خود را در تاریکی آرامشبخشی یافتم که به نظر میرسید میتپد و حیاتی از آنِ خود دارد. مانند بودن در رحم بود. اما در عین حال، کاملاً آگاه بودم که من خودِ آن تاریکی هستم. من جزئی از او بودم و او نیز جزئی از من بود. این همان هیچ بود که همه چیز است و همه چیز که هیچ است؛ این پتانسیل خالص بود. میدانستم و درک میکردم که این، منشأ هستی است. این همان هیچ بود که همه چیز از آن سرچشمه میگیرد و من نیز بخشی از آن بودم. هنوز از وجود خودم آگاه بودم، اما در عین حال میدانستم که من همان «او» هستم، و «او» همان من است، و من و او یکی بودیم. ما تا ابدیت، بینهایت بودیم.
شدت و خلوص احساساتی که در آنجا تجربه کردم، فراتر از هر چیزی بود که تاکنون شناختهام یا از آن زمان تجربه کردهام. واژههایی مانند وجد، سعادت، آرامش، عشق و رضایت، به هیچ وجه قادر به توصیف شدت احساساتی که در آن مکان داشتم، نیستند. هیچ زبانی واژهای ندارد که بتواند بهدرستی وسعت و شدت آنچه را که احساس کردم، بیان کند.