جمعه تاریخی ۱۳ مهر
یوسف پزشکیان
در دوره تبلیغات انتخاباتی یک دوست آرایشگر پیدا کرده بودیم و یک بار زحمت ما به گردن این دوست گرامی افتاده بود. دیروز تلفنی قراری گذاشتیم که هم تجدید دیداری باشد و هم موهای آشفته مان را سامانی بدهد.
باز دیشب یکی از دوستان که از تبریز آمده بود پیگیر بود که با هم به نماز جمعه برویم. گفتم شاید من نروم. اگر همسرم میرفت نماز من باید در خانه پیش بچهها میماندم. مضاف بر اینکه میخواستم بروم آرایشگری. خلاصه نمیدانستم برنامهام برای نماز چیست.
صبح تا ۹ خواب بودم. بعد از صبحانه دورهمی پیش پدر و گفتگو با همسر قرار شد برای نماز جمعه با پدر همراه شوم. من، خواهرم زهرا و حسن آقا [دامادمان] و پدر و تیم حفاظت حدود ساعت ۱۰ و ۴۰ حرکت کردیم. میدانستم که نباید مبایل ببرم. فقط یک مداد و یک ورق کاغذ با خودم بردم تا اگر چیزی به ذهنم رسید یادداشت کنم. در بین راه از خیالم میگذشت که اگر اسرائیل بتواند نماز جمعه و مسئولان نظام را یکجا بزند ... شاید این اتفاق اثری مثل حادثه کربلا داشته باشد. اسرائیل را رسوا و نابود میکند.
مسیر خیلی شلوغ بود. مردم با وسایل نقلیه شخصی، پیاده یا موتور و مترو آمده بودند. جزئیات در خاطرم نیست ولی بعضی لحظات برایم منقلبکننده بود. چیزی مثل بغض میآمد و میرفت.
خطبهی اول رهبری با تاکید بر #وحدت شروع شد. فکرم رفت به طرف #وفاق. کاغذ و مدادم را برداشتم تا نکات مهم را یادداشت کنم. ولایت یعنی همبستگی، پیوند و همدلی بین مؤمنین. این همبستگی نتیجه رحمت خداست. خدا عزیز و حکیم است. عزیز است یعنی قدرتش بر همه عالم وجود سیطره دارد و حکیم است یعنی قوانین آفرینش استوار و مستحکم است. این #سیاست قرآنی برای مسلمانان است. سیاست دشمنان تفرقه افکنی در کشورهای اسلامی است.
بعد از نماز رفتم پیش دوست آرایشگرمان. کارش درست است. تعریف میکرد که کدام مقامات و آدمهای مشهور مشتری او هستند و آنهایی که در گذشته آرایشگریشان میکرد و امروز در قید حیات نیستند.
بعد از ظهر برنامه فوتبال و استخر بود. پیش از این نیز پدر چند باری فرصت ورزش پیدا کرده بودند. برادرم مهدی و پسرش و دامادمان حسن هم میرفتند. من ولی همراهی نمیکردم. به خاطر مشکل کمرم شاید بیش از ۷ ماه بود که هیچ برنامه ورزشی نداشتم.
پسر بزرگم اصرار داشت همراه بقیه برود. نمیشد او را به کسی بسپارم، باید خودم هم میرفتم. با بیمیلی لباس پوشیدم و ساک ورزشی برداشتم. گفتم شاید من هم ورزش کردم.
دو تا تیم شدند. بعضی دیگر از دوستان و آشنایان و بعضی از بچههای تیم حفاظت بودند. من هم لباس پوشیدم و آرام با پسرها کنار سالن میدویدیم. دوست داشتم چند دقیقهای وارد میدان شوم، اما میترسیدم وضعیت کمرم بدتر شود. در نیمه بازی دل به دریا زدم و وارد شدم. میدانستم که نمیتوانم درگیر شوم. نباید توپ را نگه دارم. وقتی جسمات یاری نمیکند باید از ذهنت بیشتر استفاده کنی. خیلی عجیب بود. بعد از ماهها به خاطر فعالیت بدنی عرق میکردم. میتوانستم فوتبال بازی کنم ...
نه برای نماز جمعه برنامه داشتم و نه برای ورزش. بارها تجربه کردهام که مسیر زندگی متفاوت از برنامهای که برای خود تنظیم میکنیم پیش میرود. ما فقط باید انعطاف کافی را داشته باشیم و خود را با شرایط جدید وفق بدهیم. شاید آنچه رخ میدهد بهتر از چیزی است که ما میخواستیم. مثل آنچه امروز برای من پیش آمد.
لطف خدای را که تواند شمار کرد؟
یا کیست آنکه شکر یکی از هزار کرد؟
https://t.me/ypezeshkian/1418
یوسف پزشکیان
در دوره تبلیغات انتخاباتی یک دوست آرایشگر پیدا کرده بودیم و یک بار زحمت ما به گردن این دوست گرامی افتاده بود. دیروز تلفنی قراری گذاشتیم که هم تجدید دیداری باشد و هم موهای آشفته مان را سامانی بدهد.
باز دیشب یکی از دوستان که از تبریز آمده بود پیگیر بود که با هم به نماز جمعه برویم. گفتم شاید من نروم. اگر همسرم میرفت نماز من باید در خانه پیش بچهها میماندم. مضاف بر اینکه میخواستم بروم آرایشگری. خلاصه نمیدانستم برنامهام برای نماز چیست.
صبح تا ۹ خواب بودم. بعد از صبحانه دورهمی پیش پدر و گفتگو با همسر قرار شد برای نماز جمعه با پدر همراه شوم. من، خواهرم زهرا و حسن آقا [دامادمان] و پدر و تیم حفاظت حدود ساعت ۱۰ و ۴۰ حرکت کردیم. میدانستم که نباید مبایل ببرم. فقط یک مداد و یک ورق کاغذ با خودم بردم تا اگر چیزی به ذهنم رسید یادداشت کنم. در بین راه از خیالم میگذشت که اگر اسرائیل بتواند نماز جمعه و مسئولان نظام را یکجا بزند ... شاید این اتفاق اثری مثل حادثه کربلا داشته باشد. اسرائیل را رسوا و نابود میکند.
مسیر خیلی شلوغ بود. مردم با وسایل نقلیه شخصی، پیاده یا موتور و مترو آمده بودند. جزئیات در خاطرم نیست ولی بعضی لحظات برایم منقلبکننده بود. چیزی مثل بغض میآمد و میرفت.
خطبهی اول رهبری با تاکید بر #وحدت شروع شد. فکرم رفت به طرف #وفاق. کاغذ و مدادم را برداشتم تا نکات مهم را یادداشت کنم. ولایت یعنی همبستگی، پیوند و همدلی بین مؤمنین. این همبستگی نتیجه رحمت خداست. خدا عزیز و حکیم است. عزیز است یعنی قدرتش بر همه عالم وجود سیطره دارد و حکیم است یعنی قوانین آفرینش استوار و مستحکم است. این #سیاست قرآنی برای مسلمانان است. سیاست دشمنان تفرقه افکنی در کشورهای اسلامی است.
بعد از نماز رفتم پیش دوست آرایشگرمان. کارش درست است. تعریف میکرد که کدام مقامات و آدمهای مشهور مشتری او هستند و آنهایی که در گذشته آرایشگریشان میکرد و امروز در قید حیات نیستند.
بعد از ظهر برنامه فوتبال و استخر بود. پیش از این نیز پدر چند باری فرصت ورزش پیدا کرده بودند. برادرم مهدی و پسرش و دامادمان حسن هم میرفتند. من ولی همراهی نمیکردم. به خاطر مشکل کمرم شاید بیش از ۷ ماه بود که هیچ برنامه ورزشی نداشتم.
پسر بزرگم اصرار داشت همراه بقیه برود. نمیشد او را به کسی بسپارم، باید خودم هم میرفتم. با بیمیلی لباس پوشیدم و ساک ورزشی برداشتم. گفتم شاید من هم ورزش کردم.
دو تا تیم شدند. بعضی دیگر از دوستان و آشنایان و بعضی از بچههای تیم حفاظت بودند. من هم لباس پوشیدم و آرام با پسرها کنار سالن میدویدیم. دوست داشتم چند دقیقهای وارد میدان شوم، اما میترسیدم وضعیت کمرم بدتر شود. در نیمه بازی دل به دریا زدم و وارد شدم. میدانستم که نمیتوانم درگیر شوم. نباید توپ را نگه دارم. وقتی جسمات یاری نمیکند باید از ذهنت بیشتر استفاده کنی. خیلی عجیب بود. بعد از ماهها به خاطر فعالیت بدنی عرق میکردم. میتوانستم فوتبال بازی کنم ...
نه برای نماز جمعه برنامه داشتم و نه برای ورزش. بارها تجربه کردهام که مسیر زندگی متفاوت از برنامهای که برای خود تنظیم میکنیم پیش میرود. ما فقط باید انعطاف کافی را داشته باشیم و خود را با شرایط جدید وفق بدهیم. شاید آنچه رخ میدهد بهتر از چیزی است که ما میخواستیم. مثل آنچه امروز برای من پیش آمد.
لطف خدای را که تواند شمار کرد؟
یا کیست آنکه شکر یکی از هزار کرد؟
https://t.me/ypezeshkian/1418