جوان اول آسایشگاه. (@jvnavlasayeshgah) Kanalının Son Gönderileri

جوان اول آسایشگاه. Telegram Gönderileri

جوان اول آسایشگاه.
(شروع:۲۲آبان۹۷)
"کپیِ پست هایی که اسم نویسنده در آن درج نشده با نوشتن اسم امضای پایین پست مجاز است."
کپی با #گلی.

https://t.me/BChatBot?start=sc-251339116
* برای تبادل و تبلیغ ناشناس ندید *
1,916 Abone
521 Fotoğraf
3 Video
Son Güncelleme 27.02.2025 00:20

جوان اول آسایشگاه. tarafından Telegram'da paylaşılan en son içerikler


"نگفتید، کجا رفتند روز های کمی صمیمی تر؟"

https://telegram.me/BiChatBot?start=sc-191311-Dt7IhFq

در ابتدا نبودم، و سپس برای اولین بار بودم. احتمالا هیچ یک از شما به خاطر نمی‌آورد. از ما دلدادگانی به جا مانده است که دیگر نیستیم. متونی غم‌انگیز و دلخراش که هنوز هم به سینه مان چنگ می‌زند، اما در گذشته به جا مانده است. اکثرتان به خاطر نمی‌اورید که هفته ای یک بار، مسابقه داشتیم با کلمات منتخب، که برنده هم داشت. برنده ها، کجایید؟
اینجا زندگی کردم، نفرت ورزیدم، دلم نرم شد، ذره ذره آب شدم و باز از اول شکل گرفتم، این‌همه سال گذشت. چند بار اسم عوض کردم، چندین بار هدف، و بیشتر از آن، روز به روز بیشتر از آن که بودم کاسته شد و به 'من' امروز افزوده. همه ی ما در اینجا، قلبمان برای هم شکست. می‌نشستم و با حوصله ناشناس هایتان را می‌خواندم و به همراه‌تان به سرزمین شما سفر ‌می‌کردم، با نیمی از سنگینی بارتان بر دوش من. اغلبتان دیگر نیستید. خیلی هایتان اصلا نمی‌دانید چه می‌گویم. اما من با این جا بزرگ شدم، در همین نقطه ی کوچک از جهان بی انتهای تکنولوژی، به همراه عده ی محدودی از جمعیت این سرزمین. امشب داشتم نوشته های قبلی خودم و گلی را مرور می‌کردم، یک آن دلم برایتان تنگ شد. همیشه تنگ می‌شود. چقدر دلم می‌خواست مثل قدیم، چند وقت یک بار بگویم "حالتان چطور است، حرفی، درددلی، سخنی، چیزی؟"، شمعی روشن کنم و مثل دو سرباز گمنام، پای صحبت های هم بنشینیم. در اینجا، چه ها که نشد و چه ها که شد. خلاصه که...
خوب است که برنمی‌گردیم. آنچه در آن زمان سهم من از قانون بقای غم بود، در پیکرم نمی‌گنجید. نمی‌گویم که برگردیم. اصلا نمی‌دانم چه می‌گویم. فقط کاش یک شمع دم دستم بود و همه ی شما. و زمان بی انتها.

با این حالی که از دیروز دارم و خود را به زور به شب رساندم، باید امروز را در خواب سپری می‌کردم نه که از طلوع آفتاب بیدار باشم.
تمام این سا‌ل‌ها دست غم تو روی گلویم بوده، بعضی روزها بیشتر خفه‌ام می‌کند.

@prague7

«صبح آید اندوهگن شوم از کراهیت دیدار بعض خلق که نباید که درآیند و مرا تشویش دهند»


• تذکرة الاولیا؛ عطار

@letterssto

سوگ من از بین نرفت فقط زندگی شلوغ شد و من مجبور به ادامه دادن بودم همین.

-نمی‌دونم از کی

امروز تمایل به زیستن ندارم؛ به احتمال زیاد فردا هم نخواهم داشت. پس‌فردا؟ امیدوارم مرده باشم.

من انسان غمگینی‌ام
پذیرفتمش و باهاش زندگی می‌کنم.
دلمم نمی‌خواد کسی ازم دلیل ناراحتیم
رو بپرسه؛ چون دلیلی ندارم.

من آنقدر رویا بافته‌ام و کم‌تر زیسته‌ام که گاهی سه ساله‌ام، اما روز بعد اگر خوابی که دیده‌ام محزون باشد سیصد ساله‌ام، تو اینطور نیستی؟
در لحظاتی به نظرت نمیرسد که در آستانه‌ی آغاز زندگی هستی و زمانی دیگر سنگینی چندین هزارقرن را روی دوش خود حس نمی‌کنی؟

هر ذره ی من که لمسش کردی، سوخت و خاکستر شد و از نو جوانه زد.

اتفاقا به خوشی هایی که می دانم مثل ابر های تابستانی زود تر از انکه پلک بزنم ناپدید می‌شوند، می‌چسبم. می‌چسبم و اندک اندک این خوشی های کوچکم را جمع می‌کنم، دریا می‌کنم. دنیا می‌کنم. جهان را از لنز "چرا که نه" خواهم دید. سخت نمی‌گیرم که سخت تر نشود این ویرانه که اسمش را گذاشته ایم زندگی. مگر چقدر زنده ایم؟ همین طور با هر بادی خواهم وزید، تا ببینیم بعدش چه می شود.