رمان های ممنوعه (@romanhaey) Kanalının Son Gönderileri

رمان های ممنوعه Telegram Gönderileri

رمان های ممنوعه
بهترین رمان هاوداستان های ممنوعه را اینجا بخوانید🔞
2,168 Abone
826 Fotoğraf
47 Video
Son Güncelleme 06.03.2025 08:09

رمان های ممنوعه tarafından Telegram'da paylaşılan en son içerikler

رمان های ممنوعه

27 Mar, 17:30

49,696

⭕️گرمای عشق


#پارت382

لباسم رو بالا زد... زیر لباس خوابم هر چی پوشیده بودم
براش نمایان شدند.
چند بار با کمربندش آروم به پشتم ضربه زد و من هر بار
با آخ بلندی واکنش نشون می دادم. اما در حد مرگ
غریزه ام بالا زده بود، لبه ی کتش رو میون چنگمو فشردم
و آروم اسمشو صدا زدم.
اون با هر ضربه شمارش می کرد:
- یک... دو... سه...
و من ناله هام از درد و لذتی که توی تنم پیچیده بود فضای
اتاق رو پر می کردند.
برعکس تصورم، لذت تکرار نشدنی برام داشت، بعد از
ضربه ی پنجم کمربند رو انداخت و به آنی چونه ام رو
گرفت و سرش رو توی صورتم خم کرد و بی نفس گفت:
- این تنبیه بمونه به یادگار، تا بفهمی تو در هرشرایطی
مال منی و کاری که می گمو انجام بدی...
به جون لب هام افتاد و اونارو ازم ربود. شبیه دزد شب به
خیمه شون حمله کرد و با بوسه هاش روح و روانمو به
بازی گرفت.
سرش رو کمی فاصله داد و گفت:
- فردا می خوام جلوی سیروان و فریال ازت خواستگاری
کنم، این دوری باید تموم بشه لعنتی، من دیگه نمی تونم
دوریتو تحمل کنم.
هاج و واج و با چشمای خمارم نگاهش کردم که گفت :
- تو آمادگیشو داری؟
خواستگاری؟ حقیقتا نه... آمادگیشو ندارم، اما حرفش
بقدری خوشحالم کرد و سوپرایز شدم که اینبار خودم به
سمت لب هاش هجوم بردم.
حتما حلقه هم خریده و با خودش آورده، پس این
مسافرت، تنها بخاطر تفریح و سرگرمی نبوده...
چه شیطون بلایی بودی و من نمی دونستم یاشارخان.
اون شب قشنگ ترین شب رویایی من و یاشار بود... اگه
سیروان و فریال نبودند قطعا رویایی تر هم میشد چون
همش مجبور بودیم با رعایت یه سری چیزها، فضامون
رو کمی محدود کنیم...
اما به قول یاشار برامون خاطره ای شد که هیچ وقت نتونیم
فراموشش کنیم.
اگر چه بعدش حسابی ضدحال خوردیم.
من توی بغلش بودم، با آرامشی که از تنش و گرماش
دریافت می کردم و همین که خواب مهمون چشمامون شد،
تلفن یاشار زنگ خورد و پرستار مامانش بهش گزار ش
فوت مادرش رو داد.

https://t.me/joinchat/AAAAAEPJZi0-lYVMzgh9Ew
رمان های ممنوعه

27 Mar, 06:30

40,307

⭕️گرمای عشق


#پارت381

یاشار با یه کت و شلوار شیک و تیره نشسته بود لبه ی
تخت، حتی کفش های چرم و تمیزش رو هم به پا داشت.
فانتزی که من دلم می خواست، انگار از توی ذهنم اونو
بیرون کشیده و به اجرا گذاشته.
چیزی که بیشتر از همه توجهمو جلب کرد، کمربندش بود
که تا شده میون دستش قرار داشت و نگاهی که تیره و
داغ شده بود و از بالا بهم نگاه می کرد.
عرض پاهاشم از هم فاصله داشتند. من به طور واضحی
می تونستم برجستگی خاص تنش رو ببینم.
پاهامو به هم چسبوندم تا درونم از طغیان آروم بگیره.
هر چقدر نگاهش روی لباس هام و تنمو بیشتر کاوش
می کرد، فکش سفت و محکم تر می شد و استخون کنار
آرواره هاش بیرون زده بودند.
نه اون تحمل داشت نه من که با این ظاهر میدیدمش.

کاش سیروان و فریال نبودند تا امشب، برای هردومون یه
شب رویایی بشه، یه شب خاص و بزرگ...
بعد از این همه مدت میخوام با اسم و هویت واقعیم
کنارش باشم و ذره ذره شو لمس کنم.
به سمتش رفتم... دندوناشو روی هم سایید... اینا علامت
خشم نیستن، در این لحظه برای یاشار مرگ ترین و
جهنمی ترین حالت های شهوتی بودند که منو هم به
سندروم خواستنش دچار می کردند.
به روی هر دو پاهاش اشاره کرد...
- اینجا دراز بکش و باسنتو بالا بده.
نفس زنان ناله کردم:
- قراره با کمربند اسپنک بشم؟
- کاری که میگم و بکن...
کاری که خواست رو انجام دادم. حالتی که گفته بود روی
پاهاش دراز کشیدم. اونجوری که سرم کنار پهلوش قرار
گرفته و شکمم روی هر دو رونش و پاهامو باسنم، اون
طرف پهلوش قرار دادن.
توی این حالت باسنم به گونه ای بالاتر از بدنم قرار
می گیره و اون کاری که می خواد رو راحت انجام میده.

https://t.me/joinchat/AAAAAEPJZi0-lYVMzgh9Ew
رمان های ممنوعه

26 Mar, 17:30

35,845

⭕️گرمای عشق


#پارت380

به محض اینکه چراغ های سالن خاموش شدند، سریع از
روی تخت بلند شدم...
توی ساک با خودم چند دست لباس زی ر ست و لباس
خواب آورده بودم.
یکی از لباس خواب هارو برداشتم... روی سینه اش کاملا
گیپور بود و مشکی هم بود.
یه دست لباس زی ر فانتزی و شیک و جوراب های نازکی
که بندش به لباس زیرم وصل می شد.
رنگ مشکی انتخاب کردم چون با پوست روشنم تضاد
اغواکننده ای ایجاد می کردند.
پوشیدمشون و روی گونه های داغم رو نیشگون گرفتم تا
قرمز بشن.
ته مونده ای از آرایشم هنوز روی پوستم مونده بود، فقط
توی تاریکی روی لب هام کمی رژ مالیدم تا قرمز و
وسوسه انگیز باشن.
نمی خواستم چراغ رو روشن کنم تا جلب توجه کنه و
سیروان رو به خودم مشکوک کنم.
یه فانتزی توی سرم داشتم... فانتزی که هر وقت بهش
فکر می کنم تمام درونم رو به تکاپو می ندازه و قسمت های
حساس بدنم رو گرم و مرطوب می کنه.
ده دقیقه قبل از اینکه از اتاق بیرون برم بهش پیام دادم:
- بهم گفتی تنبیهم می کنی، لطفا کارمند شیطونتو ببخش
رئیس.

وارد بازیم شد و یک لحظه بعد برام نوشت :
- از تنبیهت چشم پوشی نمی کنم، باید یاد بگیری کارهایی
که بهت میگم و به نحو احسن انجام بدی.
لعنت... من به طرز جهنمی با این پیام داغ شدم و براش
نوشتم :
- پس سخت منو تنبیه کن آق ا.
آقایی که براش فرستادم مثال همون کوکایینی بود که یه
روز برای اعتیادش به من بکار برد.
آروم و پاورچین با جوراب های فانتری که به لباس زیرم
وصل بودند، پله هارو بالا رفتم.
به محض اینکه به اتاق یاشار رسیدم، احساس سوزش و
خشکی توی گلوم آزارم داد.
انگار تمام آب بدنم جمع شده بود توی یه نقطه و من
عطش شدیدی رو به آب حس می کردم.
می دونستم حالم برگرفته از آتیشیه که توی تنم روشن
شده... بیخودی اسممو ژالین نذاشتن.. من خود آتیشم،
آتیش.
در اتاق رو که باز کردم با چیزی که دیدم، شور و گرمای
شدیدی تنم رو استتار کرد.

https://t.me/joinchat/AAAAAEPJZi0-lYVMzgh9Ew
رمان های ممنوعه

26 Mar, 06:30

31,908

⭕️گرمای عشق


#پارت379

جمله اش حالتی بود که انگار داشت برای سکس دعوتم
می کرد... سروصدامون.. .
خب هیچکس توی خواب سروصدا نمی کنه، مگر اینکه
کار خاصی انجام بده و همینم بین پاهام رو دوباره داغ
کرد.
نگاهش به اندازه یه کوره گرما داشت و شبیه یه لباس
روی تنم نشسته بود و داشت لمسم می کرد.
آب دهانم رو قورت دادم و گفتم:
- روم نمی شه... نمی خوام سیروان چیزی بفهمه.
- بفهمه به درک... مگه عامن ضامن منه... می خوام با
زنم خوش بگذرونم.
- زنت؟
- محض رضای خدا... ژالین...
چشماشو با تعجب بهم دوخت... من زنشم... خب هنوز
نشدم، چرا اوسکول بازی در میاره.
- آخرین بار صیغه خوندیم... ولی براش زمان مشخص
نکردیم یادته .. قرار شد هر وقت خودمون خواستیم
فسخش کنیم... ولی فسخش نکردیم.
- شوخی می کنی؟
- نه به خدا... اون شب که خونه مامانم اومدی، یادته...
قبلش خوندم... قرار شد به خواست خودمون فسخش
کنیم، که بعد رفتی... حالا هم بزودی می خوام عقد
رسمیش کنم.
یادم نمیاد... فقط می دونم همون شب یه چیزایی کنار گوشم
زمزمه کرد و من به قدری غرق هیاهو و شور بودم که
گفتم باشه.
خب باشه در اصل برای اون معنای بله رو میده... اما
واقعا اینو نمیدونستم هر دو با هم محرمیم.
البته برای من مهم نیست که یاشار محرمم باشه یا
نباشه... کسی که سال هاست به وجودم گره خورده، محرم
نبودنش، چیزی از حسم کم نمی کنه.
اما برای یاشار...
فکر می کنم الان که فهمیده من ژالینم دیگه برای اونم مهم
نباشه، ولی زمانی که تیدا بودم، چرا اهمیت داشت، که
موقع خیانت به بهونه صیغه بودن و شرعی، دست به
عملش بزنه.
مجبور شدم برای پیچوندن سیروان اول برم توی اتاق
خواب خودم.
هر چند وقتی شب به خیر گفتم و راهمو به سمت اون اتاق
کج کردم، یاشار به آنی فرو ریخت و نگاهشو یکه خورده
بهم دوخت.
بذار همین جوری تو کف بمونه و نفهمه براش چه خواب
و خیالی دارم.
روی تخت دراز کشیدم. بهش فکر کردم، به جمله ای که
بهم گفت " بزودی می خوام عقد رسمیش کنم"
من با یاشار عقد می کنم... با یاشار... میوه ای که خودم
بذرشو کاشتم و تا به امروز توی قلبم رشدش دادم...
سرنوشت ما دوباره به هم گره می خوره ولی نه به عنوان
دو دوست یا همدم و همبازی... منو اون برای تمام
سال های عمرمون زن و شوهر می شیم...
لبخند روی لبم جا گرفت.... شیرینی و شهد این خبر دلمو
مالش داد.
https://t.me/joinchat/AAAAAEPJZi0-lYVMzgh9Ew
رمان های ممنوعه

25 Mar, 17:30

27,519

⭕️گرمای عشق


#پارت378

خودش حرف می زد و هر و کرمی خندید. ما هم الکی یا
لبخند می زدیم یا بی حوصله تماشاش می کردیم.
از هر دری حرف می زد، از شیطونیای سینا گفت، از
غرغرهای فریال، از دیدارش با خانواده ی فریال تعریف
کرد و از خریدهای فریال و سفارش دکور جدیدشون
گفت...
خلاصه توی هر جمله اش یه فریال بود و دیگه داشت
حالمو بهم می زد.
مرتیکه ی زن ذلیل بدبخت ... حالا خوبه دو روز رفته پیش
فریال و اینجوری رفتار می کنه، برسه به یکسال دیگه باید
توی فضا تیکه هاشو جمع کنیم.
در آخر هم گفت می خواد یه عروسی بزرگ برای فریال
بگیره، تا باارزش ترین رو ز زندگیش رو تجربه کنه.
ابراز خوشحالی کردم، ولی درونم یه توده از حسادت و
حسرت جمع شد.
اگه بخوام یه تعریف درست از مرد داشته باشم، قطعا در
اولین لحظه سیروان رو مثال می زنم که برای خوشبختی
فریال داره به هر کاری چنگ می ندازه و از هیچی دریغ
نمی کنه.
نگاهم پی یاشار رفت... خیلی بی اراده و دیگه حواسم نبود
سیروان چی بلغور می کنه.
یاشار بهم لبخند زد، لبخندش بوی اعتماد و عشق می داد.
مثه یه بارکش داشت این معنی رو با خودش بار می زد "
منم واسه تو خیلی برنامه ها دارم اصلا تو فکرش نباش.

امیدوارم چیزی که از لبخندش و نگاهش برداشت کردم
درست باشه.
بالاخره بعد از یک ساعت حرف زدن سیروان و دور
تندش، با صدای نق نق سینا، پشت سر فریال رفت توی
اتاقی که یاشار بهشون اختصاص داده بود.

ویلای بزر گ یاشار چند تا اتاق خواب داشت. سه تا پایین
و دوتا هم بالا داشت. ساکمو توی یکی از اتاق های پایین
گذاشته بودم تا مثلا وانمود کنم منو یاشار محدودیت های
بینمون رو رعایت می کنیم... هر چند رابطه مون برای
سیروان و فریال لاپوشونی نداره، اما بهر حال کمی خجالت
می کشیدم.
تا اونا لحظه ای غیبشون زد، یاشار سریع اومد و به
بهانه ی جمع کردن لیوان های چای بهم گفت:
- شب بیا تو اتاق من... میرم بالا می خوابم که
سروصدامون نیاد پایین.

https://t.me/joinchat/AAAAAEPJZi0-lYVMzgh9Ew
رمان های ممنوعه

25 Mar, 06:30

25,665

⭕️گرمای عشق


#پارت377

بلند شدم و رو به هر دوشون گفتم :
- این بحث و تموم کنید، اصلا خوشم نمیاد با این حرف ها
گند بزنید به سفرمون... گذشته اگه قراره قشنگ باشه،
من زودتر از همتون یه بیلچه ور میدارم زمینشو شخم
می زنم... من تو گذشته جا گذاشتمش، چون دیدم کرم
خورده ست، شما هم کوتاه بیاید، بذارید واسه این چند
وقت که از عمرمون زنده ایم، درست از زندگیمون لذت
ببریم.
سیروان زودتر از یاشار لب زد:
- تو خفه شو، یا بشین یا برو داخل تو بحثای مردونمون
دخالت نکن...
عوضی من یه ساعت حرف های فلسفی و انگیزشی زدم،
جلوی یاشار رید بهم.
- شما دارید همو له می کنید... من از بحثتون خوشم نمیاد.
بالاخره گردنشو به سمتم پیچید و با جدیت گفت:
- می تونی بری داخل گوش ندی.
آهی از نهادم بلند شد و دوباره روی صندلی نشستم.
به پک زدنم ادامه دادم و سیروان هم حرفاشو ادامه داد:
- قراره واسش چیکار کنی؟
- هر کاری بخواد می کنم... فکر نکنم این موضوع به تو
ربط داشته باشه.
- فکر کن من داداششم... کس و کارشم الان به من بگو.
- جونمم براش فدا می کنم.
- ژالین به زنده ت بیشتر نیاز داره تا به مرده ت... من
می خوام براش مرد باشی، تکیه گاهش باشی، این دختر کم
آسیب ندیده، توام می دونی، می خوام یه کاری کنی تمام
اون روزها از سرش بپرن، اونارو به خاطر نبود تو تجربه
کرده، الان که هستی سنگ صبورش باش، بهش انگیزه
بده یه دختر قوی و محکم باشه... از لاک مریض بودنش
بیاد بیرون... مثه همه آدمای دیگه اززندگیش لذت ببره...
نرو به اینکه الان این حرفای قشنگ و می زنه و تو فکر
می کنی حالش چقدر خوبه... نه . اینظور نیست... یه ذره
بش اخم کنی، دنیاش می ریزه به هم، الان خوبه، اوکیه،
چون خوشحاله که ثمره ی زحمتشو گرفته، نزار چند سال
دیگه به یاد امروز غبطه بخوره و رنج بکشه... باهاش
خوب باش، بهش عشق بده، محبت کن، خودتو کمرنگ
نکن تو زندگیش، اون توعه لعنتی رو حتی به خودش
ترجیح میده ... پس مرد باش یاشار، براش مرد باش.
حرف های سیروان که تموم شدند سیگارش رو خاموش
کرد و برگشت داخل...
چیزی از درون قلبم به سمت شکمم سرریز می شد.
نگاهمو آروم بالا کشیدم و به یاشار دادم، نمی دونم اون
کباب ها به چه حالی افتادن... حتما حسابی برشته شدن...
چشمامو چرخوندم روی نگاهش... برقی که از اشک
افتاده بود توشون، دلمو ریش کردن.
به سمتم پا تند کرد و در یک لحظه طوری بغلم کرد انگار
سیروان به جای اون حرف ها بهش گفته منو ازش جدا
می کنه .

https://t.me/joinchat/AAAAAEPJZi0-lYVMzgh9Ew
رمان های ممنوعه

24 Mar, 06:30

23,337

⭕️گرمای عشق


#پارت376


من خندیدم ولی یاشار با عصبانیت گفت:
- درو لطفا ببند گوه پرت نشه بیرون... حوصله ندارم
اوقاتمو با تو تلخ کنم.
سیگاری بیرون کشیدم و روی لبم گذاشتم. یاشار در حین
باد زدن به جوجه ها به من چشم غره ای رفت و دستشو
شبیه اسپنک کردنم روی هوا تکون داد.
حسی که بهم تزریق کرد، میون پک زدن به سیگار، بین
پاهام رو منقبض کرد. من تمام کارهای این مرد رو
دوست دارم. حتی اسپنک کردنم توی سکس و حالتی که
تظاهر می کنه از دستم عصبانیه.
سیروان آروم گفت:
- ازم می خواد برگردم شرکتش.
- برمی گردی؟
گرد سیگارش رو توی ظرف تکوند و سرشو آروم بالا
داد.
- کوتاه بیا... قبلا با هم رفیق بودید.
- اون مال یه زمانی بود که دودره بازی نداشت.
- دودره بازی نکردم... دوسش داشتم.
سیروان به سمتش برگشت و محکم و عصبی انگشتشو
که سیگار مابینش بود به طرفش نشونه گرفت و گفت:
- تو نامزد داشتی، حاضر نبودی از اون بگذری بیای با
ژالین.
- نمی دونستم کیه ... اگه می دونستم اینکارو می کردم.
سیروان داد زد... بلند و خشدار:
- دروغ نگو... تو داشتی از تیدا سواستفاده می کردی...
می خواستی نگهش داری تو آب نمک تا هر وقت دلت
خواست...
- با این حرفا اوقاتمونو خراب نکن سیروان.
از اینکه توی حرفش پریدم کفری شد و محکم روی میز
ضربه زد... ولی بهم نگاه نکرد و هنوز خیره به یاشار
بود:
- تو اگه دوسش داشتی باید اونموقع بهش ثابت می
کردی، نه الان که هیشکی واست نمونده ...
- من مامانمو به خاطر ژالین ترک کردم، این چیز کمیه؟
- پس اون چی؟ اون اگه نمی مُرد، بازم بخاطر ژالین
حاضر بودی ترکش کنی؟
یاشار با عصبانیت بادزن رو انداخت و داد زد:
- دخترخاله م مُرده، به یه ورمم نیست، این کافی نیست
سیروان؟
- کافی نیست... تو هیچ کاری واسش نکردی، پاش بیفته
جاخالی میدی میری پی کارت، ژالینم کنار می زنی .
- اینجوری نگو نامرد... مگه عوضی ام... ژالین همه
زندگی منه، من به خاطرش هر کاری می کنم تا همیشه
حالش خوب باشه.
از ته قلبش گفت و به صورتم نگاه کرد.
دوست ندارم این مکالمه ادامه پیدا کنه... من می خوام
گذشته رو بریزم دور و در حال زندگی کنم و از این زندگی
لذت ببرم، اما اومدن سیروان داره گند میزنه به همه
چیز.
حالا اگه بهش می گفتم نیا، صدسال دیگه هم نگام نمی کرد،
یه کلمه هم باهام حرف نمی زد.

https://t.me/joinchat/AAAAAEPJZi0-lYVMzgh9Ew
رمان های ممنوعه

23 Mar, 17:30

23,356

⭕️گرمای عشق


#پارت375

آره خب دوست دارم و این عجیب نیست .. . ربطی هم به
آسیب روحی و سلامت روانم ندارن... خیلیا از فانتزی های
خشونت و کارهای عجیب غریب توی سکس لذت می برن.
خلاصه با هم رفتیم توی ویلا، همین که لباس عوض
کردیم و خودمونو جمع و جور کردیم، سیروان و فریال،
همراه با بچه ی نازشون بهمون ملحق شدند.
اسم پسرشون سینا بود، من چقدر لپاشو بوسیدم و
چلوندمش. انگار واقعا از گوشت و خون سیروان باشه.
اونقدر غرقش شدم که همه به این باور رسیدن من
عمه اش هستم و عمه صدام می زدن.
من عاشق بچه هام و یک دقیقه هم سینارو از خودم جداش
نکردم. اما همین که بوی گندکاریش زیر دماغم پیچید،
فریال رو صدا زدم و جلوی بینیم رو گرفتم:
- فریال بیا اینو ببر... پسرت گند زده .. .
همه غش غش خندیدند. فریال سینا رو از روی پام
برداشت و با خنده گفت:
- بیا بریم مادر، عمه فقط شیطونیاتو دوست داره، هیشکی
خرابکاریاتو نمی خواد...
سیروان مثل همه پدرها با عشق گفت:
- دیگه نیارش بیرون فریال، اینجا سرده ممکنه سرما
بخوره، جوجه هارو که کباب کردیم میایم داخل.
فریال در حین رفتن گفت:
- باشه عزیزم.
توی بالکن نشسته بودیم. سیروان و یاشار دور باربیکیو
بودند، منم روی صندلی و داشتم قهوه م رو مزه مزه
می کردم. جرعه ی آخر رو که سر کشیدم سیروان اومد و
کنارم نشست. جعبه ی اتمی از جیبش در اورد
فکر می کردم سیگارو ترک کرده باشه، ولی ظاهرا اونم
مثل من اراده نداشت این مخدر موذی و کوچیک رو ترک
کنه.
اونو به طرفم گرفت و به شوخی گفت:
- فکت افتاده پایین... بردار بکش... اگه چیزی گفت با
من.
- حالا اون می خواد زیاد نکشه تو هی تعارف کن.
نوچی زدم و دستامو روی سینه ام چلیپا کردم و گفتم:
- دیدی که... وقتی اون زهرش می کنه دیگه فایده ای
نداره.
- گوه می خوره... می زنم چپ و راستش می کنم واست که
کونش بیاد این طرف، صورتش بره اونور.


https://t.me/joinchat/AAAAAEPJZi0-lYVMzgh9Ew
رمان های ممنوعه

23 Mar, 06:30

19,187

⭕️گرمای عشق


#پارت374

سرم رو بالا دادم. هوس بوسیدنش مثل سیب حوا دوباره
به جونم افتاد. من خود حوا بودم که برای گرفتن این مرد،
با تمام دنیا و حتی سرنوشتم جنگیدم.
جلو رفتم و روی چونه اش بوسه ی دیگه ای کاشتم.
خواستم عقب بکشم که با بوسه ی خیسی به لبم، راه
برگشت رو برام سخت کرد.
سرش رو عقب کشید و با نیاز پچ زد:
- من خودم نزده می رقصم، تو هم بهونه دستم میدی...
- خیلی سخته نه؟
- دارم می سوزم... یعنی تو داری منو می سوزونی... تو
می دونی من نمی تونم تحمل کنم ولی بازم بهم سخت
می گیری.
- تو که آروم شدی یاشار.
خمارآلود و حریص زمزمه کرد:
- من همه تورو می خوام ژالین...
- پیش سیروان رعایت کن خب؟ اگه فرصتی پیش بیاد
میام پیشت.
منظورم این بود که میرم توی اتاقش و با هم اونچه که
در تب و تابش بودیم رو رقم می زنیم.
با حرص نوچی زد و کلافه گفت:
- سیروان چه خریه، بخواد جلوی منو بگیره... من دیگه
نمی تونم تحمل کنم... خودت می دونی سختمه، از من
چیزایی که می دونی نمی تونم رعایت کنم و نخواه ...
اونقدر در این مورد بحث کردیم تا بالاخره سیروان زنگ
زد و ناچار شدیم برگردیم ویلا.
قبل از اینکه از ماشین پیاده بشم گفت:
- رو گردنت نشون گذاشتم، یه لباس مرتب بپوش این
اوسکول نبینه هار شه پاچه بگیره.
خنده ام گرفت. آفتابگیر ماشین رو پایین دادم و به گردنم
نگاه کردم. اوه، نشون چیه، حسابی گل کاشته... انگار با
یه اورانگاتان عشقبازی کرده بودم.
تمام گردنم پر بود از خون مردگی... این عشقبازیش بود،
پس سکسش چی میشه!
لابد بعد از این چند ماه که قراره سکس کنیم، من لازم به
بخیه می شم و از هر نقطه ام پارگی در حد جر خوردگی
دارم.
- به چی می خندی ؟
شونه امو بالا دادم.
- نخندم... ببین چیکارم کردی.
- سختش می کنی سختش می کنم... توام که وحشی دوست
داری.
https://t.me/joinchat/AAAAAEPJZi0-lYVMzgh9Ew
رمان های ممنوعه

22 Mar, 17:31

21,764

⭕️گرمای عشق


#پارت373

همین که خواستم از خودم دورش کنم توی دهانم غرید:
- منو اذیت نکن ژالین... من وجودم به تو بنده ... از
خودت دورم کنی نفسم بند میاد.
نفس زنان نالیدم:
- اینجا نمی شه... پاشو بریم ویلا... یکی میاد می بینتمون.
انگار دکمه ی استارتش رو زدم و منتظر همین تاییدیه بود
که سریع و هولزده بلند شد.
تا چشم به هم زدم تمام وسایل رو جمع کرد. چایی های
دست نخورده رو دور ریخت و لیوان هارو توی سبد
گذاشت. دستمو گرفت و با التهابی که توی چشماش بود،
آروم گفت :
- نمی دونی چقدر دو ست دارم... بخدا نمی دونی.
با اشتیاقی که اون داشت، هیجا ن منم اوج گرفت... حس
کردم اون قدر داغ شدم که همین الان می خوامش.
شایدم بخاطر جمله ای بود که با قدرت به زبون روند.
به سمت ماشین رفتیم ولی همین که نشستیم سیروان
زنگ زد و لگدی به شانسمون پروند.
- هی ژالین ما الان رسیدیم رامسر، لوکیشن بفرست بیایم
ویلا.
آه از نهاد هردومون بلند شد. داشتم برای سیروان
لوکیشن می فرستادم که یهو یاشار گفت:
- پایه عشق بازی که هستی؟
- کجا ؟
نگاهم کرد ... با شرارت جهنمی که توی چشماش نشسته
بود.
- یه جای خلوت... تو ماشین.
- پس بریم جنگل.
لبخندی زد و سریع ماشین رو به سمت جنگل به حرکت
درآورد.

بعد از یه عشقبازی شورانگیز و پرهیجان، هر دو
بی دل وبی قرار کنار کشیدیم تا ریتم نفس هامون به حالت
اول برگرده و بتونیم به ویلا برگردیم.
نگاهش کردم. قلبم هنوز تند می زد، اونقدر بلند و پر صدا،
که صداش توی ماشین اکو شده بود.
صورت یاشار قرمز بود، قرمز یعنی در حد خون و
چونه اش مثل وقتایی که همیشه شهوت بهش غلبه
می کنه، منقبض و سفت شده بود.
دستمال کاغذی روی چونه اش کشید و با شور نگاهم کرد.
آروم شده بودیم ولی نه به اون شدت که همیشه روح و
جسممون رو با هم یکی می کردیم و انگار هیچ مرزی
برای بودن و خواستنمون وجود نداره.
- چونه ام رژی نیست؟!


https://t.me/joinchat/AAAAAEPJZi0-lYVMzgh9Ew