در ابتدا نبودم، و سپس برای اولین بار بودم. احتمالا هیچ یک از شما به خاطر نمیآورد. از ما دلدادگانی به جا مانده است که دیگر نیستیم. متونی غمانگیز و دلخراش که هنوز هم به سینه مان چنگ میزند، اما در گذشته به جا مانده است. اکثرتان به خاطر نمیاورید که هفته ای یک بار، مسابقه داشتیم با کلمات منتخب، که برنده هم داشت. برنده ها، کجایید؟ اینجا زندگی کردم، نفرت ورزیدم، دلم نرم شد، ذره ذره آب شدم و باز از اول شکل گرفتم، اینهمه سال گذشت. چند بار اسم عوض کردم، چندین بار هدف، و بیشتر از آن، روز به روز بیشتر از آن که بودم کاسته شد و به 'من' امروز افزوده. همه ی ما در اینجا، قلبمان برای هم شکست. مینشستم و با حوصله ناشناس هایتان را میخواندم و به همراهتان به سرزمین شما سفر میکردم، با نیمی از سنگینی بارتان بر دوش من. اغلبتان دیگر نیستید. خیلی هایتان اصلا نمیدانید چه میگویم. اما من با این جا بزرگ شدم، در همین نقطه ی کوچک از جهان بی انتهای تکنولوژی، به همراه عده ی محدودی از جمعیت این سرزمین. امشب داشتم نوشته های قبلی خودم و گلی را مرور میکردم، یک آن دلم برایتان تنگ شد. همیشه تنگ میشود. چقدر دلم میخواست مثل قدیم، چند وقت یک بار بگویم "حالتان چطور است، حرفی، درددلی، سخنی، چیزی؟"، شمعی روشن کنم و مثل دو سرباز گمنام، پای صحبت های هم بنشینیم. در اینجا، چه ها که نشد و چه ها که شد. خلاصه که... خوب است که برنمیگردیم. آنچه در آن زمان سهم من از قانون بقای غم بود، در پیکرم نمیگنجید. نمیگویم که برگردیم. اصلا نمیدانم چه میگویم. فقط کاش یک شمع دم دستم بود و همه ی شما. و زمان بی انتها.
جوان اول آسایشگاه.
10 Nov, 07:32
2,578
با این حالی که از دیروز دارم و خود را به زور به شب رساندم، باید امروز را در خواب سپری میکردم نه که از طلوع آفتاب بیدار باشم. تمام این سالها دست غم تو روی گلویم بوده، بعضی روزها بیشتر خفهام میکند.
@prague7
جوان اول آسایشگاه.
01 Nov, 13:04
2,759
«صبح آید اندوهگن شوم از کراهیت دیدار بعض خلق که نباید که درآیند و مرا تشویش دهند»
• تذکرة الاولیا؛ عطار
@letterssto
جوان اول آسایشگاه.
14 Sep, 09:42
4,574
سوگ من از بین نرفت فقط زندگی شلوغ شد و من مجبور به ادامه دادن بودم همین.
-نمیدونم از کی
جوان اول آسایشگاه.
07 Sep, 22:42
3,692
امروز تمایل به زیستن ندارم؛ به احتمال زیاد فردا هم نخواهم داشت. پسفردا؟ امیدوارم مرده باشم.
جوان اول آسایشگاه.
05 Sep, 08:58
3,636
من انسان غمگینیام پذیرفتمش و باهاش زندگی میکنم. دلمم نمیخواد کسی ازم دلیل ناراحتیم رو بپرسه؛ چون دلیلی ندارم.
جوان اول آسایشگاه.
09 Jun, 08:05
5,313
من آنقدر رویا بافتهام و کمتر زیستهام که گاهی سه سالهام، اما روز بعد اگر خوابی که دیدهام محزون باشد سیصد سالهام، تو اینطور نیستی؟ در لحظاتی به نظرت نمیرسد که در آستانهی آغاز زندگی هستی و زمانی دیگر سنگینی چندین هزارقرن را روی دوش خود حس نمیکنی؟
جوان اول آسایشگاه.
06 Jun, 08:09
5,146
هر ذره ی من که لمسش کردی، سوخت و خاکستر شد و از نو جوانه زد.
جوان اول آسایشگاه.
25 May, 22:23
5,470
اتفاقا به خوشی هایی که می دانم مثل ابر های تابستانی زود تر از انکه پلک بزنم ناپدید میشوند، میچسبم. میچسبم و اندک اندک این خوشی های کوچکم را جمع میکنم، دریا میکنم. دنیا میکنم. جهان را از لنز "چرا که نه" خواهم دید. سخت نمیگیرم که سخت تر نشود این ویرانه که اسمش را گذاشته ایم زندگی. مگر چقدر زنده ایم؟ همین طور با هر بادی خواهم وزید، تا ببینیم بعدش چه می شود.