Latest Posts from کتاب‌های حرفه هنرمند (@herfehhonarmandbooks) on Telegram

کتاب‌های حرفه هنرمند Telegram Posts

کتاب‌های حرفه هنرمند
انتشارات کتب هنری:
عکاسی/تئاتر و سینما/شعر و ادبیات/نقاشی/مباحث نظری هنر

اینستاگرام:
https://www.instagram.com/Herfeh.honarmand.pub

@herfehhonarmandpubbot
1,278 Subscribers
1,276 Photos
87 Videos
Last Updated 27.02.2025 17:09

Similar Channels

أرتولوجيا🕯
14,582 Subscribers
Evgeny Zubkov
10,449 Subscribers

The latest content shared by کتاب‌های حرفه هنرمند on Telegram


کتاب های حرفه هنرمند

https://www.instagram.com/tv/BsvsXBNDUHS/?utm_source=ig_share_sheet&igshid=1rayvdp9kpn1i

Channel photo updated

⁣⁣«عکس‌هایت را دوست دارم، چون زیبا هستند» / اورهان پاموک / ترجمه الهام شوشتری زاده
.
@herfehhonarmandbooks

Ara Güler | Saying good-bye on the Galata quay | TURKEY | 1955
.
@herfehhonarmandbooks

Ara Güler | The man painting the anchor of a boat, Karaköy | Turkey | 1954
.
@herfehhonarmandbooks

Ara Güler | Provincials looking at the boats from Galata bridge | Turkey | 1956
.
@herfehhonarmandbooks

Ara Güler | Nightfall in the district of Zeyrek, Istanbul
.
@herfehhonarmandbooks

⁣⁣⁣«عکس‌هایت را دوست دارم، چون زیبا هستند»
اُرهان پاموک از دوستش آرا گولر می‌گوید؛ عکاس بزرگی که عاشقانه استانبول و مردمش را به تصویر می‌کشید.
ترجمه: الهام شوشتری‌زاده

بخش سوم
ــــــــــــــ⁣

من و آرا راحت و کمابیش با جزئیات درباره‌ی این که چگونه از این‌ رویدادها و دیگر رویدادهای مشابه عکاسی می‌کرد حرف می‌زدیم. با این حال، هنوز سراغ ریشه‌کنیِ ارامنه‌ی عثمانی، پدربزرگ‌ها و مادربزرگ‌های آرا، نرفته بودیم.
در ۲۰۰۵ در مصاحبه‌ای شکایت کردم که در ترکیه آزادی اندیشه وجود ندارد و هنوز نمی‌توانیم درباره‌ی بلاهای وحشتناکی که ۹۰ سال پیش بر سر ارامنه‌ی عثمانی آوردند حرف بزنیم. مطبوعات ملی‌گرا درباره‌ی حرف‌هایم مبالغه کردند و به اتهام توهین به ترک بودن به دادگاه فراخوانده شدم؛ اتهامی که می‌تواند به حکم سه سال زندان بینجامد.
دو سال بعد، دوستم هرانت دینک، روزنامه‌نگار ارمنی، را وسط خیابانی در استانبول با شلیک گلوله کشتند، چون واژه‌های «نسل‌کشی‌ ارامنه» را به کار برده بود. بعضی روزنامه‌ها کم‌کم اشاره‌هایی می‌کردند که شاید نفر بعدی من باشم. به سبب تهدیدهایی که دریافت کرده بودم، اتهام‌هایی که علیه من مطرح شده بودند و کارزارِ خبیثانه‌ی مطبوعات ملی‌گرا، کم‌کم وقت بیشتری را خارج از کشور، در نیویورک، می‌گذراندم. برای دوره‌هایی کوتاه به دفترم در استانبول برمی‌گشتم، بی آن که به کسی بگویم برگشته‌ام.
در یکی از این سفرهای کوتاه به وطن از نیویورک، در تاریک‌ترین روزهای پس از ترور هرانت دینک، وارد دفترم شدم و بلافاصله زنگ تلفن به صدا درآمد. آن روزها هرگز تلفن دفترم را جواب نمی‌دادم. زنگ تلفن گاهی متوقف می‌شد، اما بعد دوباره و دوباره و دوباره شروع می‌شد. سرانجام، آشفته‌حال گوشی را برداشتم. فوری صدای آرا را شناختم. گفت «آخ، برگشته‌ای. همین حالا می‌آیم» و بی آن که منتظر جواب بماند گوشی را گذاشت.
پانزده دقیقه بعد، آرا وارد دفترم شد. نفسش بالا نمی‌آمد و، به سیاق همیشگیش، به همه‌چیز و همه‌کس فحش می‌داد. بعد، با هیکل درشتش در آغوشم گرفت و شروع به گریه کرد. آن‌هایی که آرا را می‌شناختند و می‌دانند چقدر عاشق بدزبانی و تعابیر زمخت مردانه بود، بهت‌زدگی من از دیدن آن‌طور گریه‌ کردنش را درک خواهند کرد. همچنان فحش می‌داد و به من می‌گفت «دستشان به تو نمی‌رسد، آن‌ آدم‌ها!»
اشک‌هایش بند نمی‌آمدند. هر چه بیشتر گریه می‌کرد، احساس غریب گناه بیشتر به جانم چنگ می‌انداخت و حس می‌کردم فلج شده‌ام. بعد از گریه‌ای بسیار طولانی، بالاخره آرا آرام گرفت و بعد، انگار که کلّ مقصودش از آمدن به دفترم همین بوده است، یک لیوان آب نوشید و رفت.
مدتی بعد دوباره دیدار کردیم. کارِ بی‌سروصدایم را در بایگانیش از سر گرفتم، گویی که هیچ‌چیز اتفاق نیفتاده بود. دیگر وسوسه نمی‌شدم که درباره‌ی پدربزرگ‌ها و مادربزرگ‌هایش از او بپرسم. عکاس بزرگ با اشک‌هایش همه‌چیز را به من گفته بود.

.
تصویر:
کارگران اسکله در ساحل شاخ طلایی منتظرند تا بار کشتی‌ها را خالی کنند، ⁣۱۹۵۴
آرا گولر / مگنوم

___

کانال تلگرام: https://t.me/herfehhonarmandbooks
اینستاگرام: @herfehhonarmandbpub
توییتر: @Herfehbooks1
ارتباط با ما: ⁣@herfehhonarmandpub


@herfehhonarmandbooks

⁣⁣⁣«عکس‌هایت را دوست دارم، چون زیبا هستند»
اُرهان پاموک از دوستش آرا گولر می‌گوید؛ عکاس بزرگی که عاشقانه استانبول و مردمش را به تصویر می‌کشید.
ترجمه: الهام شوشتری‌زاده

بخش دوم
ـــــــــــــ


وقتی در بایگانی عکس‌های استانبولش کار می‌کردم، خیلی وقت‌ها به این فکر می‌کردم که در آن‌ها چه بود که چنین جذبم می‌کردند. آیا همین عکس‌ها دیگران را هم جذب می‌کردند؟ نگاه کردن به عکس‌های جزئیات مغفول و در عین حال سرزنده‌ی شهری که زندگیم را در آن گذرانده بودم خاصیتی سرگیجه‌آور داشت؛ ماشین‌ها و دستفروش‌های خیابان‌هایش، پلیس‌های راهنمایی و رانندگی، کارگرها، زن‌های روسری‌پوشی که از پل‌های مه‌آلوده می‌گذشتند، ایستگاه‌های قدیمی اتوبوس، سایه‌های درخت‌هایش، نقاشی‌های روی دیوارهایش.
برای آن‌هایی که مثل من ۶۵ سال را در یک شهر گذرانده‌اند ــ‌و گاهی سال‌ها ترکش نکرده‌اند‌ــ چشم‌اندازهای شهر در نهایت به نمایه‌هایی برای زندگی احساسیمان بدل می‌شوند. شاید خیابانی گزندگیِ اخراج شدن از کار را به یادمان آورَد؛ شاید منظره‌ی پلی [خاطره‌ی] بی‌کسیِ جوانیمان را برگرداند. شاید میدانی در شهر سرخوشیِ ماجرایی عاشقانه را یادمان بیندازد؛ شاید کوچه‌ای تاریک یادآورِ ترس‌های سیاسیمان باشد؛ شاید قهوه‌خانه‌ای قدیمی خاطره‌ی دوستان زندانی‌شده‌مان را زنده کند. و شاید درخت چناری یادمان بیاورد که چه فقیر بوده‌ایم.
در اولین روزهای دوستیمان، هرگز درباره‌ی میراث ارمنی آرا و تاریخ سرکوب‌شده و دردناک نابودی ارامنه‌ی عثمانی حرف نمی‌زدیم؛ موضوعی که در ترکیه همچنان تابویی حقیقی است. حس می‌کردم حرف زدن با او درباره‌ی این موضوع دهشتناک دشوار باشد و رابطه‌مان را تنش‌آلود کند. او می‌دانست حرف زدن درباره‌ی این موضوع دوام آوردن در ترکیه را برایش سخت‌تر می‌کند.
با گذشت چند سال، کمی به من اعتماد کرد و گاه‌گاهی مسائل سیاسی‌ای را پیش می‌کشید که با دیگران درباره‌شان حرف نمی‌زد. روزی به من گفت که پدر داروسازش در ۱۹۴۲، برای شانه خالی کردن از «مالیات بر ثروت» گزافی که دولت ترکیه به طور خاص برای شهروندان غیرمسلمانش وضع کرده بود و مصون ماندن از تبعید به اردوگاه کار اجباری به سبب نپرداختنِ این مالیات، خانه‌اش در گالاتاسرای را ترک کرد و ماه‌ها در خانه‌ای دیگر مخفی شد و حتی یک بار هم بیرون نیامد.
او درباره‌ی شب ۶ سپتامبر ۱۹۵۵ با من حرف می‌زد؛ وقتی در گرماگرم تنش سیاسی میان ترکیه و یونان که از رویدادهای قبرس سرچشمه می‌گرفت، اوباشی که دولت ترکیه بسیج کرده بود شهر را به آشوب کشیدند و مغازه‌های یونانی‌ها، ارامنه و یهودی‌ها را غارت کردند، کلیساها و کنیسه‌ها را بی‌حرمت کردند و خیابان استقلال، خیابان اصلی‌ای در قلب بی‌اغلو که از کنار خانه‌ی آرا می‌گذشت، را به میدان جنگ بدل کردند.
بیشتر مغازه‌های خیابان استقلال را خانواده‌های ارمنی و یونانی می‌گرداندند. در دهه‌ی ۱۹۵۰ با مادرم به مغازه‌هایشان می‌رفتم. ترکی را با لهجه حرف می‌زدند. عادت کرده بودم که وقتی من و مادرم به خانه برمی‌گشتیم ادای ترکی لهجه‌دارشان را دربیاورم. بعد از پاکسازی قومی ۱۹۵۵ که هدفش ترساندن و بیرون راندن اقلیت‌های غیرمسلمان شهر بود، بیشتر آن‌ها از خیابان استقلال و خانه‌هایشان در استانبول رفتند. در میانه‌های دهه‌ی ۱۹۶۰، کم‌تر کسی از آن‌ها باقی مانده بود.
.
تصویر:
⁣افسون دیرینه‌ی گرمابه‌های ترکی، ⁣۱۹۶۵
آرا گولر / مگنوم

___

کانال تلگرام: https://t.me/herfehhonarmandbooks
اینستاگرام: @herfehhonarmandbpub
توییتر: @Herfehbooks1
ارتباط با ما: ⁣@herfehhonarmandpub


@herfehhonarmandbooks