این چه سخت اندوهیست
که مدیدیست دریغم میکنند
صخرههایت بوی باران را
دیگر نمیجوشد چشمهای
در تنگنای دل تنگت
تا مست از عطر گل پونهها
برقصاند بیدی را
از نسیمِ سرخوشِ سحرگاهان
افسوس گلینم....
حتی نمانده بنفشهای
تا بدوزم
به دامن زیبای کوهسارانت
شرمسارم ..... شرمسار !!!
که جبرِ دهر
دمار درآورده حتی
از این بهمن تاراجگرم
تا آهِ من
سوزانتر از
سوز صخرههایت
شرمگین تر از
سرشکستگی شاخسارانت
بسنده کند به تکرارِ این
خوشترینِ خاطره ها
برایِ بهایِ زیستنی....
شبیه تر به مرگ
علی زمان خانمحمدی