سڪ🔞سے💦جذاب❤️‍🔥 @sexyse_jzab Channel on Telegram

سڪ🔞سے💦جذاب❤️‍🔥

@sexyse_jzab


هرروز سه پارت داریم❤️‍🔥☘️
بجز روز های جمعه
برای تبلیغات : @tblight_dys

سڪ🔞سے💦جذاب❤️‍🔥 (Persian)

با عضویت در کانال 'سڪ🔞سے💦جذاب❤️‍🔥' به یک تجربه جدید از محتوای جذاب و پرجنب و جوش در تلگرام دست پیدا خواهید کرد. این کانال هر روز سه پارت مختلف را ارائه می دهد، از جمله محتوای جذاب و مهیج که شما را شگفت زده خواهد کرد. با قرارگیری در این کانال، شما فرصت دیدن محتوایی بی نظیر و دلفریب را خواهید داشت. همچنین، بجز روز های جمعه، شما از پارت های تازه و جذاب لذت خواهید برد. اگر به دنبال تجربه ای منحصر به فرد و جذاب هستید، حتما به کانال 'سڪ🔞سے💦جذاب❤️‍🔥' بپیوندید. برای اطلاعات بیشتر و تبلیغات، با ما در تماس باشید: @tblight_dys

سڪ🔞سے💦جذاب❤️‍🔥

30 Jan, 10:21


تبلیغات چنل📕 musical

تبلیغات چنل📘 365 days

تعرفه جوین اجباری گپ timarestan


جهت رزرو به آیدی زیر پیام دهید

@atenaorrg

سڪ🔞سے💦جذاب❤️‍🔥

24 Jan, 18:17


#part797
وقتی دیدم تکوننمی خوره صدام رو بال آوردم ولی با
یه حرکت دستشو روی دهنم گذاشتم و مجبورم کرد





توی ماشین بشینم.
انگار انرژی زیادی گرفته بودم همه چیز داشت واقعی





می شد...
هر چقدر دست و پا می زدم، خودمو به در و دیوار می
کوبیدم، نمی تونستم خودمو نجات بدم.





وقتی که همه امیدم داشت از دست می رفت، کنار
گوشم گفت:

سڪ🔞سے💦جذاب❤️‍🔥

24 Jan, 18:17


#part796
احساس می کردم همه چیزش شبیه اردلنه حتی
گاهی شبیه به حسام...!





وقتی بهش فکر می کردم، من از حسام بیشتر



متنفر
بودم تا اردلن.
هرچند این رو دیوونه می دیدم و سعی می کردم همه





تقصیرها رو گردن اردلن بندازم.
ازش جدا شدم و به سختی گفتم:



_ از اینجا گمشو برو، گمشو برو

سڪ🔞سے💦جذاب❤️‍🔥

24 Jan, 18:17


#part795
همه صحنههای اون شب لعنتی جلو نقش بست...!
شبی که حسام با کت و شلوار دامادی کنارم نشسته





بود به فکر میکردم که داماد حجلم میشه....








ولی اون دوستش رو صدا زد به بدترین شکل ممکن
هم روحم جسمم دریده شد.






الن به طرز عجیبی این مرد رو مثل اردلن می دیدم!

سڪ🔞سے💦جذاب❤️‍🔥

24 Jan, 18:17


#part794
کجا داری میری این موقع شب؟؟ تو این خیابون
درندشت کجا می خوای بری؟!





نمی دونستم ولی فقط می خواستم برم...
دستمو به ماشین گرفتم تا سقوط نکنم.
پاهام به شدت می لرزید...




انگار خودش متوجه شد که توی چه شرایطی هستم،
سریع دستمو گرفت و وقتی نفس های داغ و هرم





بازدمش به صورتم خورد و حالت تهوع بدی بهم دست
داد.

سڪ🔞سے💦جذاب❤️‍🔥

24 Jan, 18:16


#part793
داشت در مورد کی حرف می زد؟
حسام...؟! نمی دونم!
این قدر گنگ و دور بود که نمی تونستم حدس بزنم





اصلً ضمیر کسی که داشت خطابش می کرد؛ کیه!
فقط همه تلشمو یکجا جمع کردم، دستم به دستگیره








ماشین رفت و بازش کردم.
عصبی پایین پرید و سد راهم شد.

سڪ🔞سے💦جذاب❤️‍🔥

24 Jan, 18:16


#part792
_همتا خانم؟ من می خوام بهتون کمک کنم، حال که از
شر حسام راحت شدید چرا یه فرصت به خودتون نمی





دید؟
من به شما حسی دارم! حسی که خودم نمی تونم
توضیح بدم، خیلی برام سخته ولی باور کنید قرار





نیست روی این حس شما آسیب ببینید؛ من مثل حسام
نیستم... اصل کی می تونه مثل حسام باشه؟!!







اون یه عوضی بود، یه عوضی به تمام معنا...

سڪ🔞سے💦جذاب❤️‍🔥

16 Dec, 22:27


امشب روز آخر تخفیف هست قیمت 0️⃣6️⃣بوده شده0️⃣4️⃣
فقط تا صبح🥰😍
با خرید دوتا رمان یک رمان هدیه😘😍
✈️ ایدی ادمین :
@atenaorrg

سڪ🔞سے💦جذاب❤️‍🔥

16 Dec, 22:15


به گپ -timarestan خوشومدید😂🤍
ادب احترام میاره احترام رفاقت
جاست ادب داشته باشید🌚🤙🏻👾
ویسکال ۲۴ ساعته و با کلی آدمهای شوخ و مهربون🤍🍓
https://t.me/+dHs54WdrppdiNTNk

سڪ🔞سے💦جذاب❤️‍🔥

16 Dec, 21:49


#part791
هرچقدر توی ذهنم این واژه رو کنکاش می کردم؛ نمی
تونستم پیداش کنم.
آرامش... آرامش...!





اصلً.... اصلً.... همچین چیزی رو نمی تونستم پیدا
کنم...






مدام توی ذهنم حرفهای دکتر میومد ولی اینقدر
پیچیده و درهم بر هم که نمی تونستم جمله ها رو کنار




هم سوار کنم و به نتیجه برسم.
همه چیز در هاله ای از ابهام بود و گنگ و غریب به
نظر میرسید.

سڪ🔞سے💦جذاب❤️‍🔥

16 Dec, 21:49


#part790
آسیب؟؟؟
همین الن هم بهم آسیب رسونده بود...





سعی کرد بهم نزدیک بشه و با لحن آرومی گفت:
_آروم باش خواهش می کنم.
آروم...!






الن دور ترین و عجیب ترین چیز نسبت به من


آرامش بود.

سڪ🔞سے💦جذاب❤️‍🔥

16 Dec, 21:48


#part789
وقتی حالم رو دید، دستپاچه کنار زد و سعی کرد دستمو
بگیره.
با وحشت خودم رو عقب کشیدم و گفتم:




_تو چی می دونی؟؟؟ وجدانت چیو قبول نکرد؟!
با شنیدن سوالم، رنگ نگاه نگرانش کمی ترسیده شد
و گفت:





_باور کن من نمی خوام به کسی بگم، نمی خوام بهت



آسیب برسونم.

سڪ🔞سے💦جذاب❤️‍🔥

04 Dec, 09:43


#part788
بار بهم پیشنهاد داد که باهاش بیام خونتون ولی
وجدانم قبول نکرد.







احساس کردم همه ماشین داره دور سرم



میچرخه...




حتی زارع هم داشت دور سرم می چرخید...
ناباور به لبهاش نگاه کردم.






می دیدم که داره تکون می خوره، ولی اصواتی که از



اون دهن لعنتی بیرون میومد رو نمی تونستم هضم
کنم.

سڪ🔞سے💦جذاب❤️‍🔥

04 Dec, 09:42


#part787
وقتی حالم رو دید، دستپاچه کنار زد و سعی کرد دستمو
بگیره.






با وحشت خودم رو عقب کشیدم و گفتم:
_تو چی می دونی؟؟؟ وجدانت چیو قبول نکرد؟!






با شنیدن سوالم، رنگ نگاه نگرانش کمی ترسیده شد
و گفت:






_باور کن من نمی خوام به کسی بگم، نمی خوام بهت
آسیب برسونم.

سڪ🔞سے💦جذاب❤️‍🔥

04 Dec, 09:42


#part786
ولی انگار توی حرف زدن خساست می کرد مردک.
کلفه و عصبی بهش رو کردم و گفتم:





_من منتظرم چی می خواستید بگید؟ چی رو می
دونید؟؟







دوباره از گوشه چشمش به هم نگاه کرد و گفت:
_ناراحت نشیدا..! اصل هم نمی خوام چیزی به روتون






بیارم ولی من خبر دارم مشکل حسام چی بود، حتی یه

سڪ🔞سے💦جذاب❤️‍🔥

25 Nov, 21:49


میدونستی همین الان پا گذاشتی به یه گروه خاطره ساز؟ خوش اومدی!🤌🥹
🗣️ ویس کال شبانه • بدون محدودیت 🗣️
🔮 مخ زنی😈🍑👅 رل زنی💦 آزاد 🔥


https://t.me/+dHs54WdrppdiNTNk

سڪ🔞سے💦جذاب❤️‍🔥

13 Nov, 16:37


⭕️⭕️پارت رمانمون امشب تخفیف ویژه خورد🔥🍋‍🟩💸 تا اخر شب پارت رمان هامون فقط 35😍🍓💸
آیدی ادمین فروش👇🏻😀
🆔️ @atenaorrg

سڪ🔞سے💦جذاب❤️‍🔥

13 Nov, 15:41


#part785
مگه من به کمک شما نیاز دارم؟ یا ازتون درخواست
کمک کردم؟




ولی این فقط پوسته ظاهری من بود، عمیقاً



ترسیده
بودم.
دقیقا چیو می دونست که این طور در موردش صحبت
می کرد؟





چهار راه رد کرد و ازم ادرس گرفت.
سرسری چیزهایی رو بهش گفتم و منتظر شدم تا
خودش ادامه بده.

سڪ🔞سے💦جذاب❤️‍🔥

13 Nov, 15:41


#part784
راحت بودن حسام، خلصه میشد توی بیماریش، روان
پریش بودنش، روی بی غیرت بودنش....
نگاه عصبیم رو شکارکرد و لب هاشو خیس




کرد و
گفت:
_من یه چیزهایی می دونم خانم خسروی، ولی نمی






خوام فکر کنید هول هستم و قصد دارم اذیتتون کنم.
فقط می خوام بهتون کمک کنم.
بهش پوزخندی زدم و گفتم:

سڪ🔞سے💦جذاب❤️‍🔥

13 Nov, 15:41


#part783
نیم نگاهی بهم کرد و گفت:
_ می خوام که با من احساس راحتی کنید همونطور که
حسام با من راحت بود.








نمی دونم چرا...؟!
ولی از جمله هیچ حس خوبی دریافت نکردم.









قطعاً اگر حسام با کسی راحت بود، به ضرر من میشد.

سڪ🔞سے💦جذاب❤️‍🔥

13 Nov, 15:41


#part782
به جذبه صورتم و اخمام که نگاه کرد، سرشو تکون داد
و خیلی جدی گفت:






_چشم، هرچی شما بگید؛ بفرمایید...!
در ماشینو برام باز کرد و سوار شدم.



خودش هم دور زد و بعد از اینکه سوار شد، راه افتاد.
کمی این پا و اون پا کردم وقتی دیدم قصد نداره حرف



بزنه خودم گفتم:
_خوب میگفتید آقای زارع...!

سڪ🔞سے💦جذاب❤️‍🔥

13 Nov, 15:40


#part781
کنجکاوی من خیلی بیشتر از دودلیم بود، برای همین
شونه هام رو بال انداختم و با اعتماد به نفس و غرور





زیاد گفتم:
_ باشه ولی فقط همین یک بار!
هر حرفی دارید و هر چیزی که می خواین بگین رو
توی مسیر می شنوم آقای زارع...





ولی اگر بخواید بازم جلو راهمو بگیرید و با این حرفها





وقتمو تلف کنید، دیگه کلهمون میره توی هم.

سڪ🔞سے💦جذاب❤️‍🔥

13 Nov, 15:40


#part780
نگاه کنجکاومو بهش دادم و پرسیدم:

_ من وقت ندارم آقای محترم دیرم شده اگه چیزی



می خوای بگی لطفا زودتر....
نگاهی به ساعتش کرد و گفت:
_ باور کنید منم دیرم شده، منتظر شدم تا کارتون




تموم شه و با هم بریم چه اشکالی داره من شما رو
برسونم؟

سڪ🔞سے💦جذاب❤️‍🔥

13 Nov, 15:40


#part779
باورم نمیشد کسی که اینطور از اردلن میترسید و به
جای آقای تهرانی، گاهی جناب تهرانی خطابش می




کرد؛ الن بیاد و بگه اردلن...!
تعجبم رو که دید، لبخندش تبدیل به پوزخند شد و
گفت:





_ هر چقدر که دلم می خواست اینارو یهو بهتون نگم
ولی انگار خودتون دوست دارین من دهنم رو باز کنم و



همه چیزو بریزم بیرون...!
دقیقا میخواست چیو بریزه بیرون؟

سڪ🔞سے💦جذاب❤️‍🔥

13 Nov, 15:40


#part778
بی تفاوت بهش نگاه کردم و گفتم:
_ شما چه می گفتید و چه نمی گفتید، من خودم متوجه
میشدم؛ لزومی نداره از همسرم یا بهتر بگم




همسر
سابقم اطلاعاتی بهم بدید؛ ممنون میشم دست از سرم
بردارید.


جمله هام رو توی صورتش کوبیدم ولی اون خیلی پررو
تر از این حرفا بود که از رو بره. لبخندی زد و گفت:




_ من حسام رو بهتر از اردلن میشناسم؛ باور کنید.
ابرو هام توی هم پیچ خورد از حرفش...

سڪ🔞سے💦جذاب❤️‍🔥

13 Nov, 15:39


#part777
وقتی فهمید قصد ندارم باهاش برم، از ماشین پیاده
شد و دستشو توی جیبش فرو کرد و با حالت




کلفهرای بهم خیره شد.
یکم این پا و اون پا کرد و در نهایت گفت:
_ وقتی که بهتون قضیه باجگاه رفتن حسام رو گفتم،





انتظار داشتم بهم اعتماد کنید که بدونید که من خبرایی
دارم ولی برخلف تصورم شما دورتر شدید، اخه چرا




خانم خسروی؟؟ باور کنی من آدم بدی نیستم.

سڪ🔞سے💦جذاب❤️‍🔥

28 Oct, 22:24


برای خرید vip رمانها به ایدی زیر پیام بدید:
@atenaorrg
لطفا فقط برای خرید پیام بدید🩷💫👑🌟

سڪ🔞سے💦جذاب❤️‍🔥

28 Oct, 21:49


#part776
_خانم خسروی؟؟؟ این موقع شب دیگه نمی خواد
تاکسی بگیرید، تشریف بیارید من خودم شما رو می





رسونم.
وای که چقدر این مرد پررو بود....
دلم می خواست سرمو به در و دیوار بکوبم و از دستش
و راحت بشم.







چشم غره ای بهش رفتم و بعد از اینکه مطمئن شدم
چشم های گرد شده ام رو دیده، گوشیمو در آوردم و
مشغول گرفتن اسنپ شدم.

سڪ🔞سے💦جذاب❤️‍🔥

28 Oct, 21:48


#part775
به ناچار کیفمو برداشتم و برخلف نگاه خیره ای که
داشت ذره ذره وجودمو می خورد، از در بیرون زدم.




متوجه شدم که بلفاصله بعد از من، زارع هم از اونجا
بیرون زد و دنبالم اومد.





دیگه به من چیزی نگفت، فقط سریع از کنارم رد شد و
رفت...!


ماشینش رو سوار شد دنبالم اومد و صدام زد:

سڪ🔞سے💦جذاب❤️‍🔥

28 Oct, 21:48


#part774
وقتی فهمید قصد ندارم باهاش برم، از ماشین پیاده
شد و دستشو توی جیبش فرو کرد و با حالت




کلفهرای بهم خیره شد.
یکم این پا و اون پا کرد و در نهایت گفت:
_ وقتی که بهتون قضیه باجگاه رفتن حسام رو گفتم،






انتظار داشتم بهم اعتماد کنید که بدونید که من خبرایی
دارم ولی برخلف تصورم شما دورتر شدید، اخه چرا




خانم خسروی؟؟ باور کنی من آدم بدی نیستم.

سڪ🔞سے💦جذاب❤️‍🔥

19 Oct, 09:57


⭕️⭕️پارت رمانمون امشب تخفیف ویژه خورد🔥🍋‍🟩💸 تا اخر شب پارت رمان هامون فقط 35😍🍓💸
آیدی ادمین فروش👇🏻😀
🆔️ @atenaorrg

سڪ🔞سے💦جذاب❤️‍🔥

19 Oct, 09:47


#part773
زارع هم نشسته بود و انگار قصد نداشت از جاش
تکون بخوره.






تقریباً همه همه رفته بودند.
ساعت از ۸ هم گذاشته بود و دیگه نمی تونستم بیشتر






از این توی هلدینگ بمونم.
مخصوصاً با اتفاقی که دیشب افتاد، تذکری که اردلان




داده بود یا حرکتی که بابا انجام داده بود.
اصل دلم نمی خواست هیچ کدوم از اینا تکرار بشه.

سڪ🔞سے💦جذاب❤️‍🔥

19 Oct, 09:47


#part772
به ناچار کیفمو برداشتم و برخلف نگاه خیره ای که
داشت ذره ذره وجودمو می خورد، از در بیرون زدم.





متوجه شدم که بلفاصله بعد از من، زارع هم از اونجا
بیرون زد و دنبالم اومد.





دیگه به من چیزی نگفت، فقط سریع از کنارم رد شد و





رفت...!
ماشینش رو سوار شد دنبالم اومد و صدام زد:

سڪ🔞سے💦جذاب❤️‍🔥

19 Oct, 09:46


#part771
اگه می خواستم همه رو خیلی سریع انجام بدم، قطعاً



دیگه چیزی برای ثبت نمی موند و نمی تونستم اضافه
بمونم.




پشت سیستم نشسته بودم و کماکان نگاه خیره زارع
داشت آزارم میداد....





تا ۷ شب نشسته بودم و همه چیز رو چک می کردم و



مطمئن می شدم که درست باشه.
حوصله دردسر نداشتم...

سڪ🔞سے💦جذاب❤️‍🔥

18 Oct, 08:47


برای خرید vip رمانها به ایدی زیر پیام بدید:
@atenaorrg
لطفا فقط برای خرید پیام بدید🩷💫👑🌟

سڪ🔞سے💦جذاب❤️‍🔥

18 Oct, 08:36


#part770
_نمی خواستم ناراحتت کنم ببخشید... بابت اتفاقی که
افتاده هم متاسفم.





به راهرو خیره شدم و بیتفاوت گفتم:
_ خواهش می کنم!






دیگه نموندم چیزی بگه، راهم رو گرفتم و رفتم.
اگه فقط براش توضیح دادم، فقط برای این بود که






دنبال دردسر نبودم، وگرنه دشمنی یا دوستی این دختر
چه فرقی به حال من می کرد؟

سڪ🔞سے💦جذاب❤️‍🔥

18 Oct, 08:35


#part769
یه جورایی اعتراف می کردم از حرکت اردلن تعجب





کردم!
برای چی این طور حساسیت نشون می داد؟ گاهی






شک هام عمیق می شد و تو خیالت بچه گونه فکر
هایی میکردم.






فکر هایی که می دونستم همه اشتباه هستند...
سرکارم برگشتم، همه چیز رو مرتب کردم و به کارم را
آهسته آهسته پیش بردم.

سڪ🔞سے💦جذاب❤️‍🔥

18 Oct, 08:35


#part768
این دفعه نوبت اون بود که از ترس، رنگش بپره.
و هول و شتابزده گفت:





_ کی گفته؟؟






خنده آرومی کردم و سرمو تکون دادم.
_این رفتار عجیب و غریب برای چیه پس؟






شرمنده سرشو پایین انداخت و گفت:

سڪ🔞سے💦جذاب❤️‍🔥

10 Oct, 23:32


برای خرید vip رمانها به ایدی زیر پیام بدید:
@atenaorrg
لطفا فقط برای خرید پیام بدید🩷💫👑🌟

سڪ🔞سے💦جذاب❤️‍🔥

10 Oct, 23:22


#part767
من همسر سابق دوستش هستم، تازه طلق گرفتیم
یه مشکل ذهنی برای همسرم پیش اومد و متاسفانه






باعث شد باجگاه بستری بشه، منم اومدم اینجا تا هم
یه جورایی از شوهرم خبر خبر بگیرم و هم کار کنم.






اگه می بینی آقای تهرانی حساسیتی هم روی من داره،
فقط بابت اینکه منو هنوز زن بهترین دوستش می بینه.





ولی ازت می خوام اینو به هیچکس نگی، دوست ندارم
مسائل خصوصیم جایی گفته بشه.





اگر به تو گفتم فقط بابت اینه که می دونم چقدر آقای
تهرانی رو دوست داری...

سڪ🔞سے💦جذاب❤️‍🔥

10 Oct, 23:21


#part766
همه چیز نشون می داد که توی ذهنش رویاهای
دخترونه ای با اردلن داره.




لعنت بهت مرد که مدام دردسر درست می کنی. سعی
کردم خودمو حفظ کنم، به سمتش نزدیک شدم و
گفتم:





_ باور کن چیزی بین ما نیست ولی اگه راز دار باشی،
یه چیزی رو بهت میگم!







متعجب و البته کنجکاوی نگاهم کرد و گفت:
_ چی؟

سڪ🔞سے💦جذاب❤️‍🔥

10 Oct, 23:21


#part765
وقتی بهش میگم مرخصی رد کردی، هزار و یک دلیل





ازم می پرسه، عصبانی میشه، سرم داد می زنه که چرا
دلیل مرخص گرفتن خانم رو نمی دونم؟؟؟!!








یادم نمیاد آقای تهرانی هم چنین رفتاری انجام داده
باشه، اونم برا کارمند زنش!
وای برمن وای برمن....





کی بود که خبر نداشته باشه سارا چطور کشته مرده
اردلنه!؟
وقتی ازش صحبت می کرد، وقتی نگاهش بهش می
افتاد، شرم صورتش، سرخی گونه هاش....

سڪ🔞سے💦جذاب❤️‍🔥

07 Oct, 10:03


برای خرید vip رمانها به ایدی زیر پیام بدید:
@atenaorrg
لطفا فقط برای خرید پیام بدید🩷💫👑🌟

سڪ🔞سے💦جذاب❤️‍🔥

07 Oct, 09:52


#part764
دلم نمی خواست هیچ کس متوجه رابطه ما باشه.







خودمو به کوچه علی چپ زدم و گفتم:



_دیوونه شدی منظورت چیه؟










_ منظورم چیه؟؟؟ تو خودت نمی دونی واقعا منظور من
چه؟؟؟

سڪ🔞سے💦جذاب❤️‍🔥

07 Oct, 09:51


#part763
با دو قدم بلند سمتم اومد و اشک تو چشماش جمع
شد.
پناه بر خدا...!





انگار همه اینها دیوونه بودن...
نه فقط اردلن خودش، هر کسی که براش کار می کرد








هم دیوونه بود.
_چرا بهم نگفتی که یه سر و سری با آقای تهرانی
داری؟؟ چرا نگفتی بهم؟؟







دیگه کم مونده بود سنگ کوب کنم!
هم از تعجب هم از ترس...

سڪ🔞سے💦جذاب❤️‍🔥

07 Oct, 09:51


#part762
به طرفم چرخید و چشمهاش رو توی کاسه چرخوند و
گفت:
_چیه؟؟؟




باز هم تعجب کردم از لحن عصبی صداش
به سمتش رفتم و گفتم:





_ چیزی شده؟ این رفتار عجیب و غریب برای چیه؟







انگار منتظر همین حرف بود...

سڪ🔞سے💦جذاب❤️‍🔥

06 Oct, 09:59


برای خرید vip رمانها به ایدی زیر پیام بدید:
@atenaorrg
لطفا فقط برای خرید پیام بدید🩷💫👑🌟

سڪ🔞سے💦جذاب❤️‍🔥

06 Oct, 09:49


امشب باز اگه وقت شد براتون پارت میزارم🫀🫶

سڪ🔞سے💦جذاب❤️‍🔥

06 Oct, 09:38


#part761
یه جوراییم به خودم شک کرده بودم که نکنه حرفی







بهش زدم یا چیزی گفتم؟!
اما هر چقدر به ذهنم فشار آوردم دیدم نه!


هیچ چیزی
بین ما نبوده...






به هر سختی بود تایم ناهار رو گذروندم و وقتی از جا





بلند شد، پشت سرش رفتم و صداش زدم:
_سارا؟

سڪ🔞سے💦جذاب❤️‍🔥

06 Oct, 09:37


#part760
حقیقتاً برام مهم نبود که حال مثل باهام قهره یا
دلخوره!
اما کنجکاو چرا...!




کنجکاو بودم هر لحظه که غذام رو می خوردم نگاه






خیره اش روم احساس می کردم.
یک آن سرم رو بال آوردم و چشمهای به خون نشسته







و پر از تنفرش رو شکار کردم!
از تعجب دهنم باز مونده بود.




درست نبود جلوی بچهها چیزی بگم ولی حسابی
تعجب کرده بودم.