائنات، هستی،  یا هرچه شما اسمش را می‌گذارید متوسل شد. دل را گرم کرد.


حافظ میگه:
"سالها دل طلب جام‌جم از ما می‌کرد
آنچه خود داشت ز بیگانه تمنا می‌کرد.
گوهری کز صدفِ کون و مکان بیرون است
طلب از گمشدگانِ لبِ دریا می‌کرد"


ما هرکه را می‌بینیم خودش گم‌شده دارد.
ما مدام از دیگران طلب حال خوب داریم.
برای خودمان و حال خوبمان کاری نمی‌کنیم.
امروز در دنیای بمب‌باران اطلاعات و رقابت‌ها زندگی می‌کنیم.در دنیای اضطراب‌ها، هرکسی دنبال این است کسی بیاید ما را تحسین کند. قربان صدقه ما برود. ما را آرام کند. از کجا باید این آدم را پیدا کنیم. اگر که خودش دچار این اضطراب بود چه.
پیام روان‌شناسان مطرح در دنیا این است : بپذیریم همه مشکلاتی داریم. این مشکلات زمانی کمتر می‌شود که باهم مهربان باشیم. ما همیشه امن‌تریم وقتی کنار همدیگر هستیم.
اول و آخر در رابطه اینه که آن آدم چقدر امنه


#مریم_سلیمانی
دکتر نهضت فرنودی


🤟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟꙰҈҈꙰꙰҈҈꙰꙰҈꙰҈꙰꙰҈҈꙰҈҈҈꙰҈҈҈꙰꙰꙰꙰꙰꙰꙰҈҈҈҈҈҈꙰҈҈҈꙰꙰꙰꙰꙰҈꙰꙰꙰҈҈҈꙰҈҈҈꙰҈🌿@negareshe10⚘꯭꯭꯭🦅*
*🎀⃝⃡🍃🎀⃝⃡🍃🎀⃝⃡🍃🎀⃝⃡🍃🎀⃝⃡🍃*

نگارش دهم تا دوازدهم

25 Oct, 18:40


💎فولدری پر از فیلم‌های آموزشی، مقاله و ابزارهای مورد نیاز.
این فولدر کلی ویدئو و فایل‌های آموزشی در حوزه‌های مختلف روانشناسی داره و کلی اطلاعات مفید و فرصت‌های شغلی بهتون میده

فقط کافیه دکمه‌ی ADD رو بزنید و این فولدر تخصصی رو در تلگرام خود ذخیره کنی 👇

https://t.me/addlist/eCCdHj4h47ZiYmU0

معرفی کانال ویژه امشب:

سه سوته پایان‌نامه و مقالتو تموم کن😍👇
https://t.me/+0Bge7TwsPH84MWI0

نگارش دهم تا دوازدهم

25 Oct, 07:15


#خاطره‌نگاری


نخستین بوسه...

اولین بار که پایم به مدرسه باز شد،
کمتر از 6 سال سن داشتم و جثه‌ام خرد بود...
مأمور سپاه‌بهداشت به مادرم گفت :
"این بچه سوء تغذیه دارد".
هیچوقت نفهمیدم چرا مادرم آن جمله را تا مدتها برای دیگران نقل میکرد...
آنوقتها مهدکودک و پیش‌دبستانی در روستا نبود و دانش‌آموزان غیررسمی به نام "مستمع آزاد" در کلاس اول می‌نشستند....

جایم آخر کلاس و هم نیمکتی‌ام "سکینه"؛
دختری از فامیل پدری‌ام و همسایه دیوار به دیوارمان بود که جثه‌ای درشت و حرکاتی کُـند داشت.‌..
بعدها فهمیدم که محصول زایمانی سخت و مبتلای "فلج مغزی" بوده است....
هر دوتایمان به حسابِ آموزگار و دانش‌آموزان دیگر نمی‌آمدیم و سرمان بکار خودمان بود....

کار من این بود که دست سکینه را بگیرم تا بتواند حروف را بسختی بر کاغذ بنویسد...
شبها با مادرم به خانه آنها میرفتیم.
مادر او و مادر من در کنار چاله‌ای پر از آتش مرکبات، قلیان میکشیدند و ما، در گوشه‌ای به درس و مشقمان مشغول میشدیم....
در اتاقی با دیوارهای خشتی، سقفی چوبی و دوداندود و دری ساخته شده از حلبی و چوب که اغلب اوقات گوساله یا بزغاله‌ای هم در گوشه دیگر آن همزیست اهالی خانه بود و خوراکمان سیب‌زمینی آب پز؛
سیمای "فقر مطلق"....!!!

پاییز به آخر نرسیده؛ سکینه، خزان شد...😰
کالبد بی‌جانش را پیچیده در پتو بر تخته گذاشتند.
قدّش بلندتر شده بود. 
گرگ‌ و میش یکی از آخرین غروب‌های آذرماه بود و این بیخودترین نامی است که بر این ماه سرد و بی"آذر" گذاشته‌اند...
در پیش چشمان وحشت‌زده و مغموم من و در میان شیون و ضجه‌های جانخراش زنانی که صورتشان را به ناخن خراشیده بودند، مردان دِه، تخته را بر دوش گذاشتند و بردند تا او را در "جوار خفتگان بی آزار" به خاک بسپارند....

سکینه که رفت من هم دل و دماغی برایم نماند؛
مدرسه را رها کردم.
سال بعد که به سنّ  مدرسه رسیدم،
هنوز جثه‌ام ریز بود.
با این تصور که هنوز "مستمع آزاد" هستم،
من را بر روی نیمکت آخر کلاس نشاندند.

آموزگارمان خانم معلّمی بود تازه‌کار که از دانشسرای عشایری آمده بود.
نامش"ثریّـا"،
هم نوجوان بود و هم نوعروس؛
در لباس‌های رنگین عشایری چون طاووسی خوش خط و خال رخ‌نمایی میکرد و صورت شادابش در میانه شبستان چارقد و لچک و طرّه زلف‌های سیاهش چون "خوشه پروین" میدرخشید....

دبستانهای آموزش و پرورش در روستا هنوز زیر سایه تعلیمات عشایری کار میکردند.
خود، از عشایر بودند و دست‌پرورده‌‌ی آن عشایرزاده‌ی دانشمند (قاسم صادقی)، که دلبسته طبیعت بود و عاشق زندگی،
زان‌رو به شاگردانش دستور داده بود که با لباس خودشان بر سر کلاس بروند.

لباس پر نقش و نگار آنها با الهام از طبیعتی که در آن میزیستند، داستانی از نقش خیال بود بر قامت آن فرشتگان "عشق" و "آگاهی" و امید بخش "زندگی" و "نشاط"...
و آنها نیز چه خوب درس استاد را در گوش شاگردان زمزمه میکردند.
چه پرشور اما بی‌توقع، آموخته‌هایشان را در جانِ ما میریختند تا ثابت کنند که معلّمی کردن و "آموختن" تنها به"عشق" میسّر می‌شود نه به "مزد"....

پاییز و زمستان گذشت و بهار از راه رسید.
دانش آموز رسمی، نشسته بر آخرین نیمکت،
خاموش و منتظر،
نام "مستمع آزاد" را بر خود میکشید.
تعطیلات نوروز که تمام شد آموزگار پرسیدن آغاز کرد.
گویی همه درس‌ها در 14 روز تعطیلی از کلّه‌ها پریده بود.
کسی جواب نداد.
آموزگار دوباره پرسید.
با ترس از شنیدن جواب "نـه" دست بلند کردم و گفتم :

- خانم اجازه....!!!
- مگر بلدی....؟
- خانم اجازه بله...!!!
- بفرما...!!

برای نخستین مواجهه رسمی با تخته‌سیاه به پیش تاختم.
قامتم به تخته‌سیاه نمیرسید.
خانم، با بزرگواری و مهربانی یا شاید ترحّم و دلسوزی، چهارپایه‌‌ای زیر پایم گذاشت و من مسلّط و چابک، سراسر میدان فراخ "تخته سیاه " را یک تنه، با سلاح " گچ سفید" و رگبار "کلمه"ها فتح کردم.....

آموزگارم جیغی کشید و سرخ شد.
از خوشحالی بود یا شرم از بی‌توجهی؛ نمیدانم.
هرچه بود
متواضعانه خم شد،
مرا بغل کرد و بوسید...

مهربانی او در میان امواج عطرآگین گردن آویز میخک دوچندان بر من نشست...🥰
بی‌درنگ مرا بر نیمکت اول نشاند و دفتری از وسایل شخصی خود به من هدیه داد.
همان‌سال شاگرد اول شدم و سالهای دیگر هم.

امروز در گذر از میانسالی با خود می‌اندیشم اگر در زندگی توفیقی داشته‌ام و اگر از "انسانیت" چیزی بر جان من نشسته باشد به اعجاز آن "مهربانی بی دریغ" و آن نخستین "بوسه آموزگار" بوده است.....

✍🏻 دکتر سهراب صادقی
فوق تخصص مغز و اعصاب


🤟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟꙰҈҈꙰꙰҈҈꙰꙰҈꙰҈꙰꙰҈҈꙰҈҈҈꙰҈҈҈꙰꙰꙰꙰꙰꙰꙰҈҈҈҈҈҈꙰҈҈҈꙰꙰꙰꙰꙰҈꙰꙰꙰҈҈҈꙰҈҈҈꙰҈🌿@negareshe10⚘꯭꯭꯭🦅*
*🎀⃝⃡🍃🎀⃝⃡🍃🎀⃝⃡🍃🎀⃝⃡🍃🎀⃝⃡🍃*

نگارش دهم تا دوازدهم

24 Oct, 07:40


#درسنامه
#نگارش_دوازدهم
جواب فعالیت‌ها، کارگاه نوشتن، شعرگردانی و ...

🤟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟꙰҈҈꙰꙰҈҈꙰꙰҈꙰҈꙰꙰҈҈꙰҈҈҈꙰҈҈҈꙰꙰꙰꙰꙰꙰꙰҈҈҈҈҈҈꙰҈҈҈꙰꙰꙰꙰꙰҈꙰꙰꙰҈҈҈꙰҈҈҈꙰҈🌿@negareshe10⚘꯭꯭꯭🦅*
*🎀⃝⃡🍃🎀⃝⃡🍃🎀⃝⃡🍃🎀⃝⃡🍃🎀⃝⃡🍃*

نگارش دهم تا دوازدهم

24 Oct, 07:33


#درباره_نوشتن


آن که می گوید  برای مردم مینویسم راست نمی گوید. آن که می گوید برای معشوقم می نویسم راست نمی گوید. عاشق برای رهایی از حال خود، از بیقراری خود می نویسد و منت بر کسی ندارد. او برای پاسخ به عشق درونی خودش می نویسد که نهایتا برای معشوق هم می شود. کسی که برای مردم می نویسد، باید به حدی از مردم دوستی برسد که غیر از این نتواند کاری بکند، و این ربطی به مردم ندارد که سرشان منت بگذارد... پس از استعداد شاعری، فقط دانش و صمیمیت شرط است و لاغیر. مگر شعر عاشقانهٔ متوسط در این مملکت کم گفته اند؟ چرا فقط فریدون مشیری می ماند؟ برای این که در شعر او صمیمیت هست. شعر او صمیمانه، احساسات و نیازهای آنها را برآورده میکند .

بدترین هنرمندان کسانی هستند که تصمیم می گیرند چگونه بنویسند و یا شعر بگویند.

             #استادشمس‌لنگرودی
      (بازتاب زندگی ناتمام، ص۵۰)
🍁🍁
🤟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟꙰҈҈꙰꙰҈҈꙰꙰҈꙰҈꙰꙰҈҈꙰҈҈҈꙰҈҈҈꙰꙰꙰꙰꙰꙰꙰҈҈҈҈҈҈꙰҈҈҈꙰꙰꙰꙰꙰҈꙰꙰꙰҈҈҈꙰҈҈҈꙰҈🌿@negareshe10⚘꯭꯭꯭🦅*
*🎀⃝⃡🍃🎀⃝⃡🍃🎀⃝⃡🍃🎀⃝⃡🍃🎀⃝⃡🍃*

نگارش دهم تا دوازدهم

24 Oct, 07:23


‍ چو شیر از بیشه بیرون آی و
                        پا در راه فرصت باش
گریزان شو ز نومیدی
                   رها کن خواب خرگوشی
فروغ صبح بهروزی
                    به دست آسان نمی‌افتد
تو هم سهمی از آن داری
                   به میزانی که می‌کوشی

#فریدون‌مشیری

صبحتان پرفروغ ،بهروزی وپیروزی ،همسایه دیواربه دیوارتان باد

#موسیقی
#بی‌کلام
*خاص نگارش ونوشتن
🍁🍁
🤟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟꙰҈҈꙰꙰҈҈꙰꙰҈꙰҈꙰꙰҈҈꙰҈҈҈꙰҈҈҈꙰꙰꙰꙰꙰꙰꙰҈҈҈҈҈҈꙰҈҈҈꙰꙰꙰꙰꙰҈꙰꙰꙰҈҈҈꙰҈҈҈꙰҈🌿*
*🦅꯭꯭꯭꯭꯭꯭꯭꯭꯭꯭꯭꯭꯭꯭꯭꯭꯭꯭꯭꯭꯭꯭꯭꯭꯭꯭꯭꯭꯭꯭꯭‌꯭꯭꯭꯭꯭꯭꯭꯭꯭꯭꯭꯭꯭꯭꯭꯭꯭꯭꯭꯭꯭꯭꯭꯭꯭꯭꯭꯭꯭꯭꯭꯭꯭꯭꯭꯭꯭꯭꯭꯭꯭꯭꯭꯭ٖٖٖٖٖٖٖ⚘꯭꯭꯭꯭꯭꯭꯭꯭@negareshe10⚘꯭꯭꯭꯭꯭🦅*
*🎀⃝⃡🍃🎀⃝⃡🍃🎀⃝⃡🍃🎀⃝⃡🍃🎀⃝⃡🍃*

نگارش دهم تا دوازدهم

24 Oct, 06:42


لطیفه

یک مرد خسیس و طماع؛ گوسفندی را جهت ذبح کردن به حیاط خانه خود می آورد و قصاب را هم خبر می کند.
وقتی که قصاب می‌آید مرد خسیس به قصاب می‌گوید:
گوشت این گوسفند را منجمد می‌کنم تا به مرور استفاده کنم.
دل و جگرش را هم امشب کباب می‌کنم. از دنبه‌اش کلی روغن خواهم گرفت.کله و پاچه‌اش را فردا صبح بار می‌گذارم.
ازروده‌هایش نخ خواهم ساخت. سیراب و شیردانش را فردا عصر بار می‌گذارم.
از‌ پوست و پشمش یک زیرانداز نرم و راحت تهیه می کنم.

گوسفند زبان بسته که همین طور هاج و واج  به مرد خسیس می‌نگریست به زبان آمد و گفت:
صدایم را هم ضبط کن و بگذار به عنوان آهنگ گوشی همراهت!!!!!😊😊😊

#ناشناش


🤟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟꙰҈҈꙰꙰҈҈꙰꙰҈꙰҈꙰꙰҈҈꙰҈҈҈꙰҈҈҈꙰꙰꙰꙰꙰꙰꙰҈҈҈҈҈҈꙰҈҈҈꙰꙰꙰꙰꙰҈꙰꙰꙰҈҈҈꙰҈҈҈꙰҈🌿@negareshe10⚘꯭꯭꯭🦅*
*🎀⃝⃡🍃🎀⃝⃡🍃🎀⃝⃡🍃🎀⃝⃡🍃🎀⃝⃡🍃*

نگارش دهم تا دوازدهم

23 Oct, 16:39


#حکایت


هر شب یک داستان

امشب: شير بی‌سر و دم

از حکایات مثنوی مولانا

🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹

در شهر قزوين مردم عادت داشتند كه با سوزن بر پُشت و بازو و دست خود نقش‌هايي را رسم كنند, يا نامي بنويسند، يا شكل انسان و حيواني بكشند. كساني كه در اين كار مهارت داشتند «دلاك» ناميده مي‌شدند. دلاك , مركب را با سوزن در زير پوست بدن وارد مي‌كرد و تصويري مي‌كشيد كه هميشه روي تن مي‌ماند.
روزي يك پهلوان قزويني پيش دلاك رفت و گفت بر شانه‌ام عكس يك شير را رسم كن. پهلوان روي زمين دراز كشيد و دلاك سوزن را برداشت و شروع به نقش زدن كرد. اولين سوزن را كه در شانة پهلوان فرو كرد. پهلوان از درد داد كشيد و گفت: آي! مرا كشتي. دلاك گفت: خودت خواسته‌اي, بايد تحمل كني, پهلوان پرسيد: چه تصويري نقش مي‌كني؟ دلاك گفت: تو خودت خواستي كه نقش شير رسم كنم. پهلوان گفت از كدام اندام شير آغاز كردي؟ دلاك گفت: از دُم شير. پهلوان گفت, نفسم از درد بند آمد. دُم لازم نيست. دلاك دوباره سوزن را فرو برد پهلوان فرياد زد, كدام اندام را مي‌كشي؟ دلاك گفت: اين گوش شير است. پهلوان گفت: اين شير گوش لازم ندارد. عضو ديگري را نقش بزن. باز دلاك سوزن در شانة پهلوان فرو كرد, پهلوان قزويني فغان برآورد و گفت: اين كدام عضو شير است؟ دلاك گفت: شكم شير است. پهلوان گفت: اين شير سير است. عكس شير هميشه سير است. شكم لازم ندارد.
دلاك عصباني شد, و سوزن را بر زمين زد و گفت: در كجاي جهان كسي شير بي سر و دم و شكم ديده؟ خدا هرگز چنين شيري نيافريده است.
شير بي دم و سر و اشكم كه ديد اين چنين شيري خدا خود نافريد
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــ
؟


#بازگردانی
از مثنوی معنوی مولانا


🤟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟꙰҈҈꙰꙰҈҈꙰꙰҈꙰҈꙰꙰҈҈꙰҈҈҈꙰҈҈҈꙰꙰꙰꙰꙰꙰꙰҈҈҈҈҈҈꙰҈҈҈꙰꙰꙰꙰꙰҈꙰꙰꙰҈҈҈꙰҈҈҈꙰҈🌿@negareshe10⚘꯭꯭꯭🦅*
*🎀⃝⃡🍃🎀⃝⃡🍃🎀⃝⃡🍃🎀⃝⃡🍃🎀⃝⃡🍃*

نگارش دهم تا دوازدهم

23 Oct, 16:38


#حکایت

داستان کوتاه امشب 🌙

🌙برگرفته از کتاب مثتوی معنوی

دانایی به رمز داستانی می‌گفت: در هندوستان درختی است که هر کس از میوه‌اش بخورد پیر نمی شود و نمی‌میرد.
پادشاه این سخن را شنید و عاشق آن میوه شد، یکی از کاردانان دربار را به هندوستان فرستاد تا آن میوه را پیدا کند و بیاورد.
آن فرستاده سال‌ها در هند جستجو کرد. شهر و جزیره‌ای نماند که نرود. از مردم نشانیِ آن درخت را می‌پرسید، مسخره‌اش می‌کردند. می‌گفتند: دیوانه است. او را بازی می‌گرفتند❗️

بعضی می‌گفتند: تو آدم دانایی هستی، در این جست و جو رازی پنهان است... بعضی به او نشانی غلط می‌دادند. از هر کسی چیزی می‌شنید.
شاه برای او مال و پول می‌فرستاد و او سال‌ها جست و جو کرد.
پس از سختی‌های بسیار، ناامید به سوی ایران برگشت؛ در راه می‌گریست و ناامید می‌رفت... تا در شهری به شیخ دانایی رسید. پیش شیخ رفت و گریه کرد و کمک خواست. شیخ پرسید: دنبال چه می‌گردی؟!
چرا ناامید شده‌ای؟

فرستاده شاه گفت: شاهنشاه مرا انتخاب کرد تا درخت کم‌یابی را پیدا کنم که میوه آن آب حیات است و جاودانگی می‌بخشد. سال‌ها جُستم و نیافتم. جز تمسخر و طنز مردم چیزی حاصل نشد.

شیخ خندید و گفت: ای مرد پاک دل !!
آن درخت، درخت علم است و جایگاهش در دل انسان...!

درخت بلند و عجیب و گسترده دانش، آب حیات و جاودانگی است. تو اشتباه رفته‌ای، زیرا به دنبال صورت هستی نه معنی.

آن معنای بزرگ (علم) نام‌های بسیار دارد. گاه نامش درخت است و گاه آفتاب، گاه دریا و گاه ابر، علم صدها هزار آثار و نشان دارد. کمترین اثر آن عمر جاوادنه است...
؟

#بازگردانی
از مثنوی معنوی مولانا



🤟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟꙰҈҈꙰꙰҈҈꙰꙰҈꙰҈꙰꙰҈҈꙰҈҈҈꙰҈҈҈꙰꙰꙰꙰꙰꙰꙰҈҈҈҈҈҈꙰҈҈҈꙰꙰꙰꙰꙰҈꙰꙰꙰҈҈҈꙰҈҈҈꙰҈🌿@negareshe10⚘꯭꯭꯭🦅*
*🎀⃝⃡🍃🎀⃝⃡🍃🎀⃝⃡🍃🎀⃝⃡🍃🎀⃝⃡🍃*

نگارش دهم تا دوازدهم

23 Oct, 09:13


#نوشته_ادبی

تقسیم روزی

دو نعمت است که به دست آوردنش غنیمت است ( الصحته و الاامان) تندرستی و امنیت
پیامبر(ص)

.....و وقتی در خیابان طالقانی شهر محبوب مرکز استان یاسوج در حال تردد و قدم زدن بودم با رویت خیلی چیزها..... بی محابا گفتم:
خدایا آن موقعی که اینها!!! را تقسیم می‌فرمودی من کجا بودم؟

..... و خدا دستم را گرفت و پس از قبول دعوتش در یک کافی‌شاپ به صرف یک قهوه، به بیمارستان شهید جلیلی یاسوج بردم و با دیدن تخت‌های بیماران در هر طبقه و مخصوص هر نوع بیماری گفت:
موقعی که این تخت‌ها را تقسیم می‌کردم شما کجا بودید؟؟؟!!!

و پاسخ من برای خدایم سکوت بود و سکوت و سرافکندگی و خجلت‌زده و شرمنده از عدم شکر و سپاس از بهر سلامتی‌ام و . . .

#یوسف_اصفجاه


🤟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟꙰҈҈꙰꙰҈҈꙰꙰҈꙰҈꙰꙰҈҈꙰҈҈҈꙰҈҈҈꙰꙰꙰꙰꙰꙰꙰҈҈҈҈҈҈꙰҈҈҈꙰꙰꙰꙰꙰҈꙰꙰꙰҈҈҈꙰҈҈҈꙰҈🌿@negareshe10⚘꯭꯭꯭🦅*
*🎀⃝⃡🍃🎀⃝⃡🍃🎀⃝⃡🍃🎀⃝⃡🍃🎀⃝⃡🍃*

نگارش دهم تا دوازدهم

23 Oct, 09:08


#نگارش۱
#درس۱
#پرورش_موضوع


سرنوشت


همه ما تاکنون بارها و بارها کلمه سرنوشت را شنیده‌ایم .
شما نویسنده سرنوشت خود هستید و هر چه خودتان بخواهید در کتاب زندگی خود می‌نویسید دقیقا مانند محصولی که می‌کارید و آن را برداشت می کنید؛ هر کار و عملی هم که شما انجام می‌دهید، پاسخ مناسب آن را دریافت می‌کنید و در کتاب سرنوشت خود ثبت می‌کنید.
سرنوشت نمی‌تواند کارهای شما را کنترل بلکه شما با کارهایتان سرنوشتتان را کنترل کنید.

اگر زندگی خوبی ندارید یا آن طور که می‌خواهید چرخ و فلک زندگیتان نمی‌چرخد و ناراضی هستید و حتی نیمی از وقتتان را به دعا و ستایش کردن نمی‌پردازید پس نگران نباشید شما یک آدم بدشانس یا بدبخت نیستید بلکه دارید سرنوشت خود را به بدترین شکل ممکن می‌نویسید . . .

شما اگر بخواهید روزهای خود را پوچ  بگذرانید؛ صفحه‌ای از کتاب سرنوشت شما خالی خواهد شد . . .
اگر بخواهید در زندگی عجله داشته باشید ممکن است اصلا متوجه آن نشوید که در صفحات چه نوشته‌اید . . .
اگر در زندگی هدف مشخصی نداشته باشید و تماما فکر و خیال شما به دور و اطراف باشد به احتمال ۹۹ درصد، صفحات کتاب شما از سردرگمی زیاد خط خطی خواهد شد . . .
پس با فکر و اندیشه در زندگی قدم قدم بردارید تا بتوانید کتاب سرنوشت خود را با خطی خوانا و کلماتی کاملا مفهومی و تحسين برانگیز بنویسید.


ماریا پرند _ دهم تجربی
دبیرستان عفاف _ شهرستان رامهرمز
دبیر: مریم بهوندی


🤟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟꙰҈҈꙰꙰҈҈꙰꙰҈꙰҈꙰꙰҈҈꙰҈҈҈꙰҈҈҈꙰꙰꙰꙰꙰꙰꙰҈҈҈҈҈҈꙰҈҈҈꙰꙰꙰꙰꙰҈꙰꙰꙰҈҈҈꙰҈҈҈꙰҈🌿@negareshe10⚘꯭꯭꯭🦅*
*🎀⃝⃡🍃🎀⃝⃡🍃🎀⃝⃡🍃🎀⃝⃡🍃🎀⃝⃡🍃*

نگارش دهم تا دوازدهم

22 Oct, 18:34


🍀فولدری پر از فیلم‌های آموزشی، مقاله و ابزارهای مورد نیاز.
این فولدر کلی ویدئو و فایل‌های آموزشی در حوزه‌های مختلف روانشناسی داره و کلی اطلاعات مفید و فرصت‌های شغلی بهتون میده

فقط کافیه دکمه‌ی ADD رو بزنید و این فولدر تخصصی رو در تلگرام خود ذخیره کنی 👇

https://t.me/addlist/OeHdNpO58Rs0MmM0

معرفی کانال ویژه امشب:

سوالات لو رفته آزمون تافل
https://t.me/+XIAi1Jtmows2MDlk

نگارش دهم تا دوازدهم

22 Oct, 18:33


✾ٖٖٖٖٓुؔ•💜✾ٖٖٖٖٓुؔ



نگارش دهم تا دوازدهم(نکاتی در مورد نگارش و نویسندگی . . .)
🆔@negareshe10


گالری تصاویر و مطالب ناب ادبی
🆔@GaleryeTasavireAdabi


نوازش روح، دنیایی از همه رنگ . . .
🆔@Navazesh_e_rooh


همراه ما باشید🌹

✾ٖٖٖٖٓुؔ•💜✾ٖٖٖٖٓुؔ

نگارش دهم تا دوازدهم

22 Oct, 16:27


#نگارش۱
#درس۱
#پرورش_موضوع


رهایی

رهایی برای هرکس معنی خاصی دارد؛ رهایی از زندگی، رهایی از درد و رهایی از زندان و . . .

رهایی چون باز شکاری است که در آسمان آبی پرواز کرده و بی‌درنگ ادامه می‌دهد . . .

رهایی برای برخی افراد به معنی نجات از سختی‌هاست . . . و برای باز به معنی پرواز . . . و پرواز کامل‌ترین و دلچسب‌ترین معنی برای رهایی است . . .

و بالاترین مفهوم از شادی برای انسان رسیدن به رهاییت است؛ رهایی‌ای که برای رسیدن به آن سختی‌های بسیاری می‌کشیم و بی‌وقفه نفس می‌زنیم تا برسم . . .

رهایی حسرتی ماندگار است که هیچ‌وقت ابدی نیست و مانند لذتی کوتاه، اما بسیار شیرین است . . .


آنا ترک لرکی _دهم تجربی
'دبیرستان عفاف_ رامهرمز
دبیر: مریم بهوندی


🤟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟꙰҈҈꙰꙰҈҈꙰꙰҈꙰҈꙰꙰҈҈꙰҈҈҈꙰҈҈҈꙰꙰꙰꙰꙰꙰꙰҈҈҈҈҈҈꙰҈҈҈꙰꙰꙰꙰꙰҈꙰꙰꙰҈҈҈꙰҈҈҈꙰҈🌿@negareshe10⚘꯭꯭꯭🦅*
*🎀⃝⃡🍃🎀⃝⃡🍃🎀⃝⃡🍃🎀⃝⃡🍃🎀⃝⃡🍃*

نگارش دهم تا دوازدهم

22 Oct, 07:13


#خاطره‌نگاری
مادربزرگم مثل بیهقی حرف می‌زد.


▪️استاد از خاطرات کودکی و ایامی که در کدکن بودند تعریف می‌کردند. گفتند: «تابستان‌ها که می‌آمدم کدکن، هرچه لغت و ضرب‌المثل و کنایه و‌ دوبیتی بود با یک عشق و علاقه‌ای جمع می‌کردم. گمان نمی‌کنم هیچ‌کس به این وسعت کار کرده باشد. خودش یک تز دکتری مردم‌شناسی است؛ مثلا مادربزرگم به زبان فاخری صحبت می‌کرد عین تاریخ بیهقی. هر وقت به کدکن می‌آمدم می‌گفت: «ننه‌جان! چه کار می‌کنی؟»
می‌گفتم: «درس می‌خوانم». باز سال بعد می‌گفت: «چه کار می‌کنی ننه‌جان؟» باز می‌گفتم: «درس می‌خوانم».
گفت: «پیشانی ملایی را کسی وادید نکرده».
این فقط در بیهقی پیدا می‌شود. این یعنی اینکه منتهای علم را کسی وادید نکرده است. خیلی زحمت کشیدم، هر تابستان که می‌آمدم شغلِ شاغل من همین بود».
ناگهان کفشدوزکی را دیدند و گفتند: «ما به این می‌گوییم کخ‌نوروزی، بسیار برای دفع آفات و نباتات مهم است. سفر یکروزه ما به کدکن و نیشابور ادامه پیدا کرد که شرح باقی سفر را به مجالی دیگر وامی‌گذارم.

از سفرنامهٔ منتشرنشده
به روایت دکتر معصومه امیرخانلو
عکس: روستای پدری استاد شفیعی کدکنی؛ کدکن.

@negareshe10
🎀⃝⃡🍃🎀⃝⃡🍃🎀⃝⃡🍃🎀

نگارش دهم تا دوازدهم

22 Oct, 07:08


پراز زیبایی است آبانِ چشمت
شده پاییزِ دل حیرانِ چشمت

شکوفا باد با آغازِ خورشید
گلِ لبخند در گلدانِ چشمت

#دکترنصرت‌الله‌صادقلو

اولین برگ دفتر آبان ورق خورد

صبحتان به خیر،گل لبخند برلبانتان شکوفا باد
#موسیقی
#بی‌کلام
*خاص نگارش و نوشتن

🍁🍁
🤟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟꙰҈҈꙰꙰҈҈꙰꙰҈꙰҈꙰꙰҈҈꙰҈҈҈꙰҈҈҈꙰꙰꙰꙰꙰꙰꙰҈҈҈҈҈҈꙰҈҈҈꙰꙰꙰꙰꙰҈꙰꙰꙰҈҈҈꙰҈҈҈꙰҈🌿@negareshe10⚘꯭꯭꯭🦅*
*🎀⃝⃡🍃🎀⃝⃡🍃🎀⃝⃡🍃🎀⃝⃡🍃🎀⃝⃡🍃*

نگارش دهم تا دوازدهم

21 Oct, 18:34


.

یکی از ساده‌ترین راه‌های
تمرین نوشتن

ثبت دیالوگ و گفت‌و‌گوهای روزانه است👍


اگر می‌خواهید نویسنده خوبی شوید🫵

از همین الان شروع کنید🤝💯


#تمرین_نوشتن
نگارش دهم تا دوازدهم

🤟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟꙰҈҈꙰꙰҈҈꙰꙰҈꙰҈꙰꙰҈҈꙰҈҈҈꙰҈҈҈꙰꙰꙰꙰꙰꙰꙰҈҈҈҈҈҈꙰҈҈҈꙰꙰꙰꙰꙰҈꙰꙰꙰҈҈҈꙰҈҈҈꙰҈🌿@negareshe10⚘꯭꯭꯭🦅*
*🎀⃝⃡🍃🎀⃝⃡🍃🎀⃝⃡🍃🎀⃝⃡🍃🎀⃝⃡🍃*

نگارش دهم تا دوازدهم

21 Oct, 18:27


#دیالوگ

پدرم عقيده داشت كه:
يک زنِ نيرومند،
می‌تونه از يک مرد هم قوى‌تر باشه!
مخصوصا اگر توى دلش عشق هم باشه!
فكر می‌كنم،
يک زنِ عاشق تقريبا نابود‌نشدنى باشه‌!



🎥شرق بهشت


🤟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟꙰҈҈꙰꙰҈҈꙰꙰҈꙰҈꙰꙰҈҈꙰҈҈҈꙰҈҈҈꙰꙰꙰꙰꙰꙰꙰҈҈҈҈҈҈꙰҈҈҈꙰꙰꙰꙰꙰҈꙰꙰꙰҈҈҈꙰҈҈҈꙰҈🌿@negareshe10⚘꯭꯭꯭🦅*
*🎀⃝⃡🍃🎀⃝⃡🍃🎀⃝⃡🍃🎀⃝⃡🍃🎀⃝⃡🍃*

نگارش دهم تا دوازدهم

21 Oct, 18:19


#گفت‌و‌گو

.

پیر خرد یک نفس آسوده بود
خلوت فرموده بود
کودک دل رفت و دو زانو نشست،
مست مست
_گفت: تو را فرصت تعلیم ھست؟
_گفت: ھست
_گفت که ای خسته‌ترین رھنورد،
سوخته و ساختهٔ گرم و سرد،
بر رُخَـت از گردش ایام گرد،
چیست بَرازندهٔ بالایِ مرد؟
_گفت: درد
_گفت: چه بود، این ھمه دانندگی،
راستترین راستیِ زندگی؟
پیر که اسرارِ خرد خوانده بود،
سخت در اندیشه فرو مانده بود
ناگه از شاخه‌ای افتاد برگ،
_گفت: مرگ!


شعر از هاشم جاوید

منبع: چشمهٔ روشن، غلامحسین یوسفی، چاپ پنجم، انتشارات علمی، تابستان ۱۳۷۳ ص۷۵۰

🤟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟꙰҈҈꙰꙰҈҈꙰꙰҈꙰҈꙰꙰҈҈꙰҈҈҈꙰҈҈҈꙰꙰꙰꙰꙰꙰꙰҈҈҈҈҈҈꙰҈҈҈꙰꙰꙰꙰꙰҈꙰꙰꙰҈҈҈꙰҈҈҈꙰҈🌿@negareshe10⚘꯭꯭꯭🦅*
*🎀⃝⃡🍃🎀⃝⃡🍃🎀⃝⃡🍃🎀⃝⃡🍃🎀⃝⃡🍃*

نگارش دهم تا دوازدهم

21 Oct, 17:50


#مثل

شریک دزد رفیق قافله

کاروانی از تجار، پس از خرید مال التجاره عازم شهر و دیار خود شد. در میان کاروانیان مردی بود که از راهزنان، بسیار می‌ترسید و در طول راه اندیشه اینکه راهزنان به کاروان حمله کنند و مال التجاره‌اش را ببرند، همواره او را آزار می‌داد تا اینکه فکری به ذهنش رسید و از آن پس، هراس از راهزنان از دلش رخت بربست.
چند روز بعد کاروان به گردنه خطرناکی رسید؛ گردنه‌ای که همه تجار از آن وحشت داشتند؛ زیرا می‌دانستند آنجا کمین‌گاه راهزنان است. شب هنگام هر کدام از تجار اموال ارزشمند خود را در جایی پنهان کردند. تاجر ترسو، با زیرکی نزد تک‌تک بازرگانان رفت و از مخفیگاه اموال آنها باخبر شد و حتی دوستانه آنها را راهنمایی کرد که اموال خود را کجا بگذارند. سپس نیمه‌های شب، آهسته از قافله جدا شد و به سمت کمین‌گاه راهزنان رفت و سراغ سردسته راهزنان را گرفت. آن‌گاه ناجوانمردانه مخفی‌گاه اموال تاجران را فاش کرد، به این شرط که راهزنان، اموال او را غارت نکنند و او را در غارت خود نیز شریک کنند. نزدیک صبح، راهزنان، بی‌رحمانه به قافله تجار حمله کردند و هر چه را یافتند، بردند؛ به جز اموال تاجر ترسو را. ساعتی بعد تاجر ترسو نزد حرامیان رفت و سهم خود را گرفت و با مهارت آن را مخفی کرد تا از چشم هم‌سفرانش ‌پنهان بماند.
در طول راه بازرگانان مال باخته بی‌تابی می‌کردند، ولی تاجر ترسو با آرامش به راه خود ادامه می‌داد که این آرامش برای بازرگانان سؤال‌برانگیز شد تا اینکه سرانجام کاروان به شهر رسید. چند روز بعد که بازرگان ترسو و خائن اجناس خود را برای فروش آماده کرد، تجار با دیدن اجناس خود فهمیدند، فریب خورده‌اند و رفیق و همراه آنان، خود شریک دزدان بوده. به این ترتیب، چنین خیانتی، در قالب کلماتی، ضرب‌المثل خاص و عام شد.


پی‌نوشت‌ها:
1. حسن ذوالفقاری، داستان‌های امثال، تهران، مازیار، 1385، چ 2، ص 613.
2. غلامرضا حیدری ابهری، حکمت‌نامه پارسیان، قم، نشر جمال، 1385، چ 1، ص 325 و 326.
3. همان.
4. تمیمی آمدی، غررالحکم و دررالکلم، ترجمه: سید جلال الدین محدث، دانشگاه تهران، 1360، چ 3، ح 9661.
5. علامه مجلسی، بحارالانوار، بیروت، دار احیاء التراث، 1403 هـ.ق، چ 3، ج 75، ص 203.
6. ابن شعبه حرانی، تحف العقول، ترجمه: علی‌اکبر غفاری، قم، نشر اسلامی، 1404 هـ.ق، چ 2، ص 395.
منبع مقاله : مرکز پژوهشهای اسلامی صدا و سیما

#سایت_راسخون

🤟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟꙰҈҈꙰꙰҈҈꙰꙰҈꙰҈꙰꙰҈҈꙰҈҈҈꙰҈҈҈꙰꙰꙰꙰꙰꙰꙰҈҈҈҈҈҈꙰҈҈҈꙰꙰꙰꙰꙰҈꙰꙰꙰҈҈҈꙰҈҈҈꙰҈🌿@negareshe10⚘꯭꯭꯭🦅*
*🎀⃝⃡🍃🎀⃝⃡🍃🎀⃝⃡🍃🎀⃝⃡🍃🎀⃝⃡🍃*

نگارش دهم تا دوازدهم

21 Oct, 14:55


معادل فارسی واژه‌های عربی
🔦📚《فارسی را پاس بداریم!》

〽️محمد عزیززاده/۲۹_۷_۱۴۰۳

🤟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟꙰҈҈꙰꙰҈҈꙰꙰҈꙰҈꙰꙰҈҈꙰҈҈҈꙰҈҈҈꙰꙰꙰꙰꙰꙰꙰҈҈҈҈҈҈꙰҈҈҈꙰꙰꙰꙰꙰҈꙰꙰꙰҈҈҈꙰҈҈҈꙰҈🌿@negareshe10⚘꯭꯭꯭🦅*
*🎀⃝⃡🍃🎀⃝⃡🍃🎀⃝⃡🍃🎀⃝⃡🍃🎀⃝⃡🍃*

نگارش دهم تا دوازدهم

20 Oct, 16:50


#نگارش۳
#درس۱
#خاطره‌نگاری



بازی کودکانه

خانه مادربزرگم بودیم.  خانواده ما و خانواده عمویم به خانه مادربزرگم رفته بودیم. همان روز، یکی از عموزاده‌های پدرم، نیز به خانه مادربزرگم آمده بود که بچه‌هایش همسن من هستند . . .
دختر عمویم دارای سندرم دوان است. خواهرم و دختر عمویم و دختر عموزاده‌‌ی پدرم که اسمش فاطمه است، در اتاق بازی می‌کردند . . .
دختر عمویم، خواهرم را در کمد زندانی کرد. فاطمه در حالی که درحال بازی کردن با تبلتش بود، آمد و گفت: ثریا، زینب را در کمد زندانی کرد.
همگی سریع به اتاق رفتیم. از شانس ما در کمد خراب بود و با قیچی باز می‌شد، که فقط عمه‌ام بلد بود آن را باز کند.
من گریه می‌کردم و می‌گفتم‌: خواهرم خفه شد در را باز کنید. عمه‌ام در کمد را باز کرد و خواهرم را بیرون آورد.
آن روز عمه‌ام و زن عمویم، دختر عمویم را دعوا کردند . . .


خاطره مالکپور _ دوازدهم تجربی
دبیرستان حضرت رقیه_ رامهرمز
دبیر: مریم بهوندی


🤟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟꙰҈҈꙰꙰҈҈꙰꙰҈꙰҈꙰꙰҈҈꙰҈҈҈꙰҈҈҈꙰꙰꙰꙰꙰꙰꙰҈҈҈҈҈҈꙰҈҈҈꙰꙰꙰꙰꙰҈꙰꙰꙰҈҈҈꙰҈҈҈꙰҈🌿@negareshe10⚘꯭꯭꯭🦅*
*🎀⃝⃡🍃🎀⃝⃡🍃🎀⃝⃡🍃🎀⃝⃡🍃🎀⃝⃡🍃*

نگارش دهم تا دوازدهم

20 Oct, 16:37


#نگارش۳
#درس۱
#مثل‌نویسی


از دل برود هر آن‌که از دیده برفت


می‌گویند در زمان‌های قدیم جوان چوپانی عاشق دخترکی شده بود که هرروز از ده به صحرا می‌آمد و از کنار رودخانه کوزه‌ی آب خود را پرمی کند به روستا برمی‌گشت . . .
پسر جوان به عشق دیدن دختر هرروز گله خود را به کنار رودخانه می‌برد تا او را ببیند.
و تقریبا هر روز دخترک را می‌دید. 
بدون آنکه به او چیزی بگوید و یا دختر به او اعتنایی کند . . .

تا اینکه دیگر دختر برای بردن آب به کنار رودخانه نیامد روزهای اول پسر چوپان خیلی دلتنگ شده بود؛ مثل کسی که چیزی را گم کرده‌لاشه کلافه و آشفته بود ‌ . . .

اما هرچه روزها می‌گذشت کم کم به نیامدن و ندیدن دختر عادت کرد به طوری دخترک را فراموش کرد و دیگر برای دلش گله‌اش را به کنار رودخانه نمی‌برد . . .
کسانی که از عشق پسرک چوپان به دختر کوزه بر دوش خبر داشتند با دیدن این ماجرا و اینکه پسر جوان دختر را فراموش کرده به هم گفتند:
از دل برود هر آنکه از دیده برفت . . . و این چنین شد که این داستان
به صورت یک تمثیل درآمد:
و هرکه بعد از مدتی کسی را نمی‌دید و سراغی را از او نمی‌گرفت می‌گفتند:
از دل برود هر آنکه از دیده برفت . . . .


بیتا جهانتاب‌نژاد_ دوازدهم تجربی
دبیرستان حضرت رقیه_ رامهرمز
دبیر: مریم بهوندی

🤟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟꙰҈҈꙰꙰҈҈꙰꙰҈꙰҈꙰꙰҈҈꙰҈҈҈꙰҈҈҈꙰꙰꙰꙰꙰꙰꙰҈҈҈҈҈҈꙰҈҈҈꙰꙰꙰꙰꙰҈꙰꙰꙰҈҈҈꙰҈҈҈꙰҈🌿@negareshe10⚘꯭꯭꯭🦅*
*🎀⃝⃡🍃🎀⃝⃡🍃🎀⃝⃡🍃🎀⃝⃡🍃🎀⃝⃡🍃*

نگارش دهم تا دوازدهم

20 Oct, 16:21


داستان واقعی:

هواپیماهای فرانسوی به سمت هدفهای آلمانی حمله می‌کردند. ضدهوایی ها نیز آسمان را به آتش کشیده بودند . در کشاکش درگیری ، گلوله های پدافند آلمان یکی از هواپیماهای انگلیسی را هدف گرفت !

هواپیما در حال سقوط بود درحالی که نشانه ای از خروج خلبان دیده نمیشد . هواپیما به میان دریا سقوط کرد و در ژرفای آبها غرق شد !

ساعتی بعد:
اینجا رادیو ارتش آلمان ، من گزارش امروزِ جنگ را به سمعِ ملتِ آلمان میرسانم ...
ساعاتی پیش هواپیماهای ارتش انگلستان مواضع ما را مورد حمله قرار دادند .
در این عملیات خساراتی به مواضع ما رسید و چند فروند از هواپیماهای انگلیسی نیز توسط پدافند خودی منهدم شدند . لازم به ذکر است که خلبان یکی از این هواپیماها .....
.........( سکوت گزارشگر ) ......

افسر جوانی که گزارشگر این اخبار بود ناگهان سکوت کرد !
مردم آلمان که صدای رادیو را می شنیدند با سکوت گزارشگر کنجکاو شدند !

لحظاتی بعد صدای هق هقِ گریهٔ گزارشگر شنیده میشد .
همه می پرسیدند چه اتفاقی افتاده ؟
ناگهان همه گوش به زنگ رادیو شدند تا علت سکوت و گریه گزارشگر را بفهمند .

لحظاتی بعد گزارشگر ادامه داد :
خلبان یکی از این هواپیماها ، "آنتوان دوسنت اگزوپری" ، نویسنده شهیر فرانسوی و خالق داستان "شازده کوچولو" بود .

ناگهان کشور آلمان در سکوتی غریب غرق شد ! کسی چیزی نمی گفت . بُهت و بغض در چهره ها کاملا مشهود بود .

اگزوپری ، گرچه خلبان دشمن بود ولی از هر هموطنی به مردم نزدیکتر بود ! چیزی فراتر از یک دوست بود . با شازده کوچولو در قلب ️همه جاگرفته بود . آن روز هیچکس در آلمان خوشحال نبود و آلمان در هاله ای از غم فرورفته بود .
حتی آدولف هیتلر نیز از مرگ "اگزوپری" متاثر شد ! پایانی غیرمعمول برای یک داستان نویس جهانی ...

این خاصیت ادبیات است که دوست و دشمن را بر مزار ادیبی جهانی جمع میکند تا به یاد او اندکی تعمق کنند و حتی در سوک فرو روند .
کسی نمیدانست چه اتفاقی در آخرین لحظات برای او افتاد ؟ چرا از هواپیما خارج نشد ؟ زخمی بود ؟ مرده بود ؟ کشته شده بود ؟!

داستانهای اگزوپری به ویژه "شازده کوچولو" آنقدر قوی بود که او را در طی حیاتش به "نویسنده ای جهانی" تبدیل کند . و شاید مرگ قهرمانانه او ، اعتبارش را میان اروپاییان بیشتر و بیشتر کرد .

کمتر کسی در تاریخ جنگهای بشری ، در جایگاهی قرار گرفت که "اگزوپری" پیدا کرد .
او برای مردمش و ارتش متفقین یک قهرمان و برای مردم آلمان یک دلاور شد . او در داستانهایش از انسان و انسانیت سخن میگفت .
ماجرای تاثیر اعلام مرگ او بر روی مردم بسیار شنیدنی است اما عجیبترین قسمت این ماجرا ، "گزارشگر" رادیو آلمان بود .

آن افسر جوانی که با گریه و هق هق ، مرگِ اگزوپری را اعلام کرد ، خود "مترجم شازده کوچولو" به زبان آلمانی بود ...

🤟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟꙰҈҈꙰꙰҈҈꙰꙰҈꙰҈꙰꙰҈҈꙰҈҈҈꙰҈҈҈꙰꙰꙰꙰꙰꙰꙰҈҈҈҈҈҈꙰҈҈҈꙰꙰꙰꙰꙰҈꙰꙰꙰҈҈҈꙰҈҈҈꙰҈🌿@negareshe10⚘꯭꯭꯭🦅*
*🎀⃝⃡🍃🎀⃝⃡🍃🎀⃝⃡🍃🎀⃝⃡🍃🎀⃝⃡🍃*

نگارش دهم تا دوازدهم

20 Oct, 05:02


شکّرشکن شوند همه طوطیان هند
«زین قند پارسی» که به بنگاله می‌رود
حافظ


🔹واژه‌های فارسی را با همزه ننویسیم.

#زین_قند_پارسی
#استادعلیرضاحیدری
🍁🍁
🤟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟꙰҈҈꙰꙰҈҈꙰꙰҈꙰҈꙰꙰҈҈꙰҈҈҈꙰҈҈҈꙰꙰꙰꙰꙰꙰꙰҈҈҈҈҈҈꙰҈҈҈꙰꙰꙰꙰꙰҈꙰꙰꙰҈҈҈꙰҈҈҈꙰҈🌿@negareshe10⚘꯭꯭꯭🦅*
*🎀⃝⃡🍃🎀⃝⃡🍃🎀⃝⃡🍃🎀⃝⃡🍃🎀⃝⃡🍃*

نگارش دهم تا دوازدهم

20 Oct, 05:02


درست بنویسیم (۱۲)

لهجه یا لحجه
؟

لهجه‌اش بسیار شیرین است نه
لحجه‌اش!

برگرفته از کانال فرهنگستان
🍁🍁
🤟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟꙰҈҈꙰꙰҈҈꙰꙰҈꙰҈꙰꙰҈҈꙰҈҈҈꙰҈҈҈꙰꙰꙰꙰꙰꙰꙰҈҈҈҈҈҈꙰҈҈҈꙰꙰꙰꙰꙰҈꙰꙰꙰҈҈҈꙰҈҈҈꙰҈🌿@negareshe10⚘꯭꯭꯭🦅*
*🎀⃝⃡🍃🎀⃝⃡🍃🎀⃝⃡🍃🎀⃝⃡🍃🎀⃝⃡🍃*

نگارش دهم تا دوازدهم

20 Oct, 05:00


شکّرشکن شوند همه طوطیان هند
«زین قند پارسی» که به بنگاله می‌رود
حافظ


بشخصه/ بعینه

در آخر ترکیب‌های «بشخصه» و «بعینه» ضمیر سوم شخص مفرد عربی قرار دارد. از‌این‌رو، نباید آن‌ها را به شکل اول شخص به‌ کار برد و نوشت:

من بعینه دیدم.
من بشخصه اعتقاد دارم. 

بلکه می‌شود نوشت:

من خودم دیدم.
من خودم اعتقاد دارم

#زین_قند_پارسی 
#استادعلیرضاحیدری
🍁🍁
🤟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟꙰҈҈꙰꙰҈҈꙰꙰҈꙰҈꙰꙰҈҈꙰҈҈҈꙰҈҈҈꙰꙰꙰꙰꙰꙰꙰҈҈҈҈҈҈꙰҈҈҈꙰꙰꙰꙰꙰҈꙰꙰꙰҈҈҈꙰҈҈҈꙰҈🌿@negareshe10⚘꯭꯭꯭🦅*
*🎀⃝⃡🍃🎀⃝⃡🍃🎀⃝⃡🍃🎀⃝⃡🍃🎀⃝⃡🍃*

6,968

subscribers

601

photos

253

videos